بایگانی ماهیانه: خرداد ۱۳۸۶

جاده‌هایی که نبودشان بهتر از بودشان است!

     فکر کنم برای همه‌ی افرادی که هنوز در توان شگفت‌انگیز وزارت راه در ساخت جاده‌‌هایی استاندارد و پایدار و با کمترین فشار و تخریب بر محیط زیست، شک دارند، یک گردش فشرده‌ی دو روزه به استان کهکیلویه و بویراحمد کافی باشد تا دریابند که چگونه در حیف و میل بیت‌المال و تخریب شتابناک و حیرت‌انگیز طبیعت به بهانه‌ی احداث جاده، گوی سبقت را از هر کشوری که تصور کنیم، ربوده‌ایم!
     حقیقت آن است که عمر برخی از جاده‌هایی که در بهار امسال، دچار تخریب‌های متعدد و تشدید لغزش و ریزش‌های دامنه‌ای و حتا تسریع حرکت‌های توده‌ای (سولیفولکسیون) شده‌اند، به یک سال نمی‌رسد و به گفته‌ی مردم محلی، در طول سال بارها و بارها مورد مرمت قرار می‌گیرند، امّا به مجرد ریزش نخستین بارندگی، دوباره جاده بسته و خاک شسته می‌شود.
     البته وضعیت پیش‌آمده کاملاً طبیعی است! وقتی برای ساخت پروژه‌ای چون آزادراه قزوین – رشت، مطالعات ژئوتکنیکی، تازه پس از آغاز عملیات اجرایی انجام شده است! معلوم است که مطالعات و ارزیابی زیست‌محیطی جاده‌های کوهستانی استان کهکیلویه و بویراحمد از چه کیفیتی برخوردار بوده است!
     مطابق گزارش روزنامه‌ی اطلاعات، تنها در یک مورد «به سبب افزایش سرعت لغزش تا حد ۵۶ سانتی‌متر در روز، عملیات راه‌سازی آزادراه قزوین – رشت، متوقف و محل تخلیه شد. خطوط انتقال برق فشار قوی قطع شد و در نهایت در همان روز، حدود ۸/۱ میلیون مترمکعب خاک به سمت آزادراه ریزش و بخشی از مسیر سفیدرود را اشغال کرد.»
     دوست عزیزم، عباس محمّدی زمانی گفته بود: «وزارت راه، سابقه‌ای دیرین در بریدن غیرفنی شیب‌های کوهستانی که موجب رانش دامنه و فرسایش خاک و از میان رفتن پوشش گیاهی می‌شود، دارد. امّا، طرح آزادراه قزوین_رشت «شاهکاری» است در این زمینه که اثر مخرب آن برای همیشه ماندگار خواهد بود
      در سفرهایی که در طول یکسال گذشته به استان‌های‌ کهکیلویه و بویراحمد و چهارمحال و بختیاری داشتم، بیش از پیش به درستی این اظهار نظر کارشناسانه ایمان آوردم.
      ۸ تصویر زیر که مربوط می‌شود به مرداد و آبان ۱۳۸۵ و فروردین ۱۳۸۶ گواهی است بر مدعای فوق:

تصویر ۱- شمال غرب سی سخت – آبان ماه ۸۵

تصویر ۲- همان از زاویه ای دیگر – ۳۰ فروردین ۸۶

تصویر ۳- همان از زاویه ای دیگر

تصویر ۴- به سمت میمند – ۳۱ فروردین ۸۶

تصویر ۵- به سمت پادنا – ۳۱ فروردین ۸۶

تصویر ۶- محور دشتک میمند به سمت آب ملخ

تصویر ۷ – محور ترانزیت اهواز – یاسوج

تصویر ۸ – محور معدن به دورک اناری – مرداد ۸۵ – چهارمحال بختیاری – جاده ای که تاکنون بارها مرمت شده است!(در کنار سرشاخه کارون)

      می‌ماند یک نکته و چند تبصره!
      نکته‌ی نخست آن که یک ضرب‌المثل انگلیسی می‌گوید: «ما آنقدر پولدار نیستیم، تا پوشاک ارزان قیمت بخریم.» این پند هوشمندانه، به درستی در مورد صنعت جاده‌سازی ما هم مصداق دارد! چه اگر ثروتمند نبوده و از پول مجانی نفت بی‌بهره بودیم، به صرافت استفاده از مهندسانی خبره می‌افتادیم تا بدیهی‌ترین اصول راه‌سازی را اینگونه حیرت‌آور فراموش نکرده و چنین هزینه‌ای بر دوش مردم و دولت تحمیل نمی‌کردیم. فقط کافی است تصور کنید که اگر قرار بود چنین اشتباهاتی در صنعت هسته‌ای یا پزشکی کشور رخ دهد، چه فاجعه‌ای انتظار ایرانیان را می‌کشید! حالا باز هم بگویید: ما خیلی بدشانسیم!

     و امّا چند تبصره:
     لابد از آخرین آمارهایی که دکتر علیرضا مغیثی، رئیس اداره‌ی پیشگیری از حوادث و سوانح وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی اعلام کرده، آگاهی دارید؟ ایشان در گفتگو با خبرنگار واحد مرکزی خبر گفته‌اند: قربانیان حوادث کشور به رقم ۵۰ هزار نفر در سال رسیده که بیشترین سهم آن را کماکان حوادث ترافیکی با ۲۸ هزار کشته در سال، از آن خود کرده است؛ همان حوادثی که افزون بر تلفات مزبور، سالی ۶۰۰ هزار مجروح و شش میلیارد دلار خسارت (معادل ۵ درصد تولید ناخالص ملّی) به اقتصاد کشور تحمیل می‌کند. به سخنی ساده‌تر و با احتساب خانواده‌هایی که همه‌ ساله از شوک حوادث و سوانح رخ داده در کشور آسیب دیده و متأثر می‌شوند، دست‌کم به رقم نگران‌کننده‌ی حدود یک درصد جمعیت کشور می‌رسیم. اگر به این رخداد غم‌بار، این خبر تأمل‌برانگیز را هم اضافه کنیم که ایرانیان سالی ۸ میلیون پرونده‌ِ قضایی و طرح دعاوی جدید بر علیه یکدیگر در محاکم قضایی داخلی می‌گشایند (یعنی به ازای هر ۹ ایرانی – از کودک یک روزه گرفته تا پیرمرد ۱۲۰ ساله –  دست‌کم یک پرونده‌ی دعاوی در دادگستری (آن هم فقط در طول یک سال گذشته) مفتوح شده است!!)؛ و باز اگر یادمان بیافتد که مصرف سرانه‌ی دارو در ایران، سه برابر استاندارد جهانی است، درمی‌یابیم که چرا آمار تلفات ناشی از حوادث در کشور، بیش از دو برابر تلفاتی است که سال گذشته در ناامن‌ترین کشور جهان – عراق – به وقوع پیوسته و ۲۲ هزار نفر از شهروندان این کشور در اثر جنگ داخلی به قتل رسیدند.  
     می‌خواهم بگویم: درست است که عدم تمرکز و حواس پرتی شخص در بروز حوادث منجر به قتل و جرح، به ویژه در رانندگی، سهمی پررنگ را برعهده دارد؛ امّا این واقعیت نباید چشمان‌مان را بر روی حقایق مشهود دیگر، از جمله عدم اعتنای وزارت راه در ارزیابی زیست‌محیطی پروژه‌های راه‌سازی و کاربست اصول علمی پذیرفته‌شده در طراحی، ساخت، نگهداری و مرمت جاده‌های کشور بربندد.

اسلام کاریکاتوری ؛ به روایت سیّد حسن خمینی

سید حسن خمینی در برنامه فوق العاده - ۱۳ خرداد ماه ۸۶ 

      گمان برم، اغلب کسانی که دیشب شنونده و بیننده‌ی گفتگوی متفاوت نوه‌ی امام (ره) در برنامه فوق العاده شبکه‌ی سوّم سیما بودند، با نگارنده هم عقیده باشند که برخی از انتقاد‌های طرح شده در این برنامه نسبت به حاکمیت، کاملاً غافل‌گیر‌کننده بود؛ بخصوص که گوینده‌ی این انتقادها فردی چون سیّد حسن خمینی است.  

کدامیک گناه‌کارترند؟ کسی که مست کرده است یا کسی که غیبت می‌کند؟!

     این پرسشی بود که شب گذشته در برنامه‌ی فوق‌العاده‌ی شبکه‌ی سوّم سیما از سوی نوه‌ی امام(ره) و خطاب به جمشیدی، مجری برنامه طرح شد. او در پی تبیین مصداق‌هایی ملموس بود تا نشان دهد: جامعه‌ی ما تا چه اندازه خود را با اسلامی غیرواقعی و کاریکاتوری سرگرم کرده است. سیّد حسن گفت (نقل به مضمون): اگر در همین لحظه کسی وارد شده و در میز مقابل به مشروب‌خواری بپردازد، ما بلافاصله از او دوری خواهیم کرد، در حالی که اگر آن فرد به غیبت‌کردن بپردازد، نه‌تنها از او دوری نکرده که اغلب هم‌صحبت وی نیز می‌شویم! در حالی که غیبت‌کردن در اسلام به مراتب گناهی بالاتر محسوب می‌شود. وی حتا به این هم بسنده نکرد و گفت: چگونه است که ما – به اصطلاح متدینین – خیلی راحت به یکدیگر تهمت می‌زنیم (به خصوص در ایام انتخابات) و احساس می‌کنیم که بدین‌ترتیب دل‌مان خنک شده است! این همان اسلام کاریکاتوری است که متأسفانه صدا و سیما هم در رواج آن سهم داشته است!
    در فرازی دیگر از این گفتگوی متفاوت – که البته آشکار بود بارها قطع و وصل شده است – ایشان گفتند: در طول این سال‌ها آنقدر به کمیت امام پرداخته شده، که جامعه احساس نوعی بی‌نیازی کاذب نسبت به اخذ اطلاعات بیشتر از سلوک این شخصیت بی‌نظیر پیدا کرده است، همان گونه که درباره‌ی ماجرای عاشورا و قیام امام حسین(ع) و چرایی آن چنین اتفاقی افتاده و به رغم حجم گسترده‌ی آیین‌های پاسداشت قیام کربلا، کمتر کسی است که بداند امام حسین (ع) واقعاً چرا از مدینه خارج شد و حاکم وقت آن شهر که بود و …
    انتقاد بی‌سابقه‌ی دیگری که سیّد حسن به طرح آن در رسانه‌ی ملّی همت گمارد، هشدار او به استفاده‌ی ابزاری از سخنان امام (ره) در مناسبت‌هایی ویژه بود که بیشتر فواید لحظه‌ای آن متوجه گروهی خاص از درون حاکمیت بود. درصورتی که به گفته‌ی وی: «باید کوشید تا جامعیت شخصیت امام، بیش از پیش بازشناخته شود.» 
     به گمان نگارنده، استفاده از اصطلاح «اسلام کاریکاتوری»، شاید یکی از صریح‌ترین انتقاداتی است که تاکنون از سوی یکی از شخصیت‌های مورد احترام انقلاب طرح شده است؛ هشداری که آشکارا تأکید بیش از اندازه‌ی امروز به برخی از ظواهر اسلامی، نظیر نوع پوشش شهروندان را بتوان یکی از مصداق‌های بارز آن برشمرد؛ آن هم در جامعه‌ای که بسیاری از آفت‌های نگران‌کننده‌تر ضد اسلامی و اخلاقی نظیر غیبت، ربا، فساد، دروغ‌گویی، تهمت‌زدن و … به شکلی پیش‌برنده رواج یافته است.
    هشدار سیّد حسن، زنهاری کاملاً هوشمندانه و شجاعانه بود که امیدوارم دست‌کم تلنگری باشد برای آنها که با موج‌سواری، اخلاقیات را زیر پای منافع جناحی خود له کرده و می‌کنند.   

چرا به تکرار پیوسته‌ی حادثه‌ی شرم‌آور ورزشگاه آزادی عادت کرده‌ایم؟!

خسارت های پی در پی به اموال عمومی! چرا؟!!!

هر زمان که به ایرانی بودن خود بیش از پیش غره شدید و در این ناسازه‌ی (پارادوکس) غریب غوطه خوردید که پس چرا آنی نیستیم که باید باشیم؟ چرا در بین ۱۰۰ کشور نخست جهان از منظر شاخص‌های توسعه‌ی انسانی، پایداری محیط زیست، کیفیت زندگی، امنیت جاده‌ای و … قرار نمی‌گیریم؛ نگاهی به حواشی بزرگترین رویداد ورزشی پایتخت که معمولاً طرفداران یکی از دو تیم آبی و قرمز در آن دخیل هستند، بیاندازید تا دریابید از مردمی که حاضرند به دلیل شکست تیم محبوب‌شان، حدود ۲۰۰ میلیون تومان به اتوبوس‌های شرکت واحد صدمه زده و ده‌ها تن از یکدیگر را وحشیانه مجروح کرده و بی‌مهابا به جد و آبادشان دشنام دهند، آن هم در محیطی که قرار است درس اخلاق و جوانمردی و پهلوانی به جوان امروز داده شود، نباید بیش از این انتظار داشت! و نباید حیرت کرد که چرا این جوانان پرشور و خوش غیرت که در باخت آبی و قرمز اینگونه خون گریسته و جامه می‌درند، در دفاع از میراث‌های طبیعی و ملّی و تاریخی خویش در توس، تنگه‌ی بلاغی، بوکان، نقش جهان، چهارباغ، بجنورد، گلستان، لاکان، لار، ارومیه، دنا، میانکاله، لفور و … تا بدین حد بی‌تفاوت و خاموش عمل کرده و می‌کنند.
نگارنده هیچگاه از یاد نمی‌برد که یکی از دانش‌آموختگان دانشگاه تهران – که از قضا در شمار دانشجویان نخبه نیز رده‌بندی شده است – پس از مشاهده‌ی تصویر منتشر شده بر روی تارنمایم، در حالی که دلایل خاموشی‌ام را در دنیای مجازی جویا می‌شد، با تعجب پرسید: این تصویر متعلق به چه جایی است؟!!
من که از شدّت حیرت و غم و خشم نمی‌دانستم که باید چه پاسخی به او بدهم، از یکی از همکاران نسبتاً قدیمی‌ترم که اینک صاحب مسئولیت بوده و در شمار اعضای هیأت علمی مؤسسه‌ی متبوع قرار دارد، خواستم تا برایش بگوید که این مکان کجاست!
می‌دانید چه پاسخی شنیدم؟!
او گفت: من هم نمی‌دانم! راستی اینجا کجاست؟!!
این بلایی است که بر سر نسل دوّم و سوّم بعد از انقلاب آورده‌ایم؛ جوانی که تا به این حد از تاریخ و گذشته‌ی خویش به دور افتاده و احساس می‌کند که از شجره‌ای برخوردار نیست. جوانی که ممکن نیست نام این فوتبالیست را از یاد ببرد یا آن هنرپیشه و خواننده‌ی غربی را اشتباه بگیرد.

مؤخره:

محمد نوری‌زاد، نویسنده و کارگردان چهل سرباز

دو هفته است که محمّد نوری‌زاد عزیز، ایرانیان را در ساعت ۲۱ روز پنج‌شنبه به ضیافت رستم و شاهنامه و فردوسی می‌برد … دوهفته است که با مجموعه‌ای تلویزیونی مواجه هستیم که قهرمانان ایرانی‌اش را با نام‌هایی چون فرامرز، سودابه، بهمن، بیژن، اسفندیار، زال، رودابه، رستم، سهراب، منیژه، امید، پژوه‌تن، خشایار و … خطاب می‌کنند؛ همان نام‌هایی که در طول دو دهه‌‌ی گذشته در اغلب مجموعه‌های تلویزیونی و آثار سینمایی، آشکارا یا مورد هجو و تمسخر قرار می‌گرفتند و یا نقش مخوف و تیره‌ی فیلم را برعهده داشتند!
خواستم بگویم: از ماست که بر ماست …
همین.

و سرانجام ایران به آمریکا رسید!

 

     واحد تحقیقات مجله‌ی نامدار اکونومیست، اخیراً دست به پژوهش جالبی زده و میزان اشتیاق واقعی کشورهای جهان را به صلح‌طلبی فاش ساخته است. بر بنیاد ستاده‌های حاصل از این مطالعه که مبتنی بر اطلاعات سازمان ملل متحد، بانک جهانی، گروه‌های هوادار صلح و بررسی‌های مستقل خود نشریه‌ی اکونومیست بوده و در شماره ۳۱ می ۲۰۰۷ این نشریه منتشر شده است (دیروز)، پنج کشور نروژ، زلاند نو، دانمارک، ایرلند و ژاپن «صلح‌خواه‌ترین» کشورهای جهان و درعوض، عراق، سودان، اسرائیل، روسیه و نیجریه «صلح‌گریزترین» ممالک دنیا معرفی شده‌اند. امّا آنچه که جالب‌تر به نظر می‌رسد، رتبه‌ی تقریباً مشابه ایران و آمریکا در این سیاهه است که هر دو در جایگاهی نسبتاً ناامید‌کننده قرار داشته و به ترتیب حایز رتبه‌ی ۹۶ و ۹۷ – دربین ۱۲۱ کشور مورد بررسی – هستند! به دیگر سخن، کشوری که به بهانه‌ی پایان‌دادن به تروریسم و افزایش امنیت خاطر شهروندان جهانی، دست‌کم شش سال است که از تمامی ابزارهای نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک خود سود برده تا نظم جهانی مد نظر خویش را به همه دیکته کند، همان قدر جایگاه دارد که کشوری چون ایران که از او با عنوان رأس محور شرارت نام برده است!

روی جلد آخرین شماره اکونومیست 

     راست این است که نمی‌توان و نباید بر این پندار باطل کوبید که می‌توان با تکیه بر قدرت نظامی و اعمال خشونت، از رواج خشونت جلوگیری کرد. این نخستین آموزه‌ی ابتدایی است که در هر کلاس اجتماعی و روانشناسی تدریس می‌شود، با این وجود، مدعیان اعمال نظم نوین جهانی همان قدر نابخردانه بر این طبل می‌کوبند که متأسفانه باید اعتراف کنیم برخی از دولتمردان ما این منش را برای خود برگزیده‌اند! روی سخنم به ویژه با طراحان طرح افزایش امنیت اجتماعی شهروندان و نوع برخورد حیرت‌انگیز و تأسف‌باری است که از سوی برخی از مأمورین نیروی انتظامی با به اصطلاح «اراذل و اوباش» شهر صورت گرفته و می‌گیرد! برادران عزیز، هیچ اندیشیده‌اید که وقتی فردی را اینگونه در نزد اقوام و کسان و همسایه‌هایش خوار و ذلیل می‌سازید و تصویر خون‌آلود و حقارت‌بارش را با آفتابه‌ی کذایی! بارها و بارها از جراید و رسانه‌های دیداری پخش می‌کنید، دیگر چه انتظاری دارید که او متنبه شده و در بازگشت از زندان از ترویج خشونت دست بردارد؟ اصولاً او دیگر چه چیزی و آبرو و حرمتی دارد که بخواهد نگران از دست دادنش باشد؟! درحقیقت، آنها چنان عقده‌ی این حقارت را با خود حمل می‌کنند که به مجرد آزادی، دیگر به صغیر و کبیر رحم نکرده و دقیقاً نتیجه‌ای برعکس و واژگونه عاید جامعه خواهد شد.

 چنین تحقیر و خشونتی نمی تواند مهارکننده خشونت در جامعه باشد.

    باور کنید راه مبارزه و مهار خشونت، کاربرد و ترویج خشونت نیست؛ این درسی است که در نخستین سال‌های هزاره‌ی سوّم از لشکر شکست‌خورده و تحقیر‌شده‌ی آمریکا در عراق و افغانستان گرفته‌ایم. ارزش این درس گرانسنگ را بدانیم و درصدد محک دوباره و پرهزینه‌ی آن برنیاییم.

آشنایی با چند شکارگر لحظه‌ها!

     به باور من، اگر نبودند انسان‌های هوشمند، عاشق و جسوری که لحظه‌ها و مناظر ناب طبیعی را شکار کرده و به ثبت رسانند، بی‌گمان عشقی که امروز به طبیعت و زیستمندان آن در بین مردم وجود دارد، شاید تا این حد شتابناک و رو به صعود نبود …
    برای همین است که می‌خواهم در این پست و در زیست‌محیطی‌ترین ماه سال، شما را با چهار تن از مشهورترین آنها آشنا کنم.
    ایمان دارم وقتی لحظات شکارشده توسط این انسان‌های خوش‌ذوق و هنرمند را ببینید، بیشتر پی می‌برید و باور می‌کنید که جهان چقدر اسرارآمیز و زندگی تا چه اندازه فریبنده و طبیعت چه مقدار زیباست …
    تصویر نخست که مربوط می‌شود به دریاچه‌ای مارنی موسوم به ” Glen Canyon” که در اثر خشکسالی شدید اتفاق افتاده بیش از دو سوم از عمقش را از دست داده، اما همین خشکسالی، منظری بدیع و بسیار زیبا آفریده است! منظری که مایکل ملفورد، عکاس مشهور نشنال جغرافی آن را با استادی جاودانه ساخته است. نگاه کنید:

حتا خشکسالی هم می‌تواند زیبا باشد … چشم‌ها را باید شست …

    تصویر دوم متعلق است به ولش در ایرلند (celtic)، سرزمینی که می‌گویند خانه‌ی شیاطین است! ببینید و لذت ببرید هدیه‌ای که Jim Richardson  برایمان به ثبت رسانده است:

خانه‌ی شیاطین هم می‌تواند زیبا باشد!!

    و اما در باره‌ی سرزمین پنگوئن‌ها چه نظری دارید؟ آیا پنگوئن‌ها بیشتر از آن چیزی که نشان می‌دهند، نمی‌فهمند؟ ببینید لحظه‌ای را که Micheal Pliza شکار کرده است:

دالان‌های عشق و زندگی و آرامش در سرزمین پنگوئن‌ها …

    آخرین تصویر به گمانم شاهکار یک عکاس برزیلی به نام   Sergio Brant Rosha  است. نگاه کنید فوج عظیم پرنده‌ها را در ژرفای آن آبشار زیبا … موافقید؟

عجیب است یا اسرارآمیز و اهورایی؟

     می‌ماند یک آرزو …
    کاش نظیر چنین تصاویر و شکارگرهای هنرمندی در وطن عزیزمان نیز افزون شود … (البته می‌دانم که خواهند گفت: با کدام پول و امکانات؟!)

تأثیرگذارترین‌های محمّد درویش

      پزشکی که هنوز دوست دارد «گیج منگولی» باشد و با هری‌پاتر به اوج هیجان و کودکی برسد؛ روزنامه‌نگاری که به رغم اقتصادی‌بودن، ترجیح می‌دهد فرمان زندگی در دستان دلش باشد و مادری که می‌کوشد آونگ آهنگین خاطره‌های این دیار را از گزند فراموشی برهاند، از نگارنده خواسته‌اند تا در بازی جدید دنیای وبلاگستان وارد شده و از تأثیرگذارترین‌های زندگیش بنویسد. وظیفه‌ای که اینک می‌کوشم در نخستین صفحه‌های خانه‌ی جدید مجازی‌ام اجابت کنم:
۱- شاید تأثیرگذارترین رخدادی که در شکل‌گیری شخصیتم نقش داشته، خانه‌به دوش بودن خانواده‌ام تا پیش از ۲۰ سالگی بوده است! در حقیقت، به واسطه‌ی شغل پدرم – که یک نظامی بود – هرگز بیش از چند سال پابند هیچ محل و شهری نمی‌شدیم … بروجرد، اصفهان، آبادان، ساوه، نجف‌آباد، مراغه و تهران در شمار مهمترین سکونت‌گاه‌هایی هستند که از هر یک از آنها خاطراتی را در ذخیره‌ی ذهنی خود پرورانده و حمل می‌کنم و به همین دلیل، تعلق خاطر یا تعصب خاصی نیز به منطقه‌ی ویژه‌ای ندارم. البته هرچند که این رخداد، لزوماً نمی‌تواند یک امتیاز محسوب شود، امّا احساسم این است که با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌هایش شخصیت مرا به شدّت متأثر کرده است.
۲- سینما، بی‌تردید یکی دیگر از مؤلفه‌های تأثیرگذار در شخصیت من است. سینما را از کودکی بسیار دوست داشتم، یادم هست که وقتی با پدر و مادرم به دیدن فیلم لورنس عربستان در سینما چهارباغ اصفهان رفته بودم (حدود سال ۱۳۵۳ یا ۵۴)، طاقت دیدن برخی از صحنه‌های خشونت‌آمیز آن را نداشته و به زیر صندلی می‌رفتم و به مادرم می‌گفتم: وقتی اون صحنه تموم شد، بگو تا بیام بالا!! با این وجود، سینما را رها نکردم … در دوران نوجوانی و جوانی، کارم این بود که صبح از خونه‌مون (در میدان ۸۸ نارمک) بزنم بیرون، یه روزنامه بخرم و ببینم چه فیلم‌هایی روی پرده هست که هنوز ندیده‌ام! به جرأت می‌توانم ادعا کنم که کمتر سینمایی در تهران هست که من دست‌کم یک فیلم در آن ندیده باشم؛ از سینما ریولی (که در سال ۱۳۵۵ برای نخستین‌بار و همزمان با اکران جهانی آن فیلم کینگ‌کونگ را نمایش می‌داد) تا امپایر، رادیو سیتی، آتلانتیک، اونیورسال، کاپری، پانوراما، المپیک، ماژستیک، مراد، میامی، ب ب و …  عاشق فیلم‌های نورمن ویزدوم و لویی دوفونس و هارولوید و اولیور هاردی دوست‌داشتنی بودم و از دیدن چندباره‌ی آنها، آنقدر می‌خندیدم که نفسم بند می‌آمد … بعدها که بزرگتر شدم و مجله‌ی فیلم هوشنگ گلمکانی و خسرو دهقان هم به بازار آمد، سینما را جدی‌تر دنبال کردم و از شماره ۹ مجله‌ی فیلم تا شماره‌ی ۳۰۰ این ماهنامه‌ی وزین را خریدم و با جزئیات می‌خواندم … هنوز هم آن شماره‌ها در انبار خانه‌ی پدری محفوظ است (البته اگر موش‌ها بگذارند!). با سینما احساس می‌کردم که تمام جهان را گشته‌ام و رسم و رسوم اغلب مردم را می‌دانم … یادش به خیر در ایام جشنواره‌ی فجر (که از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۸ تقریباً تمامی ۱۰ روز جشنواره را سعی می‌کردم که ببلعم) کمتر فیلمی بود که از دستم در می‌رفت … حتا اگه شده برای دیدنش از ساعت ۵ صبح در صف به ایستم (مثل دیکتاتور بزرگ چاپلین که بعد از انقلاب برای نخستین‌بار در سالن شماره ۲ عصرجدید – فکر کنم سال ۱۳۶۸ – اکران شد). سینما هنوز هم برای من مقوله‌ی ارزشمندی است، هرچند که دیگر بسیاری از فیلم‌های آن روزها را نمی‌توانم تحمل کنم! یادمه همین چند وقت پیش تلویزیون فیلم رستوران بزرگ از لویی‌دوفونس را پخش می‌کرد، فیلمی که من در سال ۱۳۵۸ آن را در سینما مولن‌روژ دیده بودم و در سکانسی از فیلم آنقدر خندیدم که بی‌اختیار سرم به دیوار پشت صندلی (ردیف اول بودم) اصابت کرد و تا مدت‌ها درد می‌کرد! اما این بار نه‌تنها خنده‌ام نمی‌گرفت، بلکه تحمل دنبال کردن آن فیلم را تا به انتها هم نداشتم! با این وجود، هنوز هم پیدا می‌شوند فیلم‌هایی که به شدت منقلبم می‌کنند و دلم را می‌لرزانند (مثل ذهن زیبا، کوهستان سرد، بازی، هشت بازمانده، ناصرالدین‌شاه آکتور سینما، خانه دوست کجاست، رانندگی برای خانم دوشیزه دیزی، زیر تیغ، مارمولک، آدم برفی و …).
۳- حضور «اروند» و نگاه استثنایی و بکرش به زندگی، یکی دیگر از تلنگرهای جدی زندگیم است و باید اعتراف کنم که یکی از بهانه‌های دلپذیر من برای حرکت و فراگرفتن و آموختن بیشتر. احساس می‌کنم از او بسیار آموخته‌ام؛ اینکه باید تا می‌تونم رفتارها و گفتارهای عجیب و غریب مردمان را فراموش کنم و ندیده بگیرم؛ اینکه تا می‌تونم باید بخندم؛ اینکه برای رسیدن به چیزی که دوست دارم، سمج‌بازی درآرم و اینکه کینه‌ای از کسی را در دلم حمل نکنم … بچه‌ها موجودات غریبی هستند … همان فرشته‌ها هستند؛ قدرشان را باید بدانیم … بگذارید یک اعتراف دیگر هم بکنم! خیلی از مأموریت‌ها و سفرهایی را که می‌روم، تنها به عشق اروند است که می‌دانم همسفر همیشه مشتاق و پرسشگر من در این سفرهاست.
۴- اینترنت و دنیای وبلاگستان یکی دیگر از تأثیرگذارهاست، پدیده‌ای که احساس می‌کنم مشتاقانه و با کمترین منت ممکن، می‌کوشد تا دریچه‌ی ذهنم را به جهان بازتر و بازتر سازد. برای همین باید از حسین درخشان و نیک‌آهنگ کوثر که اصولاً مرا با مقوله‌ی وبلاگ‌نویسی آشنا کرده و اشتیاقش را در من دوچندان ساختند، صمیمانه تشکر کنم. آخر از زمانی که خودم را شناختم، یکی از دوست‌داشتنی‌تر لحظات زندگیم را در کلاس‌های انشاء سپری کرده و همیشه مشتاق فرارسیدن زنگ انشاء بودم و معلوم است برای کسی که دیوانه‌وار به نوشتن عشق می‌ورزد، آشنایی با تریبونی پرنفوذ و پویا به نام وبلاگ تا چه اندازه می‌تواند موهبت تلقی شود!
۵- واپسین مؤلفه‌ی تأثیرگذار در زندگیم، بی‌شک رشته‌ی تحصیلی و محیط کاری‌ام در باغ ملّی گیاه‌شناسی ایران است؛ یعنی همان چیزی که دوست داشتم … محیطی آرام و دلپذیر با همکارانی مهربان و صمیمی … خداوند را همیشه به دلیل چنین بخت‌یاری شاکر خواهم بود … هر چند ممکن است این بختیاری با بسیاری از معیارهای زندگی مادی و مرفه امروز در تضاد باشد! به همین دلیل است که تنها سند مالکیتی که بعد از ۱۹ سال خدمت به نامم دارم، یک تلفن همراه است و بس!

      در ادامه‌ از بابای عزیز فردا، نیک‌آهنگ کوثر، محمّد آقازاده، محمّد افراسیابی، ناصر خالدیان، محمدرضا نوروزی و حمیدرضا بی‌تقصیر عزیز می‌خواهم تا به این بازی پیوسته و از تأثیرگذارترین‌های زندگی‌شان سخن گویند.

می‌خواهم در اشتیاق بمیرم!

«من اندوه خویش را با شادی‌های مردمان عوض نمی‌کنم و خوش ندارم اشکی که اندوه را از ژرفای وجودم جاری کرده، مبدل به لبخند شود. آرزو دارم زندگی‌ام، اشکی باشد و لبخندی؛ اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی‌های حیات را به من بیاموزد؛ اشکی که با آن، شریک اندوه دل‌سوختگان گردم؛ و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی‌ام باشد. می‌خواهم در اشتیاق بمیرم؛ امّا با دلمردگی زنده نباشم.»
جبران خلیل جبران – اشک و لبخند
یکی از دیرینه‌ترین و فراگیرترین آیین‌هایی که – آدم‌ها – در بزرگداشت از دست رفتگان خویش برگزار می‌کنند؛ رسم «سکوت» است؛ رسمی که اغلب مرزی، باوری، فرهنگی و مذهب خاصی را نمی‌شناسد و تنها متناسب با ژرفای جراحت حاصل از داغ آن رفتن، بر ابعاد و سنگینی سکوت است که ‌افزوده می‌شود …
تنگه‌ی بلاغی رفت و یک دلیل آشکار که داغ این رفتن را برای نگارنده گران‌بارتر می‌کرد، دانستن این رفتن بود … این که همه می‌دانستیم و می‌دانستند که قرار است تنگه‌ی بلاغی را از دست دهیم و اغلب ما خود را به ندیدن و نشنیدن می‌زدیم و یا ناگوارتر آن که در پی تراشیدن دلیلی برای این رفتن بودیم!
بی‌گمان روزی که داغ این جراحت و نابخردی بزرگ و خسران ابدی در وجودم مهار شد، آنقدر که توانستم بی تعصب و عشق پاسخ تظاهرات انسان‌دوستانه‌ی موافقان آبگیری سد سیوند را بدهم! در باره‌ی این مصیبت بیشتر خواهم نوشت …
امروز امّا در پاسخ به اشتیاق، حمایت و لطف همه‌ی دوستان عزیزی که همچنان خواهان دوام «تارنمای مهار بیابان‌زایی» هستند و این سکوت ۳۳ روزه را به تلخی و سختی همراهی کردند، صمیمانه و با تمام خلوصی که در خود سراغ دارم، می‌گویم:
محمّد درویش هیچگاه انتظار چنین حمایت و همراهی و همدلی بزرگ و ارزشمندی را نداشت … نمی‌دانم، شاید اصلاً برای همین است که می‌گویند: «برخی اوقات بهتر است برای بهتر دیدن آنچه که در پی تماشای دقیقش هستی، از آن فاصله بگیری …»
راستش مهربانی و غمخواری نهفته در اغلب کامنت‌ها، ایمیل‌ها، پست‌ها، تلفن‌ها و دیدارهای حضوری که در بازتاب پست سکوت برایم ثبت شد، آنقدر بزرگ، فاخر و عظیم بود که شاید اگر این دوری و سکوت ناخواسته رخ نمی‌داد، هرگز عظمت و ارزش واقعی آن برایم آشکار نمی‌شد.

می‌ماند یک نکته!

کنفسیوس می‌گوید: بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم، بلکه آن است که پس از هر سقوط دوباره بپاخیزیم. این تصویر را در آخرین روز از نخستین ماه سال ۸۶ در محوطه‌ی تاریخی دنا، گرفته‌ام … میلاد، بیژن، سهراب، فرهاد و رضا نمونه‌ای از شکوفه‌های تشنه‌ی این دیار هستند، ما باید که دوباره بپاخیزیم و – دست‌کم – مشتی برف برای آنان به ارمغان داشته باشیم …

همیشه آرمانم این بوده که «در ذهن هر کلام، اگر رد پای عشق راهی نبرده است، کتابی نخواندنی است.» این مفهوم را مدیون محمّدرضا عبدالملکیان عزیز هستم. او شاید منظورش از کلام، حوزه ادبیات و شعر بوده باشد، امّا من می‌گویم: این باید قاعده‌ی بازی نگارش در همه‌ی حوزه‌ها باشد؛ چه کتابی علمی چون تاریخچه‌ی زمان از استیون هاوکینگ عزیز باشد یا «صبوری در سپهر لاجوردی» از هیوبرت ریوز، اختر فیزیکدان کانادایی، یا دنیای سوفی از یوستین گاردنر و یا شاهنامه‌ی فردوسی پاک‌نهاد و صدای پای آب سهراب و … راز ماندگاری همه‌ی این آثار را در حس و عشق عمیقی می‌دانم که در تک تک کلمات این آثار از سوی نگارنده‌گان فرهیخته‌ی آنها دمیده شده است.
برای همین است که مهار بیابان‌زایی به سکوت رسید … برای این که دوست ندارم رد پای عشق در این خانه‌ی مجازی محو شود …
برای همین است که ترجیح می‌دهم «مهار بیابان‌زایی» در اشتیاق بمیرد و اشک بریزد، امّا با دلمردگی و سردی آپ نکند …
زندگی باید همیشه اشکی باشد و لبخندی …
و برای همین است که
باید امروز مشتی برف
با خود برداری
شاید فردا شکوفه‌ها تشنه باشند!
دوستتان دارم … بسیار بیشتر از دیروز …