پرندهای که در تالاب شادگان آزادی را نمیفهمید!

سهشنبهی هفته گذشته – در بیست و هفتمین روز از مهر ماه 1389 – مجالی دست داد تا چند ساعتی را در تالاب شادگان سپری کنم؛ تالابی که از آن با عنوان بزرگترین تالاب ایران و سی و چهارمین تالاب جهان یاد میکنند … یا بهتر است گفته شود که یاد میکردند!
حقیقت داستان این است که تالاب دارد ذره ذره جان میدهد، آن هم به سه دلیل:
1- افزایش ورود پسابهای آلوده شهری، کشاورزی، روستایی و صنعتی به آن؛ به ویژه پساب آلوده و شور کشت و صنعت نیشکر؛
2- سدسازی در بالادست و عدم رعایت حقآبهی طبیعی تالاب؛
3- افزایش صید و شکار بدون مجوز.
نگارنده به همراه چند تن از کارشناسان پتروشیمی بندر امام با قایق، بیش از دو ساعت از محل روستای سراخیه (که میتوانست ونیز ایران باشد) به سمت جنوب در تالاب به گشتزنی پرداخته و تنها توانستیم یک ماهی کوچک را در آب زلال تالاب مشاهده کنیم! راهنمای محلیمان هم اذعان داشت که به دلیل افزایش شوری و آلودگی آب و نیز صید غیرمجاز تعداد جانداران آبزی تالاب به شدت کاهش یافته است. پرندگان موجود در تالاب هم به دلیل شکار بیرویه، زندهگیری و مشکلات پیشگفته بسیار کمتر از انتظار به چشم میآمدند.
در یک مورد با پسرکی از اهالی سراخیه برخوردیم که در کنار جاده مشغول فروش پرندهای به رهگذران و مسافران عبوری بود … پسرک، پرنده را به زبان محلی “برهان” – barhan – مینامید و به قیمت 5 هزار تومان آن را میفروخت …
از او خواستم تا پرنده را در تالاب آزاد کند و درعوض بهایش را پرداختم … برهان اندکی در آب شناور شد، اما معلوم بود که شوکه شده است … او حتا توانایی شناکردن و حرکت در آب را هم از دست داده بود، به نحوی که ممکن بود خود را به کنار جاده رسانده و در اثر برخورد با خودروهای عبوری به کشتن دهد!
برای همین از پسرک خواستم تا دوباره او را بگیرد …
زیرا آزادی برای پرندهای که ظرفیت پذیرش و زیستن آزادانه را ندارد، مساوی با مرگی جانخراش خواهد بود …
داشتم فکر میکردم که این فقط برهان نیست که راه و رسم زیستن در آزادی کامل را از یاد برده است؛ سرنوشت غمانگیز برهان برای افراد جامعهای که به انحصار و تبعیض و محدودیت خوگرفتهاند هم میتواند تکرار شود! نمیتواند؟
توضیح ضروری:
کوشان مهران عزیز – معروف به اشکار – برایم نوشته است که نام علمی این پرنده Porphyrio porphyrio بوده و طاووسک Purple Swamphen صدایش می زنند؛ پرنده ای که نسلش در بسیاری از زیستگاه های تالابی در حال انقراض است و بنابراین، بسیار بیشتر از 5 هزار تومان می ارزد! نمی ارزد؟










اولن که سلام و رسیدن به خیر .. سفر پرباری داشتید .. از طرف خودم مرسی !..
دوم اینکه این پرنده فکر می کنم چنگر جوانی باشد .. یا شاید هم ماده چنگر باشد .. اینکه چنگر نوک سرخ است یا چنگر ماده معمولی مشکوکم چون عکس چندان واضح نیست و من هم کتاب پرندگان ایرانم را اینجا پیشم ندارم ( اهواز است ! )..
سوم اینکه به حقیقت تلخی اشاره کرده اید که واقعیت دارد .. اما تفاوت پرنده با آدمی در این است که پس از رسیدن به آزادی خودش را به موقع جمع و جور کند و حد وحدودی مناسب با روحیات و علایقش پیدا کند و هر آدم عاقلی از عهده چنین کاری حتمن برخواهد آمد .. تا تعریف آزادی چه باشد و تعریف راه و رسم زیستن در آزادی کدام باشد که به تعداد آدمیان متفاوت است و کسی قادر به بریدن و دوختن معیاری یکسان برای آن نیست .. شاید بهترین معیار راه و رسم درست زیستن در آزادی این باشد که از آزادی هایمان طوری استفاده کنیم که آزادی های دیگران محدود و کوچک نشود و به اصطلاح باعث محدودیت و نابودی دیگران نشویم .. : ) ..
راستی دارم می روم اهواز .. می خواهم توی خیابانهای شلوغ مرکز شهر اهواز با لنز سوپر وایدم روی زمین بنشینم و عکاسی کنم .. برای سلامتیم خوش بین و امیدوار باشید و انرژی مثبت روانه کنید .. ; )) ..
به روشنک:
ممنون از دقت نظرت در باره نام پرنده. امیدوارم به زودی نام علمی این پرنده توسط یکی از خوانندگان پرنده شناس تارنما کشف و معرفی شود. در ضمن مطمئن نیستم که همه آدم ها بتوانند خودشان را به موقع جمع و جور کنند! تجربه یک صدساله ایران و شکست چند بهار آزادی گواه این مدعا از زمان مشروطیت تا امروز است! نیست؟
در باره تعریفت از آزادی هم باید بگویم من آرمانم بیش از این است! کانت می گوید: “از نظر حقوقی فرد آن گاه مجرم است که به حقوق دیگران تجاوز کند ، اما از نظر اخلاقی اگر فقط فکر این کار را هم بکند ، مجرم است.” و من به دنبال چنین حریمی برای آزادی هستم.
راستی! امیدوارم کار جسورانه ات در اهواز با سلامتی به پایان رسد!!
درود …
یاد یک خاطره افتادم که شاید جالب باشد. من تابستانهای دوران کودکی خود را به خانه فامیلی در شمال ایران می رفتم که نصف حیاط خانه اش پر بود از مرغ و خروس و بوقلمون و مرغابی های محلی و تماشای رفتار آنها سرگرمی اصلی من بود. آنقدر در کنار آنها می ماندم که دیگر حتی به حضور من در میان خود نیز اعتنایی نمی کردند. در آنجا حدود ده مرغ وجود داشت که فقط یک شوهر داشتند و آن هم خروسی زیبا و رنگین بود که پرهای سبز و حنایی او در آفتاب برق می زد و برای خودش ارج و قربی در میان مرغان داشت.
