بایگانی ماهیانه: مرداد ۱۳۸۹

پیام قدردانی بهناز و علی از خوانندگان این خانه ی مجازی

یکشنبه ی گذشته، بهناز محرم‌زاده و علی عظیمی – آن زوج اوج نشین –  به دفتر کارم در مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور آمدند تا مراتب سپاس‌شان را از خوانندگان عزیز و دریادل این تارنما اعلام کرده و بگویند که منتظر دیدارشان هستند.
آنها حتا شماره تلفن‌های‌شان را در اختیار نگارنده قرار دادند تا هر کسی که مایل بود با ایشان گفتگو کند، بتواند توسط کامنت یا ایمیل، خبرم کند تا تلفن آنها را دراختیارش قرار دهم.
یک ویژگی ستایش‌برانگیز بهناز آن است که او در حالی به چکاد پرافتخار دماوند صعود کرده و ۲ ساعت هم در آنجا توقف کرد که به مدت شش سال با بیماری ام اس دست به گریبان بود و در حالی که همه انتظار خانه‌نشینی‌اش را داشتند؛ او شروع به پرواز کرد …
راه و رسم این پرواز بسیار شنیدنی است که امیدوارم دوستان در تماس مستقیم با این زوج عاشق، بیشتر در جریانش قرار گیرند.

اینک پیام تشکر بهناز و علی خطاب به شما خوبان:

به نام عشق الهی

سلامی به گرمی و با عشق به شما دوستان بسیار عزیزمان همراه با تشکر و سپاس فراوان از ارسال پیام‌های مملو از عشق و صفا و صمیمیتون و ابراز احساسات بسیار گرم و دوستانتون. آری به راستی که مراسم جشن ازدواجمان در قله همیشه سرافراز و سرا سر عشق دماوند در یکی از بیادماندنی ترین و جاودانه ترین لحظات زندگیمان  ثبت شد که ایمان داریم برای همنوردان بسیار عزیزمان هم، همین طور بود. چرا که در آن روز تمام نیروهای عالم هستی به همراه دماوند سراسر عشق، بهترین و بی‌نظیر ترین شرایط جوی را به همراه انرژی و توان و شادی و شعفی بیکران به ما و تمامی همراهان عزیزمان هدیه کردند که توانستیم در بهترین شرایط و در عین لذت و شادی وصف ناپذیری به قله رسیده و حدود ۲ ساعت مراسم را اجرا کنیم.

با آرزوی بهترین لحظات همراه با بهترین های خداوند برای تمامی شما دوستان بسیار عزیز و ارزشمندمان

خیلی دوستتان داریم
و مشتاقانه آرزوی دیدارتان را داریم
بهناز و علی

از ماتادورهای اسپانیایی تا گاوبازهای خوزستانی … ما چقدر فقیریم؟!

همیشه دلم می‌گیرد وقتی خشونت باورنکردنی مردم را در قلب اروپای متمدن، آن هم در هزاره‌ی سوم می‌بینم …
همیشه با خود می‌گویم: چگونه آدم‌هایی حاضرند با سوزاندن شاخ گاو و یا فروکردن نیزه و شمشیر در بدن این حیوان و یا رها کردنش در میان مردم هیجان‌زده به صورتی جانکاه و تدریجی شاهد قتل فجیع یکی از مفیدترین و بی‌آزارترین پستانداران روی زمین باشند؟
و البته هرگز به جوابی قانع کننده نرسیدم.

امروز اما از طریق یکی از هموطنان دریادل خوزستانی‌ام، با عکاسخانه‌ی مجازی امین نظری آشنا شدم که برخی از تصاویرش، پر از صفا و صمیمیت و معصومیت از مردمان شریف دیار زرخیز، اما محروم خوزستان است.
با این وجود، دلم از این یکی عکس لرزید … این که چرا کودکان سرزمین من هم باید برای تفریح و سرگرمی خویش، اینگونه به آزار گاومیش‌های خوزستانی بپردازند که بسیار به گردن همه‌ی ما حق دارند! ندارند؟

من نگران فردای این کودکان هستم؛ کودکانی که امروز روی گردن گاو اینگونه فاتحانه می‌ایستند و فیگور می‌گیرند، فردا هم ممکن است مانند این دانشجوی دکترا عمل کنند و یا آن شکارکش بی رحم در پارک ملی خبر.
ما باید کودکانی را تربیت کنیم که دلشان برای آب خوردن یک کبوتر یا سیراب شدن یک سپیدار بلرزد … تنها چنان کودکانی هستند که می‌توانند این امید را در دل ما زنده نگه دارند تا نسل فردا اجازه ندهد به ناحق خون از دماغ جوانانش بر زمین ریزد …

یادمان باشد:

فقر، فقط گرسنگی نیست؛ حتا برهنگی‌ هم  نیست …

فقر ممکن است همان غبار خاک‌اندودی باشد که بر روی کتاب‌های هنوز نخوانده‌ی ما در منزل یا کتاب‌های فروش نرفته‌ی کتاب فروشی سر محل می‌نشیند؛

فقر،  ممکن است تیغه‌های برنده‌ی ماشین بازیافتی باشد که در حال خرد کردن کاغذ روزنامه‌های برگشتی است؛

فقر، آرامگاه کوروش یا کتیبه‌ای چند هزار ساله است که روی آن یادگاری نوشته‌اند؛

فقر، ظرف پالوده‌ای است که از پنجره یک اتومبیل حافظ نظم به خیابان انداخته می‌شود؛
فقر توهینی است که یک دولت‌سالار ارشد حکومتی به میلیون‌ها انسان می‌کند؛
و فقر ممکن است، تماشای شادی کودکان یا تحسین ایشان از آزار گاومیش‌ها باشد …

آری … فقر،  همه جا سر می‌کشد؛

به قول آقا مجتبای عزیزم:

فقر، شب را ” بی غذا” سر کردن نیست …

فقر، روز را  “ بی اندیشه”   سر کردن است.

حالا اگر دوست داشتید، برایم بگویید:
ما چقدر فقیریم؟

خداوند درخواست زن حامله را رد نمی‌کند! می‌کند؟

بزرگ‌ترین عیب انسان این است که به گذشته‌ی خود می‌نگرد و خود را در آن نمی‌بیند.

رامین جهانبگلو در ذهن زمستانی


نگارنده البته فرصت تماشای هیچ یک از سریال‌های تلویزیونی را ندارد. امّا امشب و به هنگام تماشای اتفاقی سکانسی از یک سریال به نام تاوان – که البته اروند چهار چشمی ماجراهایش را دنبال می‌کند! – دریافتم که ظاهراً چیز زیادی را هم بابت این عدم فرصت از دست نداده‌ام! داده‌ام؟
قصه از این قرار بود که خانمی نشسته بر سجاده‌ی نماز، در حال راز و نیاز به درگاه پروردگار بود و از معبودش می‌خواست تا دعایش را برآورده سازد – که البته تا اینجای داستان اشکالی ندارد – امّا  ناگهان، آن خانوم میان‌سال! ‌برای آن که لابد برآورده شدن دعایش را دوقبضه تضمین کرده باشد، به خداوند یادآوری کرد که مادربزرگش همیشه می‌گفته پروردگار دعای زن حامله را هرگز رد نمی‌کند و من الآن حامله هستم!
خواستم بگویم، تشویق‌های رییس‌جمهور و وزیر بهداشتش کم بود، حالا رسانه‌ی ملّی هم آمده وسط تا نرخ رشد جمعیت در ایران‌زمین دوباره شتاب بگیرد! یکی هم نیست این وسط بپرسد: وقتی هم‌اکنون هم در اغلب مناطق ایران، به ویژه سکونتگاه‌های اصلی آن، نشانه‌های کسری موازنه‌ی بوم‌شناختی (اکولوژیکی) آشکار شده است؛ وقتی ایرانیان در طول ۳۰ سال گذشته، ذخیره‌ی هزار ساله‌ی آب زیرزمینی خود را به یغما برده‌اند؛ وقتی سرانه‌ی آب دردسترس برای هر ایرانی به کمتر از ۲ هزار متر مکعب (مرز تنش آبی) کاهش یافته است؛ وقتی جنگل‌های زاگرس به عنوان منبع تأمین آب ۴۰ درصد از ایرانیان، با تخریبی بی‌سابقه، هجوم آفت، آتش‌سوزی‌های گسترده و غلظت بی‌امان و پیش‌برنده‌ی عملیات تکنوژنیک و ریزگردهای عربی مواجه شده است؛ وقتی تقریباً تمامی تالاب‌های کشور به عنوان مهم‌ترین عامل تعادل بوم‌شناختی در فلات مرکزی ایران رو به خشکی کامل نهاده و بدل به چشمه‌های تولید گرد و خاک شده‌اند؛ وقتی کابوس خاموشی و اُفت کیفی آب شرب هنوز دست از سر همین هفتاد و پنج میلیون ایرانی برنداشته و وقتی هنوز می‌شود چنین مدارس و کلاس‌هایی را در ایران ردیابی کرد؛ دیگر برای چرا باید بر طبل افزایش جمعیت بکوبیم و آن را در غالب سریال‌های جذاب به خورد مخاطب عام بدهیم؟
آیا بهتر نیست در چنین نمایشنامه‌هایی بکوشیم تا مردمان را با طبیعت آشتی داده و یادشان بیاندازیم که ایرانی که نتواند پذیرای زیستمندان گیاهی و جانوری‌اش باشد؛ نخواهد توانست پذیرای فرزندان آینده‌‌اش هم باشد.
راستی چرا به گذشته‌ی خود نمی‌نگریم و خطاهای خویش را در آن نمی‌بینیم؟!

مؤخره:
این هم یک جمله از سریال زیر هشت در شبکه یک سیما:
زن اجاق کور به درد کوفت هم نمی‌خوره!

نتیجه‌گیری اخلاقی:
خداوند رحم کرد که من وقت ندارم سریال ببینم، وگرنه حتماً یک اشکالاتی پیدا می‌کردم! نمی‌کردم؟

ردپای جمعیت در این تارنما:
تازه‌ترین گام دولت دهم برای افزایش ناپایداری سرزمین!
شمار انسان‌ها یا سلوک انسان‌ها! کدام خطرناک‌تر است؟

می دانید اُرس ها عاشق چی هستند؟!

سروده‌ای دارد افشین مقدم، حقوقدان ِ هنرمند و ترانه‌سرای عاشق وطن که هرگاه می‌شنوم، یاد مقاوم‌ترین و دیرزیست‌ترین درخت ایران، اُرس –  Juniperus – می‌افتم … درختی که به عشق سوزانش در افسانه‌های این کهن بوم و بر هم مشهور است.
هم او که در سنگلاخی‌ترین، پرشیب‌ترین، پربادترین، مرتفع‌ترین و سردترین نقاط البرز، زاگرس و بینالود، سر به آسمان ساییده و همچنان می‌کوشد تا با گسترش ریشه‌هایش، پاسدار خاک ارزشمند وطن باشد.

راستش اُرس‌ها را بسیار دوست دارم؛ زیرا آنها نه فقط هرگز برای ماندگاری خویش، آبی از من و تو درخواست نکرده و نمی‌کنند، بلکه خود زایش‌گر آب در کوهستان‌های ایران‌زمین هم هستند و در عین حال از وقوع سیلاب‌های ویران‌گر و تهدید‌کننده‌ی پایین‌دست جلوگیری کرده و آشیانی مطمئن برای پرندگان اوج‌نشین به شمار می‌روند … انگار اُرس‌ها زنده به آنند که برای ما بمیرند … نه؟

گوش کنید … اُرس‌ها دارند برای تو می‌خوانند:

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم         اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

خواستم بگویم:
بار دیگر که این ترانه‌ی عاشقانه را با صدای بی‌مانند سیاوش قمیشی شنیدید،
بار دیگر که از دامنه‌های البرز مرکزی در سیراچال عبور کرده تا خود را به ساحل سبز و نم‌دار مازندران برسانید؛ یا قصد سفر به خوزستان را از کنار سبزکوه داشتید و یا از دیار عطار نیشابوری گذشتید …
نگاهی هم به دامنه‌های پیرامون‌تان بیاندازید … شاید هنوز بتوانید یکی از این سوزنی‌برگان بی‌ادعا و کهن‌زیست زمین را نظاره کنید که چگونه با سماجت‌شان در حضور بر روی این خاک، حیات ایرانیان را تداوم بخشیده‌اند.

حالا برایم بگویید: اُرس ها عاشق چی هستند؟

رد پای اُرس (ors) در این تارنما:

لبیکی جانانه به فراخوان کاشت نهال اُرس در سیراچال

ما را چه می شود؟!

ماجرای درختان کهنسال در شبکه پنجم سیما

شاخه‌ی کوهستانی باغ گیاه‌شناسی ملّی ایران

آشنایی با بلندترین اُرس ایران در بادرود