بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۸۷

امیدوارم سگی را نوازش کنی

ویکتور هوگو

 

    سال‌های سال پیش (در نیمه نخست قرن نوزدهم میلادی)، آفریننده‌ی بزرگ «بینوایان»، آرزوهای دل‌پذیری برای هم‌نوعان خود کرده بود … او بر این باور بود که اگر حتا بخشی از این آرزوها محقق شود، تاریخ جهان به گونه‌ای دیگر رقم خواهد خورد و بی‌شک مردمان ِ جهان ویکتور هوگو، کمتر نام جنگ، نام نسل‌کشی، نام خیانت، نام دروغ و نام جنایت را خواهند شنید … در بخشی از آرزوهای ویکتور هوگو برای من و تو می‌خوانیم:

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد …

   این آرزوهای کوچک، امّا شیرین را که خواندم، بی اختیار یاد سهراب خودمان افتادم که می‌گفت: می‌‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد … و می‌گفت: آب را گل نکنیم، شاید این آب روان می‌رود پای سپیداری …

سهراب سپهری

   یاد این فرزانگان در شرق و غرب عالم گرامی باد؛ فرزانگانی که یادمان می‌اندازند: حفظ حرمت طبیعت و مهربانی با زیستمندان آن تا چه اندازه می‌تواند اوقاتی خوش و حالی بهشتی برایمان بیافریند.
  و شاید تنها آرزو برای من آن باشد که نسلی را بتوانیم درک کنیم که بیشتر و بیشتر به  تحقق آرزوهای هوگو و سهراب و مانند آنها همت گمارد …

    متن کامل‌تری از آرزوهای ویکتور هوگو برای شما را می‌توانید اینجا بخوانید.