فتوبلاگ

pedar …

پدر، پسر و پسر پسر – نوروز 1384

فتوبلاگ

فتوبلاگ جایی است که عکس‌هایی را که می‌گیرم، با شما به اشتراک می‌گذارم؛ نه فقط برای نمایش تصویر، بلکه برای روایت لحظه‌ها.

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

  1. چه خوب .. ! پس یک نفر را یافتم که حسی شبیه به آن حسی که من نسبت به مادربزرگم دارم که چندین سال است به مرگ لبک گفته را دارد و حتما درک می کند… می فهمم چی می گید… خیلی می فهمم… یادش گرامی… یادش همیشه زنده.. آقای درویش!

  2. و کاش مادربزرگ هنوز زنده بود تا نیمه شبها صدایم کند تا بگویم ساعت چند است. تا بپرسد وقت نماز صبح شده یا نه؟ تا نماز شب بخواند..
    فرشته من!
    تنها فرشته زندگی من… با چشمان خاکستری… با صورتی رویایی… با صدایی ارام… با زمزمه هایی آسمانی… کاش …
    پدرتان را زند هحس می کنم و می فهمم چه می گویید
    مادربزرگ د رپیوه ژن خوابیده.. کنار عموی هیجده یاله ای که ندیدمش… مادربزرگ.. وقتی خیلی غصه دارم به خوابم می آید… مادر بزرگ در دل کوهستان خوابید جایی که من دوستش دارم… مادربزرگ، بزرگ بود… خیلی
    شما هم درک می کنید چی می گم/ مگه نه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا