فردوسیلحظه‌ها و نکته‌هامناسبت‌ها

به کردار او در جهان مرد نیست!

فقط تا شامگاه فردا فرصت دارید

امروز در فرهنگ‌سرای پورسینا، نخستین نشست کانون فردوسی بزرگ در سال 1389 کلید خواهد خورد و علاوه بر شاهنامه‌خوانی کم نظیر استاد امیر صادقی و فرنگیس توسی، شاهد سخنرانی دکتر امیرحسین ماحوزی، سخنور چیره‌دست و تحلیل‌گر نامی شاهنامه خواهیم بود.
پس آنان که شاهنامه را فردوسی را و ایران را دوست دارند، خود را در ساعت 16 به شهرک غرب-خیابان ایران زمین شمالی-روبروی بیمارستان بهمن-فرهنگ سرای پورسینا برسانند تا از نزدیک شور و شوق کم‌نظیر فرزندان پاکنهاد وطن را ببینند و باور کنند.

در نشست قبلی که در 19 اسفندماه 1388 برگزار شد، استاد صادقی قطعه شعر بلندی را در مدح حکیم نامی توس سرود که در بخشی از آن از سیاست‌های فرهنگی کشور و جفای آشکار به فردوسی انتقاد شده و می‌پرسد:
چرا این همه فیلم فرمایشی
که ما را نمی‌بخشد آرامشی
به شه نامه هست آنقدر داستان
ز جنگ آوران و همان راستان
شما این نوشته به فیلم آورید
بکوشید و فکر سلیم آورید
چه گفت آن ابرمرد شیرین سخن
که رحمت بر آن شیر پیر کهن
شما خلق ایران، چه پیر و جوان
هر آنکس که باشد ز نیک اختران
بداند که این نیک و بد بگذرد
چونان داند آن سان که داند خرد
به فردوسی هرکس که شد ناسپاس
سر و گردنش یک به یک زیر داس
به کردار او در جهان مرد نیست
نبوده، نباشد و یا بعد نیست
فدای چنین شاعری جان ما
که جان داد و شد زنده، ایران ما
امیدوارم فردا شمار بیشتری از دوستان را در پورسینا ملاقات کنم.

مؤخره:
از استاد صادقی پرسیدم، چرا رستم برای شکست سهراب از نیرنگ سود جست؟ در حالی که او حتا دیو ددان را در هفت خوان از خواب بیدار کرد و پس از نبردی برابر به هلاکت رساند؟
در باره‌ی این پرسش اندکی بیاندیشید و نظرتان را اگر مایل بودید، برایم بنویسید.

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

87 دیدگاه

  1. سلام مهندس جان
    این خیلی عالیه ، ممنون که خبر دادین ، اما از ساعت 16 الی چنده ؟
    اگه کمی با تاخیر برسیم اشکالی نداره ؟ خود شما هم تشریف دارین ؟ من اگه بتونم میام .. البته اگه بتونم چون ساعت 16 سعی میکنم از شرکت بزنم بیرون و …

    راستی سوال جالبیه که چرا رستم برای شکست سهراب از نیرنگ سود جست ؟

    اگه رستم ” رستم ” نبود شاید جای این سوال هم نبود ولی حالا ؟!!!

    متاسفانه نیرنگی و دورنگی و … که در بین ایرونی ها رواج بسیار داره ظاهراً این روزها هم بازارش بسیار داغ هست و برای برخی هم جوابگو …
    اما بنظر من بالاخره دست آدم مکار رو میشه و شده …
    شادباشین و به امید دیدار

  2. با اینکه از رای دادن دل خوشی ندارم ولی برای حمایت از بیابان زدائی رای دادم و اگر ناظرین بین المللی وجود دارند پس شاید نیازی به نگرانی نباشد و خدا را شکر که خبرگان در آنجا نیستند 🙂 !!!

  3. سلام
    رستم هم یک انسان است و شاید بهتر این باشد که او هم خطا کند.نباید آنقدر انسان‌ها را مقدس دانست که فرصت اشتباه از آنها گرفته شود.
    از طرفی شاید آن پی فرزانه با این داستان‌اش به درس می‌دهد که نتیجه‌ی نیرنگ تا بدین‌جای می‌تواند آسیب‌زا و جان‌کاه باشد. تا بلکه خوانندگان این حکایت به نیرنگ نپردازند

  4. من ده ساله بودم که شامگاه ِ هر پنج شنبه
    به بهانه ای به خانه مادر بزرگم که ده خانه با ما فاصله داشت می دویدم ؛ روی پای پدر بزرگم که هنوز فکر می کرد نوه ی ارشدش همان کودک ِ دو سه ساله است ؛ می نشستم و برایم شاهنامه می خواند…

  5. یادم هست با چه افتخاری از لحظه ی تولد رستم می گفت و
    چگونگی نامگذاری اش ؛
    داستان پیروزی بر پیل سپید؛
    تسخیر سپند کوه ؛
    انتقام گرفتن از کسانی که نریمان را کشته بودند ؛
    گذشتن از هفت خوان و
    کشتن دیو سپید ،
    جنگ با شاه مازندران و
    ازدواج با تهمینه
    و
    .
    .
    .
    جنگ با سهراب…

    و
    دقیقن وقتی به این قسمت داستان می رسید ؛ صدایش بم می شد و
    نمی دانست چگونه آن همه سوال ِ ذهن کودکانه مرا در مورد ناجوانمردی ِ آن لحظه ی رستم قهرمان و پهلوانم ؛ توضیح دهد!

  6. من فکر می کنم آن لحظه نبرد ِ بین “عاطفه و آرمان” بوده…
    که چون بیشتر زمان ها آرمان پیروز شده است… .

  7. من زنگ نزدم برام جالب بود چرا جواب کامنتها رو نمیدی که گزینشی داده بودی در هر صورت صحبت سر این بود که کجا هستید ؟برنامه امروز با مسابقه استقلال همپوشانی داره باید یکی را انتخاب کرد.کاش میتونستم ببینمت.

  8. امروز چهار شنبه 25 فروردین از ساعت 16 تا 18
    آدرس: شهرک غرب ایران زمین شمالی روبروی بیمارستان بهمن فرهنگسرای پور سینا(ابن سینا)
    نخستین نشست کانون فردوسی بزرگ

    ورود برای همگان آزاد و رایگان است.

    درویش گرامی با اجازه شما دوباره زمان و جای برگزاری نشست را نوشتم تا وقت دوستان برای رفتن به آدرسهایی که گذاشته اید گرفته نشود.
    مایه ی سربلندی خواهد بود که دوستان به پیوندها سر بزنند.

    دو نشست پیشیین کانون افتخار میزبانی شما و شقایق گرامی و فرزندان نازنین تان را داشته است . بسیار خوشحالم که از دوستان زیست بوم دعوت کرده اید.
    به امید دیدار

  9. خوشبحالتون
    منم یه مقاله دارم در باره شاهنامه فعلا رفته تو یه همایش شرکت کنه .. بعدا رو نمایی می کنم :))
    در باره بازخوانی جامعه شناسی شاهنامه فردوسی

    می گما پیش اروند هم بی اعتبار شدم که بخاطر بد قولیم :دی

  10. هنگام پرسش شما از استاد صادقی آنجا بودم و پاسخ و حالتش را می دانستم با این حال دوباره تماشایش کردم و حلقه ی اشک را در چشمانش دیدم چشمانم پر اشک شد.

    در زندگی نامه استاد یک شاهنامه خوانی صادقی خوانده ام که مادرش بختیاری بود و از کودکی برایش داستان های شاهنامه را می گفت . زمانی که به سختی کار می کرد و در آمد اندکی داشت برای تماشای نقالی به قهوه خانه می رفت و پول هایش را جمع می کرد تا وقتی نقال به سهراب کُشان می رسد پولی بدهد تا نقال آن داستان را نخواند.
    آنجا که شما را در آغوش گرفت در چشمانش خواندم : نپرس…

    شاهنامه این هزار راز وماز را هر خواننده ای به گونه ای می بیند با اینکه دیدگاه استاد صادقی را دراین باره نمی پذیرم ولی آنچنان برایم ارجمند است که ذره ای از علاقه ام به ایشان کم نمی کند.

  11. یکی زهر میداد و آن دیگری
    تو گویی که نوشید جامی ز شهد

    عشق را همیشه با لبخند تلاقی نیست
    گاهی عشق را به عزیزترینت با تلخی می نوشانی
    دلت برای در آغوش کشیدنش پر می کشد ولی به او پشت می کنی
    نیک می دانی برایش بهتر است
    با چشمانی اشک آلود کودکت را از خود می رانی
    می دانی دور از تو ایمن تر است
    عشقت را با عطر یاس در کوچه ی دوستی خاک خواهی کرد
    و در جشن عشق به پروازش در دور دستها بنشین
    پرواز همیشه زیباست اگر و تنها اگر پرواز عاشقی باشد

    گفتم تا خود بدانم
    چرا با چشمانی پر اشک
    کودکم را از خود می رانم
    تا خود بدانم
    چرا عشق کران ندارد
    و چرا نیش هم می تواند نوش باشد

  12. به نام خدا

    وبلاک از غنای مناسبی برخوردار است. برای آقای مهندس درویش سلامت فکر و قلم، و برای وبلاگ غنای بیشتر آرزومندم.

  13. فکر میکنم رستم در خوان آخر با خودش روبرو شده، یعنی در خوان آخر نه سهراب که خودش رو شکست داده، ظاهر تلخی داره، اما در باطن شادی آفرین و روح افزاست، کاش ما همه مون به این مقام برسیم.
    فکر میکنم در اون مقام رنج بی معناست.
    خیلی دلم میخواد نظر استاد امیر صادقی رو هم بدونم، همینطور نظر خودتون رو، دریغ نکنین باشه؟!!

    حیف که نمیتونستم بیام تهران.سالهایی که تهران زندگی میکردم یعنی تا پاییز 87 به جلسات پیرامون شاهنامه تو شهر کتاب میرفتم. خیلی لذتبخش بود.

  14. ممنون از دوستان نیک نهاد و نیک اندیشم. امروز در فرهنگسرای پورسینا، مشاهده ی آن همدلی کم نظیر و سخاوتمندانه با محمد درویش، دلم رالرزاند و مرا تا ابد شرمنده این مهرورزی گرانسنگ کرد.
    عازم داشلی برون هستم تا بچه های دوست داشتنی دبستان خرد را فردا از نزدیک زیارت کنم. قول می دهم که با دست پر برگردم …

  15. یادش بخیر محمد جان چه صبح هایی …
    ….وای چه صبح هایی بامدادش که چنان نیکو بود به به به ان شامگاهان!!!
    هومان خان شما خاکپور نیستید هومان گنجور هستید بیست سال است که گنجی پربها در دستان شما به امانت است….از دهه 60 برایمان بگویید از ویدئو کرایه کردن ها و تا صبح فیلم سنگام و شعله و راکی و بروسلی رادیدن
    ..از نان های ساندویجی ترش مزه و آن کاغذ های کاهی که بعضی وقتها با آن نان ترشمزه و کالباس خمیری می خوردیم از چیپس ها …از بستنی کیم….

  16. هومان خان برایمان از شاهنامه خانی در بیل بختیاری ها بگویید.لایاردانگلیسی در سال 1840 اشاره داشت که شبها خوانین چطور به شاهنامه گوش می کردند

  17. سلام مهندس
    دوست قدیمی
    حالتون خوبه؟
    مدتها بود ازتون خبری نداشتم
    سال نو رو بهتون تبریک میگم
    امید که سال خوبی داشته باشید
    پرسش جالبه ولی میخوام در موردش فکر کنم بعد پاسخ بدم
    این بلاگ جدیدمه
    حتما تشریف بیارید
    خوشحال می شم
    اینم بلاگیه که دیروز ساختم
    تنها برای اندیشه های دینی و اعتقادیم
    farvahar1365.blogsky.com
    منتظرتون هستم
    راستی لینکتون میکنم که همیشه بتونم بیام
    قربان شما
    باران

  18. آقای درویش, راجع به سئوال شما باید عرض کنم که به نظر من رستم از هیچ نیرنگی در جنگ با سهراب استفاده نکرده است.

    اگر رفتن او را شبانه و بطور پنهانی به بارگاه سهراب, نیرنگ بدانیم. این کار یکی از شگردها و نبوغ رستم را میرساند که خود را به خطر انداخته و راجع به هماوردش اطلاعات کسب کرده است, و هیچ نشانی از نیرنگ در این کار دیده نمیشود.

    اگر هم در میدان جنگ و به هنگام رویارویی با سهراب, خود را رستم معرفی نکرده, باز هم نمیشود اتهام نیرنگ را بر او بست.

    زیرا با اینکه میدانست با فرمانده ی سپاه توران روبرو است ولی برایش کسر شآن داشت که با یک جوان کم و سال دست و پنجه نرم کند. او که پوزه ی هزاران سردار و فرمانده سپاه دشمن را بخاک مالیده بود, عارش می آمد که در مقابل یک جوان کم تجربه که گفته اند دوازده سال بیشتر نداشته است, خود را رستم معرفی کند.

    شاید هم به این دلیل که حدس میزد اگر خود را رستم معرفی کند, آن جوان از شنیدن نام رستم پهلوان, خود را ببازد و در جنگ شکست بخورد و او نمیخواست با این کار, روحیه ی حریفش را خراب کند بلکه قصد داشت در یک جنگ عادلانه و برابر, او را شکست دهد. که به نظر من در اینجا هم رستم از هیچ نیرنگی سود نجسته است.

  19. بنده استاد فرهیخته ای دارم به نام “امیرکاووس بالازاده” ایشان در زمینهء اساطیر دانش و تخصص بسیاری دارند. اتفاقا به زودی مقاله ای منتشر خواهند کرد که به طور مبسوط و علمی به این سوال پاسخ خواهد داد. و احتمالا بعد از آن باب بحث های چدیدی در این باره گشوده خواهد شد.

  20. پاسخ به پرسش شما:

    اگر تندبادی براید ز کنج / بخاک افگند نارسیده ترنج
    ستمکاره خوانیمش، ار دادگر؟ / هنرمند گوییمش، ار بی‌هنر؟
    اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟ / ز داد این همه بانگ و فریادچیست؟
    ازین راز جان تو آگاه نیست / بدین پرده اندر ترا راه نیست
    همه تا در ِ آز رفته فراز / به کس بر نشد این در ِ راز باز
    به رفتن مگر بهتر آیدت جای/ چو آرام گیری به دیگر سرای

    از شاهنامه جلال خالقی مطلق

  21. سخنرانی کوتاه ، گرم و پر بار شما در کانون فردوسی به 180 تن شرکت کنند جانی تازه بخشید. تماشای چهره ی دکتر ماحوزی پس از پایان نشست تاثیر سخنان و وجود شما را نشان داد.

    با سپاس فراوان از اینکه دعوت ما را پذیرفتید.

  22. گاهی وقت ها ،
    گاهی وقت ها ،
    گاهی وقت ها …
    ناچاریم،
    هزینه ی زیادی بپردازیم برای بدست آوردن تجربه های بزرگ ،
    برای بزرگ شدن ،
    برای قد کشیدن ،
    برای آنکه یک سر و گردن از تمام ابرهای دنیا بلندتر شوی ،
    برای آنکه همسایه ی خورشید باشی ،
    گاهی ،
    ناچاریم،
    هزینه ی زیادی بپردازیم …

    باید قلبت از همه ی تعلقات خالی شده باشد تا عشق … عشق … آآآآآآآآآآی عشق … پا بگذارد به آن

    این بند ناف ِ تعلق که نامش سهراب بود ، باید گسسته می شد و هیچ کس جز “خود” رستم قادر به بریدنش نبود

    رستم باید و باید ، “خود” ش را می شکست و هزینه ی این خودشکنی را باید می پرداخت …
    سنگین بود … هزینه اش را می گویم … سنگین بود … حتی برای شانه ی ستبر رستم

  23. سلام دوست گرامی
    به نظر من دلیل مکر رستم فقط ایران بود و بس
    سهراب فارغ از اهدافی که در سر داشت و در پی پدر بود، از دید رستم که تا آن زمان نمی شناختش، یک دشمن دژحیم بود و به ایران چشم داشت و می دانست شکست او به شکست ایران می انجامد . همواره پس از شکست سمبل ها و قهرمانان پیروزی بر حریف آسانتر می شود

  24. شاهنامه نمایشگر ایرانی وایرانیان است در طول قرون‘واین ایرانی قهرمان فیلمهای هندی نیست که مثبت دائمی باشد..از سیاه است تا سفید..

    1. درود بر همه ی دوستان عزیز و سپاس از این که پرسشم را جدی گرفته اید.
      به باور من،رستم؛ آن رستم پهلوان و نستوه، آن بزرگمرد افسانه ای که هرگز ناجوانمردانه با کسی نجنگید و از پشت به هیچ یک از دشمنانش خنجر نزد، در ماجرای سهراب اشتباه کرد. او نباید نیرنگ می زد و وقتی که بر خاک افتاده بود، باید اجازه می داد تا سهراب خونش را بریزد. اما … اما رستم هم انسان است و فردوسی بزرگ می خواست در بیش از یک هزار سال پیش، در زمانه ای که جهل و تعصب و خرافات بیداد می کرد؛ به من و تو خواننده شاهنامه اش بگوید: هر انسانی در هر مقامی ممکن است اشتباه کند و یا گول بخورد؛ یادمان باشد ماجرای عبرت آموز فریدون را … آنجا هم فردوسی فریاد می زند که “فریدون فرخ فرشته نبود و از مشک و عنبر زاده نشده بود! بلکه نیکو خضالی او ناشی از توانایی اش در “داد و دهش” بود و بس.
      همه ی ما می توانیم فریدون باشیم و همه ما می توانیم رستم باشیم.
      و نترسیم از اشتباه …
      این پیام بزرگ یکی از بزرگترین انسان هایی است که جهان تاکنون به خود دیده است.
      درود …

    1. درود …
      یک پرسش کلیدی در این میان آن است که آیا فردوسی در شاهنامه نقش دانای کل را بازی کرده؟ یا آن که این امکان را مهیا ساخته تا خودش را نیز به نقد کشیده و نشان دهد که حتا فردوسی بزرگ در شاهنامه ی افسانه ای اش هم می توانسته در فرازهایی از این نامه کم نظیر، بهتر عمل کند؟!

    1. درود بر فلورا:
      شاید این کار را کردم … ممنون از پیگیری ات.

      .
      .

      ممکنه …
      گاه با خود می اندیشم، شاهنامه و فردوسی، بیشتر از حرفهایی که تاکنون برای ما داشته اند، هنوز حرف هایی دارند که نشنیده و نخوانده و درک نکرده ایم!

  25. رستم پهلوان سالخورده‌ای‌ست و تنها پشت و پناه ایران، می‌داند سهراب اگر پسر اوست که هست! در سال‌های نوجوانی همان رستم است در سال‌های جوانی و به کشته شدن خودش توسط سهراب اطمینان دارد…
    او اگر کشته شود ایران‌زمین، بی‌یار و یاور می‌ماند، او به خاطر ایران است که دست به خون ‌ِ پسرش می‌شود و زمانی که سهراب وی را بر زمین زده و می‌خواهد سر از تنش جدا کند و دست به کار ِ کشتن رستم شود، رستم می‌گوید:
    “کسی کو به کشتی نبرد آورد، سر مهتری زیر گرد آورد، نخستین که پشتش نهد بر زمین، نبرد سرش گر چه باشد به کین”
    سهراب جوان و سرشار از نیروی جوانی است و می‌پندارد اگر هزار بار هم با این پهلوان پیر نبرد کند، خواهد توانست او را شکست دهد و از این رو امان دادن در بار اول را برای خود مرگ‌بار نمی‌داند. در حالی که پهلوان سالخورده چنین وضعیتی ندارد…

  26. دلیل دیگری که من می‌دانم باز هم به عرق ملی رستم به ایران برمی‌گردد و اینکه سهراب بسیاری از سرداران ایرانی را کشته بود…

    پاسخ:

    یک حسی به من می گوید: اگر رستم در این نبرد شکست می خورد و سهراب پیروز میدان بود و درمی یافت که چه پهلوانی را کشته است. به نجات ایران می آمد و هرگز با دشمنان پدرش پیمان نمی بست.
    من اگر جای فردوسی بودم، داستان را اینگونه پیش می بردم.
    یادمان باشد که نباید گناه رستم را در فراموشی همسر و فرزندش نادیده بیانگارییم.
    خنجری که رستم در قلب سهراب فرو کرد، در حقیقت در قلب همسری فرو کرد که بعد از شب وصل، معشوقش را رها کرده بود و این گناهی بزرگ است. حتا اگر گناهکارش رستم باشد.

  27. ولی من هم مثل فردوسی متعجبم از این پدر و پسر که:

    جهانا شگفتی ز کردار توست
    هم از تو شکسته هم از تو درست
    از این دو یکی را نجنبید مهر
    خرد دور بد، نجنبید مهر
    همی بچه را باز داند ستور
    چه ماهی به دریا، چه در دشت گور

    مگه نمی‌گن خون می‌کشه؟ چرا این دو رو نکشید، مگه غیرت رستم برای ایران زمین و سهراب برای توران زمین، می‌تونست کشش خونی این دو رو لاپوشونی کنه؟

    مگر این‌که،‌ عرق خاک و وطن، چیزی بالاتر از خون و کشش باشه که هست!

    بخوانیم این جمله در گوش باد
    چو ایران نباشد تن من مباد

  28. داند خدا که بعد خدا می‌پرستمت
    هان ای وطن مگو که چرا می‌پرستمت
    ذرات هستیم زتو بگرفته است جان
    چون برتری زجان همه جا می‌پرستمت
    هر صبحدم باز کند آسمان درش
    با صد هزار دست دعا می‌پرستمت
    چون پای تا سر تو سزاوار حرمت است
    با عضو عضو خود سرو پا می‌پرستمت
    چون مرغ پر شکسته‌ای از آشیان جدا
    اینک از آشیان جدا می‌پرستمت
    از یاد رودهای کف آلود نعره‌زن
    دیوانه‌ام به شور و صدا می‌پرستمت
    از یاد آن فضای فروزان نور بار
    در زیر آن گرفته فضا می‌پرستمت
    از یاد آن چنار کهن سال سبز پوش
    در پیش برگ برگ جدا می‌پرستمت
    چون بوی کل بیاد توام می‌برد به‌باغ
    با لرزش نسیم صبا می‌پرستمت
    هر جا که مطربی کند از عشق نغمه‌سر
    در پرده پرده ساز و نوا می‌پرستمت
    بعد مکان اثر نکند در دیار عشق
    ای دور از نظر به‌کجا می‌پرستمت
    ثروتمدار شهر سزاوار ذکر نیست
    از یاد کودکان گدا می‌پرستمت
    از یاد رفتگان بخون غرق گشته‌ات
    در خون و اشک کرده شنا می‌پرستمت
    از یاد آنک بر لب شمشیر آبدار
    صد بوسه داده روز دعا می‌پرستمت
    از یاد سنگری که سرافراز مردمان
    با خون خویش کرده بنا می‌پرستمت
    گه با صریر خامه و گه با زبان دل
    هم آشکار و هم خفا می‌پرستمت

  29. حالا که نظرات این پست را بعد از ارسال کامنتم خواندم، کامنت شقایق در مورد عاطفه و آرمان عجیب به دلم نشست، آن‌جا که گفتم چرا خون که باید بکشد نکشید، پیروزی آرمان را نشان می‌دهد…
    آرمان رستم، ایران بود و این آرمان، عاطفه‌اش را کور کرده بود…
    از این روست که به خاطر ایران آن نیرنگ رو در رو را زد، و باز هم جای شکرش باقی‌ست…

    این روزها همه از پشت خنجر می‌زنند به خاطر هیچ و پوچ، نه به خاطر همه چیز حتی!

    پاسخ:

    درود بر آنیموس عزیز … اما رستم آنجا که عاطفه ای هم در کار نبود، چشمانش کور نمی شد. در ثانی او که نمی دانست حریفش، فرزندش است!

  30. چرا اینجا آپ نمی شه ؟؟
    بعدش هم نمیدونم.. خبر خوب دادم؟؟؟

    پاسخ:

    می شه!

    .
    .
    بعدش هم این که بله! دادید! ندادید؟
    آن سه بزرگوار را می گویم! نگویم؟

  31. بنظر من رستم هم یه آدمه
    آدمی که میتونه یه وقتایی تو فاز مثبت باشه و یه وقتایی تو فاز منفی
    و به خاطر همین آدم بودنش هم جایز الخطاست !
    اگه آدم فرشته بود خیلی با ارزش نبود چون در خوب بودن اختیار نداشت

    پاسخ:

    درود بر پارسای عزیز:
    در زندان بودن و دزدی نکردن که هنر نیست. کارهای ارزشمند رستم زمانی به چشم می آید که ما بدانیم رستم هم مانند هر انسانی می توانسته خطا کند و بلغزد.
    زنده باشی رفیق.

  32. من برام همیشه همین سوال بوده و همیشه میخواستم از یکی بپرسمش
    الان سختمه که خودم به جوابش فک کنم!
    ولی خب به گمونم مجبور بوده به خاطر کشورش , فرزندی رو ( چه فرقی داره بچه خود آدم باشه یا بچه کس دیگه) قربانی کنه!
    ولی من با این همه عشق به میهنم , اینکارو نمیکنم

    1. وبگرد عزیز … اما اگر رستم می دانست که سهراب فرزندش است، هرگز کار به این تراژدی نمی انجامید.
      ÷رسش من این است که آیا ما مجاز هستیم برای رسیدن به هدف، کاربرد هر وسیله ای را توجیه کنیم؟
      آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟!
      آیا ما برای کمک به مردمان فقیر مجاز هستیم تا از بانکها سرقت کنیم و پول بانکها را بین فقرا با عدالت تقسیم نماییم؟!
      چرا رستم آن نیرنگ را به سهراب زد کماندار عزیز؟!

  33. می‌دانم که نمی‌دانست اما پیوندهای خونی را نمی‌شود نادیده گرفت…
    آدم نادانسته با هم‌خونش ارتباط عاطفی‌تر دارد، کما اینکه من عمویی دارم که سال‌ها نمی‌دانستم عموی من است!
    فرزندی بود از همسر نادیده‌ی پدربزرگ و هیچ‌کس نمی‌دانست که من او را در یک محیط بیمارستانی اتفاقی دیده‌ام. در نگاه اول چنان حسی از دیدنش به من دست داد که نمی‌شود گفت!
    تا دو سه روزی که هم که مجبور بودم به آن بیمارستان مراجعه کنم، و تحت نظر دکتر دیگری باشم، مداوماً دنبال دلیل احساس خاصم به آن آقای دکتری بودم که حتی اسمش را هم نمی‌دانستم و اتاقش کنار اتاق این دکتر من بود…
    خلاصه وقتی جریان را برای مادرم گفتم که نمی‌دانم این احساس ناگفتنی که دارم برای چیست و اینکه کدام بیمارستان رفته‌ام، مادرم خندید و گفت فردا که بیمارستان هستی اسم آن دکتر را بپرس، حتماً دلیلش را می‌فهمی!

    که فرداش فهمیدم این همان عموی نادیده است…
    خلاصه جریان پیوندهای خونی به من ثابت شده…

    پاسخ:

    تجربه جالبی بوده. زندگی پر از اسرار کشف نشده و رمزهای گشوده نشده است.
    درود …

  34. منظور من هم همین بود استاد جان
    بچه خود آدم و بچه مردم نداره!
    من معتقدم وسیله هدف رو توجیه نمی کنه
    وسیله اگه درست نباشه از آرمانی بودن هدف کم میشه

    پاسخ:

    آفرین.

  35. درود مهندس عزیز
    امیدوارم که خوب و خوش باشید ، نظر من در مورد سوال دوم اینه که با وجه به تذکر بجای شما در مورد آدمی و اشتباه ، پس فردوسی هم به دلیل هم سنخ بودن با بشر می تواند اشتباه کند و یا خود را به نقد بکشاند ، اینطور نیست ؟

    منتظر دستان پرتان از داشلی برون هستیم … راستی داشلی برون اسم دیگه اینچه برون هست ؟ من اینطوری شنیده بودم .

    شادباشین

  36. سلام مهندس درویش عزیز .
    این پستت رو زمان انتشار خودنم ولی خب نظری نگذاشتم تا جمع بندی کلی در مورد پرسشت رو ببینم و معتقدم که همانگونه که نظر اکثریت بوده رستم هم جایزالخطاست و شاید هدف فردوسی هم نشان دادن این مورد بوده که حتی اسطوره ای مثل رستم هم می تواند اشتباه کند . چیزی که امروزه ما کمتر به آن معتقدیم و می پنداریم که کسی که “بزرگ “است پس شاید از اشتباه به دور است .
    مدتی است پستی نگذاشتی دلتنگ شدیم .
    خودی بنما استاد

  37. شاهنامه هزار راز وماز دارد . پیش از این بسیاری در باره ی آن سخن گفته اند و از این پس نیز خواهند گفت. همان گونه که در این ستون با کوشش شما دو پیام از بانو مهتا و بانو سارا نوید دیدگاههای نو را در این باره می دهد که چشم به راه خواندنشان هستم امیدوارم به گونه ای مرا خبر کنند تا بخوانم. هر جا سخن از شاهنامه و فردوسی باشد آنجا هستم.

    درویش گرامی همانگونه که پیش از این با چند بیتی از «شگرف آغازین» این غمنامه نوشتم، مرگ رازی است که بر ما پوشیده است ولی باید آن را همانند زاده شدن بدانیم، بسیار عادی و طبیعی .
    در این داستان آنچه که خیلی غم انگیز است، مرگ سهراب است ، مرگ همه روزی فرا خواهد رسید از دید من آنچه دراین داستان برجسته است رای مردم است رستم نماد مردم در شاهنامه است پس زنده می ماند.

    شاید مثلی که در فرهنگ ما رواج دارد ریشه در همین فکر داشته باشد:

    اگر چشمم به من خیانت کنه از کاسه درش میارم!

    با درود به روان فردوسی بزرگ

    1. شاید یکی از بازی های شاهنامه هم همین باشد بانو …
      این که بتوانی با شخصیت هایی که دوست داری شطرنج بازی کنی!
      من اگر جای فردوسی بودم، پایان این تراژدی را با مرگ رستم تمام می کردم تا سهراب برای جبران این خطای بزرگ و با نیروی جوانی اش، به سرداری شجاع برای ایران بدل شده و دشمنان وطن را از پای درآورد. در عین حال، رستم هم برای همیشه پهلوانی بزرگ و دست نایافتنی باقی می ماند که هرگز حاضر نشد برای رسیدن به هدفش، از هر وسیله ای سود جوید!
      و این البته دقیقن پارادوکس ماجراست … چون فردوسی دوست ندارد که قهرمانانش دست نایافتنی باشند.
      درود بر پروانه گرامی …

  38. درویش گرامی
    اسطوره و حماسه داستان هایی برای خواب کودکان و یا شطرنج بازی با مهره ها در داستان های پلیسی نیستند.
    فردوسی داستان سرا نیست که چنین دوست داشته باشد و چنان دوست نداشته باشد . فردوسی حماسه سراست.

  39. بی تردید فردوسی عاشق ترین عاشق ها بود.
    او تمام زندگی ، عمر، دارایی ، احساس و هر آنچه داشت.. همه و همه را برای زنده کردن زبان پارسی گذاشت به گونه ای که محمد حسنین هیکل روزنامه نگار نامدار مصری در پاسخ به خبر نگاری که پرسید: چه شد کشور شما مصر زبان بومی خود(قبطی) را از دست داد و زبان عربی را جایگزین آن نمود؟ گفت :چون ما فردوسی نداشتیم.

    فردوسی وقتی از دنیا رفت او را به گورستان شهر راه ندادند و چاله ای در خانه اش کندند و پرتش کردن داخل آن چاله….

  40. پروانه ی نازنین چقدر … چقدر … چقدر … تلخ بود این بخش آخر حرف های قشنگتون …

    همیشه کامنت هاتون رو با دقت می خونم
    از اینکه بانویی با چنین هوش و توانایی و معلوماتی رو شناختم ، خوشحالم
    ممنون که هستید
    ممنون که می نویسید

    و …
    ممنون آقای درویش که دوستان خوبی مثل پروانه ی عزیز رو به ما می شناسونید

  41. با درود به سروی ارجمند
    در پیام پیشین به آنجا که رسیدم نتوانستم دیگر بنویسم. پایان تلخی بود.
    به هر روی سعدی که در آثارش بسیار از شاهنامه گفته و بسیار از فردوسی تاثیر گرفته می گوید:
    مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
    فردوسی مردی نیک بود و همیشه زنده خواهد ماند.
    (نام در شاهنامه از اصول بنیادین آن است و یکی از دلایل کشتن سهراب نام بود. نام برای ایران)

    درویش گرامی می داند که بسیاری آموخته هایم را از استاد بزرگم مادر شوهر نازنین دارم هم اکنون در آی سی یو است برایش دعا کنید.
    ولی می دانم که چون از بهره هوشی بالایی برخوردار نیستم خیلی یاد نگرفته ام . شما بزرگوارید و دوستی و مهربانی برای این کوچک می فرمایید.
    من هم از درویش گرامی سپاسگزارم که انجمن خوبی درست کرده اند و مرا میان این همه خوبان راه داده اند.

    پیش از این بارها به تارنمای شما رفته و خوانده و از دلنوشته ها و عکس های انتخابیتان سود جسته ام.

  42. سلام خدمت مدیر مسؤل این ویب بلاگ
    بعد از عرض ادارات یگانی ، باید بگویم که جای شک نیست که ایرانی ها در ادبیات گفتاری و نوشتاری دست بلندی دارند، اما از تمام دوستان که در وب بلاگ و ویب سایت های ایران اشعار شعرأ را به نشر میرسانند ، لطفاً اشعار را به نحو که دوست دارند ، تغیر ندهند، مانند شعر استاد خلیلی که بانو آنیموس آنرا نشر نموده ، یکی از بیت های آن غلط نوشته شده است، که باید تصحیح گردد،
    (در نیمه شب که آسمان باز کند درش) ولی بانو آنیموس نوشته است، ( در صبح دم باز کند آسمان درش) که به نظر من کفر مطلق است.
    بااحترام

  43. درویش گرامی
    به شعری از استاد علیرضا شجاع پور برخوردم گفتم اینجا بنویسم شاید شما هم دیدگاه ایشان را پذیرفتید. با اینکه بلند است ولی بسیار زیباست.

    رستم و سهراب
    علیرضا شجاع پور
    به پسر عزیز تر از جانم بهادر که با کنجکاوی های کودکانه وزیرکانه خود
    در مورد چگونگی مرگ سهراب و رستم ، انگیزهء سرودن این شعر شد.

    خواب می دیدم …
    خواب می دیدم که رستم بود و من بودم
    غصه دار قصه فرزند کشتن با تهمتن هم سخن بودم …
    من به او می گفتم : ای پیر دلیر پهنه ی تاریخ …
    یکه تاز صحنه ی تاریخ …
    داستان رستم و سهراب را خواندم …
    داستان پور و باب غوطه ور در موج های خشم و کین
    در بحر بی پایاب را خواندم
    آشکارا در دل سهراب …
    مهر رستم بود …
    در دل رستم ولی مهر پسر کم بود
    هر چه دل سهراب را در بزم می جوشید …
    رستم اما با دل و دست و زبان در رزم می کوشید
    بارها خواندم که سهرابت ندا سر داد
    مهربان و نرم و آهنگین
    رزم را بگذار
    بزم را بنشین
    با تو ای مرد کهن در دل مرا آهنگ رزمی نیست
    مرد پیکاری ولی با تو مرا جز شوق بزمی نیست
    این چه افسون است …
    با توام پیوند گنگی در دل و خون است
    هم نبردا ، در نبردت چهره ام را شرم می پوشد
    در دلم مهر تو می جوشد
    باز کن از ابروانت چین
    رزم را بگذار ، بزم را بنشین

    باز گفتم با تهمتن : راستی سهراب
    در دلش مهر تو جوشان بود
    از نشانی ها که مادر داده بودش
    در جبین و برز و بازویت فراوان بود
    هر چه سهرابت به نرمی مهر می ورزید
    مهربانی از تو کمتر دید
    عاقبت آن سان که رستم خواست …
    با پدر جنگید …
    با پدر جنگید تا در اولین کشتی
    پشت رستم را به خاک آورد
    پهلوانی را …
    جاودان برگی ز تاریخ است …
    آنچه آن گرد دلاور کرد
    فاتح پیکار ….
    در چنان پیکار خونخواهانه ای در صحنه ی کشتار
    گر چه میدانست
    هم نبردی همچو رستم زیر خنجر داشت …
    داستانی را که گفتی از تو باور داشت …
    از حریفی همچو رستم کینه در دل کشت …
    در نیام آورد تیغ از مشت
    کشتی دوم که رستم پشت آن گرد دلاور را به خاک آورد
    تیغ کینش سینه ی سهراب را بی وقفه چاک آورد
    خنجر کین از نیامش رفت اندر مشت …
    بی امان سهراب یل را کشت
    هر کسی این داستان را خواند
    با دلی خونین به رستم تاخت …
    کاو چرا سهراب را نشناخت

    رستم اما گفت : می دانستم از آغاز …
    کآن بر و بازوی سهراب است
    و آنچه چون خورشید می تابید بر جانم …
    آفتاب روی سهراب است
    من بر آن رخش جوان آن روز
    رستمی اما جوان دیدم
    راست می گویم در آن پیکار
    رستمی را ناتوان دیدم
    من به شام بزم پیش از رزم
    از شکاف خیمه ی تورانیان در خطه ی ایران
    دیدم آن گرد دلاور را …
    بی زره بر تن
    دیدم آری مهره ی منظور در دریای بازویش شناور را
    در میان موج های حیرت و تردید طاقت سوز
    آشکارا دیدم آن اوج بلند کوه باور را
    راست می گفتند، راست می گفتند :
    در سپاه سرزمین ما …
    ارچه گرد آموز و دشمن سوز …
    یکه تاز و نیزه باز و پهلوان پرور
    رزم آن گرد دلاور را هم آوردی نمی دیدم
    جز به کام مرگ
    در نبرد آن یل شیرافکن شمشیر زن ، مردی نمی دیدم
    راستی را درهمه دنیا
    پهلوانی همچو او کم بود …
    آری او فرزند رستم بود
    آزمودم بی امانش در نبرد نیزه و تیر وکمان ، پی گیر
    آزمودم آن دلاور را به گرز و نیزه و شمشیر
    در سواری ، کوه بر رود خروشان بود
    پایدار و ماندگار ، اما به گردش همچو توفان بود
    دشمن افکن در نبرد فتح و پیروزی
    توسن تقدیر، پنداری چو اسبش سر به فرمان بود
    در سرانجام نبرد او …
    گردن گردنکشان بر تیغه ی شمشیر تیز مهمان بود
    آزمودم آن دلاور را به هر پیکار
    مرد میدان بود

    آفتاب ، آهسته آهسته
    از پس ابر دو لشگر پشت کوه افتاد
    بازگشتم خسته و رنجور از آن پیکار
    تن ز نیرو خالی اما سر پر از پندار
    پای لرزان از رکاب رخش
    در رکاب توسن اندیشه می کردم
    واندر آن گرداب اندیشه
    جان رستم را به حکم مهر فرزندی
    تا سرافراز آید از آن رزمگه سهراب یل
    در شیشه می کردم
    عمر من، گفتم به خود امروز
    از شمار افزون به سال و ماه
    از شمار افزون چو عمرم ، کرده ام عمر یلان کوتاه
    صبح فردا دست اگر از جان بشویم من
    این به این آوردگه رستم کش ار رستم کشی گردد
    گر چه رستم تا ابد در خواب خواهد شد …
    نوبت سهراب خواهد شد
    آشکارا ، روشنا چون روز
    دیدمش سهراب را ، بعد رستم در جهان پیروز
    نیزه اش دلدوز
    تیغش عالمسوز
    بر جهانی پهلوانی داشت .
    پهلوانی جهان را در جوانی داشت
    باز با خود گفتم آری
    تا چنین گردی ز پشت من به دوران هست
    از من و از پهلوانی نام خواهد ماند
    تا جهان باقی ست …
    پهلوانی جهان در خاندان سام خواهد ماند
    شب میان خیمه ای تاریک
    داستان مرگ خود را در نبرد صبح روز بعد
    با برادر روبه رو گفتم …
    این حقیقت را که خواهد کشت
    سهرابم به تیغ کین ، به او گفتم ….
    گفتمش با مادر از رستم بگو ، در مرگ من زاری نباید کرد
    هیچ کس تا جاودان در پهنه ی گیتی نخواهد زیست
    در جهان از پادشاه و گرد
    پهلوان و پهلوان افکن
    چند روزی آشیان دارد
    زیستن را هر کسی چندی زمان دارد
    پنجهء تقدیر
    شیشه ی عمر مرا در پنجه ی این نوجوان دارد

    صبح فردا ، دست از جان شسته
    در آوردگه سهراب را دیدم
    رستم و سهراب را
    که آیا کدامین بیش باید زیست …
    باز هم در کفه ی انصاف سنجیدم …
    با بهای جان خود این بار
    زندگی را ، زنده بودن را به آن فرزند ، دیگر بار بخشیدم
    روز کشتی بود …
    کشتی اول …
    دست هایم بوی جان می داد
    دست از جان شسته را ، ناید به غیر از بوی جان از دست
    دست هامان پنجه شد پنجه …
    پنجه ها لختی به هم پیوست …
    اولین باری که دستم در میان دست آن فرزند سردار است
    اولین و آخرین بار است …
    آشکارا لرزه افتادم به جان و تن
    دست هایش بوی جان میداد
    بوی جان من
    خویشتن یاری رسانیدم به آن فرزند
    تا چو دستش بر کمرگاهم رسید ، از جا چو کاهم کند …
    از فراز دست او چون سرنگون برخاک غلطیدم
    وای بر رستم ، درفش کاویان را واژگون دیدم
    لشگر ایران و ایران را به دست لشکر توران زبون دیدم
    خاک ایران را ز خون پاک ایران لعلگون دیدم
    دشت را دریای خون دیدم
    باز رستم را در آن دریای خون، در آزمون دیدم …
    در سکوت مرگبار دشت
    نعره ای بر گوش جانم ریخت
    هوشدارویی به مغز استخوانم ریخت
    بر سرم فریاد زد بی تاب …
    پهلوان بیدار شو از خواب …
    جنگ رستم نیست با سهراب …
    آنچه امروزت به میدان است
    جنگ توران است و ایران است
    پیش از آنکه تیغ سهرابم بدراند جگر در کشتی اول
    خود تهمتن را به دست خویشتن کشتم …
    در دل پیکار …
    رستم و زنهار !!

    صبح فردا …
    کشتی دوم …
    تا دهم درس وطنخواهی دلیران را
    خنجر سردار ایران چاک می زد سینه ی سردار توران را
    تیغ خون آلود در مشتم
    در دو کشتی رستم و سهراب را کشتم
    آنچه باقی ماند
    آنچه او تا جاودان جاوید کیهان بود
    سر فراز و سرور تاریخ دوران بود
    ایران بود
    ایران بود

    کالیفرنیا ۱۳۷۰

    1. درود بر پروانه عزیز …
      شعر بسیار زیبایی بود … به خصوص که وزنش مرا یاد آرش سیاوش کسرایی عزیز انداخت …
      اما من استدلالش را قبول ندارم. رستم اگر واقعاً سهراب را شناخته بود؛ با توجه به عشقی که سهراب به رستم – پدرش – داشت؛ می توانست حقیقت را به او بگوید و سهراب را با خود همراه کند! نمی توانست؟

  44. با اجازه تون من هم خوندم

    آره خیلی زیباست از پروانه عزیز ممنونم.
    من تا حالا استدلالهای زیادی درباره داستان این پدر و پسر یگانه خوندم اما پروانه عزیز تا حالا نظر خودشون رو بیان نکرده بودن!
    البته شاید باز هم بیان نکرده باشن
    فکر میکنم اونچه که از شعر بالا برمیاد مثبت ترین استدلال در این مورد باشه، البته مثبت ترین لزومن درست ترین نخواهد بود! خواهد بود؟

    1. اصلاً من نمی دونم چرا همه دوست دارند یه جوری رستم را در این ماجرا تطهیر کنند؟!
      به نظرم رستم هم یه آدم بوده با هوس ها و خطاهایی که هر آدمی می تونه داشته باشه. وگرنه دلیلی نداره که دختر پادشاه سمنگان را برای یک شب قبول کنه و بعد از وصل هم اصلاً سراغی از او نگیره؟!
      آخه این کجاش مردونگیه؟! فکر می کنید در زمانه حاضر هم به چنین مردی می گویند: پهلوان؟! در واقع پهلوان واقعی تهمینه بوده که به رغم آن که مردش فقط برای یک شب او را پذیرفته و دیگر هیچ! باز هم به شکلی سهراب را پرورش داده که عشق و حرمت پدر در نزد فرزند باقی ماند. شما بگویید چند تا زن می توانید بشمارید که مانند تهمینه رفتار کنند؟!
      شاید آن پایان تلخ برای رستم – در حالی که می توانست خود را از چاه نجات دهد – عقوبتی خود خواسته بود … زیرا رستم دچار عذاب وجدان شده بود … در حقیقت به نوعی می شود گفت: رستم خودکشی کرد! نکرد؟

  45. با دیدگاه شما تو همین پست آشنا شده بودم و خوب منو تحت تاثیر هم قرار داد. میشه گفت دیدگاهی کاملا پست مدرن هست؛ دیدگاهی که به هیچ کس رحم نمیکنه به یک پدیده کهن دیدی کاملا نو داره. برای توجیهش هیچ دستاویز نو و کهنی رو نمیپذیره، هیچ خصلت نه چندان خوبی رو چون مربوط به شخصیت “خاص”ی هست ارج نمیگذاره!

    با اینکه دیدگاه شما از هرجهت منطقیه و برای قانع شدن کافیه، نمیدونم چرا فکر میکنم میتونه دیدگاهی مثبت تر هم وجود داشته باشه دیدگاهی که توش اینقدر رستم به زیر آورده نشه!

    ایرانی هستم دیگه نمیتونم نقاط منفی شخصیت محبوبم رو ببینم، یا اگر دیدم دوست دارم به بهترین وجه توجیهش کنم!

    درود به آقای درویش که تونسته حتی رستم رو، با عینک پست مدرن ببینه و حلاجی کنه!

    1. درود بر فلورای عزیز:
      به نظرم رستم در دو جا از کرده خود پشیمان شد؛ یکی در زمان قتل سهراب و دیگری کور کردن افراسیاب …
      راستش فکر می کنم شاید یکی از دلایلی که در زمانه حاضر کمتر می توان آرش و رستمی را یافت، آن باشد که آنها را آن گونه ترسیم کرده ایم که دست نایافتنی هستند و هیچ جوانی حتا به خواب هم نمی بیند که بتواند الگویی همچون رستم را برای تعالی شخصیتی و موفقیت خود انتخاب کند.
      من هم رستم را دوست دارم؛ اما برخی از رفتارهایش را نمی پسندم. این شاید برگردد به همان جدولی که این روزها در باره اش بحث می کنیم! ما ایرانی ها اگر شجاعت نقد و واقع بینی منصفانه را می داشتیم، شاید امروز هم جایگاهی مانند کره و ژاپن و چین می داشتیم.
      سرفراز باشید …

  46. پروانه ی نازنین ،
    این شعر بسیار زیبا بود ، دست مریزاد از انتخابش .

    آقای درویش عزیز :

    آن قسمت ِ شرح حس و حال تهمینه از زبان یک مرد ، ستودنی بود .
    من با شما در مورد این که اسطوره ها هم جای خطا داشته و دارند ؛ موافقم .
    اگر اسطوره ها دست نیافتنی باشند ؛ دستمان را برای یافتن و رسیدن به آن ها دراز نمی کنیم ، می کنیم ؟

  47. صبح فردا …
    کشتی دوم …
    تا دهم درس وطنخواهی دلیران را
    خنجر سردار ایران چاک می زد سینه ی سردار توران را
    تیغ خون آلود در مشتم
    در دو کشتی رستم و سهراب را کشتم
    آنچه باقی ماند
    آنچه او تا جاودان جاوید کیهان بود
    سر فراز و سرور تاریخ دوران بود
    ایران بود
    ایران بود

    درویش گرامی
    عشق به فرزند در شما موج می زند و این ستودنی است و همانگونه که در بخش نخست شعر می خوانیم بسیاری نظر شما را دارند.

    رستم پس از این جنگ به سیستان به میان مردم می رود و هر وقت نیاز بود برای دفاع از ایران حاضر می شود تا جنگ رستم و اسفندیار . او می دانست هر که اسفندیار را بکشد یک سال پس از آن، خواهد مرد. جنگ بین رستم سهراب جنگ بین ایران و توران بود که باید ایران پیروز میشد و جنگ بین رستم اسفندیار جنگ بین مردم و حکومت و یا تاجدار و تاجبخش بود که باید مردم برنده می شدند. رستم نماد ایران و مردم ایران است، رستم را در چشم ما آدمی تصویر کرده اند که کیش شخصیت داشت و آدمی زورمند بود. از دید من رستم« ایران» بود و «مردم» بود.

    دید دیگری هم از این داستان رستم و سهراب هست که در اینجا بازش نمی کنم. اگر اجازه دهید در شاهنامه خوانی ای که در سرای پرواز پروانه با یاری شما گرامیمان راه انداخته ایم ادامه دهیم. شاید اگر داستان های رستم را بیشتر بخوانیم . بیشتر حسش کنیم و همراهش شویم دیدگاهی نو از میان جمع ما برآید…

    امیدوارم جسارت مرا در ادامه بحث ببخشید. گمان می کنم با انتقاد از یکدیگر پیشرفت خواهیم کرد و با تایید و کف زدن های مدام برای هم دور خود خواهیم چرخید.
    با سپاس فراوان که همچنان این ستون باز است و اجازه دارم هر چندگاهی به اینجا بیایم.

  48. مرسی پروانه عزیز

    من هم برای رسیدن به داستان رستم سر از پا نمیشناسم، به همین دلیل که گفتین البته!

    1. از قضا بسیار موافقم که دوستان فقط تأیید کننده یکدیگر نباشند … مثال بارزش همین عبداللطیف عبادی که در خیلی از موارد دیدگاه های یکسانی با هم نداریم؛ اما این موضوع سبب نشده تا یکدیگر را تحریم کنیم!
      در مورد شخصیت رستم هم، حقیقت داستان این است که من هنوز انتقادات اصلی ام را شروع هم نکرده ام!
      کافی است سری به روستاهای دنا یا سبزکوه بزنید تا میزان اثرپذیری منفی رستم را دریابید!
      ما مردانگی را با منش رستم ترجمه می کنیم … یک مرد واقعی باید یک تنه به جنگ خرس و شیر و یوز رود و در گردن گورخر بدبخت و بی نوا طناب اندازد و آن را به دو نیم کند تا بشود مرد! و اصلاً کسی متوجه این واقعیت نیست که در زمان رستم< تعداد وحوش بیشتر از آدمها بود و الان مجموع یوز و خرس و گور ایرانی به 200 قلاده هم نمی رسد!
      اما آنهایی که شاهنامه می خوانند و فرزندان شان را به نام شخصیت های شاهنامه می نامند و حتا نام قله دنا را "بیژن" می گذارند، فقط سطح را دیده و اینگونه به تاراج تنوع زیستی و طبیعت وطن ادامه می دهند.
      برای همین است که پروانه عزیز من به رفتار رستم در برابر تهمینه و سهراب اعتراض دارم و ریشه مردسالاری و بی بند و باری را ردیابی می کنم تا چنین رخدادهایی که گاه تبدیل می شوند به قلل افتخارآفرین یک فرهنگ و تمدن! آن هم به نام دفاع از وطن و دین و مردم. و ما نمی دانیم که وطن جایی است که بتوان در آن زندگی کرد نه آن که به خاطرش مرد.
      درود …

  49. درویش عزیز
    معصوم کسی نیست که گناه نکرده باشد معصوم کسی است که در گناه نماند. هیچ امر مطلقی در بدیدهای زمینی ممکن نیست ومطلق گرایی ومطلق اندیشی یکی از ریشه ای ترین اشتباهات بشر است حتی در رابطه با یک اسطوره مثل رستم. از زاویه دیگر این سوال مطرح است که چرا فقط به رستم فکر میشود؟ وکمتر به خالق این اسطوره (فردوسی حماسه سراسرا)می اندیشیم ؟هیچ فکر کرده اید که اگر قصه رستم وسهراب به این شکل درام و تراژیک در شاهنامه نبود شاهنامه نمی توانست اینگونه تاثیر گذار باشد؟واین فردوسی است که رستم را فدای بالا بردن شور و هیجان داستان خود نموده و او را با فرزند خودش سر شاخ میکند. چرا با هزاران بیتی که در شاهنامه آورده شده قصه رستم وسهراب سرآمد همه است ؟و شاید این رازی است که داستان فردوسی ونیرنگ رستم را تو جیه می کند ضمن اینکه سهراب از جنس رستم بود وچون هر دوی آنها در نگاه شاعر می بایست هماورد وهمتوان باشندو هر دوی انها قهرمانان وطن برست این حماسه میباشند لذا در شرایط عادلانه شکست یا بیروزی هر کدام از انها برای شاعر درد آور است و فردوسی نمی خواست که سهراب که از جسم وخون رستم بود را در یک نبرد عادلانه به خاک بکشاند چرا که در اینصورت شکست سهراب یک شکست واقعی و در حقیقت شکست خود رستم محسوب می شد واین نه ان چیزی بود که شاعر وحتی ما بعنوان خواننده می خواستیم بعبارتی دیگر در این نبرد هیچکدام فاتح واقعی نشدند.فکر کنید اگر بالعکس این داستان رستم یا سهراب در شرایط عادلانه شکست میخوردند یکی از انها به خواری و زبونی کشانده می شد که در واقع مساوی با خواری هر دوی انها می بود و باید بدانیم که اهداف بزرگ همیشه با قربانیان بزرگ همراستو حتی اسطوره ها نیز از این امر مستثنی نیستند

    1. درود بر شهرام عزیز …
      این که نوشته اید : معصوم کسی نیست که گناه نکرده باشد معصوم کسی است که در گناه نماند.
      تعریف جالبی است. اما آیا برای معصومین در دین اسلام و استنباط کنونی جامعه امروز مصداق دارد؟!
      دوم این که خوشحالم که فردوسی ، رستم را انسانی از جنس مردم آفریده است با همان خطاها و لغزش ها.
      سوم این که این داستان چرا باید فقط دو عاقبت داشته باشد؟ چرا باید یا پدر یا پسر کشته شود؟ چرا نمی توان فرض سومی را هم برای آن در نظر گرفت؟

  50. درود به درویش عزیز

    اینطور که من در عالم واقعیت دیدم و فهمیدم، عصمت و معصومیت فقط در شیعه اصل هست اهل سنت این اصل رو ندارن، اگرچه به یاران پیامبر بسیار تعصب دارن(اقوام نزدیک مون اهل سنت هستن)

    البته من در جایگاهی نیستم که در مورد دین بخوام توصیه ای داشته باشم… اما خودم سعی میکنم تمام اصول و پایگاههای فکری دینی خودم رو با عقل و خرد بسنجم.

    از نظر من امام و پیامبری که قدرت گناه کردن نداشته باشه بزرگ داشتن شون خلاف عقل و منطقه… زیبایی و ارزش اخلاقی در اینه که قدرت گناه داشته باشیم و گناه مرتکب نشیم…

    چند سال قبل کتابی از دوستانم قرض گرفتم که تو این کتاب مناجاتهای امام سجاد توسط دکتر سروش تفسیر شده بود… و در جای جای این مناجات ها امام سجاد بابت لغزشهای خودش استغفار و طلب عفو میکنه

    حتی در مناجاتهای “علی” بزرگ مثل دعای کمیل و مناجات شعباتیه میتونیم شاهد چنین جملاتی باشیم

    این اصل عصمت رو بی عصمتهایی خلق کردن که میخواستن کارهای ضد احلاق و ضد دین حودشون رو هم با این اصل پوشش بدن، چنانکه شاهد هستیم که بسیار خوب هم این کار رو میکنند.

    حکیم فردوسی از اونجایی که در زمانه ای میزیست که هنوز تشیع اینقدر لعاب خرافات نگرفته بود و با پیرایه های وقیح و خلاف دین بزک نشده بود اصل دروغین ِ عصمت به “ذهن زیبا و خلاق”ش راه نداشته به همین خاطر اثرش اینقدر انسانی هست و قابل احساس و درک شدن!

    1. چه افتخاری دارد دزدی نکردن دزدی که در زندان انفرادی محبوس است؟!
      دانش ما در برابر فراخنای بی انتهای جهان بسیار اندک است … همین دیروز بود که استیون هاوکینگ هم اعلام کرد، همه ی آنچه را که پیش تر در باره انفجار بزرگ گفته ام باید فراموش کنید! در چنین هنگامه ای از فوران پرسش های بدون جواب، دین می توانست آرامش و مهر و شفقت برای آدم ها به ارمغان آورد … اما افسوس که تاریخ دین را فقط خون است که آبیاری کرده است! چرا؟!
      درود بر فلورا …

  51. من هم با نظر استاد شجاع پور موافقم که میگن رستم سهراب رو شناخته و به خاطر وطن از مهر پدر فرزندی چشم پوشیده و نجات یک تن رو بهای خون هزاران نفر نکرده و در تنها چیزی که براش مهم بوده اون ایران بوده و به قول استاد سرور و تاریخ دوران بود ایران بود ایران بود.
    با تشکر

  52. سلامی به گرمی آتش زرتشت بزرگ
    اگر یکبار دیگر این داستان را مرور کنیم می بینیم که “آن شب که تهمتن وارد اردوی
    سهراب می شود و از گوشه خیمه آن یل ارجمند را می بیند مهره ای را که تهمینه داده
    بود بر بازوی سهراب می بیند.در آن وقت ژنده رزم که دایی سهراب می باشد پی کاری از چادر بیرون می آید وبا یل تاجبخش روبرو می شود که رستم با ضربه ای به سرش آن را از بین می برد.چون سهراب به شاهنشاهی ایران توهین کرد ه بود از
    نظر پور سام این جوابش یعنی مرگ.سهراب در نبرد با گرد افرید هم توهین می کند که ایشان نیز همین را به سهراب گوشزد می کندکه توهین به بزرگان کار شایسته ای
    نیست.این همه را ما انسانها اسم تقدیر روی آن می گذاریم.زنده باد جهان پهلوان
    رستم نامدار .
    چو ایران نباشد تن من مباد به این بوم وبر زنده یک تن مباد

  53. با سلام به همه عزیزان شاهنامه خوان (یا بهتر بگم : شاهنامه دوست)
    ببخشید که در اولین پستم می خوام از همتون یه انتقاد صریح کنم اونم اینه که:
    شما که شاهنامه رو نخوندین چطور به خودتون اجازه می دین درباره فردوسی . حماسه و یا به طور کلی اسطوره و حتی دین و مذهب اظهار نظر کنین؟!
    البته اظهار نظر حق هر کسی هست (مثل من که الآن دارم نظرم رو می گم) ولی شرایطی داره که اگه رعایت نشه اون نظر تبدیل به غرض می شه.
    فردوسی به روشنی در ابتدای شاهنامه (گفتار اندر فراهم آورن کتاب یا اندر سبب نظم نامه) چگونگی شروع به کارش اعلام می کنه که تمام مطالب شاهنامه رو از کتابی که موجود بوده برداشت کرده (منظور شاهنامه ابومنصوریه) که به نثر بوده و ابتدا بزرگان به نظم آوردنشو به دقیقی سپردن و بعد از کشته شدن دقیقی به فردوسی واگذار شده. همچنین در جاهای دیگه فردوسی اشاره می کنه که حتی یک کلمه هم خودش به هیچ داستانی اضافه نکرده و روند داستان رو تغییر نداده. نکته دیگه این که ابتدای هر داستان فردوسی اعلام می کنه که منبع داستان کجاست (کاری که هنوز هزار سال بعد از او یا انجام نمی دیم یا به درستی انجام نمی دیم).
    به قول استاد ارجمندم جناب شجاع پور (که بیش از 5 ساله افتخار شاگردیشونو دارم) : ما ایرانیها، هنوز شاهنامه نخوانده، عاشق ترین عاشقان و دشمن ترین دشمنان شاهنامه هستیم!!!
    باز هم صراحتم در بیان انتقاد عذرخواهی می کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا