مهار بیابان‌زایی

یک نظرسنجی طنازانه که باید جدی‌اش بگیریم!

    امیر سررشته‌داری عزیز، به خواهش صاحب تارنمای مهار بیابان‌زایی که من باشم! نظرسنجی جیغی را در تارنمایش کلید زده است تا بلکه با چراغ خاموش هم دیده شود و البته پسندیده شود!
    می‌دانم … تاریخ طنز و طنزپردازی و طنزنویسی در این مملکت، برخلاف ماهیت خوشمزه‌‌ای که برای اغلب مخاطبان و خوانندگانش دارد؛ سبب‌ساز ِ فرجام‌هایی دردناک و غم‌انگیز هم برای آفرینندگان طنزها شده است!
    از همین رو، وقتی که عبداللطیف عبادی، بعد از کمتر از یک‌ماه تصمیم به تعطیلی شبانه‌های طنازانه‌اش گرفت، او را درک کردم؛ هر چند گمان نمی‌بردم بازتاب‌های آن شیانه‌ها این گونه ممکن است برایش سخت و جانفرسا باشد! به خصوص که ما در محیطی به نام وبلاگستان سبز قلم می‌زنیم! نمی‌زنیم؟
    از این رو، برای روشن شدن ذهن خود و لطیف و دیگر دوستان فکر می‌کنم بد نباشد تا همه در این نظرسنجی شرکت کرده و امیر عزیز هم نتایج آن را آن لاین در اختیار همه‌ی بینندگان قرار دهد تا هم دوستان، بیشتر تشویق به شرکت شوند و هم دوستان ِ بیشتری، شرکت کنند!

محمد درویش

عضو هیئت علمی مؤسسه تحقیقات جنگلها و مراتع کشور

نوشته های مشابه

62 دیدگاه

  1. محمد نازنین ممنون از لینکت. در عین حال با اینکه دو سه جا از لطیف عزیز کسب اجازه کردم که نتایج را آنلاین باز بگذارم هیچ جوابی به من نداده است. شاید بالاخره از این طریق ما به جوابی برسیم. نمی رسیم؟!

  2. همگن عزیز
    خدا قوت
    پر بیراه به پسرت نگفتم که بابات ما رو از کار وزندگی انداخته ومهمتر اینکه فقط یه دفتر کار باید نوشته های شما را بخواند وکامنت گذاری کند.
    به امیر خان
    سلام وبلاگ پست جالب بود مخصوصا دستخط خودش وترجمه شما.ببخشید عجله داشتم برم بیرون همه را اینجا نوشتم.

    پاسخ:

    آقا شرمنده …

  3. به درویش عزیز: پس منتظریم.
    به مهرداد: خواهش می کنم. سعی می کنم به نوعی با کیبرد آشنایش کنم. جالبه بدانید که صدرا علی رغم سن کمش خودش به یاد من می اندازد که باید وبلاگش را آپ کنم.

  4. آقا آمار رو اعلام کنین. اما اگه نتیجهء این نظر سنجی اونجوری که ما دلمون میخواد نباشه از همین حالا اعلام میکنیم تقلب شده! . یعنی باید حداقل شونصد نفر رای داده باشن که ما عالی بودیم . غیر از این باشه میرزیم شهر رو شلوغ میکنیم! فردا نگین نگفتی . ناسلامتی هر چی باشه سبز اوریجینال که میگن ماییم!

  5. سلام بر شما
    این نظر را برای وبلاگ جناب سررشته داری گذاشته ام. اینجا هم باشد بد نیست :
    مطلبی بود که مدتی بود می خواستم در مورد آن طنز نوشته ها بگویم و حالا اینجا بهانه ای شد برای نوشتن. شخصا طنز را بسیار دوست دارم و در این حال و احوال بسیار کاربردی می دانم .
    متاسفانه من بسیار اصولگرا هستم و حتی اگر به ضررم هم باشه بر سر اصول هستم و حرفم را رک می زنم. بسیاری از وبلاگنویسان گرین بلاگی در آرشیو نظرات وبلاگشان ، نظراتی نامحترمانه با بهتر بگویم توهین آمیز از آقای عبادی به یادگار دارند! هنوز زمان زیادی از آن روزها نمی گذرد و خاطره هتاکی ها و بی حرمتی ها هنوز زنده است .
    من تا بحال پست یا نوشته ای که نشانی از عذرخواهی داشته باشد از ایشان ندیده ام و بر اساس همان ” خیلی اصولگرا ” بودنم فکر می کنم بهتر است اول مشکلات قبلی حل شود و سپس نوبت به طنز و این حرفها برسد، اینطوری بی شک دیگر نظرات آن وبلاگ محدود به چند عزیز نخواهد شد.
    اینها را از این جهت گفتم تا دیگر شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم که هرکس از راه برسد و زمین و زمان وبلاگستان سبز را فحش باران کند و سپس پسرخاله شود.
    ایام به کام

    1. درود بر سپهر عزیز …
      گابریل گارسیا مارکز چند سال پیش در وصیت نامه مشهورش برای همه طرفدارانش نوشت:
      اگر یکبار دیگر به دنیا می آمدم، نفرتم را روی یخ می نوشتم.
      ما که خود را محیط زیستی و طرفدار حقوق حیوانات می دانیم؛ باید بیشتر از همه ثابت کنیم که اینگونه می اندیشیم و عمل می کنیم.
      مگر سهراب نمی گوید:
      من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن؟
      لطیف چندی پیش و در پاسخ به فردی که همین سخن شما را از منظری دیگر مطرح کرده بود و متعجب شده بود که چرا لطیف دیروز، دوست امروز درویش شده است؛ کوشید تا همین مضمون را ارایه دهد …
      سپهر جان!
      ما طرفداران محیط زیست در ایران مگر چند نفر هستیم که بخواهیم خودمان هم با هم به نزاع و عداوت برخیزیم؟
      پشت سر باد نمی آید
      پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
      به آینده بنگر و بگذار همه با هم دست در دست یکدیگر در برابر طبیعت ستیزان صف آرایی کنیم.
      درود …

  6. درود بر شما
    اصلا نفرتی در کار نیست ، اگر عذرخواهی صورت می گرفت و باز کسی بر موضعش می ماند آنوقت می شد آنرا نفرت گذاشت.
    آنچه در مورد زیست محیطی ها گفتید درست است اما مهمتر و واجب تر از آن اینست که کسی که سبز بیاندیشید هیچوقت به خود اجازه نمی دهد به دیگران به راحتی آب خوردن توهین کند و آن الفاظ و مطالب شرم آور را بکار ببرد. اگر کسی چنین کرد سبز نیست …
    اتفاقاً چون جمعمان محدود است معتقدم باید چهار نه ، هشت چشمی باید مراقب خودمان باشیم و مراقب و مواظب دوستانمان باشیم . توهین کردن یک عیب است ولی توهین کردن و بدون عذرخواهی کردن ، خودمانی شدن عیب مضاعفی است .
    من هم خوزستانی هستم و حرفم را رک می زنم . شاید دیگر دوستان نخواهند در این زمینه اظهار نظر کنند ولی اگر نظر سنجی مخفی صورت می گرفت آنوقت با من هم عقیده می شدید.
    و در آخر اینکه هدف من از بیان این بحث ، آشتی و دوستی بوده است اما از راه درستش . گفتم که اصولگرا هستم و ادب و احترام به دیگران اصلی است که باید روی سنگ خارا نوشت نه روی یخ.
    ارادتمندم قربان

    1. خوشحالم که هدفت آشتی و دوستی بوده است و با شناختی که از لطیف دارم، مطمئن هستم که شما می توانید دوستان خوبی برای هم باشید و حتمن هم همینطور خواهد شد.
      همه ی ما باید آنقدر شهامت و صداقت و البته عطوفت داشته باشیم که یه چیزایی را نبینیم و نشنویم یا فراموش کنیم و ببخشیم. از قضا اغلب از درون کدورتها و دشمنی های اولیه، دوستی های ماندگار و استوار پدید آمده است.
      خوشحالم که نظرت را صریح بیان کردی و در دلت انباشته نساختی. امیدوارم همینجا لطیف بیاید و با کلام خاص خود، اندک کدورتهای باقیمانده را برای همیشه محو سازد. ما برای دفاع از طبیعت وطن، نیاز به حمایت یکدیگر داریم.
      درود …

  7. سپهر عزیز
    من خیلی از این گذشته های خاک گرفته وبلاگستان سبز نمی دانم ولی آنچه را که اکنون می بینم سراسر زیبایی و لطافت در لطیف است. همان زیبایی ها و مثبت اندیشی هایی که در این مدت کوتاه آشنایی از شما دیده ام،
    حتا بر فرض هم که در گذشته آن چنان که شما می گوئید بوده است رفتار سخاوتنمندانه لطیف که اینگونه اراده کرده است رایگان و بی منت اندوخته های گرانبهایش را در اختیار دوستان نادیده اش بگذارد کفایت بر خواسته های شما دوست عزیز خواهد کرد.
    باز هم ممنون دار مهار بیابان زایی هستیم که فرصت آشنایی با لطیف را نصیب مان کرد.

    پاسخ:

    همه ی ما که اینجا هستیم … و یکدیگر را به جا می آوریم، باید قبل از همه این آشنایی ها را مدیون بیل گیتس و شرکا یا رقبا بدانیم! نه؟

  8. کاملا. وای که این گونه انسانها چه ارج و قربی در آخرت خواهند داشت؟ اینطور نیست؟

    پاسخ:

    خداوند یک در دنیا و صد در آخرت برای بیل گیتس ها و امید کردستانی های زمان بگذارد کنار!

  9. ضمن قدر دانی و تشکر از دوستانی که در جوابهایشان به اقای سپهر سلیمی از بنده ذکر خیر کردند ، نکاتی را لازم است به عرض برسانم :
    یک – از اینکه سپهر سلیمی – حالا یا به دلیل طاق شدن طاقتش و یا به دلیل از دست دادن کنترلش – تصمیم گرفته است خشم و نفرتش نسبت به بنده را از کامنتها و پیغامهای خصوصی اش به این و آن و گوشه و کنایه ها و متلکهای پی در پی اش ، به فضای علنی گرین بلاگ بکشاند، خوشحالم . و از اینکه طنز نوشته های من بهانهء این کار شده نیز خوشحالترم! امیدوارم آن سه چهار دوست باقی مانده ای که در این مدت یکی دو ماه اخیر همچنان به این فن شریف مشغول بوده اند نیز همچون سپهر سلیمی از قالب کارها و صحبتهای غیر علنی و غیر مستقیم خود دربارهء بنده بیرون بیایند و هر چه در دل دارند را صادقانه بیان کنند .
    دو – سپهر سلیمی در کامنتهایش خیلی اصرار دارد که بگوید یک اصول گرا هست و اصولی دارد و این اصولش باعث شده اند که چنین کند یا چنان نکند . اینها همه درست و احترام ایشان و اصولش هم بر ما واجب . اما اینجا یک سئوال بدون جواب باقی می ماند که سپهر سلیمی دارد دربارهء چه اصولی حرف میزند؟ سئوال من این است که : آقای سلیمی شما اصلا” به چه اصولی اعتقاد دارید؟
    سه – سپهر سلیمی کامنتهایش دربارهء بنده را از موضع بالا به پایین نوشته است و احتمالا” واقعا” یک چنین حسی دارد که همچون معلمی جدی و سخت گیر ، خط کش به دست در مقابل دانش آموزی بی ادب ( که من باشم!) و شخص بزرگواری ( که محمد درویش باشد ) ایستاده است و خطاب به آن بزرگوار (که قصد شفاعت بنده را دارد) شرایطی را برای بخشش و گذشتن از سر تقصیرات بنده بر می شمارد . و بعد هم از همان موضع و با لحنی حق به جانب می گوید ” اینها را از این جهت گفتم تا دیگر شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم که هرکس از راه برسد و زمین و زمان وبلاگستان سبز را فحش باران کند و سپس پسرخاله شود. ” . سپهر سلیمی خیلی شانس آورده است که این قبیل فرمایشات را بعد از رفتن ” فرمان ” به مکه و توبه کردنش از دست به کارد شدن ، بیان کرده است . وگرنه فرمان در وبلاگ خود جناب سلیمی با ایشان همان می کرد که قیصر با کریم آبمنگل در حمام کرد! ( یاد بازی ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی و فیلم قیصر بخیر . بقول درویش : نه بخیر؟! )
    چهار – سپهر سلیمی گفته است ” شاید دیگر دوستان نخواهند در این زمینه ( یعنی دربارهء بنده عبداللطیف عبادی باشم ) اظهار نظر کنند ولی اگر نظر سنجی مخفی صورت می گرفت آنوقت با من هم عقیده می شدید ” . اتفاقا” نظر شخصی مخفی صورت گرفته است . وقتی دوستان ایشان ( که البته تعدادشان از سه یا چهار نفر هم فراتر نمی رود ) روزی چهار پنج کامنت مخفی و خصوصی مملو از دشنام و فحشهای رکیک چارواداری برای بنده مینویسند و در پاسخ به کامنتهایی که خودشان برای یکدیگر می گذارند با گوشه کنایه به بنده اشاره می کنند و سایر اموری که در اینجا نمی شود ذکر کرد ، در واقع نظر خودشان را نسبت به بنده بیان کرده اند و نقطهء مبهمی باقی نمانده است . اینها جدای از کامنتهایی بوده است که ایشان و آن سه چهار دوست محترمشان در لوای اسامی مستعار و در همینجا علیهم نوشته اند . سپهر سلیمی و آن دوستانی که ( احتمالا” ) سپهر را تشویق به مطرح کردن و پیش کشیدن چنین موضوعاتی کرده اند همهء خشمشان از این است که چرا برخلاف تمام تصوراتشان و حساب و کتابهایی که کرده بودند ، عبداللطیف عبادی نسبت به کامنتهای تحریک آمیزشان نه تنها واکنش خشمگینانه ای نشان نمی دهد بلکه با شوخی و خنده از آنها عبور می کند؟ اساسا” همین خشم تلنبار بوده که به این شکل منفجر شده و در کامنتهای سپهر سلیمی خودش را نشان داده است .
    پنج – از اینکه سپهر سلمی گفته است قصدش از نوشتن این کامنتها آشتی و دوستی بوده است ، خوشحالم . منتها ایشان لازم است به این نکته هم توجه بفرمایند که مطرح کردن یشنهاد دوستی و آشتی با درخواست تسلیم شدن طرف مقابل یک مقدار فرق دارد . سپهر سلیمی که ظاهرا” علاقمند به دوستی با من شده است ، از بنده میخواهد که در حالی که دستهایم را بالا برده ام ، یک کلاه بوقی سفید را هم به علامت تسلیم روی سرم بگذارم و در حالی که مانند توبه کنندگان کربلا گل به سر مالیده ام ، گریه کنان به سمت ایشان و آن سه چهار دوست شگفت انگیزشان بروم و با فریاد العفو! العفو! از آنها بخواهم که این حقیر نادم و گناهکار تواب را به بزرگی وبلاگشان! ببخشند .
    معلوم نیست که اگر بنده در هنگام نوشتن این جوابیه نمی خندیدم یا خدای نکرده فرمایشات سپهر سلیمی و نیز کامنتهای خصوصی آن سه چهار دوست مخفی شده اش به خودم را جدی می گرفتم ، آخر و عاقبت بیل گیتس و ویندوز چه میشد!
    یاد فیلم قیصر بخیر . نه بخیر؟!
    —————-
    بهرحال جدای از آن جدیت ها و این شوخی ها ، بنده مخلص همهء دوستان گرین بلاگی هستم و با کسی هم دعوایی ندارم و همانگونه که همه ملاحظه می کنند ، هیچ کاری هم به کار کسی ندارم . اگر هم با کسی اختلاف نظری دارم این اختلاف نظرها علمی و اجتماعی و تاریخی و گاه سیاسی هستند . چنین اختلاف نظرهایی نشاندهندهء شعور علمی و بالا بودن سطح فکری و استقلال رای دوستان هست و تغییری در روابط دوستانهء بنده با سایر رفقای گرین بلاگی ایجاد نمی کند . سهر و آن سه چهار دوست باقی مانده هم اگر بخواهند به جمع مجازی ما بیایند ، قدمشان بر تخم چشم بنده . من برای دوستی و آشتی و مهربانی با کسی هیچ پیش شرطی تعیین نمی کنم . سپهر و سایرین بیایند با همانی که بودند و همینی که هستند . دل ما از سنگ خارا نیست و در مقابل مهر تابان دوستان از یخ هم آبتریم .

  10. مهندس درویش و جناب خاکپور عزیز و گرامی
    خدا را شکر شما عزیزان در فضای مجازی و حقیقی مرا می شناسید و می دانید هدفم از بیان این مساله چه بوده. در وبلاگ جناب سررشته داری هم نوشتم که بجای این همه نظر و قصه تنها یک کلمه اظهار پشیمانی از گذشته کفایت می کند . همین و فقط همین. کجای دنیا می گویند وقتی کسی بی ادبی و فحاشی کرده نباید یک کلمه اظهار ندامت کند؟!
    اما جوابی مختصر برای نوشته های آقای عبادی:
    – اصلی ترین اصل اصولی که گفتم ، ادب و احترام به دیگران است.
    – متاسفانه همچنان رگه هایی ازهمان ادبیات عصر جاهلیت دیده می شود. یعنی تهمت زدن و توهم مخالف انگاری! آی پی بنده مشخص است . اگر پیش از این حتی یک بار و تنها یک بار با این نشانی در وبلاگی کامنتی خصوصی و عمومی درباره آقای عبادی بود برای همیشه وبلاگ نخواهم نوشت . خدا را شکر هیچوقت اهل رفتارهای خاله زنک بازی نبوده ام و همیشه مثل این بار حرفم را رک زده ام.
    – من به مکه نرفته ام و گذشته خجالت آوری ندارم که توبه کنم ولی ظاهرا شما چندین بار به مکه رفته اید … اتفاقاً یادم می آید یک بار کامنتی با مضمون اینکه می آیم در اصفهان چنین و چنانت می کنم با همان ادبیات آبگوشتی در وبلاگم از شما داشتم.
    – به جای نظری چنین بلند بالا ، تنها یک ابراز پشیمانی از گذشته و عذرخواهی از تمام کسانی که مورد بی ادبی قرار گرفته بودند کفایت می کرد و می کند.
    سخنی با دوستان :
    خدائیش طنز ماجرا آنجاست که لطیف عبادی در پایان سخنش من و آن سه چهار نفر آدم ساخته خیالش را به جمع وبلاگستان سبز دعوت می کند و می گوید : چنین اختلاف نظرهایی نشاندهندهء شعور علمی و بالا بودن سطح فکری و استقلال رای دوستان هست و تغییری در روابط دوستانهء بنده با سایر رفقای گرین بلاگی ایجاد نمی کند . سهر و آن سه چهار دوست باقی مانده هم اگر بخواهند به جمع مجازی ما بیایند ، قدمشان بر تخم چشم بنده . … در هر حال از اینکه جناب عبادی بنده را به جمع وبلاگستان سبز دعوت کردند بسی مشعوف شدم:)

  11. سپهر سلمی تا ساعت سه بامداد به وقت ایران پای مونیتور کامپیوترش بیدار نشسته و منتظر است تا بنده جلوی دوربین تلوزیون گرین بلاگ ظاهر شوم و در حالی که اشک از چشمانم فوران می کند بگویم ” سپهر جون منو ببخش! ” و بعد هم با صدای بلند بزنم زیر گریه و اوهو .. اوهو . اوهو …! تازه هیچ تضمینی هم نیست که سپهرجان ما را ببخشد . مگر ابطحی و عطریانفر و سایر سبزها این کار را نکردند؟ ولی آخرش چی شد؟ دادگاه انقلاب نامردی کرد و به همه شان از دم یکی شیش سال حبس داد!
    —————
    بهرصورت و جدای از این شوخی ها ، بنده مایل هستم سپهر سلیمی هم در جمع دوستان فعال ما باشد و این کار را هم به نفع طرفداران محیط زیست در ایران می دانم . ( هر چی باشه ایشون ناسلامتی بنیانگزار جایزهء خروس سفید هست )

  12. گفتاری دربارهء خروس شناسی
    ————————-
    جانور مود علاقهء من خر هست و پرندهء مورد علاقه ام نیز خروس . من اصولا” با خرها و خروس ها همنشینی و معاشرت زیادی داشته ام . در باغ بسیار وسیع و بزرگی که داشتیم می نشستم و ساعتها به رفتار مرغ و خروسهای مادرم زل میزدم . وقتی هم که برای دیدن اقوام و اشنایانمان به ده می رفتیم بیشتر وقت من خرهای روستا می گذشت و عکسهای زیادی را هم با آن درازگوشان عزیز گرفته بودم . چهارده سال پیش وقتی سربازان گمام امام زمان ریختند به خانهء ما و آلبومهای عکسم را نیز به عنوان غنیمت جنگی با خودشان بردند ، ماجرای جالبی پیش آمد . به این ترتیب که نصف عکسهای آلبوم شخصی من عکسهایی بودند که با نویسندگان ، فلاسفه ، شاعران ، فرماندهان ارتش و سپاه و نیز شاعران و نخبگان کشورمان گرفته بودم و نصف دیگرشان هم عکسهایی بودن که با خرها و اردکها و مرغ و خروسها به یادگاری گرفته بودم! در نتیجه بازجویان و کارشناسان وزارت “اسمش رو نیار! ” هاج و واج مانده بودند که جریان چی هست؟!
    ————————
    خروس وقتی یک غذای خوب و خوشمزه یا مشتی دانهء گندم را می بیند خودش آنها را نمی خورد بلکه یک سر و صدای مخصوصی راه می اندازد تا عیالهایش بیایند و آنها را بخورند! ( خاک بر سر زن ذلیلش کنند. بقول درویش : نکنند؟ ) . بعد خودش یک گوشه ای می ایستد و با غرور و ابهت خاصی غذا خوردن مرغها را تماشا می کند . ولی بعد از اینکه خانمهایش غذایشان را میل کردند ، آقا خروسها شروع به انجام کارهایی می کند که بقول ملا عبدالرئوف (وزیر فرهنگ دولت طالبان در افغانستان ) دیدنش باعث مفسدهء زنها میشود و من هم از ذکر جزئیات اعمال خلاف عفت خروس خودداری می کنم . همین شیوهء رفتاری خروسها و تعارف کردن غذایشان به عیالاتشان و سپس انجام عملیاتهای تکمیلی بعد از آن ، باعث میشود تا خروسها همیشه لاغر باقی بمانند .
    ————————-
    راه حل لری
    اما لرهای بختیاری ( که علاقهء خاصی به گوشت خرس دارند ) در این زمینه چه اقداماتی را انجام می دهند؟ لرها خروسها را در همان عنوان جوانی می گیرند و آقا محمدخان فاجار می کنند! . یعنی اینکه به یک شیوهء بسیار بی رحمانه ای یک جای خروس بیچاره را اندکی با تیغ باز می کنند و دو عدد عضو نرینه اش را بیرون می کشند. زخم مربوطه بعد از چند روز خوب میشود و این جناب خروس دیگر محل سگ به مرغها نمی گذارد! یعنی هر چه پیدا می کند را خودش می خورد و دیگر هیچ علاقه ای هم به ارتباط زناشویی با فمینیستها ( ببخشید ، ) با مرغها ندارد . بهترین و خوشمزه ترین! خروسهای مستعد برای تبدیل شدن به آغا محمدخان قاجار نیز همین خروسهای سفید هستند . خروسهای سفید و نامرد شده! بسیار تپل ، محترم ، باشخصیت ، باوقار ، سر به زیر ، و البته خوشمزه هستند و قیمتشان هم از سایر خروسها بیشتر است . این بود درس خروس شناسی امروز ما . اگر عمری باقی بود ، در آینده دروس خرشناسی ام را نیز تقدیم دوستان خواهم کرد .

    پاسخ:

    درود بر لطیف عزیز …
    مانند همیشه از خواندن ماجرای رفتارشناسی خروس ها در سانفرانسیسکو و حوالی آن لذت بردم!
    هرچند باید یادمان باشد که “خروس سفید” در فرهنگ ایرانیان باستان از حرمتی کم نظیر برخوردار است و به همین دلیل، روز 17 فروردین را به نام روز خروس گرامی می داشته اند.

  13. اصلاح هطلی تایپی ” لرهای بختیاری علاقهء خاصی به گوشت خروس دارند” . ( لرهای بدبخت کی گوشت خرس خوردند؟)

  14. سلام
    گرین بلاگ را فقط به خاطر نوشته های جالب و متنوع آقای عبادی میخوانم و گرنه همه میدانیم نوشته های سایرین عمدتا چندان بار علمی ندارد.
    قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.

    پاسخ:

    با لفظ “فقط” مشکل دارم … اصولن از قید های تمامیت خواهانه خاطره خوشی ندارم. به نظرم حتا اینگونه دفاع کردن از جناب عبادی، بیشتر از آن که جاذبه ایجاد کند، دلخوری ایجاد می کند برادر یا خواهر عزیز دوستدار محیط زیست!
    شرط “محیط زیست دوست داشتن” آن است که فعالین این حوزه را حمایت کنیم و قدر بدانیم، نه آن که با بلند کردن یکی، بقیه را از دم تیغ بگذرانیم یا دلسرد سازیم.
    درود بر شما.

  15. به دوستدار طبیعت
    از لطف شما خیلی ممنونم ، ولی اگر مطالب و پستهای متنوع دوستان – از جمله همین وبلاگی که در آن هستیم – نبود که بنده هم کامنتی نمی نوشتم .
    ضمنا” روی اسمتان که کلیک کردم سر از وبسایت خبرگزاری ایسنا در آوردم. باز خدا را شکر که ما را به سایت دادگاه انقلاب نفرستادی !

  16. من سپهر را از نزدیک می شناسم و می دانم تا چه اندازه دلش با طبیعت است. اتفاقن در آن دسته طرفداران محیط زیست هم قرار نمی گیرد که فقط حرف بزنند و از دور دستی بر آتش داشته باشند؛ او یک اکتیویست واقعی در حوزه محیط زیست و میراث فرهنگی است. از قضا با توجه به نوشته های اخیر لطیف؛ تقریبن ایمان دارم که او از سپهر دلگیر که نیست، هیچ؛ دوست دارد که گذشته نیز فراموش شود. وگرنه در شبانه هایش او را نمی نواخت! دقت کنید که لطیف فقط آن هایی را نواخته است که فکر می کند در این حوزه صاحب اندیشه و اثر هستند و می توانند به محیط زیست کمک کنند.
    من امیدوارم که بعد از این گله گزاری ها، آرام آرام به یکدیگر نزدیک شده و نشان دهیم که عشق به محیط زیست در ما چنان بزرگ و عمیق است که حاضریم برای قدرتمندتر شدن تفکرات و جبهه محیط زیستی خودمان در برابر طبیعت ستیزان از منافع و یا ملاحظات شخصی بگذریم.
    از هر دو طرف ممنون که حرمت ها را همچنان حفظ کرده و همه درها را نمی بندند.
    بچه ها! بیایید به همدیگر فرصت دهیم تا عشق هامان را ثابت کنیم؛ نه آین که کاری کنیم تا نفرتها غلیان یابد …
    برای همین است که
    من می توانم روزی را ببینم که سپهر و لطیف و درویش و هومان در سیاه سرد بروجن – در بام ایران – دارند چای می نوشند و به گذشته ها می خندند! نمی خندند؟
    درود …

    1. مخلصیم امیر جان …

      دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست
      که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه
      کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه
      در آن سن و سال، زن داشت. !…

      چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از
      خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن
      داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم!

      زندگی همین است امیر جان! نه؟

  17. من می دانستم که 12 فروردین روز جمهوری اسلامی هست اما واقعا” نمی دانستم که 17 فرردین هم روز خروس سفید است . البته خروس سفید در خیلی از جاهای ایران محترم است . از جمله اینکه ” مردم‌ قمصر کاشان‌ معتقدند خروس‌ سفید نگهبان‌ حضرت‌ حجّت‌(عج‌) است‌ و گویند حضرت‌ حجّت‌ در یک‌ چاه‌ نورانی‌ پنهان‌ است‌ و دشمنان‌ او در بالای‌ چاه‌ منتظر هستند تا هوا روشن‌ شود و داخل‌ چاه‌ شوند و آن‌ حضرت‌ را به‌ قتل‌ رسانند. هنگام‌ سحر فرشتگان‌ از خواب‌ بیدار می‌شوند و خروس‌ سفید را خبر می‌کند و خروس‌ مشغول‌ خواندن‌ می‌شود. با شنیدن‌ صدای‌ خروس‌ دشمنان‌ آن‌ حضرت‌ پا به‌ فرار می‌گذارند ” ( منبع در پاورقی )
    ————–
    یک ترانهء بسیار پر معنایی هست که اینگونه آغاز میشود ” من زن ملا نمیشم! ” بعد مستعمین جواب می دهند ” چرا نمی شی؟ چرا نمی شی؟! ” و خواننده در ادامه دلایلش را به طرز مبسوطی شرح می دهد . حالا از بخت بد ما این سپهر – که اقرار کرده است همولایتی ما هم هست – ناگهان وسط جمع پریده و دو پایش را در یک کفش کرده و قاطعانه می فرماید که ” ما با لطیف آشتی نمی کنیم! ” . که البته شرایط صلح و دوستی اش را هم نوشته است . منتها من هنوز متوجه نشده ام که اولا” کدام شیرپاک خورده ای به ایشان گفته است لطیف دربه در به دنبال آشتی با شما می گردد ، و ثانیا” آخرش هم متوجه نشدم که این ” دوستان ” ی که ایشان از طرفشان اظهار نظر می کنند و به نمایندگی شان برای صلح با بنده وارد مذاکره شده اند کی هستند؟!
    البته دانستن اینها هم توفیری در معامله ایجاد نمی کند چون بنده اصولا” نه از کسی دلخور هستم که بخواهم رفع دلخوری کنم و نه مثل سپهر سلیمی گذشته ها را با خط میخی روی سنگ خارا نوشته ام و با خودم حمل و جابجا می کنم . ضمنا” سپهر ظاهرا” در کار اکتویست بودنشان خیلی هم رومانتیک هستند چون در وبلاگشان عکسی از ایشان را دیدم که به شکل خیلی عاشقانه ای یک درخت را چنان در بغل گرفته بود که اینجانب را بیاد آخرین عکس یادگاری ام با نامزد سابقم انداخت .
    به لحاظ اینکه این پست در وادی طنز هست ، من – با اجازهء محمد درویش – همچنان مطالب مطرح شده در کامنتهای آن را به دیدهء طنز می نگرم و جوابهایم را نیز به همین زبان می دهم . با امید به نشست محیط زیستی سیاه سرد بروجن ، چای نوشان جهان متحد شوید!
    ————-
    منبع :
    https://tiny.cc/SNPLJ

  18. درویش جان ، بگذارید این دوستدار طبیعت هم در کمال راحتی و آرامش حرفش را بزند و ” سعی اش ” را بکند و به من بگوید که ” تو فخر هر دو عالمی و عالمیان دگر هیچ اند! ” . با یک چنین اظهار نظرهایی نه عبداللطیف عبادی آخر عمری اش و در سنین کهولتش ذوق زده میشود و تصور می کند واقعا” خبری هست ، و نه سایر رفقای گرین بلاگی احساس پوچی کرده و خودشان را از بالای برج میلاد پرت می کنند پایین .

    پاسخ:

    لطیف جان! اگر فکر خودت را نمی کنی، فکر درویش را بکن که چند پیراهنی بیشتر از تو پاره کرده و اصلن هم تصور نمی کند که در “آخر عمرش” قرار دارد!
    چرا هی می گویی و می نویسی “آخر عمری“؟ جوان عزیز و فرزانه وبلاگستان!
    اگر لطیف در 38 سالگی در آخر عمر قرار دارد، آنگاه درویش در 45 سالگی کجا قرار گرفته؟ و عمو محسن (محسن زوارزاده در 62 سالگی) چی؟!!

  19. با سلام مجدد
    به سوگند خوردن که زر مغربی است چه حاجت ؟ که محک خود بگوید که چیست.
    ممکن است که حقایق فوق طاقت عده ای باشد و شما با کلمه فقط مشکل داشته باشید لیکن من نظرم را خیلی ساده و لری بیان کردم.
    یکی مرد جنگی به از صد هزار.
    نوشنه آقای عبادی صحیح است وگرنه بجای کلمه عمدا کلمه تماما مینوشتم.

  20. ظاهراً توبه گرگ ، مرگ است و جنس آدمها را نمی شود عوض کرد، حتی اگر تلاش کنند چند روزی پوستین گوسفندی را به عاریه بگیرند.
    اصلاً و ابداً آقای عبادی برای من مهم نبوده و نیستند و در آن دو نوشته هم عرض کردم باید از محیط وبلاگستان سبز عذرخواهی کنند و گرنه سهم من از فحاشی های ایشان یک هزارم آقای درویش ، خانم جمشیدی و دیگر دوستان نبوده است. اگر بر خلاف توهمشان ، ایشان برای من اهمیتی داشتند ، پیش از این در این مورد حرف می زدم و یا در مورد آن طنزی که نوشتند اظهار نظر می کردم و یا اینکه اصلاً درخواست دوستی شان در فیسبوک را می پذیرفتم.
    عجیب است که به دروغ گفته اند سه چهار نفر در حمایت از من اینجا و آنجا می نویسند و حتی می گویند من از آنها خط می گیرم ولی در همین صفحه آدمهای ناشناس به کمک ایشان آمده اند ! شاید بهتر است داستانی هم درباره ” دم خروس” بنویسند.
    آقای عبادی اگر قبول داری اشتباه کرده ای پس گفتن یک جمله برای اظهار ندامت آسانتر از این همه داستان است و اگر قبول نداری که آن فحاشی ها و هتاکی ها اشتباه نبوده و یا قبول داری که اشتباه بوده ولی عذرخواهی نمی کنی ، آن بحث دیگری است و متاسفانه تا کنون چنین بوده.
    به خدا قسم به جای این همه تیاتر و داستان نویسی تنها گفتن یک جمله کفایت می کند. شاید بلد نباشی ، برای همین من می نویسم و می توانی آنرا کپی پیست کنی :
    وبلاگ نویسان زیست محیطی ، اینجانب لطیف عبادی به خاطر فحاشی ها ، بی حرمتی ها ، تهمت زدن ها و بی ادبی هایی که در گذشته ای نه چندان دور نسبت به شما داشته ام عذرخواهی می کنم.
    همین یک جمله کفایت می کند.
    جناب درویش عزیز ، خودتان می دانید چقدر خدمتتان ارادت دارم ولی باور کنید عرض بنده ، خواسته زیاده یا نامعقولی نیست . به هر حال از اینکه پس از تمام شدن هتاکی ها و فحاشی های آقای عبادی کامنتدونی وبلاگتان باز شده خوشحالم .
    و کلام آخر آنکه :
    با توجه به حرف جناب سررشته داری و به احترام صحبت ایشان و جناب درویش ، دیگر در این خصوص چیزی نخواهم گفت زیرا اگر قرار است فایده ای داشته باشد همین قدر کفایت می کند و گرنه می شود یاسین خواندن در گوش حیوان مورد علاقه آقای عبادی !

  21. چالش کردن، به گونه ای جنگیدن و مبارزه و اعتراض همیشه راههایی هستند که پویایی را در ذات انسانی نگه می دارند. تغییر در کنار آگاهی به دست می آید. بودن یا نبودن ما دست خودمان است. روزی با وبلاگی دیگر عضو پنلاگ شدم. آن موقع می سیاسی تر می نوشتم (جوون بودیم دیگه). سردمدار آنجا نویسنده وبلاگی بود به نام خسن آقا که اگر وبلاگش را بخوانید هزاران دعا بر جان لطیف می کنید. مدتی را در آنجا نوشتم ولی از نگارش وی در گروه به ستوه آمدم. به وی و به اصطلاح توهینهایش اعتراض کردم ولی چون او هم در اعتقاداتش آدمی اصولگرا بود و کوتاه نمی آمد و من هم هنوز تجربیات این زمان را نداشتم بریدم و بیرون آمدم. ولی اشتباه کردم. چون از هم او هم می توانستم خیلی چیزها یاد بگیرم و در آن جمع هم می توانستم آرامش راداشته باشم. آرامشی که تعبیر من از ماندن بود. در واگویه ها هم عرض کردم اصلا قصد ندارم در کسی تغییر ایجاد کنم که انسان خود باید تغییر را بپذیرد ولی من شخصا مبارزه بزرگی راآغاز کرده ام تا فوبیاهایی را که در ذهن دارم با عرفان عملی پر کنم. همراه هم می پذیریم و چه کسی بهتر از شما عزیران. عزت زیاد و موفق باشید.(این کامنت را برای صمد عزیز هم در واگویه ها گذاشتم)

  22. بابا یکی بیاد منو از دست این سپهر سلیمی نجات بده!
    عجب بدبختی گرفتار شدیم ها! آقا اگه ما نخوایم با این بزرگوار دعوا کنیم باید کیو ببینیم؟

  23. به دوست عزیز و نا دیده ام جناب محمد درویش
    قربانت گردم ، سپهر سلیمی و آن یکی دوستش که طرف دو سه روز اخیر با نامهایی مانند صمدآقا و ماندانا و امثال اینها در وبلاگ شما و امیر سررشته داری مشغول لجنپراکنی علیه من شده اند – و قطعا” قند در دل یکی دو نفر دیگر از همپالکی هایشان آب کرده اند – بی گدار به آب نزده اند . من با این توجیه که سپهر سلیمی بچه هست ، یا از سر نادانی این مهملات را نوشته است ، یا اشخاصی دیگر تحریک به این کارش کرده اند و یا نباید دهن به دهن هر بی سر و پایی گذاشت ، موافق نیستم . سپهر سلیمی و آن یکی دوستش که هر دو با ادبیاتی مشابه و لحنی مشابه و جملاتی مشابه – اما نامهای جعلی و مختلف – و به گونه ای کاملا” همزمان و هماهنگ کامنت دانی وبلاگ شما و وبلاگ امیررسته داری را قرق کردند و هر چه دلشلن خواست درباره ام نوشته اند ، کارشان خیلی هم بی حساب و کتاب نبود .
    در این مدتی که من در وبلاگ شما و یکی دو جای دیگر کامنت می نوشتم – و بعضی دوستان به راه مهربانی ، گاهی درباره ام جملاتی تفقد آمیز می نوشتند – جناب سپهر سلیمی و آن یکی دو دوست محترمش (که خودشان تشریف ندارند و آی دی های جعلی شان را به نمایندگی از سوی خود به اینجا و آنجا فرستاده اند ) مثل مار زخمی به خود می پیچیدند. تا اینکه بالاخره طاقت سپهر سلیمی و آن دو دوست گرامی اش طاق شد و نفرتشان به شکل کامنتهایی که می بینید در وبلاگ شما و وبلاگ امیر سرشته داری فوران کرد .
    سپهر سلیمی و آن یکی دو دوستش ( که برخلاف این یکی دوستشان هنوز جرات بیرون خزیدن از پشت اسامی مستعارشان را ندارند و با آی دی های جعلی مشغول به کار شده اند ) نه به قصد رفع کدورتهای سابق و بقول خودشان صلح و دوستی و اشتی آمدند و نه اصلا” تصور می کنم انبار کینه ای که در دل دارند اجازه می دهد که دمی فارغ از نفرت و حسادت شوند و چشمهایشان را بشورند و دنیا را جور دیگری ببینند . تاکتیک و شیوه ای که سپهر سلیمی و آن یکی دوستش ( که الحمدالله هر چند دقیقه مرد میشود و دوباره زن میشود! و درباره ام کامنت مینویسد ) تازه یاد گرفته اند و اجرایش کردند شاید برای خودشان و برخی دیگر بسیار مدرن و خیره کننده به چشم بیاید اما بقول انگلیسی ها ” برای ما تکنولوژی جنگ جهانی دوم محسوب میشود ” . سپهر سلیمی و آن دوست شگفت انگیزش (صمدآقا ، ماندانا خانم ) زور خودشان را زدند تا به خیال خودشان به گرین بلاگی ها بگویند ” این عبداللطیف عبادی را که می بینید و بعضا” دارید قربان صدقه اش می روید ، اینجوری اش را نبینید! این بابا یک لات و فحاش و لمپن و بی سر و پاست ، و یک عمر کثیف ترین و زشت ترین فحاشی ها را به گرین بلاگی ها و از جمله همین درویش کرده و جند نفر از بچه های ما را هم کشته و حالا آمده است دستهای خون آلودش را شسته و با وقاحت وسط ما نشسته و دارد از بی اطلاعی شما سوء استفاده می کند و … خلاصه این شخصی که مثبت جلوه می کند آدم نادرستی هست ” . پس ملاحظه می کنید که اصل هدف و کار و حرف و سعی سپهر سلیمی و یکی دو نفر دیگر این بود . طبق همین تاکتیک ، قرارشان هم این بود که بطور همزمان این جملات را آنقدر تکرار کنند تا بقول گوبلز ( وزیر تبلیغات هیتلر ) اذهان نا آشنا به موضوع از فرط شنیدنش ، آنها را به عنوان یک واقعیت بپذیرند .
    جناب درویش عزیز
    پس ملاحظه می کنید که سپهر سلیمی تشریف آورد و با خیال راحت هر چه را که خواست گفت و وقتی کارش – و احتمالا” ماموریتش – را بطور تمام و کمال انجام داد ، از حضورتان رخصت گرفت و با دلی خنک شده ، به وبلاگش برگشت .
    بنده با دیدن نحرکات و تقلاهای این جوان عزیز و آن یکی دوستان جوان و – انشاءالله آینده دارش – نه دلخور میشوم و نه خشمگین . بنده در طول عمرم هرگز به دنبال کسب جمعیت نبودم و هیچگاه هیچ علاقه ای هم به شنیدن به به و چه چه این و آن نداشتم و ندارم و اصلا” اینها در ذات من نیست . در سایت فیس بوک عموم کاربران دلشان به این خوش است که چند نفر بیشتر برایشان درخواست دوستی بفرستند بلکه تعداد رفقایشان مثلا” به صد نفر برسد ، اما بنده همین هفتهء گذشته زدم و بیش از یکهزار و هفتصد و پنجاه نفر را یکجا از ادلیستم حذف کردم. علتش هم این بود که احساس کردم بیش از حد آدم دورم جمع شده است و این با روحیهء انزواطلبانه ام سازگاری نداشت . اگر به گرین بلاگ هم برگشتم ، بنا به امر شما بود وگرنه منی که وبلاگ نداشتم را چه کار به جمع گرین بلاگی ها؟ شما فرمودید که در این روزهای سختی که برای محیط زیست وطنمان پیش آمده است عده ای که قاعدتا” می بایست بیشتر از دیگران احساس مسئولیت می کردند ، سکوت کرده اند و جمع سبز نویس ها پریشان شده است و همه در خوابی عمیق فرو رفته اند (نقل به مضمون ) بعد هم دو یا سه بار اسم بنده را بردید و بقول عربها بصراحه خطابم کردید و باز بقول عربها ، ما هم عرض کردیم سمعا” و طاعتا” و گفتیم چشم و خدمت رسیدیم . بنابراین نه برای ماندن آمده بودیم و نه برای کسب جمعیتی که قبلا” درباره شان عرض کردم . در چنین حالتی قاعدتا” جای کسی را تنگ نکرده بودیم . بنابراین سپهر سلیمی و آن یکی دو دوستش – که کامنتهایشان و اسامی و آی دی های ساختگی شان به وفور هستند اما خودشان مطلقا” نیستند – نباید به این شدت از حضورم در کامنت دانی وبلاگ محمد درویش نگران و برآشفته میشدند .
    شما تشریف ببرید و ببینید که این عزیزان با نظر سنجی امیر سررشته داری – که بنده از انجامش بی خبر بودم – چه کردند. اینها به محض اینکه متوجه شدند سیستم وبگذر ( که آن نظر سنجی در محیطش انجام شده بود ) سیستم ثبت آی پی ندارد و اشخاص می توانند به دفعات از آن وبلاگ خارج شده و مجددا” وارد شوند و رای بدهند ، کار را به شدت لوث کردند و همان یکی دو نفر بالغ بر سی چهل رای ” بد ” داد . ما اگر به این تعداد سی چهل نفره آدم داشتیم که دیگر غمی نداشتیم. کاشکی روزی برسد که گرین بلاگ نه سی تا بلکه سی هزار وبلاگنویس سبز داشته باشد تا بیایند به نوشته های من منفی بدهند . من که از خدایم هست .
    احمد شاملو در یکی از سخنرانی هایش اشاراتی به فردوسی داشت که متاسفانه یک مقدار بد برداشت شد و خیلی ها آن را تعبیر به اهانت به فردوسی کردند . بهرحال جو بدی پیش آمد و شاملو هم یک مقدار کوتاه نیامد و نتیجه این شد که در افواه گفته شد شاملو به فردوسی دشنام داده است . شخص بزرگواری شعر بسیار زیبایی در وزن ابیات شاهنامه سرود که داستان و مضمون جالبی داشت . آن شخص در شعرش می گفت روزی که خبر بدگویی شاملو از فردوسی را شنیدم از شدت ناراحتی تا دیروقت بیدار ماندم . وقتی که بخواب رفتم ، فردوسی را در خواب دیدم که از من می پرسید چرا اینقدر ناراحتی؟ گفتم چون امروز شنیدم به تو دشنام دادند . فردوسی پرسید به چه زبانی به من دشنام دادند؟ گفتم به فارسی . فردوسی لبخندی زد و گفت بگذار تا صدای سخن گفتن به فارسی در ایران بپیچد و روح من از شنیدنش شاد شود ، ولو آنکه دشنام به من باشد .
    ایکاش روزی فرا برسد که سپهر سلیمی در عالم واقعی هزار نفر شود و آن سی نفر ، سیصد هزار نفر شوند و لشگری از دوستداران محیط زیست ایران براه افتند و در دفاع از محیط زیستی که دارد در مقابل چشممان از دست می رود ، فریاد بزنند . ولو آنکه فریادشان دشنام به من باشد .
    من تصور می کنم در این مدت بسیار بیشتر از آنچه در توانم بود – چه به لحاظ جسمی و مشکلم در تایپ و نگارش و چه از نظر روحی – در خدمت شما بودم . از همهء محبتهایتان تشکر می کنم و به امید روزی هستم که ببینم سپهر سلیمی خطاب به فوجی از دوستداران محیط زیست ایران سخن بگوید و من در لابلای جمعیت – از فرط ازدحام – حتی صدای بلندگویش را هم نشنوم ولو آنکه سخنانش همه در افشای چهرهء پلید و واقعی من باشد .
    زنده باشید

  24. گفته بودم دیگر نخواهم نوشت ! اما شنیدن حرف ارزان ، برایم گران تمام شد.
    اعتراف می کنم تا بحال در عمرم کسی مانند آقای عبادی ندیده ام . ایشان سنگ پای قزوین را از رو برده اند، در مطالب گذشته تنها و تنها گفته ام که ایشان باید بابت بی ادبی ها ، توهین ها و فحاشی هایش به خانواده وبلاگستان سبز عذرخواهی کند و تنها گفتن یک جمله برای نشان دادن ابراز ندامت کفایت می کند اما اصرار ایشان بر عدم عذرخواهی از گذشته شرم آورشان برایم غیر قابل تصور است .
    متاسفانه مانند گذشته برای خودشان دشمن سازی می کنند و افرادی را که من نمی شناسم را به من نسبت می زنند و در لابلای حرفهایشان به رسم گذشته به افراد تهمت می زنند و توهین می کنند وطوری وانمود می کنند که من و عده ای برای ایشان لشکر کشی کرده ایم و صبح تا شب در آن نظر سنجی ( که گویا برای ایشان حکم مرگ و زندگی دارد) رای می دهیم. غافل از اینکه وقتی برای این کارها ندارم . البته کافر همه را به کیش خود می پندارد و تصور می کنند مانند خودشان بقیه هم صبح تا شب در وبلاگستان و فیس بوک می چرخند و اظهار وجود می کنند ! به خاطر دارم در آن روزهایی که فحش را مانند نقل و نبات در وبلاگستان سبز و بالاترین پخش می کردند ، دوستان گرین بلاگی بیش از آنکه از الفاظ بی ادبانه ایشان تعجب کنند همگی از زیاده وقت داشتن ایشان تعجب می کردند و می گفتند او چگونه به کارهای شخصی اش می رسد !! حتماً یادتان می آید شما.
    اصلاً بی خیال عذر خواهی! ایشان یک کلمه بگوید که رفتارش در گذشته را تائید می کند یا نه ؟؟ این بار دیگر نیازی به گفتن یک جمله نیست و یک آره یا نه کفایت می کند.
    لطیف عبادی دربخشی از آخرین کامنتش گفته : …. زور خودشان را زدند تا به خیال خودشان به گرین بلاگی ها بگویند ” این عبداللطیف عبادی را که می بینید و بعضا” دارید قربان صدقه اش می روید ، اینجوری اش را نبینید! این بابا یک لات و فحاش و لمپن و بی سر و پاست ، و یک عمر کثیف ترین و زشت ترین فحاشی ها را به گرین بلاگی ها و از جمله همین درویش کرده ….
    آقای عبادی مگر عملکرد گذشته شما در وبلاگستان سبز چیزی غیر از این است ؟! مگر آنهایی که گفته اید چه کاری بیش از آن چیزی که شما کرده اید ، می توانستند در فضای مجازی انجام دهند ؟! … اگر آن نیستی ، پس یک کلام بگو من آن نیستم و شرمنده ام. والسلام
    سخنی با دوستان دیگر :
    به خاطر دارم چند سال پیش آقای درویش در جواب یکی از دوستان که ایشان را استاد درویش خطاب کرده بود ، بزرگوارانه و از سر تواضع فرمودند که من را استاد خطاب نکنید چون مقام استادی برازنده افرادی چون آهنگ کوثر و … است( نقل به مضمون) . هر چند که بنده صادقانه ایشان را استاد خود می دانم ( و در این سه چهار سال گذشته در برخی از مطالب وبلاگم به نقش پررنگ و اثرگذار ایشان اشاره کرده ام ) ولی پاسخ ایشان را همیشه در خاطر دارم و از آن آموختم که هر کسی را باید متناسب با جایگاهش دید، نه کمتر و نه بالاتر .
    آقای عبادی جز گذشته ای سراسر فحاشی و بی ادبی به وبلاگستان سبز ، در کجای کار قرار دارد ؟ جز عمری فحش دادن و چند هفته ای کامنت گذاشتن در برخی وبلاگهای سبز چه فعالیت عملی و مجازی مثبتی انجام داده اند؟!
    متاسفانه نظرات برخی از دوستان و سروان عزیزم به شکلی است که لطیف عبادی را در کنار دیگران قرار می دهند! آشتی و صلح خوب است اما نه به هر قیمتی … دوستی خاله خرسه آخر و عاقبتی ندارد . امیدوارم آرام کردن یک نفر یه قیمت بی توجهی به گذشته و عملکرد افراد و بی اهمیت کردن فحاشی و بی ادبی در فضای وبلاگستان سبز تمام نشود. اگر اینگونه شود و بی ادبان و هتاکان بدون عذرخواهی و ابراز ندامت عزیز شوند آنوقت دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. تمام اصرار من برای عذرخواهی به همین خاطر است و دوستان می دانند در این سالها همواره دلبسته و دلسوز فضای وبلاگستان سبز بوده ام و در این مسیر از هیچ کوششی کوتاهی نکرده ام… نه با کسی جنگ دارم و نه به دنبال دوست می گردم ، تنها و تنها حرفم این است که لطیف عبادی باید برای تمام آن بی ادبی ها و فحاشی ها از وبلاگ نویسان سبز عذرخواهی کند. اصلاً بگوید از همه عذر می خواهم الا سپهر سلیمی فلان فلان شده . فقط همین

  25. من هیچ عرضی ندارم که در برابرانبوه گستاخی ها و بی شرمی های این این موجود بدهم . البته اگر جناب درویش به این سادگی و به این راحتی اجازه نمی داد تا چنین فردی خودش را مکررا” سخنگوی محمد درویش ” معرفی کند و وبلاگ مهار بیابانزایی را تبدیل به تابلوی اعلانات خود نماید و نیز اگر جناب درویش بعد از خواندن فرمایشات ایشان در باب بنده ، بجای ستایش از این شخص اندکی وی را دعوت به شرم و حجب و حیا می کرد ، گستاخی های این جوان به اینجا نمی رسید که چنین مطالبی را مشروحا” و آزادانه و پی در پی و با فراغ بال بنویسد . بنده تصور می کنم نشان دادن واکنشی بیشتر از این به چنان شخصی صرفا” موجب وقیح تر شدن وی و طبیعتا” تبدیل هر چه بیشتر کامنتهای وی به فحاشی های زشت تر بی شرمانه تر خواهد شد . در نتیجه ترجیح می دهم تمام این دشنامها را همچنان با صبوری بشنوم و بی آنکه اکنشی متقابل نشان دهم ، حکایتی را تعریف کنم و از جناب درویش و سایر دوستانی که افتخار مصاحبت دورادور با آنها را در این وبلاگ داشتم خداحافظی نمایم .
    تا همین چهل پنجاه سال پیش در بازارهای شهرهای بزرگی مانند تهران و اصفهان و شیراز دکانها و حجره های اجناس و امتعه بسیار چندان پراکنده نبود و اغلب در بازارهای سنتی و متمرکز بودند . تجار و حجره داران آنروز نیز برخلاف بسیاری از تجار امروز نوکیسه و تازه به دوران رسیده نبودند بلکه غالبا” به خانواده های اصیل و نجیب و مومن شهرشان تعلق داشتند . پررونقترین حجره های بازار نیز متعلق به درستکارترین و خوش رفتارین و با انصافترین ترین تجار بود. گاهی بنا به عللی وضع بازار رو به کسادی می گذاشت و فروشندگان و دکان داران کوچک و پراکندهء سطح شهر می دیدند که بسیاری از مشتریانشان جذب حجره ای یا حجره های خاصی از بازار شهر شده اند و دخلشان رو به نقصان می گذاشت . اینجا بود که دسیسهء کاسبان خرد و کوچک علیه تجار بزرگ شروع میشد . قدیمی ها دسیسه های پیشه وران و دکانداران زیرگذرها و نبش کوچه ها علیه تجار شهر را بخوبی بیاد دارند که غالبا” هر دو سه سال یکبار اتفاق می افتاد . شیوه هم به اینگونه بود که مثلا” چند عطار خرده پا مبلغی روی هم می گذاشتند – و بلانسبت شما – به زنی فاحشه می دادند تا به به در حجرهء فلان تاجر معتبر ادویه جات برود و بدنامش کند . زن مذکور هم مبلغ را می گرفت و به در حجرهء تاجر نگونبخت می رفت و همینکه آن مرد شریف را می دید ، در حضور سایر تجار و مشتریان و اهل محل ، بنای داد و قال را می گذاشت و فریاد می زد که ” ای مسلمانها! این مرد بی شرف مرا مخفیانه صیغهء خود کرده و برای مدت مدیدی هر بلایی که خواسته را بر سرم آورده و هر شب تا صبح در منزلم عرق خوری و بدمستی کرده ، خرجی ام را هم نداده و الان رفته است دختر دیگری را صیغهء خودش کرده و من بیچاره را آوارهء کوی برزن نموده است .. ” . ناگفته پیداست که آن تاجر آبرومند در چه مخمصه ای گرفتار میشد . اهل محل برای آرام کردن زنی که ادعا می کرد تاجر بیچاره به وی تعدی کرده وارد عمل میشدند اما مگر آن زن فاحشه ول می کرد؟ مگر کوتاه می آمد؟ خیلی ها از روی صداقت و صفای باطن سعی می کردند مشکل میان آن زن مدعی و تاجر محترم را حل کنند . اما مگر مسئله حل میشد؟ اصلا” مگر آن زن فاحشه واقعا” با تاجر شریفی که کاسب یا کاسبانی خرد و کوچک علیهش دسیسه کرده بودند مشکلی داشت که بخواهد حل شود؟ همه چیز طبق یک نقشه و برنامهء از قبل طراحی شده انجام می شد و آن زن فاحشه در قبال گرفتن مبلغی از عطارهای زیرگذر و نبش کوچه و محل ، نقش زنی صیغه ای که به وی ظلم شده بود را ایفا می کرد . این جریان هم یک روز و دو روز نبود و گاه تا ده روز طول می کشید و هر روز درست در وقت نماز مغرب و عشا همینکه آن تاجر قصد داشت به مسجد برود ، تکرار میشد . بهرحال آن تاجر آبرومند که نمی توانست چنین وضعیتی را تحمل کند . آن موقع که دادگاه و پاسگاه نبود. اگر هم بود ماجرا مسئله ای نبود که کسی بتواند به راحتی در آن دخالت کند و سماجت آن زن فاحشه نیز بقدری بود که سایرین واقعا” کم کم باورشان میشد که لابد مسئله ای بوده است که آن زن به این شدت پاچهء تاجر بیچاره را گرفته است و ول نمی کند . در نتیجه خودشان را بتدریج از ماجرا کنار می کشیدند . نهایت این میشد که تاجر نگونبخت مجبور میشد برای حفظ آبرویش هم مبلغ بسیار کلانی را به عنوان باج به آن زن فاحشه بدهد تا دست از سرش بردارد و هم از شدت احساس شرم از کسبه و اهل محل و حتی اهل منزلش ، درب حجره اش را لااقل برای دو سه ماه می بست تا شر و فتنه ای که آن زن فاحشه و عطاران و کاسبان خرد و حقیر شهر علیهش برپا کرده بودند بخوابد . و البته رفتن آن تاجر نیز مساوی میشد با رونق گرفتن بازار و کاسبی دکانداران حقیر و زبون .
    نهایت اینکه بنده تسلیم سپهر سلیمی می شوم و بخاطر همهء بدی هایی که درگذشته در حق ایشان کرده ام عذرخواهی می کنم و با اجازهء دوست محترم و عزیز و شریف نادیده ام جناب محمد درویش ، و نیز ناصر کرمی بزرگوار ، درب حجرهء کامنت نویسی ام در وبلاگهای سبز را می بندم و از همان راهی که آمده بودم برمی گردم . امیدوارم که با این عذرخواهی علنی ، سپهر سلیمی به آنچه می خواست برسد و سایر کاسبان و عطاران خرده پایی که مشوقش بودند نیز در پشت همان آی دی های جعلی و پستوهای وبلاگهای بی مشتری شان باقی بمانند و انشاءالله با رفتن ما ایام به کامشان شود و روزگارشان رونق بازار بگیرد . آمین

    1. درود بر لطیف و سپهر عزیز
      هرگز تصور نمی‏کردم عمق کدورت‏ها با گذشت این همه زمان از آن، هنوز تا این حد داغ و تازه مانده باشد. چه کسی در وبلاگستان سبز وجود دارد که بتواند بگوید میزان انتقادات و ناهنجاری‏های پیش آمده بین او و لطیف بیشتر از درویش و لطیف بوده باشد؟ با این وجود ؛ افتخار می کنم که امروز لطیف یکی از دوستان خردمند من است. در حالی که یادم نمی آید مجبور شده باشیم هیچ یک از ما از یکدیگر بابت همه ی آن کدورتها عذرخواهی رسمی کرده باشیم!
      راستش شاید یکی از مشکلات من (چون من مشکل و عیب زیاد دارم)، این است که همواره همه ی رخدادها و پژواکها را با خود می سنجم.
      من اگر جای سپهر بودم؛ هرگز چنین درخواستی از لطیف نمی کردم … زیرا به باورم آنچه که بیشتر از ظاهر داستان اهمیت دارد؛ همواره محتوا بوده و هست. عبداالطیف عبادی، همان فردی که نزدیک به سه سال پیش و بعد از مشاهده سکوت اعتراضی ام نسبت به آبگیری سد سیوند و همراهی بسیاری از دوستان با نگارنده، با توپی پر وارد دنیای سبز وبلاگستان شده و آشکارا اعلام کرد: شما سکوت نکرده اید؛ حرفی برای گفتن ندارید. و سپس مجبور به مواجهه با بسیاری از وبلاگنویسان سبزنویس شد و به روند انتقادی خود نسبت به عملکرد سبزنویسها ادامه داد … همان عبداللطیف عبادی امروز است که بیشتر از هر وبلاگنویس سبزی دارد با تولید محتوا و حضور مؤثر در گرین بلاگ به روشنگری و حمایت از دغدغه های سبزنویسان وطن پرداخته و با تمام وجود و به رغم بیماری و درد دست از آنها حمایت می کند. سپهر عزیز! مگر ما چه می خواهیم؟ ما به دنبال انسانهای متخصص و عاشق طبیعتی هستیم که بتوانند مرد و مردانه از ملاحظات محیط زیستی وطن دفاع کنند. و لطیف الان دارد همین کار را انجام می دهد. نمی دهد؟ چرا باید خود را اینگونه به کوچه ی بن بست رانده و همه ی راه ها را به رُم ختم کنیم. درویش اگر راست می گوید و دلش برای محیط زیست وطن می سوزد، باید نشان دهد که برای همان محیط زیست حاضر است از منافع و پرستیژ و غرورش بگذرد. درویش که باشد که بخواهد در هیبت مدعی العموم ظاهر شده و شرط پذیرش سبزنویسی افراد را درخواست بخشش از عملکردهای گذشته بداند؟ ما باید نشان دهیم که برای مان تحقق آرمان مشترک – ارتقای پایداری محیط زیست وطن – چنان اهمیت دارد که هیچ مورد جزیی یا بزرگ حاشیه ای نخواهد توانست این اتحاد و هم افزایی را از بین ببرد. یادت هست آن شب در کنار 33 پل و در حضور شاهین سپنتا و هومان عزیز چه سوگندی خوردم؟ گفتم: حاضرم اگر لازم باشد جانم را بدهم تا طبیعت وطن دوباره جان گیرد …
      چرا باید خود را در گذشته ها شناور کرده و راکد نگه داریم، وقتی آبها در حرکت هستند و هر لحظه دارند زلال تر می شوند؟ جناب عبادی – دست کم – نزدیک به یکسال است که دیگر با هیچیک از وبلاگنویسان سبز وارد بگو مگو و پرخاشگری تندی شبیه به قبل از آن نشده و تقریبن بعد از درگذشت پدرم در شهریورماه گذشته … به عنوان یکی از حامیان جدی سبزنویسی، حضوری حمایت گر و مثبت داشته است. چرا اینها را فراموش می کنیم و با عینک بدبینی حاضر نیستیم چنین فرد با مطالعه و عاشقی را در جمع خود پذیرا شویم؟
      من از همه دوستان محیط زیستی ام بیش از این انتظار دارم. ما باید نشان دهیم که یک محیط زیستی واقعی حاضر است دشمنان و توهین کنندگان به خود را ببخشد؛ اما دشمنان و متعرضان به طبیعت وطن را هرگز!
      خودم هم چنین رویه ای را داشته ام. کم نیستند کامنتهایی در وبلاگم که سراسر توهین و بی ادبی و فحاشی به من باشد؛ اما هرگز آنها را حذف نکرده ام؛ مگر آن که در آن کامنتها به شخص سومی هم از سوی یک فرد نامعلوم و مجعول توهین شده باشد. برای همین توهین و فحاشی به افراد دیگر را تا آنجا که یادم بوده حذف کرده ام.
      اما سخنی با لطیف عزیز:
      تو برای چه می نویسی رفیق من؟ برای خوشی دل درویش و ناصر کرمی و خاکپور و سررشته داری و … یا برای کمک به اعتلای محیط زیست وطن؟ چرا باید خداحافظی کنی، وقتی که از سوی یک فرد حقیقی و نه مجعول مورد انتقاد قرار می گیری (به درست یا غلط بودنش فعلن کاری ندارم) ؟ خودت بارها گفته ای که حاضری پاسخ افرادی را که با شخصیت واقعی خود، تو را به چالش می کشند، بدهی و از آن استقبال می کنی. سپهر سلیمی را همه ما می شناسیم و ایمان داریم که حضور دارد و خودت هم می دانی که دلش برای محیط زیست و میراث فرهنگی کشورش می سوزد؛ چرا نباید او را با خود همراه سازیم برای نزدیک شدن به هدف بزرگ مان که اعتلای طبیعت وطن است؟ چرا باید با پیش کشیدن ماجراهایی چون خروس سفید، بر التهاب این زخم بیافزاییم و نیشتر زنیم؟
      برای همین است که من اگر جای لطیف هم بودم، اینگونه با سپهر برخورد نکرده و آبها را متلاطم تر نمی کردم. و این البته شاید همان عیب من هم باشد! من هرگز برای خودم نجنگیده ام و نخواهم هم جنگید؛ اما برای دفاع از آرمان ها و پایداری زیست بومم خواهم جنگید و در برابر طبیعت ستیزان کوتاه نخواهم آمد.
      بار دیگر از لطیف و سپهر عزیز می خواهم تا چند روز به خود آتش بس داده و بعد از به دست آوردن خونسردی خویش دوباره تاریخ را از نو بسازند و بدانند که آنهایی که از بالا دارند ما را می نگرند و هر لحظه چشم انتظار فروپاشی اتحادمان هستند؛ برای چنین کدورتها و لکنتهایی که بین سبزنویسان بوجود می آید؛ هورا کشیده و می کشند. تا بتوانند راحت تر جاده ها و سدها و کارخانه های تخریب کننده ی خود را بکشند و اتومبیل های آلوده کننده خود را تولید کنند.
      من همچنان ایمان داریم که روزی آن چایی معروف را در سیاه سرد و در کنار هومان خواهیم نوشید و چه بسا که تعدادمان از 4 نفر هم فزونی گیرد! نه؟
      درود …

  26. اصلا نمی توانم تصور کنم که چگونه هر دو بزرگوار (لطیف عزیز و سپهر گرامی) اینگونه بر هم هجمه می برند. اصلا نمی توانم تصور این همه انرژی برای چه؟ آیا پس از این همه نوشتن و این همه بر علیه عبادی عزیز گفتن برای من نوعی و تفکراتم تأثیری داشته است.اگر نظرات عبادی برای ما می آید آیا به صرف نوشتار عبادی می خوانیمش و یا بر اساس آنچه که نوشته شده است. نویشنده بسیار مهم است. تفکراتش از آن مهمتر ولی خیلی از مواقع انسان می تواند حرفهای بسیار زیبایی از افرادی بسیار معمولی بشنود و از آن استفاده کند. وقتی من می توانم حرفهای عبادی را، تفکراتش را و اعتقاداتش را در بسیاری از جنبه ها برای حمایت از یک محیط زیست یالم و یا حتی در زندگی از آن استفاده کنم چرا به فرض یه خاطر تند نوشتنش سراغش نروم. وقتی من می توانم از تفکرات بر طبق اخلاص گذاشته شده سپهر در عرصه مجازی استفاه کنم چرا باید به اصولگرا بودن وی ایراد بگیرم و بگویم چون او اصولگراست من را با او کاری نیست. هدف جای دیگریست. ماخودمان را می بینیم. کمی از جایگاهی که هستیم پایینتر بیاییم. بحث آشتی به هر قیمتی نیست بحث این است که اصلا چیزی برای جنگ وجود ندارد و این ما هستیم که کمی مسیر را وارونه می بینیم. در یک تشکل اهداف کاملا مشخصند همه در آن تشکل یک شخصیت حقوقی دارند و اگر برای خود شخصیتی دارند خارج از ا» تشکل و به صورت کاملا شخصی است. واقعا تأسف بار است برای من که در جمع سبزهای محیط زیستی خودمان هم باید ساختار شکنی کنیم و عرف و سنت را همچون استیلای تشیع صفوی بر دین و گوشت و پوست خودمان ببینیم. کمی بیشتر بیاندیشیم. من خود اوج ناآگاهان عالمم. برای آگاهیمان بکوشیم. شخصیت انسان به آگاهی اوست و آگاهی در گرو دانایی و دانایی در گرو اطلاعات و اطلاعات در گرو داده است. در این وسط اخلاق نه اینکه جایی ندارد بلکه زیر ساختار اصلی حرکت است. جناب عبادی عزیز من همه را جدی میگیرم چون همه را دوست دارم. اگر بر من مسجل شود که دوستی چاقوی دروغ و نفاق را به سویم به جای دست دوستی دراز کرده است شک نکن بدون کوچکترین مشکلی فراموشش می کنم. امیدوارم باز هم شمارا و سپهر را واقع بینانه تر این که هستید ببینیم و از آگاهیهای شما استفاده کنیم. ارادتمند

  27. با نهایت ادب و احترام ،
    سپهر سلیمی را شما می شناسید . من این جوان را نمی شناسم و صرفا” به دلیل جایزهء خروسش و مطالبی که گاهی دربارهء کج شدن مسیر متروی اصفهان و یا مباحث سالیانه ای مانند ماهی گلی و سفرهء هفت سین می نویسد گاهی اسمش بیادم می آید . واقعا” بجز اینها چیزی دیگری از این آقا در ذهن من نیست و قسم میخورم که هیچوقت حتی یکی از مطالبش را نخوانده ام و هر مطلبی از او دیده ام در حد همان تیتر و توضیح مختصری بوده که از مطالبش در صفحهء اول گرین بلاگ ظاهر شده است . این که حالا خودش را چندین بار پرت کرده است جلوی پای من یا شیرجه زده است و با دو دستش مج پای بنده را محکم چسبیده و داد و فریاد راه انداخته است که ” یالا بیا از من مغذرت خواهی کن! ” دلیل بر این نمی شود که من این فرد را به عنوان شخص مقابل خودم بشناسم. هیچ برخوردی هم با این جوان نداشته ام. من سر جای خودم نشسته ام و این آقا دارد خودش را به دست و پای من می کوبد . اینکه یکنفر دائما” خودش را به دیوار بکوبد که اسمش نمی شود برخورد فلانی و دیوار ، بلکه میشود برخورد فلانی با دیوار . دیوار هم که بیچاره سر جای خودش ایستاده و با کسی مشکلی ندارد .

    القای این موضوع که ” عبداللطیف عبادی با وبلاگنویسان محیط زیستی یک دعوای یک طرفه ای داشته است و الان آدم خوبی شده است و بهتر است که حالا آنها هم به بزرگی خودشان این نادم پشیمان را ببخشند ” را هم منصفانه نمی دانم . اول اینکه آن وبلاگنویسان سبزی که با من درگیر بودند و سه وبلاگ در بلاگفا و دو وبلاگ در پرشین بلاگ و یک وبلاگ در میهن بلاگ و دو وبلاگ در اسکای بلاگ و نیز شانزده آی دی مختلف در بالاترین درست کرده بودند و شبانه روز مشغول به حمله و تحقیر و توهین و فحاشی به بنده بودند ، مردند! وبلاگهایشان به دلیل داشتن محتویات خلاف اخلاق و تصاویر مستهجنی که بعضا” اسم بنده را هم زیرشان می نوشتند ، بسته شدند و تمام سبزنویسانی که در سایت بالاترین بنده را مورد هجوم قرار می دادند جملگی یک نفر از آب درآمدند و تمام آن حسابها بسته شد و همهء آن اشخاص اینترنتی دود شدند و به آسمانها رفتند . دو سه آقا و خانمی نیز که در عالم واقعی حضور و وجود خارجی داشتند و گاهی با بنده درگیر میشدند نیز سالهاست که وبلاگنویسی را رها کرده اند و به دنبال زندگی شخصی بی دغدغهء غیر محیط زیستی شان رفته اند . بنابراین بجز خودتان که جناب محمد درویش هستید از سبزنویسهایی که درباره شان صحبت می کنیم کسی باقی نمانده است . این جمعی که شرحشان را عرض کردم، قومی بودند که نسلشان منقرض شد و تنها نامی از آنها در یادها باقی مانده است . حالا من بروم از چه کسی عذرخواهی کنم ؟ از آی دی هایی که وجود خارجی نداشتند و بیش از یکسال و نیم بنده را زیر ضرب توهین و فحاشی و تحقیر کشیده بودند؟ از نویسندگان وبلاگهایی که خودشان نیز همراه با وبلاگهای رنگارنگ محیط زیستی شان به آسمانها رفتند ؟ جمعی که من با آنها درگیر بودم اشباحی بودند که محو شدند . سپهر سلیمی در مهملاتی که نوشته است اسم شما – که جناب درویش باشید – و مژگان جمشیدی و خودش را به عنوان کسایی که بنده باید از آنها عذرخواهی کنم ، فهرست کرده است . شاید در نظرش این سه نام تنها بازماندگان تمدن وبلاگنویسان سبز هستند . شما که درویش باشید ، که به حمدالله دیگر مشکلی با من ندارید . بنده هم که شما را روی سر می گذارم . با مژگان جمشیدی هم که هیچگاه هیج مشکلی شخصی نداشته ام . بنده – با معیارهایی که برای خودم دارم – ایشان را و کلا” گروهی که در وبسایت سبزپرس هستند را محترم ، اما به دور از تفکر و ذهنیت نگرش سبز نمی دانم . سبز ندانستن مژگان جمشیدی هم نه کفر محسوب میشود و نه اهانت به مقدسات . با احوال شخصیهء ایشان هم که هیچگاه هیچ کاری نداشته ام . تازه اگر اینها هم می بود ، باز هم این موضوع مسئله ای میشد بین من و مژگان و ربطی به این جوان فضول و هیچکارهء میدان نداشت . مگر این آقا وکیل تسخیری خانمهای وبلاگنویس است یا داروغهء شهر است ؟ یا خانم جمشیدی خودش نمی تواند جوابم را بدهد که گشته است و در کرهء ارضیه این بابا را پیدا کرده است که از طرفش بیاید خودش را به دست و پایم بکوبد؟ قبلا” عرض کردم ، الان هم عرض می کنم . من این جوان را در حد همان مطالبی که گهگاهی دربارهء جایزهء خروس سفید یا کج شدن مسیر متروی اصفهان می نویسد می شناسم . یک چیزهایی هم راجع به نظراتش دربارهء ماهی گلی و سفرهء هفت سین به یادم مانده بود که البته چند روز پیش متوجه شدم ایشان از موافقین گذاشتن ماهی گلی در سفرهء هفت سین است نه مخالفین آن . بیشتر از این چیزی از این جوان نمی دانم . حالا چرا اینهمه سماجت بخرج می دهد و دارد خودش را به پای من می کوبد ، واقعا” برایم جای سئوال ست . و دیگر اینکه دوستانی مثل شما هم که بنده را دعوت به آرامش و خویشتنداری می کنید هم برایم عجیب است . یک بابایی آمده است و دارد خودش را به بنده می کوبد و داد و فریاد راه انداخته یالا بیا از من معذرت خواهی کن . بنده هم که این جوان نگونبخت را نمی شناسم . حالا تقع دارم کسانی که این جوان – بنام سپهر سلیمی ، ظاهرا” ساکن اصفهان – را می شناسند بیایند ورش دارند ببرندش .

  28. خب لطیف جان معذرت خواهی نکن. از کنارش بگذر همانگونه که قبلاهم به گونه ای کرده ای. مگر کسی می تواند برای کس دیگر تعیین تکلیف کاری را بکند (البته غیر از قوه قضایه که می تواند). واضح صحبت کردم؟ بحث بحث خداحافشی شماست. نه بحث معذرت خواهی شما. من از مکتوب درویش هم لزوم معذرت خواهی شما را ندیدم.ارادتمند

  29. خدا را شکر که این مطالب مکتوب می شود و گرنه تصور می کنم داستان چیزی خلاف این می شد .
    واقعاً جیگر آدم کباب می شود . واقعاً ببخشید از این همه ظلمی که در حقت روا داشتم.
    می گوید من خودم را به او چسبانده ام یا به تعبیرش خودم را به پای او بسته ام و می گویم از من عذرخواهی کن!! کسانی که این بحث را خوانده اند می دانند که اصلاً و ابدا از اینکه بحث شخصی شود اجتناب کرده ام و هیچوقت نگفتم از من عذرخواهی کن و تنها گفته ام از وبلاگستان سبز باید بابت آن همه فحاشی ها عذرخواهی کند. می گوید من او را نمی شناسم و وبلاگش را نخوانده ام و او مرا به خودش چسبانده !! عجبا از دروغگویی در روز روشن ! اگر مطالبم را نخوانده ای و وبلاگم را ندیده ای پس چرا نادانسته مطالب را به همان چند موضوع مشخص محدود کرده ای و اگر می شناسی و از روی دانایی این حرف را می زنی ، پس چرا دروغ می گویی که وبلاگم را نخوانده ای؟! این تناقض آشکار صداقت یا عدم صداقت شما را آشکار می کند.
    ضمن اینکه در مطلبی که در مورد وبلاگم در شبانه ها نوشته ای ، کاملاً مشخص است که حتی یک بار هم وبلاگم را نخوانده ای! البته راست می گویی ، یک بار نه ، بلکه چندین بار خوانده ای !
    شکر خدا عملکردم در آرشیو وبلاگم که بیش از 77 ماه از عمر آن می گذرد مشخص است . کل مطالبی که در مورد جایزه خروس سپید ( که مربوط به انجمن حمایت از حیوانات اصفهان است و مساله ای شخصی نیست) نوشته ام ” دو ” مطلب است! عجبا که لطیف عبادی سعی دارد به شیوه ای مطالب را سخره بگیرد و همش از خروس سپید و کج شدن مترو و ماهی گلی! می گوید !! تصور می کند با نوع بیانش می تواند این مسائل را بی اهمیت جلوه دهد! تنها کافیست به بخش تگ های صفحه اول پرشین بلاگ نگاهی بیندازی تا کمی آگاه شوی.
    نیازی نیست بگویی کم آورده ای ! از لحن صحبتت کاملا مشخص است ! مخصوصاً آنجا که چندین و چند بار مرا با عنوان بچه و جوان خطاب کرده ای نشان می دهد که تنها و تنها به آن چند سال سن اضافه ات می نازی و چیزی در چنته برای بیان کردن نداری !
    من وکیل کسی نبوده و نیستم اما یادم می آید سال گذشته و در اوج فحاشی ها ، هتاکی ها و بی ادبی های آقای عبادی و آن روزها که هیچکس ایشان را نمی شناخت ، ایشان در وبلاگشان ” زیستا” را لینک کرده بودند و این باعث شده بود که از بخت بد من ، دوستان فکر کنند که بنده با ایشان رابطه و دوستی دارم و به همین جهت عده ای از دوستان وبلاگستان سبز به من پیغام داده بودم که ایشان را به رعایت ادب دعوت کنم! حتی می گفتند اگر او در گرین بلاگ باشد ما دیگر نخواهیم نوشت و نخواهیم بود که پس از صحبتی که با آقای اشراقی داشتیم ایشان گفتند که آقای عبادی قول داده اند دیگر حرمت شکنی نکنند …
    من تنها گفته ام که ایشان باید در مورد گذشته اش اظهار نظر کند و بگوید که رفتارش را تائید می کند یا خیر و همانطور که گفتم اصلا و ابدا برایم اهمیتی نداشته اند ، چون اگر اهمیت داشتند در مورد آن طنزها نظر می دادم و یا در فیس بوک درخواست دوستی شان را می پذیرفتم…
    جناب سررشته داری گرامی:
    خدا شاهد است که مشکلاتی که گهگاه با افراد یا افرادی دارم هیچگاه شخصی نبوده و نیست و همانطور که دیدید بر خلاف آنکه آقای عبادی سعی دارد بحث را دو طرفه کند و از عکس پروفایل بنده تا جزئی ترین مطالب وبلاگم به دنبال بهانه ای برای شخصی کردن بحث است ولی من از این مساله فرار کرده ام . اصولاً اسفندی ها هیچوقت فردگرا نبوده و نیستند. جناب درویش شما بگوئید 🙂
    جناب درویش دوست داشتنی :
    جای شما و هومان خان گرامی خالی ، آن چایی را امروز در کنار دریاچه سد چغاخور و در منطقه گیلگرد خوردم و حسابی یادتان کردم 🙂

  30. سپهر جان تو هم مثل من اسفندی هستی؟ زهی سعادت. پس به هم خیلی نزدیک هستیم؟ به قول درویش نیستیم؟ درویش پیداش نیست هر چی می خواهیم می نویسیما! ارادتمند تمام دوستانی که چای داغ را در کنار طبیعت می خورند و لذت می برند. خداییش یه جایی قلم خاتمه را بکشید یا بهتر بگویم کیبرد را در جهت خاتمه بفشارید. لطفا. من که کم آوردم.

  31. این اعتماد به نفس جناب عبادی واقعا مرا ذوق زده کرده است
    ایشان در تمثیلی که ذکر کردند سپهر سلیمی را به زن بدکاره و خودشان را به آن تاجر بینوا و شربف تشبیه کرده اند
    جناب عبادی بنده به شخصه شما را بیشتر شبیه فاحشه مورد اشاره میدانم تا سپهر سلیمی
    جای تعجب است که جناب درویش از کنار این توهین آشکار عبور میکنند (بر خلاف ادعایی که فرمودند که نسبت به توهین به سایر افراد حساس هستند)

  32. عزیزان من ، قربانتان گردم
    ما در عالم اینترنت فارسی چیزی بنام ” وبلاگستان سبز ” نداریم . وبلاگستان سبز هم چیزی هست شبیه به جزیرهء خضرا ( سبز ) که هنوز عده ای معتقدند محل زندگی امام زمان است و درباه اش کتابها نوشته اند و می نویسند اما وجود خارجی ندارد . با تکرار اصطلاح ” وبلاگستان سبز ” وبلاگستانی به این اسم درست نمی شود . ما در حال حاضر و در میان دو میلیون وبلاگ فارسی ، فقط یک وبلاگ داریم که با معیارهای درست و غربی آن به وبلاگنویسی سبز نزدیک است و آن هم وبلاگ مهاربیابانزایی محمد درویش است . دو وبلاگ ناصر کرمی و دیده بان طبیعت بختیاری هم به دلیل اهمیت بکر بودن ایده هایی که در زمینهء محیط زیست مطرح می کنند ، می توانند در بالای جدول قرار بگیرند . وبلاگ امیر را هم می شود به نوعی در ردهء ” دلنوشته های محیط زیستی ” خوب دسته بندی کرد . تا اینجا شدند چهارتا . سام خسروی فرد هم اگر کمی کوتاه بیاید و حاضر بشود کنار این چهار نفر بایستد و البته یک مقدار بیشتر بنیسد ، می شوند پنج تا . وبلاگ سپهر سلیمی را هم – که اصلا” نمی دانم در چه زمینهء مشخصی می نویسد؟ – بخواهیم به این جمع اضافه کنیم ، میشوند شش تا . مژگان جمشیدی هم که یک روزنامه نگار فصلی هست و غالبا” هر از چندگاهی ظاهر میشود و به لینک کردن مطالبی که در روزنامه مینویسد در وبلاگش اکتفا می کند . چنین وبلاگی حتی با معیارهای وبلاگنویسی ایرانی هم نه یک وبلاگ بلکه بایگانی مقالات یک روزنامه نگار محسوب میشود . با اینحال مژگان را هم که به این جمع اضافه کنیم میشود تازه میشوند هفت تا . سه چهار نفر دیگر هم هستند که هر دو سه روزی یکبار مطلبشان در گرین بلاگ منعکس میشود اما خودشان را جزو وبلاگنویسان سبز نمی دانند . از جمله یک نفر که صرفا” در زمینهء شغلی اش ( امور مربوط به زلزله ) می نویسد و یکی دو نفر که از ورزش کوهنوردی می نویسند . اینها اصلا” کاری به کار محیط زیست و محیط زیست نویس ها ندارند . یک جوان شریفی هم هست که ظاهرا” در رشته ای مربوط به محیط زیست درس میخواند و دائما” مطالب مربوط به دروسش را در وبلاگش منعکس می کند و قاعدتا” دخلی به آن پنج شش نفری که گفتم ندارد . دو سه دوست دیگر هم هستند که هر از چند هفته ای یا چند ماهی و حتی چند سالی! یکبار می آیند و چند جمله ای دلنوشته و غالبا” بی ربط به محیط زیست را مینویسند و می روند که آنها قاعدتا” کاری به کار جمع پنج شش نفره ای که عرض کردم ندارند . اگر از نظر روابط ” بین وبلاگی ” هم که نگاه کنیم فقط محمد دریش است که باز در این زمینه فعال است . به همه جا سر میزند ، نظر می دهد ، تشویق می کند ، دعوت می کند و غیره . از نظر تجمع وبلاگنویسها هم باز فقط همین وبلاگ محمد درویش است که آن پنج شش نفر دائم به آن سر می زنند و برایش کامنت مینویسند . بنابراین ما بیشتر از سه چهار وبلاگ سبزنویس نداریم که با یک ارفاق خیلی بزرگ ، میشوند شش تا . در بین دو میلیون وبلاگنویس فارسی ، با سه وبلاگ یا شش وبلاگ که وبلاگستان سبز درست نمی شود جانم .
    در بالاترین هم قریب به ده دوازده نفر نیروی فعال داشتیم که روزانه بطور متوسط چهار تا ده لینک سبز در آنجا می گذاشتند و بیست تا چهارصد کامنت هم می نوشتند که البته در اوائل ، بیست درصد از کامنتهایشان را فحش و تحقیر و توهین به بنده تشکیل میداد و بعد که کاری به کار هم نداشتیم و در این اواخر خود من جزو رای دهندگان ثابت لینکهای آن ده دوازده نفر بودم . متاسفانه سه ماه پیش معلوم شد این ده دوازده نفر سبزاندیش در سایت بالاترین همگی یک نفر بوده اند! و نهایتا” به یک شکل بسیار تاسف بار و خجالت آوری تمام آن آی دی های جعلی – و در واقع تنها مروجین محیط زیست در آنجا – بسته شدند . به این ترتیب مشخص شد که علی میرزا بیگی ، لیلا مرگن ، فرداد دولتشاهی ، حمید لواسانی ، مهدی اربابی و خیلی های دیگر که مایل نیستم اسمشان را بیاورم ، وجود خارجی نداشته اند . ماجرا زمانی جالبتر میشود که بروید و ببینید این ده دوازده نفر چگونه زیر لینکهای من و لینکهای خودشان با هم گفتگو راه می انداختند! . آن دوست محترمی که پشت این اسامی و آی دیهای جعلی نشسته بود از یک جهت نابغه بود و از جهتی دیگر بسیار شوت و مشنگ و خل وضع . نابغه از این جهت که در آن واحد هم در نقش سه زن می نوشت و هم در نقش نه مرد و روزی چهار تا 24 ساعت! برای اینترنت نوردی وقت می گذاشت ، و از جهتی خل وضع بود چون تصور می کرد میشود با ساختن آدمکهایی چوبی و آی دی هایی جعلی در اینترنت یک لشگر سبزاندیش و محیط زیستی راه انداخت . همین شخص نابغه علاه بر ساختن آی دی هایی که بالاترین را قرق کرده بودند ، در وبلاگستان هم چندین وبلاگ سبزنیسی درست کرده بود که البته بخش بزرگی از نوشته هایشان به فحاشی و ریچار گویی و هتاکی و مهمل بافی و مزخرف نویسی علیه من اختصاص داشت . این وبلاگها هم همراه با نویسنده های خیالی و جعلی شان دود شدند و رفتند هوا !
    بنابراین ما در حال حاضر چیزی بنام وبلاگستان سبز نداریم. این ” دوستان ” ی هم که سپهر سلیمی مرتبا” به آنها اشاره می کنند جزو همان اشباحی بودند که محو شدند و به آسمانها رفتند . این بندهء خدا در عالم خیالات وهمیات جوانی خودش غرق شده و چنان خاطراتش را از هتاکی ها و فحاشی های من به ” دوستان ” ش ردیف می کند و آنچنان از ” گفتگو و تبادل نظر با دوستان ” ش دربارهء من حرف میزند که تو گویی این دوستان محو شده اش واقعا” وجود خارجی داشته اند و یا حتی هنوز وجود اینترنتی دارند . اینها یک مشت آی دی جعلی و تقلبی بودند که افشا شدند و به آسمانها رفتند . البته بقایای آن آی دی های خدابیامرز را هنوز هم می توان در شکل نامهایی مانند صمدآقا ، ماندانا و امثال اینها در اینجا و آنجا مشاهده کرد .
    من از آنچه که بر سر اشباح سبز و وبلاگنویسان خیالی و دوستان ناپدید شدهء سپهر سلیمی آمد مطلقا” خوشحال نشدم . فردی که پشت این ماجرا بود ( و آقای محترمی هم هست ) در واقع یک تنه داشت کار صد نفر را می کرد و جدای از اعمال نفرت انگیز غیر انسانی و بی شرفانه و بی شرمانه ای که علیه من انجام میداد ، واقعا” برای معرفی مطالب محیط زیستی به وبلاگنویسان و کاربران اینترنت در ایران تلاش میکرد . منتها به دلیل اعتقادش به دروغگویی و صد چهره گی و نفرت افکنی و شیادی و اموری از قبیل همین کارهایی که سپهر سلیمی دارد در مقابل من انجام می دهد، شیوهء کارش از اساس و از همان ابتدا غلط بود و آخرش هم به بن بست رسید به آن شکل فضاحت بار معلوم شد که خودش به تنهایی پشت هفت – هشت وبلاگ و ده دوازده فعال بالاترینی قرار داشته . افشای این ماجرا ضربهء بسیار سنگین و مهلکی به اعتبار و آبروی همهء دوستداران محیط زیست ایران زد و اثرات منفی اش به این زودی ها و به این راحتی ها قابل جبران نیست .
    بازگشت محدود و موقت من به کامنت دانی یکی دو تن از دوستانی کهاز آن جمع چهار پنج نفرهء قدیم باقی مانده اند صرفا” برای این بود که ببینیم آیا میشود نسل منقرض شدهء آن جمع متلاشی شده و وبلاگنویسان سبز را این بار با وبلاگنویسانی واقعی ( که واقعا” در عالم حقیقی وجود دارند ) احیا کنیم یا نه ؟ همانگونه که برای احیای یک گونهء زیستی از دو عضو باقی ماندهء آن شروع می کنند ، در گرین بلاگ هم از خدمتگزاری به وبلاگهای محمد درویش و ناصر کرمی شروع کردیم و امیدار بودیم بتوانیم ذهن و مرام و شیوه و نگرش و قلم و پشتکار محمد دریش و ناصر کرمی را ( تسط خود این دو دو بزرگوار ) و با کمک رفقایی مانند امیر و هومن و هر کس دیگری که قدم پیش بگذارد ، به تولید انبوه برسانیم و نهایتا” ظرف شاید دو سه سال یک وبلاگستان سبز سالم و حقیقی با وبلاگنویسانی واقعا” سبزاندیش بسازیم . منتها وسط کار ، باز سر و کلهء بقایای اشباح ناچدید شده ای که شرحشان را دادم پیدا شدند و این بار زنگوله دارشان سپهر سلیمی شده است و ول کن هم نیست . یعنی ظاهرا” با خودش عهد کرده است که تا این پروژهء ایجاد وبلاگستان سبز را متلاشی نکند دست بر ندارد!
    سپهر سلیمی و آن اشباحی که دائما” تکرار می کند با آنها در ارتباط است – و لابد شبهای جمعه برای این جوان جن گیر خدا ظاهر میشوند – به اندازهء کافی آبرو و حیثیت اسم سبزنویسی و محیط زیستی را به لجن کشیده اند و در بالاترین ارزش و اعتبار کاربران علاقمند به محیط زیست و خود موضوع محیط زیست را سکهء یک پول کرده اند و بر باد فنا فنا داده اند اما همچنان ول کن پای ما نیستند . آنهمه افتضاحی که در وبلاگستان و بالاترین به بار آوردند برایشان کم بود ، حالا باز سر کله شان در اینجا و درست وسط کار ما پیدا شده و جدی جدی میخواهند کامنتهای وبلاگ محمد درویش را هم تبدیل به کامنت دانی فرداد دولتشاهی کنند . من از این جوان جن گیر و خیالباف و آن یکی دوستش – که مثل اشباح و جن های بیایان هر ده دقیقه یکبار به شکل صمد و ماندانا و فرداد و اربابی و علی میرزا بیگی و فرهاد خاکبان و لیلا مرگن و غیره – در می آید خواهش می کنم که بس کنید . تا همینجای جای کار به اندازهء کافی لجن بر سر و صورت وبلاگنویسی سبز کشیده اید و با آن افتضاحی که در بالاترین و بعد بلاگفا و پرشین بلاگ به بار آوردید آبرو و حیثیت محیط زیست و اسم وبلاگنویسی سبز را در عالم اینترنت فارسی برده اید . لااقل این یکی دو وبلاگی که برایمان باقی مانده اند را خراب نکنید .
    تمام سعی من – و قطعا” کسانی مانند محمد درویش و ناصر کرمی – بر این است که سعی خودمان را بکنیم و از همین چهار پنج وبلاگنویسی که برایمان باقی مانده اند یک هستهء سالم سبز نویسی تشکیل بدهیم بلکه بشود به تدریج رشدش داد و در آینده ای نه چندان ما هم مثل غربی ها یک وبلاگستان سبز داشته باشیم . اما مگر این جوانهای راه گم کرده و سر از اینجا در آورده می گذارند؟ مگر بقایای اشباحی که آبرو و حیثیت وبلاگنویسی سبز و اسم محیط زیست را در سایت بالاترین بر باد فنا دادند می گذارند؟

  33. جناب آقای درویش عزیز … ظاهرا” سپهرخان و برخی دوستان که به نظر می رسد جمعیت شان در حال زیاد شدن است قصد دارند تصویه حساب هایشان را در میدان مهار بیابان زایی انجام دهند آن هم برای سبز نویس ها چیزی به غیر از تشویش اذهان به دنبال نخواهد داشت. حال که سپهر خان کوچکترین توجه ای به خواسته های ما ندارد درخواست داریم شما این بحث ها را به خارج از مهار بیابان زایی هدایت کنید و اجازه دهید به ما که اول راه هستیم از اندوخته های ارزشمند آقای عبادی بهره مند شویم. راستش ما اعتقاد داریم که وبلاگستان سبز در انحصار گروه یا گروه های خاصی نیست و برای ورود افراد هم لازم نیست مراحل گزینش طی شود.
    سپهر عزیز با عرض معذرت باید عرض کنم سپهر سلیمی که آقای درویش به ما معرفی کرد خیلی بزرگتر از این ها بود …
    لطیف عزیز … صرف نظر از تعهدات زیست محیطی شما؛ به نظرم این دوستانی که علاقه مند به خواندن نظرات کارشناسی شما هستند بیش از این حق به گردن شما دارند که به این راحتی شما آن ها را از این فرصت ها محروم کنید. شما بزرگوارتر از آن هستید و من کوچکتر از آن که بخواهم توصیه اخلاقی به شما بکنم ولی خدایی این رسمش نیست …!

  34. هومان جان من کوچک شما هستم
    منتها این نوشته با ” تگ ” اسم من در وبلاگ درویش می ماند . الان هر کس اسم بنده را در اینترنت سرچ کند یکی از اولین مطالبی را که گوگل نشانش می دهد عنوانش این است ” عبداللطیف عبادی من را رسما” تهدید کرد! ” . بعد روی آن که کلیک کنید می بینید یکی از همان اشباح و اجنه ای که تا یکسال پیش با چندین اسم مستعار جعلی زنانه و مردانه مشغول مهمل نویسی دربارهء من بود این مطلب را نوشته است . کافی هست ماهی چهار نفر بیایند و این پست حاضر درویش را بخوانند و سری هم به این کامنت هایی که الان می نویسیم بزنند . خب اگر من همچنان به احترام بزرگوارانی مثل شماو به حرمت خود درویش و این وبلاگی که بهرحال به آن الفتی داریم ، حرفی نزنم و جواب هیچ یک از ابهامات و تهمتهایی را که این بچه دارد پخش و پلا می کند را ندهم ، آنوقت کسی که بعدها می آید و مهملاتش را می خواند با خودش نمی گوید جریان چه بوده است ؟ همه که با من آشنایی شخصی ندارند که بفهمن چنین مطالبی مهمل بوده اند . شما همگی شاهد بوده اید و دیده اید که من بیچاره کاری به کار این آدم نداشته ام. هر قدر هم سعی کردم با شوخی و مزاح و طنز از جلوی پایم دورش کنم برود ، نرفت . مثل گداهای سمج سامره دو دستی محکم پایم را چسبید و ول کن هم نبود . هنوز هم ول کن نیست . این بچه و آن یکی دو دوستش که آن افتضاحات را در وبلاگستان فارسی و سایت بالاترین به بار آوردند و آبروی همهء علاقمندان به محیط زیست ایران را بردند ، مار زخمی شده اند و مگر به این راحتی ها ول می کنند ؟ در این مدتی که بنده به محمد درویش عرض ارادت خاص می کنم ، چندین بار و به انحای مختلف سعی کرده اند این فضای مودت آمیز و دوستانه ای را که در وبلاگ درویش درست کرده ایم بر هم بزنند . مگر همین چند وقت پیش نبود که نوشتند چه شد که بعد از آنهمه تاختن و نواختن درویش حالا از او دفاع می کنی . مگر بنده هم در جوابشان نگفتم که ” اگر آن تاختن های بنده را می خواهید ابزاری علیه درویش کنید بنده با هزار شرمساری می گویم خیلی غلط کردم که آنها را نوشتم ” ؟ پس من نه اهل کبر نیستم بلکه هر گاه لازم باشد و احساس کنم که بیان چنین جملاتی بر آرامش و صفا و صمیمیت جمع می افزاید لحظه ای از گفتنشان دریغ نمی کنم و تکرارشان خواهم کرد .
    این اشباحی که در بالاترین روزانه سه مطلب از درویش را لینک می کردند و بعد در کامنتهایش مشغول فحاشی به من می شدند – و عاقبت هم با خفت و افتضاح از بالاترین اخراج شدند – دوستی شان به چه دردی خورد ؟ آن وبلاگنویسانی که چهار خط در رسای درویش و زیرش هشتاد خط در فحاشی به من می نوشتند و نهایتا” هم وبلاگهایشان را به دلیل گذاشتن عکسها و مطالب مستهجن بستند، چه خدمتی به درویش کردند ؟ آنهایی که با آی دی های جعلی و اسامی متعددی که یکنفر پشت همه شان پنهان شده بود و یک جمع خیالی و هپروتی سبز تشکیل داده بود و عده ای را هم سرکار گذاشته بود و با کمک همین بچه ای که الان پایم را سفت چسبیده است ، در بالاترین موج سبز محیط زیستی راه می انداخت و بعد هم به دلیل تقلب و شیادی و جعل اسامی از بالاترین اخراج شد ، چه خدمتی به دریش و محیط زیست و حتی خودش کرد ؟ سعدی می گوید ” این دغل دوستان که می بینی – مگسانند گرد شیرینی ” . دغل دوست یعنی آن دوستی که در دوستی اش اخلاص و صداقت ندارد . ما خسته شدیم از دوستان حسود . از دوستانی که چشم دیدن ترقی و سعادت دوستان خود را ندارند . ما خسته شدیم از بس که دروغ شنیدیم . از بس که نفرت دیدیم . من شاید هزار ضعف شخصیتی و هزار عیب و ایراد و خصلت بد داشته باشم اما به دلیل تربیت عشایری ام یک خصلت خوب هم دارم . و آن این است که به همان میزان که در دعوا جدیت دارم ، در صلح و دوستی و گذشت و شستن دل از کینه و فراموش کردن گذشته هم جدی هستم . سپهر جوان درس خوانده ای هست . به مملکتش هم علاقه دارد و به قراری که خودش می گوید ، وقت و انرژی هم پای این کار نیکش می گذارد . من قدر شناسش هستم ، مخلص و کوچکش هم هستم . اما باید دست بردارد از این اعمال سخیفی که در مقابل من انجام می دهد . ظرف دو سه روز گذشته من به اندازهء هشتاد پست و مطلب فقط در حال توضیح و جوابگویی به مهملات این بشر بوده ام . اینهمه وقت و انرژی را می توانستم صرف ترجمهء چهار مقالهء علمی یا نوشتن ده مطلب علمی و تاریخی کنم. جو و فضایی را که در این مدت یکی دو ماه اخیر با خون جگر و ذره ذره درست کردیم ، این آدم آمد و با کمک همان دوست هزار چهره و هزار اسم و هزار آی دی اش زد خرابش کرد . حکایت دوستی و شراکت امثال این آدم و آن اشباح سبز حکایت همان ” انا شریک ” عرب مکه شده است .
    حجاچ جمع شده بودند و پویل روی هم گذاشته بودند تا در دیگی بسیار بزرگ برای صد نفر آبگوشتی درست کنند . یکی گوشتش را خریده بود ، یکی پیازش را ، یگی روغنش و خلاصه هر کسی به سهم خود چیزی داده بود و در آبگوشت شریک شده بود . غذا که آماده شد ، ناگهان یک عرب بیابانی دوان دوان از راه رسید و یک موش مردهء بزرگ را پرت کرد توی آبگوشتها و خیلی هم حق به جانب داد زد ” انا شریک! ” . یعنی من هم مشارکت دارم .
    محیط زیست ایران که ملک پدر من نیست . الحمدالله نان و حلوا هم در آن قسمت نمی کنند و در کشور عقب مانده و نکبت زده ای مانند ایران به مدافعینش نشان افتخار که نمی دهند هیچ ، هر لحظه هم ممکن است امنیتشان به خطر بیفتد . حالا در یک چنین فضایی وجود و مشارکت سپهر سلیمی و جوانهای همسن و سال وی را هر کسی به سهم خودش روی تخم چشم می گذارد . منتها مشارکتی که باعث محبت و دوستی و صفای روزافزون شود ، نه اینکه باعث بروز نفرت و کینه توزی گردد . اصلا” گیریم که ثابت شد عبداللطیف عبادی هم یک موجود پست و رذل و کثیفی هست و نهایتا” موفق به تاراندنش از این جمع چهار پنج نفرهء مجازی زیست محیطی هم شدیم و رفت و گورش را گم کرد . خب بعدش چه ؟ اگر زدن لطیف به قصد خدمت به محیط زیست بوده ، خب این اشباح اینترنتی و زنگوله دارشان بیایند و توضیح بدهند که با این کارهایشان چه خیر و برکتی نصیب محیط زیست ایران میشود ؟ اصلا” چه چیزی نصیب خود این جوان می شود ؟ مگر عبداللطیف عبادی جای کسی را تنگ کرده بود ؟ مگر عبداللطیف عبای چیزی برای خودش میخواست ؟ مگر آزار من به کسی رسیده بود ؟

    1. نخست آن که باید مرا ببخشید که به دلیل یک ماموریت فشرده باید خود را به جاده قم به اصفهان می رساندم و دیروقت دیشب بازگشته و توان پاسخگویی نداشتم.
      باز هم معذرت.
      اما:
      بچه ها … دوستان … عزیزان … سروران من! لطفن پایان دهید این نزاع دشمن شاد کن را.
      به درخواست این کمترین منت نهاده و با نگاه به آینده از دوستی ها و مودت ها و عشق ها بگوییم و بنویسیم. این عمر محدود است و واقعن دریغ دارد تا این لحظات جان بخش را به دست خود “جان فرسا” کنیم.
      به قول لطیف عزیز: همین تعداد اندک باقیمانده از سلحشوران سبز وبلاگستان را هم اینگونه فرسوده نسازیم. سزاوار نیست به خدا. به جرأت می گویم که اگر تمام دنیای مجازی فارسی را بگردیم، نخواهیم توانست انسان آگاه و دلسوز و حساسی چون لطیف بیابیم که اینگونه و مجانی برای آگاهی مخاطبین محیط زیستی حاضر باشد مطالعه کرده و اطلاعاتش را در اختیار همه قرار دهد.
      لطیف در کامنت پیشین هم دوباره آن جمله مشهورش را – که همان زمان هم که از گلستان برگشت، اشکم را درآورد؛ – تکرار کرد و باز هم البته اشکم درآمد … او می نویسد: “در این مدتی که بنده به محمد درویش عرض ارادت خاص می کنم ، چندین بار و به انحای مختلف سعی کرده اند این فضای مودت آمیز و دوستانه ای را که در وبلاگ درویش درست کرده ایم بر هم بزنند . مگر همین چند وقت پیش نبود که نوشتند چه شد که بعد از آنهمه تاختن و نواختن درویش حالا از او دفاع می کنی . مگر بنده هم در جوابشان نگفتم که ” اگر آن تاختن های بنده را می خواهید ابزاری علیه درویش کنید بنده با هزار شرمساری می گویم خیلی غلط کردم که آنها را نوشتم ” ؟ پس من نه اهل کبر نیستم بلکه هر گاه لازم باشد و احساس کنم که بیان چنین جملاتی بر آرامش و صفا و صمیمیت جمع می افزاید لحظه ای از گفتنشان دریغ نمی کنم و تکرارشان خواهم کرد .

      بنده – که البته کسی نیستم – به شخصه مخلص لطیف هستم و دوست دارم که او همچنان نزد ما بماند و به روشنگری های خود ادامه دهد.
      همه ی حرفم و امیدم از آینده را هومان عزیز زده است … او حاصل بیش از 40 سال زندگیش را با صفا و صمیمیت دیار بختیاری در هم آمیخته و از همه می خواهد تا در حد بزرگی و صفایی که در دلش نقش دارند، ظاهر شوند.
      لطیف جان:
      بیا و ببین آقای پاشال در دل نوشته هایم برایت چه نوشته و پاسخ او را بده.
      به قول هومان: “درویش نیمه دوم بازی را سوت زده!” نزده؟

  35. دوستان گرامی :
    این چند روزه پیام هایی از سوی برخی دوستان داشته ام که همگی خواسته اند وقتم را برای هم کلامی و مناظره با آقای عبادی تلف نکنم و گفته اند که همه ما لطیف را می شناسیم . در پاسخ آنها گفته ام که این مساله اصلاً برایم مهم نیست و تنها احساس می کنم باید جواب این حرفها را داد.
    در کامنت لطیف عبادی گفته که اصولاً وبلاگستان سبز نداریم و تنها 4 تا 6 وبلاگ سبز در ایران داریم! عجبا از این ادعا و توهین آشکار ! این آقا وبلاگ سبز را با معیار خودش می سنجد و آن 230 وبلاگ ثبت شده در گرین بلاگ را به هیچ می انگارد . تصور می کنم این توهین از همه ی آن فحاشی ها و بی ادبی ها بزرگتر و سخیف تر است . خواستم در جوابش مثالی از وبلاگهای پرشمار زیست محیطی بیاورم اما دیدم نمی شود و وبلاگهای قابل تامل و ارزشمند زیست محیطی آنقدر زیاد هستند که برشمردن آنها در این جا نمی گنجد.
    با نظراتی که این یکی دو روزه خواندم دیگر برایم مسجل شده که لطیف عبادی تقصیری ندارد و ناخواسته این رفتارها را انجام می دهد . در آنجا که می گوید می خواهد وبلاگستان سبز در ایران ایجاد کند ، نشان می دهد در اقیانوسی از توهمات نارسیستیک غوطه ور است و این مساله ریشه ای روانی دارد . البته شاید دلیل رفتار برخی از دوستان ناشی از آن باشد که پیش از من به این نتیجه رسیده اند! و با او همدردی می کنند.
    به هر حال اعتراف می کنم لطیف عبادی شخصیت منحصر بفردی است و در اعتماد به نفس و خود بزرگ بینی بی همتاست. بی شک لطیف عبادی تنها کسی در دنیاست که در توصیف خود در فیس بوک نوشته : روشنفکر ، منتقد همیشه ناراضی …. . در هیچ کجای دنیا هیچ روشنفکر واقعی ای پیدا نمی شود که خود را روشنفکر معرفی کند .
    احتمالاً همین رفتارهای لطیف برای برخی از دوستان جالب بوده و اینچنین است که شاهدیم عده قلیلی ” ذوب در لطیف” شده اند.
    به هر حال اکنون که مشکل آقای لطیف عبادی برایم آشکار شده است ، روا نمی دانم دیگر در این خصوص مطلبی بنویسم و دیگر در جواب آقای عبادی هیچ نخواهم گفت و در آستانه سال نو این دعا را خواهم خواند : اللهم اشفع کل مریض
    آقای خاکپور گرامی :
    نظر یکی مانده به آخر شما را در ساعات ابتدایی روز خواندم . جوابی ندادم ، چون تصور می کردم کار همان اشباح باشد و کسی این مطلب را با نام شما نوشته است ولی اکنون پس از گذشت چند ساعتی ظاهراً آن نظر کار اشباح نبوده . با این حال تنها پاسخ من “سکوت” است.
    آقای درویش عزیز:
    حقیقت این است که شما شخصیتی دوست داشتنی هستید و همیشه برایم قابل احترام بوده و هستید و این باعث میشه که انتقاد کردن از شما برایم کمی سخت باشه اما رفتار شما در این مجموعه گفتگوها برایم غیرقابل باور است .
    با این حال ترجیح می دهم گلایه ها و انتقادها را در اینجا ننویسم و آنها را بگذارم برای زمانی که شما و من در کنار چایی بنوشیم.

    والسلام ، اللهم اشفع کل مریض

    1. درود بر سپهر عزیز:
      از قضا من با هر جای گفته های لطیف اگر مشکل داشته باشم، با این بخشش که به جز چند وبلاگنویس فعال در حوزه محیط زیست، عملن فرد جدی ای در این حوزه نداریم؛ کاملن موافقم. چرا باید خودمان را گول بزنیم سپهر جان؟ مگر من همانی نبودم که همین پرسش را مطرح کردم و گفتم چرا سبزنویس ها دیگر نمی نویسند؟ یادت هست که چقدر از خودت خواهش کردم که دوباره شروع به نوشتن کنی و زیستایت را دوباره فعال کنی؟ یادت هست در اصفهان هم همین خواسته را تکرار کردم. آن از هومن روانبخش، آن از مژگان جمشیدی، آن از کیومرث سفیدی، آن از کوروش آیینه چیان، آن از ماندانا آیینه چیان، آن از مریم خزایلی، آن از مرضیه ناظمی، آن از حر منصوری، آن از سیامک معطری، آن از مونا قاسمیان، باز هم بگویم رفیق …. کجا رفتند آن دوستانی که هر لحظه اخبار محیط زیست را دنبال کرده و در دفاع از طبیعت خالصانه قلم می زدند؟ چرا همه ساکت شده اند؟ می گویند: کار داریم، حال نداریم، وقت نداریم، درس داریم، می گویند: تو هم دلت خوش است درویش ها … انگار نفست از جای گرم می آید … و خلاصه کلی متلک شیک و پیک هم نثارمان کردند. نکردند؟ خودت شاهدی که چند بار در وبلاگم از تو درخواست کردم که دوباره بنویسی؟ واقعن ما چند وبلاگنویس فعال داریم؟ ما چند نفر وبلاگ نویس داریم که حاضرند از جانشان برای محیط زیست وطن بگذرند؟! از جان شان که هیچ! از درس شان، از وقت شان، از زن و بچه و دوست دختر و پسرشان …
      تازه می خواهم بگویم: لطیف خیلی خوشبین است. من که از نزدیک به ماجرای وبلاگستان سبز می نگرم می دانم که حتا یک نفر را نمی توان سراغ گرفت که حاضر باشد برای محیط زیست ایران ایثار کند. شاید فقط حسین عبیری گلپایگانی چنین روحیه ای داشته باشد و بس.
      بله سپهر جان:
      درد دل بسیار است؛ اما حقیقت این است که چتر همه ی ما سوراخ است … بدجوری هم سوراخ است … من هم دلم خیلی پر است …
      بیا و بگذر تا بگذریم و بیشتر خودمان را رسوای عام و خاص نکنیم.

  36. بنده فرمایشات بزرگوارانهء محمد درویش و هومان خاکپور را بر دیدهء منت می گذارم وعرض می کنم که بروی چشم! و این موضوع را تمام شده تلقی می کنم
    ————–
    پایان کامنتهای بنده زیر این پست

  37. جناب درویش عزیز
    بحث وبلاگ زیست محیطی با وبلاگ زیست محیطی فعال فرق دارد. شما شاهدید که من هم این مساله را تائید کرده ام و حتی آن بحث را راه انداختیم که وبلاگهای زیست محیطی کجا هستند و چه می کنند !؟ حتی یادتان هست که قرار بود برای آن بحث مصاحبه ای ترتیب داده شود و …
    متاسفانه آن بحث عقیم ماند ولی حاصل همان نظرات این بود که باید شرایط اجتماعی کشور را در نظر گرفت و نمی شود وبلاگ و وبلاگ نویسی را بصورت جزیره ای مستقل از دیگر واقعیات اجتماعی تصور کرد . اگر قرار است با آن معیارها نگاه کنیم باید بگوئیم که در میان چندین میلیون وبلاگ فارسی ، اصولاً هیچ وبلاگی نداریم . مقایسه وبلاگستان سبز ایرانی با وبلاگستان سبز غربی کار نادرستی است ، زیرا که میان سیاست های زیست محیطی سرزمین ما با غرب ، میان سازمانهای غربی دولتی ما با آنها ، میان رسانه ها ، فرهنگ و … ما با غربی ها تفاوتی چشمگیر وجود دارد .
    مگر الهه موسوی ، مژگان جمشیدی ، مونا قاسمیان ، حمیدرضا میرزاده در حوزه خبررسانی محیط زیست بی کار نشسته اند؟ مگر کورش آئینه چیان این روزها سرگرم ایجاد تشکل زیست محیطی جدیدی نیست ؟ مگر محسن ادیب همچنان برای شناساندن کویرهای ایران تلاش نمی کند؟ مگر غیر از این است که محسن تیزهوش ،مهدی اشراقی ، هومن روانبخش ، مژگان جمشیدی ، فاطمه متین فر ، نگین کوتاه زاده ، مرد خاکی و دها نفر از دیگر دوستانمان این روزها در دانشگاه و در رشته هایی مرتبط با محیط زیست مشغول کسب دانش برای خدمت به محیط زیست وطن هستند؟ مگر نمی بینیم ژاله فتوره چی ، گرگ تنها ، کیانا ، شهرام و دیگر دوستانمان در وبلاگهایشان و سایت های دیگر برای نجات حیوانات چه می کنند ؟ مگر سیاوش هوشیاری که روزگاری وبلاگ نویس بود و امروز سایت گیاهخواران ایران با حدود 2500 بازدید کننده در روز را دارد بی کار نشسته ؟ مگر می شود وبلاگ ایران نامه دکتر سپنتا را با مطالبی که نشان از مطالعه و تحقیق فراوان دارد را نادیده گرفت ؟ مگر کم هستند افرادی نظیر دیده بان میانکاله ، احمد پور و…. که در جای جای ایران سعی می کنند در این حوزه فعال باشند… مگر غیر از این است که همین وبلاگستان سبز، امروز جای شبکه زیست محیطی کشور و بسیاری از سازمانهای غیردولتی نشسته و بسیاری از دوستداران محیط زیست ایران در سراسر جهان را تغذیه اطلاعاتی می کند . مگر خود شما بعد از سفر گلستان نگفتید که ما بی شماریم ؟ مگر حاضران در گلستان را کسی غیر از اینها به آنجا آورده بود؟
    قرار نیست که اینها را نبینیم و تنها یکی دو ماه ” کامنت نویسی” در چند وبلاگ را هنر بدانیم و برای رضای یک نفر( به هر دلیلی) چشم بر خوبی های دوستان خوبمان ببندیم . هست؟!

    1. سپهر جان
      روزی جناب شهریار عیوض زاده عزیز با اشاره به ملاقاتش با لستر براون، به واقعیت بسیار مهمی اشاره کرد که جایش در بین سبزنویس های وطنی به شدت خالی است. آن ماجرا را من چند باز بازتاب داده ام. کشوری که از نظر تعداد دانشجویان فراگیر در حوزه های محیط زیست و منابع طبیعی، اینگونه بی رقیب است در سطح منطقه، نباید از نظر تولید محتوای فارسی درخور در حوزه محیط زیست اینگونه حقیر و فقیر باشد. من که خودم، خودم را می شناسم و می دانم که کسی نیستم. وقتی درویش در بین نویسندگان محیط زیستی، چهره می شود، یعنی باید فاتحه آن محیط زیست را خواند. این را بدون اغراق و در کمال فروتنی می گویم.
      خودمان را نباید گول بزنیم. ما در برابر عظمت و بزرگی طبیعتی که از آن بهره مند هستیم، کاری نکرده ایم و هرگز نباید طلبکار باشیم.
      می دانی از چه چیز دردم می گیرد؟ انتقادی که یه سام خسروی فرد هم داشتم. این که چرا ما یک ذره از حساسیتی که نسبت به خودمان داریم، نسبت به طبیعت وطن نداریم؟ چرا سام خسروی فرد و سپهر سلیمی و … با دیدن توهین به خود در یک وبلاگ حاضرند ده ها و صدها صفحه مطلب و یادداشت و کامنت بنویسند؛ اما در برابر جفاهایی که به طبیعت وطن شان می شود: فریاد برمی آورند که ما وظیفه خود را انجام داده ایم! ما خسته ایم، ما در این شرایط اجتماعی نمی توانیم کار کنیم، ما باید دو شیفته خرج زن و بچه درآوریم؛ ما متخصص هستیم و نمی توانیم با غیر متخصصان دهن به دهن بگذاریم!؟
      من دست همه کسانی که برای محیط زیست ایران تلاش کرده اند می بوسم و به خاطر همین تلاش شان، حاضرم هر گاه که لازم بود، از حق خودم بگذرم.
      تو هم بگذر سپهر عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا