بایگانی ماهیانه: خرداد ۱۳۸۸

تصویری از بوشهر که امید می‌افشاند و شور می‌آفریند!

درود بر این سه جوان بوشهری

همه‌ی ما روزی چشم باز کرده و خود را در دنیای آدم‌زمینی‌ها دیده‌ایم؛ اون هم اغلب ناغافلکی!
و همه‌ی ما روزی هم چشم بر این دنیا خواهیم بست که اتفاقاً آن هم اغلب ناغافلکی است!
در بین این آمدن و رفتن، اما می‌تواند اتفاقی رخ دهد که احساسی ناب از رضایت‌مندی و سرخوشی را تجربه کنی و تا آخرین لحظه‌ی حضورت در واژه‌ی اکنون شناور باشی و سرمستانه از آب‌تنی کردن منتهای لذت را ببری …
می‌دانی آن اتفاق چیست؟
این که هر یک از ما بکوشیم تا دنیا را در وضعیتی بهتر نسبت به زمانی که در آن وارد شدیم، ترک کنیم.
به همین راحتی!
برای همین است که وقتی این دو تصویر را در کلبه‌ی مجازی ابوحنانه‌ی عزیز دیدم، دلم به شوق آمد، چشمانم خیس شد، تنم لرزید و سراپای وجودم را غروری ناب فراگرفت؛ غرور از داشتن چنین هموطنان عاشقی، که حاضرند خود را به زحمت اندازند تا هم‌نوعان خویش و نیز دیگر زیستمندان دریایی و کنارآبزی در وضعیتی بهتر زندگی کنند.
و مگر عشق جز این است؟
عشق یعنی:
گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم
و آن سه هموطن بوشهری عمیقاً نشان دادند که عاشق طبیعت و زیستمندان آن هستند. آنها نشان دادند که ترجیح می‌دهند به جای آن که فقط نام خود را در آغوش گرفته و بغل گیرند، نام آنهایی را به آغوش کشند که نمی‌شناسند و شاید هرگز هم نبینند … و این یعنی: عشق واقعی به انسانیت.

آری …
آن چند جوان بی‌ادعای بوشهری به من و تو درس بزرگی دادند؛ این که می‌شود همواره با کمترین امکانات هم کاری کرد کارستان و دنیایی ساخت شبیه هیچستان … همان هیچستانی که می‌شود سراغ سهراب را آنجا گرفت.
هیچستانی که
تا نسیم اتشی در بن برگی بوزد
زنگ باران به صدا در می‌آید

بیاییم از امروز پیمان بندیم که در به صدا درآوردن زنگ باران امساک نخواهیم کرد
بیاییم قول دهیم در گفتن جمله‌ی دوستت دارم، مصلحت‌سنجی نخواهیم کرد
و بیاییم عهد ببندیم که نکته‌های شیرین زندگی را که در‌می‌یابیم با دیگران به اشتراک خواهیم نهاد.
روایت مصور و دلنشین ابوحنانه‌ی عزیز را از این ماجرای دلپذیر اینجا بخوانید و دعا کنید و دعا کنیم که بر شمار این گونه هموطنان در دور و برمان افزوده شود.

باور کنید:
دنیا در حال فریاد است که به شما بگوید: بله!
چرا صدای مهربانی‌هایش را گاه نمی‌شنویم یا جدی نمی‌گیریم؟

چه بد شد که اروند غم را نمی‌داند!

«ما باید به کودکانِ جهان ، به آنها که آینده را در تملّک خویش دارند ، اطمینان دهیم: از طریق اقدامات خود دنیایی پیراسته از ذلّت و تحقیرِ حاصل از فقر ، تخریب محیط زیست و الگوهای توسعه‌ی ناپایدار برایشان به ارث می گذاریم.»

بند سوّم از بیانیه‌ی نهایی اجلاس زمین در ژوهانسبورگ (۲۰۰۲) 

شاگردان اول تا پنجم دبستان در کلاس عشایری لنگرآباد کهنوج - ۲۱/۱/۱۳۸۵(آنها در پاسخ من که چه کمبودی دارید؟ گفتند: هیچ!)

زینب؛دخترکی با چشمان میشی در روستای قرقری - مرز ایران و افغانستان (سیستان)

 

در حاشیه مطلب اروند غم را نمی‌داند

 
     به مناسبت اول جون – روز جهانی کودک (۱) مطلب زیر را به همه‌ی کودکان محروم جهان با امید به برخورداری همه‌ی آنان از امکانات مناسب و یکسان رفاهی، آموزشی، تفریحی و درمانی تقدیم می‌دارم.

روز جهانی کودک

    در سراسر دنیا سازمان‌هایی با هدف مطالعه‌ی خشونت، به جمع‌آوری اطلاعات در مورد فقر شایع و خشونت علیه کودکان پرداخته‌اند. نکته‌ اینجاست که بعضی از کودکان ممکن است درباره‌ی رنجی که می‌کشند – به واسطه‌ی فقر و خشونتی که با آن روبه رو هستند – هرگز نتوانند صحبت کنند و بسیاری از آنان حتی از حقوق خود نیز بی اطلاع باشند. درتمام کشورهای جهان و در هر فرهنگ و هر نژاد، در هر خانواده تحصیل کرده یا بی سواد، ثروتمند یا فقیر، ممکن است مظاهر رنج، فقر و خشونت علیه کودکان دیده شود.

برگرفته از کنوانسیون جهانی حقوق کودکان

    مثلاً تحصیل کودک محدود می شود، یا دارای کیفیت نیست (ماده ۲۸ و ۲۹)؛ کودک مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد (ماده ۱۹)؛ کودک درگیر کار خطرناک می شود (ماده ۳۲)؛ کودک فرصتی برای استراحت، تفریح و سرگرمی ندارد (ماده ۳۱)؛ ممکن است سلامت کودک به خطر بیافتد (ماده ۲۴).

این تصویر را در آخرین روز از نخستین ماه سال 86 در محوطه‌ی تاریخی دنا، گرفته‌ام ... میلاد، بیژن، سهراب، فرهاد و رضا نمونه‌ای از شکوفه‌های تشنه‌ی این دیار هستند، ما باید که دوباره بپاخیزیم و – دست‌کم - مشتی برف برای آنان به ارمغان داشته باشیم ...

 

     جناب مهندس درویش:
    من هم مانند شما خدا را شاکرم که اروند دیکته‌ی درست کلمه‌ی غم را نمی‌داند؛ اما مطمئناً می‌تواند مفهوم آن را به ویژه در ارتباط با همنوعان هم سن و سال خود به خوبی درک کند و با غم کودکان جهان خود آشنا شود. کودکان معنا و مفهوم غم را به درستی درک می‌کنند. همان گونه که معنا و مفهوم عدالت را و هر مفهوم انتزاعی دیگر را. مهم نیست که دیکته‌ی درست کلمه غم را ندانند. اروند باهوش شما نیز حتماً با غم کودکان وطن و جهان خود آشناست. آیا تاکنون عکس‌های هنرمندانه‌ای را که از کودکان محروم وطن‌تان تهیه کرده و در وبلاگ وزین و ارزشمند مهار بیابان‌زایی نمایش داده‌اید یا نوشته‌هایی را که در ارتباط با متن‌هایی با سر تیتر «نامش زینب است!» و «هر چی آرزوی خوبه مال تو» را که درسفرنامه‌های مورخ ۲۹ بهمن ماه ۱۳۸۴ و اوّل فروردین۱۳۸۶ در وبلاگتان تحریر و ثبت شده، به اروند نشان داده یا برایش خوانده‌اید؟ ما در جهان‌مان چند زینب و چند لیلا و چند ریحانه داریم؟ آنها فقط در حاشیه‌ی روستای قرقری، در کنار ساحل خشکیده‌ی هامون پوزک، در منتها‌الیه شرقی مرز ایران یا در پای قلعه کره، استان کهکیلویه و بویر‌احمد و چهارمحال و بختیاری نیستند. تماشای تصاویر همه‌ی آنها و خواندن مطالب برگزیده ذیل تصاویرشان هر انسانی را با غم آشنا و روبرو می‌کند. بگذارید اروند با غم کودکان جهان خود آشنا شود تا بتواند برای رفع و یا کاهش بار اندوه آنان در هر کجای جهان که هستند، بیاندیشد. شاید روزی بتواند در زدودن تیره‌گی‌های قلب‌های پر اندوه‌شان نقشی بیافریند. امید به این که کودکان امروز بتوانند زمینه‌های مولد غم و اندوه را از دل کودکان فردای جهان بزدایند. 

در کهنوج - ساحل جازموریان - 1385

     در ضمن چه خوب است اگر آرشیو پیوندهای روزانه‌ی وبلاگتان قابلیت بازیابی بهتر و آسان‌تری داشته باشد تا دیگر بار به دنبال جستجوی ناب‌ترین تصاویر و نوشته‌هایتان مانند مطلب “آن فرشته ساده است و خط خطی ا‌ست” ساعت‌ها وقت صرف نشود. امید که این گلچین نیز در آرشیو دیگری به نام محبوب‌ترین تصاویر و ” به بهشت نمی‌روم، اگر مادرم آنجا نباشد” در مجموعه مطالب عزیز‌ترین نوشته‌ها گنجانده شود.
 
   منابع:
۱- برگی از تاریخ جهان،” انستیتوی بین‌المللی تاریخ اجتماعی -آمستردامhttp://www.Shahrzadnews.com/ ( 11/3/88)  
۲- فاونتین، سوزان،” مصونیت در برابر خشونت حق ماست – فعالیت‌هایی برای یادگیری و اقدام ویژه کودکان و نوجوانان”، «اتحادیه بین المللی نجات کودکان» (ISCA)، یونیسف و «سازمان جهانی جنبش پیشاهنگی»
 

    پاورقی:

   (۱) -«کنفرانس جهانی رفاه کودکان” که در سال ۱۹۲۵ در ژنو، برگزار شد منشأ بنیان‌گذاری روز جهانی کودک، بود. پس از کنفرانس، دولت‌های جهان یک روز را به روز کودک اختصاص دادند تا مسایل کودکان را در مرکز توجه قرار دهند. بسیاری از کشورها، از جمله شوروی روز اول ژوئن را انتخاب کردند.»

اگر و تنها اگر: بیابان را می‌شناسی!

بر فراز تپه های مواج مصر - جندق

      یه موقع‌هایی که روی آخرین یال زرین تپه‌ی ماسه‌ای مصر قدم برمی‌دارم؛ یه وقت‌هایی که در کنار شورترین رود عالم در جوار گندم بریان شهداد نفس می‌کشم و یه زمان‌هایی که از بالای تپه‌های سرخ‌رنگ میوسن جنوب دامغان به انتهای ناپیدای دشت کویری می‌نگرم که آن سویش، جندق با همه‌ی نجابت و صلابتش ایستاده است … بله  درست در همون برهوت خاموش و اهورایی کویر بر خود می‌لرزم … بر خود می‌لرزم که آیا توانستم رسالتم را در برابر آن بیابان‌زاده‌ی بیابان‌گرد ادا کنم؟ آیا توانستم خطی مثبت از حضورم در این دنیای فانی، باقی نهم  و آیا توانستم ذره‌ای از آلام سرزمین مقدس مادری‌ام را کم کنم؟

    گوش کنید!
    ساربانگ صحرا می‌نوازد … در این صحرا، نه ترنم شاد جویباری روان است، نه سبزینه‌ی زوهمندی و نه بازی مستانه‌ی رودی … درعوض؛ تندیس‌های ماسه‌ای، همان بردنگ‌های زرگون، سپید و خاکستری مدام جابه جا شده تا تازیانه‌ی ناپیدای باد را برملا سازند …
   و باید اینجا در پیشگاه خوانندگان عزیزی که دوستشان دارم، اعتراف کنم: محمّد درویش از دریافت این تازیانه‌ها نفس می‌گیرد و به اوج بال می‌گشاید …

    یادداشت زیر را همکار عزیزم عهدیه کالیراد آفریده است و آن را تقدیم کرده به خوانندگان عزیز این کلبه‌ی مجازی … خوشحالم که چنین همکارانی دارم.

به نام خدایی که همین نزدیکی است

بیابان‌زاده‌ای بیابان گرد
کویرنشینی کپرنشین
او که همیشه آسمانش چراغانی است از نوع بی مصرف، حتی نه کم مصرف
کهکشان را زمانی یافت که مادرش در راه شیری لالایی کویر را برایش زمزمه کرد
او، فرزند شن زار است و عاشق شترهایش
می خواهد بداند مدیریت سرزمین‌های بیابانی از نوع علمی او را به کجا خواهد رساند
او نمی خواهد شب چراغ‌هایش را گم کند
فقط می خواهد فرهنگ کویر را محترم شمارند
می خواهد ستارگانی در آسمان پر ستاره‌اش باشند
می خواهد ثقل دایره‌ای باشد که گردش می‌کنند
می‌خواهد زادگاهش را پاس بدارند
می‌خواهد مدیریت سرزمینش پایداری بومش باشد
می خواهد منابع سرزمینش را پاسدار باشند
می خواهد همچنان بیابانگرد باشد، آن هم از نوع روستایی
او در آینه تو را میبیند
تجلی آرمان‌هایش در حریم دانش
او را، بومش را، دیارش را و فرهنگ و هویتش را محترم شمار
و به مدیریت سرزمینش مفتخر باش
اگر و تنها اگر
بیابان را می‌شناسی

در ستایش مردی که از خرافات می‌نالد و سبز می‌اندیشد

میرحسین می گوید: گداپروری را تمام کنید، کرامت انسانی ایرانیان را به ایشان بازگردانید

    ساعت ۲۱:۴۵ امشب – نهمین روز از خرداد ۱۳۸۸ – ایرانیان فراوانی در اقصی نقاط جهان شاهد پخش فیلم مستندی بودند که کارگردان نامی سینمای وطن، مجید مجیدی ساخته بود؛ فیلمی با نام «میرحسین موسوی» که اشک بسیاری از بینندگان رسانه‌ی ملّی را درآورد؛ امّا آن اشک، اشک غم و درد و خجالت و شرمندگی نبود … اشک امید و عشق و غرور ملّی بود.
مجید مجیدی فیلمی ساده ساخته بود، درست مثل شخصیت ساده، صمیمی و دوست‌داشتنی میرحسین که به دل می‌نشست. فیلمی بدون ادا و اطوارهای رایج هنر هفتم که مانند شعرهای سهراب می‌شد در رگ بسیاری از نماهای سبزرنگش خیمه زد و ساعت‌ها اندیشید.
میرحسین در این فیلم به من و تو گفت که دلش از این همه تظاهر به خرافه‌‌گرایی گرفته است؛ او به زبان بی‌زبانی گفت: مملکت را نمی‌توان با هاله‌ی نور و چاه جمکران و وزیر سربه زیر اداره کرد. مملکت به وزیر سرافراز نیاز دارد؛ سرافراز در برابر این ملّت بزرگ و قدرشناس.
میر حسین گفت: هر چه می‌توانید نام بلند ایران را بر زبان آورید و از این ریشه‌گاه ملّی سخن بگویید که همه چیز ما از اوست … فریاد ایران ایران طرفداران سبزپوش موسوی در این فیلم مستند، بی‌شک در حافظه‌ی تاریخ خواهد ماند تا ایران‌ستیزان بدانند که نمی‌توان و نباید وطن را از گرانیگاه وحدت این فرهنگ کهن و بوم و بر مقدس حذف کرد.

او تنها کاندیدایی است که برای محیط زیست برنامه دارد

    و میرحسین حتا مهم‌تر از این را گفت:
   او گفت: شاید تعداد خائنین به این کشور و ملّت از تعداد انگشتان دست هم کمتر باشد. و این حرف بسیار بزرگ و مهمی است.
دنیای میرحسین موسوی و نگاه او به ایرانی چنان وسعت و ژرفایی دارد که همه می‌توانند برای آبادی‌اش دست در دست هم دهند؛ فارغ از این که بپرسیم شهروند درجه‌ی یک است یا دو؛ سنی است یا شیعه، کرد است یا لر یا ترکمن یا بلوچ یا عرب یا ترک؛ زرتشتی است یا آشوری یا ارمنی یا …
قطار میرحسین آنقدر ظرفیت دارد که تمام ایرانیان به جز چند نفر که تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد، می‌توانند سوارش شوند؛ همان قطاری که ما به ویژه در طول این ۴ سال تا توانستیم، مسافرانش را به بیرون پرتاب کردیم.
میرحسین به من و تو می‌گوید: بس است دشمن دشمن کردن. بیایید نشان دهیم که نام ایران و ایرانی می‌تواند با سرافرازی و محبت و شوق در همه جای گیتی بلندآوازه گردد.
آن مرد سبزپوش یادمان انداخت که استقلال یک کشور با بد و بیراه گفتن به کشورهای دیگر به اثبات نمی‌رسد. کشوری می‌تواند خود را مستقل و زنده و بانشاط بداند که به مردمش کرامت داده و بکوشد تا منزلت انسانی را در جهان غلظت بخشد.
در این فیلم صحنه‌ای وجود دارد که پدری را سوار بر موتور نشان می‌دهد که به همراه فرزند کوچکش به دنبال خودرو موسوی در حرکت است. موسوی نگران آن کودک است و دستور توقف خودرو را می‌دهد. سرمایه‌های ما کودکان ما هستند، با کودکان‌مان چه کرده‌ایم؟ موسوی می‌گوید: وقتی آموزگاری که قرار است به کودکان امروز و مدیران فردا، امید را تزریق کند، خود ناامید است، دیگر چه چشم‌انداز سپیدی می توان از آینده ترسیم کرد؟
   و من – محمّد درویش – افتخار می‌کنم که از آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۸۷ به همراه چند تن از شریف‌ترین خدمتگزاران عرصه‌ی منابع طبیعی و محیط زیست کشور، از جمله دکتر تقی شامخی، دکتر علی‌اکبر محرابی، دکتر بحرینی، دکتر پیراسته، دکتر محمّد مهدوی و دکتر محمّدرضا مقدم کوشیدیم تا برنامه‌ی محیط زیستی دولت میرحسین موسوی را بنویسیم؛ برنامه‌ای که می‌گوید: برخورداری از هوای پاک، آب سالم، خاک حاصلخیز و کارمایه‌های نو نیز حق مردم ایران است؛ برنامه‌ای که برای تمامی زیستمندانی که مهمان خاک مقدس ایران هستند، حرمت قایل بوده و پاسداری از این میراث طبیعی یگانه و ناهمتا را آرمان خود می‌داند و در شمار اولویت‌های نخستین دولت سبزش معرفی کرده است.
این مرد شریف را که می‌بینم
صداقتش را که لمس می‌کنم
اراده‌اش را که حس می‌کنم
عشقش را به وطن که درک می‌کنم
و رنگ سبزی را که برای خود برگزیده است …
امیدم به آینده دوچندان می‌شود؛ شورم بال و پر می‌گیرد و اشکم سرازیر می‌شود …
    دلم می‌خواهد ایران و ایرانی آباد و بانشاط و دوست خود و همه‌ی ملت‌های جهان باشند. دلم می‌خواهد پاسپورت ایرانی دوباره اعتبار درخور خود را بازیابد؛ دلم می خواهد شاخص زمین شاد در ایران زبانزد ممالک دنیا شود.
    و امشب ایمان آوردم که با میرحسین موسوی می‌شود سرزمین مقدس کوروش بزرگ را دوباره به شادترین سرزمین جهان بدل ساخت.
                                                                           انشاالله

فیلم میرحسین موسوی را اینجا ببینید.

 

روی زیبا دوبرابر شده است!

زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است …

 

    در شامگاه سی امین روز از دوّمین ماه بهار، مژگان جمشیدی و یاسر انصاری عزیز شادمانه‌ای را تجربه کردند که بی شک بازخوردها و پرتوهای فروزانش دامن طبیعت وطن را هم خواهد گرفت. چرا که ایمان دارم این شاید سبزترین پیوندی باشد که می‌توانست خبرش در محیط زیست ایران منتشر شود.

مژگان جمشیدییاسر انصاری کجوری

    تصورش را بکنید که حالا دیده‌بان محیط زیست ایران، یک حامی پرقدرت معنوی هم یافته است به نام سبزپرس که می‌تواند هر گاه که ماشینش در خجیر چپ کرد و تنها ماند، به دادش برسد و دستش را بگیرد و یادش آورد که در راه ارزشمندی که انتخاب کرده است، تنها نیست و دیگر هرگز تنها نخواهد ماند.
    چقدر دوست داشتم تا در آن شادمانه‌ی فرخنده شرکت کنم و از نزدیک این پیوند مقدس را تبریک گویم؛ اما همان گونه که برای یاسر و مژگان هم توضیح دادم، چاره‌ای نداشتم جز آن که خود را به دیار زنده رود این روزها پژمان برسانم.

    مژگان و یاسر عزیز:
    از دید من هم‌اکنون روی زیبا دوبرابر شده است … و انتظارم از شما این است که با توانی مضاعف در خدمت حفظ پایداری طبیعت وطن حرکت کنید، چرا که ایمان دارم کمتر زوج جوانی را بتوان یافت که تا این حد به زخم‌های موجود بر بستر سرزمین مادری اشراف داشته و بدانند که اولویت نخست کمک برای درمان این زخم‌ها و جراحت‌های دردآور است. یادتان باشد که شما فقط به خودتان تعلق ندارید … شما از آن طبیعت ایران‌زمین هستید و چشم بسیاری به عملکرد شما دوخته شده است. دوست دارم حرکت نمادین شما نهضتی ماندگار را در ایران بیافریند و برای نخستین بار بتوان از تشکلی کارآمدتر، مبتنی بر آموزه‌های سیاست سخن به میان آید؛ نهادی که قادر است در صحن بهارستان نماینده داشته باشد.
امید که همه کمک کنیم تا آب گل نشود … تا دیده‌بان عزیز محیط زیست وطن بتواند در دریای زلال یاسر دوست‌داشتنی، خود را شفاف‌تر و بانشاط‌تر و بااراده‌تر از هر زمان دیگری ببیند …

انشاالله

بام بلند زندگانی سبز است … سبزترینش از آن مژگان و یاسر باد …