اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

بایگانی برای موضوع "پندهای اخلاقی"

درس تازه‌ ی دیگری از اروند: روزگار را سخت نگیرید!

جمعه, اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۸۹

هفته‌ی پیش آقای پدر دوباره دسته گل به آب داد و یه تصادف کوچولو با ماشینش کرد که ۶۴۳ هزارتومان خسارت بهش خورد! اون هم در حالی که مطابق معمول نگران تأمین هزینه‌ی اجاره خانه این ماه هم بود! ماجرا از این جا آغاز شد که معلم موسیقی ام، خانم زنگنه دستور داد تا برای […]

آخرین یادداشت معلم برای من!

دوشنبه, فروردین ۲۳ام, ۱۳۸۹

دیروز در پایان درس هدیه‌های آسمانی، خانم باطبی، معلم عزیز و دوست‌داشتنی‌ام که خیلی برام عزیز است، به رسم یادبود هم یه دونه هدیه به من داد و هم این نامه‌ی خوشگل را برام نوشت که نمی‌دونم چرا مامانی به خاطرش واسم این کادو را خرید (اعصاب سنج) و پدر هم طبق معمول با خوندنش […]

خواستن، توانستن است!

دوشنبه, فروردین ۲۳ام, ۱۳۸۹

یه چند وقتی بود رفته بودم تو نخ این پدر و مامانی … آخه هی آدامس بادکنکی می‌خوردند و باد می‌کردند و می‌ترکوندند و دل منو آب می‌انداختند … هر چی هم بهشون می‌گفتم: به من هم یاد بدید که چگونه می‌شه، با آدامس بادکنک درست کرد، می‌گفتند: توضیح دادنش از انجام دادنش سخت‌تره! اما […]

برای آنها که در سرولات اروند را دست‌کم گرفتند!

پنج شنبه, بهمن ۲۹ام, ۱۳۸۸

    این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نام‌های میثم و علی و امید  عقلاشونو گذاشتند روی هم تا اروند رو در شطرنج مات کنند؛ ولی عاقبت نتونستند!     البته یه جورایی حق داشتند! شاید اگه منم جای اونا بودم و همون کارایی که اونا کرده […]

و سرانجام مامانی اومد به دنیا … اونم برای سی و هفتمین بار!

سه شنبه, بهمن ۲۰ام, ۱۳۸۸

    مامانی رو خیلی دوس دارم … نمی‌تونم بگم چقدر؟ امّا می‌دونم اونقدر دوسش دارم که با تموم شکلات‌ها و پیتزاها و چیزبرگرهای دنیا هم عوضش نمی‌کنم. البته فکر کنم همه‌ی بچه‌هایی که می‌شناسم، بخصوص فرخ و هیراد و امیرطاها و پوریا و … هم ماماناشونو خیلی دوس دارند و با هیچ کیک شکلاتی خوشمزه […]

ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!

یکشنبه, بهمن ۱۱ام, ۱۳۸۸

دوشنبه‌ی گذشته (۵ بهمن ۱۳۸۸)  یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم … رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ تفریح و وقتی که خانم باطبی عزیز رفته بود چایی بخوره …) و رو کردم به بچه‌ها و گفتم: من مدادم را نیاورده‌ام، کسی هست که مدادش را به من دهد؟ آقا دوس داشتم اونجا […]

یه مَرده می ره دریا … بقیه‌اش باشه واسه فردا …

جمعه, بهمن ۲ام, ۱۳۸۸

روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه ۱۳۸۸     چند روزیه که ماشین نداریم … چون که آقای تهوری با ماشینش محکم کوبیده به  ما (یعنی به ماشین ما)  و حالا ماشینمون رفته بیمارستان! واسه همین  پدر با آقای نجات‌بخش، راننده‌ی مهربون آژانس محل می‌آد دنبالم در مدرسه …  اروند: پدر! پدر: بله پسرم … اروند: یه […]

وقتی کلاغ‌ها و گربه‌ها با هم دوست می‌شوند؛ ما چرا نباشیم؟!

جمعه, دی ۱۸ام, ۱۳۸۸

    با پدر رفته بودیم پارک ملت تا ورزش بکنیم … البته من که هیکلم حرف نداره! داره؟ بیشتر به خاطر پدر شیکم گُنده رفته بودیم! نرفته بودیم؟     خلاصه اونجا یه خانومی رو دیدیم که همه‌ی گربه‌ها و کلاغ‌های پارک دنبالش راه می‌رفتند و انگار محافظش بودند! نمی‌دونید بچه‌ها چقدر این گربه‌ها و کلاغ‌ها، […]

اروند تکلیف چند نسل آینده درویش را روشن کرد!

شنبه, آذر ۲۸ام, ۱۳۸۸

      چند وقت پیش در آرایشگاه محل توانستم یقه‌ی پدر را گرفته و یک توافق اصولی در باره‌ی نام فرزندان خویش و فرزندان فرزندان خویش و نیز فرزندان اون یکی خویش و … به انجام رسانیم که البته آقا شهرام (سلمانی محل که فقط می‌تواند گوش کند و حرف نمی‌تواند بزند) هم شاهد ماجرا بود! […]

کاش قانون جاذبه وجود نداشت!

چهارشنبه, شهریور ۴ام, ۱۳۸۸

امروز داشتم با پدر از خونه‌ی مادرجون برمی‌گشتم و تو راه ازش پرسیدم: این قانون جاذبه به چه درد می‌خوره؟ کاش اصلاً نبود! پدر: خودت چی فکر می‌کنی؟ اروند: من فکر می‌کنم به هیچ دردی نمی‌خوره و فقط باعث شده تا ما نتونیم پرواز کنیم! پدر: چرا دوست داری پرواز کنی؟ اروند: خُب معلومه … […]

زندگی مثل حباب است؛ از حباب‌ها لذت ببرید!

شنبه, مرداد ۳۱ام, ۱۳۸۸

      ما برگشتیم و جای شما خالی، به اندازه‌ی یک دنیا بازی کردم و خندیدم و خنداندم … در باره‌ی این سفر رؤیایی و در کنار دوستانی باصفا و آسمانی بیشتر خواهم نوشت … تا آن موقع این گل را به شما تقدیم می‌کنم … گلی که در کنار زاینده‌رود، در باغ بهادران به مشتاقانش […]

اگر یک روز زنبور نیشتون زد، ناراحت نشید!

پنج شنبه, مرداد ۱۵ام, ۱۳۸۸

      یه چیز جالبی که در کلاس آقای اتابکی وجود داره، نقاشی‌های کودکانه‌ای ‌است که به دیوار آویخته شده. این نقاشی‌ها متعلق به شاگردانی است که او داشته و آنها به خاطر تشکر از معلم موسیقی‌شان، آن نقاشی‌ها را برایش کشیده‌اند.      در یکی از نقاشی‌ها – که یک فضانورد را در بین سفینه‌های فضایی […]



اروند از نگاه پدر با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از http://mohammaddarvish.com/.