بایگانی ماهیانه: خرداد ۱۳۸۶

ملاقاتی که انتظارش را نداشتم!

دکتر فاطمه واعظ جوادی

     چند روز پیش مهمان فاطمه‌ واعظ جوادی، در طبقه‌ی نهم از ساختمان شیک امّا اندکی گیج‌کننده‌ی سازمان حفاظت محیط زیست بودم و باید اعتراف کنم که او را بسیار مقبول‌تر از آن چیزی یافتم که در موردش پیش‌تر شنیده یا خوانده بودم! درست مانند نخستین‌باری که با بازرس ویژه‌ی ایشان، جناب یزدانی مواجه شدم و دریافتم که بسیار منطقی‌تر و هوشمندتر از آن چیزی است که می‌پنداشتم.
    به ویژه انتقاد صریح دکتر جوادی از عملکرد طبیعت‌ستیزانه‌ی برخی از نیروهای نظامی، از جمله در پارک ملّی کویر و نایبند برایم حایز توجه، امیدبخش و البته اندکی غافل‌گیر‌کننده بود! ایشان گفتند: در بازدیدی که چندی پیش از مقر تأسیساتی بسیار مجهز نیروهای سپاه در پارک ملّی کویر داشته‌اند، به صراحت به فرماندهان سپاه مستقر در پارک گفته‌اند: محل استقرار شما غصبی بوده و نماز ندارد و حرکت شما در انجام رزمایش در این محل کاملاً غیرقانونی است. برایش از تجربه‌ای مشابه در منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی دنا گفتم که بسیار ناراحت شد و خطاب به دلاور نجفی (معاون محیط طبیعی‌اش) یادآور شد: «بررسی کن ببین چرا چنین مواردی را در استان پیگیری نکرده و گزارش نمی‌دهند؟» و آنگاه با لحنی ناامیدانه و پرافسوس زمزمه کرد: چرا برخی از مدیرانم تا این حد ملاحظه‌کار و … هستند و از گزارش و برخورد با چنین رخدادهایی می‌گذرند؟
     در هنگام خروج از دفتر عالی‌ترین مقام متوّلی محیط زیست کشور، با خود در این اندیشه بودم که چرا این افکار روشن و این حمایت صریح از طبیعت، از بازخوردی شایسته و اثربخشی درخور در محیط زیست وطن برخوردار نشده و عملاً در ارتقای پایداری سرزمین اثری ملموس ننهاده است؟ و چرا عملکرد دولتی که وی یکی از صندلی‌های کابینه‌اش را از آن خود دارد، تا این حد با گرایه‌های بنیادین زیست پایدار در تضاد قرار دارد؟ آیا او در نشست‌های کابینه و در حین تصویب مصوبات مسأله‌ساز به خوبی از ملاحظات زیست‌محیطی دفاع نمی‌کند؟ یا دفاع می‌کند و حرفش را هم می‌زند، امّا قرار نیست که کسی او را جدی بگیرد؟!

     مؤخره
    – دیدارم با خانم جوادی و مشاهده‌ی گفتار و رفتار ساده و به شدّت طبیعت‌دوستانه‌ی ایشان، مرا یاد مصاحبه‌ی معروف و جنجالی، اینانلوی عزیز با وی در اسفندماه ۱۳۸۴ انداخت؛ در پایان آن مصاحبه، آقای اینانلو گفت:« … دلیل انتخاب شما برای ریاست سازمان حفاظت محیط زیست چه بوده است؟ آیا رییس‌جمهور یک زن را انتخاب کردند، چون یک زن می‌تواند با حس مادرانه و مسئولانه‌ی خود مسایل و مشکلات زمین و محیط‌زیست را بهتر حل کند، یا به این دلیل بوده که فقط یک زن در کابینه باشد؟» و دکتر جوادی اینگونه پاسخ دادند: «برای این که جواب صحیح به شما داده باشم، مستقیماً سخن رییس‌جمهور را نقل می‌‌کنم. زمانی که من از ایشان پرسیدم چرا من را انتخاب کردید؟ نگاهی مصمم به من انداختند و گفتند، به خاطر صداقتت
      باید اعتراف کنم، شاید آن موقع که برای نخستین‌بار این مصاحبه را می‌خواندم، مانند امروز متوجه حقیقت، سادگی و شجاعت پشت این پاسخ نشده بودم! اینکه به راستی گوهر «صداقت» تا چه اندازه حتا در بین عالی‌رتبه‌های سیاسی کمیاب است، که جناب رئیس‌جمهور، وجود آن را در یک فرد کافی می‌داند تا در حد معاون خویش به وی اعتماد نماید؛ و اینکه آیا به راستی وجود «صداقت» به تنهایی کافی است تا یک فرد بتواند با اتکا به آن مدیریت حاکم بر یکی از ناپایدارترین سرزمین‌های جهان را از منظر زیست‌محیطی (ایران در بین ۱۴۶ کشور، از نظر پایداری زیست‌محیطی در رتبه‌ی ۱۳۸ قرار دارد)، با همه‌ی پیچیدگی‌ها و ظرافت‌هایش سامان بخشد؟!

