بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۸۸

نمی‌فهمم تو چه می‌گویی؟!

    اروند تازه‌گی‌ها خیلی کتاب می‌خواند، حتا در هنگام خواب هم ترجیح می‌دهد تا خودش برای خودش کتاب بخواند تا بخوابد … عضو کتابخانه مدرسه شده و تقریباً هر روز یک کتاب با خودش می‌آورد و می‌خواند … گفتن ندارد که برایم دیدن تلاش اروند و عطش کم‌نظیرش برای دانستن، بسیار شیرین است. او انرژی ناب و خالص زندگی من است …
    گاه اما در این میان پرسش‌هایی را هم طرح می‌کند تا پدرش را بیازماید! پدر هم اغلب بازنده است! نیست؟ یکی از آخرین پرسش‌هایش در باره‌ی کانگروها بود …
    آیا می‌دانید چرا به کانگرو، می‌گویند: کانگرو؟!

    ماجرایش را می‌توانید در جلد ۱۴ از مجموعه‌ی قصه‌های رنگارنگ بخوانید …
    وقتی اروند پاسخ پرسشش را و ماجرای کاپیتان کوک را برایم خواند، تکان خوردم! شاید شما هم خورده باشید … «تکان» را می‌گویم!
    این که چگونه می‌شود یک نام، یک دانستگی، یک طریقت، یک مرام، یک اعتراض، یک انقلاب، یک … از یک گاف ساده یا یک رخداد اشتباهی شروع شده باشد؟ نه؟ تازه فهمیدم که مهران مدیری در مرد هزار چهره چه می گوید؟ … من بی گناهم … من فقط اشتباهی بودم! همین.

 

    مؤخره:
    ماجرای پیامبر را که یادتان هست؟
    خواستم بگویم: امروز، اروند و کتاب بی ادعای «قصه‌های رنگارنگش» پیامبر من بود.

برای زیبا و دانش عالی‌پور عزیز

    هفته‌ی گذشته توسط یک هموطن عزیز – که اخیراً از کانادا بازگشته بودند – این بسته‌ی کادوپیچ شده‌ را دریافت کردم. شما خوانندگان عزیز دل‌نوشته‌های درویش هم فرستنده‌ی این بسته را می‌شناسید، همان زوج عزیزی که پیش‌تر به بهانه‌ی زیباترین باغ جهان – بوچارت – در موردشان نوشته بودم.

    اینک امّا آن دو هموطن نادیده‌ی من از فرسنگ‌ها آن سوتر، شرمندگی را بر من تمام کردند … و با ارسال یک یادبرگ صمیمانه، عکسی از خودشان و یک نسخه دی وی دی از مناظر و تاریخچه باغ چشم‌نواز بوچارت، مرا برای همیشه شرمنده بزرگ‌منشی خود ساختند.

    ریچارد باخ، سال‌ها پیش به نرمی گفته بود:

چه آسان است

زندگی مرسوم و قراردادی،

و چه لذت‌بخش خواهد بود زندگی

آنگاه که غیر قابل پیش‌بینی باشد

    خواستم بگویم: ممنون زیبا و دانش عزیز که نوشخند پرمهرتان را اینگونه بی‌منت و ناغافلکی بر من ارزانی داشتید و لحظه‌ای شورانگیز و غیر‌قابل پیش‌بینی بر لحظات ماندگار و فراموش‌نشدنی زندگیم افزودید.

    شما درسی بزرگ به من دادید و من دوست دارم در لذت درک این درس، دیگر هموطنان عزیز مخاطبم را در کلبه‌ی مجازی‌ام شریک سازم.

تازه‌ترین گام دولت دهم برای افزایش ناپایداری سرزمین!

باورکردنی نیست، امّا ما مدتهاست که در این دیار عادت کرده‌ایم تا باورنکردنی‌ها را باور کنیم و باورکردنی‌ها را انکار!
تازه‌ترین مصوبه‌ی هیأت دولت به پیشنهاد وزارت امور اقتصادی و دارایی، وزارت رفاه و تامین اجتماعی، وزارت مسکن و شهرسازی و بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران، یکی از همان باورنکردنی‌های باورکردنی است! نیست؟
آن هم در حالی که حتا سازمان حفاظت محیط زیست و وزارت جهاد کشاورزی را آنقدر هم حساب نکرده‌اند که به عنوان دو نهاد متأثر شده از این وضعیت، نظر کارشناسی خود را بدهند.
این که دولت ایران تصمیم گرفته تا به هر نوزاد ایرانی یک میلیون تومان هدیه دهد و مسئولیت این اقدام را نیز به صندوق مهر امام رضا (ع) سپرده است.
یادمان نرفته که با وعده‌ی ۷۰ هزارتومانی آقای کروبی در انتخابات نهم، چند میلیون نفر به کاندیدایی رأی دادند که اصلاً برنامه‌ی مدونی برای دولت خود تدارک ندیده بود! و باز یادمان نرفته که در همین انتخابات بحث‌برانگیز دهم، ماجرای اهدای سود سهام عدالت در شب‌های باقیمانده به انتخابات تا چه اندازه توانست موازنه‌ی قدرت را برهم بزند!
حالا تصور کنید که اعلام شود یک میلیون تومان هم پاداش می‌دهیم به آن گروه از خانم‌ها و آقایونی که دست به کار شوند و بیش از این فرصت‌سوزی نکنند! تصور می‌کنید نتیجه چه خواهد شد؟

تازه‌ترین یافته‌های آماری حکایت از آن دارد که تا پایان سال گذشته، روزانه ۵۲۰۵ کودک جدید در ایران متولد شده است؛ رقمی که نسبت به اواسط دهه‌ی هفتاد که دولت توانسته بود نرخ رشد جمعیت را از مرز نگران‌کننده‌ی ۴٫۱ درصد در اوایل دهه‌ی شصت به حدود ۲ درصد کاهش دهد؛ آشکارا افزایشی نگران‌کننده‌تر را نشان می‌دهد. این در حالی است که یکی از پیش‌شرط‌های دستیابی به آرمان‌های بلند سند چشم‌انداز ۲۰ ساله، مهار و ثابت‌نگه‌داشتن نرخ رشد جمعیت در حد همین ۲ درصد بوده است. امّا اینک معلوم نیست که سیاست جدید تا چه اندازه ابعاد انفجار بمب جمعیتی ایران را گسترش دهد.

آیا بهتر نبود به جای ان که به هر خانواده‌ی ایرانی اعم از آن که در کدام دهک جامعه قرار می‌گیرد، یک میلیون تومان پاداش برای به رخ کشیدن قدرت زاد و ولد خود اهدا کنیم؛ می‌کوشیدیم تا کیفیت آموزش و پرورش خود را از منجلابی که در آن اسیر شده‌ایم، نجات دهیم؟ آیا بهتر نبود با این پول، کلاس‌های دو شیفته و سه شیفته را تعطیل می‌کردیم، آنها را از این وضعیت غمبار رها می‌ساختیم و به معنای واقعی کلمه آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها را مجانی می‌کردیم؟ همان گونه که در قانون اساسی کشور مورد تأکید قرار گرفته است.
ماجرای سیاست‌های جمعیتی دولت نهم بی‌شباهت به قصه‌ی تلخ سدسازی نیست! آنجا هم به جای آن که بکوشیم تا سدهایی را که نیمه ساخته رها کرده‌ایم، تکمیل کنیم، پیوسته و مرتباً اعلام می‌کنیم که عملیات احداث همزمان بیش از ۹۰ سد جدید را آغاز کرده‌ایم! حالا هم همینطور … مردم نوشهر می‌خواهند استان شوند، می‌گوییم: جمعیت‌تان را زیاد کنید تا بشوید! می‌خواهیم فشار وارده بر زنان را در محیط‌های کاری کاهش دهیم، می‌گوییم: فرزند بیشتر، ساعات کار کمتر! می‌خواهیم یارانه مستقیم به خانوارها بپردازیم، می‌گوییم هر چه شمار افراد خانواری به عدد شش نزدیک‌تر شود، پول بیشتری را می‌تواند کاسب شود!

جالب این که همزمان آقای احمدی نژاد از تمایل قلبی‌اش برای این که هر ایرانی صاحب یک ویلا شود، خبر می‌دهد و لابد مردم ساده‌دل ما هم می‌گویند: چه خبر خوبی! بیاییم برای بار سوّم هم به ایشان رأی دهیم! نه؟
واقعاً بر سر نخبگان این مملکت چه آمده است؟ چرا همه سکوت کرده‌اند؟ چرا آن کارشناسان باتجربه در معاونت راهبردی ریاست جمهوری برای ایشان توضیح نمی‌دهند که حتا اگر دولت و مردم چنین امکانی را هم داشتند، ما مجاز نیستیم تا سطح بیشتری از منابع طبیعی خود را به تصرف سکونتگاه‌های کم‌تراکم انسانی درآورده و با این کار ظرفیت گرمایی ویژه‌ی سرزمین را کاهش داده و نرخ خدمات شهری را به طرز معنی‌داری افزایش دهیم.
فقط کافی است تصور کنیم که در تهران همه خانه‌ها ویلایی می‌بود! آنگاه برای آن که از این سو به آن سوی این ابرشهر برسیم، باید چیزی در حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ کیلومتر می‌راندیم! یعنی باید تمام مخروط افکنه‌های حاصلخیز البرز جنوبی را با سنگ و سیمان و آسفالت می‌پوشاندیم و ضریب نفوذ‌پذیری آب در خاک را به شدت کاهش می‌دادیم! و شبکه‌ی لوله‌ی آب شهری خود را به اندازه‌ی فاصله‌ی زمین تا مریخ گسترش می‌دادیم!
خواستم بگویم …
ولش کن! دیگر هیچ چیز نمی‌گویم … بگویم؟

خمیازه‌ی آن دخترک، دخترک، دخترک …

    برایش مهم نیست کجا نشسته است … همون دختربچه‌ای است که دوستانش می‌شناسند، همون دختر عزیز مامان و بابا … اصلاً به او چه که آن دو نفر بغل دستی‌اش تا همین اواخر آقا و بانوی نخست قدرتمندترین کشور جهان بوده‌اند! بوده‌اند که باشند؛ به او چه؟ او فقط حوصله‌اش سر رفته است و دلش می‌خواهد خمیازه بکشد! همین.
    نامش Lily Margraret Greenway است؛ یک دختربچه ۸ ساله اهل تکزاس. و حالا به برکت این خمیازه و نگاه بی‌خیالانه‌اش، عکس و نامش در بیش از ۳۶۷۰۰ سایت و روزنامه بازتکرار یافته است!

    خواستم بگویم:
    چقدر خوب است که آدم در همه جا خودش باشد؛ چه در جبروت رهبران و چه در سکونتگاه حقیر مردمان پایین‌دست.
    خواستم بگویم:
    آنها که هنوز کودک درون‌شان را با عزت و احترام تحویل می‌گیرند و مشتاقانه هزینه‌هایش را هم می‌پردازند؛ در چنین روزهایی چقدر حال بهتری را تجربه می‌کنند! نمی‌کنند؟

    و خواستم بگویم این که می‌گویند:
 برقص

        چنان که گویی کسی تو را نمی‌بیند

عشق بورز

        چنان که گویی هرگز آزرده نشده‌ای

بخوان

        چنان که گویی کسی تو را نمی‌شنود

و زندگی کن

        چنان که گویی بهشت روی زمین است …

    یعنی همین دخترک ۸ ساله‌ی سبکبال و بی‌خیال از جبروت قدرت! نه؟

برای یک نفر که حالا نیست …

    همیشه و در طول این سال‌ها که می‌شناختمش در یک مناسبت خاص به من زنگ می‌زد … یکی از بی‌ادعا‌ترین آدم‌هایی بود که می‌شناختم؛ اصلاً کاری نداشت که سراغش را می‌گیرم یا نمی‌گیرم؛ او سراغم را می‌گرفت و احوال من و خانواده‌ام را همواره جویا بود. یک ویژگی کهربایی‌اش هم آن بود که هرگز پرسشی را نمی‌کرد که می‌دانست جوابش ممکن است برای مخاطب دلپذیر نباشد … این روزهای آخر امّا صدایش یه جوری شده بود، حرف زدنش نمی‌آمد و در بیان کلمات نفس کم می‌آورد …
    تا این که دریافتم چیزی را که دوست نداشتم دریابم … عجب روزگار عجیبی است؛ انگار همان بیماری مرگ‌آفرینی که سراغ همسرش آمد، حالا سراغ بهناز هم آمده بود: سرطان! سرطانی که برای درمانش هیچ امیدی وجود ندارد … داشتم خودم را می‌ساختم که بروم ببینمش، امّا هربار که تجسم لحظه‌ی دیدن را می‌کردم؛ اشک مجالم را می‌برید … و فکر می‌کنم برای آدمی که می‌داند روزهایش به شماره افتاده است، دیدن دوستانی با چشمان گریان و غم‌بار فقط یک یادآوری تلخ و شمارش معکوسی پرطنین‌تر خواهد بود و بس …
ساعتی پیش محسن خبرم کرد که بهناز برای همیشه رفت … به همین سادگی … به آرتین (فرزندش) زنگ زدم تا تسلیت بگویم، روحیه‌اش حیرت‌زده‌ام کرد … همانجا بود که دانستم بهناز چه مرد بزرگ و دریادلی را تربیت کرده و به سرزمین و مردمی که دوستشان می‌داشت، تقدیم کرده است.
    کتاب رؤیا زرین را ورق می‌زنم – می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم – پرسیده است:

    چرا هوا
     همیشه پُر از  پَر ِ نوع رو به انقراضی از تبار ِ بازهاست؟

    او راست می‌گوید … هرگاه که عزیزی را از دست می‌دهیم، تازه یادمان می‌افتد که دنیا به فرمان ما نیست! هست؟
    برای او و نیز مادر مهربان کماندار عزیز – خواننده‌ی وفادار دل‌نوشته‌هایم که این روزها در غم عزیزترین آدم زندگیش خاموشی را برگزیده – طلب سبکبالی و آرامشی ربوبی در نزدیک‌ترین فاصله به دوست آسمانی‌ام دارم.

چرا نسبت به سرنوشت سی و سه پل؛ تا این اندازه بی‌تفاوتیم؟!

    شاید هیچ پل دیگری را نتوان در ایران مثال آورد که تا این اندازه در آلبوم‌های خانوادگی ایرانیان حضور داشته باشد …
    سی و سه پل بی شک یکی از کهن‌‌سازه‌های افتخار آمیز ماست؛ سندی گویا بر توانمندی معمارانی که هنوز هم مهارت‌شان در دنیا زبانزد است. پلی که بیش از ۴ قرن از ساختش می‌گذرد و همچنان با تاجی ۳۰۰ متری ، عنوان طولانی‌ترین پل بر روی زاینده‌رود را به خود اختصاص داده است.
    با این وجود، از زمان آغاز احداث قطار شهری اصفهان، بسیاری از علاقه‌مندان به این میراث کهن و یگانه مراتب نگرانی خویش را نسبت به عواقب توسعه‌ی افسارگسیخته بر روی ماندگاری کهن‌زادبوم‌های تاریخی اصفهان، به ویژه چهارباغ و سی و سه پل اعلام داشتند.

    تا جایی که شوربختانه امروز همه می‌دانند که مسیر عبور تونل مترو، اشتباهی طراحی و اجرا شده و به مراتب این تونل عرض بستر زاینده‌رود را از مسافتی کوتاه‌تر به پایه‌های پل عبور داده شده است. رخدادی که سبب شده احتمال تخریب این پل ناهمتا در اثر لرزش ناشی از عبور مترو بسیار محتمل باشد.
    اینک چه باید کرد؟ کافی است مدیریت شهری اصفهان درک کند که تونل مترو را می‌توان از نو طراحی و اجرا کرد، اما سی و سه پل یگانه است و امکان ریسک و آزمون و خطا در مورد آن وجود ندارد. درست مثل ببر مازندران و شیر ارژن و هزاران نسخه کتاب خطی در کتابخانه اسکندریه مصر که به دست نابخردان و آزمندان تاریخ برای همیشه نابود شدند و سوختند. این سازه‌ی کهن هم وقتی رفت، دیگر رفته است …
    پس بیاییم به ائتلاف ملّی حامیان میراث اصفهان ملحق شده و هم‌صدا با هم از تخریب این پل خاطره‌انگیز برای اغلب ایرانیان و جهانیان جلوگیری کنیم.
    اطلاعات بیشتر را از سپهر سلیمی بخواهید.

    مؤخره:
    ماجرای وندالیسم ناصر کرمی را که یادتان هست؟ به نظر می‌رسد بی‌تفاوتی امروز بسیاری از ایرانیان و از جمله وبلاگنویسان نسبت به سرنوشت این پل ارزشمند، یکی از شواهد غیرقابل انکار آن مهار خیلی سفت باشد! نه؟

به نظر شما آرامش مارمولک زیباتر است یا ترس فروخفته‌ی یوزپلنگ در میان دشت!

بفرمودشان تا نوازند گرم

نخوانندشان جز به آواز نرم

                                     فردوسی

     می‌خواهم شما را به درون پناهگاه حیات وحش میاندشت واقع در استان خراسان شمالی پرتاب کنم؛ آماده هستید؟
     خراسان شمالی به مرکزیت بجنورد، در شمار استان‌هایی است که به نسبت سهمی که از ایران زمین برده‌اند، از غنای گیاهی و جانوری درخورتری برخوردار است. افزون بر آن، ۸٫۶ درصد از مساحت استان در شمار مناطق چهارگانه قرار دارد که بیشتر از میانگین کشوری آن است که هنوز به ۸ درصد نرسیده.
     پارک ملی سالوک و ساریگل در اسفراین، مناطق حفاظت شده گلیل و سرانی در شیروان، پناهگاه حیات وحش میاندشت در جاجرم و همچنین منطقه قورخود در مانه‌سملقان از مهم‌ترین مناطق چهارگانه‌ی تحت حفاظت این استان به شمار می‌روند.

     افزون بر آن زیستگاه خالص‌ترین نوع قوچ اوریال در جهان و کمیاب‌ترین نوع کبک دری در ایران، همین استان است؛ استانی که دارای نادرترین و کهن‌‌سال‌ترین درختان با قدمت بالای هزارسال از جمله صنوبر و اُرس هم هست.
    اینک حسین آبسالان – که معرف حضور خوانندگان عزیز این تارنما هست – تصاویری ناب را از میاندشت برایم ارسال کرده تا در لذت دیداری‌اش، مهمانان گرانقدر کلبه‌ی مجازی درویش هم شریک شوند.
    میان‌دشت قرار است که به امن‌ترین زیستگاه یوزپلنگ ایرانی بدل شود؛ زیستگاهی که سالهاست با معضل وجود دام و دامداران در منطقه دست و پنجه نرم می‌کند؛ رخدادی که سبب شده پوشش گیاهی و جمعیت آهو در منطقه به شدت آسیب ببیند. حضور سگ‌های گله و توسعه‌ی واحدهای دامداری نیز از دیگر تهدیدات پیش روی یوزها در این منطقه به شمار می‌رود که امیدوارم با خروج دام از این منطقه‌ی یگانه و خرید مستثنیات دامداران؛ بتوان نام میاندشت را در صنعت اکوتوریسم جهان هم بلندآوازه کرد. اگر هر شیر کنیایی می‌تواند هزاران دلار درآمد برای سرزمین و مردمش به ارمغان آورد؛ چرا هر یوز ایرانی چنین نکند؟
    لطفاً یکبار دیگر به آن شعر حکیم فرزانه توس و این دو تصویر دقت کنید و ببینید که چه چیزی را می‌توانید در آنها کشف کنید!؟ ببینید فردوسی حکیم در باره رفتار با حیوانات در هزار سال پیش چه گفته است و ما امروز چگونه با این آیه های مام طبیعت رفتار می کنیم!

    بیاییم پیمان بندیم که ما هم از این پس نخوانیم شان جز به آواز نرم … این راز زندگی پرتقالی و پرنشاطی است که فراموشش کرده ایم! نکرده ایم؟