دسته‌بندی نشده

آیا زنان کلاردشتی می‌توانند در نرم کردن مواضع لطیف و ناصر مؤثر واقع شوند؟!

حسین عبیری گلپایگانی را می‌شناسیم؛ همان صاحب عزیز تارنمای کوهستان سبز را می‌گویم؛ از معدود فعالان حوزه محیط زیست را می‌گویم که – به صورتی کاملاً بی‌ادعا و چراغ خاموش – هم در حوزه‌ی مجازی و تئوری و هم در حوزه‌ی میدانی و اجرایی می‌کوشد تا دست به ظرفیت‌سازی سبز زده و ایرانیان را با طبیعت هم‌آواتر و هم‌آغوش‌تر سازد … او در آخرین یادداشتش، رخدادی مسرت‌بخش را به نقل از خبرگزاری مهر یادمان انداخته است؛ از همان جنس رخدادهایی که صحنه‌ی محیط زیست ایران سخت به آن نیاز دارد و پیش‌تر دیده‌بان بیدار طبیعت بختیاری هم به نمونه‌ای از آن در روستای چین کوهرنگ اشاره کرده بود. یادتان هست؟
اغلب ما می‌دانیم که همیشه و در همه‌ی برنامه‌های محیط زیستی و توسعه‌ی سازمان ملل متحد –  UNEP و UNDP  – بر نقش زنان و آگاه‌سازی این بخش از جامعه به منظور اطمینان از موفقیت‌های هر نوع طرح و برنامه‌ای که به جلب مشارکت مردمی نیاز دارد، تأکید شده و می‌شود. اما دست‌کم، بررسی کارنامه‌ی زنان ایرانی – یا دست‌کم زنان در ایران! – در طول نیم قرن اخیر دارای چندین و چند منتقد جدی از بین هم زنان و هم مردان بوده است که شاید دو تن از مشهورترین منتقدین فعالیت‌های زنان – به ویژه در حوزه‌ی محیط زیست – دکتر ناصر کرمی و عبداللطیف عبادی باشند.

از ناصر کرمی، دست‌کم خلاصه یک سخنرانی در وب وجود دارد که تاحدودی گویای مواضع این روزنامه‌نگار باسابقه در تحلیل چرایی مواضع انفعالی زنان و بی‌تفاوتی ایشان در مواجهه با تخریب‌های محیط زیست است. به دیگر سخن، ناصر کرمی بر این باور است که زنان به رغم آن که انتظار می‌رود با توجه به مأنوسیت و نزدیکی بیشترشان به مام طبیعت، حساسیت‌های سزاوارانه‌تری را بروز دهند؛ امّا عملاً کارنامه‌ی محیط زیستی‌شان قابل دفاع نیست؛ نه کارنامه‌ی فردی و حقیقی‌شان و نه کارنامه‌ی صنفی و حقوقی‌شان. لطیف اما یک یا چندگام هم از ناصر جلوتر است (شاید به دلیل آن که ناصر بیشتر به فکر جانش است تا او! نه؟) و صراحتاً در مقاله‌ی بحث‌برانگیز اخیرش با عنوان: «فمینیست‌های ایران : تکیه بر زنانگی یا ضعیفگی؟» خشم بسیاری از شهروندان مؤنث داخل و خارج از کشور را برافروخته است! نیافروخته است؟
فارغ از این مدخل‌های لطیف! خواستم به سهم خود از هموطنان عزیزم، از زنان طبیعت‌خواه و شجاع کلاردشتی قدردانی کنم و بگویم: حرکت‌هایی که شمایان انجام می‌دهید می‌تواند در صورت استمرار سبب بازمهندسی و تجدیدنظر در بسیاری از پندارینه‌های رایج در جامعه‌ی امروز را فراهم آورد.
درود بر پایمردی‌ها (بخوان پای‌زنانی‌ها) و سلحشوری های بی‌منتی که برای نجات طبیعت ایران مبذول داشته و می‌دارید.

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

273 دیدگاه

  1. عجب! بسیار برایم جالب بود، اما در برابر پای‌زنی‌های آن‌ها که کسی نتوانسته چیزی بگوید… من هم جز تحسین گفتنی‌ای ندارم…

    پاسخ:

    اتفاقاً همیشه هم آنگونه نبوده که کسی چیزی نگوید! مثالش همین مقاله جناب عبادی است که جامعه نسوان را به چالش کشیده است و ظاهراً شما مایل به همآوردی در این جستار نیستید! هستید؟

  2. سلام
    من فکر می کنم خیلی کار تحقیقی صورت نگرفته تو این زمینه که به زنان آگاهی داده بشه.
    با این مقاله آقای عبادی خیلی موافقم به چند دلیل که مهم ترین دلیلم این هست که ما همیشه یک معنی ظاهری را از جریانات غربی یا حتی ابتکاراتشون می گیریم و نا بجا استفاده می کنیم . یعنی یاد نمی گیریم کجا و چطور باید استفاده کنیم. مثل تکنولوژی. فم ایرانی هم یه مدت تمام هم و غمش گذاشته بود رو مسائله حجاب و نظیر این. اگرچه مسلم هست که حجاب اجباری و برخی قوانین مردسالارانه مشکل برای جامعه زنان هست ولی آیا دغدغه واقعی همه زنان ایران این چیزا هست؟ تازه فم ایرانی عینکی گذاشته که فقط دغدغه های زنان بالای شهری و طبقه مرفه رو می بینه و خیلی کم به مسایل و دغدغه های بقیه زنان پرداخته که اصلا نمی دونن فمینسیت چی هست و چه بسا مخالف با آن هستند.. در هر حال واقعا رو نقش زنان روستایی و آگاه سازی شون در باره محیط زیست کم کار شده .. چه بسا زنان مهربانی که خودشون نمی دونن جزء منابع آلوده کننده محیط زیست هستند.

    پاسخ:

    قبول دارم که زنان کمتر از مردان به طور متوسط این اجازه و فرصت را داشته اند تا از امکانات و ابزارهای برابر برای رشد فکری، فرهنگی و اجتماعی خود بهره مند شوند. اما به گمانم منظور جناب عبادی این گروه از زنان عقب نگه داشته شده نیست. بلکه اتفاقاً نوک تیز حملات و انتقاداتش متوجه گروهی است که این محدودیت ها را نداشته اند؛ اما همچنان از حربه زنانگی یا ضعیفگی برای پیشبرد اهداف خویش بهره جسته و می جویند تا خردمندی فراجنسیتی.
    ممنون که در این بحث به صورتی مؤثر مشارکت می کنید.
    درود …

  3. حالا جالب اینجاست که زنان پر افاده که سنگ فمنیست بر سینه می کوبند آشغالاشون از ماشین پرت می کنن تو خیابون یا کنار دریا یا تو سبزه ها . اصلا هم عیب نیست انگار !! ( با چشم خودم دیدم گروهشون که 30 – 40 نفر بودن اومده بودن یه اردوی زنونه )

    پاسخ:

    آخ گفتی … چقدر از دیدن چنین صحنه هایی حالم گرفته می شود … البته این کار فقط مختص زنان پرافاده نیست! هست؟

  4. راستش در آن وبلاگ دیگرتان هر جا سخنانِ این چنینی از ایشان که خون در رگ هر زنی ؛ به جوش می آورد , گفته شده؛سعی کرده ام عنان بر حسم بگذارم و چیزی نگویم وبه قول شما چراغ خاموش از کنارش رد شوم!

    پاسخ:

    خوشحالم که در دل نوشته ها می توانید چراغ روشن حرکت کنید!
    درود …

  5. مطلبی که آقای عبادی قبل تر در فیس بوک نوشته بودند
    و شما هم لینکش را اینجا ذکر کرده اید؛ را قبلا خوانده بودم و با هر کامنت مخالفی که در ادامه اش از این نوشته می خواندم ، دوباره برمی گشتم و رفرنس را نگاه می کردم!من با کل ماجرا و نظر ایشان موافقم ؛ یعنی با این که جنبش های فمنیستی در ایران گاهی به اشتباه رفته و می روند و گاهی با حربه زنانگی خود مواضع خودشان را زیر پا می گذارند موافقم؛ ولی

  6. ولی با زیر سوال بردن زنان و به طور مداوم مثال زدن کمپین یک میلیون امضا و اضافه کردن چاشنی ِ طنز به نوشته که بتوان به نوعی به خورد غیر زنانش داد، کاملا مخالفم.

    پاسخ:

    منظورت از غیر زنان چیست؟!

  7. والا همسن‌و سالای من تو 18 سالگی دو تا بچه داشتن، منشاء اشتباه رو کشف کردم، بی‌زحمتا، زحمتی نباشه‌ها، اینقدر با دقت نخونید، آدم شرمنده می‌شه…
    حالا شما ببینید چیزی عوض نشده؟!
    😉

    پاسخ:

    نخست آن که دشمنت شرمنده باد!
    دوم این که چشم! دیگه با دقت نمی خونم! خوبه؟

  8. اول مراتب سپاس خودم را از اینکه غیر زنان را تعبیر به فقط مردان نکردید اعلام می دارم ! و بعد هم توضیح بدهم که منظورم آدمهایی ؛ چه زنان و چه مردانی است که با یک لایه خامه ی تزئینی روی کیک می توان کیک فاسد به خوردشان داد!

    پاسخ:

    عجب تعبیر ظریف، هوشمندانه و خطرناکی!
    با این توصیف؛ دست کم 90 درصد مردم مملکت ول معطل تشریف دارند! ندارند؟

  9. راستی مرسی بابت چراغ روشن و روشن کردن چراغ!

    پاسخ:

    خواهش می کنم …
    بالاخره باید یه فرقی بین فضای بیابانی و فضای دلی باشه! نه؟

    1. بهترین کار در اینجور مواقع می تونه پوشیدن دوباره کتانی ها و دویدن تا انقلاب باشه! ورزش کردن بعضی وقتها خیلی خوبه … چون ورزشکار را آنقدر خسته می کنه که دیگه مجال پیدا نمی کنه به چیزهای دیگه فکر کنه.
      درود …

  10. ممنون …

    البته من اصلا قصد توهین به هیچ کس را ندارم ولی دلم می خواهد مرد هوشمند وطنم هوشیار هم باشند!

    پاسخ:

    جالبه که به تفاوت “هوشمندی” و “هوشیاری” پرداخته اید؛ آن هم در جامعه ای که بیشتر برد با آدمهای زیرک است تا آدمهای باهوش! نه؟

  11. اون کلمه مرد را من می خواستم بنویسم مردم ؛ اشتباه شد!ولی انگار خیلی هم بد نشد!نه؟

    پاسخ:

    آره! بخصوص که فعل آخرش را هم جمع بسته بودید! نه؟

  12. هه هه .. من معمولن نوشته هام تصویریه !.. اما از شوخی گذشته ..

    من هر دو تا لینک رو خوندم .. هم سخنرانی آقای کرمی و هم نوشته آقای عبادی .. در مورد سخنرانی آقای کرمی که شما خودتون بهترین توصیف رو ذکر کردید .. شوک آور .. بیشتر یک سخنرانی احساساتی بود و نه تنها دلایل محکمی برای اثبات حرفشون ارائه نداده بودند بلکه فعالیتهای زنان متخصص محیط زیست و سایر اقشار رو هم نادیده گرفتند .. شاید بسیاری از زنان متخصص محیط زیست از جمله بسیاری از دوستان خودم چندان علاقه ای به اجرای شوهای نمایشی و منم منم و داد و فریاد و ننه من غریبم در رسانه ها نداشته باشند و یا اصولن قدرت رسانه ای نداشته باشند .. معمولن توی ایران اونی بیشتر دیده میشه و فعالیتهاش بزرگ نمایی میشه که تریبون دستش باشه !..

    اگر کمکاری در این زمینه وجود داره همه در اون سهم دارن و این مسئله جنسیت نمیشناسه .. مسئله مهمتر تبعیض و باند بازی و تحت فشار قرار دادن همون تعداد اندکیه که در سازمانهای دولتی و شرکتهای بزرگ خصوصی دارن در مقابل بخور بخور ها مقاومت می کنن اما با روشهای ناجوانمردانه دیگه ای هم از طرف همکاران و مدیرانشون مواجه میشن و هم از طرف جامعه !.. آقای درویش عزیز من نمی دونم ما کی می خوایم به جای حمله به همدیگه ( یه روز به زنها .. یه روز به فمینیستها .. یه روز به زن و دختر و مادر و خواهر خودمون ! .. یه روز به وزیر زن و مدیر زن.. ) و به اصطلاح در مرکز سیبل قرار دادن ” دیگری ” مسئولیتی که خودمون در این خصوص بر دوشمون بوده رو فراموش کنیم .. چطور وقتی که پای معضلات و بحرانهای زیست محیطی به میون میاد .. وقتی پای تعیین سرنوشت مملکت و انتخابات به میون میاد ما تقسیم بندی جنسیتی رو فراموش می کنیم .. یادمون میره که با دختر و خواهرمون مثل پسر و برادرمون عادلانه رفتار نکردیم .. یادمون میره که حق فلان کارمند زن شهرستانی رو خوردیم چون دلمون می خواست فلان کارمند مرد تهرونی رو که از قضا نسبت فامیلی هم باهامون داشت با پارتی بازی جایی استخدام کنیم .. یادمون میره فلان جا چون طرف همشهری و همزبونمون بود تریجیح دادیم فلان حکم و فلان پست اداری رو دو دستی به ایشون تقدیم کنیم تا به کسی که لایق دریافتشه ؟.. اینجور موقع ها توی بوق و کرنا می کنیم که آره .. زن و مرد با هم برابرند .. جان زنانه جنبش و آفرین به زنان آزاده ایران و اینجور حرفها .. زنها رو توی هر موقعیتی می فرستیم جلو اما وقتی که آبها از آسیاب افتاد دوباره بر میگردیم به همون مواضع سنتی و مردسالارانه خودمون .. بعد میشینیم 3ساعت فکر می کنیم مقصر پیدا کنیم .. که به یکباره مثل ایکیوسان جرقه نبوغ طبع ژورنالیستیمون گل می کنه و دیواری کوتاه تر از زنهاو کمکاریشون پیدا نمی کنیم !.. زنها اینجور مواقع شوکه میشن و عکس العمل نشون میدن اما در عین حال احمق نیستن که تناقضهای رفتاری و گفتاری دوستان رو هم نادیده بگیرند !.. و همین باعث میشه که یه لبخندی گوشه لبهاشون گهگداری ظاهر بشه ..

    من اینجا روی سخنم با شخص خاصی نیست .. لطفن کسی بهش برنخوره !..

    و اما در مورد مقاله آقای عبادی .. آقای درویش عزیز من در عین حال که شعر میگم و می نویسم و عکاسی می کنم و خلاصه طبیعتن باید روح لطیفی داشته باشم و احساساتی بشم و با خوندن چنین مقاله ای به یکباره از خواب غفلت ادبیات و هنر بیرون بیام و واکنش احساساتی نشون بدم اما خوشبختانه یا متأسفانه اون روی سکه من بسیار آرام و منطقی و ژورنالیستی عمل می کنه !.. با شناخت دورادوری که از طریق شونصد تا وبلاگی که به نام آقای عبادی اینور و اونور وبلاگستان دیده میشن از ایشون پیدا کرده بودم ایشون رو فردی صادق و شجاع در بیان عقایدش میدونم اما از اونطرف هم فردی به شدت احساساتی ، گاهی عصبی و غیر منطقی می دونم .. از یک شاعر یا عکاس یا نقاش یا کارتونیست نمیشه اننتظار داشت که
    دچار احساسات تند و غلیظی که عقل و انصاف رو کور می کنه نشد و به وقت بحران و درگیری منطق و عدالت رو از یاد نبرد اما از یک فرد دانشمند که با هنر و ادبیات هم بیگانه نیست دیگه نمیشه چنین انتظاری نداشت !..

    مقاله ایشون رو یک مقاله احساساتی و سطحی و فاقد دقت و منطق لازم می دونم .. حقه های ژورنالیستی فقط به درد ژورنالیستا می خوره چون تخصص و دانش و مهارت لازم رو در به کرسی نشوندن حرفاشون ندارن اما یک فرد دانشمند و تحصیلکرده سلاحش علم و دانش و دلایلیه که برای درستی یا نادرستی یه پدیده یا مسئله مطرح می کنه ..

    با چهار تا متلک و بد و بیراه یا به رخ کشیدن کاستی ها و اشکالات رفتاری و گفتاری فمینیست ها نمیشه نتیجه گیری های کلان کرد !.. گاهی بد نیست این انگشت اشاره ای رو که به سمت دیگری می گیریم روبروی آینه بایستیم و نقش خودمون رو هم این میونه از یاد نبریم .. ( اصول اکولوژی یادتون نره .. در این مورد هم صدق می کنه !.. ) ..

    ماها همه آدم هستیم و متأثر از تربیت .. فرهنگ .. شرایط جامعه و اتفاقاتی که توی زندگی شخصیمون برامون افتاده .. پس هیچ کس نمی تونه در تمام مراحل زندگیش مثل یه گاو یا کرگدن پیشرو و قدرتمند باشه !.. مخصوصن افرادی که مظلوم واقع شدنشون پیش زمینه تاریخی و فرهنگی عمیقی داره و با یک دوره و دو دوره اعطای امتیازات سطحی و مسخره و ابتدایی مثل حق پوشش آزاد یا حقوق مسلمی مثل حق رأی نمیشه تأثیر فجایع تکان دهنده ای رو که ریشه در تاریخ و فرهنگ و دین ( چه اسلام و چه زرتشتی و چه مسیحی و یهود ! ) این کشور داره به یکباره محو و ناپدید کرد ..

    در مورد تک به تک جملات مقاله ایشون میشه ساعتها بحث کرد اما محدودیتهای زمانی و نوشتاری در فضای مجازی این اجازه رو به من نمیده ..

    فقط در انتها به یک جمله از مقاله ایشون در مورد فروغ فرخزاد ارجاعتون میدم .. نوشتن که فروغ فرخزاد نهایتاً به گریه و زاری هنری و ادبی پرداخته !..

    همین یه جمله با عرض معذرت غیر عاقلانه و به شدت ضد زن می تونه نشون دهنده نگرش کلان ایشون در مباحث فمینیستی باشه و قدرت استدلال و منطق ایشون رو در این موارد نشون میده !.. یعنی نباید روی حرفا و نوشته های ایشون در اینجور موارد حساب کرد حتی اگر قصد و نیت و هدفشون چیز دیگری باشه .. بهتره آقای عبادی یاد بگیره چطور باید احساسات و زندگی شخصی و تجربیاتش رو از واقعیات عینی و تاریخی و فرهنگی جامعه اش جدا کنه !.. اینطوری که داره پیش میره حتی اگه حرف درستی هم بزنه چون یک باره میزنه به صحرای کربلا و همه چی رو قاطی پاتی می کنه نتیجه ای نمی گیره ..

    من فکر می کنم به جای هیاهوهای سطحی و بی منطق راه انداختن در هر موردی بهتره با آرامش و منطق با هم روبرو بشیم .. صداهای بلند همیشه شوک آور هستند اما خودتون دیگه بهتر می دونید .. بعضی از صداهای بلند مایه شرمساری و خجالتزدگی صاحبش رو فراهم می کنند .. صدای زنگ ساعت شاید ساکنین یک خوابگاه عمومی رو از خواب ناز بیدار کنه اما یک ” صدای بلند ناهنجار معمولن غیر ارادی ” هیچ بنی بشری رو که بیدار نمی کنه هیچی همه رو هم به جون هم میندازه !..

    موفق باشید ..

    1. وای …
      نه به اون پیام مورس قبلی و نه به این دیوان شمس تبریزی!
      اجازه دهید تا مجدداً بپرسم: واقعاً شما تا حالا کجا بودید؟!
      فارغ از این ترجیع بند دلپذیر!
      باید بگویم که رگه هایی از یک عبداللطیف عبادی مؤنث را می شود در لایه های درونی روشنک هوشمند دید! نمی شود؟

      در ضمن آن ایکیو سان را خوب اومدی … حس نوستالوژیکم را قلقلک داد.
      به نظرم زندگی فروغ فرخزاد را باید به دو بخش کاملاً مجزا تقسیم کرد. عبارت توصیفی لطیف، بیشتر شامل حال فروغ قبل از بلوغ است و عبارت شما و اصولاً احترامی که همه برای فروغ قایل هستند؛ برمی گردد به بعد از جدایی اش از شاپور قریب …
      در باره یادداشت شما بیشتر خواهم نوشت.
      ممنون که سزاوارانه در این بحث مشارکت می کنید.

  13. مشغول تغییر خانه و شهر .. نوشتن .. یادگیری عکاسی .. خواندن .. فکر کردن ! ( البته اگر فکر کردن را به عنوان یک کار به رسمیت بشناسید .. ) .. سفر .. رسیدگی به امور خانوادگی .. عزاداری ( درگذشت مادرم ! ) .. و و و ..

    نخیر ! به هیچ وجه !.. شدیدن و قوین تکذیب می کنم !.. لطفن انگ نچسبانید !..

    خواهش می کنم .. : ) ..

    پاسخ:

    نمی دانستم … شرمنده … خداوند روح مادر را قرین رحمت و آرامش سازد …

  14. سلام.خیلی تو فکرم. اگه خواستین حذفش کنید.

    پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۸
    رقص در جای خالی بودا

    بامیان افغانستان

    فروردین

    1385

    پاسخ:

    درود بر مامان روزانای عزیز و شرمنده از این که مجبور شدم این کامنت را حذف کنم. هر چه فکر کردم نتوانستم ربطش را با موضوع این یادداشت و حتا کل دل نوشته هایم دریابم.

  15. سلام بر آقای درویش پدر،
    موضوع “زن”، نه فقط در کشور ما که در کل دنیا، همیشه قابل بحث بوده و حالا حالاها خواهد بود و بحث در این زمینه رو به اونایی واگذار می کنم که کار تحقیقاتی بیشتری انجام می دن تا من که اگه بخوام چیزی بگم یا به خاطر جریحه دار شدن احساسم نسبت به مولفه های جنسیتیمه یا تکرار جمله های قصار اندیش مندان و فلاسفه ای که در این زمینه حرف ها زده اند و کارها کرده اند- و باز هم به نوعی، مستقیم یا غیرمستقیم، در راستای مورد قبلیه. گاهی حرف ها زده شده، بحث ها، حتا جدل ها، به وجود اومده و… این طور وقت ها زمان عمله و آزمودن آن چه در توان داریم برای رسیدن به خواسته های به حق مون به عنوان یه انسان، نه صرفن جنسیتی در تقابل یا در تضاد با “مرد”! کوتاه این که درود و صد درود بر شما که می تونید از این زاویه به “زن”، و به طور کلی “انسان”، نگاه کنید و نیز درود بر زنان کلاردشتی و همه ی اونایی که توانایی هاشون رو دست کم نمی گیرن و در زنده گی، و نه صرفن زندگی، هستن.
    پ. ن.: زنده گی = حرکت و پویایی

    پاسخ:

    درود … راستش من بیشتر دوست دارم تا آدمها را در قالب “انسان” ها ببینم؛ نه در قالب زن ها و مردها … برای همین است که گمان میکنم به کار بردن “فمینیسم” همانقدر برای جنس زن نامحترم است که به کار بردن “بیابان زدایی” برای توصیف فرآیندهای کاهنده کارایی سرزمین.
    یعنی می شود روزی را دید که عیارمان برای محک زدن بر آدمها ربطی به جنسیت آنها نداشته باشد؟

  16. من ممنونم از محمد درویش و سایر دوستانی که دربارهء نوشته ام نظر دادند. اول یک نکته را عرض کنم و آن این است که وبلاگ بنده ” تاریخ و جغرافیا ” بود که نوشتن در آن را متوقف کردم و چند روز بعد توسط بلاگفا کلا” حذف شد. یک وبلاگ بایگانی هم در بلاگفا داشتم (بنام بایگانی ها) که در واقع بایگانی همهء مطالب و حتی کامنتهایی بود که در طول سه سال خیر در عالم وبلاگستان نوشته بودم (بجز چند استثنا) که آن را هم بلاگفا کلا” حذفش کرد. بعد با استفاده از سیستم “کش گوگل” توانستم ده دوازده مطلبم را در بلاگ اسپات بایگانی کنم. دو مطلب از نوشته های قدیمی ام نیز در یک ساب دامین متعلق به سایت ” کیمیا ” بایگانی کردم که متاسفانه مدیر آن سایت مفقود شده! و قادر به ورود به آن نیستم . یک وبلاگ هم در بلاگفا به اسم “عبداللطیف عبادی ” هست که صرفا” برای کمک به کسانی هست که اسمم را در گوگل سرچ می کنند و در آن ایمیلهای تماسم را گذاشته ام . وبلاگ دیگری هم بیام “فمینسم لیبرال ” که دوستی درستش کرد و قرار بود نوشته های مربوط به حوزهء زنان و کودکان را در آن بگذاریم که البته سایر دوستان از مواجه شدن با برخی خانمهای فمنیست ترسیدند و نوشته هایشان را برداشتند ، منتها من نترسیدم و همچنان اگر مطلبی در این زمینه داشته باشم در آن می گذارم. این تمام وبلاگهایی هستند که میشود اثری از بنده را در آنها پیدا کرد و تصور نمی کنم تعدادشان به ” شونصد ” عدد برسد. اگر غیر از این جایی اسم بنده دیده شده قطعا” من نیستم و احتمالا” یک عبداللطیف عبادی دیگر است!
    یک خانمی هم بنام روشنک نوشته ام را خوانده اما بای آنکه دربارهأ آنچه نوشته بودم نظر بدهد یا دست کم یکی از جملاتم را نقل کند و زیرش بنویسد بنا به فلان دلیل نادرست است، ترجیح داده است دربارهء شخصیت بنده نظر بدهد . درست مثل این است که شما یک تابلوی نقاشی را ببینید و بگویید این تابلوی نقاشی از هنر بهره ای ندارد چرا که نقاشش خیلی آدم بی معرفتی است و همین یکسال پیش شیشصد هزار تومن از باجناقش پل دستی گرفت و قرار بود سر دو ماهه پس بدهد اما الان یکسال گذشته و نه پول باجناقش را می دهد و نه اصلا” حاضر شده یک تلفن خشک و خالی بزند و بگوید ببخشید!
    خب قربانت گردم ، اینها که دربارهء شخصیت و ضعیت روحی – روانی عبداللطیف عبادی کشف کرده اید و بیان فرموده اید درست ، اما چه ارتباطی با اصل نوشته اش دارد؟ جالب اینجاست که روشنک خانم بعد از آنهمه نظر دادن دربارهء شخصیت عبداللطیف عبادی ، وقتی به خود نوشتهء عبداللطیف عبادی می رسد هیچ حرفی برای گفتن ندارد جز اینکه از سر استیصال و در ماندگی یک گوشه ای بنشیند و باز ترجیع بند فمینیستهایی را تکرار کند که اصل مقاله ام را درباره ام نوشته بودم و با بافتن آسمان به ریسمان به این نتیجه برسد که ” این بابا ضد زنه! ” .
    نکته : چند روز پیش یکی از خانمهای خبرنگار – که اسم و رسمی هم در کرده – آمد که بطور آن لاین و مستقیم دربارهء عقایدم نسبت به خانمهای فمیسنیت شدهء ایرانی گفتگو کند . دیدم خیلی بی ادبانه حرف میزند. عرض کردم بنده با زن جماعت حرفی ندارم، اگه فرمایشی دارید تشریف ببرید آقاتون رو بیارید تا باهاش حرف بزنم! . این خانم هم اول کلی فحش بار ما کرد بعد رفت نوشت که فلانی واقعا” ضد زن بوده و من بار نمی کردم
    (:
    ضمنا” کامنت Somi mamane Rosana مصداق بارز اسپم نویسی هست . اینها کی می خواهند فرهنگ وبلاگ نویسی و کامنت نویسی را یاد بگیرند؟

    پاسخ:

    البته من خداییش در باره اصل نوشته ات نظر ندادم! دادم؟ من فقط خواستم تا از چالش بوجود آمده در این حوزه، سندی ارزشمند در دل نوشته هایم به یادگار باقی نهم و بر دانش اندکم در این حوزه ی مهم! بیافزایم.

  17. ما هر جوری که بنویسیم باز صدتا اشتباه تایپی توی اون هست . ببخشید خلاصه. این قسمت رو لازم هست اصلاح کنم :
    .. وقتی به خود نوشتهء عبداللطیف عبادی می رسد هیچ حرفی برای گفتن ندارد جز اینکه از سر استیصال و درماندگی یک گوشه ای بنشیند و باز ترجیع بند فمینیستهایی را تکرار کند که اصل مقاله ام را ” درباره شان ” نوشته بودم و با بافتن آسمان به ریسمان به این نتیجه برسد که ” این بابا ضد زنه! ” .

