لحظه‌ها و نکته‌ها

از دیدن این کامیون چه حالی به شما دست می‌دهد؟!

وقتی این کامیون را در حین تماشای این فیلم دیدم، دریغم آمد تا خوانندگان گرامی این سطور را از تماشایش محروم کنم …
منتها پیش از آن که حس و حال خودم را از تماشای این کامیون برایتان بگویم، ترجیح می‌دهم که خواننده‌ی نظرات شمایان باشم.
ممنون از جلیل نوذری عزیز که این فیلم را برایم فرستاد.

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

115 دیدگاه

  1. کاش می شد دایره های روی محل قطع شدن رو خوند
    مطمئن هستم اگر می شد اون کسی که اون درخت رو برید می نشست و اونها را می خوند . شاید هزارسال داستان باشد . هزار سال گردش روزگار
    فکر می کنم آنوقت دیگر هیچ کس درختی را نمی برید!

  2. یک عمر زندگی بر روی تابوت محقر سوار است حیف که ما هیچوقت قدر زندگی را نمی دانیم حتی اگر با مرگ موجودی دیگر همراه باشد

  3. به این فکر می‌کردم که ارتفاع این درخت چقدر بوده؟ از روی قطرش می‌شه حدسی زد؟

    بعد کم کم حس مرگ توی وجودم پیچید که واقعا چه محصولی توی دنیا اینقدر می‌تونه ارزشمند باشه که به خاطرش مرگ و کشتن درخت‌ اون هم چنین شاه‌درختی شدنی باشه؟

    عجب!

  4. دیدن این ماشین به همراه تنه عظیم درخت بر روی آن مرا یاد تلخی هایی که به واسطه وجود ما انسانها در این جهان رخ می دهد می اندازد .
    زمین خشک و بی درخت اطراف این ماشین خود شاهدی دیگر بر این تلخی است

  5. ممد جان مرا بیاد داستان فیلمی انداختی با بازیگری ریچارد دوگلاس که برای قطع درختان سرخ ایالت کالیفرنیای آمریکا اعزام شده بود و با زور هفت‌تیر، آن درختان تنومند چندهزارساله را قطع کرد. مدت‌ها روی کنده‌ی باقیمانده از آن درخت کهنسال، رستورانی برپا داشته بودند. امروز اثر این خرابکاری بشری را در پارک معروف Yosemite حفظ شده است.

    1. به عمو اروند:
      بسیاری از فیلم های تاریخ سینما که زمانی با تمجید از آنها یاد شده است, در حقیقت از منظر زیرپانهادن ارزش های محیط زیستی شرم آور هستند.
      درود …

    1. به هومان خاکپور:
      تابوت را که می بینی، وقتی بیشتر ریش ریش می شوی که بدانی آن عزیز خفته در تابوت، می توانست حالا حالا زنده باشد و به زندگی نوشخند زند …

  6. قطع کردن تنه درختی اینچنین درست مثل سوزاندن کتابهای تاریخ می ماند .. فراموشی و نکبت و بدبختی به بار می آورد .. و تکرار و تکرار و تکرار ..

    ……..

    خارج از موضوع : لطفن فردی که با آدرس زیر برای من ای میل می فرستد از ادامه این کار خودداری کند . علاقه ای به دریافت ای میل از ایشان تحت هر عنوانی ندارم . فکر می کنم ابتدایی ترین نشانه شعور و ادب و رعایت آداب اجتماعی خودداری از برقراری ارتباط با افرادی باشد که تمایلی به ارتباط با شما ندارند حتی به صورت مجازی و ای میل !..

    kooshan2002@hotmail.com

    1. به روشنک:
      کوروش بزرگ در منشور پارسوماش می گوید:
      هر کس درختی را بکند؛ بی اجاق خواهد مرد …
      .
      اما ماجرای ایمیل را نفهمیدم! چه ربطی آن ایمیل به دل نوشته های درویش دارد؟!

  7. آهی از نهادم برامد که تاکنون کمتر از خودم سراغ داشتم…!
    کاش پیش از این، اهالی ، با بستن دخیل های سبز شان بر ان مقدسش کرده بودند…. تا بدین گونه خرافات رقیق اما بی پیرایه شان ، درخت را از مرگ نجات می داد … البته اگر اوقافی در ان حوالی نبود!

  8. سلام
    آخ چه خونه درختی بزرگی می شد بالای آن ساخت .افسوس

    دلم برای آدم های که قدرت درک زیبایی را ندارند می سوزد!

    می گم شهرداری برای قطع این درخت غرامت نمی گیره؟؟!!

    1. به همسایه:
      خونه درختی؟! چرا باید معیار ما برای مفید بودن دیگر زیستمندان رابطه مستقیمی داشته باشد با نفعی که به ما می رسانند یا نمی رسانند؟!

  9. درود
    می نویسم اولین احساسم را:
    شب با گلوی خونین
    خوانده ست دیرگاه
    دریا
    نشسته سرد
    یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور
    فریاد می کشد….

  10. سلام
    وقتی صفحه رو باز کردم…اولین چیزی که به ذهنم رسید پیش از اینکه متن رو بخوانم..این بود..زندگی بر باد رفته؟….آن هم به بدترین شکل…!!بدون اعتراض..چون باید سر خم میکردی!! باید فرمان می بردی…از سرنوشت گریزی نیست!!!مثل خیلی از زندگی های ما انسانها..که باید زندگی کرد..وتسلیم بود…!یک ده دقیقه ای روی عکس مکث کردم…بعدش یادم آمد حتما نوشته ای..توضیحی داره…دیدم شما هم اول دوست داشتید بقیه نظرشون رو بنویسند…وچه نظرهایی همه یک جورهایی هم عقیده هستند در این حس…این حس انسان دوستانه ی!!!!بعضی از بشر دوستان!!!ولی به دور از تمام ..این نوشته ها..فکر می کنید داریم به کجا می رویم؟
    به کجا چنین شتابان!!!!
    …..
    🙁
    وچه فیلمی..!!
    🙁

  11. در مورد ترجمه نوشته های منشور کورش بحث و اختلاف نظر زیاد هست .. شنیده اید یا خوانده اید در این مورد ؟ اما هر چه هست نوشته دلنشینیست که به اهمیت طبیعت و درخت در تاریخ ایران باستان اشاره می کند .

    ای میل ربطی به موضوع پست شما نداشت و به همین خاطر جلویش نوشتم ” خارج از موضوع ” .. ظاهرن یکی از خواننده گان وبلاگ شما این ای میل را می فرستد . اینجا نوشتم تا بخواند . در هر صورت ببخشید که از وبلاگ شما استفاده ای به سود خود کردم . چون ایشان وبلاگی از خود ندارد این راه انتخاب کردم .

  12. آقای درویش عزیز،
    مسلما با حدسی که میتوان زد و مثبت نیز نمیباشد، چندان حس جالبی به انسان دست نمیدهد.

    ضرب المثلی آلمانی به فروشنده فقیری که در واقع باید دکان خود را باز نگاه داشته و مردمداری نماید تا مشتری بدست آورد و امورات خود را بگذراند اما در عوض دیر به سر کار آمده و با قیافه ای عبوس در مغازه خود مینشیند به کنایه میگوید، بخاطر ثروت زیاد فعلا تعطیل هستیم.

    wegen Reichtum geschlossen.

    حال در مملکتی خشک که گیاهان با بدبختی دوام میآورند و شرایط نیز هر روز بدتر از روز پیش میشود، انداختن درختی که از تناوریش میتوان به سالهای عمرش پی برد، هنر نبایست محسوب شود. همانطور که جریان نوشهر را نمیتوان هنرمندی و درایت خواند.

    موفق و پیروز باشید.

  13. خانه درختی را ازآن جهت بکار بردم که بروی بالای آن روی تن یک موجود زنده بنشینی و زندگی کنی دلت به ریشه های تا عمق فرو رفته آن قرص باشد دمی هم تراز پرندگان و برگ هایش شوی و دردل درخت بخوابی
    بنظرم آمد بخاطر سال خورده بودن قطعش کرده اند یا پشت قطع کردنش اندیشه ای نبوده
    چرا بشر نباید از طبیعت آن گونه که هست استفاده کند و در آن دست ببرد؟

  14. درود…

    عبور می کنم از وهم جاودانه ی خود
    و پیر می شوم امروز در جوانه ی خود

    تمام عمر اسیرم، اسیر شایدها
    و غرق در دل دریای بی کرانه ی خود

    امید رویش فریاد در گلویی نیست
    فضای حنجره خالی شد از ترانه ی خود

    میان موج مشیت همیشه در چرخم
    گرفته قایق تنهایی ام بهانه ی خود

    ببین که از من تنها، فقط تنی مانده
    تمام روح مرا برده ای به خانه ی خود

    ببین که فال تو در انتهای فنجان است
    و ماجرای تو را برده تا دهانه ی خود

    اگرچه راه غریب است و بار سنگین است
    خیال خوب تو را می کشم به شانه ی خود

    بذار دور شود از نگاه تشنه ی ما
    پرنده ای که غریب است توی لانه ی خود

    سید فواد توحیدی

  15. صحبت از خشکیدن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان می کنند

    تیشه به ریشه زندگی بخشی به قدمت تاریخ.

  16. غمم گرفت.درخت رو باید ایستاده دید.مثل سردار فاتحی که شکست خورده برمیگرده.ولی حس مرگ نداشتم.تنه درخت به نظرم زنده امد.ولی در هم شکسته و حقیر با یادگاری از دوران پرشکوه و پرعظمت.اهان!چقدر شبیه فرهنگ خودمان

  17. درویش جان سلام
    شاید اینجا جایی خوبی برای مطرح کردن اینجور مسائل نباشه
    در پست قبلی نوشته بودید که این هفته دوباره می روید خوزستان و من به عنوان خوزستانی از اینکه برای محیط زیست آنجا تلاش می کنید از شما تشکر کردم و به شوخی از اینکه سوار هواپیماهای بسیار اعلای خط هوایی تهران اهواز می شوید گفتم مواظب خودتان باشید گویا یکی از خواننده های گرامی شما به نام پویا از این سخن من ناراحت شده اند و کامنتی با این مضمون برای من ارسال کرده اند :

    “سرکار خانم دیگه نگران آقای درویش نیستین ؟ امروز با هواپیما سفر کردن چون دیدم انگار هیچ مشکل و دغدغه‌ای جز نگرانی برای درویش ندارین که با هواپیما سفر می‌کنن اتفاقی براشون نیافته عرض کردم شما که اینقدر بیکاری می‌تونی بشینی تا برگشتنش براش دعا کنی”

    امیدوارم حرفهایی را که اینجا یا در هر بلاگ دیگری می زنیم سوء برداشت نشود.
    من برای همه کسانی که برای محیط زیست ایران تلاش می کنند ارزش قائل هستم و همگی را سپاس می گویم. امیدوارم که خداوند آنها را در این راه سخت و دشوار یاری نماید
    باور کنید من آنقدرها هم بیکار نیستم و سر زدن به وبلاگهای دوستان جز زنگ تفریح های من است. مخصوصا سایتهای مهاربیایان زائی و دل نوشته درویش در آنها اخبار مهم مربوط به محیط زیست را دنبال می کنم.و فکر نمی کنم که اینکار ربطی به بیکاری و یا باکاری داشته باشد. و باز هم فکر نمی کنم دعا کردن برای کسی نشان از اینکه نگران دیگران نیستم داشته باشد.

    امیدوارم خداوند همه را در راه راست نگه دارد و شک و ظن را از دل مومنین بزداید
    متشکرم

    درویش جان امیدوارم به سلامت برگردید!!!!!!

  18. البته این را یادم رفت بگم که در نوشته ایشان به وضوح می شود علاقه شان را به درویش دید. اینطور نیست؟

  19. حالا هی Dislike کن!!!
    می دونم چند روزی هست که پیگر کامنت های من هستی و همه رو Dislike می کنی
    تو از من بیکار تر نیستی ؟!!
    موفق باشی

    از همه خواننده های گرامی عذر خواهی می کنم

  20. سلام عمو…
    اگه اینجا نمیام دلیل بر این نیست که اینجا رو نمی‌خونم، ولی تا حالا خیالم راحت بود، که یانجا یعنی این وبلاگای شما فضای امنیه، فضایی مختص آدم‌های روشن‌بین و خوش فکر، مثبت‌اندیش…
    که هست البته، ولی نمی‌دونم چرا حتی چنین محیطی که برای من کاملاً فرهنگی محسوب می‌شه هم، از حرف‌های خاله‌زنکی و عمومردکی!!!! (ببخشید با این الفاظ قبیح نوشتم) در امان نیست!!!!

    واقعاً تاسف می‌خورم که ما حتی اینجا در این فضای مهربان و صمیمی که چیزی جز دوستی و حسن نیت دیده نمی‌شه هم آلودگی وجود داره و باید پالایش کرد!!!!

    واقعاً متاسفم که ما که به دنبال پاکسازی و نگهداری محیط زیست هستیم و نقطه مشترک همه ما که اینجا کامنت می‌دیم همینه، چرا محیط دورنمون رو عاری نمی‌کنیم از خصوصیات نادرست!!!!

    عمو… عمو درویش، یه موقع‌هایی فکر می‌کنم یه جاهایی کار داره خوب پیش میره، کلی ذوق می‌کنم، کلی حس خوب می‌گیرم، مثل اینجا،‌ مثل خونه نوشته‌های شما،‌مثل دلنوشته‌ها یا مثل اروند…

    بعد یهو می‌خوره توو پرم…
    می‌بینم یکی اومده یه کامنتی داده که خلاف قوانین نانوشته‌ی این خانه و خانه آبیه…
    می‌بینم یکی اومده و یک کامنتی توو بلاگ من داده که به ریخت من نمی‌خوره، از همون هجویات خاله زنکی…

    عمو… عموو… پس ما کی درست می‌شیم؟!!

    گاهی دلم می‌سوزد از باغی که می‌سوزد…

  21. ببخشید که کامنت من غلط غولوط زیاد داره، چون وسط کاری نوشتم، اما مفهوم حرفم می‌رسونه…

    چرا فرهنگ بعضی از ماها مورد داره؟!
    تعارف که نیست، بعضیامون، دور از جون شما، ایراد داریم! نه؟!

  22. از آنیموسی متشکرم
    واقعا نمی دونم چرا فرهنگ ما درست شدنی نیست ؟!!
    یکی به من بگه آرزوی سلامتی کردن برای کسی که از محیط زیست و بر ضد بیابان زایی خبر رسانی می کنه و در محیطی کاملا فرهنگی خیلی بده ؟
    من نمی دونستم!!!

  23. سلام آقای درویش
    فیلم آواتار رو دیده اید؟

    https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1_(%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9)

    بی نظیره
    اگه ندیده اید حتما” ببینید. به پیشنهاد یکی از دوستان دو روز پیش دیدمش.
    البته شما و علاقمندان محیط زیست حتما” تا حالا اونو دیده اید. محصول 2009است.
    ماجرای فیلم در یک سیاره خیالی بنام پندورا می گذره، مردم اون سیاره الفت عجیبی با طبیعت دارند و همه موجودات در این سیاره (انسان و درخت و جانداران دیگر) همه از طریق یک سری رشته های عصبی با هم ارتباط برقرار می کنند. در این سیاره یک درخت مقدس وجود دارد که خالق و کنترل کننده تعادل در سیاره است به این درخت ایوا می گویند که عبری کلمه ی حوا است.
    و در واقع مثل اینکه مادرشان است. (مثل زمین برای رئیس جوزف آقای عبادی)
    فیلم در مورد ستیز بین طمع و حرص بشر با طبیعت است که انسان های حریص با استفاده از تکنولوژی های مخرب برای بدست آوردن عنصری کمیاب با طبیعت می جنگند.
    موقعی که درخت تنومند در این فیلم قطع شد و افتاد یادم به همین یادداشت شما و درخت تنومند قطع شده روی کامیون افتاد.

  24. از قرار معلوم برای همه کامنت گذاشته شده تا شاید به هدف بخوره ؟!!
    فکر نمی کنم این راه حل مناسبی باشه

  25. خانم یا آقای تمامت تنهایی،
    اتفاقاً من معتقدم، مطرح کردن این نوع کامنت‌ها که شما می‌فرمایید ایراد دارد و در مقابل آن بازخورد دادنش اینجا هم یک ایراد دیگر است…
    منظورم دقیقاً این بود که اینجا نباید خیلی چیزها را بیان کنیم یا حداقل کوتاه و کنایه‌وار باید بگوییم و بگذریم…
    خیلی کش آمده مطلبی که نباید…

  26. ممنون از نظرتون . شاید من زیاده روی کردم.
    راست می گویی اینجا جایش نبود مهنم اولش اینرا نوشته بودم که اینجا جایش نیست و از خوانندگان عذرخواهی کرده بودم

    به هر حال!
    من از شما و کسی که کامنتهای غیر اخلاقی می نویسد و از همه کسانی که کامنتهای من را وقت گذاشتند و خواندند غذخواهی می کنم

    هنوز شاید اجتماع ما هنوز تحمل اینگونه وبلاگهای اجتماعی را ندارد

  27. سلام
    انسان در سراشیبی سقوط….
    بر سر شاخه نشستن و بن بریدن……
    در مورد درختان گردو بررسی منابع انجام می دادم در یکی از کتاب ها رسیدم به اینکه در زمان های نه چندان دور جنگل های عظیم درختان گردو در مناطق شمال ایران (کلاردشت) قطع و برای تولید قنداق اسلحه به همسایه شمالی فروخته شد …
    اسلحه برای نوازش کسی استفاده نخواهد شد!!!!….

  28. سلام آقای درویش وب سایت شما عالی بود میخوام باهاتون دوست شم

    ممکنه بهم سر بزنین وبم تنفس باعطر رهایی است

    ایمیل رو فرستادم

  29. شاید رسالت آدمی همین به لجن کشاندن زمین بوده ؟!
    اگه اینطوره پس لعنت به آدمیزاد که گاهی اونقدر پست میشه که از این کار بدترهاش رو هم به راحتی به اسم مذهب و یا دین میکنه ، مستند هولوکاست رو می بینید مهندس ؟

  30. مهندس من اومدم که کلی براتون از دیروز تعریف کنم سرم رفت تو درخت و تو کیک و این حرفا و اون حرفا 😀
    بابا ما مردیم بس که میرین مسافرت و ماموریت
    دلم براتون یه ذره شده بود ینی …….
    این رفقای شما نمیذارن که. مارو از وسط اون پروژه کشوندن وسط این پروژه 🙁
    حالا بگم اون که بایس بگمو یا میدونین !؟

  31. این درخته چقده با محیط اطرافش پارادوکس داره استاد
    انگار آخرین بازمانده یه جنگل بوده که اونم به فنا دادن 🙁
    دلم واسه سنجابا سوخت @

  32. فقط در همین یه مورد با وبگرد جان جانتون موافقم .

    دکتر دوستان همه چیو گفتن . اما همه یه طرف این آنجلینا جولیه ته فیلم چی بید ؟ ربطش چی بید؟

  33. والا دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ!
    مگه این فیلمه آنجلینا جولی هم داشت !!!!؟
    بریم ببینیم خو 😀
    این گردن من مال شوما ! تبرتونو بیارین مهندس 😉
    اما بچه زدن نداره ها !@

  34. این همه زحمت کشیدین این النگو جان آدم نشد ! 😀
    بابا برگردییییییییییییییین !
    ما اونور کپک زدیم

  35. دکتر شرط میبندم نصفه خوانندگانتون فیلمه رو ندیدن !
    الان که فهمیدن “””چی “”” داره میرن میبینن 😀
    کی بیام پورسانتمو بگیرم ؟! 😉
    البته شما پیش پیش مارو نمک گیر کردین دکتر جان 🙂

  36. 😀
    خاک به سرم!العانه با این کامنتای پرایوت سابجکت ما ملت مسلمان میان مارو دیسلایک میکنن به فنا میریم !
    خدا بانی این لایک ها رو ……..
    خودتون یه کاری کنین مهندس!اصن به خدا چه ! 😀

  37. درود بر دوستان همراه
    چند روزی را در ماموریت – استان خوزستان – بودم. ممنون که در نبودم چراغ این کلبه را روشن نگه داشته اید … به زودی خواهم نوشت که این تصویر چه حسی را در من برانگیخته است …

  38. سلام درویش سفربخیر
    به جای ما هم نفس می کشیدید بوی نم کارون را (البته فکر کنم آن مرداب سبز روییده به جای کارون گل آلود خروشان دیگر نفس کشیدن ندارد باید نفست را حبس کنی از این سوی پل معلق بدوی آن سویش)
    درویش پرنده های مهاجر امسال هم به خوزستان آمده بودند؟

    پدر م (خدا بیامرز) به واسطه کوچ پرندگان در فصل سرد سرگرمی برای خواهرزاده ام فراهم کرده بود به او یاد داده بود طول هفته نان خشک جمع کنند ببرند سر پل معلق برای پرنده ها بریزند.اسم این تفریح را هم گذاشته بودند((توتو آب))
    نمی دانید چه حجمی از پرندگان با سروصدا توی آب شرجه می رفتند چه خبر می شد آدم را یاد بندرگاه می انداخت
    بعد ازمدتی این شد یکی از سرگرمی های روز تعطیل خانواده ها و ما هم که مسیر رفت پل معلق و برگشت پل نادری مسیر پیاده روی جمعه هایمان بود شادانه تماشایشان می کردیم

    1. عجیب است … این بار ساعتی را در کنار کارون و بر روی پل معلق سپری کردم؛ اما از آن پرنده ها نشانی ندیدم … شاید به دلیل آلودگی شدید آب کارون باشد …
      درود …

  39. درود بر آفای درویش گرامی
    سفر بخیر

    حس تلخی که این تصویر به من می دهد: مرگی که نه در سایه که در هرم آفتاب نشسته است و همین طور خیره به خودش نگاه می کند…

    پایدار باشید

  40. تمام بدنم یخ شد و کم کم گُر گرفت.. حالا هم بغضم گرفته..

    بیرحمها
    جنایتکارها
    ..
    چطور دلتون اومد…

  41. روز پیش در جشنواره حقیقت فیلمی را دیدم که توریستهای نابینای آلمانی به ایران آمده بو به دیدن سروی کهن رفته بودند چشمهایشان نمیدید ولی تنه و شاخه و برگ درخت را به نرمی و زیبایی نوازش می کردند آنجا به دوستم گفتم ببین از اون سر دنیا اومدن این درختا رو نوازش کنند و ما قدر اینها رو نمی دونیم….و خودمونو می کشیم بریم خارجه…

    1. درود بر شهرزاد و پروانه بانو …
      ممنون که احساس تان را از مشاهده این تصویر تلخ در این کلبه مجازی به اشتراک نهادید.
      کاش نام آن فیلم را در جشنواره حقیقت می دانستید …

      1. و اما حال و روز من پس از دیدن این کامیون با بار سنگینش که غریبانه می رفت تا لابد برای من و تو به مبلمانی آنچنانی بدل شود و یا الوار و کاغذی از آن بدست آید و ته مانده اش هم احتمالاً باید ذغال خوبی باشد! نه اشکار جان؟
        .
        حالا دوباره به آن تصویر نگاه کنید:
        .

        .
        همان طور که مشاهده می کنید، حضور چنین تنه درخت تنومند و شگفت انگیزی در آن دشت تقریباً برهنه خود یک ناسازه است! نیست؟ نگاه کنید که دامنه های سمت چپ و راست چگونه در حال برهنگی بیشتر و جنگل زدایی ملموس هستند …
        .

        .
        بیش از 2400 سال پیش، افلاطون بزرگ در رساله مشهورش به نام “Eroded Attica” پرده از رازی بزرگ برداشته بود:
        آن نابغه‌ی همه‌ی اعصار که جهانیان او را “Plato” صدا می‌زنند، از روی بررسی بقایای خانه‌هایی که صدها سال از قدمت بنایشان می‌گذشت و میزان کمی و کیفی مصالح چوبی به کار رفته در آنها، از جمله ساختمان‌های مقدس باستانی (با توجه به اینکه در زمان افلاطون دیگر از آن نوع تنه‌های چوبی بلند، در ساختمان خانه‌ها خبری نبود)، حدس می‌زند که لابد زمانی این منطقه، پوشیده از درختان جنگلی بوده، امّا در اثر بهره‌برداری بی‌رویه و تغییر کاربری زمین، به دشت‌ها و مناطقی لخت و لم‌یزرع بدل شده‌اند. وی بدین‌ترتیب، به روایت تاریخ ۹ هزار ساله‌ی گذشته آتن می‌پردازد و به مسایلی همچون انتقال خاک در اثر سیل‌های عظیم و در نتیجه کاهش حاصلخیزی آن اشاره می‌کند. وی حتا می‌گوید: «این مسأله بر روی پوشش گیاهی تأثیر منفی گذاشته، زمین، لخت شده و آب باران از روی چنین زمینی به سوی دریا روان می‌شود، در حالی که درگذشته، خاک رسی در بالادست، آب را در خود نگه می‌داشت و از آن طریق به صورت چشمه به مجاری نهرها در دشت هدایت می‌کرد.» (به نقل از: Hunt, David & Catherine Johnson. 1995: Environmental Management Systems. McGRAW-HILL BOOK COMPANY. 299p)
        آنگاه افلاطون در فرازی دیگر از بررسی‌هایش، با درایت و بینشی کم‌نظیر از نخستین شناسه‌های تخریب ‌سرزمین (بیابان‌زایی) در زادگاهش سخن می‌گوید و چنین می‌نویسد: «آنچه که امروز باقی مانده، در مقایسه با چیزی که در گذشته وجود داشته است، مانند اسکلت یک مرد مریض است. زمین‌های پرمحصول، نرم و حاصلخیز از بین رفته و تنها چارچوبِ خشک و سختِ آنها باقی مانده است … اکنون در کوهستان‌ها، تنها برای زنبورها غذا یافت می‌شود، در حالی که در گذشته‌ای نه چندان دور، در این نواحی درختان زیادی وجود داشته است
        .
        خواستم بگویم:
        آن کامیون و تنه تنومندی که دارد حمل می کند، دارد از سرنوشت محتوم فرزندان من و تو بر روی زمین سخن می گوید … دارد تصویری از آینده ی سیاهی را نشان مان می دهد که دیر یا زود آن را در آغوش خواهیم کشید …
        انگار گریزی هم از آن نیست! هست؟
        همان گونه که دایناسورها رفتند؛ همانگونه که ببر مازندران و شیر ارژن رفت؛ ما نیز خواهیم رفت …
        .
        ممنون از همه دوستانی که دیدگاه و احساس شان را در این یادداشت به اشتراک نهادند …
        درود …

  42. مثل تشییع جنازه یه آدم بی کس و کار می مونه .. بقیه کنار راه نگاش می کنن.. سر تکون میدن .. 2 دقیقه بعدش همه همه چی یادشون میره

    1. به مهتا:
      از اون هم غمبارتر …
      زیرا در تشییع جنازه چند قطره اشک هم ریخته می شود و فاتحه ای برای آمرزش روح عزیز از دست رفته قرائت می گردد؛ اما بسیاری از آن چشم هایی که این تصویر را دیده و می بینند، بیشتر محو عظمت درخت و قدرت اره ای می شوند که این درخت را بریده است!
      درود …

  43. سلام
    خیلی جالب بود آقای درویش متشکرم

    درخت بلوطی هست در یک روستائی.
    مردم میگن این تنها درخت بلوط در این منطقه است. این منطقه گرمسیری است و ظاهرا”بلوط در سردسیر می روید. (البته شاید برای شما متخصصین طبیعی باشد من که تخصصی در این زمینه ندارم!) سالیان سال است که مردم بهش پارچه های سبز می بندند و این درخت براشون مقدس است. فکر کنم اداره اوقاف هنوز از این درخت اطلاعی نداره! زیاد بزرگ نیست و معلوم نیست چند سالشه. از هر کس پرسیدم می گفت که همیشه این درخت بوده!
    یک چشمه آب هم نزدیکش بوده ولی در حال خشک شدن است یعنی تقریبا” خشک شده است.
    در سال های گذشته (و نه چندان دور) اون منطقه پر از درختان کنار بوده است و الان به ندرت درختی در اون منطقه دیده می شود. یک رودخانه فصلی هم بوده که دیگه نیست.
    جمعه رفتم اونجا رو دیدم هم برای اون درخت ناراحت شدم و هم برای اون دختر زیبائی که به سختی داشت از اون چشمه برای شستن لباس ها آب در می آورد. ازش پرسیدم کلاس چندمی؟ گفت درس نمی خونم. گفتم تا چندم خوندی؟ گفت تا پنجم. گفتم اگه ادامه می دادی الان کلاس چندم بودی؟ گفت اول راهنمائی. یعنی امسال اولین سالی است که از درس و مدرسه جدا شده. یعنی هم سن دختر خودم. جمعیت این روستا کم است و مدرسه فقط تا پایان مقطع دبستان هست. پسرها برای مقطع راهنمائی پیاده به روستای مجاور می روند ولی دخترها فقط تا کلاس پنجم درس می خوانند.

    اصل 30 قانون اساسی: دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.

    ببخشید آقای درویش
    مطلبم در مورد اون درخت و خشک شدن چشمه و رودخانه و از بین رفتن درختان کنار به مطلب شما بی ربط نبود ولی قسمت آخر نوشته ام فقط برای درد و دل بود چون از اون موقع تا حالا اون دختر و دختران دیگری که این سرنوشت رو دارند فکرم رو مشغول کرده و اینجا جای خوبی است برای درد و دل کردن!

    تحلیلتون در مورد کامیون و درخت اگر چه بسیار جالب بود ولی ناامیدکننده هم بود.
    یعنی واقعا” ما محکومیم به این سرنوشت؟

  44. فلورا جان جواب سوالتون رو توی وبلاگ خودم و همینطور از طریق ایمیل دادم ، دریافت کردین ؟

    آقای مهندس هم که ظاهراً هنوز در سفر بسر می بره !
    درود خوب باشین دوستان

  45. به سیمین بانو:
    درسته قبول دارم که روایتم از ماجرای این کامیون، تلخ و ناامیدکننده است؛ اما دانش و تجربه من در حوزه محیط زیست، پس از 22 سال آن را تأیید می کند! نمی کند؟
    برای همین است که باید قبول کنیم:
    گاه یک پایان تلخ
    بهتر از یک تلخی بی پایان است! نیست؟
    .
    درست مثل ماجرای آن دخترک در نزدیکی قلعه خندان گرگان و سرنوشت تیره ای که انتظارش را می کشد یا طنز تلخی به نام اصل 30 قانون اساسی!
    .
    مرغ سحر را که یادت هست؟ انگار واقعاً عمر خیلی چیزها به پایان رسیده است …
    .
    عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد

    ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد

    راستی و مهر و محبت فسانه شد

    قول و شرافت همگی از میانه شد

    از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد

    دیده تر کن

    جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب

    ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد

    ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن

    ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین

    ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

    کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
    .

  46. وچقدر تلخ بود….
    از اولش هم احساس می کردم تلخ باشد ولی نه به این تلخی
    پس ما هم در این سرنوشت …شریکیم
    وکاری هم نمی شود کرد..
    پس چنین شتابان ..به سوی نیستی وتباهی جهانی هستیم که قدرش را نمی دانیم ..واهمیتی هم برایش قایل نیستیم
    وباز ..خوشبینانه..فکر می کنم حتما می شود کاری کرد!!!؟
    نمی شود؟
    یا هنوز امیدی هست؟

    دوست دارم…خوش بین باشم
    🙁

    1. به فرشته:
      تنها امید این است که ما همه چیز را نمی دانیم و توان مان بر بنیاد دانایی اکنون مان شکل گرفته است.
      ممکن است روزی بتوانیم دریچه ای را بر روی خود بگشاییم که از منظر آن دریچه، هنوز بتوان بسیاری از ندانم کاری ها و تخریب ها را جبران کرد …
      این آرزوی من هم هست …
      درود.

  47. ببخشید من یه خورده عقبم
    اما گویا به نتیجه گیری درویش گرامی رسیدم…
    چه روزگاری شده ، درویش عزیز که همیشه منو ملامت میکرد خوش بین باشم و امیدوار، تو هر پست یه مرغ سحر به سبک کنسرت شجریانها میگذاره…
    جا تون خالی این بار صدای مردم از همایون بلندتر بود…

    این بار بدجوری به ریشه زدن جناب درویش، انجمن حکمت و فلسفه تهران هم گویا در شرف منحل شدنه… وقتی خرد نفی میشه چه انتظار داریم که گیاه بی زبون حفظ بشه
    حالا به این لینک توجه کنین تا با آوای مرغ سحر تمام صورت تون خیس بشه:

    https://farahang2.wordpress.com/2010/11/11/11/

    1. به فلورا:
      در هر جامعه ای که حکمت و فلسفه و خرد وقتی دور می شوند، آزمندی و جهالت و سبکسری جایش را می گیرد! نمی گیرد؟
      هرچند دیر یا زود چوب این جایگزینی غم انگیز را خواهیم خورد …
      .
      کسی کو ندارد خرد را به پیش
      دلش گرد از کرده خویش، ریش

  48. به فلورا:
    نه خیر, انجمن حکمت و فلسفه منحل نخواهد شد. متأسفیم که بولدوزرها به درخت و حکمت به یک سان می تازند اما این بخشی از زندگی ماست نه پایان آن.

    1. جناب مجتبا هروی عزیز:
      یادداشت های تان را خواندم … خوشحالم که توانستم آدمی را بشناسم که در دیدن رخدادهای پیرامون مان “درنگ کردن” را یادمان می دهد.
      فراهنگ را از این پس بیشتر می خوانم. بخصوص اگر در باره کالبدشکافی باشد! و یا پیشنهادهای سازنده مطرح کند!! و یا از درختانی بگوید که نمی افتند! می افتند؟
      درود بر شما و ممنون از فلورا که فراهنگ را به من و ما معرفی کرد.
      راستی! هیچ می دانی این که به راحتی می شود فراهنگ را خواند، می تواند بی ارتباط با تحلیلت در باره مهران مدیری نباشد؟!


    1. .
      درود بر ابوطالب عزیز …
      تصاویرت مانند همیشه شاهکار است، به خصوص روایتت از پاییز در پارک ملی گلستان.
      اما در باره ماجرای شکار غیر مجاز و بیم تخریب حیات و تنوع زیستی، سفارشت می کنم تا این نوشته گابریل گارسیا مارکز را بخوانی. به خصوص آنجا که خسته از تلاش های بشر برای یافتن منزلگاهی دیگر در جهان به یک گل سرخ اشاره می کند و می نویسد:
      خاصیت علمی این کشفیات چندان مفهومی ندارد. آنچه بسیار واضح است این است که در آن بالا کسی وجود ندارد. بشری زیست نمی کند. آن جا یک شب قطبی است. بیست و پنج میلیون کیلومتر مربع، مملو از اقیانوس هایی که از نیتروژن مایع و بادهایی که از طوفان های جزیره سوماترای اندونزی سهمگین ترند؛ طوفان هایی مثل طوفان نوح که سی هزار سال طول می کشند. در آن بالا حتی یک گل هم وجود ندارد. حتی یک گل سرخ عادی مثل این گل سرخ روی میزتحریر من؛ گلی که نمی داند معرف زیباترین پدیده تمام گیتی است.

  49. جناب آقای مهندس درویش
    سلام
    لردگان که تشریف بردید و جنگلهای بلوط آنرا رویت نمودید داستان ایجاد سد در پائین دست آبشار منحصر بفرد آتشگاه را نمی دانم میدانید یا نه، اینطور که پیش میرود آتشگاه و جنگل انار و چنارش هم داستان این تنه درخت میشود. نه بر بار کامیون بلکه بر بار دوستان نا اهل.چکارکنیم که آتشگاه از بین نرود؟
    با سپاس.

  50. سلام آقای درویش
    از این که در قرن بیستم دارم زندگی می کنم و شاهد چنین وقایع ای هستم خجالت می کشم . آیا هنوز شعور ما به اندازه دانش پیشرفت نکرده است؟

  51. مدتی است که به این عکس خیره شده ام. کامیون در حال رفتن است ، ولی درخت داخل ان بغض کرده . ناگهان بغضش میترکدو با نومیدی عصیان میکند. میخواستم زنده بمانم . میدانی همانطور که مادر مرگ بچه اش را باور نمیکند . بهار هم مرگ مرا باور نمی کند .من میخواهم دوباره شکوفه کنم . خاک هم مرگ مرا باور ندارد .او اهسته از لابلای لاستیک چرخ این لعنتی زمزمه میکند .کجا میروی رفیق همنشین تنهایی من?دست دژخیم تبر ترا که پیام من به زندگی بودی ، از من گرفته. باد هم مرگ مرا باور ندارد . او میگرید و میگوید:میخواهم ترا دوباه در اغوش کشم . باران هم باور ندارد .قطره های باران میخواهند با نوازش های خود مثل هر سحر مرا از خواب دوشین بیدار کنند . حتی مرد راننده کامیون هم دوست ندارد مرگ من را باور کند. من خودم دو قطره اشکی که روی پهنه صورت تکیده و سوخته از افتاب او غلطید را دیدم . او میخواهد دوباره زیر نگاه سایه من بنشیند و خستگی کار را بدر کند. فقط و فقط یک تشنه لب به مرگ من یقین دارد . و انهم بیابان کویر است. او غمگین به من خیره مانده است ، تنها تن سوخته وشقه شقه شده اوست که به مرگ ایمان دارد !!!!

  52. اگر هنوز کسی

    به عمق فاجعه

    نمی اندیشد

    گناه از

    معصومیت سبز درختان

    نیست

    نه از

    پیام پرواز پرنگان

    نه از

    اشکهای آبی بارانها

    نه از

    چشمهای زلال چشمه ها

    نه از

    پیراهن پاکیزه برفها

    نه از

    صداقت بیکران آسمانها

    نه از

    صبر سنگین صخرها

    نه از

    افکار عمیق دریا ها

    گناه از ماست

  53. راستش میری جان حالا که دوباره به این تنه پهن پیکر و قطور در قفس تنگ کامیون نگاه می کنم، یه جورایی بیشتر از قبل احساس همذات پنداری دارم!
    انگار این مهار بیابان زایی است که دارد شقه شقه می شود …

  54. براد م جناب درویش همیشه در سخت ترین شرایط به خدا توکل کنید . من هنو امیدوار به رفع فیلتر هستم . همانگونه که پس از یک ماه و اندی «چلچراغ» از بند سانسور و توقیف رست . مهار بیابان زایی هم رفع فیلتر خواهد شد.

  55. از: خدا
    به : تو
    تاریخ : امروز
    موضوع : خودت
    رفرنس نامه : زندگی
    من خدا هستم امروز می خواهم به تمامی مشکلات تو رسیدگی کنم به کمک تو هم
    نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی
    من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتی شرایط بنحوی هستند که تو نمی تونی
    از پس مشکلاتت بربیای اصلا سعی نکن که خودت پی راه حل باشی بلکه اونها را
    بعهده خداوند بگذار
    زمانش که برسد خودم رسیدگی می کنم تمامی مشکلات حل می شوند اما در زمانی
    که من تعیین می کنم نه زمانی که تو می خواهی
    وقتی که مشکلت رو پیش من می فرستی دیگه دلیلی برای نگرانی نیست بجای
    نگرانی روی چیزهایی تمرکز کن که الان توی زندگیت داری
    شاید تصمیم بگیری
    که این پیام رو برای یک دوست بفرستی متشکرم با این کار شاید از طریق
    جدیدی شرایط زندگی اونها رو لمس کنی که تا الان نمی دونستی
    حالا امروز یک روز خوب خواهی داشت
    خدا اکنون تلاش و دست و پا زدنت رو دیده و دستور می ده که دیگه تموم شه

  56. به هرحال این اتفاق در یک گوشه ی دنیا به وقوع پیوسته… اما هنوز این پرسش در ذهنم آژیر میکشد که در تمام دقایق یا بهتر بگویم در تمام ساعتهایی که جنایتکارها مشغول اعدام این الهه ی غرور و زیبایی بوده اند آیا هیچ مأمور، پلیس، مسؤول، سرباز، دلسوز، یا هیچ رهگذر باغیرت یا حداقل هیچ انسان زنده ای از آن حوالی عبور نمیکرده تا مسأله را به مسؤولان اطلاع دهد و جلوی این فاجعه ی زیست-محیطی را بگیرد؟؟؟!!! یعنی آدمها دیگر اینقدر گرفتار زندگی مثلا انسانی خود شده اند و تا این حد شعور و ادراکشان به یغما رفته است که انسان-نماها کنار گوششان و جلوی چشمشان هر عملی بخواهند مرتکب میشوند، اما آنها مثل بهایم سر به زیر افکنده عبور میکنند و خلاص؟؟؟!!! این درخت حتی اگر خشک و مرده هم بود، میبایست بعنوان یک موزه ی ارزشمند ژنوتیپی و فنوتیپی تا وقتی که ریشه هایش میپوسید و خودش نزدیک به فرو افتادن بود، حفظ و حراست میشد. پس به همین خاطر است که مثلا وقتی در ایران به بلای سیل گلستان مبتلا می شویم دیگر جایی برای اعتراض یا بهتر بگویم حقی برای اعتراض نداریم…!!!

  57. علی آقای عزیز:
    همه ی آن شهد تلخی که با تمام وجودم از دیدن چنین مناظری در وجودم جاری می شود، ناشی از همین بی تفاوتی، همین خواب زدگی و همین انفعال است …
    درود.

  58. این جوری پیش بره عالم وآدم.البته آدم بیشتر ،دست به یکی کرده اند تا دنیا را ویران کنند واثری از حیات ،چه حیوان وچه نبات وچه جماد بقی نماند،حوادث طبیعی که چه عرض کنم شاید فخالق مصلحت دیده.ولی تغییرات که به وسیله انسانها در نابودی طبیعت وآثار باستانی و…بوجود میاد درواقع برای هیچ است. اون که درخت را با آن همه عظمت قطع میکند واقعا آثار وعواقبش را درک میکند .چی به دست میارد/تاسف من ازاین است اشرف مخلوقات کمربه نابودی موجودات بسته!بای هیچ نمداند نه خود ماند.نه کامیون ونه سازه های برآمده از بار کامیون.

  59. ویاد این سروده ی سنایی افتادم…
    چه‌کنم باکه‌کویم این سخنم

    گله از بخت یا زچرخ کنم

    جگرم خون‌گرفت و نیست‌کسی

    که شود غمگسار من نفسی

    روزعمرم‌به‌شب رسید ونبود

    جز تعب حاصلم زچرخ کبود

    ناله‌ام زان شدست سر ‌آهنگ

    کز عنا قامتم خمیده چو چنگ

    اشک چون لعل‌گشت در چشمم

    روز چول شب شدست بر چشمم

    دود دل جیب و آستینم سوخت

    سقف چرخ آه آتشینم سوخت

    من مسکین مستمند ضعیف

    باغم و محنتم ندیم و حریف

    گله دارم ز روزگار بسی

    با که گویم‌که نیست همنفسی

  60. سلام،
    عمداً با سلام شروع کردم چون یه عالم پیام و امید در دل همین کلام وجود داره
    چه جالب سلام کلام امید پیام.
    می دونید برای اینکه سلام که یکی از اسمهای خداست ( و جانِ معنای اون، اینه که من برای تو و برای همه سلامت و سعادت طلب می کنم ) چه دراز زمانی از عمر بشریت گذشته و چه رنجهایی تحمل شده تا از اون توحش اولیه ی بشر به یک فرهنگ و ادب در شروع یک دیدار یا آشنایی یا یک مواجهه ی انسانی تبدیل بشه.
    ببینید این پیکر بریده را بر آن غول آهنین
    و بخوانید مرثیه هایی چونان حزین
    ولی نکنید اشاره به غیر و به دیگران
    تو سقوط درختان را به دست خود ببین
    تا ما هر کدام در هر گوشه ای از این فراخنا و بر هر کاری که مشغولیم (مسئولیم) همینیم که هستیم، همین هست که هست.
    سرنوشت محتوم مردمی که آهسته آهسته خواب را و مرگ را باور کردند و به منادی شیطان حرص و دروغ و سستی و ترس و نا امیدی و … پاسخ دادند و سلام و عمق معنای آن را فراموش کردند.
    اما من از آنها (این ها) نیستم و نمی شوم و سرنوشت دیگری را آرزومندم و همیشه با سلام شروع می کنم و ادامه می دهم و به پایان می رسانم، سلام سلام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا