خاطرات روزانه
-
خوش به حال جراحان!
میدونم که خیلی وقته این خونه سوت و کوره. اما باور کنید، تقصیر من نیست. اتفاقاً من شاید هیچوقت…
-
پیام یک هندوانه کوچولو!
پرورش اولین هندوانه زندگیم در گلدان! 24 شهریور سال 1388 روز بزرگی در زندگی من است؛ زیرا توانستم عملاً…
-
کاش قانون جاذبه وجود نداشت!
امروز داشتم با پدر از خونهی مادرجون برمیگشتم و تو راه ازش پرسیدم: این قانون جاذبه به چه درد میخوره؟…
-
دنیای بدون پشهبند، انگار چیزی کم دارد! ندارد؟
آقا نمیدونید این پشهبند در اون خنکای شبهای بام ایران، چقدر میتونه لذت بخش باشه … من که هیچ، امّا…
-
سفر به شهری که به ستارهها نزدیکتر از هر جای دیگری است!
تا ساعاتی دیگر رهسپار استانی میشویم که فقط یک درصد از خاک ایران را اشغال کرده، امّا به اندازهی…
-
و سرانجام در باره الی را دیدیم!
یکشنبه پیش، بعد از یه خیابانگردی مفصل در خیابونای همیشه شلوغ پلوغ تهرون، دوباره رسیدیم به اریکهی ایرانیان و…
-
وقتی که اروند سوپرمن میشود!
خیلی دوس دارم پرواز کنم … خیلی دوس دارم مثل سوپرمن قوی باشم … خیلی دوس دارم بتونم به…
-
این آقاهه اون بالا داره چیکار میکنه؟!
روز شنبه گذشته رفته بودم اداره پدر، چون که برای ما اردوی دانشآموزی برگزار شده بود. جای شما خالی،…
-
دوس دارید اگه فردا صبح از خواب بیدار شدید، چند سالتون باشه؟
تلویزیون روشنه و خبرنگار در حال پرسیدن این سؤال از مردمه: دوس دارید اگه فردا صبح از خواب بیدار شدید،…
-
5 روز فراموش نشدنی با نیلوفر و علی و مامان و باباشون!
هفته گذشته 4 تا مهمون دوستداشتنی خونهی ما بودند که از راهی دور میاومدند. واسه همین نمیتونستند زود برگردند و…