یک روز قرار بود که یک فرد مهمی بیاید و یک مرغ می بایست قربانی می شد ولی به احترام روحیه کودکی من یک مرغ سفید زنده و بزرگ از مغازه خریدند که آن را در جلوی پای مهمان سر ببرند ولی بنا به دلایلی آن مهمان نیامد و آن مرغ نیز جان سالم به در برد. آن مرغ سفید و بزرگ حتی نمی دانست که راه رفتن چگونه است و اگر هولش هم می دادم تعادلش بر هم می خورد و چپ می شد. او را با هماهنگی صاحبخانه به مرغدانی گذاشتم تا راه و رسم مرغی بیاموزد ولی به محض اینکه مرغ را در آنجا گذاشتم و درب آن محوطه را بستم خروس خوش خط و خال از دور دوید و با آخرین سرعت خودش را به روی آن مرغ تازه وارد انداخت و آن مرغ بیچاره از همه جا بی خبر هم فقط توانست چشمانش را ببندد. پس از چند روز آن مرغ درشت هیکل راه رفتن را آموخت و پس از یک هفته نیز یاد گرفت که چگونه بدود ولی دویدن او بسیار مسخره و غیر عادی بود. کم کم یاد گرفت که نه تنها می تواند از خودش دفاع کند بلکه می تواند از مرغ های دیگر محلی که چثه کوچکتری از او داشتند نیز دفاع کند. او که هرگز خاطره اولین حضورش را در آنجا فراموش نکرده بود پس از کسب مهارت های لازم چنان به دنبال آن خروس بخت برگشته می دوید و او را کتک می زد که دیگر هیبت آن خروس ریخته بود و حتی جرات نمی کرد که برای دانه خوردن از بالای بلندی به پایین بیاید.
نکته اینکه اگر فرصت در اختیار موجودات زنده قرار بگیرد خیلی زود یاد می گیرند که چگونه از آزادی خود استفاده کنند حتی اگر هیچوقتت هم در عمرشان آن را تجربه نکرده باشند.
درویش خان عزیز, از لطف شما برای خواندن نوشته هایم نیز بسیار سپاسگزارم
درود بر آرش عزیز که انگار خیلی از لحظه های عمرش را با دقت در آن چیزهایی سپری کرده که معمولاً نمی بینیم. من هم با تو هم نظر هستم که اگر مجال لازم در اختیار هر موجود دربندی فراهم شود؛ او نیز راه و رسم بهره مندی از آزادی را خواهد آموخت. اما در مورد پرنده ی قصه ی ما این مجال فراهم نبود و نزدیک بود که برود زیر ماشین های عبوری …
سرفراز باشی …
سلام
مهندس جان این پست شما خیلی به دلم نشست! شاید هم نه ‘ به دلم چنگ زد! ولی به هر حال این وضعیت تالاب و آن ونیز رویایی ما و آلودگی آبها به خصوص تالاب های جنوب و رودخانه های کارون و … نوید بخش سال های پر بحران برای نسل های آینده ماست که شما مرتب گزارش های انها را منتشر می نمائید . قلم هماره جاری باد.
بدرود.
سلام و درود بر هموطن بوشهری عزیزم، ابوحنانه گرامی …
باشد که من و تو بتوانیم کارنامه ای قابل دفاع تر در پیشگاه اروند و حنانه به یادگار نهیم.
سلام درویش جان همیشه به سفر
خیلی زیبا بود نه تالاب را می گویم؟
چقدر با برهان احساس قرابت می کردم. همشهریم نبود ؟بود!
کاش از طرف من می بوسیدیش
چه شد بالاخره
پسرک دوباره او را فروخت ؟
چه کارش کردید؟
نپرسیدید کسی می خرید با برهان چه می کرد؟
درود بر تمامت تنهایی:
سرانجام پسرک دوباره برهان را گرفت، اندکی نوازشش کرد و پس از حرکت اتومبیل ما رفت کنار جاده تا آن را به مسافری دیگر بفروشد!
به همین تلخی …
چه جالب !!
اگر من بودم می خریدمش
می بردم خانه برایش یک حوضچه درست می کردم ….
نه می بردم یادش می دادم چگونه آزاد زندگی کند. اگه خودم بلد باشم!!!
راستی چقدر خوش هیکله ( برهان رو می گم ) مثل مانکنها پاهای بلندی داره ! نه ؟
بله … برای خودش مانکنی است ماشاالله! به ویژه با آن رنگ سبز تیره غالبش زیباتر هم به نظر می رسد و به همین دلیل من توصیه شما را اجرا نکردم! چون ممکن بود بدجوری اهلیش شوم!! یا اهلیم شود!!!
پرنده های قفسی
خو می کنن به بی کسی
بدجوری هم خو می کنند حمیدرضا جان … بدجوری …

.
.
پرنده های قفسی ؛ عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس ؛ کز می کنند کنج قفس
نمی دونن سفر چیه ؛ عاشق در به در کیه
هرکی بریزه شادونه ؛ فکر می کنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن ؛ با آسمون غریبن
این همه نعمت اما ؛ همیشه بی نسیبن
تو آسمون ندیدن ؛ خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق ؛ چه راه دوری داره
چه میدونن به چی میگن ستاره ؛ دنیا که یا بهاره
چه می دونن عاشق میشه چه آسون ؛ پرنده زیر بارون
قفس به این بزرگی ؛ کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ؛ ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ؛ ندونی و نبینی
غصه ات می گیره ؛ وقتی می دونی و می بینی
حتی ما هم خو کرده ایم جناب مهندس
پاسخ:
بله … و درد هم هم اینجاست …
از صبح که این نوشته را خوانده ام ؛ فکرم را به خود گرفته ؛
آزادی ، رویایی است برای دربندان ،
رویایی که شاید روزی که به تحقق می رسد،
آن قدر هیجان ِ وصالش را داشته باشی و
یا آنقدر “نابلد” باشی که چگونه به آغوشش کشی که
مانند برهان خود و زندگی ات را به مخاطره اندازی !
در نهایت این که ؛
“ای آزادی ، آیا با زنجیر می آیی ؟”
پاسخ:
هر چیزی باید در زمان و مکان درستی عرضه شود تا به کار آید … وگرنه حتا “عشق” هم که بهترین چیز به تعبیر سهراب است، می تواند خانمان برانداز باشد تا خانمان ساز …
ممنون از یادآوری شعر زیبای سایه …
یاد ِ انقلاب افتادم ؛
که رایحه ی آزادی داشت (هر چند کاذب) و
مردمانی که به رویایشان رسیده بودند ،
زدند آثار باستانی شان ؛ کتاب ها را ، مجسمه ها را ریختند و سوزاندند و نعره های آزادانه کشیدند ،
قوانین محدود کننده برای آزادی شان وضع کردند
و به جای بازگشتن به تالاب ؛
خود را زیر ماشین انداختند!
پاسخ:
و متاسفانه به نظر نمی رسد که ما هنوز هم قدر آزادی را دانسته و به مفهوم واقعی کلمه درکش کرده باشیم.
درود …
چه شاعرانه نابی به یاد آوردید ،شقایق گرامی :

.
.
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است
ای آزادی
از ره خون می ایی اما
می ایی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ایا با زنجیر می آیی؟
هوشنگ ابتهاج
نمی دونن سفر چیه ؛ عاشق در به در کیه
هرکی بریزه شادونه ؛ فکر می کنن خداشونه
…
پاسخ:
می بینم که گلچین کردن تان حرف نداره! داره؟
پدرسوخته ای ست نه ؟
البته فکر کنم منهم اهلیش می شدم!!
اون باید کار و زندگی و چشم نقره ای را می گذاشتم کنار می چسبیدم به این پدر سوخته!!
پدر سوخته را خوب اومدی …
از مصاحبت با شما لذت می برم .
جای شما در شیرینی خوران دی روز خالی بود !
من هم لذت می برم و دوستان به جای ما …
درود بر مردی که در ماه تولدش به سر می برد …
مهندس داشتیییییییییییم ؟ 🙁
مهندس جان معلوم که این پرنده فقط توی دستان علی و قفس نبوده!@
ترتیب پرهاش رو هم داده روی پاهاش هم به نظر طبیعی نمیاد
بیچاره حق داشته
.قفس از این آزادی لیمیتد بهتره
چی چی رو داشتیم آرش جان؟
هیچ چی!
آهان گرفتم!
.
راستی دقت نظرت در باره ظاهر برهان ستودنی است، درسته یه بلاهایی انگار سرش آورده بودند که نتواند زیاد بپرد یا شنا کند.
درود …
وبگرد راست می گوید
انگاری پرهایش را چیده اند وگر نه این قد و قواره با یک مشت پر متناسب نیست
عکسش کنار دیوار خیلی مظلومانه است. دلم می خواهد نوازشش کنم
اگر چشم نقره ای می دید حتما مانتیور را می بوسید
چون دیشب داشتیم مستندی در مورد فیلها می دیدم که یه بچه فیل رو نشون داد پرید رفت تلویزیون را بوسید بعد هم گفت :”بوسش کردم خیلی مرهبونه”
این برهان پدر سوخته هم خیلی مظلومه
کودکان ذاتاً مهربان و طبیعت دوست هستند؛ اگر فردای روزگار، آنها به مدیرانی سنگدل و طبیعت ستیز بدل شدند، گناه ماست که نتوانستیم این امانت های معصوم را به درستی پرورش دهیم.
سعی خودمو می کنم مثل پدر و مادرم
درود بر شما …
می دانم که در این “سعی” کامروا خواهید شد و چشم نقره ای دلبندتان همواره از طبیعت پاسداری خواهد کرد.
سلام به درویش عزیز
حکایت آزادی داستان عریض و طویلی است . همیشه شیرین است و دست نیافتنی شاید .
من هم موافقم که اگر به این پرنده مادر مرده فرصت بیشتری داده می شد شاید وقت پیدا می کرد و با شرایط خودش را وفق می داد و آنگاه می توانست مسیر جاده را با تالاب تمیز دهد .
هرچند که درویش جان خودت گفتی که فرصتی برای این کار نبود
گفته یکی از این دوستان هم برای من خاطره انگیز بود
یاد خانه پدری ام افتادم که لانه مرغ و خروسی داشت و هر وقت حیوان جدیدی به آنجا اضافه کی شد تا یک روز خجالتی و کم رو بود و در این مدت کوتاه سعی می کرد تا با محیط اخت شود و سپس در چند روز بعد خود را محیط هماهنگ کرده و چه بسا بقیه مرغ و خروس ها دیگر جرات جسارت به او را هم نداشتند .
می دانید که در بین مرغ و خروس ها سلسله مراتبی وجود دارد و در هنگام ورود یک تازه وارد ، سعی می کنند تا خودشون و جایگاه خودشون رو به اون تحمیل کنند
شاد باشی و ماندگار
به نیما:
انگار سلسله مراتب در مرغدانی ها یه جورایی شبیه آموزشی در سربازی و ماجرای آش خورهاست! نه؟
درود …
زاه شرر بار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
به صبا:

درود بر تو و ممنون از یادآوری این قطعه ی شورانگیز و بیادماندنی:
.
.
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن
مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن
آقای درویش عزیز،
یکی از بجاترین و زیباترین مثالهای طبیعی بود که شما در اینجا آوردید و در خیلی از جاهای دیگر نیز شدیدا صادق است.
” زیرا آزادی برای پرندهای که ظرفیت پذیرش و زیستن آزادانه را ندارد، مساوی با مرگی جانخراش خواهد بود …”
موفق و پیروز باشید.
زنده و سرفراز باشی فرهاد جان …
فرهاد عزیز
پرنده ای که آزاد آفریده شده است چگونه می تواند ظرفیت پذیرش و زیستن آزادانه را نداشته باشد. آن پرنده آبلمبو شده فقط توان فرار از شرایط موجود را نداشت.
به گمونم انسان وشاید بهتر باشد بگویم هر جنبنده ای ذاتاً و فطرتاً آزاد هست ولی در بعضی زمانها و مکانها زمینه اش فراهم نشده شاید ! اما با وجود ارتباط این مسئله با شرایط و پیش زمینه های مربوطه بنظرم شاید همین انسانها هم فراموش می کنند که آزادی حقشان است و گاهی باید برای بدست آوردنش حتی بجنگند و بها بپردازند !
جای تعجب دارد از مردمانی که حتی حقوقشان را هم نمی دانند و یا طوری عادتشان داده اند که همینهائی که هست خقشان است و بیش از آن زیاده خواهی است و باز هم عجب بیشتر از اینکه چه خوب به همه ی اینها عادت کرده و خو گرفته اند ! بنظرم بدترین و خطرناکترین بخش هم در چنین جوامعی همین خوگرفتنها و عادت کردنها و تقلید کردنهای کورکورانه است و قبلتر از ان هم نادانی !
درود و خوب باشین
من فکر میکنم “ما” یعنی ما ایرانی ها هیچوقت نتونستیم قدر فرصتهای اندکی که در رهایی های کوتاه مدت مون داشتیم بدونیم… دقیقا مثل این طفلکی “برهان”!
بهمین خاطر دوباره اسیر میشیم… تا ذره ای آزادی رو درک میکنیم فوری ایده آلیست میشیم و همون ذره ای هوای تازه و دل انگیز رو از دست میدیم…
برای ما انسانها که “خرد” راهنمای ماست، بسیار تاسف برانگیزه رفتاری مثل “برهان” داشتن…
آقای درویش ، نمیدونم شاد باشم یا غمگین?!! با نوشتن شعر “مرغ سحر” منو به سالهای نه چندان دوری بردین که در پایان کنسرتهای استاد شجریان این شعر رو همگی با استاد میخوندیم و اشک میریختیم… نمیدونم ماهیت اون اشک چه بوده؟ اشک شادی؟ اشک چشیدن طعم آزادی هرچند بسیار اندک؟ اشک امید و امید و امید به رهایی این سرزمین…
اما حالا فقط یک امید دارم… امید به اینکه دوباره روزگاری رو درک کنم که تنها همونقدر آزاد باشیم… با همونقدر آزادی هم میتونیم دوباره جون بگیریم… درست مثل مرغ سفید بی جون تو قصه ی آرشrs232عزیز
راستی یادم اومد بگم که از یادآوری شعر سایه ی پرشکوه شعر ایران توسط حمیدرضای عزیز بسیار لذت بردم… امسال تو مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج در لندن، ایشون آرزو کردن روزگاری برسه که شعرهای عاشقانه شون هم بسیار نکرار بشه:
عشق شادی ست
عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمیزادی ست…
دروود
به امیداون روز
از کامنت ِ فلورا دلم گرفت ،
حتا همان قدر آزادی هم رویا شده … افسوس.
به شقایق:

.
.
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدیها و زشتیها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق میخندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستوهای مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها، ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر سرگردان و ناکام است.
اگر این کهکشان از هم نمیپاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
.
.
درود …
آره شقایق جون ، آرزوی محالی بنظر میرسه… این بار به قول تو بدجوری با زنجیر اومده!!
نمیدونم این آشکار عزیز کجاست؟
بیا ای نسیم فرح بخش تارنمای درویش که بدجوری در پیله ی غم فرو رفتیم!!
به فلورا:

شرمنده! ولی الان اشکار در موقعیتی است که یه نفر باید واسه خودش لب کارون بخوووونه!
.
در ضمن تقصیر خودمان است که حالا یه خورده آزادی هم برای مان رؤیا شده! زیرا پند پابلو نرودا را هرگز آویزه گوش خود نکرده ایم! کرده ایم؟
.
.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
به غزاله:
مردمانی که حقوق شان را نمی دانند و نمی کوشند که بدانند کمتر از مردمانی که پایمال کننده حقوق هستند، گناهکار نیستند! هستند؟
درود …
یا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
این نوشته ی پابلو نرودا ، خیلی شور انگیز است و
هر بار که می خوانمش نامکرر است .
من هم این سروده را بسیار دوست می دارم …
به خصوص آنجا که زنهار می دهد:
.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی.
.
درود …
بله… ولی حداقل یک بار خلاف ِ مصلحت اندیشی کمی کم است !
صلاح کار کجا و من خراب کجا ؟
درود …
پر توان باشید .
RS233 عزیز،
کاملا با حرف شما موافقم. چیزی یا کسی که آزاد آفریده شده بایستی آزاد زندگی کند.
فقط یک مسئله بوجود میآید و اینکه. برای آزاد زندگی کردن بایستی آزاده بود. این پرنده بیچاره بنا به تعریفی که آقای درویش کردند آزاده نبود. چگونه میتوانست هم که آزاده باشد. بیچاره توان شناکردن نداشته. تصور کنید مرغی که از شکار ماهیهای کوچک دریایی تغذیه میکرد توانایی شنا کردن نداشته.
در چنین حالتی او را به اصطلاح آزاد کردن برابر با کشتنش میباشد.
نبایستی چونان پسر فروشنده دوباره بنده اش کرد. بایستی به او کمک کرد تا دوباره بتواند آزادانه زندگی کند.
آقای درویش حتما و یقینا بسیار بهتر از من میتوانند حالات وحوشی را که محیط بانان از مرگ نجات میدهند و مدتها نزد خود نگاه میدارند تا دوباره سرحال بیایند و بتوانند بزندگی عادی خود ادامه دهند و سپس آزادشان مینمایند را تعریف کنند.
بیایید با واژه ها بازی نکنیم و به واقعیات و راههای علاج واقعی بپردازیم.
یقین دارم که خواست شما نیز چنین است.
موفق و پیروز باشید.
درود دوباره بر فرهاد فرزانه:
اگر آنجا بودی و در رفتار برهان دقت می کردی، خیلی از مسایل روشن می شد … طفلکی آنقدر گیج می زد که می خواست از پرفشارترین قسمت تالاب در خلاف جهت حرکت کند!
کاش این مجال را داشتم تا رسم دوباره زیستن در دنیای آزاد را به او بیاموزم …
فرهاد عزیز
دقیقا متوجه منظور شما شدم و از اینکه همچون درویش عزیز آزاد اندیش هستید بسیار خوشحالم. جمله شما من را به اشتباه به یاد این عبارت انداخت که “چون مردم ما همیشه تو سری خور بوده اند پس لیاقت و ظرفیت پذیرش آزادی را ندارند و همیشه باید زور بالای سرشان باشد تا یکدیگر را نخورند!”
در حالی که شما عقیده دارید که باید راه و رسم آزادی را آموخت و سپس آزادی را تجربه کرد و این سخن شما بسیار پسندیده و عاقلانه است.
درود بر آرش عزیز که هرگز خود را به خواب نمی زند!
معلومه مهندس جان ، بنظرم این ندانستنها و نخواستنها برای رهائی از همین نادانیها گناهش حتی بیشتر هم باشد . همیشه از همین ندانستنها و همینطور زودباوریهاست که نهایت سوء استفاده ها و البته استفاده ها توسط فرصت طلبان صورت می گیرد .
از اینکه می بینم هنوز هم بعد از این همه خطا و آزمون در طول سالیان سال مردمان کشورم به برخی چیزها و گفته ها دلخوش کرده اند ، ناراحت و عصبانی میشوم . نمیدانم شاید خودشان را و یا خودمان را گول میزنیم . امیدواری خوب است ولی نه امید واهی ؛ دروغ بد است و بدتر از آن این است که دروغهایمان آنقدر بزرگ باشد که خودمان هم باورش کنیم ، به گمانم در اینجا الان وضع بر همین منوال باشد متاسفانه !
بدست آوردن و نگهداشتن هر چیزی قیمتی دارد . ما باید این را بخوبی بیاموزیم . قیمت بدست آوردن آزادی خیلی زیاد است و البته قیمت نگهداشتن و قدردانستن آن هم خیلی خیلی بیشتر .
درود به همه و به امید روزی که همه آگاه و آگاهتر شویم .
درود بر غزاله …
راستش باید قبول کنیم که اغلب ما مردم خود را با روزمرگی هایی پرتکرار سرگرم کرده و عادت به تلاش برای دانستن را به بهای تماشای فارسی وان و نظایر آن از یاد برده ایم.
حقیقت تلخ آن است که مجموع ساعت هایی که ایرانیان به صورت روزانه برای مطالعه صرف می کنند کمتر از زمان هایی است که پای تلویزیون هدر می دهند و آنگاه از کمبود وقت هم گله دارند!
ما اگر می خواهیم زود سردی و گرمی مان نشود، باید نشان دهیم که مانند آن دیگ غذای مشهور مولانا پخته شده ایم؛ تنها در آن صورت است که زودباوری هامان و توهم دشمن دشمن کردن هامان به کمینه خواهد رسید و یاد می گیریم که با کارت آزادی چگونه بازی کنیم.
سرفراز باشید.
درود بر درویش دلریش ، فلورا بانو و ام الروشنک جنگجو
پرنده ای که بابتش 5000 تومان پول پرداخت کردید طاووسک Purple Swamphen با نام علمی Porphyrio porphyrio نام داردکه هم خانواده چنگر و یلوه می باشد و به دلیل نابودی زیستگاه های تالابی و نیزاری در شرف نابودی قرار دارد .
بین خودمان باشد ، خوب است که شاغلام اهل اینترنت بازی نیست وگرنه اگر داستان آن پنج تومان را می فهمید یک کاری دستتان می داد !!
درود بر اشکار عزیز
خیلی منتظرت بودم و بودند!
ممنون که روشن مان کردی. فقط چرا محلی ها به طاووسک می گویند: برهان؟!
سلام
آقای درویش آزادی یا هر مفهوم دیگری وقتی معنا دار است که درکش کنیم .
سرنوشت برهان نباید سرنوشت مردم ایران زمین باشد چون انسان عقل و شعور دارد ندارد؟ اما اگر تلاشی نکنیم سرنوشتمان ازاین بدتر است .
روزمرگی درد بدی است که اغلب به آن خو کرده ایم مگر ما مسلمان و شیعه علی نیستیم که ما را به داشتن دو روز متفاوت می خواند.
چرا باید مردم ایران زمین تن به دیدن شبکه ای دهند که چند درجه از سریال های درجه دو صدا و سیمایمان پایین تر است .
آقای درویش من و شما و سایر دوستان دست پروده نسلی پرباریم .نسلی که اغلب بدون داشتن تحصیلات عالیه بدون داشتن توقع مایی اینچنین بار آورده اند.من نگران خودمان نیستم نگران نسل آینده ام .
همسایه ی گرامی:
در نگرانی هایت مرا هم شریک بدان …
درود.
نمی دانم و برای من هم این نام گذاری جالب است . ام الروشنک جنگاور بایست که بداند
اما جنگاور بانو هم می گوید که نامش باید چنگر باشد!
پس به امید روزی که هر ایرانی یاد بگیرد که چگونه با کارت ” آزادی ” اش بازی کند ، البته خوب خوب !
شادباشید و شادی بخش
آمین …
سر یک پرس فلافل بندری شرط می بندم که طاووسک است !!
می بینم که خود را آماده رزم با جنگاور بانو کرده اید!
کسی نمی داند
چه خونی به جگر دارند!!
اندیشه هایم
کم توقع اند وغم پیشه
آن قدر که
استخوان وریشه شان را
به دستانی بی اعتبار می سپارم
….
وقتی محکوم به زندگی باشی ..آن هم بدون اندک آزادی
مثل این پرنده..
عادت می کنی به این جبر
…
وقتی هم که آزاد بشی بازم مثل این پرنده..
از شوق آزادی ..ممکنه خودت رو به کشتن بدهی
…
چه تلخ بود….
این نوشته ها..وتلخ تر..عکس های این پرنده که باید در اوج آسمان می بود
:(…..:(((
متاسفم که کامتان را تلخ کردم …
امیدوارم که این تلخی به بهای افزایش دانایی و هوشیاری پدید آمده باشد.
درود …
سلام گرامی
این پست شما را که خواندم اندوه و غضبی که دوسال پیش در تمام زمان عبورم از تالاب احاطه ام کرده بود برایم تازه شد و از طرفی عذاب وجدانی اینک تمام وجودم را گرفته که چرا بحث تخریب و الوده سازی مارون ( که ابشخور اصلی تالاب شادگان است) را رها کردم براستی سهم ما در گل نکردن- نه گل کردن!- آب بالا دست چقدر است؟ سهم ما در بی رمقی و بی تدبیری آن برهان- که به بی تدبیری کودکان امروزی مان می ماند- چقدر است؟ درویش عزیز چندی است ماشین رانی و مانور شاسی بلند ها هم به مدهای مارون گردی در بهبهان اضافه شده ! و این بساط از وقتی فراهم شد که جاده هایی که برای برداشت ماسه از بستر تا ساحل رود می رفتند همچنان عریض و طویل بودند و راه می دادند؟ اشک هایم را چه کسی اینک می بیند و بغض فرو خرده ام را چه کسی وقعی می نهد؟ اینجا هنوز محیط زیست مقوله ای لوکس است برادر!
ما داریم خرده خرده ابزار مرگ خاموش مان را فراهم می آوریم و هنوز هم شوربختانه کسی باور نمی کند که در این مسیر اشتباه، آهسته کردن سرعت، دردی را دوا نمی کند! باید فقط هر چه سریع تر دور زد.
درود بر خواننده قدیمی و باوفای این کلبه مجازی …
سلام یکی با من لج کرده به کامنت های من دیس لایک می ده اولش جا خوردم اما بعد گفتم کامنت های من تو دیس لایک رکورد می شه مهم نیست .
اینم یه جور ابراز آزادیه .
ببخشید من داشتم چک می کردم دیدم رکوردار نیستم خجالت کشیدم شرمنده
اینم از مضرات زود قضاوت کردن (دیشب مطلبی درمورد زود قضاوت کردن خوندم جالب بود بعد برایتان می گذارم)
دشمن تان شرمنده باد … المدالله که به ماجرای آن یکی خانه – مهار یابان زایی – بدل نشد!
درود …
مطلب خوبی بود و کامنت های رد و بدل شده ی خوبتری …
زنده باشین دوستان
چرا خوب بود هومان جان؟
این که برهان یا چنگر یا طاوسک نتوانست از آزادی اش استفاده کند، خوب بود؟!
این که ما نتوانستیم به او فرصت بیشتری بدهیم خوب بود؟
این که حال تالاب شادگان خوب نبود، خوب بود؟!
این که …
.
خوشم باشه … خوشم باشه !!!
حالا دیگه واسه هومان حان انگشت شصت قرمز میزارین !!!!!!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نفس کش !!!
کجایی جهانگیر خان . خالو هومانتو کشتند !!
البته باید صدامد آرومتر کنم چون اگر بقیه اهل ایل و طایفه بشنوند به بهانه خون و خون ریزی برنو کوتاه ها و کلاش ها و تیربارها رو از لای رختخواب پیچ در میارند و به جای کمک به هومان خان بجان عرصه های منابع طبیعی می افتند و رالی تراکتور شروع می شود ….
اصلا بی خیالش چایتون را میل بفرمایید سرد میشه ها !!
اشکار جان سلام
بهتر بود می نوشتی ” خین و خین ریزی”
حالا کی به خوس اجازه داده به گَوم توهین کنه؟
خوم تیاسو درآروم.
راستی عشایر غیور و نترس تفنگهاشون همیشه رو دوششونه نه توی رختخواب پیچ ننه شون؟!!!!!!!!!
اشکار بامزه می نویسی ولی حواست باشه چیزی ننویسی که به جای خونخواهی هومان خان خینتو بریزن!!!!!!!!!!
عجب قشون کشی باحالی
این تفنگ برنو منو یاد” سووشون” سیمین دانشور اندخت .
منو یاد کلیدر دولت آبادی!
خب … الحمدالله بازم جای شکرش باقیه که ظاهراً کسی را یاد “جنایت و مکافات” نیانداخت! انداخت؟

.
تمامت تنهایی عزیزم !
دیگه تیر بار و آر پی جی رو که بکولشون آویزون نمی کنند !!
از قدیم زیر رختخواب پیچ بهترین مخفی گاه تفنگ بوده
… ولی بین خودمون باشه هومان خان بجز جهانگیر خان شیرگش یک دوستی داره که ماشالله تا زیر پلک چشمش پوشیده از ریشه !!! اونهم نه ریش معمولی . همه یک دست مشکی پر کلاغی
هرکی زیاده از حد در محدوده هومان خان دزدی کنه ، هومان خان میگه رفیقش شب بیاد سراغ طرف !!!
ولی هومان خان از معدود افرادی است که در طول مدت خدمتش آلوده به دزدی نشد ( با وجودی که راحت می توانست بارش را ببندد ) اینگونه اشخاص شریف نه بین مدیران و نه بین زیر دستان محبوبیتی ندارند
تازه اشکار جان!
تو هنوز نصف بیشتر واقعیت را ندیدی! دیدی؟
آخه اشکار جان عشایر بیچاره یک تفنگ معمولو که البته اسمش رو نمی دونم که بیشتر ندارن آرپی جی و تیر بار برا چیشونه؟ منکه ندیدم!!!
شایر عشایر شما با عشایر ما فرق فوکولن؟!!!!!
درود بر تمامت تنهایی
در روستاهای جنوب لرستان نه تیربار بلکه حتی آرپی جی هم وجود دارد . در پی تغییرات جوی ! در کشور دوست و همسایه عراق !!! انبوهی سلاح با قیمت ارزان از غرب کشور وارد می شود بویژه که اکنون عراقی ها اربابان جدید پیدا کرده اند و ارباب می خواهد نوکران را نو نوار کند . بنابراین چوب حراج بر ذخایر نظامی عهد آن دیوانه تالاب خشک کن زده اند .
آهان از اون لحاظ!
ولی عزیز جان هومان خان لر بزرگه، یعنی مال چهارمحال بختیاریه
لرها و کردهای مرزنشین ممکنه آرپی جی و تیربار و احیانا اس 300 داشته باشند ولی لرهای بزرگ فکر نمی کنم
هومان خان باید بگه.
چون من خیلی وقته که از ایل جدا افتادم
راستی اشکار خان جان یادم رفت بگم
دیدی عشایر شما با عشایر ما فرق فوکولن!!!
بی بی تمامت ، آقای شما هم اهل ایل هستند و سبیل های بنا گوش ررفته دارند ؟
به اندازه کافی خشن و مردانه هستند ؟
دست بزن چی ؟ … سیگار هم که می کشند ؟ تنبان سیاه ؟ چای پررنگ و قند های درشت ؟
….. نترسید !!
شوخی فرمودیم دیگر یک همچین شیرمردانی پیدا نمی شوند
به راستی پیدا نمی شود
آقای ما اصالتا ایلاتی نیستند و از شیوخ می باشند!
و لی خدا رحمت کند رفتگانتان را پدر این چنین بود
سیبیلهای پرپشت و البته به بناگوش نمی رسیدو سیگار هم می کشید و بعد از آن یک عدد چای پرنگ لب سوز لب دوز با قندهای درشت
ولی تنبان سیاه ( دبیت ) و چوقایش و کلاه نمدی نمی پوشید ولی یک دست مرغوبش را داشت و هنوز در کشوی لباسهایش هست . اگر مراسمی بود که مناسب بود می پوشید و اینکه ما یادمان باشد که اهل چه ایلی هستیم.
شاید اگر مادر موافقت کند به نوه اول پسریش که چشم نقره ای من باشد برسد!
شیر مردی بود خدا رحمتش کند هرچه گشتیم برای روی سنگ مزارش یک شیر سنگی پیدا کنیم نشد
خداوند روح پدر را قرین آمرزش و آرامش سازد … باشد که چشم نقره ای یادآور همه ی بزرگی ها و بزرگ منشی های پدربزرگ باشد …
درود.
آقای شما نیاکانشان از شیوخ خوزستان هستند و یا اینکه اهل علم ! می باشند ؟
دست بزن که ندارند و یا اینکه در پی عیال دوم و سوم و چهارم باشند ؟
این یکی را جدی می گویم
ولی مردان خوزستانی هم نیک مردانی هستند !!
دوستان خوبی در خوزستان دارم
نه از شیوخ خوزستان می باشد.
فکر نکنید طفلی پیر پاتاله هاااااااا!
نه بابا کلی برای خودش جوون و خوشتیپه کا !
دست بزن الحمدا… نداره.
الان بابا با این وضع مالی خراب برای یه زن و یه بچه کلی باید دوید تازه یارانه ها و رایانه ها رو هم قطع کردن کی پی نون خور می گرده
اگه کسی باشه نون برسونه منهم بدم نمی یاد!!!!!!!!!!
ممنون درویش جان
انشاء الله همه بچه ها فرزند خلف و صالحی برای پدر و مادرانشان باشد و یاد آور خوبی های پدر بزرگها و مادربزرگانشان
می گم اشکار جان
اسم مادر بزرگ پدریم شوکت بود همه صداش می کردن بی بی شوکت این بی بی تمامت هم خیلی شبیه اونه نه ؟
خوشم آمد ممنون
آره این اشکار متخصص در نامگذاری های چسب دار است!
مثل کلنل عبادی، ممدلی خان، ناصرالحکما، جنگاور بانو، جهانگیرخان شیرکش و بی بی تمامت!
اتفاقاً به خودش (کوشان مهران) هم می گوید: اشکار یا ببر مازندران!!
چه جالب!
ببر مازندران!
به نظرم زیاد هم بهش نمی آید.
چون خیلی روح لطیفی دارد
آخر کسی این همه شعر از حفظ باشد و اینقدر بامزه بنویسد می شود ببر آنهم از نوع مازنی اش؟!!!
الیته البته شاید مثل ببر که پست لطیفی دارد و خیلی زیباست ولی سر به زنگها درنده می شود اشکار هم یکهو از کمان در می رود هان ؟
برای این اسمش ببر مازندران است ؟
.
کوشان پسر دوست داشتنی و بسیار با محبتی است … تقریباً هر روز به من زنگ می زند و حال و احوال می کند … یک روز زنگ زد و متوجه شد که به دلیل شکستگی پای اروند در بیمارستان هستم …
بعد از تلفن او بسیاری از دوستانم به من زنگ زدند … و من با شگفتی متوجه شدم که همه ی آنها را او خبر کرده است …
دوستش دارم.
آقا ببخشید پوست رو پست نوشتم!!
خداوند برای پدر و مادرش حفظش کند. منهم وقتی توی یک پست چیزی نمی نویسد دلم برایش تنگ می شود
برای همین است که فردوسی بزرگ می گوید:

.
.
جهان یادگارست و ما رفتنی ؛ به گیتی نماند به جز مردمی
به نام نیکو گر بمیرم رواست ؛ مرا نام باید که تن مرگ راست
کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟ که بودند با گنج و تخت و کلاه
برفتند و ما را سپردند جای ؛ جهان را چنین است آئین و رای
با درود به آقای درویش عزیز . از گزارش شما واقعا لذت بردم. ای کاش می دانستم خوزستان تشریف می آورید تا در خدمت شما باشم. به امید دیدار های بعدی.
روزنامه نگار- دبیر و سخنگو انجمن تاریانا
زنده باشید جناب گهستونی گرامی:
هفته آینده در خوزستان خواهم بود؛ امیدوارم بتوانم شما را ببینم.
درود …
سلام درویش جان
از طرف خودم و همه خوزستانی ها از شما به خاطر تلاشهایی که برای آبادانی آن سرزمین زر خیر دارید کمال تشکر را دارم
سوار هواپیما می شوید مواظب باشید !!!!!!
البته نمی دونم چه طوری
درود بر شما …
ممنون.
در ضمن مواظبت که نمی خواهد! هر که کوپنی دارد در این دنیا که نه کسی می تونه آن را بدزده و نه کسی می تونه زیادش کنه!
موقعش که شد، خواهم رفت و خواهیم رفت …
مهم این است که در آن لحظه خندان برویم و دیگران گریان باشند و نه برعکس!
سرفراز باشید.
سایه تان مستدام
سلام آقای درویش
پیشاپیش مقدم شما به خوزستان گل باران!
کاری اگر بود در خدمت هستیم. بدون تعارف!
سلام آقای گهستونی
قراره که یک گشتی در منطقه مسجدسلیمان لالی و اندیکا برای دیدن آثار باستانی و امام زاده های قدیمی داشته باشیم. چند روز پیش صدای شما رو از رادیو شنیدم (برنامه بعد از خبر 8 صبح) داشتید از تخریب آثار باستانی در باغ ملک (اگر اشتباه نکنم یک قلعه قدیمی) انتقاد می کردید.
آقای درویش
نمی دونم غصه محیط زیست رو بخورم یا میراث فرهنگی!
خبرهای خوبی هم که این روزها نمی دید همش یا خبر آتش سوزی هست یا خبر فعالیت لودرها!
خدا بهتون انرژی مضاعف بده که این مطالب رو اطلاع رسانی و پیگیری می کنید. موفق باشید
ای سیمین بانو …
خبر خوش سیری چند؟!
سلام مهندس
باز هم خبرهای ناخوشی از دریاچه ی ارومیه شنیدم 🙁
آخه واقعاً تا کی باید تو این کشور بخاطر ندانم کاریهای آقایون این چیزها رو بشنویم و ببینیم !
این روزها تنها چیزی که خالمو بهتر میکنه همین ” باز باران با ترانه ” هست که جای شکر دارد .
خوب باشین
سلام و صبح بخیر همگی
آقای درویش
من مانده ام بین شمال و جنوب
کدام را باید در اولویت قرار داد؟
دریاچه ارومیه را
جنگلهای شمال را
کارون را
سیمره و سیوند را
کدام را؟
دارم دیوانه می شوم
انگار زمین وطنم سرطان گرفته و دیگر به هیچ درمانی جواب نمی دهد
و ما مانند دیوانه ها توی سرخودمان می زنیم و از شمال به جنوب می دویم از شرق به غرب
جواب آیندگان را چگونه بدهیم
اگر دریاچه ارومیه خشک بشود مثل دریاچه اورال آنوقت جواب مردم آنجا و بچه هایی که ناقص الخلقه به دنیا می آیند را چه باید بدهیم
کاش در زمان تولد می مردم و در طول عمرم شاهد این همه اتفاق نبودم
تازه خدا به شما رحم کند که مطمئنا چیزهایی می دانید که امثال من نمی دانند!
چه کار کنیم؟
آخه 35 سد!!!!! روی رودهایی که به دریاچه ارومیه می ریزند ؟
بابا اسم وزارت نیروی ایران را باید در کتابهای گینس بنویسند
تعداد سدهای کارون چندتا است ؟
دلم می خواهد یه بولدوزر ببرم همه سدها را خراب کنم. گور… برق!
بی خود نیست اسمش “سد” است! سد می کند زندگی را
مگم اینکه تز می دهند آب دریاچه خزر را بیاوریم بریزم ارومیه!!! این هم که حکایت کارون می شود مضاف بر اینکه ما حق یک پنجم خزر را هم نداریم!!!!
آخه غزاله جان باران هم که بیاید بیشترش پشت سدها جاخوش می کند بقیه هم می رود زیر زمین !!!
کار با باران حل نمی شود باید سیل بنیان افکن سد برانداز بیاید
خدایا سیلها و سونامیهای همه دنیا را به ما ارزانی دار!
کلی افسرده ام امروز مثل هوای بارانی پاییزی امروز
پاییز و باران را عاشقم ولی نمی دانم امروز باران بر دریاچه ارومیه می بارد و دل خون گرفته اش را کمی خنک می کند؟
بیشتر از 30 سال است که ندیدمش می ترسم می ترسم که فقط در خوابهایش برایم یادگار بماند
راستی اشکار جان عکس طاووسک را پیدا کردم
فلافل را باختی و باید فلافل بدهی
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B7%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B3%DA%A9
تنهای تنها جان آخه اگه دیگه به همین هم دلخوش نباشیم ، پس دل را به چه الکی خوش کنیم ؟
تو این کشور همین الکی دل خوش کنک کردنها هم خودش کلی هنر است !
من هم گاهی فکر میکنم راه حل های باقیمانده شاید سونامی و یا همان سیل بنیان برافکن و شاید هم بمب اتم باشد برای اینجا بطوریکه همه چیز با خاک یکسان شود و همه جیز دوباره پس از سالیان سال از سر گرفته شود ، تا شاید سرطان موجود در این خاک از بین برود ، تا شاید امید دوباره باز گردد ، تا شاید هستی دوباره سرود باران را بخواند ، تا شاید ” ترانه ی باران ” به گوش همه برسد تا همه از شنیدنش لذت ببرند و همه واقعاً دلخوش باشند نه عده ای مثل من الکی خوش که نامش را هم بگذارند هنر دلخوش کنک الکی !!!
با تو کاملا موافقم
شاید خودخواهی باشد شاید هم دارم می روم که مثل هیتلر شوم
ولی باور کن منهم بارها و بارها به بمب اتمی فکر کرده ام
با اینکه چشم نقره ای هم از بین می رود ولی شاید با از بیم رفتنمان این ننگ هم از بین برود
چه ننگی بالاتر از این که زمیننمان را نابود می کنیم
حقیقتا با این خبرها من نمی توانم حتی الکی هم خوش شوم
منکه با دانه های رقصان باران می رقصیدم
امروز دلم می خواهد با آنها بگریم
از دستم کاری بر نمی آید
اشرف مخلوقاتم و کاری برای مخلوقات دیگر نمی توانم بکنم
خیلی غم انگیز است
به غزاله و تمامت تنهایی گرامی:

تصورش را بکنید که همین بحث ها و ابراز نگرانی ها شاید 5 سال پیش به ندرت بین هموطنان عزیز رخ می داد …
اما امروز به جایی رسیده ایم که محیط زیست را می توان در سبد گفتگوهای مردم کوچه و بازار هم کم و بیش مشاهده کرد …
همین است که به رغم همه ی تلخکامی ها و رخدادهای ناگوار این روزها، دلم را به آینده طبیعت وطن روشن نگه داشته است.
.
.
یادمان باشد که 1000 سال پیش حکیم توس چه گفته است:
.
همی جُست بر چاره جستن رهی / سوی آسمان کرد روی آنگهی
چنین گفت کای داور دادگر / همه رنج و سختی تو آری به سر
گر ایدونک خشنودی از رنج من / بدان گیتی آکنده کن گنج من
.
سرفراز باشید
چنین گفت کای داور دادگر / همه رنج و سختی تو آری به سر
درویش جان
می گویی این مصیبت ها را خدا به سرمان می آورد ؟
منکه فکر می کنم خدا هم از دستمان ذله شده!!!!!
رهمان کرده به حال خودمان تا خودمان ریشه خودمان را بکنیم
آخ مهندس ، اگر حکیم می دانست 1000 سال بعدش چه بر سر و ایران و ایرانی می آید ، آنگاه چه ها که نمی سرائید !!!
تنها جان خلاصه اینکه من گاهی همین فکر خودخواهانه به ذهنم می آید و البته بنظرم ننگ پوساندن درون هر ایرانی و برون ایران زمین در دل تاریخ حک خواهد شد !
درود و خوب باشین جمیعاً و البته امیدوار به آینده
البته فعلاً خودمان در اینجا هیچ کاره ایم تنها جان ، فقط خود اندکشان دارند برای جان و مال و همه چیزمان تصمیم می گیرند و ما هم همینطور دست روی دست گذاشته ایم و نشسته ایم به نظاره و منتظر منجی از عالم غیب و … ایم !!!!
ثبت است بر جریده عالم دوام ما!
یعنی دوام می آورد این نسل سوخته از درون پوسیده و از برون ویران؟
درود بر غزاله عزیز
غزاله جان
کاری می شود کرد؟
انگلیسیها گفته بود صدها سال پیش
که فارسها را گرسنه عربها را سیر نگهدار تا …
حالا که همه محتاج یک لقه نانیم و دغدغه های فردای چشم نقره ایها نمی گذارد تا صبح بخوابیم زیر چشمانمان یک گودال سیاه چال افتاده. خسته و شکسته هرروز می رویم یک لقه نان درآرویم دست خالی تر بر می گردیم
کاری ازمان بر می آید؟ چه کاری نبود که نکردیم؟ دست روی دست نگذاشتیم باور کن همین تحمل کمر شکن کلی کار است.
همه نمی توانند حرف بزنند. این هم از اشتباه های ماست که فکر می کنیم همه باید به پاخیزند نه کار باید به کاردان سپرده شود. منجی هم نمی خواهد ما آدمهای کف جامعه خسته تر از آنیم که کاری بکنیم آنها که کار بلدند باید امور را در دست بگیرند.
وای دلم گرفت .برید یه فلافل بزنید شارژ بشید تا ما رو دشارژ نکردید
به تمامت تنهایی
آبجی داشتیم ، بزرگ ترها باید بزرگی کنند نه زیر دل کوچک ترها را خالی کنند
وای همسایه جان گفتی فلافل و کبابم کردی
امروز ناهار اداره خوب نبود کلی گرسنه ام
دلم یک ساندویچ مخصوص فلافل تند می خواد با یه کولا !!!
برا همین باور کن توی دل خودم هم خالیه !!
می خواستم بگم قلیه ماهی سانسور کردم
گفتم فلافل مال فقیر فقراست بهتره
فلافل غذای دوران دانشجویی ما بود و برای هر سه وعده قابل خوردن بود البته ما با نون سمون و سس لبنانی میل می کردیم 25 تومن بیشتر هم نبود یادش بخیر
بابا یه رحمی به من گرسنه بکن همسایه جان !
من قلیه میگو را بیشتر دوست دارم.
راست می گویی فلافل برای همه وعده ها!!!
اسم بقیشون هم بگم :
پاکوره – گپه- سمبوسه-ماهی حلوا یا شوریده با حشو – ماهی زبیدی – سوسیس بندری
مثل چالی چاپلین همه چی رو شبیه غذا می بینم!
از همه مهمتر ماهی صبور!!!
شاهانه شد من قلیه ماهی رو با تن ماهی درست می کنم سه سوته
برای گرسنگیت هم یه فکری بکن
کمی پیش ما میزگرد آشپزی داشتیم منم که ناهار سیر خورده بودم گرسنه شدم
البته وقتی ناهار ماهی باشه سیری نداره
نه من با تن ماهی دوست ندارم. اصولا با تن ماهی میونه خوبی ندارم!
ماهی هرچی باشه مثل ماهی زبون حتی بهتر از تن ماهی
خوردی؟ خوشمزه است . ارزونه هم هست وقتی سرخش می کنی سوخاری سوخاری میشه
قبول دارم ماهی سیری نداره
مخصوصا ماهی جنوب!
اوائل که آمده بودم تهران از بی ماهیی داشتم می مردم . ماهی های شمال رو نمی تونستم بخورم الان یکمی راه افتادم قزل آلا می خورم
توی وبلاگم یه تنگ ماهی دارم نگاهشون که می کنم مثل تام دهنم آب می افته !!!!!!
به غزاله:
البته حکیم می دانست! وگرنه ندا در نمی داد:
.
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
نزادی مرا کاشکی مادرم
وگر زادی مرگ آمدی بر سرم
که چنین بلاها بباید کشید
ز گیتی همی زهر باید چشید
.
بقیه دوستان هم که ظاهراً مشغول یادآوری خاطرات نوستالژیک خود از دوران سمبوسه و قلیه ماهی خوران هستند! نیستند؟
چه کنیم درویش جان
دیدم اینجا خیلی دلگیر شده از او راه حلهای الکی دل خوشکونک بود
ببخشید که وبلاگتان را شلوغ کردیم!!!!!!
راستی راستی دهانتان آب نیافتاد؟
دروغ چرا … افتاد!
.
شاد باشید …
به کسی نگی من هنوز دوتا ماهی صبور تو فریزرم دارم خواهر
کشمشی دوست داری یا با حشو؟
من تنهایی بهم نمی چسبه
خوب معلومه با حشو!! شنبلیله اش هم پر و پیمون باشه همچین بوش چند روزی بمونه توی خونه!!!
نوشه جون
با دخمر جون نوش جون کنی جای همه دنیا می چسبه
یادم رفت بگم تند تند درست کنی ها
دوستان با وجود خوردن ناهار من هم گرسنه ام شده ، سفره ی دل نوشته ها جلوی همه پهنه دیگه ، درسته ؟
غذاهای خوشمزه ی جنوب رو هم امتحان میکنیم ولی غذاهای خوشمزه ی شمالی هم حرف نداره هااااا . از من گفتن بود .
امید که هیچ وقت از زندگی سیر نشید.
ممنون غزاله جان
من آخر هفته مهمان دوستی در رشت بودم حسابی مستفید شدیم
الهی ابرهای شادی و امید را ازدل مردم ایران دور نکن
الهی آمین!
بی بی تمامت !
چه خوب است شیخ الشیوخ شما یک بانوی رشتی بگیرد تا هم شما تنها نباشید و هم غذاهای گیلانی نوش جان کنید
عجب افکار پلیدی دارم ؟!اگر بی بی تمامن 20 سالی صبر کند تا چشم نقره ای برایش یک عروس چاق و چله و کپل شمالی بیاورد دیگر چرا شیخ الشیوخ زن رشتی بگیرد !
مترسید بی بی تمامت از تصمیمم منصرف شدم
اشکار جان پیشنهادت بوی خون می دهد! نمی دهد؟
بوی خون ! نه درویش خان بوی ماهی کولی ، اشپل ماهی سفید ، زیتون پرورده ، هفته بیجار و مربای بهار نارنج می دهد
… باز باران با ترانه !!
خوشم می آد که امیدت را از دست نمی دهی!!
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن –
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.
بیاد خانم جان سروی و خاخور جان متین
با تشکر از آشکار
چنان شعر نوشته شده در کتاب فارسی به خورد مغزمان رفته که بیت های حذف شده برایم غریب می نمود ولی بسیار زیبا بود
کدام بیت ها حذف شده بودند؟
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن –
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.
شعر چاپ شده در کتاب این بود یا حداقل آنچه من بیاد دارم
عجب …
تقریباً دوسومش را حذف کرده بودند … آن هم بخش محیط زیستی اش را …
درود و ممنون.
آقای درویش
فکر کنم برای ساده شدن بوده واینکه از حوصله یک کودک دبستانی خارج نگردد
حالا معلم بیچاره بیاد معنی همچو می مستی دهنده را بگویدخر بیار باقالی بار کن
هنوز بزرگ ترهاش توی معنی می حافظ موندند.
منهم همین رو فکر می کنم برای بعضی ها حفظ کردن همین یک سوم هم کلی مشکل بود
و در ضمن فکر کنم بیتهایی انتخاب کرده بودن که در مخیله بیشتر بچه ها پیش زمینه ای داشته باشه
نه ؟
همسایه جان راست می گویی
آنقدر بیتهای حذف شده غریب بود که فکر می کردم اشکار اضافه کرده
الحق هم ذوقش رو داره نه ؟
بعد اشکار جان
ترجیح می دهم همون 20 سال رو صبر کنم
اینجا مه غلیظ شده هوای شما هم اینطوره؟
بله در غرب تهران هم هوا اینگونه است.