آنچه را که نمی‌دانی به تو لطمه نمی‌زند!

All the King’s Men

      شب گذشته در برنامه‌ی سینما یک، اثری تأمل‌برانگیز از فیلمساز ۵۴ ساله‌ی آمریکایی، “Steven Zaillian” به نمایش درآمد با نام :  “All the King’s Men” که نمی‌دانم چرا با عنوان «همه‌ی مردان دلیر» از رسانه‌ی ملّی پخش شد (شاید به دلیل نحوست استفاده از نام پادشاه)! فیلمی که پخش آن به عنوان آخرین اثر کارگردان و محصول ۲۰۰۶ آمریکا، کاملاً غافل‌گیر‌کننده بود. توجه کنید که چنین فیلم‌های جدیدی را معمولاً نمی‌توانید از هیچیک از شبکه‌های عمومی تلویزیونی در هیچ کشوری ببینید، مگر آن که مشترک یک شبکه‌ی خاص تلویزیون کابلی بوده و حق اشتراک خود را پرداخت کرده باشید. امّا در سیمای ما، حتا ممکن است آخرین اثر مایکل مور را بتوان همزمان با اکران عمومی آن در سینماهای جهان به تماشا نشست!
     این ها را گفتم تا تأکید کنم: انتخاب و پخش این فیلم جدید آمریکایی، حتماً به دلیل پیام نهفته در آن و تناسبش با حال و هوای سیاست‌های امروز بوده است! فیلمی که در آن گروهی از نامداران سینمای هالیوود، از جمله Sean Penn, Jude Law, Kate Winslet, Mark Ruffalo و  Anthony Hopkins به ایفای نقش می‌پردازند تا به روایت یک داستان واقعی دهه‌ی ۱۹۲۰ ایالات متحده‌ی آمریکا بپردازند؛ قصه‌ی فراز و فرود ویلی استارک، مرد ساده، اهل خانواده، عدالت‌خواه و عاشق مردمی که از فروشنده‌ای دوره‌گرد به فرمانداری ایالت لوییزیانا و سناتوری هم رسید، امّا به تدریج همه‌ی سادگی، صداقت و عدالت‌محوری خود را با قدرت‌طلبی، دیکتاتوری و نیرنگ عوض کرد و سرانجام در سکوت یکی از مریدانش ترور شد و رفت!

بازی Jude Law مانند همیشه عالی بودشون پن و کیت وینسلت در نمایی از فیلم

      و از همین روست که پخش فیلم استیون زیلیان، به باور نگارنده، انتخابی هوشمندانه و اندکی زیرکانه بوده است!
      امّا فارغ از پندارینه‌های سیاسی طنازانه! به یک دلیل دیگر هم این اثر، می‌تواند تفکربرانگیز باشد؛ این که خبرنگار جوان فیلم – که روایتگر داستان هم هست – چگونه به موازات افزایش دانایی و نزدیکی بیشترش به فرماندار، احساس کرد تا چه اندازه همه چیز پوچ و دور از آرمان‌هایی است که برای تحققش از ویلی استارک حمایت کرده و حتا کارش را نیز به همین دلیل در مشهورترین روزنامه‌ی شهر از دست داده است! دانایی غم‌انگیزی که می‌رفت خطرناک هم بشود و به قتلش بیانجامد!
     به همین دلیل، این کلام را از او می‌شنویم: « آنچه را که نمی‌دانی به تو لطمه نمی‌زند!»
     و عجیب آن که فکر کنم همه‌ی ما مصداق‌هایی انکارناپذیر از این دریافت را تجربه کرده یا شنیده و دیده باشیم!

فرماندار مردمی لوییزیانا در بین مردم و پیش از آلوده شدن به افیون قدرت!

    راست آن است که ما انسان‌ها، شاید اگر خیلی از خبرها را نمی‌دانستیم و از تحلیل بسیاری از رخدادها عاجز می‌بودیم و فهم درک برخی از پژواک‌ها را نداشتیم، الآن تاریخ تمدّن بشری بسیار کمتر از آنچه که اینک شاهد بوده است، از قتل و اعدام و شکنجه و افسردگی تهی بود!
    راستی! چرا اینگونه است؟ و چرا میوه‌ی درخت دانایی تا این حد باید تلخ و مسموم باشد؟!
    چرا به موازات افزایش آگاهی در حوزه‌ی محیط زیست و درک ارزش‌های انکارناپذیر طبیعت وطن به تناسب دانستن خبرها و رخدادهای ناگوار رویداده در سرزمین مادری، بیشتر بر غم و رنج و دردمان افزوده می‌شود و حتا دیگر مانند سابق نمی‌توانیم از بودن در طبیعت لذت ببریم؟!
    عجیب است؛ امّا باید اعتراف کرد که بسیاری از متخصصان و علاقه‌مندان راستین محیط زیست، امروز از حضور در طبیعت و گردش در آن به مراتب کمتر از آن مردم عامی لذّت می‌برند! مردمی که نمی‌دانند، فرسایش خاک چیست و چرا تشدید می‌شود؛ نمی‌دانند ترسیب کربن چیست و چرا لازم است؛ نمی‌دانند تنوع زیستی به چه معنی است و به کدام دلیل برای حفظش باید همت کرد؛ نمی‌دانند ارزش‌های غیرقابل تبادل منابع طبیعی به چه کار می‌آید و چرا روند قهقرایی دارد و نمی‌دانند …
     وای که یه موقع‌هایی چقدر با این کلام هوشمندانه‌ی خالق آنتیگون (سوفکل)، احساس همذات‌پنداری غریبی می‌یابم؛ آنجا که حدود ۳ هزار سال پیش می‌گوید:

«هنگامی که از خِرد کاری بر نمی‌آید، خردمندی دردمندی ست.» 

        پس تا دیر نشده! برویم پروردگار مهربان را شکر کنیم که ما را خردمند نیافرید …

سایه‌ای که باغ ملّی بوستون را تهدید و دل ما را ریش می‌کند!

پارک عمومی بوستون که در سال ۱۸۳۷ میلادی احداث شده است

دکتر سیامک معطری عزیز، در دور روزگارانش که این روزها کمتر مهمان می‌پذیرد و به سختی می‌توان برایش نظر داد، به رویداد ظریف امّا تأمل‌برانگیزی اشاره کرده است که متأسفانه در هیاهوی خبرها و رخدادهای اغلب ناجور وطنی، به ویژه در حوزه‌ی محیط زیست و منابع طبیعی، توجه سزاوارانه‌ای را جلب نکرد و موج بایسته‌ای نیافرید.
سیامک برای ما نوشته است که در آن سوی آب، در ولایتی که بوستون می‌نامندش و او در آن روزگار می‌گذراند، گروهی از نمایندگان تشکل‌های مردم‌نهاد و هواخواه محیط زیست، در اقدامی هماهنگ و یکپارچه، مخالفت خویش را با ساخت یکی از بلندترین آسمانخراش‌های جهان به ارتفاع یک‌هزار پا، در قلب شهر بوستون اعلام داشته‌اند؛ چرا که اگر بنای آن ساختمان عظیم تا سال ۲۰۱۱ به پایان برسد، این احتمال هست که روزی ۱۵ دقیقه از حضور آفتاب در باغ عمومی ۱۰ هکتاری بوستون – که دقیقاً ۱۷۰ سال از احداثش می‌گذرد – کاسته شده و دست منبسط نور به دلیل سایه‌ی آفریده شده از سوی آن سازه‌ی غول‌پیکر انسان‌ساخت، ۱۵ دقیقه کمتر مجال می‌یابد تا روی شانه‌ی درختان، گل‌ها و سایر زیستمندان باغ عمومی بوستون بلغزد و بتابد و آفتاب بگستراند.
راست آن است که هرگاه چنین پژواک‌های ستایش‌آمیزی را از مردم آن سوی آب می‌بینم، می‌شنوم و یا می‌خوانم، غمی بزرگ، حسرتی جانکاه و آهی ژرف، دل و جانم را فراگرفته و چنگ می‌زند و مجدداً مرا در برابر این پرسش بنیادین قرار می‌دهد که راز و رمز این تفاوت فاحش در نگاه به طبیعت – در آن سو و این سوی آب – چیست؟!
چرا در آن سوی آب، حتا حرمت فضای سه بعدی سرزمین در باغ ملّی بوستون چنان والا پنداشته می‌شود که کسی جرأت اندیشیدن به خلق محدودیت در ساعات آفتابی برخوردار از آن را هم نمی‌یابد؟ و در این سو، دیرینه‌ترین جنگل‌ها و پارک‌های ملّی و شهری و میراث‌های تاریخی و طبیعی در لاکان، گلستان، بجنورد، سرخه‌حصار، لار، لویزان، تنگه‌ی بلاغی، نقش‌جهان، گیلانغرب، ارومیه، نایبند، دنا، چهارباغ و … آشکارا به بهانه‌ی احداث جاده، سد، پتروشیمی، کارخانه، فرودگاه، پل، برج، مترو و … از سوی اغلب متولیان دولتی و مردم محلی مورد بی‌توجهی قرار گرفته که هیچ، برمی‌آشوبند و فریاد برمی‌آورند: که این ژست‌های سبز و فانتزی و لوکس – از سوی عده‌ای مرفه بدون درد و سانتی‌مانتال!! – چه معنا دارد؟ بگذارید مشکل اشتغال را حل کنیم و آب کشاورزی را تأمین سازیم و البته رأی لازم برای دور بعد ماندن بر اریکه‌ی قدرت را بیاوریم!!
راستی چرا باغ ملّی اکولوژی نوشهر می‌رود تا سرانجام در برابر فشار توسعه‌سازان کوته‌نظر دولتی، تسلیم شده و بخشی از حریم و محدوده‌ی خود را قربانی‌شده ببیند؟ چرا نمایندگان مردم و شورای شهر کرج برای نابودی و تغییر کاربری یگانه ایستگاه تحقیقاتی شهرستان‌شان در سیراچال البرز، دندان تیز کرده و از هزاران لابی و رانت فراقانونی بهره می‌برند؟ چرا اغلب مقامات رسمی شهری چون بجنورد، باید در برابر نابودی بوم‌سازگان کوهستانی ارزشمند منطقه به بهانه‌ی ترمیم جانمایی اشتباه فرودگاه شهر، دم فروبندند؟ چرا دشت حاصلخیز و زیستگاه ارزشمند مسیله باید فدای برنامه‌ریزی ابلهانه‌ی مدیریت آب در حوضه‌ی آبخیز دریاچه‌ی نمک قم شود؟ و چرا …
آیا یک دلیل بزرگ این نابخردی آشکار در نظام مدیریت کلان حاکم بر زیست‌بوم مقدّس مادری به این دریافت تلخ باز نمی‌گردد که متوسط سواد جامعه‌ی ۷۰ میلیونی امروز ایران، از آستانه‌ی کلاس ۴ ابتدایی عبور نمی‌کند؟! به راستی از جامعه‌ای که اینگونه در فقر دانایی و اقتصادی غوطه‌ور است – به نحوی که حدود ۷۰ درصد از برخوردارترین شهروندان ساکن در پایتختش بر این گمانند که ثروت بهتر از علم است – چه انتظاری می‌رود که دلش برای زیست پایدار تمامی زیستمندان سرزمینش بسوزد و بلرزد؟ وقتی که به او مجال گشودن منظری فراخ‌تر برای نگریستن نداده‌ایم؟!
و آیا این همه‌ی ماجراست؟ یا …

وقتی که شفافیت، گریبان «شب شیشه‌ای» را نیز می‌گیرد!

احمدرضا درویش - عکس از ایسنا

     باید قبول کنیم با هر معیار و شاخص و سنجه‌ای هم که بنگریم، حضور و استمرار برنامه‌ی تلویزیونی«شب شیشه‌ای» یک حادثه و رخداد تأمل‌برانگیز وخط شکن در روند برنامه‌سازی شدیداً محافظه‌کارانه و اغلب پاستوریزه‌ی سیمای جمهوری اسلامی ایران بوده است.
     شاید از همین منظر است که شب شیشه‌ای توانسته در پرمخاطب‌ترین ساعت جذاب تلویزیون‌های رنگارنگ این سو و آن سوی آب، بیننده‌ی پرشماری را برای خود جذب کرده و از همین رو، بیشترین توجه و نقد را در رسانه‌های نوشتاری و مجازی از آن خود سازد.
     بی‌گمان حادثه‌ی عجیب پیش‌آمده در برنامه‌ی امشب شب شیشه‌ای و هنجارشکنی غریب رخداده در آن، تا مدت‌ها از خاطره‌ی تماشاگر حرفه‌ای سیما، زدوده نخواهد شد. این که مجری برنامه (رضا رشیدپور) با قاطعیت اعلام دارد: تنها فردی که تاکنون و در مواجهه با درخواست‌های متعدد این برنامه، از حضور بر روی صندلی شب شیشه‌ای سرباز زده، استاد محمّد نوری بوده است و در پاسخ از مهمان سرشناس برنامه (احمدرضا درویش) بشنود: «شما در طول یک ماه اخیر بارها از من درخواست حضور کرده و من نمی‌پذیرفتم (نوار درخواست‌های شما بر روی انسرینگ تلفن منزل من موجود است!)، چرا که اعتقادم این است که نباید وارد حیطه‌ی خصوصی زندگی هنرمندان شوید!»
    امّا چرا احمدرضا درویش، فیلمساز ظاهراً خودی جمهوری اسلامی، اینگونه برآشفت و برنامه‌سازان شب شیشه‌ای را با جدی‌ترین چالش عمر خویش در طول  تقریباً۸۰ شب گذشته مواجه ساخت؟!
    این همان فرازی است که به باور نگارنده، ارج و قرب احمدرضا را در نزد مردم ایران به شکلی ستایش‌آمیز و پیش‌برنده افزایش داد – و در صورت پژواک هوشمندانه‌ی مدیران سیما، حتا خواهد توانست چنین اثر مثبتی را برای آنها نیز به ارمغان آورد – این که یک هنرمند اینگونه برآشوبد که چرا منت شهادت دو برادرش را در جبهه‌های جنگ، به رُخ مردم و هموطنانش کشیدید؛ رازی که تاکنون با احدی در رسانه‌های جمعی در مورد آن سخن نگفته بود!
    فریاد احمدرضا بر نظام تبعیض‌آمیز و رانت‌خوارانه و سهم‌گیرانه‌ای بود که در طول دو دهه‌ی گذشته، نه تنها شوکت و منزلت بسیاری از خانواده‌های شهدا را حفظ نکرد؛ بلکه ارزش شهید آنها را تا حد ارزش یک معامله و داد و ستد اقتصادی پایین آورده بود!
    بیاییم امیدوار باشیم، برنامه‌سازان و مدیران فرهنگی ما از چنان ظرفیتی برخوردار باشند که بتوانند چنین گفتگوهای صریح و شیشه‌ای را کماکان در رسانه‌ی ملّی تحمل کرده و ادامه دهند. هرچندکه تقریباً مطمئن هستم، چنین آرزویی به ویژه در شرایط امروز مدیریت حاکم بر جامعه، تا چه اندازه رؤیایی و غیرقابل باور می‌نماید.
     با این وجود، قلباً آرزو می‌کنم عزت‌الله ضرغامی از این آزمون روسفید بیرون آید.

    در همین ارتباط:

    – متن کامل گفتگوها

    – دوئل بر سر حریم خصوصی! تحلیل ایسنا

   – همه چیز لو رفت!

   – ای کاش همه ما درویش بودیم!

   – فیلم گفتگوی جنجالی شب شیشه ای

  – دوئل در شب شیشه‌ای

تو روزنامه نمی‌‌خونی نهنگ‌ها خودکشی کردند …

چرا؟!!

نمی‌دانم چند نفر از مخاطبین «مهار بیابان‌زایی» آنقدر بدشانس بوده‌اند که روز پنج‌شنبه‌ی گذشته، گذرشان به لینکی داغ در تارنمای پربیننده‌ی بالاترین افتاده و از آن طریق به سایتی روسی (احتمالاً) هدایت شده‌اند که در آن بیش از ۳۰ تصویر از مراحل وحشیانه‌ی صید ماهی در کشتی‌های بزرگ صیادی در معرض دید کاربران نگون‌بخت دنیای مجازی قرار گرفته است!
در اینجا – البته – قصد برخوردی فرا آرمانی با پدیده‌ی صید ماهی را ندارم، بلکه حیرت و افسوسم از این است که چگونه ما آدم‌ها می‌توانیم تا این درجه افراط‌‌ گر، بی‌ملاحظه و سنگ‌دل بوده و در مهار آزمندی جنون‌آمیز خویش ناتوان و عاجز نشان دهیم که هیچ؛ عکس یادگاری نیز در قتلگاه ماهی‌ها گرفته و چنان به آفرینش دریای خون غره باشیم که در برابر دوربین، چون فاتحان کلیمانجارو لبخند بزنیم؟!
می‌خواهم با باوری راسخ بگویم: شکارچیان یا صیادانی که اینگونه فاجعه‌بار و شنیع به کشتار جانداران می‌پردازند، بسیار بسیار بیشتر از آنانی مستعد تشدید بی‌عدالتی و ناامنی و رواج خون‌ریزی در جهان هستند تا آن مردمانی که هنوز نجوایشان این است که: «سبزه‌ای را بکنم، خواهم مُرد … هم آنانی که هنوز باورشان این است که نباید آب را گل کرد، شاید در فرودست کفتری می‌خورد آب …»
مایلم دوباره از شاملو مدد بگیرم، او که در آخرین مقطع از عمر دراز خویش و پس از خواندن شعری کوتاه از یک دختربچه‌ی کودکستانی به نام «Genevieve Gerst» چنان منقلب می‌شود که می‌گوید: «من یقین دارم دست‌های این کودک در هیچ شرایطی به خون آغشته نخواهد شد، چون حرمت و فضیلت زیبایی را درک کرده است.»
آن دختر آمریکایی در وصف گل می‌گوید:

این گل رنگ است
شکفته تا جهان را بیاراید
قانونی هست که چیدن آن را منع می‌کند
ورنه دیگر جهان سحر انگیز نخواهد بود
و دوباره سپید و سیاه خواهد شد.

شاملو در جای دیگری نیز به صراحت بر پندارینه‌ی سهراب سپهری عزیز – که زمانی منتقد وی بود – مهر تأیید زده و می‌نویسد: «آن که خنده و (گل) یاس را می‌شناسد، چه طور ممکن است به سخافت فرمان برکندن اهالی شهر پی نبرد یا از بر پا کردن کله‌ی منار بر سر راهی که از آن گذشته شرم نکند؟»
با این وجود، راست آن است که شوربختانه هر چه در زمان بیشتر پیش می‌رویم و در جهان بیشتر می‌نگریم، بیشتر با جلوه‌هایی ناامید‌کننده و خودخواهانه از زندگی آدم زمینی‌ها روبرو می‌شویم و بیشتر با سهراب هم‌آوا می‌شویم که:
مانده تا برف زمین آب شود …

یک اعتراف!
وقتی برای لحظه‌ای … فقط لحظه‌ای در جای آن آبزیان اسیر و درمانده خود را متصور می‌شوم، چقدر با نهنگ‌هایی که گزینه‌ی خودکشی را برای خود برمی‌گزینند، احساس همراهی و همدلی می‌کنم.

پیوست:
اگر آن خون‌آشامان نام خود را صیاد و ماهیگیر می‌نهند، این هموطن عزیز را باید چه نامید (با سپاس از مهدی جعفران)؟

آیا احمد شاملو «طبیعت‌ستیز» بود؟!

سهراب سپهری

     یکی از نادلپذیرترین خصلت‌های زمانه‌ی ما، شاید این باشد که کسی حوصله‌ی «شنیدن» ندارد و اغلب اگر گفتگویی هم – به ظاهر – در‌می‌گیرد، بیشتر از این باب است که بتوانیم حرف خود را بزنیم و نه آن که پاسخ گفتار طرف مقابل را پس از شنیدن سخنش بدهیم! کافی است نگاه کنید به وضعیت نوشتارهای امروز در اغلب روزنامه‌ها، هفته‌نامه‌ها، مجلات و کتب؛ کمتر پیش می‌آید در بین فوج عظیم و پرشمار دست‌نوشته‌های رنگارنگ روی پیشخوان روزنامه‌فروشی یا کتابفروشی‌های شهر، پاسخی مستدل و نقدی روشنگر بیابی که با خواندنش احساس کنی، نویسنده واقعاً و عمیقاً گفته‌ها و سخنان فردی را که اینک به نقد افکار و نظریاتش پرداخته، پیش‌تر و با دقت و عاری از تعصب خوانده و شنیده است. و شوربختانه این مسأله، به ویژه در حوزه‌ی دانش‌های فنی و پژوهشی هم بسیار مصداق داشته و اغلب، کسی نه حوصله‌ی خواندن مقاله‌ی علمی و پژوهشی را دارد و نه اگر هم مقاله‌ای را ورق می‌زند، به صرافت قلمی کردن کاغذ و دادن نقدی در تکمیل یا اعتراض به ادعای پیش‌گفته می‌افتد. انگار همه در خلاء و برای مستمعینی به اندازه‌ی منیت فرد سخن می‌گویند!
     به کلامی شفاف‌تر، نگارنده بر این باور است که در زمانه‌ی ما نه‌تنها، آدم‌ها کمتر و کمتر حوصله‌ی خواندن دارند، بلکه به طریقی اولاتر، اگر هم افرادی پیدا شوند که حوصله‌ی خواندن داشته باشند، شمار آن گروه که وقت نهاده و در پی رمزگشایی و پاسخ‌دهی و روشنگری از نظرگاه‌های دیگران باشند، بسیار بسیار نادر است.
     و درست از همین منظر است که خواندن دیدگاه و پاسخ هموطن نادیده‌ام، جناب فرشاد کامیار عزیز که به بهانه‌ی انتشار دستنوشته‌ی نگارنده  در روزنامه‌ی هم‌میهن، آفریده شده است، برایم سخت مغتنم و ارزشمند است. حتا اگر ایشان یکسره آن دستنوشته و مسیر ارایه شده در آن را نپسندیده باشند.
    ایشان می‌نویسند: «دید‌گاه شما در مورد رودرو قرار دادن شاملو و محیط زیست، فقط به واسطه‌ی اینکه شاملو شعر سپهری را نمی‌پسندد؛ آن هم با دلایل ویژه‌ی خودش، کاملاً ناپخته و شتابزده است.»
    و سؤتفاهم  دقیقاً از همین جا آغاز می‌شود!
    برادر ادیب، من کجا شاملو را با محیط زیست روردر رو قرار داده‌ام؟! آیا رودررو قرار دادن شاملو و سهراب سپهری، به معنای رودررو قرار دادن شاملو و محیط زیست است؟! یعنی به گمان شما هر که با سهراب مخالفت کند، لاجرم باید دشمن طبیعت و محیط زیست هم باشد؟!
      اصلاً چرا نمی‌شود منظری را برای نگریستن به جهان برگزید که از قاب آن، حرمت هر یک از آفریدگان شعر و ادب پارسی محفوظ نگه داشته شده باشد؟ چه آن فرد، خالق اثری باشد که می‌گوید: «در سیاهی جنگل، یک شاخه به سوی نور فریاد می‌کشد (احمد شاملو).» و یا فرزانه‌ای که می‌سراید: «خوشا به حال درختان که عاشق نورند و دست منبسط نور، روی شانه‌ی آنهاست (سهراب سپهری).»

    مؤخره:
    فرشاد عزیز! شاید برخی از رفتارها و سلوک شاملوی بزرگ را نپسندم، بخصوص آنجا که به سرآمدگان ادب پارسی، چون فردوسی، سعدی، مولانا، فروغ، سپهری و … می‌تازد. امّا هرگز به خود اجازه نمی‌دهم که به وی انگ طبیعت‌ستیزی بزنم.
     شاملو، شاعر جسور و پراحساسی بود که عمیقاً باور داشت:
    هزار کاکلی شاد در چشمان و هزار قناری خاموش در گلوی ماست … چنین انسان عاشق و دل‌سوخته‌ای مگر می‌تواند به طبیعت عشق نورزد.
    مشکل ما شاید این است که عادت کرده‌ایم، همه چیز را سیاه و سفید ببینیم و هنوز باور نکرده‌ایم که منطق غالب دوران ما می‌تواند منطقی فازی باشد؛ منطقی که بین سیاه و سفید، اجازه‌ی انتخاب طیف گسترده‌ای از رنگ‌ها را به ما می‌دهد.
    سهراب می‌گوید:
    «مى دانم، سبزه اى را بکنم خواهم مرد». در هیچستانی که سهراب راوی آن است، حیات چنان یکپارچه شده که هر آسیبى به هر جاندارى، می‌تواند به مرگ راوى حیات منجر شود. چرا که در شعر او، جهان کتابى است که باید خوانده شود:
   و نخوانیم کتابى که در آن باد نمى‌آید،
   و نخوانیم کتابى که در آن یاخته‌ها بى بعدند.

    جالب است که بعدها، شاملو تا حد زیادی نظر خویش را در مورد سهراب تعدیل کرد و نوشت: «سپهری انسانی بود بسیار شریف و عمیقاً و قلباً شاعر. مشکل من و او این بود و هست که جهان را از دو منظر مختلف نگاه می‌کردیم، بی اینکه شیله پیله‌ای در کارمان باشد
    همه‌ی حرفم این است که کاش شاملوی بزرگ و دوست‌داشتنی ما، هیچگاه در شرایط روحی ناپایدار و غمناک، به صرافت نقد فرزانگانی چون فردوسی گرانسنگ نمی‌افتاد تا برخی این بیت حکیمانه را به رخش نمی‌کشیدند:
   بزرگش نخوانند اهل خرد، که نام بزرگان به زشتی برد.
   مایلم به نقل از آقای دکتر ملکی که در زمان گفتگوهای هیأت مذاکره‌کننده‌ی ایرانی پس از پذیرش قطعنامه‌ی ۵۹۸ سازمان ملل متحد با همتایان عراقی، حضور داشت، رخدادی عبرت‌آموز را یادآوری کنم: ایشان در خاطرات خود با ویژه‌نامه همشهری (تابستان سال ۸۱) می‌گوید: «گفت‌وگوی طرفین خطاب به دبیر کل سازمان ملل بیان می‌شد. طارق عزیز سرپرست هیأت عراقی با ادعا بر روی عربی بودن شط‌ ‌العرب، تأکید داشت. وقتی جواب ما را که رودخانه ایرانی است و نامش اروندرود است شنید، یکه خورد. و ما با خواندن بیتی از شاهنامه فردوسی آن را اثبات کردیم و…»
    می‌خواهم بگویم: اگر شاهنامه‌ی فردوسی هیچ خدمت دیگری هم به این آب و خاک نکرده باشد – که کرده است – همین یک بازخورد می‌ارزد که تا همیشه‌ی تاریخ فردوسی عزیز و حکیم را بزرگ داشته و حرمت نهیم.
    کاری که متأسفانه شاملو در مقاطعی از زندگی انجام نداد!
   هر چند در روزهای پایانی عمرش بسیار کوشید تا به جبران آن خام‌دستی‌ها بپردازد. او می‌نویسد: «من دست کم حالا دیگر فرمان صادر نمی‌کنم که ” آن که می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است”، چون به این حقیقت واقف شده‌ام که تنها انسان است که می‌تواند بخندد؛ و دیگر به آن خشکی معتقد نیستم که “در روزگار ما سخن از درختان به میان آوردن جنایت است”؛  چون به این اعتقاد رسیده‌ام که جنایتکاران و خونخواران تنها از میان کسانی بیرون می‌آیند که از نعمت خندیدن بی بهره‌اند و با یاس ها به داس سخن می‌گویند.»
    و این همان پاسخی بود که حدود دو دهه پیش‌تر، سهراب به شاملو داده بود و من آن زنهار هوشمندانه را برای صفار هرندی تکرار کردم.

چرا سیگار‌های آمریکایی در شمار کالاهای تحریم‌شده نیستند؟!

هیولای سیگار را جدی بگیریم!

چندی پیش، اداره‌ی آمار ایالات متحده‌ی آمریکا در گزارشی که بخش‌هایی از آن را خبرگزاری ایسنا نیز منتشر کرد، اعلام داشت: «ایران بعد از ژاپن و عربستان، سوّمین مصرف‌کننده‌ی بزرگ سیگارهای آمریکایی در جهان است.» این اداره می‌افزاید: «دست‌کم نیمی از حدود ۱۰۰ میلیون دلار کالایی که شرکت‌های آمریکایی در سال ۲۰۰۵ به ایران صادر کرده‌اند، سیگار بوده است.» گزارش‌ سازمان بهداشت جهانی حاکی از آن است که شرکت‌های دخانیات آمریکایی مانند آر جی رینولدز، همواره به کشور ما، همچون یک بازار پر رونق برای محصولات خود نگاه کرده و محصولات دخانی خویش را از طریق واسطه به ایران صادر کرده‌اند.»
این در حالی است که به گفته‌‌ی مت مایرز (کارشناس صنعت دخانیات در واشنگتن): «مصرف سیگار در آمریکا و بیشتر کشورهای توسعه‌یافته سیر نزولی را طی می‌کند و شرکت‌های دخانیاتی مجبورند محصولات خود را در کشورهای دیگر بفروشند. از این رو، ایران برای آینده‌ی شرکت‌های تولید‌کننده‌ی سیگار بسیار مهم است.»
این را گفتم تا یادمان باشد: برای زیرسلطه ‌قراردادن و متأثر کردن یک ملّت و کشور، راه‌های فراوانی وجود دارد که تنها یکی از آنها جنگ و اشغال سرزمین است؛ راهی که به دلیل پرهزینه و غیراقتصادی بودن، اغلب به عنوان آخرین گزینه مطرح می‌شود. دولت و ملّتی که – به حق – ادعای استقلال و خودکفایی دارد، باید نشان دهد که در گام نخست از اراده‌ی لازم و بالندگی و آگاهی کافی برای پرهیز از استعمال دخانیات و دیگر مواد مخدر برخوردار بوده و دست‌کم روند مصرف آن را با شیبی کاهنده مواجه ساخته است؛ نه اینکه میزان مصرف سیگار را به ۵۰ میلیارد نخ در سال افزایش دهد.
باور کنید، این شاید بزرگترین دستاورد دولت جمهوری اسلامی ایران و خوش‌ترین خبر سال باشد، اگر بتواند در آستانه‌ی دهه‌ی فجر سال پیش رو اعلام کند: مصرف سیگار در کشور را ۱۰ میلیارد نخ در سال کاهش داده‌ایم.
امّا به راستی بر سر مردمان چه آمده است که تحقق این آرمان، به مراتب رؤیایی‌تر از شنیدن خبر ساخت بمب اتم در ایران است؟!