    پاسخ:

    دشواری های تایپ تو را می دانم رفیق. یادم باشد این بار که آمدی ایران، یک هدیه به دردبخور برای نجات از این معضل بهت تقدیم کنم. درود …

  18. ما رفتیم وبلاگ روشنک خانم را دیدیم و چشممان به جمال نوشته ها و مینی مالهای فمینیستی شان هم روشن شد. از جمله این پست مفید و مختصرشان که فقط نوشته بودند ” فمینیسم اسلامی یعنی یک حقه کثیف .. نه یک کلمه زیاد ! نه یک کلمه کم ! ” . حجم منطق و استدلال و توضیح و تعقل و تفکر در این مطلب چهارده کلمه ای فوران می کند . بقول درویش : نمی کند؟!

    پاسخ:

    این اصطلاح فمینیسم اسلامی را نخستین بار چه کسی به کار برده است؟ می دانی؟

  19. چرا می کند !.. هه هه .. بپرس تا بگویم !.. اینجا نه !.. روشنک یک آدم مستقل است که برای خودش خیر سرش دفتر و دستکی به نام ” دیوارنوشته ” دارد !.. اگر سوالی در این مورد دارید همانجا مطرح کنید تا پاسخ بگویم .

    پاسخ:

    خوشحالم که می کند! اما چرا اینجا نه؟ روشنک جان: چرا خوانندگان درویش را می خواهی بربایی و وادرشان کنی تا روی دیوار تو یادگاری بنویسند؟ مگر دیوار ما اشکالی دارد؟
    درود …

  20. جناب درویش با سلام
    چون در این نوشته بنده را بسیار شرمنده کردید نمی خواستم مطلبی بنویسم ولی به علت دفاع از زنان مطلب ذیل را خدمتتان می نویسم :
    1- بنده یکی از شاگردان شما هستم و اگر درسی را خوب جواب می دهم به خاطر آموزش خوب شما اساتید عزیز می باشد .
    2- اگر مطلبی می نویسم و یا فعالیت می کنم به عشق وطن و عشق به فرزندان این آب خاک می باشد و برایم آقا اروند شما و پویا پسر خودم و میلیون ها کودک ایرانی هیچ فرقی ندارد .
    3- نسبت به فعالیت های اجتماعی خانم ها ؛معتقدم چیزی حدود هشتاد در صد فعالیت های زیست محیطی در ایران توسط زنان انجام می شود از جمله فعالیتهای که بنده از نقش خانمها به خوبی استفاده کردم در طرح حذف و ساماندهی ظروف یکبار مصرف بود که حدود 500 نفر خانم در این طرح فرهنگی مشارکت جدی داشتن ( از 600 نفر افرادی فعال در طرح )
    4-جناب درویش همیشه از دامن مادران ؛ مردان قوی و با اراده و موفق پرورش می یابند و ما باید دست مادران خود را ببوسیم که فرزندانی سالم را به جامعه تحویل دادند.
    5- جناب درویش من از این کلمات فمینیست و دیگر ایسم اطلاعاتی ندارم ولی لری وار می گوئیم در کشور ایران در فعالیتهای اجتماعی و کارهای مشارکتی زنان نسبت به مردان مشارکتی پذیرتر هستند. وسلام

    پاسخ:

    درود بر حسین عزیز … از دور و نزدیک فعالیت هایت را می بینم و همیشه تحسینت کرده ام. تو نمونه بارز یک آدم کم ادعا اما مؤثر در حوزه محیط زیست هستی که می دانم بسیار بیشتر از اغلب ما تجربه کار میدانی داری. بنابراین وقتی از ضریب بالای مشارکت زنان در حرکت های اجتماعی سخن می گویی، باید حرفت را مورد توجه جدی قرار داد.
    زنده باشی و همچنان پدری شایسته برای پویای عزیز و دیگر پویاهای پاکنهاد این بوم و بر.

  21. محمد جان چه خبره اینجا؟ حسابی کم آوردم. با عنایت به ارادت خاصی که به بانوان محترمه دارم در حال حاضر اصلا حاضر به هیچ نوع نظردهی در این قسمت نیستم. زمان آن رسیده در تعطیلات نزدیک مجددا سری به خطه سبز و در حال نابودی تنکابن بزنم و دوباره گندکاریهای موجود در مسیر را به چالش بکشم. می روم تا یک هفته بعد. اگر کاری داشتی موبایل را که داری. ارادتمندیم دربست.

    پاسخ:

    درود بر امیر عزیز … امیدوارم تعطیلات و سفر خوبی را تجربه کنی و با دست پر بازگردی.
    در مورد اون ارادت خاص! محدودیت هایت را می دانم و دوست ندارم خدای ناکرده دوباره به آشپزخانه تبعید شوی! صدرای نازنین را ببوس و خدمت عیالات محترمه سلام مخصوص برسان تا بعد …

  22. سوء تفاهم نشود ، تمام کامنت من خطاب به روشنک بود و نه شما . اول به روشنک گفته ام ” خب قربانت گردم ، اینها که دربارهء شخصیت و ضعیت روحی – روانی عبداللطیف عبادی کشف کرده اید و بیان فرموده اید درست ، اما چه ارتباطی با اصل نوشته اش دارد؟ ” بعد سعی کرده ام از موضع شخصی ثالث به نوشته های روشنک و عبداللطیف عبادی نگاه کنم . ضمنا” مطلبتان دربارهء ناصر کرمی را امروز برای اولین بار خواندم. کاش در همان موقع خوانده بودم . چرا؟ چون به ماجرای دفاع خانمهای فمنیست از چند زن قاتل و جنایتکار اشاره کرده بود که با پاسخ الله موسوی روبرو شده بود . سه خانم محترم تیمی را تشکیل داده بودند که با حمایت دوستانشان در روزنامهء فلان و فلان و فلان! آن زنهای آدمکش و بی رحم را در اذهان عمومی تبدیل به فرشتگانی بیگناه کنند. یکی از آن سه خانم در آن زمان با من نسبتی داشت که خوشبختانه دیگر ندارد ، اما در همان زمان من جزو کسانی بودم که قویا” با آن مظلوم سازی ها مخالفت کردم. البته با اعدام آنها هم شدیدا” مخالف بودم . حالا جالب اینجاست که همین خانمهایی که از آن زنان قاتل – که شوهران بی گناهشان را کشته بودند و سپس اجسادشان را قطعه قطعه کرده و هر قطعه شان را در جایی پرت کرده بودند – وقتی ماجرای حکم اعدام قاتلین یک جنگلبان بی گناه پیش آمد، با چه شور و حالی از اعدام آن انسانها دفاع کردند و در کامنت دانی وبلاگهایشان چه تبریکهای صمیمانه ای را که بهم رد و بدل نکردند . کاش من در آن جلسه می بودم تا این موارد را با ذکر جزئیات شرح میدادم. ممنونم که مطلبم در موردفمینیستهای جعلی را در اینجا منعکس کرده اید .

    1. من متوجه هستم … سؤ تفاهم یا سؤ برداشتی هم نشده رفیق، نگران مباش. شما در ابتدای آن کامنت نوشته ای: “من ممنونم از محمد درویش و سایر دوستانی که دربارهء نوشته ام نظر دادند …”
      آن توضیح برای این بود.
      بگذریم …
      خوشحالم که با اعدام مخالف هستی …
      آرزویم این است که روزی شاهد برچیده شدن این حکم در روی زمین باشم. باورم این است که صدور حکم اعدام هرگز نتوانسته از شدت بزهکاری ها در هیچ جامعه ای کم کند.
      کاش می شد زندگی را از سر نوشت و آنگاه یه چیزایی رو برای همیشه در این مشق، قلم می گرفتیم!
      درود …

  23. آقای درویش عزیز ! من غلط بکنم همچین نیت ژورنالیستی بدجنسانه ای داشته باشم ..

    آخر ایشان به یکی از پستهای وبلاگ بنده اشاره فرمودند منم برای اینکه بحث وبلاگ بنده قاطی بحثهای تخصصی و وزین وبلاگ شما نشود پیشنهاد دادم زیر همان متن مربوطه کامنت بگذارند تا پاسخ دهم .

    من همچنان دوستدار نوشته های وبلاگ شما و طرح آیش 5 ساله هستم .

    پاسخ:

    آهان! به این می گویند: یک توضیح درست و درمون به قول نویسنده فیلمنامه های قیصر! نه؟

  24. ” آرزویم این است که روزی شاهد برچیده شدن این حکم در روی زمین باشم. باورم این است که صدور حکم اعدام هرگز نتوانسته از شدت بزهکاری ها در هیچ جامعه ای کم کند.
    کاش می شد زندگی را از سر نوشت و آنگاه یه چیزایی رو برای همیشه در این مشق، قلم می گرفتیم! ”

    مرسی !.. عالی بود این جمله !.. : )

    پاسخ:

    لطف دارید بانو …
    می دانی ترسم از چیست؟
    از این که :
    گُلی که باد را وسوسه می کرد
    تا عطرش را با خود ببرد
    بمیرد …

    و من شاهد آن مردن باشم.
    دوست دارم این وسوسه ها دست از سر سرزمین مقدس مادریم برندارد … دوست دارم آدمها همچنان با افتخار از عشقهاشان بگویند و به عشق هاشان ببالند و مرگ را به سخره بگیرند!
    شما ببخشید … دل است دیگر و
    اینجا هم دل نوشته ها است! نیست؟

  25. دربارهء فمینیسم
    فمینیسم – برخلاف تصور خاله خانباجی های مدرن شده و فمینیست شدهء وطنی – فمینیسم یک مکتب فکری نیست بلکه صرفا” یک دیدگاه اجتماعی است. تنها دو مکتب در دنیا وجود دارند که به حقوق زنان از دیگاه فمینیسم نگاه می کنند . یکی مکتب لیبرالیسم است و دیگری مکتب مارکسیسم . لیبرالها جنس نگاه فمینیستی شان مبتنی بر معیارهای مکتب لیبرالیسم است و مارکسیستها هم طبیعتا” فمینیسم را با معیارهای خود تعریف می کنند. اما این دو نوع فمینیسم تفاوتهای بسیاری با هم دارند. از جمله اینکه فمینیسم لیبرال معتقد به بومی شدن هست . یعنی بر این باور است که با حفظ اصولهای مبتنی بر حقوق ابتدایی بشر ( از جمله برابری ارزش جان زن و مرد با یکدیگر ) می توان فمینیسم را با باورهای فرهنگی و دینی و قومی هر مردمی سازگار کرد . مثلا” اگر در ایران برای دفاع از ابتدایی ترین حقوق زنان جامعه بشود به اصول اسلامی و فقهی و شرعی مسلمانان تکیه کرد و حمایت علمای دینی را در چهارچوب مذهبی جلب نمود و شرایطی فراهم ساخت تا قوانین آن جامعهء مذهبی به گونه ای تغییر کنند که جان زن و مرد با هم برابر دانسته شوند و تحصیل و آموزش برای زنان هم آزاد شود و زمینهء بهبودی در سایر موارد برای زنها فراهم شود، هیچ اشکالی ندارد که از این طریق وارد شویم ، در عین حالی که به اصول و ارزشهای دین اسلام هم اعلام اعتقاد و وفاداری کنیم. چنین فمینیسم بومی شده ای میشود فمینیست اسلامی . آنوقت از نظر لیبرالها آیت الله منتظری یا آیت الله شیرازی میشوند یک فمینیست مسلمان. اما فمینیسم مارکسیست هیچگونه انعطافی ندارند و اصولا” به مسئله ای بنام بومی شدن فمینیسمشان اعتقادی ندارند و مرزبندی های فرهنگی و مذهبی و قومی و ملی را تحت هیچ شرایطی به رسمیت نمیشناسند. در نتیجه بر این باورند که همان فمینیسمی که در کوبا هست یا در شوروی سابق و کره شمالی فعلی هست، باید در ایران هم پیاده نشود، نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد! . حالا جالب اینجاست که چون فمینیسمشان مبتنی بر اصول مارکسیستی هست – و حقوق بشر هم در نظر مارکسیستها پدیده ای متعلق به بورژوازی و بی ارتباط با طبقهء پرولتاریا هست ، – فمینیستهایشان به تنها چیزی که اعتقاد ندارند حفظ و رعایت اصول حقوق بشر است. آنها می گویند زن و مرد باید برابر باشند. اما لیبرالها می گویند خب این زن و مرد اگر در جامعه ای که دچار نکبت استبداد شده است – مانند کوبا یا کره شمالی – اساسا” چه حق و حقوقی دارند که بخواهند در آن برابر باشند؟ البته در کره شمالی و کوبا و لیبی و سوریه و روسیه سفید و برمه ، زن و مرد از حق قضاوت و شهادت در دادگاه و مزذ و امثال اینها – که مد نظر مارکسیتهای فمینیست هست – برخوردار هستند، اما وقتی کسی در چنین جامعه ای حق نفس کشیدن ندارد، آنوقت در عمل زن و مرد فقط در بدبختی و بیچارگی و ستم دیدگی و زندگی در نکبت استبداد با هم برابر هستند و نه چیز دیگر . البته تقریبا” صد در صد خانمهای ایرانی که تصور می کنند فمینیست شده اند همین چند جمله ای که دربارهء فمینیسم و انواع آن را گفتم را هم نمی دادند. جالب اینجاست که بسیاری از آنها از طریق مطالعهء وبسایتهای کمونیستی و یا خواندن کتاب نویسنده های کمونیستی مانند سیمون دوبوار احساس فمینیست بودن می کنند و خودشان هم نمی دانند که معتقد به فمینیسم مارکسیتی شده اند. ولی همینها در عمل مدافع بیانیهء محفل موسوم به کمپین یک میلیون امضا میشوند که طبق اصول فمینیسم لیبرال نوشته شده است. بعد با این تضادها و تناقضهایی که در گفتار و اعمال و عقاید خودشان و دوستانشان می بینند، گیج میشوند و دور خودشان می چرخند!
    ضمنا” من یک فمینیست لیبرال هستم.

    پاسخ:

    ممنون از توضیحت در باره “فمینیست اسلامی”. نمی دانستم می شود به آیت الله هم پیشوند فمینیست داد؟!
    می گویم: اینگونه که همه چیز دارد شتابان یک پسوند “اسلامی” می گیرد؛ ممکن است روزی “رقص” هم بگیرد؟

  26. طبق معمول، اصلاح تایپی : ” فمینستهای مارکسیست .. در نتیجه بر این باورند که همان فمینیسمی که در کوبا هست یا در شوروی سابق بوده و یا کره شمالی فعلی هست، باید در ایران هم پیاده ” بشود” ، نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد!

    پاسخ:

    تازه من هم شش تا از غلط های تایپی ات را درست کردم رفیق!

  27. به روشنک
    من تجربهء بسیار بدی از بحث و گفتگو با زنهای فمینست ایرانی دارم . در نتیجه علیرغم میل باطنی ام نمی توانم با شما گفتگو کنم. برای نمونه ، مثلا” فرض کنید بنده به فمینیسم اسلامی اعتقاد دارد – که بنا به دلایلی که در کامنت بالا گفتم، چون لیبرال هستم واقعا” هم به کاربرد آن در جامعهء ایران اعتقاد دارم – اما شما آمده اید و نگذاشته اید و نه برداشته اید ، صاف و مستقیم گفته اید ” فمینیسم اسلامی یک حقهء کثیف است “. بعد هم برای اینکه قال قضیه را بکیند و در هر نوع گفتگو و استدلال و دلیل آوری و منطق و مذاکرهء معقولانه و علمی را ببندید ، اضافه کرده اید ” نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد! ” . خب . من بیایم در دفتر و دستک شما ببابت چه چیزی نظر بدهم؟ بابت اینکه اعتقادات احتماعی بنده و امثال بنده را یک ” حقهء کثیف ” دانسته اید” ؟ یا بابت اینکه بنده و امثال بنده را یک ” حقه باز کثیف ” نامیده اید؟ اساسا” در فضایی که شما با این نوع گفتار و نوشتار و منطقتان درست کرده اید مگر جایی برای چیز دیگری هم باقی گذاشته اید جز دعوا و تبادل تهمت و تحقیر و اتهام؟ شما همین توضیح بسیار بلند و بالایی را که درباره ام نوشته اید – و من هم همه را از دم نادیده گرفتم – بخوانید . ببینید خداوکیلی آیا برچسب دیگری هم بوده است که بنده نزده باشید؟ حالا اگر لااقل دو جمله از نوشته هایم را می نوشتید و زیرشان توضیح میدادید که کجایشان نادرست است و بعد آن صد من برچسب را بارم میکردید باز اشکالی نداشت . ولی وقتی نوشته هایتان – هر قدر هم مفصل و طولانی باشند – عاری از استدلال علمی و عقلانی باشند، خب بنده بیایم در دفتر و دستک شما چه کنم؟ چه جوابی میتوانم به شما بدهم؟

  28. به محمد درویش
    ممنونم از اصلاحات تایپی
    یکی از ویژگی های مکتب لیبرالیسم انعطاف پذیری اش هست، در عین حالی که به اصولش وفادار است. به این ترتیب دایرهء دوستانش گسترده میشود و هر کس وارد آن شود خودبخود اهل مدارا میشود. در نتیجه میشود مثلا” یک مسلمان لیبرال. یا یک آیت الله لیبرال . وقتی چنین شد، آن مسلمان یا آن حتی ایت الله به ” سقف و به حداکثر مدارا در اسلام” معتقد میشود . آنچه که ما در ایران می بینیم سقف مدارای اسلام نیست . پیش از انقلاب هم مردم ایران مسلمان بودند و اتفاقا” خیلی هم مسلمانتر از الان بودند . صدها آیت الله العظمی و فقیه عالیقدر هم داشتیم که همچون علمای مصر و ترکیه و سایر ممالک اسلامی به سقف آزادی های فردی در اسلام اعتقاد داشتند . در نتیجه از نظرشان ” رقصی که شهوانی نباشند ” منعی نداشت . همین دیروز عکسی در بالاترین منتشر شد که روحانیونی را در حال بوسیدن دست شهبانو فرح نشان میداد . یعنی بوسیدن دست زن هم اگر حالت شهوانی نداشته باشد حلال است. علمای شیعهء عراق و بحرین و لبنان همچنان معتقد هستند که زن در مقابل محارم خود و نیز ” کسی که به آنها به دیدهء شوانی نگاه نکند” نیازی به داشتن حجاب ندارد و تشخیص موقعیتش نیز بر عهدهء خود زن است . عربها به این می گویند ” بی حجابی اسلامی! ” . اصولا” انقلاب مشروطه – که مبتنی بر اصول لیبرالیسم و آزادی انسان بود – زمانی پیروز شد که ایت الله طباطبایی و آیت الله بهبهانی لیبرال شدند و به آن پیوستند . وقتی لیبرالیسم اسلامی حاکم شود، خیلی چیزهایی که الان مذموم هستند، مباح میشوند، البته از نوع اسلامی اش! . به همین دلیل است که افراطیون و کسانی که به ” کف مدارای اسلام ” اعتقاد دارند از لیبرالیسم و لیبرالها نفرت دارند. هر چند که ما متاسفانه در ایران دیگر لیبرال نداریم . چه از نوع آمریکایی اش – که من باشم! – و چه از نوع اسلامی اش – که مرحوم طالقانی بود .

    پاسخ:

    چرا لطیف هنوز هم لیبرال داریم! کار به جایی رسیده که نومحافظه کاران دیروز چون سلیمی نمین و محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و لاریجانی و توکلی و خوش چهره و … حالا از دید حاکمیت در دولت دهم با پسوند “لیبرال” خطاب می شوند! نمی شوند؟

  29. من برای مطلب آقای درویش کامنت گذاشتم که مربوط به نوشته شما میشد و گرنه من نیازی به گفت و گو با شما در مورد مطالب وبلاگم را ندارم . از این جهت اشاره کردم که زیر متن من نظرتان را بنویسید که به مطلب وبلاگ من مستقیماً اشاره کرده بودید و ربطی به مطالب آقای درویش نداشت .

    بهتر است شما مطلب خودتان را یک بار دیگر بخوانید و به اشارات مستقیمی که به مطالب شما داشته ام برسید ! من که نباید مطالب شما را اینجا عیناً دوباره ذکر کنم ..

    در مورد آن متن وبلاگم هم اینجا چیزی نمی نویسم . اگر دریافت شما از این جمله من همین است که اینجا نوشته اید دیگر لزومی به توضیح نمی بینم . شما پیش فرضهایی در ذهن دارید که همیشه به نتیجه گیری هایی دلخواه شما منجر می شوند . این بدترین نوع گفت و گوست که جایی برای ادامه بحث نمی گذارد .

    من به هیچ ایسمی تعصب و پایبندی ندارم . فمینیسم یکی از مکاتب مورد علاقه من است و بس !.. من رها از ایسم ها و اسم ها فکر و عمل می کنم . لطفن مغلطه نکنید !

    بهتر است بنویسید اصولن با جنس مخالف خود نمی توانید یک گفت و گوی بدون توهین و متلک و مغلطه کاری داشته باشید .

    وقتی که دوستان متفکر و صاحب ادعای ما از برقراری یک ارتباط نوشتاری ساده بدون توهین و متلک و سطحی نگری با جنس مخالف خود آن هم در سنینی بالای 30 سال آن هم در حالیکه در دنیایی پیشرو و مدرن یعنی جایی غیر از ایران زندگی می کنند عاجز هستند دیگر حرفی نمی ماند به جز وای بر ما و مخاطبان غیر متفکر و ایران نشین خودمان ..

    نوشته اید که : شما همین توضیح بسیار بلند و بالایی را که درباره ام نوشته اید – و من هم همه را از دم نادیده گرفتم – بخوانید .

    چه چیزی را نادیده گرفته اید ؟ اگر نادیده گرفته اید پس برای چه این همه توضیح نوشته اید ؟ اگر نادیده نگرفته بودید دیگر چقدر می خواستید بنویسید ؟
    من با کسی که مطلب مرا ندیده و نخوانده برایش پاسخ می نویسد صحبتی ندارم .

    موفق باشید .

  30. ” می گویم: اینگونه که همه چیز دارد شتابان یک پسوند “اسلامی” می گیرد؛ ممکن است روزی “رقص” هم بگیرد؟ ”

    هه هه .. آقای درویش ! .. شما هم شلیک کردنتان حرف ندارد .. و چقدر هم به موقع و درست به هدف می زنید ..

    به نظر من هم اینطوری که پیش می رود فکر می کنم کم کم شاهد کاباره های اسلامی .. ویسکی و کنیاک و ودکای اسلامی .. گوشت سگ و خوک اسلامی .. لواط اسلامی و قمار اسلامی هم باشیم !.. اگر اینطور است پس دیگر واژه اسلامی چه لزومی دارد ؟.. نمی شود به جای اینکه 200 سال مردم را عذاب بدهیم و در جا بزنیم و خودمان را مسخره کنیم و برای چند هزارمین بار دور خودمان بچرخیم تا از پشت کلمات وارداتی غیر اسلامی حذفش کنیم همین الان این کار را بکنیم ؟..

    : )) ..

    پاسخ:

    ممنون که از تیراندازی ام تعریف کرده اید … مرا یاد سرگروهبانم در گروه 11 توپخانه انداختید … ماه های میانی سال 1364 … چقدر به دلیل آن که در قلب سیبل می زدم تشویقی از او می گرفتم و با مرخصی هایش به همراه پدر در شهرهای کردستان و آذربایجان غربی خوش می گذراندیم …

  31. ویژگی زنان در سایه بودن است
    هر جنگ و صلحی را گرداننده ی اصلی زنان بوده اند و خواهند بود
    زنان پایه های محکم دنیا هستند و اجازه میدهند مردان گمان کنند برترند
    در ساده بودن مردان و زیرکی زنان شک نکنید
    تا حیات باقیست تصور کنید که زنان ضعیفه اند
    خیلی بد نیست
    خیلی سخت نباید گرفت
    و آنجا که زنان احساس کنند مردان ناتوانند
    پر و بالشان میدهند تا باورشان دوباره تجدید شود
    حس برتری در برابر احساسات ناب زنانه
    آش دهن سوزی نیست که برایش سینه چاک کرد
    اصولا ارزش های انسانی را نباید درگیر جنسیت نمود
    کاش میدانستی برای برتری جستن یک احساس کافیست
    و آن حس”خوب بودن” است
    پاینده باشید و سربلند

    پاسخ:

    نخست آن که رسیدن به خیر!
    دوم این که باز که نشانی وبلاگتان را ننوشتید!
    سوم اینکه کامنت شما مرا یاد جمله مشهور طنزپرداز اسکاتلندی، برنارد شاو انداخت که می گوید:
    در طول تاریخ، این زنان بوده اند که جنگ ها را آغاز کرده اند و این مردان بوده اند که آن را ادامه داده اند.”

    البته محمد درویش اگر جای برنارد شاو بود، یه فکری هم به حال پایان جنگها می کرد! زیرا این کودکان بودند که معمولاً سبب پایان یافتن جنگها را فراهم کرده اند! نکرده اند؟
    خوشحالم که دوباره آمدید عهدیه کالیراد عزیز …

  32. باید اعتراف کنم که
    من با وجود تمام شعله های کوچک و گاه به شدت مشتعلی که در وجودم پس از خواندن نوشته های آقای عبادی حس می کردم ؛

    از این سری نوشته های ایشان بسیار خوشم اومد!

    و واقعا آقای عبادی عزیز اگر همین طور مستدل بدون کلماتی که گاه مخاطب را عاصی می کند بنویسند ؛ چقدر مخاطب خواهند داشت …

    پاسخ:

    قابل توجه لطیف!

  33. سلام. ربطش با اسم وبلاگتون بود. دلنوشته ها یعنی هر چیزی که مربوط به دل هست حتی اگر غمگین باشد.
    موفق باشید.

    پاسخ:

    درود بر شما … اما چیزهای بار ربط تری هم می شود نوشت که این دل نوشته ها را به فیل سواری اجباری هم نبرند! متوجه که هستید بانو! نه؟

  34. “و آنجا که زنان احساس کنند مردان ناتوانند
    پر و بالشان میدهند تا باورشان دوباره تجدید شود”

    چقدر درست نوشتید خانم کالیراد عزیزم که دلم هم براتون تنگ شده بود!

    پاسخ:

    آره خُب … احساس برتری جویی و پیروزی بر این کودکانی که فکر می کنند خیلی حالیشونه و اسمشونو گذاشتند: مرد، باید هم حال بده! می گی نه؟ برو از آنیموس بپرس!

  35. سلام جناب مهندس
    امید که خوب و شاد باشید

    متشکر از اینکه در این آشفته بازار کمی به فکر هم جنسانم بوده و هستید !
    براستی باید بر دستان پینه بسته همه زحمتکشان و بخصوص این شیرزنان که از خیلی از مردان روزگارشان هم شیرترند بوسه زد و به آنها دست مریزاد گفت .
    البته این روزها همجنسان من در همه عرصه ها خیلی فعالند از جمله در همین داستانهای اخیر …
    راستی جناب درویش با توجه به همکاری شما با رادیو و … نظر شما در مورد حوادث اخیر و نقش سازمان صدا و سیمای کشور چیه ؟
    راستش رو بخواهید من و خیلی از دوستان که دیگه بهش اعتماد و اطمینان نداریم و به نوعی تحریمش کردیم !!!
    از آنجائی که تحریمش کردم متاسفانه سعادت شنیدن صدای گرمتان را هم از دست داده ام و …
    البته این را هم میدانم که ظاهراً برنامه شما خیلی ربط به سیاست و …ندارد ، با همه این تفاسیر امید که شما در هر کجا که هستید و صد البته در سازمان مذکور مثمر ثمر بوده و باشید البته شکی نیست که حتماً همینطور هم است .
    شاد باشید و شادی بخش … با احترام : غزال

    پاسخ:

    شما چرا اینبار اینقدر رسمی شدید؟ من همون درویش یه لا قبا که بودم، هستم به خدا … البته قبول دارم که هر کسی یه عیبی داره! من هم، هم! ندارم؟
    در ضمن خیلی بی معرفتی! من کجا “کمی” به فکر همجنسانت بودم؟!
    درود …
    راستی! نظرتان را در باره فمینیست، زنانگی و ضعیفگی چرا سانسور کردید؟!

  36. این رقص اسلامی رو خوب اومدید آقای درویش!

    اتفاقا دیروز در یکی از این کتابچه های تبلیغات شهرک غرب ؛ یک تبلیغی زده بود که:
    “آموزش حرکات موزون:باله، هیپ هاپ و حرکات(!)ایرانی ؛
    آموزش با پارنتر به صورت خصوصی هم امکان پذیر است(!!)”

    ما قبلا شنیده بودیم,
    مکان مهدیه تهران!

  37. نه منظورم این نبود!شما که کارت تلفن داشتین ؛ دوزاری شده تازگیا!؟

    من این مراسم مذهبی اعیاد ِ شبه عزاداری رو می گم که توی تلویزیون تبلیغش رو می کنن و آخرش می گن : مکان ؛ مهدیه تهران!
    و البته ربطش به اون کلاس رقص خصوصی با حضور پارتنر رو خودتون کشف کنید دیگه!

  38. آره خب…البته به شرطی که خیلی هم دیرنشه!

    پاسخ:

    نه! بازم خیلی هم دیربشه بهتره که اصلاً نشه! البته به شرط آن که یه جوری نشه که دیگه نشه! بشه؟

  39. شقایق عزیز و دوست داشتنی سپاسگزار محبت سر خوش کننده تان

    درویش گرامی نوشته های ناب شما و دوستان طنز نویستان قلم را به وجد آورده ومرکب جسارت را روان می سازد
    سپاسگزار دوست بزرگی هستم که حرکت را نیرو محرکه است
    سربلند باشید

  40. درودی دوباره
    من هم همون غزال بی شیله پیله ام جناب درویش
    همون غزلکی که می گوید پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم !
    شما شکسته نفسی نفرمائید آقای مهندس . حالا ما بعضی وقتها رسمی می شیما، ظاهراً به ما نیومده 🙂
    در مورد سانسور فمینیست و اینها ترسیدم که بیشتر بگیم کار دست هم جنسانم بدم و براشون درد سر بشه . در ضمن من بی معرفت نیستم به خدا …
    بدرود تا بعد

    پاسخ:

    واقعاً ترسیدید؟ یعنی شما کاملاً ادعاهای 9 گانه جناب عبادی و سخنان ناصر کرمی را تایید می کنید؟

  41. ” ممنون که از تیراندازی ام تعریف کرده اید … مرا یاد سرگروهبانم در گروه ۱۱ توپخانه انداختید … ماه های میانی سال ۱۳۶۴ … چقدر به دلیل آن که در قلب سیبل می زدم تشویقی از او می گرفتم و با مرخصی هایش به همراه پدر در شهرهای کردستان و آذربایجان غربی خوش می گذراندیم … ”

    هه هه .. منظورتان “خوشگذارنی اسلامی” است دیگر نه ؟.. ( فعلن سوژه جدیدی از بیانات به شدت مستدل بعضی ها دستمان افتاده که جای تقدیر و تشکر دارد ! ) ..

    پاسخ:

    ای بابا … آخه آدم با بابا می ره خوش گذرونی اسلامی؟!

  42. ” راستی! نظرتان را در باره فمینیست، زنانگی و ضعیفگی چرا سانسور کردید؟! ”

    همانطور که خودتان بهتر می دانید وا‍ژه هایی مثل فمینیسم و زنانگی همیشه جزو تابوها بوده اند یا هر بار بنا بر میل و نیتهای نه چندان تمیز افراد تغییر ماهیت داده اند . از مخاطبان خود انتظار زیادی دارید . تازگی ها این واژه ها را به عنوان ناسزا یا شوخی به کار می برند !.. مثل واژه روشنفکر !.. و خب این واقعیتیست که خیلی از زنان ایرانی هم با وجود احساس شعله هایی کوچک و گاه به شدت مشتعلی در وجودشان ترجیح می دهند همچنان در گله ها به چرا و نشخوارهای بی ضرر و مقبول چوپان ها و سگهای گله بپردازند . معمولن قرار گرفتن در اقلیت کار سختیست .. : ) ..

    جدای از تعاریف فمینیسم به عنوان یک مکتب در ایران این واژه به افرادی اطلاق می گردد که برای حقوق از دست رفته همجنسان خود بی توجه به کج فهمی ها و بدفهمی ها بی ادعا تلاش می کنند .. همین !..

    ( هر جا دیدید جناب فیل تر زمخت و زبان نفهم ممکن است تشریف فرما شوند لطفن یک اشاره ای کنید تا “سانسور” کنم ! )

  43. ” جدای از تعاریف فمینیسم به عنوان یک مکتب ، در ایران ” فمینیست ” به افرادی اطلاق می گردد .. ”

    واژه فمینیست در کامنت بالا جا افتاده بود که تصحیحش کردم .

  44. روشنک ،
    این تکه نوشته ی شما:
    “و خب این واقعیتیست که خیلی از زنان ایرانی هم با وجود احساس شعله هایی کوچک و گاه به شدت مشتعلی در وجودشان ترجیح می دهند همچنان در گله ها به چرا و نشخوارهای بی ضرر و مقبول چوپان ها و سگهای گله بپردازند . معمولن قرار گرفتن در اقلیت کار سختیست”
    اشاره مستقیم به نوشته من داشت و بسیار برخورنده بود.
    من فکر می کنم تا وقتی که نتوانیم نظر مخالف را تحمل کنیم یا لااقل
    با استدلال و به دور از توهین نقدش کنیم ؛ باید همان آه ِ “از ماست که بر ماست” را مکررا سر دهیم.

  45. شقایق عزیز معمولن واقعیات برخورنده هستند . در هر صورت قصد بدی نداشتم . من کمی تند و تیز می نویسم البته بدون اینکه عاصی شوم و از حد عبور کنم . به شما هم توصیه می کنم آرامش خودتان را حفظ کنید و آب خنکی میل بفرمایید و نظر مخالف را تحمل کنید . گله و نشخوار و چرا کلماتی نمادین هستند از آنچه بر ما و جامعه ما میگذرد .

    .. : )

  46. کاش اونجا بودم..

    رگ فمینیستیم زد بالا..

    آقای درویش گرامی
    از نزدیک زنهای روستایی شمال و استواریشان در کارها را می شناسم. وقتی بخواهند، مانند یک سیل خروشان حرکت می کنند.

    یک نویسنده پیدا بشود و برود از نزدیم ماجرا را ازبان آنها بشنود.. چه داستانی خواهد شد!
    خبر خوبی بود
    دست شما درد نکند

    پاسخ:

    درود بر پروانه عزیز و ممنون از لطفتان … خوشحالم که امشب شما را در مراسم شاهنامه خوانی دیدم. شب خاطره انگیزی برای من و اروند رقم خورد … زنده باشید.

  47. مقایسه ی اندیش مندانه و بسیار زیبایی بود. ممنونم و مطمئنم روزی که گفتید فرا می رسه، تا حدودی هم فرا رسیده- وجود من و شما و امثال مون. مهم اینه تا اون موقع کارهای درستی رو که دوست داریم انجام بدیم و از موهبت هایی که بهمون داده شده، حالا در هر جنسیت یا به قول شما قالبی، لذت ببریم.
    راستی تولدت خانوم مهربون تون هم، هزاران بار مبارک.
    در برکت خدا باشید.

    پاسخ:

    ممنون از یادآوری های مهرورزانه و صمیمانه ات …

  48. بنده – به دلیل عرب و لر بودنم – عقل درست و حسابی ندارم در نتیجه از خیلی از چیزهایی که باید بترسم ، نمی ترسم . اما صراحتا” و صادقانه عرض می کنم که از مواجه شدن با زنهای فمینیست ایرانی می ترسم! متاسفانه خیلی ها این ترس را با بیزاری معادل می گیرند و به من می گویند تو اساسا” از جنس زن بدت می آید . و بعد با همین پیش زمینهء ذهنی مطالبم را می خوانند و نهایتا” به همان نتیجه می رسند که روشنک و سایر همفکرانش رسیده اند .
    و اما توی روشنک!
    خطاب به شقایق نوشته ای ” خب این واقعیتیست که خیلی از زنان ایرانی هم با وجود احساس شعله هایی کوچک و گاه به شدت مشتعلی در وجودشان ترجیح می دهند همچنان در گله ها به چرا و نشخوارهای بی ضرر و مقبول چوپان ها و سگهای گله بپردازند . معمولن قرار گرفتن در اقلیت کار سختیست” . به ای ترتیب خود و همفکرانت را انسان و اقلیتی کوچک تصور کرده ای که در میان اکثریتی از ” گاوها و گوسفندان نشخوار کننده” قرار گرفته اید که مطیع مشتی ” سگ و چوپان ” هستند . داشتن یک چنین طرز تفکر و دیدگاهی اشکالی ندارد . اما مشکل از آنجا شروع میشود که حالا هر کسی که جزو همفکرانت نباشد و بخواهد با شما گفتگو کند را در دفتر و دستکت به حضور می پذیری ، اما در چهارچوب مذاکرهء ” اسنان با گاو و گوسفندان نشخوار کننده” و یا در بهترین حالت ، در چهارجوب گفتگوی یک انسان ( که خودت باشی) با سگهای گله یا چوپانهای همان نشخوار کنندگان. بعد هم وقتی محترمانه به شما تذکر می دهند که حضرت علیا بجای پاسخکویی به منتقدینت در حال بیان فحش های چارواداری به آنها هستید، می فرمایید که بروید یک لیوان آب خنک میل کنید! . خب . حالا بنظر شما بنده باید از گفتگو با خانمهای فمینستهای ایرانی مانند شما بترسم یا نترسم؟!

    پاسخ:

    خوب شد با استعداد طنازانه ات در شبانه های گرین بلاگی آشنا شدم؛ وگرنه با خواندن سطر اول کامنتت یه جور دیگه فکر می کردم!
    درود …

  49. روشنک عزیز ، تا اینجا تمام کامنت های شما و اقای عبادی و سایر دوستان را خوانده ام .

    اگرچه اقای لطیف زبان تندی دارند اما تا حالا حرمت ها را حفظ کرده اند ( و امیدوارم در ادامه هم همینطور باشند )

    اما شما کمی تند رفتید … بحث کنید ، نظرتان را بگویید ، استدلال کنید … اینجا همه از بحث های منطقی استقبال می کنند … اما لطفا حرمت ها را هم حفظ کنید .

    پاسخ:

    مانده ام که چرا خودت در این بحث به طور جدی مشارکت نمی کنی؟ شاید داری به مامان کمک می کنی و تدارک پذیرایی از مهمان ها را انجام می دهی! نه؟

  50. آقای درویش ، اگر خانم کالیراد حرفتان را گوش می کنند ، لطفا از ایشان بخواهید بیشتر به اینجا سر بزنند . دلم برای شعرهایشان خیلی تنگ شده بود … فکر نکنم حرف من را گوش کنند.

    پاسخ:

    چرا سروی جان … اتفاقاً با شما چون رودربایستی دارند، بهتر برخورد کرده و بیشتر گوش می کنند! از من دیگه حرف شنوی نداره! داره؟

  51. من برخلاف شما نوشته های آقای عبادی را در برخی کامنتها و مقاله اخیرشان اصلن تند و صریح نمی دانم . صراحت لهجه و در عین حال رعایت رسایی و شیوایی کلام خود هنریست که با مغلطه و قاطی کردن همه مسائل باربط و بیربط بعلاوه چاشنی متلکهای بی مزه و استفاده از کلمات معمول در زبان لمپنیسم بسیار متفاوت است .

    نوشته های من در مورد این مقاله و لینکهای این پست یک اعتراض است نه حرمت شکنی که من به کسی بی احترامی نکردم و نمی کنم .

    نوع نوشتار ایشان برای من اصلن اهمیتی ندارد من فقط مقاله آقای عبادی را فاقد منطق و مستدل یافتم . همین !

    کاش دوستان به جای اینکه خود را در جایگاه قاضی قرار دهند و کلمات را ریشه یابی کنند نظرشان را در مورد دو مقاله ای که لینکشان آمده ابراز می کردند . فکر نمی کنم سکوت کردن در برابر یک مقاله توهین آمیز و فاقد هر گونه دلیل و منطق عقلانی نشان دهنده حرمت قائل شدن برای کسی باشد که نشانه بی حرمتی جنس زن برای جنس زن است و همچنان متأسفم که برخی از دوستان بدون اینکه در بحثها شرکت کنند مثل ناظران تشخیص مصلحت نظام عمل می کنند و همه می دانیم که معمولن به چه نتیجه ای می رسند .

    پاسخ:

    نوشته ای که: “کاش دوستان به جای اینکه خود را در جایگاه قاضی قرار دهند و کلمات را ریشه یابی کنند نظرشان را در مورد دو مقاله ای که لینکشان آمده ابراز می کردند.”
    کاملاً موافقم. اما فکر کنم حتا شما هم هنوز در باره سخنان ناصر کرمی چیزی نگفته اید و به محتوای 9 ادعای مطرح شده در یادداشت لطیف هم اشاره ای نکرده اید! کرده اید؟

  52. دوستان عزیز ،
    من از همه ی شما ها بزرگترم ،
    ………………………….
    …………………..
    …………………….
    ………………………
    ……………………..
    نه شلیک نکنید ،
    ” تفنگت را زمین بگذار ”

    من سن شناسنامه ایم را گفتم !
    بزرگی شما از بزرگی من بزرگتر است ، نیست ؟
    بزرگی شما در پی بروز اندیشه شما است .
    خشم و عصبانیت ،
    از پس به بن بست رسیدن است ،
    اندیشه و خرد ورزی که بن بستی ندارد ،

    نوشته عبادی عزیز ،
    نشان از تحقیق و مطالعه دارد ،
    خواه دور از دیدگاه ما،
    خواه یکسویه نگرانه ،
    خواه با ادبیاتی خاص ،
    بروز تفکراتی مانند ،
    ” نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد ” ،
    ” ………………………..”،
    ” ……………………” ،
    نظر گاه ، یکسویه نگری ، و ادبیات بکار رفته آن دیگری کنارمان را
    در بستر پردازش ذهن نمی نشاند، می نشاند ؟

    ذهن را تکانی بدهیم ،
    بگذاریم هوائی بخورد .
    و بعد ،
    این بستر را برای بیشتر دانستن هامان ،
    برای در هم آمیختن ذهن هامان ،
    بگذاریم که باز باز بماند ،

    با درود بر درویش عزیز .
    همین .

    پاسخ:

    ممنون محسن جان که به این بحث مهم پیوستی و از منظری متفاوت همه را دعوت کردی تا ذهن را تکانی بدهند!
    درود …

  53. من هیچ ارتباطی ما بین مقاله ها و لینکهای اینجا و کامنتهای خودم و آقای عبادی با نظر این دوست عزیزمون ” عمو محسن ” ندیدم !.. طبق معمول دوستان به مرگ بر و درود بر گفتنها عادت کرده اند . هیچ کدام حتی نتوانستند بدون تحسین یا توهین حتی یک کلمه از نوشته های لینکها و کامنتها را نقد کنند . با کلیات و احساسات به هیچ جا نمی رسید دوستان !

    کاش همه یاد بگیریم که نقد چیست و انتقاد کدام است . نه با تحسین و تملق و نه با توهین و تحقیر و تخطئه به جایی نمی شود رسید .

    در ضمن شعر عمو محسن خیلی ” ناز و خوشگل ” بود . من به نوبه خودم تشکر می کنم .. : )..

    پاسخ:

    لطفاً یکبار دیگر یادبرگ عمو محسن را بخوان روشنک عزیز … حرفهای زیادی دارد این یادبرگ. فقط کافی است جور دیگر ببینیم!

  54. این روشنک خانم – که سبک نوشتنش بنده را بیاد خانمی بنام اقدس خانم می اندازد – بنده را در نوشته های اقدس خانمی شان متهم به سطحی نگری ، بی دقتی ، بی منطقی ، حقه بازی ، بی دانشی ، متلک پرانی ، بد و بیراه گویی ، بی عقلی و ضدیت با زنان کردند. بعد هم که حوصله شان از فحاشی های باکلاس سر رفت ، چادرشان را به کمرشان بستند و جارو به دست گرفتند و از ظاهر فمینیستی – سانتی مانتالی شان بیرون آمدند و ضمن نشان دادن ماهیت درونی همهء خانمهایی که اخیرا” فمینسیت شده اند و تخود را دانه به دانه با کارد چنگال می خورند، شروع کردند به فحاشی های چاراداری و لاتی و لمپنی (از قبیل : نشخوار کن! ، سگ! ، چوپون!) و این قبیل اصطلاحات سخیف . حالا جالب اینجاست که علیرغم آنهمه کامنت نویسی (آنهم از نوع لوس ترین و سبک ترین و جلف ترینش که البته باید هم با ” هه هه هه! ” شروع شوند) نتوانست یک جمله از مقاله بلند بنده را بیرون بکشد و زیرش (ولو با چهارصد فحش) توضیح بدهد که کجایش نادرست است؟ همین خانم که در این کامنت دانی به مدت یک شبانه روز انواع اقسام فحش های محترمانه چارواداری را نثار این و آن کرده ، همچنان دربارهء مقالهء بنده می گوید ” در مورد تک به تک جملات مقاله ایشون میشه ساعتها بحث کرد اما محدودیتهای زمانی و نوشتاری در فضای مجازی این اجازه رو به من نمیده .. ” . عجبا! محدودیتهای زمانی و نوشتاری در فضای مجازی این اجازه را به روشنک خانمها و اقدس خانمها و صغرا خانمهای فمینیست شده می دهد که دربارهء شخصیت بنده اظهار افاضات کنند و نیز دربارهء وجود مبارک خودشان – که الحمدالله از هر انگشتشان هم یک هنر باکلاس می بارد توصیفات “مامانم اینایی” نمایند، (اخیرا” هنر عکاسی و سیگار کشیدن مد شده!) و همچنین به میزان کافی قت و توان دارند که هر وقت از نظر عقلی و منطقی کم بیاورند به سبک لات و الوات و لمپنهای کلاه مخملی چاله میدون به این و آن دشنامهای سخیف بدهند، اما برای جواب دادن به اصل نوشتهء بنده – طبق معمول – محدودیت زمانی و نوشتاری دارند.
    امیدوارم کسانی که مقاله ام را خوانده اند و بعد کامنتهای این روشنک خانم را هم ملاحظه کرده اند ، متوجه بشوند که بنده در آن مقاله سعی کرده ام شخصیت پنهان و واقعی چه کسانی را که در عمرشان ابتدایی ترین مطالب مربوط به مکاتب فکری و جهت گیری های اجتماعی را نخواهند اند و سطح عقل و درک و سواد و فهم و شعورشان در چه درجهء نازلی قرار دارد ، نشان بدهم . و نیز متوجه بشوند که همین خانمهایی که خودشان به خودشان می گویند فمینیست (بدون اینکه فرق بین فمینیسم و هویج را بفهمند!) وقتی چاره ای جز نشان دادن ماهیت و شخصیت واقعی و ضعیف و ناتوان خود میشوند ، برای گریز از مخمصه تبدیل به چه فحاشان و لمپنهایی میشوند و چگونه سایرین (و در واقع همه را ) به چشم یک مشت گاو و گوسفند نشخوار کننده و سگ و حیوان و جانور می بینند و چه دشنامهای چارواداری نثار دیگران می کنند. تاسف من از این نیست که چرا روشنک خانم اقدس خانم و صغرا خانم حجم عقلی و سطح درک شعرشان در این حدی هست که می بینید . اندو من از این جهت است که متاسفانه همین اقدس خانمها و صغرا خانمها لچک از سر برداشته ، قلیان به کناری گذاشته، و با گذاشتن سیگار ونیستون بر لب و انداختن یک عدد دوربین دیچیتال چینی بر دوش و بلغور کردن چهار اصطلاح فمینیستی در دهان، تبدیل به سخنگویان قشر نسوان مملکت و مدافعان حقوق آنها شده اند. با همین میزان درک و شعور و فهم و عقل و سواد و درک و شخصیتی که در کامنتهای روشنک خانم و امثال او می بینید.

  55. سروی عزیز
    این لطف شما سبب تلاش من برای حضور با سلامی صمیمی خواهد بود. سپاسگزار محبت شما

    ما برای سادگی دیر آمدیم
    ما برای عاشقی بیگانه ایم
    ما به تاریخ کهن خو کرده ایم
    سرزمین مادری گم کرده ایم
    یادمان باشد که ما در عاشقی
    بیستون را بی ستون پا کرده ایم

    پاسخ:

    آفرین بر سروی که بانوی شاعر و دوست داشتنی ما را به سر ذوق و شوق می آورد.

  56. داشتم فکر می‌کردم وقتی همه انسانیم، و همه می‌دانیم که جنس زن و مرد به هر شکلی با هم تفاوت دارند،‌ هیچ مردی نمی‌تواند به کمال کارهایی که یک زن می‌تواند انجام دهد و هیچ زنی نمی‌تواند مرد باشد به تمام و کمال…
    چرا باید این‌چنین برای عدم تفرقمان کمیسیون و هیات و بند و ماده و تبصره بگذاریم؟!
    همیشه این نکته برایمان دردناک بوده که چرا ما باید کمیسیون و رسته و دسته‌ی “حمایت از حقوق زنان” داشته باشیم؟
    مگر زن موجود ضعیفی‌ست که بخواهیم از اون این‌چنین مبتذلانه حمایت کنیم، یا مگر مردها نیاز به حمایت روحی و عاطفی و انسانی ندارند که هیچ کمیسیونی به اسم آن‌ها نیست؟!

    گاهاً درکی از تشکیل بعضی فِرَق و ایسم‌ها را ندارم… یعنی درکش را دارم نمی‌توانم در مکتب فکری خودم با آن ارتباط برقرار کنم…
    نمی‌توانم دلیل این همه مبارزه و این همه جدال را میان انسان‌ها را هضم کنم…

    و حالا اگر از این افق جهانی در ذهن خودم کناره‌گیری کنم، به همین دنیای کوچک خودمان، به همین کامنت‌های خانه‌ی درویش که می‌رسم؟ هیچ درکی از جدالی که میان دوستانم صورت می‌گیرد هم ندارم…
    جداً چرا تا وقتی وارد حریم یکدیگر نشده‌ایم و هیچ خطری از طرف کسی تهدیدمان نمی‌کند، باید به خودمان اجازه و جرات هتاکی و حتی زبان‌گزک به دیگری به خودمات را بدهیم؟

    شاید بعد از فهمیدن چنین چراهایی، بعد از این من هم علاقه به قرار گرفتن در دسته و رسته و یک مکتب “ایسم” دار شدم…

    پاسخ:

    چه روان و ساده احساس تان را بیان کردید … امیدوارم پس از یافتن پاسخ ها و درک سبکی و آرامش بی همتایش در تحلیل محتوای یادداشت لطیف هم مشارکتی سزاوارانه کنید.

  57. .. : ) .. استفاده کردم . مرسی ..

    آقای درویش ؟ حالا متوجه شدید چرا علائم مورس را به نقد و جوابیه نوشتن ترجیح میدهم ؟..

    دوست ندارم دلنوشته های شما محلی برای ” بروز عصیبتها و بی منطقی ها و تعصبات بی جا و فحاشی ها ” شود . اینطور که پیش می رود و آقای عبادی هر لحظه گوشه ای از بهشت درونش را رو نمایی می کند و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد که من البته خیلی وقت است که مخاطبم ایشان نیست !.. اگر به کامنتهای من دقت کنید خود متوجه می شوید . سعی می کنم ایشان را در حیطه فمینیسم و هر موردی به غیر از ” تاریخ و جغرافیا ” که حقیقتن در آن خبره هستند نادیده بگیرم . البته محفوظات خوبی هم در زمینه گیاه شناسی و جانورشناسی دارند که نمی شود از آنها گذشت .

    بدرود از این موضوع !..

    پاسخ:

    اتفاقاً ممنونم و خوشحالم که مورس را کنار گذاشتید و اتفاقاً می خواهم که طرف تان همان نویسنده “… از زنانگی تا ضعیفه گی” باشد. یادتان باشد که اینجا خیلی ها دارند چراغ خاموش حرکت می کنند و دوست دارند ببینند و بدانند در اردوگاه انتلکتوالها چگونه دو مخالف نظر می توانند در کمال احترام و بدون نقد شخصیت یکدیگر به تحلیل و نقد “اثر” و “اندیشه” بپردازند.
    درود …

  58. روشنک جان ؛

    اول آن که , خوش حالم که
    از دیروز آرامتری و احتمالا آن لیوان آب خنکی که به من پیشنهادش را داده بودی،برای خودتان هم گوارا بوده …

    بعد تر آن که ,
    من فکر می کنم شاید عامل ِاصلی تمام رنج هایی که همین الان در زندگی مان و ایران عزیزمان تحمل می کنیم ؛
    همین است که نمی توانیم با هم بحث و تبادل اندیشه کنیم

    وقتی کسی خلاف ساز ِ مرا بزند , فکر میکنم خارج زده است!
    وقتی کسی حرفم را نقد می کند ,او را مرتد می خوانم!
    وقتی حرف کسی را؛ “شعر کسی” را نمی فهمم , حرفش را مسخره و بی ربط می خوانم!
    وقتی از تمام حرفهای یک نفر , چهار تا جمله اش به مذاقم خوش نمی آید, خودش را ,شخصیتش را,دانشش را ,طرز فکرش را زیر سوال می برم!

    راستی چرا همیشه فکر می کنیم ما ؛در دو طرف یک بحث
    در دوکفه ترازو هستیم که اگر یک طرفش از توهین ها سنگین تر شود , حتما کفه دیگر بالا می رود!؟

  59. دوست عزیز و جدید من ؛

    من با فمینیستی به مفهوم دفاع از حقوق نادیده گرفته شده ی زنان مشکلی ندارم و موافقم
    ولی با حواشی اش نه !
    با استفاده از حربه های زنانگی برای دفاع از زنیتم نه!
    والبته با نادیده گرفتن “خودم” برای آن که مرد دیده شوم هم نه!
    پس با آن بخش از صحبتهای آقای عبادی کاملا موافقم ؛ هر چند! همان طور که من اجازه ندارم با کلماتم خانه و خلوت کسی را ویران کنم
    از شنیدن ِ کلمات و تعابیر و پشت بندش افکاری
    که در مورد من و هم جنسانم به کار برده می شود؛ نگران, برافروخته و گاه عاصی می شوم!والبته کاش این عصیان سخنان و نقدهایمان را آن قدر تند و تیز و گاه دچار خشم نوجوانانه نکند دوست من!
    که مجبور شویم با “بدرودی” از میدان به در رویم تا بیش از این اقدس خانوم مثالمان نزنند؛ نه؟

  60. در ضمن روشنک جان ؛
    چقدر با این قسمت نوشته هایتان موافق هستم:
    “صراحت لهجه و در عین حال رعایت رسایی و شیوایی
    کلام خود هنریست که با مغلطه و قاطی کردن
    همه مسائل باربط و بیربط بعلاوه چاشنی
    متلکهای بی مزه و استفاده از کلمات معمول در زبان لمپنیسم بسیار متفاوت است .”

    کاش همه مان یادمان باشد…

    پاسخ:

    آفرین … کاش همه ما یادمان باشد که آنچه را بر خود نمی پسندیم، بر دیگران هم نپسندیم و البته قرار هم نیست که میدان را خالی کنیم. باید بمانیم و به مدنی ترین شکل ممکن از عقایدمان دفاع کنیم و اگر لازم بود شجاعانه اعتراف کنیم که اشتباه کرده ایم و عذر می خواهیم. همه ما برای آن که ثابت کنیم شهروند متعهد امروز هستیم؛ شهروندی که برایش پایداری سرزمین و حیات اجتماعی رو به رشد مردمش اهمیت دارد؛ باید ثابت کنیم که آنقدر بزرگ شده ایم که با عذرخواستن، هرگز کوچک نمی شویم.
    درود …

  61. درویش عزیز
    با درود

    درود بر شما و همه دوستداران محیط زیست که ،
    هوشمندی هایشان،
    این فضا را پر بار تر خواهد کرد .
    این باور من است.

    پاسخ:

    باورت را می ستایم عمو محسن عزیز و امیدوارم چنین فضاهایی اجازه دهد به ما تا در آن به تمرین مخالفت کردن بدون خشونت ورزیدن و توهین کردن بپردازیم و بتوانیم از دستاوردهایش در دنیای بیرونی هم بهره بریم.
    درود …

  62. بعد از یک کلافگی طولانی و عدم آرامشی که این‌جا برپا شده بود، احساس می‌کنم الان کمی آرام‌ترم…
    در ادامه فرمایش‌های شقایق عزیزم، که البته روی سخنی با هیچ‌کس و همه‌کس دارم باید بگویم:
    موافق و مخالف همیشه هست… موافقت و مخالفت هم…
    اما دوست “بودن” و “مخالفت” کردن و دوست “ماندن” است که هنر است…
    کاش هنرمند باشیم همه‌مان…

    پاسخ:

    الهی آمین …

  63. بانو آرنیمس عزیز

    اگر مخالف حضور نداشته باشد ،
    واژه موافق باری نخواهد داشت .

    پاره ای از زیبائی های زندگی همین حضور هاست،
    حضور هائی است که در پی آن ، تراوائی ذهن به هوشمندی میرساند مان ،
    و آن وقت با هوشیاری ” تا ته بودن ” میتوان دوید .

    پاسخ:
    و تازه باید یادمان هم باشد و بماند که:

    هیچ ماهی
    هرگز
    هزار و یک گره
    رودخانه
    را نگشود …

    ما با هم و در کنار هم است که می توانیم تنوع خلاق خود را پیش برنده به جلو برانیم و تا “ته بودن” برانیم.

  64. عمو محسن خان جان، آنیموس به شدت موافق با مخالفت و ابراز نظر است، اما همانقدر هم معتقد است:
    دوست “بودن” و “مخالفت” کردن و دوست “ماندن” را باید بیاموزیم، وئلا زندگی بدون اصطکاک که احتمالاً مرده‌گی و ایستاد راه رفتن…

    پاسخ:

    موافقم! بخصوص با اون قسمت اصطحکاکش خیلی موافقم! تازه برای کمتر کردن سوزش ناشی از اصطحکاک می شود صبوری کرد و در زمان عصبانیت واکنش نشان نداد … می توان زاویه دید را تغییر داده و از منظری بالاتر به ماجرا نگریست و خلاصه می شود حتا با چاشنی طنز یا هر کاتالیزور مناسب دیگری که می دانید، ماجرا را دلپذیرتر ساخت و صحنه تصادف را به خاطره ای ماندگار بدل ساخت! باور کنید آقای تهوری – آخرین کسی که با ماشینش سه هفته پیش محکم به من کوبید – الان در شمار دوستان دوست داشتنی من است! شما هم امتحان کنید و از تصادف و اصطحکاک نترسید و به حس ناب “ناغافلکی بودنش” توجه کنید که کلی سبب انبساط روحیه و گریز از تکرار را فراهم می آورد! نمی آورد؟

  65. بله… از این تریبون ورود استاد محمد درویش رو اعلام می‌کنم و خواهش می‌کنم روی صحنه تشریف بیارن…

    (دایره‌ی پروژکتور روی شماست الان، حضار هم که دارن کف می‌زنن و این آقایون هم این جلو ایستادن و می‌خوان بشینن دارن به هم بفرما بفرما می‌زنن… شما دو انگشتی روی میکروفون بزنید همه ساکت می‌شن) 😉
    خواهش می‌کنم استاد، خواهش می‌کنم…

    پاسخ:

    خب به نام خدا و با درود به بنیانگذار وبلاگستان مجازی سخنان گهربارم را آغاز می کنم! بکنم؟ یا نکنم؟!

  66. من از اول بچگیم از مهدکودک‌ها! همش مجری بودم، ببخشید که خودم خودمو مجری کردما!
    حالا بفرمایید.

    پاسخ:

    اتفاقاً کارت حرف نداره! من یکی رو که سر ذوق آوردی!

  67. به! من خوشحال شدم فکر کردم قراره بالای سن اتفاق دیگه ای بیفته بانو جان!
    فقط سخنرانی!؟

    پاسخ:

    شرمنده … امکانات نبود! بود؟

    1. شرمنده … یه خبر بد! اصلاً حواسم به ساعت نبود! باید برم دنبال اروند و ببرمش فرهنگسرای ابن سینا … آخه امروز مراسم شاهنامه خونی توسط استاد صادقی اجرا می شود.
      اما قول می دهم شب دوباره برگردم.
      البته اگر اینترنت اجازه بده! آخه می دونید که فردا چه روزیه! نه؟

  68. سر ذوق اومدی عمو؟ یک‌‌بار هم با هم صحبت کرده بودیم که جنبه‌سنجی خواننده، بسیار مهمه… ذوق‌زدگی رو هم اضافه می‌کنم…
    حالا ببینید کودک دورن من چه حـــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــی داره…

    لبخندش بیشتر شبیه قاچ هندوانه شده الان! یه قاچ گنــــــــــــــده!

    پاسخ:

    گفتی قاچ هندوانه؟ می دانی من چقدر هنداونه دوست دارم؟

  69. شاید منم اومدم …

    پاسخ:

    حالا اومدی واقعاً؟ دیدی استاد صادقی چه اشکی از حضار درآورد و چه شوری آفرید؟ دیدی آن بانوی جوان با چه حس و تسلطی شاهنامه خواند؟ واقعاً شی بی نظیری برای من و اروند بود …

  70. عمو محسن چه خوب که حالا تعریفمان یکی شده از زنده‌گی کردن،‌ اما من
    آنیموس هستم. دارید سر به سرم می‌گذارید؟! نمی‌گذارید؟!
    😉

    پاسخ:

    طفلکی عمو محسن که چه گافی داد! نداد؟

  71. ” آفرین … کاش همه ما یادمان باشد که آنچه را بر خود نمی پسندیم، بر دیگران هم نپسندیم و البته قرار هم نیست که میدان را خالی کنیم. باید بمانیم و به مدنی ترین شکل ممکن از عقایدمان دفاع کنیم و اگر لازم بود شجاعانه اعتراف کنیم که اشتباه کرده ایم و عذر می خواهیم. همه ما برای آن که ثابت کنیم شهروند متعهد امروز هستیم؛ شهروندی که برایش پایداری سرزمین و حیات اجتماعی رو به رشد مردمش اهمیت دارد؛ باید ثابت کنیم که آنقدر بزرگ شده ایم که با عذرخواستن، هرگز کوچک نمی شویم.
    درود …”

    با شما موافقم . من از کسی انتظار معذرت خواهی بابت توهین هایش را ندارم . همه اعتراض من به مقاله توهین آمیز آقای عبادی بود و بس !.. سایر موارد را اشاراتی بیربط با موضوعی که عنوان کردم می دانم و ببخشید که در آن موارد پاسخی نمی دهم چون اصولن بلد نیستم اصل را رها کنم و به فرع بها دهم .

    از فیلم هندی و نقش قرص اعصاب بازی کردن های زنانه ( همان نقش مثبت گوگولی مگولی آشنای خودمان ) و میانجی گری ها و خاله خامباجی بازی کردن ها هم خوشم نمی آید و از خودم خجالت می کشم در این وادی ها قاطی شوم چون در حد من نیست . من از خودم انتظارات بزرگتری دارم تا ایفای نقشهای این چنینی ..

    از جناب درویش خان هم ممنونم که تحمل فرمودند .

    پاسخ:

    روشنک عزیز: تا اینجای قضیه تنها فردی که علناً به مخالفت آشکار با یادداشت لطیف پرداخته شما هستید و مقاله لطیف را “توهین آمیز” معرفی کرده اید. خواهش می کنم با توجه به 9 فراز اصلی مقاله لطیف، دلایل تان را برای توهین آمیز بودن این مقاله شرح دهید و حاشیه ها را واگذارید به حاشیه نویس ها. حیف نیست متن به این داغی و پر چالشی را رها کنیم و خود را با حاشیه ها سرگرم سازیم؟!

  72. به محمد درویش
    من قریب به دو سال است که با خاله خانباجی های فمینسشت شده افرادی که در تیپ شخصیتی ” اقدس خانم” و ” زهرا رختشوره ” قرار می گیرند دهن به دهن و قلم به قلم نمی شوم . چرا کع لازمهء این کار این است که اول باید آنقدر خودم را کچک بکنم و شخصیتم را پایین بیاورم تا همطراز و رو در روی آنها شوم . من یکبار در جلسه ای که بزرگان محفل کمپین یک میلیون امضا در منزلی گرفته بودند – و البته در آنزمان خیلی لطف به من داشتند در واقع بخاطرم زحمت شام کشیده بودند – شرکت کردم . سطح عقلی و میزان درک و شعور و ادا و اطوارهای مملو از عقده های گوناگونشان را که دیدم ، به نامزد سابقم – که فعلا” سخنگوی کمپین یک میلیون امضا هست – گفتم بلند شو برویم که تماشای رفتار و شنیدن گفتار چنین موجودات عجیب و غریبی نه در شان من است و نه با ترتبیت و اصالت خانوادگی و عشایری من همخوانی دارد. شام را خوردیم و تشکر هم کردیم اما چایی بعد از شام را نخواستم و محفل گرمشان! بیرون رفتم . من این چند روزه با سه تاندون پارهء شدهء بازوی راستم تایپ می کنم (که اگر پزشک و فیزیوتراپم بفهمند بنده را از مطب بیرون می اندازند!) و در این بحث هم عمدا” شرکت کردم تا – به سهم خودم – نشان داده باشم که اعتبار و اهمیت وبلاگ دلنوشته های درویش اگر بیشتر از بلاگ مهار بیابانزایی اش نباشد کمتر هم نیست. بیشتر از این هم واقعا” قادر به ادامهء افتخار حضور در کامنت دانی این را ندارم – به علت درد دستم – و توانایی جدی گرفتن و پاسخگویی کامنتهای روشنک خانم هم ندارم – به دلیل آنکه بیشتر از این نمی توانم خودم را در حد و سطحش نگه دارم. جایی مطلبی نوشتم بودم دربارهء شخصیت ” فلرتیشیا ” که اگر عمری باقی بود بازنویسی اش می کنم. همان خانم سانتی مانتالی که در کف دست گالیور جا می گرفت و حکایتها داشت .

    پاسخ:

    عمیقاً متاسفم و امیدوارم هر چه زودتر این درد جانکاه پایان گیرد. اما دوست دارم که بعد از شنیدن و خواندن بحثها همچنان باشی و پاسخهایت را همه بخوانیم.
    در ضمن! یک نکته کوچک را جسارتاً عرض می کنم: نام مادر و مادر خانم من “اقدس” و نام پدرم “جواد” بود (البته مادر خانم من در قید حیات هستند)… من این سه موجود را به اندازه پاک ترین فرشته های آسمونی دوست دارم و واقعاً متاسف و ناراحت هستم که چرا هر بار که می خواهیم جنس زن یا مرد را تحقیر کنیم باید از این دو نام مقدس بهره بریم؟ لطیف جان تو می دانی دلیلش چیست؟!

  73. من ار اول بحث خواننده خاموش بودم و چیزی نگفتم اما الان که دارم جمله انتظار معذرت خواهی خانم روشنک رو از شقایق که این طور آرام و صبور و هوشمندانه نوشته می خوانم فکم افتاده رو میز از حیرت!!
    و خنده ام گرفته از تعبیری که از نوشته آقای مهندس داشتین!اون آفرین اول نوشته که نشانه تایید جمله های خانم مهندس هست رو ندیدید یا خودتان را به ندیدن زدید؟!!!!!
    خندیدیم!

  74. معذرت می خوام دکتر جان
    من نمیتونم تحمل کنم که به ادمی هرچی دلشون خواسته گفتن که نمی دونن چقدر محترمه و کی هست و چقدر ارزشمنده و حالا هم تعبیر نوشته شما را اینطوزی کردند!
    کاش شاهنامه خوانی نیودید استاد و جواب می دادید…

    پاسخ:

    نه پارسا جان! به اروند قول داده بودم و یادت باشد وقتی پدر شدی، تحت هیچ شرایطی قولت را به فرزندت نشکنی. این همه پیمان شکنی ها در جامعه امروز برای این است که پدران حقیقی و معنوی جامعه ما – شوربختانه – مثل آب خوردن قول های شان را شکسته اند! نشکسته اند؟
    درود …

  75. مقاله جناب عبادی در جایگاه یک مرد، برای من قشنگ نبود؛
    چون من به مادرم ؛ دوستم و تمام خانم های اطرافم احترام می ذارم و بهترین رو براشون می خوام .ولی این نوع ری اکشن های مثال زدنی واقعا برازنده زن جوان ایرانی که نام تحصیل کرده و روشنفکر با خودش یدک می کشه , نیست!×!

    پاسخ:

    درود بر پارسای عزیز … ممنون که وارد این بحث شدی. اما با عرض شرمندگی باید بگویم به نظرم یادداشت جناب عبادی را دقیق نخوانده اید. زیرا دوست داشتن مادرتان، دوست دخترتان و احترام تان به همه خانم هایی که با آنها همکار هستید، تضادی با یادداشت لطیف ندارد! او دارد می گوید: زنان خودشان نمی خواهند که نه فقط جنس برتر نباشند که حتا جنس برابر هم نباشند و با تکیه بر زنانگی یا ترحم گلیم خود را در جامعه مردسالارانه از آب بیرون کشند. خب حالا برایمان بگو نظرت چیست؟ موافقی یا مخالفی؟
    در عین حال با بند دوم حرفهایت کاملا موافقم و برخی از پژواکها یا به قول تو “ری اکشنها” را سزاوارانه ندیدم.
    درود …

    1. به عمو محسن:
      مطمئنی که این فقط یک اشتباه تایپی بوده و بانو آرتیمسی چیزی در کار نبوده و نیست؟! البته خیالت راحت … این فقط بین من و تو اینا و اونا می مونه و بس و هرگز به فرزانه چیزی نمی گم! می گم؟

      1. چندین هفته از انتشار یادداشت جنجالی عبداللطیف عبادی با عنوان: «فمینیستهای ایران : تکیه بر زنانگی یا ضعیفگی؟» می‌گذرد. چند روز هم از آغاز این بحث در دل نوشته‌های درویش می‌گذرد؛ کمینه‌ی انتظارم این بود که دست‌کم با یک تحلیل و نقد محتوایی در باره‌ی مفاد آنچه که لطیف به رشته‌ی تحریر درآورده است، روبرو شوم. اما متأسفانه نه طرفداران پندارینه‌ی لطیف مثل مهتا و نه مخالفینش، مثل روشنک و نه بقیه که آخر نفهمیدم اغلب آنها مخالف نظر لطیف هستند یا موافقش! هیچکدام، تأکید می‌کنم که هیچکدام به تحلیل محتوای اندیشه‌ی نوشتار لطیف نپرداخته و دلایل رد یا قبول آن را به تفکیک بندهایش شرح ندادند.

        امّا واقعاً لطیف در این نوشتار چه می‌گوید؟

        لطیف دست‌کم 9 ادعا را مطرح می‌کند:
        1- در طول تاریخ ایران هیچ جنبشی و هیچ حرکتی که توسط زنان صورت گرفته باشد یا زنان در آن نقشی اصلی را ایفا کرده باشند و یا حداقل اینکه خواستار تامین ابتدایی ترین حقوق انسانی برابر برای زن و مرد بوده باشد، وجود نداشته است. (خُب جا دارد کسانی که با این نظر مخالف هستند، مثالی از نقض این ادعا را مطرح می‌کردند، حتا من ندیدم به نقش زنان در انقلاب 22 بهمن 57 یا نافرمانی‌های مدنی جنبش دوم خرداد و ماجراهای بعد از 22 خرداد 88 اشاره‌ای شود).

        2- در تاریخ معاصر ایران اگر وجود نام پروین اعتصامی را در میان شاعران‌مان استثنا کنیم ، به این نتیجه‌ … می رسیم که ما حتا یک زن بزرگ که در سطحی ملی تاثیر‌گذار بوده باشد، نداشته‌ایم .(مخالفان به جای همه‌ی آن جنجال‌ها و بد و بیراه‌ها، تنها کافی بود نام یک زن را بیاورند که واجد خصوصیات یادشده بوده باشد!)

        3- نام‌های بانوان فعال در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی پیش از انقلاب را که بررسی کنیم به سادگی در می‌یابیم که آنها یا از سوی قدرت فائقه‌ی جامعه‌ی خود (یعنی مردان) صرفاً نقش‌هایی تزئینی را بر عهده گرفته بودند (مانند فرح پهلوی و فرخ رو پارسا) و یا آنکه نتیجه‌ی کارشان جز مقداری گریه وزاری‌های ادبی و هنری چیز دیگری نبوده است (مانند فروغ فرخزاد)

        4- یک چنین حس رقت انگیزی که در وجود زنان ایرانی ریشه دوانده است، آنها را عملا” به گونه‌ای تاریخی و سنتی در مقابل مردانشان تبدیل به “ضعیفه” کرده است . ضعیفه‌هایی که هیچگاه قادر به دفاع از حقوق اولیهء خود نیز نبوده‌اند؛ چه رسد به اینکه بخواهند برای کل مملکت و جامعهء ایران کاری کنند.

        5- استیصال زن ایرانی در این است که از سوی عموم جامعه‌ی خود به عنوان یک انسان کامل به رسمیت شناخته نمی‌شود. جان یک زن ایرانی در باور تفکر و فرهنگ و دید یک ایرانی (که تبدیل به قانون هم شده است) ارزشی معادل بیضه‌ی یک نوزاد مذکر دارد. زن ایرانی در محیط اجتماعی و خانوادگی و حتی عاطفی خود ناتوان، هراسان، بی پناه و در یک کلام “ضعیفه ” هست. همین احساس ضعیفگی بوده است که زن ایرانی را تا این حد حقیر و زمین‌گیر نگه داشته است.

        6- غالب زنانی که اخیراً در کشورمان و یا در گروه‌های اجتماعی و سیاسی ایرانی در خارج از کشورمان نام فمینیست را بر خودشان نهاده‌اند، هنوز خودشان هم قادر به تعریف معنا و مفهوم کلمه‌ی فمینست نیستند.

        7- با داشتن یک چنین فمینیست‌هایی در کشورمان، هیچ امیدی به خروج زنان‌مان از مرداب احساس “ضعیفگی” شان نیست.

        8- در طول دو سه سال اخیر و در تمام مواردی که دستگاه‌های قضایی و امنیتی حکومت با زنانی که خود را از خواص و فعال حقوق زنان و فمینیست می‌دانند برخورد کرده‌اند – بدون استثناء – واکنش‌هایی که از سوی زنان دستگیر شده یا به زندان افتاده و نیز محافل دوستان و همفکرانشان نشان داده شده است، عمیقاً با تکیه بر “قابل ترحم بودن” زن دستگیر شده و در جهت جلب ترحم مخاطب خود بوده‌اند.

        9- فمینیست‌های ایرانی، همچنان در پشت فرهنگ مردسالارانه و ناموس پرستانه‌ی ایرانی پناه گرفته‌اند و به جای باور داشتن و تاکید بر توانایی‌های زنانه‌شان و برابر دانستن خود با مردان شان‌، عملا” وقت مواجه شدن با سختی‌ها و مشکلات که می‌رسد‌، ناگهان تبدیل به همان زنان سنتی و مظلوم و بدبخت و قابل ترحمی می‌شوند که هزاران سال است در جامعه‌ی خود خنثی و زمین‌گیرند و … عملا” بر ضعیفگی خود تکیه می‌کنند.

        ————–

        یکبار دیگر از منتقدین و موافقین محترم، درخواست می‌گردد به جای نقد شخصیت عبداللطیف عبادی (که البته اعتراف می‌کنم در جای خود می‌تواند سوژه بسیار جالب و جذابی هم برای نقد باشد!) و یا پریدن به یکدیگر و شیشکی بستن محترمانه یا نامحترمانه به همدیگه، لطفاً موارد نقض ادعای لطیف را با مستندات تاریخی یا مبانی علمی و تجربی یادآوری کنید تا لطیف هم بتواند بدون حاشیه‌روی و پیش کشیدن نام اقدس خانوم و اشرف‌الحکما و … به پاسخگویی دقیق و موجز پرداخته و بیش از این از دست مجروحش کار نکشد.
        به هر حال، از تمام دوستان و خوانندگان عزیز دل‌نوشته‌های درویش که در این بحث چراغ خاموش حرکت نکرده و حضور خود را عیان کردند، قدردانی می‌کنم و بابت دل‌خوری‌های پیش‌آمده، شخصاً مسئولیتش را برعهده گرفته و از همگی عذرخواهی می‌کنم. من هم می‌توانستم، انتشار نظرات را مثل اغلب وبلاگها منوط به تأیید مدیر کنم؛ اما بسیار دوست دارم که دل‌نوشته‌ها را خانه‌ی خودتان بدانید و بدون کلید بتوانید وارد شده، دمی بیاسایید و یا دیدگاه‌هایتان را به اشتراک نهاده تا همه از آن سود ببرند.
        منتظر تحلیل‌های نقادانه موافقان و مخالفان نظر لطیف می‌مانم و فعلاً مطلب جدیدی در دل‌نوشته‌ها منتشر نمی‌کنم. هر چند امشب استاد صادقی در فرهنگستان ابن سینا اشکم را درآورد و حالا کلی حرف دارم که در باره‌ی او و فردوسی عزیز بزنم …
        درود …

    1. نرو مادر! اتفاقاً باهات کار دارم … اگر واقعاً بروی، معلوم می شه که مادر هستی! نیستی؟
      لطفاً برایمان در باره 9 ادعای عبداللطیف عبادی سخن بگو و نظرت را صراحتاً بیان کن.

  76. محمدجان یاد سال های دهه 60 زمان دانشجویی افتادم و یادم آمد قبل از اینکه سبز سبز بشی صورتی بودی؛ نگو نبودی … این لطیف خان هم ظاهرا” قبلا” اینکاره بوده؛ نه؟

    پاسخ:

    از شما چه پنهان هنوز هم هستم! نیستم؟ تازه گاه سرخ سرخ می شوم! درست مثل تو در آن روزها و این روزها … نگو که نمی شدی یا نمی شوی!!
    اصلاً به نظرم آدم نباید با یک رنگ زندگی را بگذراند و نعمتهای رنگی پروردگار را انکار کرده و یا بی بهره از کنارشان بگذرد. من خیلی دوست دارم که صبحها با رنگ زرد به آفتاب سلام کنم، با رنگ سبز کار را شروع کنم … با آبی در چالشها و بحثها مشارکت کنم … بعدازظهرهایی پرتقالی را تجربه کنم و با صورتی به استقبال شب روم و این وسط مسطها هر جا که مجالی فراهم شد یا نشد لحظاتی ناب و قرمزرنگ بیافرینم! زندگی همین است رفیق 22 ساله من! نه؟

  77. هومان عزیز

    خبر های آنسوی سرزمین مان را با آن سرعت و دقت میفرستید،
    اما،
    در مورد ” درویش عزیز” تاخیر تان بسیار است ،
    طبیعی است با این تاخیر ها رنگ ها زیر آفتاب گرم کویریمان عوض میشوند.
    بقیه ” درویش عزیز ” را زود تر بگوئید !!!

    پاسخ:

    موافقم محسن جان! ما منتظر بقیه اش هستیم! نیستیم؟

  78. به احترام محمد درویش و موافقین عزیزم (مخالفینم بروند بوق بزنند!) لازم است در هر حالی که باشم نکته ای را عرض کنم. می گویند هر وقت کسی بمیرد شب اول موتش دو فرشته! به سراغش می آیند و سئوالهایی را مطرح می کنند. اما وقتی یک “عرب” بمیرد بجای دو تا ، دوازده فرشته می آیند. چرا؟ چون دو فرشتهء اصلی سئوالها را مطرح می کنند و ده فرشتهء دیگر آن سئوالها را برای عرب محترم توضیح می دهند تا بفهمد که اصلا” قضیه چی بوده! (البته ما این روایت را منسوب به یک “ترک” شنیده بودیم ولی چون خواستیم دعوا نشود از خودمان مایه گذاشتیم و گفتیم عرب) . حالا حکایت نوشتهء ما و کارن کردن گیرنده های برخی از دوستان جوری شد که محمد درویش مجبور شد آخرش در نقش آن ده فرشتهء کمکی ظاهر شود و مخالفین بنده را توجیه بفرماید که ” بابا حرف فلانی این هست، حالا اگر جوابی دارین بفرمایین” .
    در زمینهء اقدس و جواد هم باید عرض کنم که در میان همهء ملل دنیا اسامی زیادی هستند که بطور موقت (و معمولا” برای بیست تا سی سال) بنا به دلایل مختلفی نماد تیپهای شخصیتی خاصی میشوند. مثلا” در میان اسامی فارسی “کامبیز” ، در نامهای ترکی “غضنفر” و در اسامی عربی “جاسم” و در میان نامهای دینی “جواد” نماد تیپی هستند که در کشورمان نه به عنوان تحقیر بلکه بیشتر به عنوان شوخی از آنها استفاده میشود . اقدس خانم نامی بود که در سریالهای تلوزویونی قبل از انقلاب روی کاراکترها و شخصیتهای بامزه ای که در دعواهای خانوادگی نخود هر آشی میشدند و در هر زمینه ای – ولو آنکه در آن سررشته ای نداشتند – نظر می دادند. جواد هم به دلیل تیپ شخصیتی طرفداران ترانه های کوچه و بازاری و بخصوص هواداران استاد عزیز جواد یساری (این استاد عزیز را از ته دل عرض می گویم) معروف شد و البته کم کم تبدیل شد به جوات! . زهرا خانم هم برگرفته از تیپ شخصیتی زهرا رختشوره در فیلم ” صمد آرتیست میشود” است که زنی روستایی ، بیسواد و دعوایی بود که یکشبه تبدیل به زنی مدرن و پیشرفته و فمینیست و هنرمند شده بود و کارهای عجیب و غریبش حکایتی داشت. ضمنا” این شوخی کردن با اسامی مختص به ما ایرانیان نیست . یکی از این قبیل اسامی در میان انگلیسی زبانها “جان – John ” یا همان “یوحنا”است که هم اسمی مذهبی و انجیلی و مقدس محسوب میشود و هم اینکه و هم اینکه تا سی چهل سال پیش یکی از نامهای بسیار محبوب در میان انگلیسی زبانها بوده . جان را اصطلاحا” جانی صدا می کنند (مثل مهتی بجای مهدی) . الان “جانی” شخصیت ثابت جوکهای انگلیسی هست و معرف آدمهای بامزه ولی ساده و جواتی! محسوب میشود . همین جانی در آمریکا به شوخی بجای “کاندوم! ” هم بکار می رود . عربها “عبود” را دارند (با فتحهء عین و تشدید ب ” که معادل جانی انگلیسی زبانها هست، در عین حالی که مخفف اسم پدر پیغمبر (حضرت عبدالله) هم هست . دایی مرحوم خود من اسمش جاسم بود ولی با شنیدن جوکهایی که آبادانی ها از جاسم می گویند کلی میخندم . زمانی که من در بازار تهران کار می کردم به یک تیپ کسبهء خاص می گفتند “صمد آقا” . ما در شیراز یک دختر همسایهء خیلی نازنینی داشتیم که روزگاری قرار بود عاشقش بشوم (البته الان یک شوهر غول آسا دارد) ایشان یک دایی بزرگوار داشتند . گاهی که بنا به عادت میخواستم تیپ شخصیتی بعضی ها را با عنوان صمدآقا معرفی کنم، کار دست خودم می دادم . انشاء الله که محمد درویش در مقابل عیالشان از کسی به عنوان اقدس خانم اسم نبرند. ( البته خوشبختانه راه فرار توجیه شان باز است و می توانند بفرمایند که ” کی با مامان تو بود؟ حضرت والدهء خودم را عرض می کردم! ” .

    1. درود بر لطیف عزیز … مثل همیشه توضیحات مفصلت حکایت از دانش گسترده و عمیقت داشت و من از خواندن آنها لذت بردم. اما واقعاً همچنان در حیرتم که چرا باید انسانی با این درجه از آگاهی و شعور، به مخالفینش بگوید بروند بوق بزنند؟
      دوست من! مگر این همان کاری نبود که شاه در اجلاس حزب رستاخیز کرد و یا احمدی نژاد در بیرجند کرد و مخالفینش را بزغاله نامید؟
      ما که منتقد هستیم؛ ما که مدنی هستیم و ما که این همه چیزها را می دانیم؛ چرا باید از چنین زبانی (ولو به طنز) برای بیرون راندن حریف بهره بریم؟ آیا فکر نمی کنی آنها که عبداللطیف را نمی شناسند و از دریادلی ها و اشکهای شبانه اش آگاه نیستند و نمی دانند که این بشر تا چه اندازه به ایران عشق می ورزد، ممکن است فقط از روی همین جمله دست به پیشداوری زده و دیگر هرگز تو را و یادداشتهای عالمانه ات را جدی نگیرند؟ (لطفاً نگو که برایم مهم نیست، که اگر مهم نبود با وجود چنین دردی در دستانت، چنین حضور مؤثری در وبلاگستان و فیس بوک را نمی آفریدی)
      اصلاً دشمن درست کردن که هنری ندارد! دارد؟ اگر توانستی روشنک هوشمند را با خود همراه کنی، باید به تو دست مریزاد گفت. کاری که ایمان دارم، آنقدر هوشمندی داری که اگر بخواهی، می کنی! نمی کنی؟
      باز هم ممنون. سفارشت را در مورد مادر خانوم جان حتماً آویزه گوش قرار می دهم!

  79. ظاهرا” به زغم آنکه محمد عزیز نوشته ی لطیف دوست داشتنی را هجی کرد و هلو … ولی برخی دوستان باز هم نخواستند دقیق تر بخوانند … به نظر من لطیف نه تنها به زنان حمله نکرده بلکه به نیکی از جایگاه سزاوار آن ها هم دفاع کرده است هر چند نسبت به برخی از محورهای نه گانه آن نوشته که محمد هم آن ها را بر شمرده است نقد دارم و موافق آن ها نیستم که در خصوص دو بند اول به یک نمونه از زنان تاثیرگذار سرزمینم بختیاری اشاره می کنم:
    سردار مریم بختیاری زنی با آرمان های بزرگ برای ایران؛ سال 1253 خورشیدی، دختری ایرانی در یک خانواده اصیل بختیاری دیده به گیتی گشود. دختری که در دوران جوانی از تاثیرگذارترین زنان روزگار خویش و پرچمدار آزادی و سرفرازی ایران و ایرانیان شد. دختری که او را « بی بی مریم » نامیدند، در سخت ترین شرایط و در حالی که در حدود 9 سالگی پدرش به دستور ناصرالدین شاه و با اشاره ظل السلطان حاکم مستبد اصفهان کشته شده بود، بزرگ شد و به بالندگی رسید. تاثیرات و آموزش هایی که بی بی مریم از پدرش حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و برادرش علیقلی خان سردار اسعد بختیاری پذیرفت، راه او را به سوی آینده باز کرد و چنان شد که او با کوشش خستگی ناپذیر و پایداری کم مانندش به عنوان یکی از مبارزترین سرداران آزادی خواه ایرانی در شمار آید …
    البته می توانید گوشه ای از منش و کنش این سردار را در تارنمای شاهین سپنتای عزیز بخوانید https://drshahinsepanta.blogsky.com/1388/05/14/post-259/

    1. زنده باشی هومان جان … باز هم گلی به جمال بختیاری های عزیز … دیگه نبود؟ دیگه هیچ خانمی نیست که همچون سردار مریم بختیاری بتواند یادداشت لطیف و ادعاهای 9 گانه اش را به چالش کشد؟
      راستی چرا اینجا هم آقایون بودند که از حق خانمها دفاع کردند؟! چرا خانمها نمی آیند و با یادآوری فرزانگانی از هم جنسان خود، لطیف و ناصر را به چالش نمی کشند؟!

  80. به درویش عزیز
    یک مقدار تعجب کردم. من وقتی می نویسم “موافقین عزیزم”، و توی پرانتز می نویسم “مخالفینم بروند بوق بزنند” و یک علامت تعجب هم جلویش می گذارم، معنی اش این است که دارم با مخالفینم “شوخی” می کنم . متاسفانه – برخلاف ملل غربی – مردمان خاورمیانه با طنز و طنز نویسی و اصولا” شوخی و خنده چندان مانوس نیستند و اصلا” به همین دلیل است که اصلاحاتی مانند “شوخی کردم” یا “دارم شوخی می کنم” یا بابا چرا ناراحت شدی؟ شوخی می کردم ” و امثال اینها در فرهنگ گفتاری شان وجود دارد . (هم ایرانی ها ، هم ترکیه ای ها و هم عربها) . اصولا” مردم خاورمیانه فرق بین “طنز ” و “تمسخر” و تحقیر ” و “توهین” را به سختی از هم تشخیص می دهند . مقامات سیاسی و قضایی شان هم به پیروی از همین روحیات هست که یک کاریکاتوریست یا طنز نویس را می گیرند و به زندان می اندازند. مرحوم عزیز نسین می گفت وقتی صبح طنزم در روزنامهء حریت چاپ میشود زنم شام درست نمی کند چون می داند شب را مهمانم زندان استانبول هستم! . وقتی شما وارد یک اتاق کار یا اداره یا باشگاه یا هتل یا کافه تریای دانشگاه و یا هر مکان جمعی دیگر در اروپا و آمریکا شوید ، اولین صدایی را که می شنوید صدای خنده و شوخی هست. اما در فرهنگ ما خنده و شوخی چیزی معادل جلف بازی و خنک بازی و لودگی و دلقک بازی محسوب میشود و ارزش آدم را در جمع کم می کند. در چنین محیطی هر قدر که عبوث تر و ترشرو تر و ماتم زده تر باشید بیشتر متشخص و افتاده و پخته تصور می شوید . فراموش نکنید که شیخ بهائی می گوید
    گریه بر هر درد بی درمان دواست – چشم گریان چشمهء فیض خداست
    خدابیامرز کیومرع صابری آمد و روی جلد مجلهء گل آقایش نوشت : خند بر هر درد بی درمان دواست . ولی عاقبت چه شد؟ ملت ماتم زدهء ایران بجای گل آقا رفتند سی دی های نوحه خوانی “هلالی” را خریدند تا با صجه زدنهایش حال کنند و عاقبت تیراژ گل اقا در مملکت 74 میلیونی ایران به 11 هزار نسخه رسید و ورشکست شد و درش هم گل گرفته شد . تمام شاعران و نویسندگان بزرگ کشور ما هم ذوق طنز نویسی داشتند و هم عاشق این کار بودند و عجیب اینکه هر وقت تنها میشدند طنز می نوشتند و می سرودند. اما جرات دنبال کردن طنز نویسی را نداشتند چرا که مردم ایران مثلا” یک شاملوی خشن و عبوث و مرصیه سرا و گریان و ماتم زده را می خواستند نه شاملویی که ماجرای “خفیه نویس اعلیحضرت” را بنویسد و یا نه آل احمدی که در “مدیر مدرسه ” به گروهبانی بپردازد که بعدها در فیلمهای پرویز صیاد تبدیل به “سرکار استوار” شد و یا نه شجریانی که “حالا کم کم می بینم کار داره بالا میگیره” را بخواند. نتیجه این می شود که همه ترجیح می دهند تا از ظنز و ظنز ویسی فاصله بگیرند و خود من هم هر بار که می خواهم جمله ای را به طنز بنویسم ده بار مرورش می کنم تا یک وقت مخاطب ایرانی ام آن را با مطلبی جدی معادل نگیرد ، یا تحقیر تلقی اش نکند ، یا به شخصیتش برنخورد ، یا لودگی و دلقک بازی و “مزه پرانی ” یا متلک احساسش نکند . آخرش هم باز گاهی همین میشود که می بینید و بابت نوشتن یک شوخی چهار کلمه ای (مخالفینم بروند بوق بزنند!) مجبور میشوم یک مقاله در زمینهء داستان تلخ طنز در میان ملل خاورمیانه بنویسم.
    روشنک هوشمند را نمی شناسم . من اصلا” دارم آلزایمر می گیرم و آنهایی که قبلا” می شناختم را هم دیگر نمی شناسم . اسامی را خیلی زود فراموش می کنم و بجز خاطرات کودکی ام در سالهای پیش از انقلاب ، چیز زیادی بیادم نمانده اند. منظورم این است که اگر خطاب به کسی چیزی می نویسم یا از نوشتهء کسی دلخور می شوم در حد همان چند دقیقه است و بعد از یادم می روند . در نتیجه از کسی ناراحت نیسم و امیدوارم کسی هم از من ناراحت نباشد . البته اگر روشنک پیشم بود با بیل توجیهش می کردم!
    در تکمیل نوشتهء هومان هم عرض کنم که در فرهنگ ایلات جنوب (چه لرهای بختیاری و چه ترکهای قشقایی) نفر دوم در ایل نه پسر خان بلکه همسر خان بود که لقب “بی بی” داشت . بی بی های هر ایل نقشی معادل ” همسر شیخ” در میان عربها را داشتند و در واقع مرجع تظلم خواهی و پشت و پناه زنان ایل بودند . بی بی ها زنانی قوی ، قدرتمند و بسیار شجاع و تیرانداز و مبارز بودند . اما متاسفانه نسلشان منقرض شد . خوشبختانه همسران شیوخ عرب همچنان وجود دارند و در هر طایفه ای و قبیله ای از عربها (و حتی همسران شیوخ کشورهای عربی) هنوز هم در خانه هایشان بروی زنان ستمدیده و بی پناه باز است و از نقش و نفوذشان بر شیوخ چیزی کم نشده است . برای مثال در چند سال گذشته زنان کشور امارات متحدهء عربی کمپینی را برای دفاع از حقوقشان تشکیل دادند و نه از طریق پارلمان یا دولت آن کشور ، بلکه از طریق مراجعات مکرر به همسر شیخ زاید بن سلطان تمام قوانینی که به ضرر زنان آن کشور بود را یکی یکی تغییر دادند . راستش خودم هم نمی دانم چرا در کامنت نویسی هایم بجای تمرکز روی یک موضوع، سر از سایر موضوعات در می آورم؟ شاید به علت همان آلزایمر مبارک باشد .

    1. درود بر لطیف عزیز … خودت بهتر از من می دانی که مقاله ات به اندازه کافی سؤ تفاهم ایجاد کرده (و شاید بیشتر از اندازه کافی)! و خودت باز بهتر می دانی که به خاطر مقاله ات چه در فیس بوکت و چه در اینجا، نزدیک بوده کل کافه به هم بریزد! نزدیک نبوده؟ بنابراین در چنین فضای توهم آلود و شک برانگیز و خشونت محور و کینه افزایی، آیا جا دارد از بوق برای تحریک بیشتر مخالفینت استفاده کنی برادر من؟ اگر دقت کرده باشی من هم از طنز – البته در حد بضاعت ناچیز خود – کوشیده ام چه در اینجا و چه در مهار بیابان زایی – بهره برم تا فضا تلطیف تر شود. اما حال که خودت هم اعتراف داری اینجا جهان سوم است و همه، “شوخی ها” را جدی می گیرند؛ چه رسد به غیر شوخی ها را، باید به خصوص در مواجهه با منتقدین غیر مذکرت بیشتر جانب احتیاط را رعایت کنی تا آنها هم بتوانند از لاک خود بیرون آمده و مانند هومان مثال هایی از نقض ادعاهایت را ارایه دهند و یا بر آن مهر تایید بکوبند، بدون آن که از سوی همجنسان شان تهدید به مرگ! شوند.

  81. در شیراز دوستی داشتیم بنام علی شرقی . جامعه شناس بزرگی بود . مترجم ، شاعر ، فیلمساز و منتقد سینمایی هم بود . کلاس فلسفه داشت . قرآن هم تفسیر می کرد و عاشق دکتر علی شریعتی بود . در دانشگاه اقتصاد تدریس می کرد و در علوم مهندسی و پزشکی هم مطالعه و تجربه داشت. اذیتش کردند . سالها زندان کشید . زنده بیرون آمد و در کتابفروشی رسالت شیراز می نشست . خیابان را تماشا می کرد و حرفی نمی زد . بعد رفت در یک دهی در حوالی مرودشت ، جنب تخت جمشید . همانجا نشست و مشغول زراعت در باغ خیار و گوجه فرنگی شد. هنوز هم آنجاست ، بی هیچ ارتباطی با دنیای خارج از باغش . من هم بارها گفته ام و نوشته ام که از بچگی آرزو داشتم کشاورز و چوپان بشوم . دنیا را گشته ام و قریب به چهل سال عمر کرده ام و هنوز هم آرزو دارم بروم در یک باغی و گوجه فرنگی بکارم و خوش باشم با چند بز و گوسفند . واقعا” دیگر روحیهء گفتگو و مباحثه و حتی مناظره را هم ندارم. این حضور گاه و بیگاه در عالم مجازی اینترنت از سر اجبارم هست . اگر این اجبار اخلاقی را برای نوشتن و بیان برخی حقایق نداشتم ، می رفتم خوزستان و در یک دهی گوجه فرنگی می کاشتم. نمی دانید چه لذتی دارد وقتی که در هوایی بهاری صبح از خواب بیدار شوی ببینی که گوجه های سبز دارند نارنجی میشوند ، یا بشنوی که از زنبیل مرغی که روی تخم خوابانده ای و بیست روز منتظر نشسته ای صدای جیک جیک می آید. و چه لذتی دارد وقتی متوجه بشوی بزغاله ات معنی “بیا” گفتنت را می فهمد. انگار دنیا را به تو داده اند . من به اجبار نویسنده و شاعر باقی مانده ام.

  82. لطیف جان از توضیحات تکمیلی تون استفاده کردم. در ضمن امیدواریم ما به آرزوی مان که بودن لطیف و استفاده بردن از دانش او در همه زمینه هاست برسیم نه آرزوی کنج خلوت گزیدن شما استاد عزیز …

  83. به اشکار عزیز
    درویش دوست داشتنی را امیدوار کن چراکه اطمینان دارم شما مصادیق زیادی را سراغ دارید و نظراتتان بر غنای این نوشته ها خواهد افزود … راستی این روزها کم پیدایی پسر … !

  84. به هومان خان
    در مراسمی که در تنکابن برکذار می گردد در اسفند ماه سعی کنید شما هم با درویش خان بیایید آب و هوایی عوض کنید.

    پاسخ:

    اتفاقاً من هم بهش گفتم که بیاد! ماهی سفید و میرزا قاسمی یادت نره ها!

  85. اصلاح می گردد هومان خان بختیاری
    …درویش خانا درباره مواضع آقا لطیف باید بگویم که زنی که در خانه است با زنی که بیرون از خانه است فرق زیاد دارد من شما هومان خان جهانگیرخان آقای سررشته داری و م..م دلی خان همه زنی را می خواهیم که خانه را تمیز کند لباش و جوراب بشورد مثلا شما هومان خان اگر روزی از سرکار می آیید ببینید چای دیشلمه شما با حبه های قند درشت آماده نیست عصبانی نمی شوید؟
    معلوم است که عصبانی می شوید یا شما درویش خان اگر صبح ببینید جورابتان سوراخ است خانه را روی سرتان نمی گذارید؟معلوم است باید اینکار را بکنید
    بنظرم ما ها باید دو زن داشته باشیم یکی مانند لیلا فروهر برای بیرون از خانه و یکی مانند شادروان هاییده که برای خانه داری باشدآخ من به قربان هاییده بروم نمونه کامل زن ایرانی بود
    در ضمن چون من زیاد از اصطلاح فمنیست اطلاعی ندارم سعی می کنم درباره همان رفقای قدیمی یعنی گراز و خرس فکر کنم اینطوری راحت ترم

    پاسخ:

    خُب ممنون که خیالمان را راحت کردی … لطفاً سلام ما را هم به رفقای قدیمی ات برسان!

  86. آقای عبادی هم شاید خوب باشد که در بلاد دولت فخیمه یک زنی بگیرند که برایشان شام و نهاری آماده کند لباسی بشورد تابی به سبیلشان بدهد زنی که زیاد فعال باشد و سرش به تنش بیارزد زیاد باب میل مرد ها نیست
    حالا یک زن کاتولیک ایرلندی باشد یا هندی و کره ای بسته به زایقه ایشان است ولی من خودم مدل کلاسیک ایرانی دوست دارم: چاق و سفید و گنده اگر ته لهجه گیلکی هم داشته باشد چه بهتر

    پاسخ:

    اینجور که تو از همسر آینده ات نشانی می دهی، به نظر می رسد دنبال یک “ضعیفه” باشی! نه؟

  87. آن بانوانی هم که خود را فمن می دانند باید بگویم در این روزگار پیدا کردن شوهر مانند یافتن یک قوچ اوریال 14 سال در منطقه آزاد است! شوهر کجا پیدا می شود اگر پیدا شد باید حکم تاج روی سر داشته باشد.همین درویش خان اگر به دانشکده کشاورزی رودهن بروند تکه بزرگه گوششان است از بس طرفدار دارند

  88. دنبال یک “ضعیفه” باشی! نه؟
    ..من؟ راستشو بخواهید من بیشتر به دنبال کسی هستم که مرا تروخشک کند و حکم لله و مربی مرا داشته باشد بیشتر مردها اینطوری هستند
    ولی چه کسی از زنی که آشپزی کند بدش می آید؟
    مردهای ایرانی ته دلشان از بانوان قجری خوششان می آید

  89. اتفاقاً من هم بهش گفتم که بیاد!
    ..میگما!!!! چطوره خان سروی رو هم دعوت کنید بیاد ماشینش رو پر از رب انار و رب نارنج گمج های باقلاقاتوق و ماهی شور و دودی و کرچه باقلا بکنه و بیاد
    رشت رستوران های خوبی داره اگر جایی برای اطراق داشته باشید بریم رشت چند تا رستوران خوب سراغ دارم

  90. فکر می کنم اگر آقای لطیف یک زن رشتی بگیرند روحیه ایشان تلطیف پیدا کند
    در این دوره بی شوهری می شود یک زن گیلانی برای ایشان فرستاد

  91. خدای من! هنوز اون میگو هارو دارید؟
    من آب انار دوست دارم آقای سر رشته داری هم اگر گوشت شکار مرحمت کنند چه بهتر

  92. وقت کافه بهم نریزه؛ آن وقت یه مدت هی باید باقالی بار کنی …
    با با جان خالو جان دایی جان من که از همان اول روشن بود با رفقای قدیمی راحت ترم درویش خان مقصر نیستند
    در ضمن پیش از بارکردن باقلا باید به فکر وانت بود چون الان درازگوش های عزیز را کشته و گوشتشان را می فروشند

  93. با سلام
    فمینیستهای ایران : تکیه بر زنانگی یا ضعیفگی؟
    ============================

    در تمام این مقاله مفهوم ضعیفگی روشن می شود ولی مفهوم زنانگی و فمنیسم روشن نمی شود!

    هر چیزی با شرایط زمانی و مکانی در نظر گرفته می شود مثلا سیر کردن شکم یک چیز عمومی در سراسر جهان است

    «فمینیسم در جهان غرب پدیده ای است با ریشه ای عمیق و تاریخی که بنا به اقتضای شرایط زمانی ، مکانی ، اجتماعی ، سیاسی و نیازهای واقعی مردم آن دیار به وجود آمده و به تدریج شکل گرفته و در هر بخشی از جغرافیای آن نیز حالتی بومی و منحصر به خود گرفته است»

    از این جمله ها این گونه برداشت می شود که در هر جا از غرب ، امریکا ، فرانسه،بوسنی، لهستان ، روسیه و ارمنستان ،گرجستان،… فمنیسم تعریف جدا گانه خودش را دارد

    پس از آن می نویسید:

    «اما همین واژه در کشور ما پدیده ای کاملا” وارداتی ، جدید و از آن مهمتر” تعریف نشده ” است . بطور کلی برداشتی که از فمینیسم میشود این است که آنرا تفکر و جریانی اجتماعی و سیاسی برای دفاع از حقوق زنان می دانند .»

    با توجه به دو بند بالا، همان گونه که در غرب،فمنیسم «در هر بخشی از جغرافیای آن حالتی بومی و منحصر به خود گرفته است» در ایران هم مردان و زنانی مفهوم بومی و منحصر به فرد مورد نظر خود را به آن داده اند

    .» اما همین واژه در کشور ما پدیده ای کاملا” وارداتی ، جدید و از آن مهمتر” تعریف نشده ” است»

    به نظر نمی آید نویسنده با واژه های « وارداتی و جدید» مشکل داشته باشدپس احتمال میدهم ایشان این واژه ها از متن بردارند چون خودشان برای نشر نظرشان از اینترنت وارداتی استفاده می نمایند و یا ….

    »فمینیسم در جهان غرب پدیده ای است با ریشه ای عمیق و تاریخی که بنا به اقتضای شرایط زمانی ، مکانی ، اجتماعی ، سیاسی و نیازهای واقعی مردم آن دیار به وجود آمده و به تدریج شکل گرفته و در هر بخشی از جغرافیای آن نیز حالتی بومی و منحصر به خود گرفته است . اما همین واژه در کشور ما پدیده ای کاملا” وارداتی ، جدید و از آن مهمتر” تعریف نشده ” است . بطور کلی برداشتی که از فمینیسم میشود این است که آنرا تفکر و جریانی اجتماعی و سیاسی برای دفاع از حقوق زنان می دانند . اما اینکه این حقوق به دست نیامده یا از دست رفتهء زنان چه هستند و به چه شیوه ای باید به دست بیایند، مبحثی است که از جامعه ای به جامعه ای دیگر و از ذهنی به ذهن دیگر متفاوت است . این ناهمگونی در خواسته های سیال و شیوه های تلاش برای رسیدن به آنها شامل فعالیتهای فمینیستی نوپا در ایران نیز میشود»

    تا این جا دو بند اول نوشتار که هر بند شامل چند خط می شد بررسی گردید پس از این تا پایان نوشتار، نویسنده با شروعی مبنی بر آن که می خواهد حقوق به دست نیافته زنان را توضیح دهد و یا شیوه ی به دست آوردن آنها و موارد ناهمگونی در خواسته های فمینستها چه از دید خودش ویا فمینیستها توضیح دهد. البته پس از آن که در پنج خط اول این موضوع را روشن می کند اما می بینیم تا پایان نوشتار به مطالب دیگری می پردازد مانند ضعیفگی تاریخی زنان ایران ،نبودن زن برجسته و غیرو.

    با خواندن این بند:

    «. بطور کلی برداشتی که از فمینیسم میشود این است که آنرا تفکر و جریانی اجتماعی و سیاسی برای دفاع از حقوق زنان می دانند . اما اینکه این حقوق به دست نیامده یا از دست رفتهء زنان چه هستند و به چه شیوه ای باید به دست بیایند، مبحثی است که از جامعه ای به جامعه ای دیگر و از ذهنی به ذهن دیگر متفاوت است . این ناهمگونی در خواسته های سیال و شیوه های تلاش برای رسیدن به آنها شامل فعالیتهای فمینیستی نوپا در ایران نیز میشود»

    ما منتظر تعریف حقوق زنان و فمینیسم می شویم ولی موضوع گم می شود، فروغ فرخزاد زاری کن و دیگر زنان تزئینی و خنثی و..و و. فعلن کاری به فروغ و دیگران نداریم پرسش این است در ابتدای بند قرار است ناهمگونی خواسته های فمینیست ها مطرح شود ، چه شد؟

  94. به فیروز
    1- “مفهوم” فمینیسم را در ابن مقاله به این شکل بیان کرده ام ” بطور کلی برداشتی که از فمینیسم میشود این است که آنرا تفکر و جریانی اجتماعی و سیاسی برای دفاع از حقوق زنان می دانند ” . اما اگر منظورتان شرح معنای فمینیسم و پرداختن به آن است، باید عرض کنم که بنده در آن مقاله نه قصد چنین کاری را داشتم و نه در مقدمهء آن به خواننده قول داده بودم که در ادامه به اصل موضوع فمینیسم می پردازم. مفهومش را بطور خلاصه گفتم و رد شدم. با ابنحال ممکن است در آیندهء نزدیک مجموعه مقالاتی را در باب خود موضوع فمینیسم و انواع و اشکال موجودش منتشر کنم .

    دو – تنها مکتبی که معتقد به بومی کردن و بومی شدن فمینیسم است مکتب فکری لبرالیسم است . فمینیسمی که الان – و بویژه از طرف محفل موسوم به کمپین یک میلیون امضا – در کشور ما تبلیغ میشود، فمینیسم مارکسیستی – کمونیستی است . کمونیستها اساسا” به بومی کردن فمینیسم اعتقادی ندارند. در نتیجه ما در حال حاضر چیزی بنام ” فمینیسم ایرانی ” مطلقا” نداریم .

    سه – گفته اید ” نویسنده با شروعی مبنی بر آن که می خواهد حقوق به دست نیافته زنان را توضیح دهد و یا شیوه ی به دست آوردن آنها و موارد ناهمگونی در خواسته های فمینستها چه از دید خودش ویا فمینیستها توضیح دهد. البته پس از آن که در پنج خط اول این موضوع را روشن می کند اما می بینیم تا پایان نوشتار به مطالب دیگری می پردازد ” . خیر! بنده هیچوقت نگفته ام که قرار است حقوق به دست نیامدهء زنها یا شیوه های به دست آوردن آنها را تضیح بدهم. اتفاق” همانگونه که خودتان هم از بنده نقل قول کرده اید ، من صرفا” گفته ام ” اما اینکه این حقوق به دست نیامده یا از دست رفتهء زنان چه هستند و به چه شیوه ای باید به دست بیایند، مبحثی است که از جامعه ای به جامعه ای دیگر و از ذهنی به ذهن دیگر متفاوت است ” . ملاحظه می کنید که بنده گفته ام پرداختن به این موضوعات خودش یک “مبحث ” است و نخواسته ام وارد آن بشوم . اصلا” مگر یک مقاله چقدر گنجایش و ظرفیت دارد که آدم بخواهد در آن تکلیف فمینیسم و انواع و اشکالش را به همراه راههای رسیدن به حقوق زنان ایران و انتقاد از فعالیتهای کنونی آنها را یکجا در آن مطرح کند؟

    چهار – متوجه منظورتان از پاراگراف آخرتان نشدم. ” ما منتظر تعریف حقوق زنان و فمینیسم می شویم ” نشدم. ما یعنی کی؟ منتظر می شوید تا چه کسی حقوق زنان و فمینیسم را برایتان تعریف کند؟ من که در مقاله ام چنین وعده ای را به کسی نداده ام . اما اگر مایل به شنیدن نظرات بیشترم در این زمینه ها هستید، منتظر راه افتادن وبسایتم باشید و گاهی هم به همین وبلاگ فمینسم لیبرال سر بزنید .

    پنج : به عنوان نقد نوشته ام گفته اید که فروغ فرخزاد را گریه و زاری کن و زنان مطرح شده در قبل از انقلاب را تزئینی خوانده ام. ولی بلافاصله اضافه کرده اید که “فعلن کاری به فروغ و دیگران نداریم ” و از قضیه گذشته اید . شما اگر کاری به فروغ و دیگرانی که به آنها اشاره کرده ام ندارید، پس چرا اشاره ام به آنها را به عنوان یکی از نقدهای وارده بر مقاله ام در اینجا نوشته اید؟ من این مقاله را از طریق ایمیل برای بالغ بر سیصد نفر از فعالین اجتماعی و اهل قلم فرستادم . کامنتهای وبلاگ فمینیسم لیبرال بسته اند در نتیجه همه نظراتشان را برایم ایمیل کردند. از بین آن همه نقدی که دربارهء اشاره ام به فروغ شده بود حتی یک نفر نتوانسته بود که کجای این حرف ایراد دارد؟ فروغ جز مقداری آه و ناله و گریه و زاری ادبی و هنری چیزی نداشته است . بزرگی فروغ در بین زنان علاقمند به وی به دلیل کوچکی آن علاقمندان است. خیلی طبیعی هست که یک مورچه یک قاشق اب را به شکل برکه ای عظیم ببیند . زن ایرانی چون ضعیف و ناتوان است از دیدن آه و ناله ها و گریه و زاری های فروغ فرخزاد و نفرتش از قدرت ظالم و فائقهء جامعهء ایران ( یعنی مردان) لذت می برد و چون با فروغ احساس ضعف و ضعیفگی و بدبختی و نکبت مشترک می کند، او را دوست دارد و چون دوستش دارد تصور می کند فروغ یک اندیشمند بزرگ است. فروغ انسان بسیار شریف و خوبی بود اما بیچاره اندیشه اش کجایش بود؟

    شش – بنده در ابتدای نوشته ام عرض کرده ام ” اینکه این حقوق به دست نیامده یا از دست رفتهء زنان چه هستند و به چه شیوه ای باید به دست بیایند، مبحثی است که از جامعه ای به جامعه ای دیگر و از ذهنی به ذهن دیگر متفاوت است ” و بعد هم اضافه کرده ام که ” این ناهمگونی در خواسته های سیال و شیوه های تلاش برای رسیدن به آنها شامل فعالیتهای فمینیستی نوپا در ایران نیز میشود” . همانگونه که ملاحظه می کنید من هیچوقت نگفته ام که قرار است در این مقاله به ناهمگونی فمینیست ها بپردازم . بهرحال اگر مایل به خواندن نظرات من در این زمینه هم هستید، پس لطف کنید و منتظر راه افتاده وبسایت متنوع بنده باشید و البته تا آن موقع گاهی به وبلاگ فمینیسم لبرال هم سری بزنید. همین روزها قرار است که مطلب بسیار افشاگرانه و – بقول درویش : جنجالی! – در آن منتشر کنم .

  95. آقای عبادی گرامی
    پیام گیر وبلاگ شما بسته است بنابراین اینجا برایتان می نویسم.
    همانند آنچه که شما در واپسن یادداشتتان از پرستاری مادری نوشته اید ،همسرم فیروز نیزمشغول نگهداری بسیار جانفرسا از مادر ش است که نوشتن از آن در این ستون نمی گنجد و هم اکنون به اجبار به سفری برای همین منظور رفته است .
    بد و نیک هر گونه باید کشید / ز هر تلخ و شوری بباید چشید

    به هر حال ایشان نوشتار شما را بسیار مثبت اندیشانه می بیند و انتظار بیشتری از آن داشت تا پرداختن به مسائلی که حساسیت بر انگیز باشد.
    اما سخن من با شما در مورد زنان:
    بنا به شرایط اقتصادی در درازای تاریخ زن در جایگاهی قرار گرفت که رفتارهای تاریخی خود را داشت. در تاریخ و فرهنگ ما و یا حتی دنیا تعداد زنان مشهور بسیار کمتر از مردان فعال در حوزه های اجتماعی و سیاسی بوده و هست.
    زن در ایران:
    ما در اساطیر آناهیتا، سیندخت ، رودابه، فرانک ، گرد آفرید و تهمینه و… را داریم.

    ما هم زنانی همانند قره العین داشته ایم که پیش از مشروطه خواهان می زیسته است با چند همسری مردان مخالف و به دنبال حقوق برابر با مردان بوده است.
    نیلوفر بیضایی هم در نوشتاری به زنان آزادیخواه از طاهره قره العین تا پروین اعتصامی پرداخته اند. می توانید اینجا بخوانید
    https://www.nbeyzaie.com/thema1/zanane_iran.htm

    زنان هم دوره ی ما هم کم نیستند شیرین عبادی، سیمن بهبهانی،مهر انگیز کار، فائزه هاشمی و…نقش زهرا رهنورد در جنبش اخیر بر هیچ کسی پوشیده نیست.
    .
    همه ساله پیروز بادی و شاد
    سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
    فردوسی

  96. مردان ِ فاحشه: نگرشی به زن‌ستیزی‌ی ِ ریشه‌دار در جامعه‌ی ِ ایران
    _______________
    دکتر مهرانگیر منوچهریان (۱۲۸۵- ۱۳۷۹) حقوق‌دان، موسیقی‌دان و نخستین بانوی سناتور در تاریخ سیاسی ی ایران، یکی از چهره های شاخص ِ عصر ِ خود در زمینه‌ی ِ دفاع از حقوق ِ مدنی‌ی ِ زنان میهن‌مان بود. از او کتاب‌های چندی در زمینه‌ه‌ی ِ اصلی‌ی ِ تخصّصی‌اش “دانش ِ حقوق”، بر جای مانده‌است.
    آنچه در پی می‌آید، نمونه‌ی ِ کوچکی‌ست از برداشت‌ها و دیدگاه‌های حق‌جویانه و انسان‌گرایانه‌ی ِ آن بانوی فرهیخته. یادش گرامی و راهش پررهرو باد!

    دکتر سیّدعلی شایگان استاد حقوق و از بنیادگذاران و رهبران جبهه ی ملّی ی ایران، در آزمون حقوق مدنی،
    از منوچهریان خواسته بود که “فاحشه خانه” را تعریف کند. وی در پاسخ به استاد، گفته بود: ” فاحشه خانه جایی است که در آن، مردان فاحشه، زنان را به فحشاء وامی دارند.”
    استاد گفته بود که “این بهترین تعریفی است که می توان از چنین جایی به دست داد؛ امّا فاحشه مؤنّث است و نمی توان ان را برای مرد به کار برد.” منوچهریان گفته بود: “استاد، در زبان فارسی، ساخت های مذکّر و مؤنّث یک سان است.”
    از: کتاب ِ سناتور

    در باره ی زندگی و کارنامه‌ی ِ مهرانگیز منوچهریان در این جا بخوانید. ↓
    https://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%3A%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88&search=%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&go=%D8%A8%D8%B1%D9%88

    برداشت از اینجا:
    https://www.iranshenakht.blogspot.com/

  97. دوست بسیار عزیز جناب درویش از آنجائیکه ورود به چنین بحث حساسی مستلزم خواندن کلیه نظرات دوستان آنهم با دقت کامل می بود و من هم دیر رسیده بودم و همچنین به آن “شبه جنازه” پنج میهمان عزیز شبانه روزی را اضافه کنید شاید که در قضاوت تان تجدید نظر کنید .نه؟
    به هر حال این موضوعی نیست که از آن بگذرم دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد. با اجازه تون خاله هستم الان هم دو خواهر زاده عزیز را راهی کردم. تا بعد.

  98. با اینکه دیگر قصد نداشتم در کامنت دونی این موضوع چیزی تایپ کنم چون دیدم از نوشته هایم برداشتهایی عجیب می شود که شاید با نوعی پیشداوری توأم است اما باز هم دلم نیامد .. دوستانی با تأخیری ( تأخیری به اندازه تأخیر آقای درویش = این یعنی بدجنسی من .. هه هه ) قابل توجیه به تکاپو افتادند و نسبت به مقاله آقای عبادی واکنش نشان دادند . تعدادی از کامنتها را خواندم و خوشحال شدم .

    اگر دوستانی از تند و تیز نویسی های من ناراحت شده اند و آرامششان برهم خورده پوزش می خواهم . فقط دلم می خواست همه یک تکانی به خودشان بدهند که خوشبختانه دادند .

    من هم آرامش را دوست دارم اما تا زمانی که بی عدالتی و پیشداوری و قضاوتهای ناراست و ناجنسی های مغرضانه در میان همجنسان و غیر همجنسانم وجود دارد نمی توانم رضایتم را اعلام کنم و نقشی معمولی و قانع کننده و عامه پسند از یک زن ارائه دهم حتی اگر به صفت ” اغتشاش طلب ” متهم شوم . من به این خاطر دوستان کمی دارم اما خوشحالم که بهترینها را دارم . در هر موردی خواص را به عوام ترجیح می دهم . به قول آقای درویش بدرود تا وقتی دیگر .. ; ) ..

  99. راستی !.. دلیل اینکه به جزء به جزء مقاله آقای عبادی نپرداختم این بود که آنقدر ایشان روی هوا و دلبخواهی نتیجه گیری کرده بودند که دلیلی ندیدم برای چنین ادعاهای عجیب و غیر واقعی دلیل تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و و و بیآورم !.. مثل این می ماند کسی ادعا کند همه ستاره ها مرد هستند !.. آنوقت من هم باید ثابت کنم که نخیر ! زن هستند . اما در هر صورت آنجا که به فروغ فرخزاد اشاره کرده اند واقعن دهان قفل کن و توأمان خنده دار و گریه دار بود !.. به این ادعا آخر چه جوابی میشد داد به نظر شما ؟.. یا آنجا که ادعا کرده اند هیچ زن مهمی در تاریخ و هنر و ادب و سیاست این کشور وجود ندارد .. باید یکی یکی همه را برای ایشن می شمردم ؟.. یا به کسی که خود تاریخ خوانده بگویم که آنی تاریخ را نوشته که قدرت داشته ؟.. اینطوری همه معلومات و ادعاهای تاریخی آقای عبادی زیر سوال نمی رود ؟..

    و اما در مورد اشاره کردن به خصوصیات اخلاقی ایشان !.. می خواستم کمی دردشان بیآید .. مگر ضعیفه و سانتی مانتال و تیتیش ( دو صفت آخری را به عنوان ناسزا به کار بردند .. حالا نمی خواهد تشریف بیآورند و سه کیلومتر در مورد معنی این کلمات برای من توضیح بنویسند مثل تعریف فمینیست .. به خدا من هم کمی تا قسمتی سواد دارم هرچند به پای سواد محفوظاتی ایشان نمی رسد !.. هه هه ) یا اشاره کردن به این موضوع که هر زنی که به ایشان روی خوشی نشان نداده به هر طریق چه به صورت کم محلی به مقاله های ایشان چه به صورت کامنتهای توهین آمیزی که اینجا فرستاده که اصلن معلوم نیست منظورش با که بوده مشکلش با ” شوهر پیدا کردن ” رفع می شود ، توهین به جنس زن نیست ؟..

    ببینید آقای درویش من با اصل و ریشه چنین تفکراتی مشکل دارم .. از شما و سایر دوستان دانشمند اینجا بعید است که منظور من را نگرفته باشید و هنوز به دنبال دلیل و برهان بگردید ..

    شاید هم اشتباه از من بوده که منظورم را واضح تر و آرام تر بیان نکردم !..

    بهتر است کامنتها و نوشته های آقای عبادی را به طور کامل مطالعه کنید و دور کلمات توهین آمیزش به ” جنسیت زن ” خط بکشید می بینید که اولین کسی که به شخصیت زن به عنوان یک جنسیت که به خودی خود به خاطر زن بودنش در معرض اتهام و توهین باید قرار بگیرد پرداخته نه به عنوان یک انسان فراتر از جنسیتش به عنوان فردی که می تواند مثل یک مرد اشتباه کند و این هیچ ربطی به جنسیتش ندارد کسی جز ایشان نیست .

    یکی از موارد توهین آمیز در نوشتار ایشان همین که به موضوع یکی از پستهای وبلاگ من اشاره میکند اما در وبلاگ شما ! .. آیا این یک نوع بی احترامی نیست ؟.. موضوعات وبلاگ من چه ربطی به موضوعات وبلاگ شما دارند ؟ آیا این درست است که از مواردی که ربطی به موضوع بحث ندارند نتیجه های اخلاقی در مورد شخصیت بنده گرفته شود ؟..

    اگر گفتم عصبیت و بیربطی و مصرف کننده کلماتی که در زبان لمپنیسم رایج است اشاره به همین خصوصیاتیست که ایشان در نوشتارشان مرتکب شده !..

    و یا آنجا که به قومیت خود اشاره کرده اند و به خودزنی فرهنگی پرداخته اند به نظر شما یک جور ترفند قدیمی برای به حاشیه کشاندن بحث نبود ؟.. من کی به قومیت ایشان به عنوان نقطه ضعف اشاره کردم ؟.. مگر شما ان متن وبلاگی من در خصوص احترام به تنوع فرهنگی به مثابه احترام به تنوع زیستی را نخوانده اید ؟.. ببینم اگر به این حرکت آقای عبادی ” جلب ترحم ” و ” ضعیفی ” و ” ننه من غریبم بازی قومیتی ” اطلاق می کردم درست بود ؟

    آنچه بر دیگران نمی پسندی بر خود نپسند !…

    همین !

  100. به پروانه
    یکبار دوست دوران دانشگاهم – سیاوش بنی اوستایی – از عبدالکریم سروش پرسیده بنظر شما یک همسر ایده ال برای من چه جور زنی باید باشد؟ سروش گفته بود ” کسی که وقتی نیستی بتواند جواب تلفنهایت را بدهد! ” . کاش همهء وبلاگنویسان همسرانی مثل همسر فیروز داشتند تا وقتی خودشان نیستند ، بجایشان به کامنتهای مربوطه جواب دهند.
    امیدارم فیروز هر کجا هست، خودش و مادرش شاد و تندرست باشند
    دربارهء زنانی که در افسانه ها بوده اند البته حرفی نمی زنم جون همانگونه که خودتان هم گفته اید وجود خارجی نداشته اند و صرفا” اسطوره و افسانه بوده اند . زرین تاج قزوینی (مشهور به طاهره و قرت العین) هم نه روشنفکر بود ، نه آزادیخواه بود و نه اصلا” کاری به این مسائل داشت . طاهره فقط بابی شده بود و به دین جدیدی ایمان آورده بود. اگر هم نعقیده ای داشت که با مسلمانان متفاوت بود و امروز به نظر ما پیشتازانه به نظر می رسند، در واقع نآن عقاید چیزی بیشتر از برخی از باورهای دینی اش (بابی گری و بعدها بهایی گری) نبود. در زمان طاهره همهء زنان هموطن زرتشتی و ارمنی و یهودی اش ما نیز مانند طاهره و دیگر بابی ها و بهائیان ، چند همسری را مغایر با ادیان خود می دانستند. شیرین عبادی را هم از قریب به 24 سال پیش و قبل از آنکه در ایران معروف شود میشناسم. ایشان قبلا” همراه با دوستان ما در کار ” بنیاد کودک ” و دفاع از حقوق کودکان بود ولی بتدریج از ما جدا شد و خط شهرت و اموری دیگر را در پیش گرفت . بنده همچنان برای شیرین عبادی احترامی خاص و عمیق قائلم اما این بانوی محترم را مطلقا” در حد و اندازه های جایزهء صلح نوبل نمی دانم . شیرین عبادی بنا به دلایلی که ربطی به خودش و فعالیتهایش نداشت این جایزه را دریافت کرد و بعدها به این موضوع خواهم پرداخت . سیمین بهبهانی را هم دوست دارم و ایشان را در میان شاعران دههء چهل شمسی یک شاعر معمولی و درجهء سه می دانم . سیمین بهبهانی در چند سال اخیر به دلیل فعالیتهای غیر مرتبط با شعر و ادبیات معروف شده است . معروفیت هم الزاما” به معنی بزرگی نیست . مهر انگیز کار یک فمینیست لیبرال بود اما کار حقوقی و پرداختن به این امور را رها کرد و وارد بازی حلقهء مسوم به ” کیان ” و کارهای سیاسی شد و بعد از چند برخورد هم ناامید شد و از کشور رفت و در حال حاضر گاه و بیگاه در تلوزیون صدای امریکا ظاهر میشود . بخشی بزرگی از شهرت مهرانگیز کار در واقع به دلیل همسر ” سیامک پور زند” بودنش بود . زهرا رهنورد را از سی و یک سال پیش که مطالبش را در مجلهء “کودک انقلاب” می خواندم میشناسم و مجموعهء افکار و عقایدش را به هیچ عنوان در دستهء متفکرین و روشنفکران جا نمی دهم چه رسد به اینکه بخواهد متفکر بزرگی باشد . تصور می کنم اگر شما با گذشته و سوابق و نوشته ها و فعالیتهای زهرا رهنورد اشنا می بودید هرگز او را در کنار مهرانگیز کار و سایرین قرار نمی دادید. مهمترین قضیلت فائژه هاشمی رفسنجانی هم این است که دختر اکبر هاشمی رفسنجانی هست . روزنامهء زن را که به سردبیری ابراهیم نبوی منتشر می کرد همیشه میخواندم . فائزه ظهور و غیابی ناگهانی داشت و کاری هم از او ندیده ام که بخواهم فردی بزرگ بدانمش . ما در تاریخ مکتوبمان – از سه هزار سال پیش تا به امروز – هیچ زن بزرگی نداشته ایم . هر وقت که از پروین اعتصامی به بزرگی یاد می کنم نیز به دلیل عشق و علاقهء عمیق قلبی و روحی و اخلاقی و ادبی ام به این زن است وگرنه پروین هم در عمر کوتاه و پربرکتش صرفا” در محفل ادبی پدرش – مرحوم اعتصام الملک – شناخته میشد و هیچ تاثیری اجتماعی یا حتی ادبی نیز بر هیج کجا نگذاشت . اصولاگ پروین اعتصامی در دههء پنجاه شمسی و سی سال بعد از مرگش بود که تا حدودی شناخته شد

  101. یکی دو تا دیگر از کامنتها را تازه خواندم .. من از کلمات نمادین و سمبلیک همیشه در نوشته هایم استفاده می کنم بنابراین نیازی به معذرت خواهی برای سبک نوشتاریم از کسی ندیدم . مثل این می ماند که من هم به کلمه ” عاصی” اشاره کنم و بگویم چرا فلانی از من به خاطر بکار بردن این کلمه معذرت خواهی نمی کند .. یا به کلمات و صفاتی آقای عبادی به بنده نسبت داده اند .. اسامی زنانه که نام خیلی از مادرهای قدیمی تهرانی را شامل می شود .. از این نامها به عنوان ناسزا استفاده کرده اند که من همه را نادیده گرفتم و اهمیتی ندادم چون اشستفاده ناسزا گونه از این کلمات را جزو فرهنگ لمپنیسم می دانم و به مصرف کننده چنین کلماتی اصولن نمی توان توجه کنم چه برسد به گفت و گو !..

    خب !.. فکر کنم دیگر مطلبی نمانده که به آن اشاره کنم ..

    فقط کاش به حساسیتهای ما زنها نسبت به شوخی های کلامی که با هم داریم به اندازه حساسیتمان به ریشه طرز تفکر کینه توزانه و شخصی نسبت به جنس زن از امثال آقای عبادی و عبادی ها باشد .

    من از همه دوستان به خاطر اشاره به حقایق پوزش می طلبم . من هم شاید در نوع نوشتارم مقصر باشم از اینکه شاید نتوانستم مطالبی را که به نظر خودم بدیهی می آیند به خوبی برای دوستانی که شاید به اندازه کافی نسبت به مسائل زنان و مسائل اجتماعی گیرایی یا حساسیت نداشته باشند تشریح کنم و به مختصر ترین شکل ممکن اکتفاء کردم که سوء تفاهم برانگیز بود .

    من به شدت نگران حال پدرم هستم و این درحالیست که از او 980 کیلومتر دورم . شاید این مسئله هم تأثیرگذار بوده باشد و کم حوصله کرده باشد . ( امیدوارم به خاطر اشاره به این موضوع به صفت محترمانه ضعیفه گی متهم نشوم .. هه هه ) ..

    مرسی .. : ) ..

  102. من امیدوارم که حال پدر روشنک هر جا که هست بزودی خوب شود . این قسمت از نوشتهء روشنک را هم سه بار خواندم و نفهمیدم یعنی چه . اگر در بین دوستان کسانی هستند که بتوانند برایم ترجمه اش کنند، ممنون میشوم : ” فقط کاش به حساسیتهای ما زنها نسبت به شوخی های کلامی که با هم داریم به اندازه حساسیتمان به ریشه طرز تفکر کینه توزانه و شخصی نسبت به جنس زن از امثال آقای عبادی و عبادی ها باشد . ” . این ” هه هه ” نوشتنش هم حکایت جالبی شده است .

  103. اولین حرف اضافه ” به ” را حذف کنید جمله درست می شود . اشتباه تایپی است . ویرایش نکرده فرستاده بودمش . از نظر نوشتاری جمله قشنگی نیست اما منظور را می رساند برای آنها که می گیرند . حوصله نداشتم ادیبانه بنویسمش .

  104. توی این چهار خطی که از کامنتت نقل قول کردم پنجتا “به ” هست . یه “به” که هیچی، هر پننجتا “به”ش رو هم که برداریم باز کسی نمی فهمه اینایی که نوشتی یعنی چی؟ البته کسی هم از تو و امثال تو توقع نداره که ادبانه و ادیبانه بنویسی . فقط عرض کردیم یه جوری بنویس که ما بدونیم چی میخواستی بگی؟ حالا چون اسم ما توش بود خواستیم بدونیم ماجرا چیه وگرنه ما که بیکار نیستیم بخوایم راه بیفتیم توی اینترنت ببینیم کی چی گفته .

  105. آقای عبادی گرامی
    با سپاس از نیک اندیشی شما. همه ی ما که اینجا گرد آمده ایم تلخی ها و شیرینی هایی در زندگی چشیده و خواهیم چشید. تا چرخ روزگار چه بر سر ما آورد .
    خواندن فروغ و صادق هدایت و آل احمد و شریعتی و…ازسال 54 سن 14سالگی شروع کردم و تا 57 بسیازی از آنها را خوانده ام…

    این که از زنانی همانند شیرین عبادی و.. نوشتم دلیل آن فقط شناخت سطحی من از آنها نبوده است.
    جناب سروش را هم از پیش از انقلاب می شناسم.
    بر خلاف نظز شما که اساطیر( زن و مرد فرقی نمی کند) را افسانه می دانید . آنهارا نشان تاریخ و فرهنگ یک سرزمین می دانم.
    من چهره ی زنان اساطیری در زنان همین ستون مانند بانو روشنک می بینم وچهره ی مردان اساطیری را نیز در شما.
    این ها همه که می نویسید و می نویسند کوششی است برای یافتن راه راستی . همه را می ستایم و بر همگان درود می فرستم.

    پاسخ:

    آخ که این جمله چقدر بی نظیر بود و چقدر حرف داره واسه فهمیدن:

    من چهره ی زنان اساطیری در زنان همین ستون مانند بانو روشنک می بینم وچهره ی مردان اساطیری را نیز در شما.

    درود بر شما …

  106. محمدجان خیلی خوبه؛ تنور را روشن کردی و رفتی به امان خدا !

    پاسخ:

    اولاً که گرمای این تنور لذت بخش است! نیست؟
    دوماً همچین به امان خدا هم رها نکردم! کردم؟
    خودت می دانی که به صورت نامحسوس همه چیز در کنترل است! نیست؟
    درود …

  107. هومان خان جای درویش خان الان خیلی خوبه ماهی سفید و کباب براهه
    خدا به تمام خانم ها شوهر و به تمام آقایان زن بده به ما هم تن سالم و جیب پر از دلار

  108. روشنک گرانقدر
    از خواندن پیامت بسیار نگران خودم شدم.هیچ گاه چنین قصدی نداشته و ندارم .
    نیم قرنی که از عمرم گذشته است به من نشان داده، آدم ها با اندیشه های هم راه (چه نیک اندشان چه کژاندیشان) یکدیگر را پیدا می کنند و من قادر به تغییر هیچکس نیستم .

    به این جمله ی معروف اعتقاد دارم:
    «راه در جهان یکی است و آن راستی است.»

    نویسندگان این ستون همه آموزگارانم هستند.

    کوچک همه ی گرامیان
    پروانه

    پاسخ:

    درود بر شما و سلوک کم نظیرتان.

  109. احسنت به این پروانه خانم … درود
    به اشکار عزیز
    اگه تن سالم و جیب پر دلار می خواهی پس یه دفعه بگو زن می خواهم و خودت را خلاص کن پسر!

    پاسخ:

    البته اگه جان سالم به در ببره!

  110. پروانه جان نگران نباش !.. شوخی کردم ..

    و چه پاسخ هوشمندانه ای نوشتی .. آدمیان همفکر همدیگر را پیدا می کنند .. چه کژاندیش و چه نیک اندیش ..

    این نوشته شما دلگرمم می کند و امیدوار .. : ) ..

  111. با اینکه شکسته نفسی و به کار بردن کلمات فروتنانه معمول در فرهنگ شرقی و ایرانی را دوست ندارم و بیان حقیقت را ملزم به بکار گرفتن چنین زبانی نمی دانم اما منطق و عشق به راستی و درستی را در وجود و کلام شما تحسین می کنم . این نوع نوشتن و به کار بردن کلمات تفاوتیست که شما با من ، او یا دیگری دارید و به خاطر همین تفاوت کلام شما قابل احترام و ارزشمند است ورای معنا و مفهوم و دلیل به کار گیری آن هر چند اگر مورد پسند من یا دیگری نباشد .. ما همه با هم متفاوتیم ..

    به درستی که ما هیچ کدام نمی توانیم کاملن شبیه هم باشیم و ادعای تغییر آدمها و دوباره ساختنشان بر اساس یک الگوی معین مثل محصولات ماشینهای زیراکس ادعای نامعقولی می تواند باشد .. اما بنا بر مشترکات فکری و آرمانی چه بهتر بود اگر میتوانستیم همدیگر را بهتر از این تحمل کنیم .. به دور از توهین و تحقیر و یارکشی ها و انگ زدن ها ..

    کاش حساسیتهایمان از منافع فردی به منافع گروهی تغییر موضع میداد .. کاش تعصبمان از خانواده و قومیت و زبان و شهر و رشته و شغل به وطن و جنسیت و شخصیت و عزت نفس و غرورمان تغییر مکان میداد ..

    اینها را ننوشتم که بگویم من از این مشکلات بری هستم .. کلی نوشتم .. اینها مشکلات همه ما ایرانی هاست ..

    1. درود بر همه ی دوستان عزیزی که در غیاب من، همچنان کوره گرم چراغ دل نوشته های درویش را فروزان نگه داشته و حاشیه هایی دلپذیر بر این یادداشت افزودند. به ویژه باید از یک زوج فرزانه (پروانه و فیروز) قدردانی کنم که فارغ از محتوای هوشمندانه ی نظرهاشان، مرا تحت تأثیر سلوک الگودهنده و طبیع بلندشان قرار دادند.
      درس های زیادی فراگرفتم …
      تازه از سفر برگشتم و به زودی به تک تک یادداشتها پاسخ خواهم دادم. ممنون از لطیف و روشنک و هومان و … که همچنان بحثها را مسئولانه پیگیری می کنند.
      زنده باشید.

  112. هومان عزیز

    حضور شما ،
    ودوستان پر مهر دیگری ،
    در آن فضای عجیب قشنگ ،
    در میان ما جاری بود .

    1. محسن جان ممنون که کمک کردی …
      سفر به یادماندنی ای برای من و خانواده کوچکم آفریدی. ممنون از دوست آسمانی ام که “محسن” را به من شناساند.
      امیدوارم در نوروز و در طبیعت بختیاری به همراه دیده بان عزیز طبیعت بختیاری روزهایی خاطره انگیز تر را تجربه کنیم.
      درود …

  113. آقای خاکپور گرامی
    درود بر شما
    شب گذشته همراه همسرم به دیده بان بختیاری رفتیم آنقدر سرگرم خواندن و گفتگو در باره ی بختیاری ها شدیم که آنتی بیوتیک لاگ پشت بیمار خانواده یک ساعت دیر شد . پرسش های زیادی داری که به رودی مزاحمتان خواهم شد تا راهنمایی ام فرمایید.
    با سپاس فراوان

    1. درود بر پروانه عزیز … امیدوارم بتوانید به زودی به طبیعت بختیاری سفر کرده و از نزدیک دورک اناری را ببینید … در کنار آبشار عشقش نفس تازه کنید … از تنگ زندانش هوا ذخیره سازید … در ناغان و 4 طاقی از لاله های واژگونش بی هوش شوید … در آتشگاه از این همه آب جوشان و زلال به وجود آیید و در کوهرنگ و غار یخی و چغاخور و سبزکوه و کره بس و اردل و معدن و … خدای را در همین نزدیکی ها حس کنید …

    1. درود بر فیروز عزیز …
      اتفاقاً آنچه که امروز در جامعه ما کیمیا شده است؛ همین حضور صاقانه به همراه معرفت و خردمندی است.
      پس شما و همسر بزرگوارتان کم کالایی را عرضه نکرده اید.
      سرفراز باشید …

  114. آقای اشکار نمیدانم منظورتان از ساختن تصویر یه زن چاق و سفید رو، که ته لهجه گیلکی هم داشته باشد چیست؟
    اگر قصد توهین به دخترهای گیلک رو دارید و تصویر ضعیفه ساختن از زنان گیلک را در ذهن می پرورانید سخت در اشتباهید.
    زیرا زنان گیلک چون دوشادوش مردان در کشاورزی و کار سهیم بودند از ابتدا ضعیفه نبودند و زن سالاری به علت اینکه زن در اقتصاد خانوار سهیم است از ابتدا در فرهنگ گیلان وجود داشته.
    میگویم زن سالاری زیرا در فرهنگ ما داشتن حقوق اولیه برای زن را، حقوق اضافه میدانند. شما بخوانید زن سالاری و معنی کنید برابری.
    نمیدانم چرا مدام میخواهید این فکر غلط ، که زن برای رتق و فتق امور مرد ازدواج میکند، را بیان کنید و از کلمه شوهر و ازدواج جوری استفاده میکنید که آدم یک لحظه دچار توهم میشود که : ای وای حالا که شوهر نکردم چه اتفاقی افتاده.
    به عنوان یه دختر گیلک که این دل نوشته ها رو میخونه هر چی سعی کردم نتونستم توهین تصویر ضعیفه ساختن از دختر گیلک را، که حتی میتوان کلفت هم از چند کلمه شما اونو معنی کرد، تحمل کنم

    پاسخ:

    درود بر متین عزیز … نه تنها زنان گیلانی که بسیاری از زنان مرزنشین ما چنین کرده و می کنند. کافی است نگاهی به زنان عرب، ترکمن، بلوچ، بختیاری و کرد بیاندازید تادریابید که در جوامعی که هنوز کشاورزی یا دامداری دست بالا را دارد (مانند جوامع عشایری)، زنان اگر بیشتر از مردان کار نمی کنند، کمتر هم کار نمی کنند. به ویژه در بین هموطنان عرب زبان ما در خوزستان، این موضوع دقیقاً مشهود است و لطیف می تواند گواهی دهد. اتفاقاً زنان در اغلب جوامع عرب با وجود آن که بیشتر از مردان کار می کنند، اما کمتر به حقوق شان توجه شده و از این رو، به مفهوم واقعی کلمه “ضعیفه” هستند. از طرف اشکار از شما عذر می خواهم و امیدوارم دیگر از این شوخی ها نکند.

  115. ” نمیدانم چرا مدام میخواهید این فکر غلط ، که زن برای رتق و فتق امور مرد ازدواج میکند، را بیان کنید و از کلمه شوهر و ازدواج جوری استفاده میکنید که آدم یک لحظه دچار توهم میشود که : ای وای حالا که شوهر نکردم چه اتفاقی افتاده.
    به عنوان یه دختر گیلک که این دل نوشته ها رو میخونه هر چی سعی کردم نتونستم توهین تصویر ضعیفه ساختن از دختر گیلک را، که حتی میتوان کلفت هم از چند کلمه شما اونو معنی کرد، تحمل کنم ”

    آفرین !.. اگر تعداد زنانی که به توهینهای محترمانه اینچنینی نمی خندند و آن را به شوخی برگزار نمی کنند و از گوینده پاسخ می خواهند بیشتر شود واقعن دیگر چه نیازی به مکاتب وارداتی نظیر فمینیسم و خواندن سیمون دوبوار داریم ؟..

    بخدا خیلی آسان است .. کافیست تمرین کنیم . همین شوخی های نسنجیده و تحقیرآمیز زمینه ساز از بین بردن حساسیتها نسبت به ریشه طرز تفکر غلط نسبت به جنسیت زن می شود .

    درست مثل همان شوخی هایی که قومیت ها را نشانه گرفته !…

    کاش دست از این شوخی ها بر میداشتیم .. چون می دانم که خیلی از دوستان اینجا بدون آگاهی از تأثیر چنینی شوخی هایی به آن می پردازند .

    1. متاسفم … بارها من و هومان به برادر عزیزم کوشان مهران (اشکار) که از قضا بچه تنکابن است و خیلی هم به خانمهای ولایت خودشان ارادت دارد و آنها را بهترین زنان جهان می داند، تذکر دادیم که ممکن است طنازی های او از حد گذشته و به توهین شبیه شود. امیدوارم آنقدر شجاعت داشته باشد که بیاید اینجا و مرد و مردونه عذرخواهی کند.
      درود بر متین و روشنک عزیز.

  116. و یک تعریف برای ضعیفه گی دارم .. و در آینده به این واژه بیشتر می پردازم منتها در وبلاگ خودم ..

    ضعیفه گی برخلاف آنچه برخی سعی در القای آن دارند خصوصیات زنانه و بیولوژیک یک زن و مقایسه آن با همان خصوصیات در یک مرد نیست . سابق بر این به دلیل ظرافت و کوچک جثه بودن زنان نسبت به مردان چنین الفاظی رایج شد مخصوصن اینکه زن را پس از ازدواج به جنسی که میزبان برقراری لذتهای جنسی مرد است تعریف می کردند . یعنی جنس مغلوب !.. چون حاضر به قبول اینکه جنس زن هم در یک رابطه جنسی قادر به لذت بردن برابر یا حتی بیش از یک مرد می تواند باشد برای هیچ کس پذیرفتنی یا قابل تصور نبود و چه زنانی که بدون لذت بردن از این رابطه قرنها در این ” مرز پرگهر ” مثل یک برده جنسی به انجام وظایف زناشویی مشغول بودند بدون اینکه به لذت جنسی که حق آنها بوده آگاه باشند .

    در حال حاضر با وجود اینکه خصوصیات بیولوژیک زنانه و روحی و ذهنی عاطفی یک زن دست کم برای قشر تحصیلکرده و روشنفکر کاملن تعریف شده اما نوع دیگری از طرز تلقی های غلط که ریشه در تحقیر جنسیت زن دارد رواج پیدا کرده !..

    زن خوب و فرمانبر و پارسای ما لباسش عوض شده .. استقلال مالی پیدا کرده .. به فعالیتهای اجتماعی می پردازد .. ورزش می کند .. رانندگی می کند .. به او اجازه داده اند که سیگار بکشد و مشروب بنوشد .. به سفر می رود اما هنوز که هنوزه اجازه ندارد صدایش را از حد مشخصی بلندتر کند !..

    یک زن روشنفکر تحصیلکرده حق ندارد از حق خودش با صدای بلند دفاع کند . بهتر است در اینگونه مواقع سوپرمنی چیزی پشت خودش قایم کرده باشد تا به جای او و برای حمایت از او لب به سخن بگشاید نه فقط برای دفاع از او در برابر غیر همجنسانش که در برابر همجنسانش !..

    حق اشتباه یا استفاده از کلمات برای یک زن تحصیلکرده روشنفکر و یک مرد تحصیلکرده روشنفکر برابر نیست !.. و در صورت ارتکاب به این جرم بزرگ و نابخشودنی این زن تحصیلکرده روشنفکر است که باید پاسخگو باشد چون برخلاف قانون تعریف ” زن تحصیلکرده روشنفکر ” عمل کرده !..

    گاهی حس بدی از این تعریفی که از زن تحصیلکرده روشنفکر در جامعه می شود با عرض معذرت به من دست می دهد .. حس آشنای ” تهوع ” ! ..

    آدم یاد تعریف ” دختر شایسته ایرانی ” یا همان ” زن خوب و فرمانبر و پارسای ” سعدی خودمان می افتد .. یا همان ” نقش مثبت گوگولی مگولی” همیشه خونسرد و نجیب و با وقار آشنای خودمان .. ( اگر هم نیست مجبور است برای اینکه مقبول افتد چنین نقشهایی را بازی کند ! ) ..

    همان که وقتی که در مورد جنسیتش شوخی می کنند و تحقیرش می کنند به ناچار باید با سایرین دم بگیرد و بخندد .. همان که وقتی عصبانی می شود باید خفه شود و نهایتن دفاع از خود را به غیر همجنس یا بادی گاردش بسپارد .. همان که حق ندارد صدایش را بلند کند حتی اگر بر سرش فریاد بکشند .. همان که آهنگر و برق کار حقه باز آپارتمان می خواهد حقش را با کمکاری بالا بکشد و او دستش را می خواند اجازه نمی دهد اما آهنگر با وقاحت تمام رو به او می گوید ” حیف که خانومی و گرنه .. ” و او مجبور می شود از حقش بگذرد و خفه خون بگیرد چون شایسته یک زن روشنفکر نیست که با آهنگری کل کل کند چون ممکن است ناسزا بشنود و این یعنی اینکه مقصر اوست و آن وقت است که رگ غیرت همسایه های مرد ساختمان بالا می زند و پشت سرش می گویند : نچ نچ نچ .. چه زن سلیطه ای !

    نمی دانم دوستان خوب من چقدر در جامعه ایرانی با مواردی که به صورت مشتی نمونه خروار نام بردم آشنا هستند یا برخورد داشته اند .. اما من به حکم انتخابم برای تجربه کردن و آشنا شدن با همه اقشار جامعه .. با تنها زندگی کردن و مستقل بودن و شکستن تابوهای احمقانه ای که ریشه در دین و مذهب و فرهنگ و عرف این مرز پر گهر دارد .. با نمونه های زیادی درگیر بودو هستم .. چون اعتقاد دارم برای آشنایی با فرهنگ جامعه خودم نمی توانم فقط به مخاطبان تحصیلکرده یا روشنفکر خودم اکتفا کنم چون ایران این نیست !.. در این مرز پر گهر عده کمی هستند که به معنای واقعی کلمه روشنفکرند یا برای رسیدن به این معنی تلاش می کنند و من فقط می توانم آنها را به عنوان دوستان مورد اعتمادم قبول کنم اما برای شناخت کشورم مجبورم که عوام را هم بشناسم و بدین منظور باید همه اینها را از نزدیک لمس کرده باشم ..

    این است که عزم مرا برای تغییر این نوع از تفکرات و طرز تلقی های مسموم و نا آگاهانه و اشتباه نسبت به جنس خودم جزم کرده !..

    زبان کسی که عزمش چنین جزم شده نمی تواند یک زبان شیرین و نرم و سرشار از لطافتهای زنانه باشد برای آنان که به موقع از خصوصیات لطیف جسمی و روحی من به عنوان نقطه ضعف من برای اثبات ضعیفه بودن من استفاده می کنند .

  117. من این مبحث را تمام شده می دانم ولی بقول دیپلماتها ، به عنوان نشستن کنار دوستان و نوشیدن یک چایی بعد از مذاکرات ، سه نکته را می نویسم .
    اول اینکه مجددا” ممنونم از محمد درویش که نوشته ام را منعکس کرد ، و ممنونم از دوستانی که برای این نوشته ارزش قائل شدند و درباره اش نظر دادند، چه موافق و جه مخالف . اما بعضی از دوستان متوجه یک نکته نشدند . نوشتهء درویش صرفا” دربارهء نظرات من نبود . ناصر کرمی هم بود . ناصر – به هر دلیل – وارد گفتگو با دوستان نشد اما من شدم . من هم می توانستم وارد این گفتگو نشوم یا اینکه با یک تشکر مودبانه و دیپلماتیک از کنار موضوع بگذرم و خودم را درگیر بحث با کسی نکنم . چالش فکری من با دوستان مخالفم قبل از هر چیز نشانهء احترام متقابل به عقاید آنها و ارزشمند دانستن مخالفتهایشان بود .
    دوم آنکه در طول مدتی که من و روشنک در اینجا با هم گفتگو می کردیم من سه کامنت در زیر دو مطلب ایشان گذاشتم . اما هیچکدامش را منتشر نکرد . این خانم با یک چنان جملاتی که در اینجا نوشت و یک چنین کاری که در وبلاگش کرد در واقع خودش را از نظرات و عقاید من محروم کرد . از آن مهمتر اینکه بنده از این به بعد به این راحتی ها در مباحثی که احتمال بدهم روشنک و اشخاصی مشابه ایشان حضور دارند وارد نمی شوم . اصولا” تصور می کنم خانمهای “هه هه” نویس را نباید بیشتر از آنچه که اشکار جدی گرفت ، جدی گرفت . من در این زمینه اشتباه کردم .
    و نکتهء آخر و بامزه اینکه خانم متین – که ظاهرا” از مدافعان حقوق زنان هستند – در فهرست دوستانش و وبلاگهای مورد علاقه اش ، وبلاگی دارد بنام ” رختخواب دوشیزگی ” . نویسندهء وبلاگ مورد علاقهء متین خانم خیلی اصرار دارد که بگوید یک فمینیست است . اما همین خانم فمینیست برای جلب خواننده و دفاع از عقاید فمینیستی اش، بطور کامل از ابزار سنتی و شیوه های شکار! در یک جامعهء مردسالار استفاده کرده و عنوانی را برای وبلاگش برگزیده که بیانش وشنیدنش مجموعه ای از حالات و تصورات جنسی را به مغز مرد ایرانی پمپاژ می کند . یعنی ترکیبی از موقعیت آمیزش جنسی ، بکارت ، و مسائل دیگری که نیازی به گفتن نیست. من متاسف هستم برای خانمهای فمینیست شدهء ایرانی که همواره وقت عمل که می شود تبدیل به همان ضعیفه ای میشوند که جز گریه و نشان دادن ضعیفگی و یا استفاده از ابزار جنسی شان ، هیچ راه دیگری را برای دفاع از حقوق خود و یا بیان عقاید مربوط به حقوق خود نمی یابند. جالب اینجاست که نقشهء موفقیت آمیز خانم فمینیست فوقالذکر باعث شده است تا یک لشکر مرد علاف مدهوش از رختخواب و دشیزگی این خانم، زیر مهملاتش صف بکشند و زیر پرت و پلاترین جملاتی هم که نوشته است بین هشتاد تا شونصد کامنت برایش نوشته اند . غالبا” هم آقایان هوادار فمینیسم هستند و البته هستند و البته ضمن عرض ارادت به فمینیسم، خیلی مایلند بدانند شبها در وبلاگ رختخواب دوشیزگی این خانم جوان چه می گذرد؟ خودتان بروید آن وبلاگ را بخوانید و با دوست و همفکر خانم متین و روشنک آشنا شوید تا بدانید که چه عرض می کنم . بهرحال این هم داستان مطلب من بود و مرام و اخلاق و افکار خانمهای فمینیست .

    پاسخ:

    درود بر لطیف عزیز …
    نخست آن که از این که گپ زدن با خوانندگان این وبلاگ را تشبیه “به عنوان نشستن کنار دوستان و نوشیدن یک چایی بعد از مذاکرات” تلقی کردی، خوشحالم و بسیار امیدوارم که در انتهای این جستار، شناختی بهتر به دست آمده و هر یک از ما خود را نسبت به دیروز متکامل تر احساس کنیم.
    دوم این که ممنون که تو مانند ناصر عمل نکردی و مسئولیت شناسانه کوشیدی تا پاسخ منتقدانت را بدهی. کاش ناصر هم تنبلی نمی کرد! نه؟
    با این وجود، بپذیر که گاه به دلیل عصبانیت یا هر چیز دیگری که نمی دانم چیست، کم طاقت شده و به صحرای کربلا می زنی.
    امیدوارم همچنان با صبوری و مهربانی پاسخ منتقدانت را بدهی و همه با هم نشان دهیم که می توانیم با اندیشه یکدیگر مخالف باشیم، بدون آن که شخصیت یکدیگر را خدشه دار کرده و حرمت شکنی کنیم.
    به نظرم این می تواند تمرین بزرگ و با ارزشی باشد.
    به قول “فرشته ساری” :
    در جمهوری یادهایم
    مهاجری بی جواز
    اقامت دایمی می خواهد

    چرا نکوشیم تا این جمهوری را حرمت نهاده و بال و پر دهیم؟
    و چرا اگر می توانیم،
    اقامت دایمی را به یک دوست … به یک مهاجر نبخشیم؟

  118. من کامنتهای آقای عبادی در ویلاگم را خواندم و چون هیچ ربطی به متنی که زیر آن کامنت گذاشته بودند نداشت مجبور شدم حذفش کنم !

    مطمئنن نمی توانم نویسنده کامنتی را بعد از این همه بحث و جدل آمده برای متنی که عنوانش چیز دیگریست در وبلاگ من با یک لحن بیربط می نویسد :

    روشنک وقتی که حالش خوب است می آید به من در وبلاگ درویش بد و بیراه می گوید !

    من هیچ ارتباطی مابین کامنتهایی با این مضمون با متنهای وبلاگم ندیدم .

    این قانون وبلاگ من است و فکر می کنم جزو ساده فهم ترین و اولیه ترین قوانین وبلاگ نویسی باشد .

    علاقه ای به نوشتن این توضیح نداشتم برای کسی که علاقه ای به بحث کردن با او نداشتم . اما خب ایشان متأسفانه هنوز هم بر حقه قدیمی و نخ نمای وارد کردن مطالبی بیربط با بحث ها ی کامنت دونی برای لوث کردن قضیه اصلی اصرار می ورزند . برای اطلاع دوستان این توضیح را نوشتم .

  119. تصحیح می شود :

    مطمئنن نمی توانم نویسنده کامنتی را که بعد از این همه بحث و جدل آمده برای متنی که عنوانش چیز دیگریست در وبلاگ من با یک لحن بیربط می نویسد : روشنک وقتی که حالش خوب است می آید به من در وبلاگ درویش بد و بیراه می گوید ، جدی بگیرم .

  120. اول رو به آقای لطیف : من فمینسیم نیستم. دفاع از حقوق انسان بودن فمینیسم نیست. پس انگ نزنید. من به زن بودن خود میبالم. که اگر زن یا مرد بودن ایرادی داشت خدا یک جنس می آفرید. پس هر دو جنس وجودشان لازم و ملزوم دیگری است.
    من هیچ برتری در مرد بودن یا زن بودن نمیبینم. من همیشه معتقد هستم اگر زنان از حقوقشان نگذرند هیچ مردی نمیتواند آن حق را از آنان بگیرد. و توانایی دفاع از حق خود را داشتن هم به جنسیت مربوط نمیشود. اگر مردم کشورم میدانستند حقشان چیست که این جوری نبود اوضاع و احوال ما.

    دوم: به مانند دولت فخیمه رفتار میکنید. از بین لینک وبلاگهایی که میخوانم یکی را پیدا کرده اید و آن را علم میکنید تا بگویید من بد هستم. من ادعایی نکردم که شما این مطلب را عنوان کردید. آقای اشکار مطلبشون به من که یه دختر رشتی بودم توهین بود. من هم عنوان کردم. راستی یکی از وبلاگهایی را که میخوانم جا انداخید. اینکه من یه وبلاگ را میخونم یا نوشته هاش رو دوست دارم. یا به آن دختر علاقمند هستم به معنی این نیست همه افکارش را قبول دارم. دلیلی ندارد هر کس که بگوید من از حقوق زنان دفاع میکنم کارش درست باشد. چرا سیاه و سفید میبینید. کمی به خاکستری هم توجه کنید و طیف زیبایش. گویا اینجا قبل از اینکه زبان باز کنی باید ببینی تو وبلاگت اشتباه ننوشتهای. یا دوستانت مطلبی را اشتباه عنوان نکرده اند. چرا که مانند اتفاقات اخیر مملکت خودمان انگ میخوری.
    میدانید چرا ما این وضعیت زندگی مان در کشورماان است. چون مردمان ما همه اینگونه اند. آقای روشنفکر کشور ما اینگونه است. خدا به عوام رحم کند.

    جنسیت من ابزار من نیست. بخشی از وجودم است که دوسش دارم. برایش و حس هایش احترام قائل هستم. شما میخواهید حس مادر بودن را از وجودم حذفکنم چون ابزاری زنانه است برای دفاع از یه موجود بی دفاع. بقییه نکات جنسیت من هم مثل همین هستن.
    من ادعای فمینیست بودن نمیکنم چون نیستم.

    در اتنها باز تاکید میکنم. آقای اشکار حق نداشت اینگونه به زنان گیلانی توهین کند.

  121. آقای عبادی معمولن وقتی که در بحث و جدل کم می آورند شروع می کنند به انگ زدن یا احساس توهین کردن یا پرداختن به مطالب وبلاگهای نویسنده یا حتی مطالب وبلاگهای لینک دونی نویسنده مورد نظر !

    برخی دوستان هم متأسفانه همه شوخی ها و توهینها و مطالب بیربطی را که ایشان به عنوان دفاعیه عنوان می کنند به حساب ” طنازی ” می گذارند . مطالبی که به نظر من و خیلی از خواننده گان اینجا هیچ لطف و قشنگی و شوخ طبعی در ترکیبات خود ندارد .

    فمینیست بودن یک انگ نیست یک افتخار است البته با تعریفی که در ایران دارد به معنای زنی که از حق و حقوق از دست رفته خودش و همجنسانش دفاع می کند و آنها را جانانه از جامعه و دولتمردان کشورش مطالبه می کند و به خاطرش گاهی حتی آزادی و زندگیش را از دست می دهد اما مثل زن بودن ، مادر بودن ، بی شوهر بودن و احساساتی و شاعر بودن باید به عنوان یک صفت زشت و ناپسند مثل دزد بودن ، قاتل بودن یا یاغی و جنجال آفرین بودن به کار برده شود .

    وقتی زنان آزاده ای که برای آشنایی زنان روستایی عرب و کرد و بلوچ و ترک به حقوق و آزادی های طبیعی و حتی شرعیشان تلاش می کنند اما مورد تمسخر و تحقیر بعضی از آقایان روشنفکر قرار می گیرند دیگر چه انتظاری از سایرین غیر تحصیلکرده و غیر روشنفکر می توان داشت .

    زنان فمینیست ایرانی ازدواج و بچه دار شدن و زنانگی را دوست دارند اما تن به هر خفت و خواری تحت چنین عناوینی نمی دهند .

    زنان ایرانی فقط به احترام و درک شدن نیاز دارند نه به ثبت افتخار آمیز اسم غیرتمند و پرابهت یک سیبیلوی چهارشانه پشمالو در شناسنامه هایشان به نام شوهر !..

    شوهر و پسر و پدر و برادر بیش از هر چیز به عنوان یک دوست همراز و مهربان و باشعور یک زن ایرانی را لبریز از شور و شادی می کنند و گرنه هر موجود زنده ماده ای برای بقاء نسل می تواند با اولین موجود زنده نری که می بیند جفت شود . چه فرقی می کند نام این موجود زنده نر شوهر باشد یا گاو نر ؟

  122. اگر حقوق انسان ها را برابر فرض کنی به معنی فمینسیم بودن است. من هم فمینسیم هستم.
    اگر مردی حقوق برابر با زنان داشته باشد اسمش چیست؟

  123. من همین الان مقاله آقای عبادی رو خوندم و یه سوال به عنوان سوال اول برایم پیش آمد. شما در این جامعه به عنوان یک مرد چگونه از حقوق خود دفاع میکنی؟ آیا میتوانی دفاع کنی؟ میخواهیم چشم خود را ببندیم و حرف بزنیم. میدانید نمیشود راحت حرف زد. پس لطفاَ کمی بایستیدد و گاز ندهید و جلو نروید. کمی به رویداد های اخیر نگاه کنید و بعدش از قاضی و دادگاه و حق گرفتن حرف بزنید.

    1. به نظرم برخلاف آنچه که یادداشت لطیف در نگاه نخست نشان می دهد؛ او کوشیده است تا خشم خود را از جایگاه نازل زن ایرانی در سامانه جامعه امروز وطن نشان دهد. او بر این باور است که زنان باید از سهمی برابر در مدیریت جامعه بهره مند شوند و اگر این اتفاق نیافتاده، مهمترین دلیلش، خود زنها هستند که نخواستند برای دستیابی به حقوق مسلمشان بجنگند. لطیف می گوید: تا وقتی که زنان ایرانی همچنان برای استیفای حق خود بر حربه ی زنانگی و ضعیفگی تأکید کنند، در بر همین پاشنه خواهد چرخید و کسی هم آنها را جدی نخواهد گرفت.
      وقتی مردی را می خواهند مجازات کنند، آیا شنیده اید که وکیل مدافع یا بستگان و دوستانش بگویند: آقای قاضی! لطفاً به مردانگی متهم رحم کنید و او را ببخشید!
      اما بسیار دیده و شنیده ایم که در موارد مشابه برای زنان: این عبارت شنیده می شود که به خاطر زن بودن، به خاطر مادر بودن به خاطر فرزند شیرخواره اش لطفاً متهمه را ببخشید!

      لطیف ِ قصه ما از چنین تلقی های جنسیتی ناراحت است و آنها را خلاف پندارینه فمینیسم در جهان می داند .

      بنابراین همان طور که ملاحظه می کنید، لطیف قصد لگدکوب کردن حقوق زنان را ندارد؛ بلکه از این ناراحت است که چرا زنان برای احقاق حقوق شان تا این اندازه بی تفاوت و منفعل عمل کرده و می کنند.
      و آنگاه می کوشد تا دلایلی برای تشریح عوامل اصلی این نابسامانی ذکر کند که البته نگارنده هم برخی از دلایل وی را بسیار سختگیرانه و سیاه و سفید می داند.
      همچنین لطیف یک محدودیت بسیار جدی و مناقشه آمیز را در حوزه احقاق حقوق زنان درنظر نمی گیرد؛ آن هم محدودیتهایی است که بوی مذهب و شرع و دین به خود گرفته و عبور از برخی خطوط در حوزه برابری های زن و مرد را، عبور از خطوط قرمز یک حکومت دینی ترجمه کرده است!
      از همین روست که چاره ای نیست تا در این بازی شرعی! خواسته یا ناخواسته، برخی از قوانین بازی را رعایت کرد.
      به قول معروف داشتن یک قانون بد به مراتب بهتر از بی قانونی است. نیست؟

  124. اول درود بر آقامحسن عزیز هم که جای ما رو خالی کردن نه مثل بعضی ها که فقط سعی کردن! …
    دوم در خدمت پروانه ی خوب و همسر عزیزشان در طبیعت بختیاری هستیم … درود.

    پاسخ:

    باشه … از این به بعد دیگه سعی هم نمی کنم! مستقیماً خالی می کنم!! خوب شد؟

  125. من در کامنتهای این مطلب وارد یک دعوای ناخواسته شدم. اگر کامنتهایی که خطاب یا دربارهء مطالب روشنک نوشته ام را بخوانید متوجه میشوید که از همان ابتدا قصد داشتم غائله را بقول عربها به نحو “متراضی الطرفین” خاتمه بدهم . روشنک از دست مردان ایرانی دل پری دارد که چرا ظالمند . من هم – همانگونه که محمد درویش به درستی اشاره کرده است – از دست زنهای ایرانی دل پری دارم که چرا مظلومند و چرا به این ظلم تن در داده اند . البته در زمینهء قوانین شرعی مسئلهء “فمینیسم اسلامی ” را می شود مظرح کرد که با استناد به فقاهت مترقی می تواند در همین جوامع اسلامی هم به داد زنها برسد که البته از حوصلهء این مطلب خارج است . بگذریم از این حرفهای تلخ .

    چیزی که شاید باورش برایتان سخت باشد این است که من در تمام این گفتگوهایی که اینجا انجام شد فقط به لاک پشت روانه و فیروز فکر می کردم که آنتی بیوتیکش دیر شده بود! بچه که بودم یک نفر – که یادم نیست کی بود – برایم یک لاک پشت هدیه آورد . ما یک باغ خیلی بزرگ در منزلمان داشتیم با حدود پنجاه نخل و انار و زیتون و انجیر و کنار (صدر) . به علاوهء یک گاو و دو بز و یک بره و یک مرغ دریایی و یک خرگوش و یک مرغ هندی . من نمی دانستم که لاک پشت چه میخورد؟ جلویش هر چه ماهی و تخم مرغ و گندم و برنج می گذاشتم نمی خورد . کسی هم نمی دانست که غذای لاک شت چی هست. دیگر یادم نمی آید که لاک پشتم چه شد؟ الان ظاهرا” لاک پشت هم جزو حیوانات خانگی شده تا جایی که دارو هم برایش تجویز می کنند . مرغهایمان از لاک پشت می ترسیدند . ما ساحل نشینان جنوبی به لاک پشت می گوییم ” گالا پشت ” .

    1. می گویند با کیفیت ترین رفاقت ها معمولاً از دل کدورتها و دشمنی های آغازین، شکل می گیرد. با توجه به توضیح روشنگرانه ای که لطیف داده است و این که هرگز مایل نبوده دعوا بیافریند و فقط دلش از عملکردهای منفعلانه برخی از زنان ایرانی پر بوده؛ همانگونه که دل روشنک از طرف مقابل پر بوده، امیدوارم در نهایت، حاصل این گفتگوهای چالشی بتواند رفاقت هایی پایدارتر را بین فعال ترین و جسورترین و هوشمندترین کاربران وبلاگستان فارسی بیافریند.
      درود …

  126. خانم پروانه نازنین و آقای فیروز عزیز

    چقدر نوشته هاتون تامل برانگیز و بی نظیر بود و چقدر می آموخت که دنیا تنها دو رنگ سیاه و سفید ندارد.

  127. هومان گرامی
    شما بختیاری ها چه مهمان نوازید!
    تماشای سرزمین کهن مان را با احساس وجود مردم شهرها و دیارها از علایق ما است. از محبت شما بسیار سپاسگزاریم.
    رفتن به «دیده بان طبیعت بختیاری» و تماشای شیرهای سنگی ما را به گفتگو در باره ی تاریخ و فرهنگ آن دیار برد به سایتهای دیگر بختیاری رفتیم و زنان سوارکار را دیدم همانجا بود که گفتم چرا آن دیده بان آنقدر کم از زنان بختیاری در گفتگوی فمنیستی نوشته است! باید کسی در این میان پیدا می شد تا چهره ی زنان اصیل میهن و نقششان را در خانواده و اجتماع اینجا به نمایش می گذاشت، که من نوشتار محکمی ندیدم.
    به دیدار شما در وبلاگتان برای سود جستن از دانسته هایتان در باره ی تاریخ و فرهنگ آن سرزمین خواهم آمد.
    سرزمین ما پر از راز و رمز ناگشوده است.
    با سپاس فراوان

    پاسخ:

    هومان واقعاً اهل تعارف نیست و صمیمانه از مهمانانش پذیرایی می کند … او یک بختیاری بامعرفت به تمام معناست. اتفاقاً در بین اقوامش و در عکسهای خانوادگی شان چهره این زنان شیرافکن را به وضوح می توانی ببینی … شاید همین تلنگر سبب شود تا او بیشتر به فرهنگ بختیاری بپردازد و همسر عزیزش را هم یادآوری کند تا قولهایش را پی گرفته و اجابت سازد.

  128. لطیف گرامی
    اگر قرار باشد مسابقه ای برا نوشتن بهترین پیام در این ستون گذاشته شود ضمن احترام به همه ی دوستان به این قسمت از پیام شما رای می دهم :

    عبدالطیف عبادی:
    «…..از بچگی آرزو داشتم کشاورز و چوپان بشوم . دنیا را گشته ام و قریب به چهل سال عمر کرده ام و هنوز هم آرزو دارم بروم در یک باغی و گوجه فرنگی بکارم و خوش باشم با چند بز و گوسفند . واقعا” دیگر روحیهء گفتگو و مباحثه و حتی مناظره را هم ندارم. این حضور گاه و بیگاه در عالم مجازی اینترنت از سر اجبارم هست . اگر این اجبار اخلاقی را برای نوشتن و بیان برخی حقایق نداشتم ، می رفتم خوزستان و در یک دهی گوجه فرنگی می کاشتم. نمی دانید چه لذتی دارد وقتی که در هوایی بهاری صبح از خواب بیدار شوی ببینی که گوجه های سبز دارند نارنجی میشوند ، یا بشنوی که از زنبیل مرغی که روی تخم خوابانده ای و بیست روز منتظر نشسته ای صدای جیک جیک می آید. و چه لذتی دارد وقتی متوجه بشوی بزغاله ات معنی “بیا” گفتنت را می فهمد. انگار دنیا را به تو داده اند .…»

    من یک روستا زاده از اطراف گرگان هستم و بیش از سی سال در تهران، شهر آهن و سیمان و دود اسیر. آرزوی من هم بازگشت به دامان طبیعت است. چه کنم که بسته پایم.

    1. برای همین جور نوشته های خالصانه و پراحساس و دل نشینش است که همیشه فکر می کنم، چرا لطیف بیشتر از آن که بر “لطیف” بودن نامش تأکید کند و آن را بنمایاند؛ بر “عبدل” بودن آن تأکید می کند؟!
      لطیف خودت می دانی چرا؟

  129. خدا رو شکر . ظاهرا ماجرا ختم به خیر شد .

    آقای درویش بی زحمت یه مطلب جدید بگذارید حال و هوای اینجا دوباره بهاری بشه .

    1. مگر قرار بوده ختم به ناخیر شود؟! اینجا همه چیز یا لطیف است یا متین … و یا روشنکی در حال نورافشانی هم آوا با پروانه ای در حال لذت بردن از شقایق ها و سروی ها آن هم در حالی که گنبد فیروزی آسمان، خانه درویش را صفایی دوچندان داده است! نداده است؟

  130. البته عالی تر و.قتی بو.د که منم بازی راه می دادین

    پاسخ:

    پارسا جان! بیا و اعتراف کن که ترسیدی تا در این بازی شرکت کنی!
    و این فرق بزرگ تو و کماندار عزیز است! نیست؟

  131. چقدر مؤدبانه توی سر و کله هم زدیم ها .. چقدر با دندون قروچه و چشم غره قربون صدقه همدیگه رفتیم ها .. چقدر خان باجی و دائی جان ناپلئون شدیم ها.. چقدر رگ غیرتمون زد بالا و سیبیلامون رو تاب دادیم ها .. چقدر زدیم به صحرای کربلا و دوباره بر گشتیم سر خونه اولمون !..

    روی هم رفته بحث و جدل باحالی بود .. مهمتر از همه اینکه با وجود تنوع زیستی قابل توجهش به شدت ایرونی بود !.. نبود ؟..

    خدا رو شکر همه چی ختم به خیر شد و صلواتها ختم شد و همه به روبوسی و دیده بوسی مشغولن .. دل کسی نشکست .. کسی قهر نکرد .. من هم خوشحالم .. حیف !.. مهمونی ایرونی تموم شد !.. باید بریم خونه هامون .. هه هه ..

    لطفن درویش خان یه مهمونی دیگه ترتیب بدن حالا که صلح و صفا و آرامش برقرار شده به امید خدا و به حق پنج تن !..

    من تازه از اینجا خوشم اومده به شرط اینکه نزنین خاموشم کنین .. ( الآن درویش خان لبخند زنان داره دندون قروچه می کنه با خودش عهد می بنده که دیگه هرگز از کسانی که با علائم مورس حرف می زنن نخواد که منظورشون رو توضیح بدن !.. ) .. هه هه ..

    دوستان همه موفق باشید .. حتی لطیف که احساس می کنه همه دنیا دارن به نتیجه اختلاط دو قوم لر و عرب توهین می کنن و چقدر مظلوم واقع شده ..

  132. به پروانه هوشمند
    در راستای تلنگرهایش … دلگرمیم که زیبایی های کم همتای سرزمین زیبای کمی خشن بختیاری؛ کمی از کاستی هایمان در میهمان نوازی را خواهد کاست و اما در دفاع از زنان در گفت و گوی فمینیستی(که داشت به کفت و کو در گویش بختیاری شبیه می شد!) حق با درویش عزیز البته در آخرین قسمت از پاسخش در ذیل نظر شماست! ما تا همین حدش هم با احتیاط اومدیم که یه وقت از این بیشتر متهم به زن زلیلی نشیم! آن هم در دیار بختیاری! میگید نه از درویش بپرسید … درود

  133. به محمد درویش
    یکی از خطاهای بزرگ زندگی من این بود که همزمان و با هم وارد چند و بلکه چندین شاخهء مطالعاتی و فعالیتی شدم. تا مدتها خوشحال بودم که در زمینه های مختلف کار می کنم ، می خوانم ومی نویسم . از زمین شناسی بگیر تا زبان شناسی و از جانورشناسی بگیر تا علوم دینی . بعد متوجه شدم اشتباه می کردم. هر کدام از این زمینه ها روحیهء خاص خودش را می طلبد و نمی توان همهء این روحیات را با هم در خود جمع زد . برای مثال من مدافع حقوق انسانها هستم اما در عین حال در علوم و فنون رزمی و جنگی و تسلیحات نظامی هم تخصص و تجربه دارم و برای به روز نگه داشتن این معلومات لازم است که دائما” در حال مطالعه و پیگیری آنها باشم . نتیجه این شده است که درگیر بسیاری از مباحث و مسائلی هستم که قلبا” هیچ علاقه ای به آنها ندارم . گاهی باید در نقش یک آدم بسیار جدی و پرخاشگر بنویسم و گاهی هم می روم توی لاک خودم . از بین تمام حوزه هایی که در آنها کار کرده ام و می کنم فقط و فقط عاشق حافظ شناسی هستم . یعنی اینکه خودم باشم و یک قوری چایی و یک دهات دور و یک دیوان حافظ . با همان باغ و بیل و بزی که قبلا” گفتم و چند مرغ و خروس . و دیگر هیچ! نه بهشت و حوری آن دنیا را میخواهم و نه مال و شهرت و مکنت این دنیا را .

    پاسخ:

    لطیف عزیز:
    همیشه به این می اندیشم که چرا آدمها آنی را که دوست دارند باشند، نیستند؟ و هر بار بیشتر بر این پاسخ ایمان می آورم که:
    اتفاقاً هستند!
    آدمها دقیقاً همانی هستند که در ضمیر ناخودآگاه خویش جستجو می کنند. پارادوکس ها و ناسازه های شخصیتی ما به سبب آن است که ما واقعاً تردید داریم که کدام روی سکه برای مان بهتر است؟ وگرنه هیچ نیرویی نمی تواند آدمی را از رسیدن به آرزوهایش بازدارد، اگر واقعاً آن آرزوها را “آرمان های” خود قرار داده باشد.
    درود …

  134. …اعتراف به خطا!
    …خیلی خوب بابا زن رشتی نمی خواهم یکی می خواهم با دماغ عمل کرده صورت سبزه با مو های مش کرده با هزار من فیس و افاده لاغر تکیده با 55 کیلو گرم وزن و 160 سانت قد به اضافه 10 سانتیمتر باشنه کفش با یک گوشی موبایل گندهاز آشبزی و کدبانو گری هیچ سررشته نداسته باشد مدام برود حمام آفتاب بگیرد(صورت سبزه و ریش و سبیل کز داده با موهای زرد رنگ)مدام بیرون از خانه با الی جون و قی فی جون باشد…این هم شد زندگی نه شما بگویید ذرویش خان این اسمش زن زندگی است ؟اصلا می توان آن را تحمل کرد؟
    زن باید آرامش جان باشد نه مسبب فرسایش روان

  135. بابا جان من سلیقه شخصی خودم را گفتم که بیشتر مرد های ایرانی هم اینگونه فکر می کنند می گویید نه بروید از جهانگیر خان شیر شکار ببرسید بس برای چه این همه طلاق در این روز ها رخ می دهد ؟چرا؟

  136. خوب هیچ کس بری از اشتباه نیست ولی اگر بانوان یا دوشیزگان معترض به من اگر مرد می بودند (البته اینروزها یافتن مرد واقعی که ویژگی های یک انسان را داشته باشد نگوییم نا ممکن بلکه بسیار دشوار است) اچه انتظاری داشتند؟ها! اگر جوراب سوراخ و بیراهن چروک اتو نشده و خورشتی که همه اش آب و بدون روغن و لعاب باشد با یک کته بلایبدون نمک جلویشان می گذاشتند آیا نباید خشم ناک می شدند؟

  137. اینجا نوشتاری هست و نمی توان لحن و چهره و ژست روشنک را هنگام “هه هه” گفتن به تماشا نشست.پس باید برای خودم به شکل های گوناگون می ساختم .
    بهترین حالت نیم بیتی از فردوسی در داستان نبرد رستم و اشکبوس است، هنگامی که اشکبوس نام رستم را می پرسد ( شاهنامه خوان هم زن است:پاها در حال یک قدم به جلو گردن بر افراشته یک دست به سوی حریف بلند شده دست دیگر به عقب،چشم ها تنگ، لبخندی بر لب و محکم بلند فریاد می زند) رستم پاسخ می دهد:

    مرا مام نام «مرگ تو» کرد

    پاسخ:

    با خواندن این کامنت دریافتم که چه روح جوان و شاداب و شیطووونی در پس نام پروانه اساطیری قصه ما نهفته است! … و اصلاً چرا که نباشد؟
    تبریک می گویم فیروز خان!!

  138. متهم به زن زلیلی نشیم! آن هم در دیار بختیاری! میگید نه از درویش بپرسید
    ….نه خان شما هیچوقت متهم به زن ذلیلی نخواهید شد فقط کافی است بانوان نیم نگاهی به صولت با عظمت و هژبر گونه شما بیافکنند تا هرگونه فمنیستی از یادشان رفته و سریع یک چای خوشرنگ با حبه های درشت قند را برای شما فراهم نمایند
    من اصلا نمی دانم چرا می گویند برخی از آقایان از همسرانشان می ترسند
    مگر ممکن اشت یک نره شیر اوژن از همسرانش بهراسد.یک غرش شیرانه کافی است تا قورمه سبزی جاافتاده با بیاز با یک چای دبش بعد از نهار بفوریت آماده گردد

  139. آقای اشکار آشپز خوبی بودن و مرتب و منظم بودن صفت مردانه و زنانه نیست. هر انسانی میتواند مرتب و منظم باشد. به آشپزی علاقمند باشد یا نباشد. دیدگاه جنسیتی به کارها داشتن بد است. این که بگوییم چون زن است باید اینگونه باشد.
    شکلی که شما از زن گیلک کشیده بودید ضعیفه بود. نه یه خانم کدبانو.
    آدم هم میتونه از حقوق خودش دفاع کنه, هم یه مادر خوب باشه,هم آشپزی اش خوب باشه.اشتباه میگم؟ یا به قول رشتی ها. نه مگه؟

    در انتها جورابتان سوراخ است یکی دیگر بخرید. لباستان هم چروک هست خدا رو شکر , خشک شویی است و اگر نگران هزینه ها هستید که اطو بردارید و دست به کار شوید
    اما در مورد خروشتی که آب روغنش جدا باشد روی شعله کم بگذارید که جا بیفتد.

  140. خانم متین حرف های شما از نظر برابر بودن زن و مرد به عنوان انسان درست است ولی اگر شما مرد بودید باز هم از برابری دفاع می کردید؟
    اگر لباس شما اتو نداشت و غذای شما آبکی بود عصبانی نمی شدید؟

  141. بیایید به جای اینکه عصبانی شوید یک وابیشکا درست کنید با یک کته نرم ترشی هفته بیجار هم کنارش کمی هم ماهی شور را در نعلبکی بگذارید روی کته تا آرام آرام دم بکشد بعد از شام هم گشتی در بارک شهرداری رشت بزنید ولی حیف که رودخانه زرجوب با آن آلودگی در کنارش است و درختان کهن سال آزاد را هم بیشترش را قطع کرده اند
    همه چیز مردمان رشت خوب است بویژه کتاب فروشی ها و رستوران هایش ولی رانندگی بدی دارند

  142. بیایید با این تصویری که ساخته ام به قضیه نگاه کنید.
    من: یک زن خانه دار
    همسر من: شاغل

    صبح که میخواهد برود سر کار لباسش چروک بود. چون من از مجموعه وظایف یه زندگی مشترک رسیدگی به کارهای داخل منزل( بنا به انتخاب خودم)‌ را انتخاب کرده ام. در اینجا کم کاری کرده ام./ ناهار امروز هم آبکی شده. همسر بنده عصبانی شده و غرو لند کرده است.

    چند وقت بعدش: همسرم نتوانسته مخارج زندگی را درست تامین کند و در زندگی به مشکل برخورده ایم. من باید عصبانی شوم و غرو لند کنم. زیرا همسرم هم به وظیفه خود( بنا به تصمیم و انتخاب خودمان من وظیفه ام انجام کارهای منزل و وظیفه او تامین مخارج بود) عمل نکرده است.

    در تصویر بالا اگر عصبانی شده حق هر دو شریک زندگی است که جای بحث نیست

    اما به نظر من هیچ کدام حق عصبانی شدن ندارند. کسی کلفت دیگری یا مسئول تامین مخارج دیگری نیست. دو نفر با هم ازدواج کرده اند تا یک زندگی جدید ایجاد کنند. هر دو اشتباه میکنند. هر دو کامل نیستند. هر دو انسان هستند. هر دو جایی کم می آورند. جایی اشتباه میکنند. باید به هم کمک کنند. اگر لباس چروک هست. اطو هم هست. اگر غذا آبکی است هم باید کمک شود تا بهتر شود . اگر مخارج و درآمد با هم نمیخونه باید یه جور مدیریت کنند هر دو که بخونه. با عصبانی شدن نه به هم کمک میکنند نه مشکل حل میشه. هر دو ناراحت میشن . فقط همین

  143. به آقای درویش عزیز :
    البته از خیلی چیزها می ترسم ، اما از این یکی … نه

    مطمئن باشید .

    پاسخ:

    مطمئن که چه عرض کنم … ایمان دارم! ندارم؟

  144. البته فرمایش شما درست است اما من به عنوان یک مرد ایرانی!!!!(البته اگر مردی هم یافت بشود)مایل به ازدواج با یک بانوی شاغل هستم چون در اصطلاح مرد سالاران ایرانی زن شاغل مثل مرغ تخم طلاست!
    بخصوص اگر خانم شاغل در بانک باشد چون هم حقوق خوبی می گیرد و هم اینکه بانک ها وام خوبی می دهند
    دبیر زبان و فیزیک هم که کلاس خصوصی می گذارد خوب است
    البته الان خانم هایی که در بانک های خصوصی کار می کنند در بهترین شرایط برای ازدواج هستند

  145. پروانه جونم .. من که حالیم نشد چی نوشتی .. فقط حس کردم خیلی دوسم داری .. من که دوسِت دارم و مطمئنم که کندن پوسِت ندارم .. به خدااااااااااا راس میگم این دفه .. جووون خودم .. جووووون خودت .. اینم نشونه اش :

    بوس هزارتا .. هه هه دوهزار تا .. گل و از این هله هوله های ترش و شور و شیرین که من عاشقشونم هم سه هزارتا .. یه روز بیا پیشم اینجا واسم شاهنامه بخون بلکم منم یه چیزی یاد گرفتم .. آقا فیروز رو هم بیار .. قول میدم اذیتش نکنم .. ; )) ..

    پاسخ:

    یک عمر
    در انتظاری تا بیابی آن را که
    درکت کند و تو را
    همان گونه که هستی بپذیرد
    و عاقبت
    در می یابی که او
    از همان آغاز
    خودت بوده ای

    می دانی چه چیز تو را تحسین می کنم روشنک؟
    همین که از این که خودت باشی، نمی هراسی!
    مواظب خودت باش رفیق.

  146. محمد جان کجایی … به نظر می رسه بهتره یه کاری بکنی تا دل نوشته هات به چت کده! تبدیل نشده رفیق.

    پاسخ:

    من همین جام! تو کجایی رفیق؟ قرار بود از دلیری های زنان بختیاری برایمان بنویسی … یادت که نرفته؟

  147. لاف ز برتری کم زن،
    سنگ برابرت هستیم
    تیر به ما چه می باری؟
    نیمه دیگرت هستیم
    خالق این جهان ما را
    واسطه کرد در خلقت
    حرمت ما نگه می دار
    خالق و مادرت هستیم
    نظم جهان فردا را
    همت و همدلی باید
    دست به دست ما بسپار ،
    یار دلاورت هستیم
    عزت و امن و آسایش
    جمله ز لطف ما داری
    از دل خود اگر پرسی ،
    همدل و همسرت هستیم.
    حق طلبان همراهیم ،
    زنده و شاد و برپاییم
    گام بزن، بیا با ما:
    ما همه یاورت هستیم .
    حق حیات کامل تر ،
    گرچه به کام شیر اندر
    مطلب ماست، باور کن ،
    طالب باورت هستیم.

    سیمین بهبهانی
    به مناسبت سپندارمذگان روز گرامیداشت زن در ایران کهن

    پاسخ:

    ممنون از یادآوری این روز فرخنده …
    درود.

  148. به آقای اشکار:صحیح می فرمایید. حتماً انتظار دارید بانوی شاغل شما لباس هایتان را هم اطو بزند. بعدش عصبانی هم شوید؟ چیز دیگری نمیخواهید؟

    بقیه این بحث را در وبلاگ من ادامه دهید آقای اشکار چون دوستان گویا معترض شده اند.
    معذرت میخوام از بقیه دوستان

    پاسخ:

    نه متین جان! گمان نبرم نیاز به معذرت خواهی باشد … اینجا دل نوشته ها است و قرار است در آن بتوان به احساس اجازه داد تا هوایی بخورد.
    درود بر تو و دیگر دوستان همراه.

    سوراخی در کاغذ ساختی
    باد از آن به درون آمد
    و شعر آورد …

    ممنون از این همه شعر؛ این همه شور؛ این همه جوانی و این همه سرمستی …

  149. یه کلام از مادر عروس: والا من اگه مرد بودم، عمرن زنی مثل خودم نمی گرفتم!
    نه که کور باشم یا کچل! اتفاقاً خدا داده گیسوی کمند و دو چشم آهو! (به قول خودم هاها!) ولی الانه هنوزم مشغول کارم! حالا که دیدگاهم رو بفرستم می بینید ساعت چنده!

    بعدشم که می رسم ور ِ دل مادر جان در منزل، یا غر می زنم ایراد می گیرم از خستگی یا فرتی می رم توو جام و کات می شم که فردا صبح ساعت 5 که پا می شم احساس می کنم یه دیقه ست که خوابیدم!
    خدایی همچین زنی به درد من یکی که نمی خوره، حالا ماهوش چهر و کمون ابرو و شکسته گیسو و رعنا قد هم اگر باشه!

    پاسخ:

    خسته نباشی آنیموس عزیز …

    1. ما باید یاد بگیریم که:
      اگر زمستان در راه است
      و اگر من پاپوشی ندارم …
      این دلیل نمی شود تا
      پاپوشت را نیاورم!

      درود بر دوست “از خود راضی” اما صادق و زلال من.

  150. میگم عجب دل نوشته هاییه دل نوشته های آقای درویش . آدم همش میخواد توش بنویسه. انگار نه انگار خودش اتاق داره. خودش واسه خودش یه اتاق داره این دختره اما میاد تو دیوار خونه مردم مینویسه. فکر کنم بخاطر صفای دل صاحبخونه است که بی منت میذاره بنویسی. تازه تشویق هم میکنه.

    پاسخ:

    دیوار خونه مردم چیه دختر؟

    دفتر من در وسط
    باغ ورق می زند
    برگی از آن می کند
    نام تو … نام او … نام ما
    در باغ ها
    ورد زبان می شود

    دل نوشته های درویش متعلق به همه آدم بزرگایی است که “آدم کوچیک” درون شان را نه تنها انکار نمی کنند، که دوستش هم دارند و گاه می گذارند تا سبکبالانه هوایی تازه کند …
    درود …

  151. متین گرامی
    این آقای درویش هم دلش عجبه! هم پیوند زدنش؛ خدائیش ببین چطور رفتار زنان شمالی و جنوبی(بختیاری) کشور رو با ناصر و لطیف پیوند زده اون هم یه پیوند سه پیچ! نه؟ …
    خداوند دلت را از بزرگی کم نکنه رفیق! بکنه؟

    1. یادت که نرفته … مهندس کشاورزی پیور باید بلد باشه پیوند بزنه! نه؟
      اتفاقاً متین هم مهندس کشاورزیه! منتها فکر نکنم مثل ما دولتی خونده باشه!
      جوکش را که شنیدی! نشنیدی؟

  152. به آقای خاکپور:آقای درویش فقط پیوند زدن بلد نیست. مهم تریت تخصص ایشان اهلی کردن است. ببینید چه جوری همه ما را اهلی اینجا کرده است. یه مهندس کشاورزی تمام عیار است.

    به آقای درویش: فکر کنم نشنیده باشم. در ضمن خیلی خیلی ممنون. شما برای کودک درونم به قول پسر بچه ها زورو شدین. ما دخترا بهش میگیم فرشته مهربون توی کارتون سیندرلا

    پاسخ:

    آخ متین اگه بدونی من چقدر اون سریال زورو و گروهبان گارسیا را دوس داشتم … فکر نکنم هیشکی بتونه ادعا کنه که بیشتر از من نگرا زورو در زندگش بوده …

  153. احتمالا این اشکار جزو اخراجی های دانشگاه رودهن است که انقدر به دانشگاه رودهن تکه می اندازد. حالا اخراجت کردن گریه نکن ( در یک جا دیگم تکه انداخته بود)

  154. نمی دونم چه جوری اینجا سرو کله ام پیدا شد شاید شما لینکی چیزی داده بودید نمی دونم
    ولی عجب جنجالی بود اینجا! شما هم که ماشالله آتیش بیار معرکه!
    ولی کلی به نوشته های آقای اشکار خندیدم، بعضی هاش خیلی خنده دار بودند
    وای این وبلاگ شما چقدر کشش داره، از کار وز ندگی آدم رو می ندازه!

  155. شاید یکی از لینک هائی بوده که در متن اون دختره بالای درخت نوشتید

    تنبیه برای چی؟

    راستی فکر نمی کردم این نوشته منو ببینید اینجا.
    ولی در آخرین دیدگاه ها فکر کنم می بینید.

  156. فکر کنم یک لینکی به وبلاگ آقای خاکپور گذاشته بودید و اونجا اولین لینکش توجهم رو جلب کرد که همین صفحه بود احتمالا”

    تنبیه چه کسی؟

  157. هر دوتاشون!
    راستش من یییعععنی دارم درس می خونم!
    ولی این وبلاگ های شما روی کامپیوتر من باز هست و همش وقت منو میگیره!!!!!!
    کاش همه چیزهای وقت گیر اینطوری بودند!
    راستش بیشتر از درس هام به دردم می خوره!
    سر کار هم همیننطوره!
    البته از وبلاگ شما به وبلاگ های دیگران میرم و میام و خلاصه وبگردی …
    شاید دلیلی خوب برای فرار از درس باشه! معمولا” موقع درس بازیگوشیم گل می کنه! همیشه همینطوری بودم!
    راستی هنوز دلم برای اون سگها می سوزه. باز هم اگر کسی راه حلی داشت خبرم کنید. مرسی

  158. دستتون درد نکنه! 5 سال دیگه؟ !!!
    امیدوارم سال دیگه دفاع کنم!
    من و همسرم با هم شروع کردیم ایشون 2 ماه دیگه دفاع می کنه!
    البته در جلسه دفاع من شما هم باید باشید که از من دفاع! کنید و بگین که تقصیر شما بود که من اینقدر تتبلی کردم…. !!!

    1. راستش در مورد افزایش سرعت شما کاری نمی توانم بکنم!
      اما شما می توانید با آلوده کردن همسر محترم به مهار بیابان زایی، سرعت او را بگیرید! نمی توانید؟

  159. ایشون کمی راحت طلب تشریف دارند! من می خونم برای ایشون تعریف می کنم!
    ضمنا” اینقدر هم بدجنس نیستم!

    ایشون میگن بذار درسم تموم بشه، من هم میام به کلبه درویش! اگه راهمون بدهند البته!
    وبلاگ شما رو هم به دانشجویانش معرفی کرده!

  160. خب امشب آرشیو خوانی م تموم شد… قبلا از اولین دلنوشته شروع به خوندن آرشیو کرده بودم و رسیدم به این پست… مسائلی پیش اومد و ادامه ندادم تا اینکه اخیرا با وقایع اتفاقیه که برای صاحبخانه ی بزرگوار ِ دل شکسته ی اینجا پیش اومد… از آپریل 2010 شروع کردم و رو به عقب حرکت کردم و به این پست ختم شد…

    تو این مدت دغدغه داشتم که مبادا این طومار در هم پیچیده بشه و به کامنتها و نکاتی که میخواستم به یادگار یادداشت کنم دسترسی نداشته باشم…
    امشب بسیار شادم که در مقطعی از زندگیم که از همه چیز دل بریده بودم بواسطه بزرگوارانی که اینجا رو با صفحات دل شون مزین کردن با زندگی آشتی نسبی کردم… چه بسیار با جملاتش در زندگی غرق شدم و چه بسیار با نوشته هاش اشک ریختم… چه بسیار خشم گرفتم و لابد مورد غضب واقع شدم … اما دوستانی به واسطه ی همین دل نوشته ها یافتم که شاید در برهه های زمانی آینده و فردا و فرداها همراه قدمهام در مسیر حیاتم باشن نه حیات مجازی… که من همیشه ی همیشه، محیط مجازی رو مثل دنیای پرآرامش کتابهام برای بهتر بودن و بهتر شدن خواستم و میخوام…

    زندگی همینه… اینکه هر فرازی از زندگی رو با امکانات با شرایط با دوستان و همراهانی همراه هستی و با هیچ دعا و اشک خونینی نمیتونی همه ی اون شرایط و خواستنی ها رو به همه ی زمانها ببری… پس بهتره از هر کدوم از دوستان و هرکدوم از شرایط و موقعیتها در هر برهه ای از زندگیت توشه ای برداری تا بتونی زیباتر و کاملتر در مرحله ی بعدی قدم برداری…

    قدمهای موثر این 10 ماه از زندگیم رو شاید به واسطه ی سیر در فضای زیبای دلنوشته ها و همصحبتی دوستانه و بی توقع – و گاهی شاید پرتوقع- صاحب ِصاحبدل این دل نبشته ها و خونه ی مجاور و دربندش برداشتم که امیدوارم “دل” و “جااان” ش هیچگاه به ناز طبیبان نیازمند مباد

    1. یکی از بخت یاری ها و دل خوشی هایم در تمام طول حدود شش سال گذشته دریافت چنین بازخوردهای دل گرم کننده ای بود. اما فکر می کنم هنوز حکمتی در این فیلترینگ نهفته باشد که زمانش برسد، رحمتش را درخواهم یافت و خواهیم یافت.
      راستی! شما که همه آرشیو دل نوشته ها را مرور کردید، 10 یادداشت برتر را می شود فهرست کنید؟
      درود …

    2. سلام
      انتخاب سختی بود آقای درویش

      امروز صبح که سوالتون رو دیدم با خودم گفتم؛ چه خوبه عصر که برگشتم 10 تا پست از مهار بیابانزایی هم انتخاب کنم… اما اولین مواجهه م با رنگ زیباش اشک بود که پشیمونم کرد…

      اما درمورد دلنوشته ها… از بین پستهایی که همزمان با نوشتن شما خوندم واقعا نتونستم انتخاب کنم چون هرکدوم رو به نوعی دوست دارم گاهی کامنتها هم باعث میشه که نتونم انتخاب داشته باشم … اما از بین پستهایی که قبلا نوشتین بعضی ها رو با طرز فکر قدیمم و گروهی رو با طرز فکر جدیدم میپسندم
      از اینکه میتونم بعضی از پستها رو بخونم و حتی انتخاب کنم… در حالیکه در تاریخ نوشته شدن شون شاید اگر میدیدمشون صفحه رو میبستم بسیار شادم

      پستهای انتخابی م رو اینجا میذارم-12تا شد- به امید روزی که با قطعیت بیشتری بتونم انتخاب کنم… ببخشید اگر پروژه رو خیلی جدی نگرفتم

      https://mohammaddarvish.com/archives/18

      https://mohammaddarvish.com/archives/200

      https://mohammaddarvish.com/archives/290

      https://mohammaddarvish.com/archives/397

      https://mohammaddarvish.com/archives/447

      https://mohammaddarvish.com/archives/607

      https://mohammaddarvish.com/archives/572

      https://mohammaddarvish.com/archives/625

      https://mohammaddarvish.com/archives/760****

      https://mohammaddarvish.com/archives/843

      https://mohammaddarvish.com/archives/923
      https://mohammaddarvish.com/archives/941

      1. از شما چه پنهان، همه ی لینکها را با دقت وارسی کردم و تمام متن آنها را یکبار دیگر خواندم و در میان آنها یک کامنت از شهرزاد درویش کشف کردم که برایم بسیار ارزشمند بود. می دانم که همیشه انتخاب می تواند بسیار دشوار و زمان بر باشد. ممنون که اینگونه با دقت همه یادداشت های مرا مرور کردید. برخی از اثرگذارترین یادداشت هایم در میان انتخاب های شما جا دارد. جالب این که یادداشت نخست را تقریبا فراموش کرده بودم!
        راستی! وقتی خودمان، خودمان را فراموش می کنیم؛ وای به حال دیگران! نه؟
        باز هم ممنون و درود …

  161. من هم همین کار خانم فلورا را انجام می دهم.
    هر وقت حوصله ام سر میره میرم سراغ آرشیو دل نوشته های شما.
    ولی مثل اینکه امتحان کتبی هم داره!
    ولی سوالهای من راحت تر باشه لطفاً !

  162. راستش یکی از دل نوشته های شما که دوست دارم همینه. مخصوصاً گفتگوهای بین خانم روشنک و آقای عبادی، جالب اینجاست که هر دوشون همش اصرار داشته اند که بگن دیگری را نادیده می گیرند و اهمیتی برایش قائل تیستند ولی همین پاسخ دادن هاشون نشون میداده که برای همدیگه و نظرات همدیگه ارزش قائل بوده اند
    شما هر چقدر هم دیگه مطلبی ننویسید ولی من هنوز مطالب زیادی از شما برای خواندن دارم. بنابراین اشکالی نداره که الان در خواب زمستانی هستید ولی پس از اتمام فصل زمستان فکر کنم مطالبتون رو دیگه کامل خونده ام و باید دوباره بنویسید! لطفاً

    1. اتفاقاً لطیف و روشنک بحث های بسیار داغ تری را در وبلاگ روشنک با هم داشتند. به نظرم آنها دارای شباهت های عجیبی به هم هستند که البته هر دو این شباهت ها را به شدت تکذیب می کنند! شاهدی که البته نشان می دهد این شباهتها به طرز اسرارآمیزی واقعیت دارد! ندارد؟
      در مورد خواب زمستانی هم امیدوارم تعبیرتان به حقیقت بپیوندد.
      درود …

  163. هر دو نماینده دو تفکر غالب کنونی در جامعه ما (در خصوص زنان) هستند.
    این بحث ها مفید است و لازم!

  164. به نظر شما این دو نفر اگر رو در رو با هم بحث کنند ملاحظات بیشتری در گفتگو خواهند داشت یا بدتر می شود و کار به دعوا می کشد؟

  165. اون مطلبی که در مورد اروند و نقاشی اش و دیوان حافظ و شعری که “غم” رو “قم” نوشته بود و شما نوشتید چه خوبه که بلد نیست غم رو بنویسه معرکه بود!
    چقدر خوب چیزهای کوچک رو می بینید! چقدر دنیایی که می بینید زیباست! کاش همه می توانستند از زاویه نگاه شما به دنیا نگاه کنند!
    اونوقت چی میشد!!!!

  166. یکی دیگه هم همینه دیگه، قبلاً گفته بودم.
    همشون خوب هستند و انتخاب از بین اونها مشکله ولی سعی می کنم به تدریح اونهائی که برام جالب ترند رو بگم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا