لحظه‌ها و نکته‌ها

خدمات متقابل شون کانری و غلامعلی بسکی به پژوهش‌های علمی!

    اخیراً – ۲۲ ژانویه ۲۰۱۰ – رخدادی نادر در بریتانیا خبرساز شده است. ماجرا از این قرار است که به دنبال کاهش 600 میلیون پاوندی بودجه‌ی تحقیقاتی توسط دولت انگلستان، انجمن سلطنتی شیمی این کشور تصمیم به مقابله‌ای عجیب گرفته و به منظور تأکید بر اهمیت انجام مطالعات علمی و اعتراض به کاهش بودجه این مطالعات، فراخوانی را برای یافتن مردی 80 ساله مشابه هنرپیشه‌ی مشهور جیمزباند – شان کانری – آغاز کرده است؛ تنها پیرمردی در جهان که هنوز هم جاذبه‌های مردانه‌ی خود را حفظ کرده و مقادیر فراوانی غش و ضعف در اردوگاه طرفداران مؤنث خود می‌آفریند!

    از قضا تقریباً این پیرمرد جذاب انگلیسی زمانی در تابستان 2010 هشتادمین سالگرد تولدش را جشن می‌گیرد که ما هم در ایران یک پیرمرد باحال و سبزاندیش دیگر سراغ داریم که در سال 1309 به دنیا آمده و در همان حوالی وارد هشتاد و یکمین سال زندگیش خواهد شد؛ پیرمردی به نام غلامعلی بسکی که تقریباً به اندازه‌ی سن نگارنده از گرفتن مدرک دکترای تخصصی‌اش در جراحی زنان می‌گذرد!

    انگلیسی‌ها می‌گویند: شان کانری به دلیل داشتن ظاهری که هیچ همخوانی با سن بالای او ندارد، مورد تحسین بین‌المللی قرار دارد. هدف اجرای این فراخوان هم نمایش دادن اهمیت تحقیقات و توسعه علمی بریتانیا در بهبود شاخص سلامتی شهروندان این شبه‌جزیره‌ی تاریخ‌ساز است. انجمن سلطنتی شیمی انگلستان بر این باور است که  ادامه‌ی تحقیقات در حوزه‌هایی که به نحوی بر بهبود کیفیت سلامت بریتانیایی‌ها اثرگذار است، بسیار حایز اهمیت بوده و نباید دولت چنین کاری را انجام دهد؛ زیرا کاهش بودجه به توانمندی‌های علمی انگلستان در تشخیص بیماری‌ها، به ویژه بیماری‌هایی که کهنسالان جامعه را تحت تأثیر قرار می‌دهند، ضربه‌ی شدیدی وارد خواهد آورد.
    خُب، از آنجا که در ایران سالهاست بودجه‌ی پژوهشی حتا نتوانسته به مرز یک درصد از تولید ناخالص داخلی هم برسد، شاید بد نباشد که بگردیم ببینیم رمز سلامتی و نشاط بسکی عزیز چیست و آیا مانند او در ایران وجود دارد؟ بلکه اینجا هم فرجی شد! نه؟
    پس لطفاً آستین‌ها را بالا زده (البته اگر مرد هستید!) و یک خوراک خوب برای روزنامه تلگراف تهیه کنید تا دریابند، اگر آنها دوصفر هفت دارند، ما هم داریم! نداریم؟ تازه بیشترش هم داریم …

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

95 دیدگاه

  1. واقعا آقای کانری 80 سال دارند؟براوو زهازه!
    ایشان یک اسکاتلندی اصیل بوده و از هواداران جدایی اسکاتلند از انگلیس می باشند
    البته ما هم در ایران خوش تیپ کم نداریم نمونه بارزش ممد آقا درویش معروف به درویش خان!
    آقا هاکوپیان باید از شما به عنوان مانکن برای آخرین مد کت های اسپرت استفاده کند

  2. توی این اوضاع بد روحیم تنها جایی که خودمو می تونم خالی کنم درویش نبشته هاست
    حرفی بزن چیزی بگو روحم و جسمم خسته اند هرچی میخایی بگو ممد درویش از ده 50 60 ماشین سنگین شیطونی های دانشگاه چه می دونم ویدئو کرایه کردن هات…..کتک کار هات بسم الله ممد درویش

    1. اشکار جان! فعلاً که یکی دو تا گاف اساسی هم در وبلاگ مهار بیابان زایی داده ای و خلاصه حسابی معلومه که اوضاع روحیت بدجوری به هم ریخته! بلندشو برو کنار ساحل در شهر زیبایت و از مناظر شهسوار لذت ببر مرد … یه سری برو دریاگوشه یا لاکوده یا تپه 2000 یا … یا چرخی در کوچه پس کوچه های نشتارود بزن و هوایی تازه کن … حیفه که هوای نمدار آنجا رو می خواهی با هوای مشکوک و سنگین دهه 60 عوض کنی! نه؟

  3. یکی دو تا گاف اساسی…..
    بله حق باشماست ولی افسوس که انسان رکی در برخی موارد هستم به ضرب و زور سهمیه هم وارد نشدم و سعی کردم در کارم پاچه خواری و …..ماله تا جایی که امکان دارد نکنم.چوبش را هم به همین دلیل خوردم باید فرقی با امثال رزیتاها و آقا سهیل ها داشته باشم ممد درویش

  4. این عدالت نیست امیر جان! باید بیشتر از بسکی خودمان تشکر کنی! چون سر شان کانری به اندازه کافی تشکر گویان سینه چاک دارد! ندارد؟
    درود …

  5. قطعا فعالیتها، زحمات و جناب بسکی برای سبز نویشان پوشیده نیست. ولی چه کنیم که ایشان به اندازه شون کانری مشهور نیستند. اما برای اینکه این قضیه به بی عدالتی ما منجر نشود من باز هم از این همه خدمات صادقانه ایشان (جناب دکتر بسکی) سپاسگزاری می کنم. فقط کمی نگرانم….!
    ارادتمند

    1. نه بابا نمی ده … کار را می گویم! خیالت راحت … همین دیروز در شبکه اول سیما، یک ساعت داشتند در باره اش حرف می زدند و زندگیش را به تصویر کشیده بودند.

  6. جایت خالی هفته گذشته در گرگان سری به کشت و صنعتش زدیم. خیلی جالب بود. بچه های مرکز تحقیقات گرگان خیلی از وی برایم تعریف کردند. فرصتی شود از وی خواهم نوشت.

    پاسخ:

    حتماً بنویس امیر جان … و مصور انتشارش بده.

  7. دکتر بسکی را اولین بار در ” باز هم زندگی ” دیدم . در برنامه ی مشترکی با آقای اینانلو که آقای بیرنگ مجری اش بودند . برنامه ی فوق العاده ای بود با آن خاطره ی دلنشین از آقای اینانلو و اعلام ترک شکار .

    یک بار هم به برنامه ی تیک تاک دعوت شده بود .

    دکتر بسکی موجود جالب و عجیبی است که سبک جدید از زندگی را به من نشان داد . دوستش دارم . نازنینی است برای خودش .

    پاسخ:

    آن برنامه را من هم دیدم و همراه با اینانلو و آقای بیرنگ اشک ریختم …
    درود.

  8. درویش عزیز.

    دفعه قبل خواستم بگم ، خودم را نگهداشتم ،
    اما باز،
    با این داریم داریم ها و بیشترش رو هم داریم ،
    دیگه نمی تونم .
    تا کی باید به تک داشته ها ، اگرچه هم بسیار بسیار ارزشمند به پرزدازیم؟
    از یک دیدگاه این عدم مسئو.لیت پذیری نسبت به مسئوایت های مسئولانه ما نیست ؟
    هیچ اندیشیده ای که چرا بستر رشد این گونه ارزشمندی ها در میان ما مانند راه بن بستی شده است ؟
    هیچ اندیشیده ای که این ارشمند یها و ارز شمندان بر برستری که خو د گسترانده اند با تلاش فراوان و گاه از خود گذشتگی به رشد و ارزشمندی رسیده اند ؟

    اصلن وازه خوفناک ” فرار ” مغز ها تو را به خوف انداخته است ؟
    وقتی بستری فراهم آید ( در هر جغرافیائی ) که ارزش های ” انسان ” ی را پاس بدارد و تو بروز خود را در آن بستر دریابی بدون شک فرمان را بان سوی میجرخانی . اگرچه گاه بستر هائی فراهم میاید که قالب های دیگری را پاس میدارد و مشتاقان و مشتریانش هم کم نیستند ، آنگاه که لایه های طمع ” انسان ” که وسعتی بیکران دارند گشوده میشوند .
    پس:
    بجای واگوئی داشتن ها و داریم ها و تکیه بر تک ستارگانمان از خوی بزرگ نمائی این مفردان که از پدران مان به یادگار در ذهن هامان نشسته ودر شعر شعرای گذشته امان هم بشدت به چشم میخورد ، با این شدت باید گذر کرد .
    نه آن که نادیده انگاشتشان ، نه ،
    همتی باید ،
    از سوی همگی مان،
    تا آرام آرام ،
    بستر رشد ارزش های ” انسان ” ی فراهم آید .
    و بعد ،
    بدون داریم ، داشتن ها ،
    بهره مند گردیم از خردورزی و هوشمندی ” انسان ” های فرهیخته “انسان “نگر .
    ما ” انسان ” های ارزشمند ، اندیشمند ( و گاه خوش تیپ ) بسیار داریم ،
    اما بستر رشدشان کجا است ؟
    درویش عزیز،
    ما رونامه های بسیار داریم ،
    ما………………………

    اما بستر رشدی برای فرهیختگی در میان آن ها یافته ای؟؟
    حال با همان آمار و ارقام در دست رس ببین برخی از همین خردورزان در دنیای مجازی چه بستری را فراهم آورده اند و چگونه تلاش میکنند .
    ( و امید به آن بسته ام )
    برای مثال همین ” مهار بیابان زائی “.
    که هوشمندانه در چه بستری حرکت میکند .
    پس باید از فکر کردن با ” قلب ” بدر آئیم و به فراهم کردن بستری از تفکر و اندیشه به پردازیم ،
    وبعد ،
    بر روی این بستر ،
    همه احساس و لطافت ها را هم میتوان با کنار زدن پرده ها به هوای تازه دعوت نمود.
    آن جا که تنها برای رسیدن به زندگی زرد پر از طراوت و مهربانی های خالصانه و عشق،

    ” همیشه با نفس تازه راه باید رفت ”

    درویش عزیز،
    بگذار مثالی ساده برایت بگویم:

    گزارش گر تلویزیون ،گزارش گرفته بود از تماشاگری در میان خیل بسیار طرفداران تیمی:
    تماشاگر :
    آخه شما بوگو 80000 نفر میشه 11% ؟؟
    و تماشاگر دیگر :
    میگه 13% آخه 100000 نفر میشه 13% بعدشم هی کم میکنه .

    و آنسو تر در یک برنامه دیگر،
    آرام و مستدل
    بدون حاشیه و عبور از بستر احساسی ،
    به همه سئوالات پاسخی داده شد که مطلق آن پاسخ بدون توجه به نتیجه آن ،اینگونه بود ،
    خردمندانه ، مستند و جسورانه.
    اما ، اما ،
    چند درصد از آنگونه گویان پذیرفتند که میباید از بستر احساس برای چنان بیانی بدر آیند و در بستر خردورزی حرکت کنند؟
    به نظر من مهم نیست ،
    بستر عبور برای رسیدن به فرهیختگی این است و نه آن .
    و میباید چنین بستر هائی را گستراند .
    پس همتی باید کرد ،
    برای همین همچنان در انتظار خواهیم ماند تا از تا نما هائی همچون تار نمای ” محمد درویش ” خردمندانه به چنین همتی همت گماریم .

    بزرگ کردن ها و نق زدن ها را به کناری بگذاریم و بسوی فراهم آوردن بستری بشتابیم که در آن :
    ” انسان ” ، ” زندگی ” و ” عشق ” عمیقن گرامی پنداشته شود .
    در چنان روزی شاید صدای زنگ موبایل هایمان اینگونه فضا را پر کنند .
    ” من چه سبزم امروز “

    1. درود بر محسن عزیز …
      قبول دارم، در جامعه امروز ما سامانه ای بایسته برای فرزانگی و نخبه پروری وجود ندارد. آنها که ستاره شدند و درخشیدند، بیشتر از هر چیز مدیون پایمردی های خود بوده و هستند. سامانه آموزشی ما بیشتر نخبه کش و بله قربان گو تحویل بده است تا پرورش جوانانی که خلاق باشند و از پرسیدن نهراسند.
      من هم امیدوارم که آن اتفاقی که منتظرش هستی روزی در این دیار بیافتد … البته به شرط آن که تا آن روز، کابوس فرار مغزها چنین اجازه ای را بدهد.
      تلاشم در مهار بیابان زایی هم همین است … این که در سخت ترین شرایط هم می شود ستاره هایی روشن و منظرهایی تابناک را دید و به آن آویخت! نمی شود؟
      زنده باشی رفیق 7 ساله من در آستانه رفاقتی 15 ساله!

  9. دوست عزیز نوشته جالبی بود بویژه لینکهای درون آن که موجب شد با انسانهایی در خانه پدری آشنا گردم که هم خوشحالم هستند و هم به داشتنشان افتخار . . .
    شاد باشید

  10. استاد اگه فقط به خوش تیپیه که زیاد داریم!
    فاکتور های دیگه هم مهمه که متاسفانه دچار خلا آن هستیم.

  11. دقیقا دکتر جان! همین روزهاست که خبر جوانمرگ شدنم را از برای ندیدن هملت بشنوید!
    خب!خانواد هم دل داره!خصوصا اگه خانوادهه جوان باشد که کلا آموزش چیز خوبیه مثل لینوکس!
    شماچی استاد؟ سرکار هستید یا در کنار اروند عزیز و سایر خانواده محترم!؟

    پاسخ:

    خدا نکنه جوانمرگ بشی فرزندم. پس حقوق و گل سرخ و یاقوت و گردنبند الماس و سفر به آنتالیا و جزایر قناری را برای چی گذاشتن؟
    برای همین گذاشتن دیگه که وقتی گاف دادی، بتوانی جبران کنی.
    دست کم از سرنوشت غم انگیز یک وبگرد درس عبرت بگیر! نه؟
    در ضمن من الان در منزل هستم و جای شما خالی بدجور داره بهم خوش می گذره …

  12. استاد باورکردنی نیست ولی اینجا یعنی اینجا ها(هر سه بلاگ)تنها وبلاگ های غیر تخصصی رشته من است که می خوانم .خرسندم که افتخار آشنایی شما نصیبم شده است.

    پاسخ:

    خوبه یه ذره تنوع در زندگی! همش که نمی شه آدم به ویندوز و سون و لینوکس ور بره! نه؟

  13. دست رو دل من نگذارید استاد!گردن بند الماس!

    یک وبگرد کیست؟من تازه کارم اینجا!

    خوش به حالتون . من هم الان یه ساقی کمر باریک نیاز دارم!

    1. یک وبگرد را نمی شناسی؟ نامش آرش است … خیلی خوش هیکل است … موهای بلندی دارد … شناختی؟!
      در ضمن الماس راس راسکی نشد، بدلی که می شه! مهم اینه که صفا وجود داشته باشه که می دونم داری. اونوقت لینوکس هم جواب می ده! نمی ده؟ حالا کمر باریک هم نشد؛ نشد! شد؟

  14. آرش زیاد می شناسم که یکی شان همین مشخصات که گفتید را دارد, می شناسیدش؟

    صفا که بله!صفا سیتی هم بله!لینوکس هم بله!

    نه نشد!بی کمر باریک!

    1. آره بابا رفیقمان بود … منتها از موقعی که مادر عزیزش به دیار باقی شتافته … همه چیز را رها کرده … حتا لینوکس را! و این قدری عجیب است! نه؟
      در مورد کمر باریک هم دیگه بیشتر اصرار نمی کنم! لابد تجربیات شما اینگونه جواب داده است! نداده است؟

  15. دقیق تر که می بینم این جا آشنا کم نیست !

    رفتم تو لک این که این آزش شما همان دوست ما است؟
    انگار کسان دیگر هم هستند!
    راستی کی بود می گفت من خیلی باهوشم!اشتباه کرده بود!!!!!!

    پاسخ:

    روحیه ات را از دست نده فرزندم! شما در برابر یک بهمنی تمام عیار ایستاده اید! برو در پستهای قبلی ببین این آرش تو چه هیاهویی اینجا راه انداخته بود …
    راستی! شما چرا نتوانستید او را به کار بازگردانید؟ پسر خیلی خوبی است … دلش مثل آب چشمه زلال است …

  16. خوب این لینوکس را هی به رخ ما می کشید ها دکتر جان!

    باور نمی کنم که تجربه شما جز این باشد!

  17. خیلی تلاش کردم دکتر جان !تقریبا روزی دوبار با او تماس می گیرم یا جواب نمی دهد یا خاموش است یا میگه حال ندارم!که البته وقتی حالت سوم اتفاق می افتد من خوشحال می شوم!

    پاسخ:

    کاش می شد یه روز با هم می رفتیم سراغش … راستش برایش خیلی نگرانم و متاسفانه تلفن تماس یا آدرسی از وی ندارم.

  18. بله فرمایشتون درسته , صفا هست.امیدورام همیشه پررونق باشد و بماند.

    کم کم دارم می ترسم یه دمپایی زنونه از آن سوی کابل ها مرا مورد اصابت قرار دهد که شما را گرفتار خودم کرده ام!

    پاسخ:

    دمپایی زنونه که اشکالی نداره! بترس از روزی که کفش نوک تیز پاشنه بلند به سویت پرتاب شود فرزندم!

  19. من برم شام درست کنم استاد.
    دارم می رم خونه.خوش باشید و شب خیلی خوش .

    پاسخ:

    می بینم که ترک دیار و یار کردی که! چرا خودت شام درست می کنی واسه خودت؟ از یک متولد دی ماه با پرستیژ بعید است! نیست؟ تو باید دست کم یا شام مامان را بخوری یا شام خانوم را و یا …

  20. گفته بودم که مهندس کشاورزی هستم! نگفته بودم؟
    …درویش خان وقتی که در اتاق شما سرم را بلند می کردم و برق چشمان شما را می دیدم دریافتم که شما کارشناس ارشد اصلاح نباتاتی چون لاله و سنبل هستید نه یک مهندس کشاورزی
    درویش خان اگر عهد سلطان محمود بود شما جای ایاز ندیم سلطان را می گرفتید
    پیش بسوی کاستاریکا

  21. دی ماه!؟جالب بود!
    من دو سالی هست مجردی زندگی میکنم و بسیار خوشم البته!حالا برای شام یه فکر می کنم!شام مامان که معرکه ات و بعضی وقتا برام سفارشی می آره با تنوع یک هفته غذا!و در مورد شام خانوم لااقل تا 5 سال آینده فکری در موردش نمی کنم

  22. ای بابا!استاد نمی خواین که من پیر پسر بشم کسی دیگه بهم زن نده که!
    حالا هر چقدر هم خوش باشم به اینش نمی ارزه!تازه این 5سالش رو هم هر بار میگم دچار عقوبت یک هفته ای میشم . می دونید که!

    1. آره می دونم! اصولاً موصولاً سنگ بزرگ علامت نزدنه! نه؟
      البته هنوز مونده تا پیر پسر بشی رفیق، من یه دوست 60 ساله می شناسم به نام محسن که اینجا هم کامنت می ذاره و هنوز فکر می کنه 7 سالشه!
      راستی! به آقا حمید ن. هم سلام برسون! برام نوشته که رفته اون خانومه رو تو پارک ملت دیده که چگونه به گربه ها غذا می داده …

  23. آفرین!این سنگ بزرگ دقیقا خودش بود!

    جدددا!؟کسی از ما هم هست که این جا نباشه؟
    بابا یه پورسانتی چیزی به خانم مهندس بدین!

  24. درویش عزیز

    پس از اینهمه نکته پرانی ها و شاید انبساط روحی ،
    کمی هم لابلای آن از زندگی زیبا ، گرم و ” انسان ” ی بگوئید .
    ظاهرا قرار است همه این تلاش های شما و دیگر پژوهندگان محیط زیست در خدمت زندگی ” انسان ” ها باشد .
    کمی نگرانم که حاشیه ها ، زندگی ها مان را ” زنده ” گی کند . نمی کند ؟

    آن ادبیات خاص ریبای شما می تواند به گرمای زیستن مان افزون کند .
    می تواند سخاوتنمدی های مان را جاری کند.
    می تواند دچار مهرورزی های خالصانه و نه غریزی مان کند .
    می تواند توانایمان کند که هوشمندانه طراوت را از آب های آبی که نگران کمبود آن هستید بگیریم . نمی تواند ؟

    1. مگر نکته پرانی و انبساط روحی را می شود از زندگی جدا کرد رفیق؟ اصلاً چه کسی گفته است: زندگی حسابی یعنی زدن حرفهای حسابی در باره آب های آبی؟
      اگر این طور بود که دیگر کودکی را حذف می کردند و بازی را به کناری می نهادند! نمی نهادند؟
      من بر این باورم که زندگی می تواند یافتن سکه ده شاهی باشد و سکه ده شاهی را در محافل دانشگاهی و از پس جستارهای آکادمیک و خشک به دست نمی آوردند! می آورند؟
      زندگی شاید آن خودنویس هایی باشد که در انتهای فیلم ذهن زیبا به قهرمان داستان هدیه می دهند رفیق من! نمی دهند؟
      من بر این باورم که باید رها تر از همیشه و ساده تر از دیروز کفشها را درآورد و اجازه داد تا احساس هوایی بخورد … آنگاه شاید توانست زنگ باران را بی منت برای یک دوست دیگر و تشنه هم به صدا درآورد؛ آن هم به صورتی کاملاً ناغافلکی! نه؟
      درویش آدم روزها و رخدادهای ناغافلکی است محسن جان؛ همان گونه که می دانم تو هم هستی، وگرنه ممکن نبود شبی تا صبح گفتگو کنیم و نفهمیم که زمان از خروس خوان هم گذشته است …
      یادش به خیر.

  25. درویش عزیز

    این ناغافلکی تو هم داستانی شده . نشده ؟
    بیاد جشن تولد این روزهای جوانانمان می افتم که همه اشان میدانند که دوستان مشغول فراهم آوردن ” سورپرایز ” برایشان هستند!!! و تصور کن با چه ذهن پری به تولد خودشان میروند !! بزرگ و بزرگتر از ” سورپرایز ” قبلی و البته بدور از آن ماهیت خوش رنگ انگیخته گی ها برای زاد روز ” دوست ” .چرا ؟؟ چون ذهن ها همه اشان برای بزرگی و وسعت ” سورپرایز ” به ابزار های نمادین روی میآورند ، نه به درون های پر از بالندگی و این است آنچه میبینی از سرخوردگی ها و بی تفاوتی ها و در پایان نا انگیخته گی ها .

    نمی دانم چرا تصور کرده ای با تحصیلات آکادمیک نمی توان سکه دهشاهی در جوی خیابان یافت ؟؟؟؟؟

    تحصیلات آکادمیک که به مقاله و پژوهش و آمار ساختن و ……. برای برتری در کشور و منطقه و قاره نیست عزیز من .
    تحصیلات آکادمیک برای آشنائی با این مقولات است که در آمیختن با ابزار مناسب راه های ” زندگی” کردن ” انسان “ی فراهم آید .
    در این راه هاست که میدان های بیشماری برای بازی ، برای کودکی
    حتا در کهنسالی فراهم میاید .

    چرا مقوله دانستن و آگاه شدن را خروج از زندگی انگاشته ای. برایت که گفته بودم . نگفته بودم ؟
    آن چیزی که در پی این استدلا ل” زندگی ” اش خوانده ای ” زندگی نیست ” زنده ” گی است .

    درویش عزیز
    یادت هست ؟
    80000 نفر آخه میشه 11%
    این که تحصیلات آکادمیک را آنسوی زندگی یافته ای برایم سخت است .
    نکند باز میخواهی بگوئی باید با چشم قلب جلو رفت ؟
    من میگویم نه نباید رفت .

    پاسخ:

    جشن تولدها و کادو پرانی های این روزگار را خوب آمدی … کار به جایی رسیده که نوشتن چند کلام مهرآمیز و متفاوت را اصلاً در چنین روزهایی جدی هم نمی گیرند و در مراسم کادو بازکردن هاشان سانسورش می کنند یا از رویش می پرند و می گذرند!
    اما در مورد آن که همچنان باید با چشم دل به زندگی نگریست، مرد و مردانه ایستاده ام تا اندش!
    می توانی یک شب قرار بگذاری با بیژن فرهنگ دره شویی در ویلای طالقان … و تا صبح به هم بپیچیم و بیاویزیم!
    درود …

  26. دیدنش برای من حکم دارو داره و از خبر دیلی تلگراف هم مهم تره :)) !!!

    پاسخ:

    امیدوارم آن سفرکرده را هر چه زودتر ببینی و دارو را نوش جان کنی مهتای عزیز.

  27. کسی اینجا از مونترا خبر نداره؟ چند وقته که وبلاگش رو تعطیل کرده .

    مونترا جان اگه اینجا رو می خونی ، نگرانت هستم ، برای تصمیمت احترام قائلم اما یه وقت هایی هم از خودت خبر بده .

    منتظرم هر چه زود تر وبلاگت رو باز کنی و دوباره حرف های قشنگ قشنگ بنویسی.

    1. هر وقت که می بینم چنین بلایی بر سر یک وبلاگ دوست داشتنی می آد، دلم می گیره … کاش مخاطبین چنین وبلاگهایی که با دلشان می نویسند ظرفیت بیشتری از خود نشان دهند و بگذارند حداقل در این فضاهای مجازی اندکی احساس آدم هوایی بخورد!
      برای مونترا آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم دوست بهمنی اش به دادش برسد!

  28. جناب درویش سلام
    بله . پر پر پر کمی نزدیک به ترکیدن از این همه توجه به پژوهش های علمی در کشورم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    پاسخ:

    مطمئن هستید که منظور فقط کیفیت پژوهش های علمی بود! نبود؟ نه؟

  29. سلام عمو درویش. خوبید به لطف خدا؟!
    چند باری از پریروز آمدم، بنویسم و احوالی بگیرم، دستم نرفت به نوشتن…
    نه که خوب نباشم خیلی… وقتم تنگ بود اندکی…
    عجله داشتم برای رفتن و به دنیای واقعی واقعی واقعی رسیدن… آن‌جا که مرگ یعنی دیدن ِ خانه‌ی خیلی کوچک ابدی عزیزانت، آن‌جا که به هر شکلی باید تاب بیاوری نبودنشان را، چه به دیار باقی شتافته باشند، چه دیار ناباقی…
    دلم یک چنگ امید می‌خواهد در سقوط از یکی از بلندترین قله‌های زندگی…
    البته انقدر ناامید نیستم که این سقوط را بیش از یک بانجی‌جامینگ هیجان‌انگیز نبینم…
    اما هنوز به سقوط کامل نرسیده‌ام که کششی باشد به سمت ِ قله و برم گرداند به اوج!!!

    این کف ِ‌دست من و این آفردابینی استاد… چه می‌بینید حضرت درویش؟!

    پاسخ:

    نشد عزیز من! اینجوری که نمی شه وارد حوزه های تخصصی شد … تازه من که کف دستی نمی بینم! می بینم؟

  30. “آفردابینی” هم کلمه‌ی بدی نیست، به جای “فردا بینی”، اگر حواست نباشد و اشتباه تایپی داشته باشی‌ها…
    آدم یاد ِ جد و آبادش می‌افتد که به مرداد می‌گفتند امرداد!
    😉

    پاسخ:

    خوشم می آد که کم نمی آری! می آری؟
    حقا که همان ده دقیقه کار خودش را کرده است! نکرده است؟

  31. حالا هی کامنت خودم را می‌خوانم و از خودم غلط دیکته‌ای می‌گیرم… البته بگذارید دوستان کمی به “بانجی جامینگ” من بخندند به جای “بانجی جامپینگ”، مثل من که به نامادری پدرم می‌خندیدم و لذت می‌بردم از شیرینی بیانش وقتی به کمد می‌گفت “کُمِت” یا به موبایل می‌گفت “موبای” یا به جوب آب می‌گفت “جوق ِ آب”…
    🙂

    پاسخ:

    یادش به خیر جوق ِ آب …
    برایم خاطره ای شیرین را زنده کرد …

  32. سلام،
    هوررررا دکتر بسکی، هوراااا… 🙂

    پاسخ:

    بسکی نازنین مردی است … او ویترینی از بیماری ها داشت و دکترها جوابش کرده بودند … او قرار بود که 35 سال پیش مرده باشد؛ اما او درس بزرگی به عظمت نادانی در دانش پزشکی داد! می دانی چرا و چگونه؟

  33. می بینم که فوتبالی هم هستی!
    اتفاقاً امروز اروند با خودش یک شنل آبی رنگ برده مدرسه و قرار بوده مدرسه هم بازی فوتبال را روی صفحه عریض پخش کند تا همه بچه ها هر چه فریاد دارند آنجا بکشند!
    در ضمن به جای واژه مشکوک و بیگانه “دربی” از شهرآورد استفاده فرمایید!

    راستی!
    اگر اون گیگا بایت بود!
    این چیه؟!!

  34. اگر جریان ِ ولنتاین هم مثل این برف‌ها باشد که الان روی زمین نشسته٬ منتظر نمانم بهتر نیست؟!
    ولی علیرغم برف ِ نباریده٬‌ اندکی از بار دپرشنم کم شد٬ ‌حالا دوباره سیر صعودی هیجان مثبت را طی می‌کنم…
    راستی با شقایق حرف زدم٬‌ همین ده دقیقه پیش… ولی…

  35. 1- مرررسی. خدا رو شکر برای شما و محبت تان.
    2- فکر می کنم ایشون با ایمان و انتخاب شون درس بزرگی به همه، حتا دانش پزشکی، دادن. درسته؟

    پاسخ:

    دقیقاً همینطوره …
    زنده ؛ سرحال و مست از رفاقت با بهمنی های عالم باشید همیشه!

  36. این روزها چقدر دستخط ِ دل نوشته هاتون کم رنگ شده .

    حرف های دلتون ته کشیده یا ما دیگه محرم نیستیم؟

    پاسخ:

    هیچکدام … حرف های دل من که لامصب تمومی نداره! داره؟
    از شما محرم تر هم دیگه کی بهتر؟

    مشکل اینجاست که مهار بیابان زایی امانم را گرفته این روزها … و البته موضوع به نظرم بسیار مهم است.
    درود …

  37. سلام
    این روزها یک شبه جنازه ! دور از جون شما البته ، ساعت ده شب میاد خونه , میافته رو تخت تا صبح زود فرداش که دوباره روز از نو روزی از نو . اون …منم!

    پاسخ:

    همین که راحت می خوابی … بی چک و چونه و قرص اضافی، کلی خوبه … به خصوص در این دوره زمونه که آدم بهتره اصلاً وقت نداشته باشه تا به یه چیزایی فکر کنه! نه؟

  38. دور از جون خودت عسل مهر جان . ایشالا همه ی خستگی ها واسه رسیدن به یه چیز درخور و خوب و عالی باشه .

    اینقدر هم خودت رو خسته نکن . تنت سلامت باشه مادر!

    پس تو هم فهمیدی طرف مادره! طفلکی کماندار که آخرش هم نفهمید! فهمید عسل مهرجان؟

  39. مادر کدومه آقای درویش ! این یه اصطلاحه دیگه. چرا وسط دعوا نرخ تعیین میکنید؟ خوشم میاد ماشاا… حواستون همه جا هست. خیر چیزی نفهمید (چشمک)
    برای فکر کردن هم بیداری را دارم.!

  40. درود … با توجه به زمان ارسال کامنت ، انگار این دفعه زیاد خسته نبودی! بودی؟
    در مورد بیداری هم غصه نخور، اینجور که داره پیش می ره، دغدغه های طرح تحول اقتصادی کاری می کنه که تو بیداری هم آدم دیگه مخش کار نکنه! اتفاقاً همین طرح مساله را اخیراً با یک سوپر رایانه در شریف مطرح کردند و طفلکی به کل هنگ کرد! نکرد مادر؟

  41. آقای درویش عزیز!

    وقتی به اروند می گید ” برو بخواب بابا” … منظورتون اینه که اروند بابا است؟

    ایهام داره آقا! ایهام داره! دقت نکردید… ایهام داره!

  42. اونها هم فرمالیته هستن. مترسک سر خرمن . برای روزهای جشن خوبن. برای نمایش . قدرت اجرایی آنچنانی ندارن .

    در ضمن من با نظام شاهنشاهی مخالفم . خیلی غیر دموکراتیکه . مثلا اگه قراره تو ایران شاهنشاهی باشه من فقط به شرطی قبول می کنم که بابای من شاه بشه.

    منظورم اینه که چرا باید یه نفر همین جوری بیاد خودش رو شاه معرفی کنه ، بعد هم حکومت بصورت موروثی تو خانواده اش بچرخه . با فرض اینکه شاه فعلی کفایت سیاسی و اخلاقی و … داشته باشه (فرضا) از کجا معلوم که پسرش هم کفایت داشته باشه.

    البته دولت های به ظاهر دموکراتیک زیادی هم تو دنیا هستن که از پادشاهی وحشتناک ترن.

    وقتی میگم دموکراتیک منظورم معنای واقعیشه.. نظر مردم ، رای مردم ، خواست مردم.

    پاسخ:

    خُب مگه شما فکر کردید آقا اروند من واقعاً رییسه تو خونه ما؟!
    ایشان هم مانند لرد چستر فیلد، لرد بازیش را می کند دیگر! وگرنه همیشه حرف آخر را آقای پدر می زند و می گوید:
    چشم!

  43. این قدر بابت پاره ای از مصلحت اندیشی ها ! خودم را سانسور می کنم می ترسم همین روزا خودمم کلا از زندگی کات بشم!

    پاسخ:

    خدانکنه … اصلاً حالا چرا آنقدر خشن؟ چرا کات؟ مگه دیلیت کردن را بلد نیستی رهبر جنبش؟!

  44. خوش حالم که گرفتین ! دلم نمی آید تن ِ نازک ِ دل نوشته های دوست داشتنی مان بابت خشمی که این چند ماه گلویم را می فشارد آزرده شود

  45. ای داد بیداد ! داستان ناز کردن دیگه چیه آقای درویش؟؟!!

    پاسخ:

    داد و بیداد هم داره واقعاً … منتها دیگه کار از کار گذشته! نگذشته؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا