بایگانی ماهیانه: بهمن ۱۳۹۰

به بهانه ی دوست داشتنی ترین روز بهمن!

   

    یه آدمایی هستند که هستند؛ هر چند نیستند …
و یه آدمایی هم هستند که نیستند، هرچند هستند …
آدم خوشبخت، کسی است که دوستانش از جنس گروه نخست باشند.
و من یکی از آن خوشبخت‌های روزگار هستم، زیرا دوستانی دارم که همیشه هستند، حتا آن زمانی که ظاهراً نیستند؛ دوستانی که گله نمی‌کنند، وامدارت نمی‌سازند، طلبکارت نیستند، در روزهای خوشی هواخواهت نمی‌شوند، سؤال پیچت نمی‌کنند، صبورند، گوش می‌دهند، اعتماد می‌کنند و دوستت دارند؛ حتا زمانی که یادت می‌رود بگویی: دوست‌شان داری …

    دوستانی مثل مجتبی پاک‌پرور که پاک، پرورش یافته‌اند، طبیعت را دوست دارند، با گیاهان گفتگو می‌کنند، نگاه‌شان به سمت زیستمندان زمین است، فدایی وطن‌شان هستند؛ برای وقارش جان می‌دهند و عاشق پاکبازی برای مردمان‌شان هستند …
امروز، روز اوست؛ اویی که می‌دانم این روزها بسیار خوشحال است، زیرا نتایج پژوهش‌هایش در قالب دانشنامه دکترا، همان ادای دینی شده است به آهنگ کوثر و آبخوانداری‌اش که آرامشش در گرو آن بود …

    و هرچند هنوز جوان‌تر از او ندیده‌ام، اما چیزی نمانده تا پدربزرگ صدایش زنند!
ممنونم از خدا که منو دوست داره … وگرنه چه دلیلی داشت تا دوست مجتبی باشم!؟
پس به سلامتی ۲۹ بهمن که حال آدم را خوش می‌کنه؛ بدون آن که جیبش را خالی کنه!
تولدت مبارک رفیق …

  پی نوشت:
– برای آنها که مجتبی را نمی‌شناسند.

    – یه موقع‌هایی دلم تنگ می‌شه برات بامرام؟

در ستایش یک پیرمرد ۷۹ ساله که هنوز جوان است! نیست؟

    بچه ها ! داستان کیم تیلور را که یادتان هست؟

    این عکس ها را نگاه کنید تا حیرت و شگفتی تان بیشتر شود؛ زیرا خالق این لحظه‌ها و شکارگر این تصاویر یک پیرمرد ۷۹ ساله است! پیرمردی که قدر یک ده هزارم ثانیه را هم می داند و شاید به همین دلیل باشد که اینگونه جوان و سرحال باقی مانده است! نه؟

 

 

و اصلن مگر می‌شود آدمی که قدر لحظه‌ها را اینگونه می‌داند، پیر شود؟

درود بر پانته آ اردانی عزیز که تلنگر لازم را به من زد تا متوجه شوم که هر کیمی کیم نیست! هست؟

 

کدام شکارچی ناز شست دارد؟!

    به این تصاویر خوب نگاه کنید … چه کسی باور می‌کند که یک ماهی قزل‌آلا بتواند با چنین پرش حیرت‌انگیزی، سنجاقک تیزپایی را اینگونه در دل آسمان به چنگ آورد؟ حیرت انگیزتر آن که همه‌ی این ماجرا در یک ده هزارم ثانیه رخداده است!

    حالا به نظر شما آیا این ماهی را نباید به لقب شکارگر شکارگرها ملقب کرد؟

    به نظر من البته ضمن اهدای دیپلم افتخار بهترین پرش در برق و باد به این ماهی خان قزل آلا، فکر کنم سیمرغ بلورین بهترین و حرفه‌ای‌ترین صیادی را باید به خانم کیم تیلور داد؛ به آدمی که در آن لحظه پشت دوربین بوده و من هنوز هم نمی‌دانم این کسر ناچیز از ثانیه را چگونه قدرش را دانسته و شانسش را امتحان کرده تا به همگان ثابت شود؛ برای موفقیت، برای شهرت و برای جهانی شدن، شاید یک ده هزارم ثانیه هم کافی باشد! نه؟

    گزارش این ماجرا را که در دهمین روز فوریه بر روی درگاه مجازی میل آن لاین انتشار یافته است، می‌توانید در این نشانی بخوانید تا بهتر دریابید که هنوز هم دست بالای دست بسیار است! نیست؟

برای بزی که از کشتارگاه گریخت و یادمان انداخت زندگی شیرین است!

    نامش آلبی – Albie – است، چندی پیش، یعنی در آگوست سال ۲۰۰۷، او یک اقدام انقلابی کرد؛ از همان نوعی که آن گاو دوست‌داشتنی اسپانیایی کرده بود؛ منتها با این تفاوت که آن گاو اینک در میان ما نیست، ولی این بز هنوز هست؛ هرچند که یک پایش را برای ماندگاری نامش در تاریخ هزینه کرد!

    بله آلبی، یک بز است؛ بزی که می‌توانست مثل میلیون‌ها بزی باشد که ما آدم‌ها برای رفع نیازهامان پروار می‌کنیم و بعد به کشتارگاه می‌فرستیم …

    امّا آلبی تصمیم گرفت تا بر علیه این سرنوشت محتوم و تلخ خود، بپاخیزد و از من و ما بپرسد که چرا باید همواره آخر قصه‌ی من و نسل من و نژاد من اینگونه با خون عجین شود؟!

    در این راه البته زنی به نام دکتر جنی براونJenny Brown – هم به یاری‌اش شتافت، به ویژه زمانی که دامپزشکان چاره‌ای جز قطع پای آلبی نداشته و در نتیجه احتمال کشتنش برای پایان دادن به رنجش افزایش یافته بود. اما جنی که خود در کودکی، در اثر ابتلا به نوعی از سرطان، مجبور شده بود تا پای راستش را از دست بدهد، به خوبی درد این بز را می‌فهمید و حتا نوعی آسایشگاه معلولین برای حیوانات را از سال ۲۰۰۴ در ایالت نیویورک آمریکا بنا نهاده بود که هم‌اکنون در آن بیش از ۱۵۰ حیوان معلول نگهداری می‌شوند.

    و اینگونه شد که به نوشته‌ی لوسی لانگ – Lucy Laing – در شماره‌ی ۲۷ نوامبر ۲۰۱۱ روزنامه دیلی میل، آلبی شاید خوش‌شانس‌ترین بزی باشد که دنیا تاکنون به خود دیده است!

    می‌دانید دوستان! قصه‌ی آلبی و جنی را که می‌خوانم … فکر می‌کنم که هنوز چقدر زیبایی کشف نشده، چقدر صداقت ناپیدا، چقدر مرام ناهمتا و چقدر انسانیت بی همتا در اطراف‌مان موج می‌زند؛ آنقدر که حق نداریم هرگز دنیای امروز را با دشنام، زخم زنیم و با عینکی به تفسیرش بپردازیم که در آن مجالی برای دیدن آلبی‌ها و جنی‌ها وجود ندارد …

    نگاه کنید به این تصاویر و درود بفرستید به انسان‌هایی که اینگونه برای تداوم حیات این حیوانات هزینه کرده و می‌کنند …

سگی که هنوز به زندگی لبخند می‌زند؛ با وجود آن که دو پایش را از دست داده است …

اسبی که می‌توانست اینک زنده نباشد …

و فیلی که هنوز هست …

بچه‌ها! بیاییم همه به افتخار انسانیت، کلاه از سربرداریم …

گپ و گفتی در عالم خیال با مسیحا برزگر؛ آیا هستی معنایی ندارد؟!

مسیحا نوشته است:
پرسش از معنای زندگی بی معناست
پرسش از معنای عشق بی معناست
پرسش ازمعنای گل رز بی معناست
پرسش از پرواز کبوتر بی معناست
معنا را در جایی نمی توان یافت
معنا برای عشق حکم قافیه را دارد و عشق قافیه اندیش نیست
او می‌گوید: زیبائی هستی نیز در همین است؛ این که هستی معنائی ندارد، زیرا معنا، هستی را محدود می‌کند!

اما بچه‌ها! آیا واقعاً معنا، هستی را محدود می‌کند؟

همیشه فکر کرده‌ام که زیبایی را چگونه می‌توان تعریف کرد؟ (پدرسوخته‌ها را که یادتان هست! نیست؟ چرا آنها را زیبا می‌بینیم؟)
زیبایی یعنی اتفاقی که در ما می‌افتد پس از شنیدن یک صدا یا دیدن یک تصویر یا درک یک رفتار …
اتفاقی که حال‌مان را خوش می‌کند.
و خوشبخت کسی است که به آن شکلی زیست می‌کند که از این جور “اتفاق‌ها” پر شمار در اطرافش رخ می‌دهد …
و تنها زمانی از این جور اتفاق‌ها در اطراف‌مان رخ می‌دهد که به چشم‌مان مجال دیدن، به گوش‌مان مجال شنیدن و به دست‌هامان مجال لمس کردن بدهیم؛ زمانی که عجله نداشته باشیم که ممکن است “دیر” شود …
و تنها آنهایی عجله‌ای ندارند و نگران دیرشدن نیستند که عمیقن دریافته‌اند که “هستی، معنایی ندارد!”
.
مثل فروغ که می‌گوید:
پرنده مردنی است
پرواز را به خاطر بسپار
.
و مثل اگزوپری که می‌گفت:
مهم، نفس حرکت است و نه مقصد که چیزی نیست، جز توهم مسافری در راه مانده.
.
و برای همین است که من طبیعت را دوست دارم … من راه رفتن بر روی نرمینه‌های مصر را می‌پرستم و در کنار نبکاهای لوت به اوج آرامش می‌رسم و زمانی که بر بلندای کلوت‌های شهداد می‌ایستم، همه‌ی مشکلات دنیا برایم حقیر و خرد می‌شوند … خرد می‌شوند … می‌شوند …

در ستایش زیست مند، هوش مند و کارمند!

خانم شهناز موسویان را خوانندگان پیگیر مهار بیابان‌زایی می‌شناسند. ایشان که در شهر استکهلم، پایتخت سوئد زندگی می‌کنند؛ به صورت داوطلبانه پذیرفته‌اند کار ویرایش ادبی برگردان انگلیسی مهار بیابان‌زایی را انجام دهند. موسویان که ظاهراً «زبان باز (بخوان دوستدار زبان) » بوده و دستی در ادبیات فارسی هم دارند، اخیراً در ذیل یکی از یادداشت‌هایم در باره‌ی مرگ شتابناک خفاش‌ها در آمریکا، نوشته‌اند: «من قدردان واژه “زیستمند” هستم و اینکه می‌ببنم طوری استفاده می‌شود، گویی همیشه وجود داشته است
یادم هست نخستین باری که زیست مند را به کار بردم، به سال ۱۳۷۱ در مقاله‌ای با عنوان “مردم و آبخیزداری” بازمی‌گردد … و البته از آن زمان تاکنون، این واژه هر روز بیشتر از روز قبل مورد استفاده قرار گرفت …
و این نه فقط صفت، که خاصیت زبان فارسی است …
خاصیتی که سبب آفرینش پاسخ پیش رو به ایشان را فراهم کرد؛ پاسخی در ستایش زبان مادری‌ …
خانم موسویان عزیز که می‌دانم در شمار دردمندانی هستید که علاقه‌مند زندگی در جامعه‌ای قانونمند و ضابطه‌مند، به صورتی آبرومند بوده و همواره گلایه‌مند شرایطی هستید که در آن دانشمندان، هنرمندان، فرهمندان و اندیشمندان جامعه نسبتی با ثروتمندان، توانمندان و قدرتمندان آن جامعه ندارند؛ خواستم بگویم، جامعه‌ای که سامانه‌های مدیریتی‌اش، قانون‌مند، هوشمند، ضابطه‌مند، روشمند و هدفمند شکل نگرفته باشد، هرگز نخواهد توانست به جایی برسد که در آن هیچ یک از زیستمندانش، عزت‌مند زندگی کنند.
و در چنان شرایطی که قاعده‌مند بودن یک آرزوست، آشکار است که رابطه‌مندی، بیشتر از ارزشمندی می‌تواند کارها را به پیش برده و کارمند نیازمند و همواره گله‌مند را بهره‌مند سازد. با این وجود، من هنوز می‌پندارم که می‌توان آینده‌ای سعادت‌مند را برای طبیعت و زیستمندانی که دوستشان داریم، رقم زد؛ اگر همچنان گرایه‌مند یا دغدغه‌مند باقی مانده؛ عایله‌مندی را افسار زده و سودمندی را در ذبح منافع بخشی در پای منافع ملّی و هم‌گرایی فرامنطقه‌ای جستجو کرد.

وقتی که هفت در کنار چهار می‌شود یازده و نه ۴۷!

 


  بنا به روایتی کاملن مستند از آدمی که الآن دیگر در دسترس نیست، عقربه های ساعت که عدد ۹ روز چهارم بهمن را نشان دهد، می‌روم تا نخستین لحظه از آغاز یازده سالگی‌ام را درک کنم! هرچند که حق دارید باور نکنید …
یک روز وقتی که اروند کلاس سوم دبستان بود، نزدم آمد و گفت: پدر! چرا بیشتر پدرهایی که دنبال بچه‌هاشان در مدرسه می‌آیند، هم سرشون مو داره و هم ریشاشون سفید نشده؟
منم که عمرن اهل کم آوردن نیستم (هرچند که اعتراف می‌کنم، اندکی جاخوردم!)، بلافاصله و با یک روحیه‌ بالابرایش شرح دادم که پسرم؛ آخه من می‌خواستم محاسبه‌ام درست دربیاد و همیشه از حاصل عددهای عمر من، متوجه بشی که تو چند سال داری؟ مثلاً الآن که من ۴۵ سال دارم، تو هم ۹ ساله (۴+۵) هستی و به همین ترتیب، وقتی که شدم ۴۷ ساله، می‌شوی یازده ساله و الی آخر …
اروند هم اندکی مرا نگاه کرد و بعد لبخندی زد و گفت: چه باحال! فکر نکنم هیچ کدام از هم کلاسی‌هایم پدرشون مثل پدر من این ویژگی رو داشته باشه …
خلاصه این که توانستم با تمهیداتی هوشمندانه، از چالش بوجود آمده یک فرصت بیافرینم! منتها این فرصت فردای آن روز دوباره داشت تبدیل به یک چالش که چه عرض کنم؛ یک بحران می‌شد! زیرا وقتی اروند به منزل برگشت، با خشم فراوان گفت: تو خیلی کلکی و سر من گول می‌مالی!! گفتم مگه چی شده پسرم؟  گفت: آخه ببینم، وقتی تو پنجاه سالت بشه، یعنی من دوباره پنج ساله می‌شم؟!
منم همان طور که پیش‌تر هم تذکر دادم! اهل کم آوردن نیستم و بلافاصله گفتم، وقتی من ۵۰ ساله بشوم، تو دیگر یک جوان ۱۴ ساله و رعنا هستی و ماشاالله برای خودت مردی شدی و دیگه نیازی به حساب کتابای اینجورکی نداری! داری؟
بگذریم …


    داشتم می‌گفتم که از ساعت ۹ صبح فردا، وارد یازده سالگی (شما بخوانید ۴۷ سالگی) می‌شوم و گاه فکر می‌کنم که حتا از پسرک یازده ساله و ۴ ماهه و ۲۳ روزه‌ام، بیشتر شور زندگی و کودکی کردن دارم … درحالی که یه زمانی که اندازه اروند بودم، فکر می‌کردم، یه مرد سی ساله، دیگه پیر شده!!
و تازه من در شرایطی این احساس را تجربه می‌کنم که مثل خیلی از ایرانی‌ها در بدترین شرایط اقتصادی به سر می‌برم و هر آیینه نگرانم که با چنین شرایطی چگونه می‌توانم اجاره بهای آپارتمانم را تهیه کنم و بپردازم؟ و البته خیلی هم نگران روند شتابناک برهنگی طبیعت سرزمینم هستم و با دردهایش آه می‌کشم و از زخم‌هایش زجر … همانگونه که با رفتن غمبار سلحشورانش هم اشک می‌ریزم … و همانگونه که مثل آن پیرمرد خلخالی برای روباهش دلم می‌سوزد …
پس چگونه است که هنوز خود را یازده ساله و شنگول می‌بینم؟!
فکر کنم اغلب شمایی که اینک خواننده‌ی این سطور هستید، اثر درخشان اصغر فرهادی، “جدایی نادر از سیمین” را دیده‌اید؛ در سکانسی به یادماندنی از این فیلم، سیمین رو می‌کند به نادر و در برابر رییس دادگاه به او می‌گوید: چرا به خاطر پدری که دچار آلزایمر شده و تو را نمی‌شناسد، می‌خواهی زندگی‌مان را تباه کنی و جدایی را رقم بزنی؟ نادر اما می‌گوید: او نمی‌دونه که من پسرشم، اما من که می‌دونم، او پدرمه!
دقت کنید که فرهادی در اثر ممتاز پیشینش، “در باره‌ی الی” هم یک جمله‌ی تأمل‌برانگیز دیگر را به فرهنگ ایرانیان امروز بخشید، آنجا که گفت: “یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی‌پایان است.”
داشتم فکر می‌کردم که ما آدم‌ها، چرا به مجرد تولد نوزادمان، حاضریم برایش جان دهیم؟ او که نمی‌داند و نمی‌فهمد که ما پدر یا مادرش هستیم؟
و داشتم فکر می‌کردم که اگر همین حس را نسبت به سرزمین مادری‌مان می‌داشتیم؛ نسبت به طبیعتی که دوستش داریم و نسبت به همه‌ی زیستمندان ساکن در پاره‌ای از زمین که نامش ایران است؛ شاید امروز شادابی و نشاط این طبیعت بسیار بیشتر از دیروز بود! نبود؟
درست است که یوزها نمی‌دانند که در سرزمینی می‌خرامند که متعلق به ایرانیان است؛
درست است که جبیرها و گورخرها درک نمی‌کنند که زیستگاه آنها در پارک ملی کویر، بخشی از زادگاه ماست؛
و درست است که عقاب‌های سبزکوه و فلامینگوهای میانکاله و غازهای انزلی شاید ندانند که در آسمان وطن پرواز می‌کنند؛ اما ما که می‌دانیم؛ ما که باید مسئولیت حفظ و حراست از آنها را بپذیریم و ما که باید مانند فرزندان‌مان از موجودیت گیاهی و جانوری ایران‌مان پاسداری کنیم؛ پس چرا این کار را نکنیم؟ چرا بلندمازوهای خیرود را، چنارهای زرآباد الموت را، نارون‌های رضوان‌شهر، کلخونک بُزپَر را، بنه کازرون را، زیتون جندق را و چش‌های بوشهر را نخواهیم که باشند و چرا راز و رسم ماندگاری و ایستادگی‌ را از این بلوط مال خلیفه نیاموزیم و از دیدن این پدرسوخته‌ها روحیه نگرفته و در یازده سالگی درجا نزنیم؟
اصلن گور بابای سکه‌ای که وقتی صد هزار تومان هم شد، برایم دست‌نیافتنی بود، چه برسد حالا که از مرز میلیون هم گذشته است و به یک تلخی بی‌پایان برای خیلی‌ها بدل شده! نشده؟
یازده سالگی را عشق است با مردمانی که دوست‌شان دارم و با زیستمندانی که می‌دانم هرگز از پشت به حافظان‌شان خنجر نمی‌زنند و پرواز بلندشان بر آسمان زندگی‌ام همیشه نقش‌آفرین و دلرباست؛ همان‌هایی که قیمت‌شان هرگز دچار نوسان نمی‌شود و با داشتن‌شان خود را ثروتمندترین آدم روی زمین می‌دانم.
اصلن چه باک اگر جور دیگری نگاهت کنند یا نادیده‌ات بگیرند! این آنها هستند که پرواز را نمی‌فهمند و فکر می‌کنند که کوچک شده‌ام …

«در نگاه آنهایی که پرواز را نمی‌فهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری، کوچک‌تر دیده می‌شوی