بایگانی ماهیانه: مهر ۱۳۸۸

پرندگانی که زباله‌های ما را می‌خورند و می‌میرند تا جهان زیباتر به نظر رسد!

چرا کاری می کنیم که به قانون زمین بربخورد؟!

      نظرتان در باره‌ی آن پرنده‌ای که می‌رود تا من و تو در جهانی زیباتر بمانیم چیست؟ نظرتان در باره‌ی این جمله از جبران خلیل جبران چیست؟
     «شما آنگاه خوبید که از خویشتن خویش ببخشید.»

کریس جردن

    بیایید با هم نظری بیافکنیم به مجموعه تصاویری که کریس جردن، یک عکاس معناگرا و طبیعت دوست آمریکایی اخیراً در تارنمایش منتشر کرده است و بیشتر از ذهن وراجم مدد نگیرم!

زباله ها را در درون شکم این پرنده می بینید؟!

     مگر نه این است که «جایگاه انسانیت قلب خاموش اوست، نه ذهن وراجش»؟
    به خدا در مشاهده‌ی این تصاویر، خاموشی بدجوری قلب‌ها را به تسخیر می‌اندازد. نمی‌اندازد؟

بهترین مکان برای تولد یک درخت بنه!

درخت بنه روییده بر گنبدی در جوار قبرستان متروکه پیر ونکی

    اگر روزی روزگاری گذرتان به جاده‌ی قدیم و خاکی کازرون – شیراز افتاد، حتماً سری هم به روستای متروکه‌ی پیر بنکی در جوار کتل دختر (۲۰ کیلومتری خاور کازرون) بزنید و در آنجا با چشمان خود ببینید که یک درخت بنه – Pistacia – چگونه ایستادن و ماندن در اوج را به بینندگانش آموزش می‌دهد!

عکس ها از آقای مهندس فرهاد فخریان

    شاید اگر این درخت هم در جایی مثل دیگر هم جنسانش مستقر شده بود، به همان بلایی دچار می‌شد که دیگران؛ یعنی یا فراموش می‌شد و یا درو!

کلوزآپ نمای نزدیک! یاد مخملباف به خیر ...

    امّا حالا نه تنها مردم محلی او را عزیز می‌دارند و کرامت می‌بخشند؛ بلکه شاید به دلیل همین جانمایی استثنایی‌اش، روزگاری به مشهورترین و پربازدیدترین درخت بنه‌ی ایران تبدیل شده و بسیاری در کنارش عکسی به یادگار بگیرند.

خوشبختانه مسیر دسترسی اش بسیار صعب العبور است!

    از فرهاد فخری عزیز – معاون برنامه ریزی مرکز تحقیقات کشاورزی و منابع طبیعی استان بوشهر – که این تصاویر را دراختیارم قرار داد تا در لذت دیداری‌اش با خوانندگان گرامی «مهار بیابان‌زایی» سهیم شوم؛ قدردانی می‌کنم و البته مژده می‌دهم که فرهاد تصاویر دیگری هم از طبیعت ناب خطه‌ی عزیز رییس علی دلواری دراختیارم قرار داده که به تدریج منتشر خواهم کرد. به خصوص وقتی که احساس کنم هوای اینجا بیش از حد سنگین شده و دیگر نمی‌شود در آن شناور شد …

به قول اوشو:

کمی سبک‌سری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعور، تا مشکلی برایت پیش نیاید.

گورستان پیر ونکی در جوار درخت بنه قصه ما

مؤخره ۱:
نخست آن که مردم محلی در دیار کازرون به بنه (پسته وحشی) بنک می‌گویند. دوّم آن که کتل دختر قبلاً نامش «کتل دو خطر» (kotal-e do khatar) بوده است که به مرور، دو خطر تبدیل شده به دختر! که البته همچین بی مسمّا هم نیست! هست؟

مؤخره ۲:
یک پیام زیرسطحی – و البته انحرافی – هم این درخت بنه دارد؛ این که آدم فقط باید شانس بیاورد و جای خوبی متولد شود یا به کار گرفته شود؛ بقیه‌اش خودش درست می‌شود!

مؤخره ۳:
واضح است که مؤخره ۲ نظر شخصی نگارنده بوده که البته مسئولیتش را هم برعهده نمی‌گیرد!

نگو ستاره گم شده … تو آسمون تار من!

می‌چرخه
چرخ زمان
می گرده
گِرد جهان
اما دیگه تو
نمی‌آیی …

من و اروند و پدر ... تصویری که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد!

فردا که بیاید، می‌شود ۴۰ روز که دیگه نیامده‌ای تا به من و ما سر بزنی! باورت می‌شود پدر؟
۴۰ روز است که از پیش من و فریبا و اروند و امیر و شقایق رفته‌ای …
من مانده‌ام و شماره‌ای که دیگر در آن‌سویش کسی گوشی را برنمی‌دارد؛ شماره‌ای که سال‌ها بود گوشی‌ام به گرفتنش عادت کرده بود … ۴۴۱۹۴۴۶۵ … و حالا دلم بدجوری برای گرفتن دوباره این شماره تنگ شده است …
می‌بینی؟
حتا یک شماره تلفن می‌تواند بزرگترین دل‌خوشی آدم باشد! کاش آن شماره را بیشتر می‌گرفتم …
وای که چه بد رسمیه … این رسم … کاش می‌شد یه بار دیگه گوشی را برمی‌داشتی تا برایت اعتراف کنم که هرگز فکر نمی‌کردم نبودنت چنین حفره‌ی ژرفی در وجودم ایجاد می‌کند … کاش بودی پدر …
درست مثل همین دیروز … با هم حرف زدیم، گفتی بشین تو ماشین تا به کارها برسیم، می‌دانستم که باز هم آمده بودی تا پسرت را یاری دهی … مردمان را دیدم که چگونه برای عزیزان‌شان غذا می‌بردند … با خود گفتم: آنها که دیگر غذا نمی‌خواهند! انگار آن زن تیره‌پوش حرفم را شنید و بشقاب غذا از دستش افتاد و من از خواب بیدار شدم …
یادت هست پدر برایم چه گفتی؟! چه خوابی بود … حتا در خواب هم می‌دانستم که دارم خواب می‌بینم … کاش اشکم در خواب درنمی‌آمد و گریه بیشتر مجالم می‌داد تا در خواب با تو همنشین باشم …
به گریه گفتمش: از بوسه‌ای دریغ مدار
به خنده گفت که: این باده را به خواب بنوش!

اروند در آغوش پدربزرگ ... این روزها با ترانه های روزبه نعمت اللهی برایت بسیار گریسته ام پدر ...

این روزها چندباری به دیدنم آمده‌ای … و چقدر آرام و صبور … انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است …
و من باز در حسرتم که چرا از تو نپرسیدم از مادر چه خبر؟! آیا او را می‌بینی؟ اصلاً چرا با هم به دیدنم نمی‌آیید …
تو و مادر، ستاره‌های گم‌شده‌ی من در آسمون این روزهای زندگیم هستید … دوست دارم بدونید که هیچ وقت مثل امروز دوستتون نداشتم و دلم برای دیدن دوباره‌تون تنگ نشده بود …
افسوس که من دیر فهمیدم: «دم گرم حیات در پرتو خورشید است و دست زندگی در باد …»

 

همیشه یادتان هستم ... پدر و مادر عزیزم ...

امید آنها که این سطور را می‌خوانند، زودتر دریابند و بیشتر از هم‌نشینی با خورشید و هم‌نوایی با باد لذت برند …
هرچند می‌دانم: تلخ‌ترین چیز در اندوه امروزمان، شاید خاطره‌ا‌ی از پای‌کوبان دیروزمان باشد!
۱۰ صبح پنج‌شنبه – ۱۶ مهر ۱۳۸۸ – درکنارت هستیم و نگاهت در جهان راز را گرامی می داریم پدر …

چه ساده می رویم ...

نگاهش در جهان راز در پرواز و دستش
چهره‌پرداز جهانی راز