بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۸۸

هر چیزی به رنگ سبز زیباتر است؛ حتا اگر آن چیز بزرگترین انفجار جهان باشد!

نشریه‌ی نیوساینتیست را که یادتان هست؟ سردبیران این نشریه‌ی ممتاز علمی جهان، به مناسبت پایان یافتن نخستین دهه از قرن بیست و یکم (پسر! مثل برق و باد گذشت … نه؟) اقدام به گزینش و معرفی جالب‌ترین رخدادهای تصویری سال ۲۰۰۹ در حوزه‌های مختلف کرده‌اند که یکی از آنها این لحظه‌ی جادویی و سبزرنگ است! تصویری از انفجار عظیم و سبز ابرنواختری – supernova – که به فاصله‌ی اندکی پس از انفجار توسط NNSA ASC شکار شده است.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید انرژی آزاد شده از این انفجار بزرگ برابر بوده است با ۱۰ به توان ۲۷ بمب هیدروژنی؛ آن هم ابربمب‌هایی که بمب‌های معروف هیروشیما و ناکازاکی در برابرشان، ترقه‌بازی بوده است و هر یک بیش از ۱۰ مگاتن TNT قدرت تخریبی دارند!
پس لطفاً بزن زنگو در برابر عظمت انفجار سبز!

هشدار: در این محشر مستانه رنگی نشوید!

    سید مهدی مصباحی را که یادتان هست! نیست؟ همان هموطن هنرمند مشهدی را می‌گویم که پیش‌تر به معرفی منظری که برای شکار صحنه‌ها برمی‌گزیند، پرداخته بودم.
    او حالا خانه‌ی مجازی استیجاری خود را به قصد یک منزل شش‌دانگ در این نشانی ترک کرده است و با دستی پرتر و رنگ و لعابی سزاوارتر می‌کوشد تا بینندگان عکاسخانه ی مجازی اش را در لذت شکارهای دیداری‌اش شریک سازد.

    به دیدنش بروید و با او از تماشای آن تک درخت نیمه‌برهنه اما سبز بر مزار فردوس لذت ببرید و یا بیایید و ببینید چه محشر مستانه‌ای برپا کرده در این قاب استثنایی رنگی، اصیل و گرم.

    سید مهدی دارد به من و تو می‌گوید: شما شراب می‌نوشید تا مست شوید؛ من اما می‌نوشم تا مستی ِ آن شراب ِ دیگر را از سر به در کنم …
    اما او اشتباه می‌کند! نمی‌کند؟

    ما هم – دست کم در برخی از موارد – ممکن است به دلیل دیگری شراب بنوشیم! نه؟
    و در آن صورت چه باک که رنگی شویم …

   مؤخره:

  داشتم بر روی این عکس ها تمرکز می کردم که اروند چرتم را پاره کرد و مرا از دنیای خودم به دنیای رنگی و دوست داشتنی خودش پرتاب نمود … ببینید اروند چگونه این ماجرا را روایت کرده است! پشیمون نمی شوید … می شوید؟

بچه‌ها باورتان می‌شود؟ اینترنت ۴۰ ساله شد!

    این موجود غریب و اندکی مارموز که گاه می‌بندیمش؛ گاه نفسش را بند می‌آوریم و گاه محدودش می‌کنیم (و تازه آن زمان است که می‌فهمیم بدجوری اهلیش شده‌ایم! نشده‌ایم؟) ؛ دارد چهلمین سال تولدش را در زندگی آدم‌زمینی‌ها جشن می‌گیرد … باورتان می‌شود؟
    شگفتا که بعد از ۴۰ سال از ولادتش – و شاید هم بیشتر! هنوز برخی از ما باورش نکرده‌ایم؛ برخی روحش را می‌آزاریم و برخی حتا می‌خواهیم سر به تنش نباشد! نه؟

    راستی مشکل از کجاست؟

    نه … نگویید! می‌دانم که می‌دانید … بگذارید و بگذریم! وگرنه ممکن است مشمول قانون مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی شویم و نفس خودمان هم به لکنت بیافتد! نه؟
    باز هم گلی به جمال بروبچه‌های شریف که اجازه داده‌اند تا در نوزدهم دی ماه نکوداشت این موجود مشکوک را در سالن جابرابن حیان‌شان برپا دارند … کاش دست‌کم در آن روز بشود با ایمیل به دوستان خبر داد که رفیق مجازی‌شان ۴۰ ساله شده است! و کاش بتوان در آن روز پیامکی دریافت کرد با این مضمون: ۴۰ سالگی‌ات مبارک! رفیق بارکش و مفید و مظلوم من که دنیا را بی سر و صدا تکان دادی؛ بدون آن که هنوز قدرت را به درستی بدانند و حرمتت را پاس دارند …
     اطلاعات بیشتر را در درگاه مجازی شیک و پیک شهرام ثبوتی‌پور عزیز بیابید.

برای آن مرد و زن شریف سیستانی

    اینجا سیستان است؛ روزگاری انبار غله‌اش می‌نامیدند و در شورمستی‌های هامون پرنعمتش بسیاری از مردمان به همراه میلیون‌ها قطعه پرنده و چرنده پا‌می‌کوبیدند و شادی می‌افروختند و زندگی را جشن می‌گرفتند …
   امروز اما هامون با سیستان قهر کرده! همسایه‌ی شرقی هم دیگر مثل اون‌وقت‌ها شیر آب هیرمند را به سوی سیستان رها نمی‌سازد … نتیجه این شده که می‌بینید: کوه خواجه، برهنه‌تر از همیشه و مردمانی که محرومیت و فقر را از نو معنی می‌کنند … نمی‌کنند؟
    با این وجود، وقتی این زن و مرد سیستانی را می‌بینم که چگونه می‌کوشند تا از آنچه برایشان هنوز باقیمانده، ره‌توشه‌ای برای بقا بیافرینند، دلم گرم می‌شود …
   آنها دارند برگ‌‌های شور درختچه‌ای شورپسند و بیابانی به نام گز (Tamarix) را خشک کرده و می‌شورند تا نمکش کم شده و بتوانند آن را به عنوان علوفه‌ی جایگزین به دام‌هایی دهند که روزگارشان از صاحبان‌شان اگر بدتر نباشد، بهتر هم نیست!

   می‌دانم! شاید بپرسید که خب چه کار کنیم؟
   می‌فهمم … دنبال چه کار کردن نیستم؛ فقط دلواپس بی‌احساسی مردمان در مواجهه با چنین تصاویری هستم!
   به قول ریچارد باخ در یادداشت‌های مرد فرزانه:
   عیبی ندارد عادی رفتار کنی
   به این شرط که عادی احساس نکنی!
   و من دوست ندارم که شما هرگز عادی احساس کنید.
                                                                         همین.

   مؤخره:
   داشتم گزارش محمّد فیاض عزیز  – رییس بخش تحقیقات مرتع – را به نماینده مردم زابل گوش می‌دادم که با این دو تصویر روبرو شدم … ممنون از فیاض عزیز که فیض دیدن این تصاویر را با خوانندکان دریادل کلبه‌ی مجازی درویش به اشتراک نهاد.

  بیشتر بدانید!

   – نامش «زینب» است!

دیدبانان شاخاب پارس

شاخاب پارس را دریابید ...

    شاید این نام در نگاه نخست برایتان عجیب به نظر  برسد؛ اما باورم این است که باید بکوشیم تا این نام را زنده نگه داریم و طراوت و پویایی‌اش را چون کرانه‌های آن نیلگون همیشه پارس، مانا و جاودان سازیم.
   لطفاً گشت و گذاری در این ماهنامه‌ی اینترنتی متفاوت انجام داده و به ویژه ماجرای سنگ نوشته شالوف را بخوانید، از پیشینه‌ی نام ایران آگاه شوید و ببینید که آیا این بوقلمون خوردن دارد یا نه؟!
    توضیح آن که : «شاخاب» یا «شاخابه» در زبان پارسی به آبی می‌گویند که در خشکی پیش رفته است، همان چیزی که در زبان تازی «خلیج» می‌نامند.

    پیوست:
   خوزستان را هم دریابید … کافی است نگاهی به قد و قامت خوش رنگ و هیبت رعنایش بیاندازید تا بفهمید که برای آفرینش این درگاه مجازی ارزشمند، چقدر وقت صرف شده و چه تلاش‌های گرانسنگی به قوع پیوسته است تا من و  تو از قصه‌ی هندیجان و  لالی و دژپل و باغ ملک و … آگاه شویم و بیش از پیش قدر داشته‌های خویش را در این دیار زرخیز بدانیم.
    درود بر آفرینندگان خوزستان.

 

سبب این خنده‌های مستانه در کوره ذغال گلپرآباد ملایر چیست!؟

سبب این خنده های مستانه کودکان کار در کوره ذغال گلپرآباد چیست؟! (عکس از حسین صالحی)

      اینجا یک کوره‌ی ذغال است واقع در روستای گلپرآباد از توابع شهرستان ملایر (استان همدان). از نخستین باری که یکی از هموطنان عزیزم به نام حسین صالحی، این تصویر را از طریق ایمیل برایم فرستاد و خواست تا بازانتشارش دهم، ۱۰ روزی می‌گذرد … ابتدا احساس کردم که شاید، این یک عکس تاریخی و مربوط به دوران رضاخان باشد! بعد با دقت بیشتر در عکس و مشاهده‌ی کلمات انگلیسی حک شده بر روی آن پیرهن‌های مندرس قرمز رنگ دریافتم که موضوع نمی‌تواند مربوط به آن سال‌ها باشد. اما باز هم باورش برایم دشوار بود پذیرفتن حرف حسین! زیرا او در ایمیل بعدی برایم نوشت که این عکس را خودش در تاریخ ۵ مهرماه ۱۳۸۸ از این دوپسربچه گرفته است!! آخر ملایر بعد از همدان، پرجاذبه‌ترین شهر استان است و همه ساله به دلیل پذیرش مسافران و گردشگران فراوان و نیز تنوع محصولات کشاورزی خود، از جایگاهی بایسته و ممتاز برخوردار بوده است. اصولاً چرا به رغم آن همه روشنگری و رساندن برق و نفت و مخابرات و گاز باید همچنان کودکان گلپرآبادی اینگونه روزگار بگذرانند و با کمک به تاراج اندوخته‌های چوبی زاگرس، حیات خویش را استمرار بخشند؟ آن هم در منطقه ای که بیش از ۸ هزار هکتار آن، به دلیل غنای گیاهی و جانوری ارزنده اش در شمار آثار طبیعی کشور ثبت شده و به عنوان یکی از مناطق حفاظت شده ایران شناخته می شود.
     و حالا من مانده‌ام و سبب این خنده‌های مستانه؟!
 
    از چارلی بزرگ شنیده بودم و شنیده بودیم که «خوشبختی چیزی نیست، جز فاصله‌ی این بدبختی تا بدبختی دیگر!»
   و من فکر می‌کنم که شاید این خنده‌ها برای این باشد! چون که آن دو پسرک گلپرآبادی می‌دانند از کوره ذغال که دیگر جایی سیاه‌تر و سوزان‌تر و آلوده‌تر که نیست! هست؟ پس حالا که ته بدبختی را چشیده‌اند، می‌توانند خود را برای درک یک خوشبختی آماده کنند! نمی‌توانند؟
    شما چه فکر می‌کنید دوستان؟
   حسین یادم انداخت که شعری وجود دارد از یک کودک سیه‌چرده‌ی آفریقایی که سخت تأمل‌برانگیز است. در اینترنت جستجو کردم و دریافتم که گویا اسپایک لی، کارگردان مشهور آمریکایی و سازنده فیلم تحسین شده مالکوم ایکس ، کمک کرده در انتشار این شعر.
    این شعر که عنوان بهترین شعر جهان در سال ۲۰۰۶ میلادی را نیز از آن خود ساخته است، می‌گوید:

When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you gray
And you calling me colored?

وقتی به دنیا می‌آم، سیاهم
وقتی بزرگ می‌شم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم
وقتی می‌ترسم، سیاهم
وقتی مریض می‌شم، سیاهم،
و وقتی می‌میرم، هنوزم هم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی‌ای
وقتی بزرگ می‌شی، سفیدی
وقتی می‌ری زیر آفتاب، قرمزی
وقتی سردت میشه، آبی‌ای
وقتی می‌ترسی، زردی
وقتی مریض می‌شی، سبزی
و وقتی می‌میری، خاکستری‌ای
و تو به من می‌گی: رنگین پوست!؟

    خواستم به آن کودک آفریقایی بگویم:
    در گلپرآباد به کودکان “سیاه صورت” هرگز نمی‌گویند: رنگین پوست! می‌گویند؟

یک تصویر کم‌نظیر از فضاپیمای غول‌پیکر آتلانتیس!

Using a telescope with a special solar filter, photographer Thierry Legault captured the tiny silhouette of the space shuttle Atlantis crossing in front of the sun in May

   

    آیا حقارت فضاپیمای غول پیکر آتلانتیس را در برابر عظمت خورشید می‌توان نسبت داد به حقارت دانایی انسان امروز در برابر آنچه که هنوز نمی‌داند؟
    پاسخ من این است که این حقارت به مراتب بزرگ‌تر از این تصویر ناب است که نشنال جیوگرافیک به عنوان یکی از ۱۰ عکس برتر فضایی سال ۲۰۰۹ انتخاب کرده است!
     نظر شما چیست؟

    مؤخره:
    برای مشاهده‌ی عظمت  فضاپیمای آتلانتیس، این عکس‌ها را نگاه کنید!