لحظه‌ها و نکته‌هامرگ

وقتی که دیگر هیچ مردی برای دیدنت، سر برنگرداند!

نامش شانتال است؛ زنی که حوالی پنجمین دهه ی زندگیش را تجربه می کند و به تدریج درمی‌یابد دیگر هیچ مردی تمایلی ندارد تا برای دیدنش مانند گذشته‌ها، سرش را برگرداند! دانایی تلخی که سبب شده، نه‌تنها رفتارش با ژان مارک – همسری که عاشقانه دوستش دارد – تغییر کند، بلکه موجی از افکار سیاه و افسردگی نیز احاطه‌اش سازد … اما ناگهان همه چیز تغییر می‌کند! زیرا شانتال نامه‌های عاشقانه‌ای از یک ناشناس دریافت می‌کند که به ستایشش برخواسته است …
آنچه خواندید برگردان فشرده‌ای است از رمانی به نام هویت (identity) که میلان کوندرا، نویسنده‌ی فرانسوی چک‌تبار در سال 1999 با زیبایی هر چه تمام‌تر به رشته‌ی تحریر درآورده و به جهانیان عرضه داشت.
در فراز ماندگار این رمان شانتال رو به همسرش کرده و با تلخی می‌گوید: «در جهانی زندگی می‌کنیم که مردان دیگر برای دیدن من سر بر نخواهند گرداند».
واقعیتی که البته دیر یا زود سراغ همه‌ی خوانندگان مؤنث این تارنما هم خواهد آمد! نخواهد آمد؟
و یک خبر تسکین‌دهنده – برای خانم‌ها – آن که امروزه روز، پیوسته بر شمار مردانی که از مواجهه با این کابوس رنج می‌برند هم، افزوده می‌شود! نمی‌شود؟
تماشای روزانه‌ی آدم‌هایی که حال و روز تظاهرات دیداری‌ و آرایش بیرونی‌شان در معابر و مجامع عمومی گواه آن است که برای چنین نمایش دلفریبانه‌ای، مجبور شده‌اند تا دقایق پرشماری از لحظه‌های بی‌برگشت زندگی‌شان را در برابر آیینه به هدر دهند؛ بهترین شاهد بر این مدعاست.
در قصه‌ی کوندرا، شانتال ابتدا از حضور کسی که او را می‌شناسد و کارهایش را زیر نظر دارد، احساس خوبی ندارد؛ اما رفته رفته از نامه‌های عاشقانه و دقیق این ناشناس و توجه کهربایی وی متأثر شده و رفتار و طرز لباس پوشیدنش تغییر می‌کند. غافل از این که صاحب آن نوشته‌های سرخ‌رنگ، کسی نبوده جز همسرش ژان مارک! همسری که عاشقانه او را دوست می‌داشت؛ امّا این کار او سبب خلق بزرگترین تراژدی عاشقانه در زندگی هردوشان را فراهم کرد …
پرسش این است که آیا ژان مارک کار بهتری نمی‌توانست انجام دهد؟ یا شانتال نمی‌توانست از چشیدن میوه‌ی دانایی، دهانش تلخ مزه نشود؟!

من پاسخ این پرسش را در دارتالاب‌های محل کارم یافته‌ام! باورتان می‌شود؟
دو اصله درخت سوزنی برگ در ضلع خاوری محوطه‌ی ساختمان اداری باغ گیاه‌شناسی ملّی ایران وجود دارد که سالهاست توجه مرا به خود جلب کرده و هر پاییز که فرا می‌رسد، ناخودآگاه لحظاتی میخکوبم می‌کنند!
دلیلش این است که این درختان بر خلاف اغلب سوزنی‌برگانی که می‌شناسیم، همیشه سبز نیستند و خزان می‌کنند؛ آن هم چه خزان سرخ‌رنگ و پرشکوهی …
نامشان Larix deciduas است و یه جورایی شبیه دارتالاب خودمان عمل کرده و بسیار آب‌دوست هستند.
همیشه با خود می‌گویم: آدم اگر قرار است روزی خزان هم بکند، کاش مانند این دارتالاب‌ها خزان کند و نشان دهد که گرد پیری هم نمی‌تواند جذابیت‌هایش را بکاهد! می‌تواند؟
اونوقت دیگه محسن چاووشی هم لازم نیست تا با دردمندی و حسرت هر چه تمام‌تر بخواند که:
نمونده از جوونیام نشونی ؛ پیر شدم ، پیر تو ای جوونی!
راستی تا حالا به این موضوع اندیشیده‌اید؟ این که چگونه می‌شود کاری کرد که پیرِ جوونی نشده و همیشه یه نشونه‌هایی از جوونی در ما زنده بمونه! و یا این که آن کهن‌سالی‌ای را تجربه کنیم که درش حسرت جوونی که نباشه هیچ، جذابیت هم داشته باشه! مثل قالی کرمون!!
من پاسخم را یافته‌ام! شما چطور؟

توضیح ضروری:

صبح امروز – 3 آبان 1389 – آقای مهندس محمد سعید توکل تلفنی به نگارنده یادآوری کردند که از قضا این سوزنی برگان همان دارتالاب یا سرو تالاب – Taxodium distichum – هستند و خودشان شخصاً آن پایه ها را از باغ اکولوژی نوشهر به اینجا انتقال داده اند. به هر حال، نظر ایشان با نظر آقایان دکتر مظفریان و مهندس خوشنویس تفاوت دارد! ندارد؟

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

153 دیدگاه

  1. متن رمانی که معرفی کرده بودی مرا به یاد بیتی از حافظ آورد
    هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
    هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
    یقین دارم آدمی فقط به عشق زنده است و وقتی عاشق تمام عیار باشی هرگز نمی میری حتی اگر جسمت در خاک باشد.
    وقتی عاشق باشی هر لحظه برایت دنیایی است و در هر خطی بر چهره معشوق روزهای گذشته را می خوانی و لذت می بری و دوباره عاشق می شوی.
    وقتی عاشق باشی و بمیری این زمین نیست که تو را می بلعد این تویی که زمین را با سلولهایت می بلعی!!!!!!!!!! و دوباره متولد می شوی

    شما اینطور فکر نمی کنید؟

  2. چه بخواهیم و چه نخواهیم پیر می شویم. موهایمان سفید می شود. دندانهایمان می ریزد . صورتمان چروکیده می شود و پشتمان خمیده. سوی دیدگانمان تحلیل می رود. شنوایمان کم می شود.
    ولی باور کنید اگر عاشق باشیم دلمان هیچ وقت پیر نمی شود.
    دل از صورت مهمتر نیست ؟ هست !!!!!!!!
    بسا پیرا که دیدم سر خوش و شاد
    جوان روی و جوان خوی و جوان یار

  3. جوانی تا پیری مسیری است که به سرعت و در غفلت طی می کنیم به خودمان که می آییم مثل کودکی هستیم که گذران وقت را به خاطر بازیگوشی و بالا و پایین پریدن های کودکانه حی نکرده اییم .
    اگر هر کاری و هر ترفندی به کاربندیم تا “پیرِ جوونی نشده و همیشه یه نشونه‌هایی از جوونی در ما زنده بمونه! “ولی باز هم در نهایت حسرتی به دل خواهیم داشت
    زیرا تا عمر سپری نشه تجربه به دست نمیاد و پس از کسب تجربه تازه می فهمیم که همیشه مسیر بهتری هم بوده
    و این کسب تجربه به بهای عمر پرداخت میشه
    شاد باشی درویش

    1. اگر اینگونه که تو می گویی بود که دیگر نباید هیچ کهنسال خندانی را می دیدیم! دیگر نباید دارتالاب ها در پاییز زیباتر از بهار می بودند! دیگر نباید ابوریحان بیرونی ها تا آخرین دم حیاتش در پی دانستن می بود!
      اصلاً ما از کجا می دانیم که سال ها پیش از مرگ مان گذشته است یا آن که سال ها مانده تا به دنیا بیاییم؟
      مگر ماجرای آن عکس ناسا را که فقط 200 هزار سال نوری طول داشت را فراموش کردی رفیق جوان و عزیز من؟
      .

      .
      درود …

  4. جوانی گفت پیری را چه تدبیر
    که یار از من گریزد تاشوم پیر

    جوابش داد پیر نغز گفتار
    که در پیری توهم بگریزی از یار

  5. حمیدرضا جان
    یاد یک ماجرایی افتادم که البته محفل روحانی دل نوشته ها! اجازه ی روایتش را مهیا نمی کند!!
    منتها حتمن حضورن خواهم گفت …
    درود بر یار فرزانه ی کلبه مجازی درویش و به امید آن که
    حمیدرضا؛ مردی از دیار دومین ماه پاییز! بتواند نخستین فردی لقب گیرد که در پیری هم از یار نگریزد!

  6. ولی در کل نوشته شما رو به عنوان یک ایده ال قبول دارم
    امیدوارم که از نوع نوشتن من ناراحت نشده باشی
    عادت ندارم ایده ال ها رو دربست قبول کنم
    شرایط موجود رو می سنجم
    واقعیتی که می بینم

  7. سلام
    چه موضوع جالبی رو نوشته بودید..ولی هرگز تا به حال چنین به موضوع فکر نکرده بودم شاید به خاطر اینکه احساس می کنم تا وقتی در وجود خودت زیبایی و جوانی رو داری..این حس را نخواهی داشت..وقتی معتقد به این باشیم که کسی که این همه زیبایی داده..تو هم جز ء این زیبا یی ها هستی..هرگز احساس پیری نخواهی کرد..اگر او پیر شود تو هم پیر می شوی..پس این حس دوست داشتن..این عشق تورو جوان نگه می دارد؟!!!..من هم جواب خودم را پیدا کردم…مدتها پیش ومی دانم زندگی با تو همان کاری را خواهد کرد که خودت می خواهی…پس بخند..زیبا فکر کن..زیبا ببین..زیبا لمس کن..وزیبا باش…زندگی حسرت زیاد داره..موفق کسی هست که بتونه به این حسرت ها مهاری بزنه؟ودر همه چیز زیبایی خدایش را ببیند ..آن هم درونی..وقتی دیدی ..مهم نیست آیا کسی نگاهم می کند یا نه؟
    مهم خود من هستم که در فکرم چه می خواهم..مهم نیست ..کسی نگاهم می کند یا نه؟مهم کسی هست که عاشقانه دوستم دارد وتمام وجودم ..یاخته های وجودیم از آن اوست..وقتی او هست..ودوست داشتن او…آیا باز هم احتیاجی هست به چیز های دیگر!!!؟وقتی با نگاه زیبای او همه چیز را ببینی..همه چیز زیباست از همسر تا بچه..از دوست تا غریبه..وتمام آن چیزهایی که در اطراف توست..فقط دوستش داشته باش ..واز نگاه او همه چیز را ببین…زندگی خیلی زیباتر و دوست داشتنی تر می شود..امنحانش کن….:)

    1. به نیما:
      اینجا البته سخن از حسرت نیست. حرفم این است که چه کنیم تا همیشه جذابیت داشته باشیم؛ حتا اگر جوان نباشیم؟ آیا راهکار مرا دریافتی و با آن موافقت داری؟ در ضمن من از ایده آل ها سخن نگفتم؛ فقط برخی محدودیت های دلپذیر در جهان فراخی که در آن زندگی می کنیم را یادآور شدم!
      .

      .
      نمی دانم جلد دوم از کتاب تاریخچه زمان استیون هاوکینگ را خوانده ای یا نه؟ او در این کتاب از یک احتمال سخن می گوید که بشر برای تحققش دارد می کوشد؛ این که بتوانی به زمان پدربزرگت برگردی و او را بکشی! آنگاه سرنوشت تو چه خواهد شد؟! بیا با هم بر روی پاسخ این پرسش اندکی بیاندیشیم …
      .

      .
      به فرشته:
      آفرین …
      زندگی با تو همان کاری را خواهد کرد که خودت می خواهی
      .
      .
      درود …

  8. خیلییییییییییییی موضوع دبشی انتخاب کردین مهندس جان

    آقا من از همین اوان جوانی اعتراف میکنم که از پیری خیلی میترسم و دلم نمیخواد روزی باشه که مث امروز نباشه که تا میرم تو جمع همه سرا به طرفم نچرخه
    ولی خب راس میگین بایث به فکر جذابیت های بیشتر از ظاهر باشم
    مث چی ؟

    1. قبل از آن که بگویی مثل چی؟ باید می گفتی چگونه؟!
      من فکر می کنم جذابیت هایی، سر را می چرخاند که تقلیدی نباشد و ریشه در درون داشته باشد …
      درود بر وبگرد عزیز.

    1. فکر کنم به اندازه آدم های روی زمین جذابیت های یونیک وجود داره رفیق!
      مثلاً همین استیون هاوکینگ را نگاه کن که در سن 70 سالگی و با وجود آن که فلج مطلق است، به عنوان محبوب ترین چهره ماندگار جهان ستایش می شود و برای سخنرانی هایش، بیشترین تعداد تماشاگر و خبرنگار گرد می آیند!
      فکر می کنی هاوکینگ جذابیت خود را مدیون چیست؟
      .

  9. مهندس جانم نمیتونین منکر این بشین که اگه هاوکینگ اینقدر باهوش نبود نمیتونست افلیج موفق و جذابی باشه بایث میرفت اسایشگاه

    1. اما یادت باشد که هاوکینگ یک همکار بسیار باهوش دیگر داشت به نام استیون واینبرگ که برنده جایزه نوبل فیزیک هم شده است، اما خودکشی کرد! چرا واینبرگ این همه پرخاشگر است و اقدام به خودکشی می کند، در حالی که کاملا هم از نظر جسمی سالم بود؛ اما هاوکینگ با کتاب های علمی اش مردم را می خنداند و به فکر فرو می برد؟!

  10. بذارین باهمدیگه ریویو کنیم استاد جان @
    من فهمیدم که توی پاییزم میشه زیبا بود مث پاییز عمر آدم
    و فهمیدمد که میشه دل آدم اون موقه هم خوش باشه و بخنده و کم نیاره
    خب میشه
    قبول
    چه جوری؟با داشتن جذابیتایی که یونیکت کنه و بت توجه کنن بقیه
    این جذابیتهای یونیک میتونه مثلاً چی باشه؟؟؟؟
    اینو بم بگین مهندس جان

    1. طبیعت همیشه واسه ی ما آدم ها پر از سمبل ها و نشانه هایی گویا برای زندگی است …
      یک گل، عطر می پاشد؛ بدون آن که برایش مهم باشد چه کسی او را می بوید؟ و اصلاً آیا کسی هست یا خیر؟
      یک نارون شاخه ی خود را رایگان می بخشد به کلاغ …
      و دارتالاب ها هم، درست در زمانی که نشانه های مرگ ظاهر می شود، از همیشه جذاب تر و دل رباتر به نظر می رسند!
      خب من حرفم این است که چرا نشانه ها را جدی نمی گیریم و نمی کوشیم تا از حاصل عمر رفته، ره توشه ای متناسب با حال و روزمان برداریم؟
      شجریان را نگاه کن، هنوز هم در اوج است! نیست؟ می دانی چند سال دارد؟
      چاکناواریان را بنگر که چگونه دل ها و روان ها را می رباید …
      عزت الله انتظامی مثال دیگری از جذابیت است …
      آن پدر یا مادری که می تواند برای فرزندش الگو باشد و همیشه حرفی نو برای او دارد و می تواند جگر گوشه اش را از ذخایر دانایی اش بهره مند سازد، مثال بارزی از جذابیت است.
      ماندلا را بنگر و ببین راز جذابیت او در چیست؟

  11. العان که داشتیم دوتایی حرف میزدیم یه باره لو انرژی شدم و اعصابم بهم ریخت
    ولی این کامنتو که خوندم رفتم فضا 🙂
    راس میگین
    بیخود نیس که من عاشقتوووونم!@

  12. فک کنم مهندس جان
    همه چی تو اینه که تاریخ انقضای آدم هیش وخت سر نیاد!
    مث حافظ و مولوی .سخته البته
    مخصوصاَ واسه کسایی مث من که با یه باد به بادمیرن

  13. فکر می کنم الآن خستگی یک روز سنگین در کنار پارسا؛ تو را دچار خواب آلودگی مفرط کرده! نکرده؟
    بهتر است این بحث را در زمانی دیگر ادامه دهیم؛ چون راهکار من حقیقتاً به دشواری حافظ و مولانا شدن نیست!
    شب خوش.

  14. می دونم! حرکت های ریتمیک می تونه همیشه تو را از خواب بپرونه و سرحال کنه! منتها در غیر از این مورد، احتمالاً سه دونگ بیشتر نباشی!

  15. بابا مهندس چروک لبتیم بخند فنا میشیم به مولا!!@

    گذشته از شوخی من الان یه گوش گنده م به جای آرش!بگین واسم!
    اگه خابتون نیس

  16. با فوکوس رو خودم
    با فهمیدن و احساس کردن خودم
    با دونستن و ایمان پیدا کردن به اینکه آرش هر جوری باشه خوبه!@

  17. این دقیق شدن، نیاز به ابزار داردإ نیاز به چشمان مسلح دارد، نیاز به ریاضت دارد …
    به قول حافظ:
    این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
    اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند.

  18. به نظر من آدم باید خودش رو از جوانی طوری تربیت کنه که اینکه چطور نگاش میکنن براش مهم نباشه. مهم اینکه ادم نزد وجدان خودش راضی و از گذشته اش خشنود باشه

    1. درود بر شهرام عزیز
      به نکته خوبی اشاره کردید … باید از جوانی کوشید تا سرمایه ای درخور را قطره قطره بدست آورد. هیچ چیز یکباره حاصل نخواهد شد. انسانی که مجهز به چنین دانایی ارزشمند و تجربه گرانبهایی باشد؛ البته می تواند روی قضاوت وجدان خود هم حساب کند.
      وگرنه وجدان هم گاه آدم را گمراه یا توجیه می کند! نمی کند؟

  19. تو نیز ای گل آتشین چهر من

    که انگیختی آتش مهر من

    ز پیری چو افسرد جان در تنم

    تهی از گل و لاله شد گلشنم

    سیه کاری اختر سیه فام

    سیه موی من کرد چون سیم فام

    سهی سروم از بار غم گشت پست

    مرا برف پیری به سرنشست

    به دلجویم در کنار آمدی

    ز مستان غم را بهار آمدی

    گل بخ گر آورد بستان بهدست

    مرا آتشین لاله ای چون تو هست

    ز گلچهرگان سر بر افراختی

    که با جان افسرده ای ساختی

    1. باشد که برای هر “زمستان غمی” بهاری بیاید …
      هر چند که من پسوند غم را برای زمستان، بی مهری آشکار به این فصل دوست داشتنی و سپید می دانم.
      درود …

  20. می گم به این مسئله پیرشدن هم می خورد. زمستان را می گویم
    وقتی زمستان می آید و تمام می شود دوباره بهار به ما چشمک می زند
    اگر پیری را زمستانی درنظر بگیرم که بعد از آن بهار را در سرزمین دیگری متولد می شویم زمستانی رویایی خواهد بود

    1. حتا اگر در پی زمستان زندگی، بهاری هم نباشد؛ باز هم زمستان می تواند رؤیایی باشد!
      زیرا همان گونه که فرشته پیش تر و به زیبایی گفته است:
      زندگی با تو همان کاری را خواهد کرد که خودت می خواهی.
      .
      بشر این توانایی را دارد که سخت ترین شرایط را تاب آورد؛ اگر امید داشته باشد (مانند کارگران دفن شده شیلیایی) و البته این توانایی افیونی را هم دارد که شادی زیر دلش زده و همه چیز را به هم بریزد (مثل خودکشی فرزند راکفلر!)
      .
      نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان
      اگر که دیده ات خو نکند به بد دیدن …

      .
      درود

  21. کاملا موافقم !

    ای برادر تو همه اندیشه‌ای
    مابقی خود استخوان و ریشه‌ای

    گر گل است اندیشة تو گلشنی
    ور بود خاری تو هیمه‌ی گلخنی
    حضرت مولانا
    ممنون

  22. اصل دلتنگی هست .. اونم از اون نوعی اش که مارکز میگه..
    راستی ممنون از لطفتون که منو به جمع فردوسی شناسی دعوت کردید.. مقاله ام تو شماره پاییز فصلنامه مطالعات ملی چاپ شده.. که البته زیر چاپه .. ولی اگه دوست دارین براتون ایمیل می کنم 🙂

  23. خوشا روزی که روایتش را حضوری برایم بازگو فرمایید .

    شما چه خوب ماه تولد من را به یاددارید 🙂

  24. من فکر میکنم اگه آدم خودشو قبول داشته باشه و بدونه که تنهای اتفاقایی واسش می افته که خوبه
    حتما جذابه !
    یعنی بدونه که هر چی تو روزگار اتفاق می افته به نحوی به سود توست(وین دایر)
    برای همین خودشو بسپره به جریان زندگی و از هر مقطعی کیف همون مقطع رو کنه
    من یادمه بابای من 50 سالش که شد دپسرده شد و رفت بیمارستان!چون فکر میکرد دیگه دم مردنشه
    در حالیکه شجریان رو ببین!
    آقاس حال میکنم میبینمش

  25. خیلی پست دلچسبی بود… دست گذاشتین رو نقطه ی آچمز همه به خصوص خانمها

    من بیشتر از همه برای کسانی متاسفم که در اوج جوانی و شکوفایی اینقدر به پیر نشدن و جوان ماندن و جوان نشان دادن خودشون فکر میکنن که از درون میپوسن… دریغ ازینکه پیری دم در خونه ی همه ی ماست…

    آقای درویش یه درخت گلابی تو حیاطمون داریم که همیشه نوروز شکوفه داره آذر ماه هم خزان میکنه و چه خزان با شکوهی، برگهاش قرمز ِ قرمز میشه!اگر بارون خرابکاری نکنه عکسشو براتون میفرستم
    در عرف محلی به این گلابی میگن شاه میوه!

  26. راستی آقای درویش
    نمایشنامه ی “خرده جنایتهای زناشوهری ” رو خوندین،اثر امانوئل اشمیت. بسیار زیبا و مفیده!

    به نظرتون در سرای پروانه پست تهمورث جواب دادم، خیلی دوست دارم به یک نقطه ی درست بینجامه البته هیچ تعصبی به افکارم ندارم!

  27. به حمید رضا:
    آبان ماهی ها را نمی شود از یاد برد آخه!
    .
    .
    به مهتا:
    مارکز چی می گه؟
    .
    .
    به پارسا:
    ممنون از معرفی دو لینک مفید مرتبط با موضوع. من برای پدرت متأسفم … اما فکر می کنی ریشه ترس از مرگ چیست؟ نادانی است؛ دانایی است یا ترس است؟!
    .
    .
    به فلورا:
    نقطه ی آچمز را خوب آمدی! احتمالاً شطرنج باز خوبی هم باید باشی! نه؟
    منتظر دیدن خزان شاه میوه می مانم.
    در ضمن، من پاسخ شما را آنجا ندیدم! فردا هم راهی بندر ماه شهر و تالاب شادگان هستم. فکر کنم افتاد برای آخر هفته …
    .
    .
    شب خوش.

  28. ما همه مهره های قابل ِآچمز شدن حیات هستیم… میتونیم شاه ِوجود بشیم و هیچ وقت کیش و مات نشیم حتی در پیری حتی در بستر مرگ… اگر درست بازی کنیم…

  29. حتا اگر شاه وجود هم بشیم، باز هم از کیش شدن نمی توان گریخت! اما می توان – به قول تو – درست بازی کرد و مات نشد.
    به هر حال معلوم شد که بازیکن خوبی هستی، اما به من می بازی! نمی بازی؟
    درود …

  30. .

    .
    این هم بخشی از دیالوگ مشهور خرده جنایت های زناشوهری:
    .
    لیزا : اگه یه روز قادر شم به تو اعتماد کنم دیگه اون وقت به خودم اطمینان نخواهم داشت. برام سخته

    اعتماد داشته باشم.

    ژیل : اعتماد «داشتن»! آدم هیچ وقت اعتماد “نداره”. اعتماد مالکیت پذیر نیست. می تونه در اختیار

    کسی قرار بگیره، آدم اعتماد «می کنه».

    لیزا : دقیقا”. همین برام سخته.

    ژیل : برای اینکه در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می گیری، از عشق توقع داری.

    لیزا : آره.

    ژیل : در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو می خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره.

    چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی که اون وجود داره.

    لیزا : چطوری؟

    ژیل : با اعتماد کردن!

  31. قول نمیدم که ببازم… اما خب خیلی وقته تمرین مداوم ندارم
    یه زمانی سری مجله هاشو میخریدم… وسوسه شدم سری به سراچه ی شطرنج بزنم …

    راستی سفرتون بی خطر
    منتظریم که برگردین

    پاسخ:

    ممنون از لطف تان. فردا در پتروشیمی بندر امام سخنرانی دارم. فرصت خوبی است تا سعی کنید که نبازید!!

    1. پس ببند شال گردن را …
      .

      .
      این هم نسخه ی فارسی این نمایشنامه ی فلسفی بامزه!
      .

      .
      این هم چند نمونه از جنایت های زنا شوهری!!
      .

      .
      .
      قابل توجه پارسای بی نوا!
      .

      .

  32. تصور کنین که همچین نمایشنامه ی زیبایی رو تئاتر کار کنن من حاضرم ساعتها سرپا بمونم و ببینم
    اما متاسفانه ما از همچین کارایی محرومیم

  33. راستی نمایش”شاخه نبات” رو دیدین؟ با الهام از عبید زاکانی هست . عبید رو هم که میشناسین خداوند طنزه!
    اجراش تو تالار وحدت ه دیگه چیزی نمونده که برش دارن ها!

    من پنج شنبه قبل دیدم!
    حتما اروند رو ببرین

  34. ممنون از این لینک.
    آخرش نوشته:
    .
    “اینطور که پیداست وبلاگستان نظر مثبتی نسبت به این تله تئاتر ندارد و انتقادات شدید است. اما بچه‌ها! بیایید منصف باشیم. مشخص است که نمی‌شود این نمایشنامه را مو به مو و بدون سانسورهای رایج، در ایران اجرا کرد. مشخص است که محدودیت‌های بازیگران زیاد است. اما به نظرم کلاً نمایش این گونه این تله تئاتر، بهتر از این بود که اصلاً اجازه تولید به‌ش ندهند.”

  35. سلام
    مطلب جالبی بود ! سکوی پرتابی برای تغییر و بهتر شدن !!!!!!!! من که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم .
    خوشحال میشم به من هم سر بزنید !
    اگر مایل به تبادل لینک بودین خبرم کنید!
    منتظر حضور گرمتان

  36. با سلام به درویش گرامی
    ضمن پوزش و در حاشیه موضوع اصلی یادآور می شود:
    دارتالاب یا سرو مرداب را با توجه به خصوصیات Taxodium برای این درخت سوزنی برگ انتخاب کرده اند که آن هم مثل Larix خزان کننده است.
    لطفا” در این مورد توضیح بیشتری بفرمایید.

    1. درود بر جناب جباری عزیز …
      می بینم که شما هم کم خواب هستید! نیستید؟
      ضمن قدردانی از دقت نظر شما، باید عرض کنم که به همین علت اینگونه در متن نوشتم:
      “نامشان Larix deciduas است و یه جورایی شبیه دارتالاب خودمان عمل کرده و بسیار آب‌دوست هستند.”
      .
      در حقیقت درختی که در عکس نمایان است، نام فارسی ندارد، اما در اینجا می تواند نظیر دارتالاب خودمان فرض شود.
      سرفراز باشید.

  37. به درویش عزیز و شقایق گرامی
    شاه در عرصه ی شطرنج زندگی ما همون خود برتر برگزیده و راستین ماست
    همون آنیما در مکتب روانشناسی یونگ.
    شاه درعرصه ی شطرنج اجتماع ممکنه منفعل مستبد یا نمادین باشه اما شاه وجود ما سعادت و شقاوتش با سعادت و شقاوت وزیرش رخش وحتی سربازش که “سر و دست و تن وپا” ی ماست گره ناگسستنی خورده.از همانند سازی این دو عرصه بسیار لذت میبرم اینکه وزیر ما خرد ماست اسب ما روان و اعصاب ماست که گاهی سرکشی میکنه و رخ ما شاید هوش ماست و فیل هم شاید استعدادهای ذاتی ما باشه…و
    تمام این شناسه ها خود برتر ما رو میسازند

    درود

  38. قابل شما رو نداشت دکتر جان 🙂
    اون عکسه که قابل توجه پارسای بینواس حال داد !گاردم محکمه نمیخوره تو صورتم لااقل!!!
    آهاااااااااااااا یه چیزایی رو بایس واستون تعریف کنم! 😀

  39. لطف عالی مستدام جناب درویش

    به امید آنکه دوست داران آبانیتان از آبانیهای فراموش نشدنی مایوستان نکنند!که البته نمیکنند.میکنند؟ (تقلید مثبت اشکال ندارد.دارد؟!)

  40. در دوره فوق لیسانس استاد راهنمایی داشتم که بعدها با هم خیلی رفیق شدیم و اتفاقا شطرنج ،بازی مطلوب مشترک مابود .شعر هم زیاد از برمیخواند
    یک شعری از یک شاعر افغانی معاصر در رابطه با زندگی و از دید یک شطرنج باز میخواند که درگوشم است :

    آن پیاده ضعیف، عاقبت رسیده است
    هر چه خواست می‌شود، گر چه دیر می‌شود

    این پیاده‌، آن وزیر، انتهای بازی است
    این وزیر می‌شود، آن به زیر می‌شود!

    (در ضمن سرکار خانم فلورا را نمیدانم ولی من شما را مطمئنا میبرم!)

  41. اینکه دل باید جوان باشد و جوانی کند و جوان بماند را شدیداً قبول دارم حتی اگر گرد پیری در جسم و چهره نمایان گردد !
    اگر درست بازی کنیم آنگاه هیچ زمانی در حسرت نگاهی نخواهیم ماند .
    به گمانم درختان زیبائی که نام بردید و عکسشان را گذاشتید نه تنها پاسخ شما بلکه پاسخ همه را میدهند .
    درود و خوب باشین و همیشه جوان بمانید . دلتان را میگویم .

  42. نمیشه آدم شطرنج دوست داشته باشه و این شعر ی رو که حمیدرضای گرامی نوشتن مجذوبش نکنه،
    هرچند من همیشه شعرهای منتخب شون رو یادداشت میکنم

    این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود

    صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود

    این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌

    در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

    فیل کج‌روی کند، این سرشت فیلهاست‌

    کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود

    اسپ خیز می‌زند، جست‌وخیز کار اوست‌

    جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود

    آن پیادة ضعیف راست راست می‌رود

    کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود

    هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌

    این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود

    آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد

    خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود

    ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود

    زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود

    آن پیادة ضعیف عاقبت رسیده است‌

    هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود

    این پیاده‌، آن وزیر… انتهای بازی است‌

    این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود

  43. ببخشید که من خیلی دیر رسیدم! ولی قبل از اینکه سفره را جمع کنید اجازه دهید که من هم نظر خودم را بنویسم. من با همین عقل ناقصم باور دارم که پیر شدن روندی است برای دل کندن از زندگی در کره زمین. انسان کم کم با بالاتر رفتن سن خود جذابیت های جسمی و قابلیت های جنسی و حتی شادابی روحی خود را از دست می دهد و هر چقدر هم که نسبت به تغییرات بیولوژیک خود بی اعتنا باشد طبیعت کار خودش را خواهد کرد. اگر در زمان پیری وانمود کنیم که هیچ اتفاقی در بدن ما نیفتاده است و همچنان بخواهیم جوانی کنیم مثل این است که سعی کنیم با شلنگ آب بیلیارد بازی کنیم.
    ولی دوران پیری و حتی زمان مرگ نیز زیبایی های خاص خودش را دارد و انسان می تواند از آن لذت ببرد. به باور من تمام پدیده های طبیعت زیبا است و اگر ما چوب در لای چرخ طبیعت نگذاریم به همان سمتی خواهیم رفت که این جریان عظیم و خروشان حیات به آن سمت می رود. آنچه به نظر می رسد این است که حتی با مرگ ما ستارگان و کهکشان های عظیم به راه خود ادامه می دهند و شاید در این دنیای بزرگ هستی جای دیگری نیز برای ما در نظر گرفته شده باشند که دوباره با ندانم کاریهای خود آنجا را هم همچون کره زمین به گند بکشیم! شاید اصلا وظیفه اصلی ما در جهان هستی تخریب باشد!
    به هرحال تا زندگی جاری است ما نیز بخشی از آن خواهیم بود زیرا که این ما هستیم که با وجود خود زندگی را آفریده ایم. پس ما فقط باید اجازه دهیم که طبیعت کار خودش را بکند و ما نیز از آن لذت ببریم.

  44. ها ها ها
    آرش جان این بازی بیلیارد با شلنگ تو پیری رو که خوندم
    یاد یه چیزای بامزه ای افتادم ! 😀

  45. سلام
    جوان بودن به سن نیست پدرم آخرین لحظه ها هم پر ازجوانی بود. با پرستار بخش شوخی می کرد و بیمار کناری را به صبر دعوت می کرد و می خنداندش.
    همیشه جوان همیشه سبز .سبزی چنان با تار وپودش درهم تنیده بود که باور خزانش دشوار است .گویی همه جا رد سبزیش پیداست

    من هم سعی می کنم سبز باشم وقتی چند تار سفید تو آینه می بینم غصه نمی خورم که پیر شدم می خندم و خوشحالم که تجربه ردی بر ظاهرم نهاده که نشان دهد بزرگ شده ام
    آقا بهتر که کسی برنگردد نگاهمان کند راحت تر نفس می کشیم و می خندیم

    1. به فلورا:
      تعبیرت از شطرنج؛ در حقیقت ستایش این بازی دوست داشتنی است که سخت به دل می نشیند.
      .
      .
      به ابوحنانه:
      چه ناسازه ی زیبایی را در کنار هم ساز کرده ای رفیق …
      .
      .
      به شقایق:
      موافقتم!
      .
      .
      به پارسا:
      بفرما تعریف کن … مجلس خودیه! من هم که نخودی!!
      .
      .
      به آرش:
      و این یعنی اوج جذابیت! نه؟
      .
      .
      به حمیدرضا:
      معلوم است که نمی کنند! در ضمن امید که هرگز به زیر نشویم؛ وزیر هم نشویم! با این وجود؛ آرزو بر جوانان عیب نیست! (فلورا را نمی دانم!!)
      .
      .
      به غزاله:
      خوشحالم که درختان دارتالاب پاسخ شما را هم داده اند. ممنون.
      .
      .
      باز هم به فلورا:
      ممنون که کاملش کردی …
      .
      .
      به آرش از سانفرانسیسکو:
      نخست آن که دیر نرسیده ای رفیق. دوم این که با تو همراه هستم. فکر کنم ار ما بگذاریم تا طبیعت کار خودش را بکند؛ طبیعت هم اجازه می دهد تا ما کار خودمان را بکنیم … حتا شاید در باره تو بیشتر هم اجازه دهد! نه؟
      یک حقیقت زیبای دیگر کهنسالی آن است که اطرافیان را نیز آمده رفتن عزیزشان با کمترین درد و غم می کند …
      .
      .
      به همسایه:
      شک دارم راحت تر نفس بکشیم! نگاه کن به درصد بالای مخارج ماهانه و سالانه ای که آدم زمینی ها انجام می دهند تا ظاهری زیباتر برای خود در مواجهه با دیگران بیافرینند!

  46. ما که هر روز دریغ از دیروز…

    این شعر از کیه:

    ” جوانی من از کودکی یاد دارم ”

    به قول دکتر شریعتی از کودکی یک پله در میان جسته ایم به پیری…

  47. نشد درویش
    من کامنت رو به اقتضای طبیعتم و درباره تیتر نوشتم
    اگر امکان شکلک گذاشتن هم داشتم دریغ نمی کردم تا جنبه طنز آن هویدا باشد.

  48. یادم رفت بگم
    کسی که مخارج سالانه و ماهانه اش تواین زمینه ها بالاست خیلی نگران دیده شدن است چون فقط به این طریق دیده می شود

    داشتن زبیایی درون انسان را از زینت بیرونی برای جلب توجه بی نیاز می کند.

  49. زیبایی درون با داشتن خصلت های انسانی و پرورش آنها حاصل می شود.
    با داشتن داشته هایی که باعث مباهات شود.

    گاهی انسان ها داشته های اندکی دارند ولی قدر همان داشته ها را هم نمی دانند و مایه عزت نفس شان نمی شود..

    1. می شود اینگونه نتیجه گرفت که برای دست یابی به زیبایی درون؛ باید به کسب داشته هایی از یرون همت گماشت!
      درست بر عکس فریبندگانی که به واسطه زیبایی هایی به خود می نازند که در آفرینشش نقشی نداشته اند!
      درود …

      1. برای همین است که یک مانکن، اگر دچار حادثه ای شده و صورتش جراحت ببیند؛ ناگهان تعرفه اش افت می کند؛ اما یک هاوکینگ، اگر فلج مطلق هم بشود، همچنان رنکینگش بالاست! نیست؟

  50. دقیقا همین مفهوم

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت

    درویش این داشته های برون همه به جوهره ای از درون نیاز دارند تا با عوامل بیرونی رشد یابند.

  51. جوهره ها وجود دارند فقط باید کشف شده و پرورش یابند.
    دیدید توی باغچه اگر فقط به یک گیاه برسید خیلی بزرگ می شود و امکان رشد را ازدیگران می گیرد
    وظیفه ما کشف دیگر گیاهان و تخصیص محل خاص برای هریک است که اثر تعاملی بریکدیگر نداشته باشند.
    به امیدی که بتوانیم از ظرفیت های درونیمان حداکثر استفاده را بکنیم.

  52. سلام
    مطلب زیبائی بود. متشکرم
    راستش من فکر نکنم هیچوقت احساس پیری بهم دست بده.
    هنوز فکر میکنم بچه ام. خوب بچه ام دیگه!

    1. آدم ها همانی هستند که فکر می کنند …
      تازه، من هم می توانم در مورد درستی ادعای شما شهادت دهم!!
      امید که همیشه کودک درون تان، رییس تان باشد و بماند …
      درود …

  53. گاهی ما آدم ها در زندگی به جایی می‌رسیم که حتی خودمان هم می‌ترسیم برگردیم و نگاهی درست و دقیق به خودمان بیندازیم وگرنه ایستادن و نگاه کردن به داستان خزان عمر و برف پریشانی که روزگار بر بام همه می بارد، چیز تازه ای نیست.

    گمان می‌کنم اگر به تمام زیبایی‌های دور و برمان که حتی در سخت‌ترین روزها و از بین تاریک‌ترین لحظه‌ها هم به ما لبخند می‌زنند، با امیدواری و عشق بیشتری نگاه کنیم و این احساس را به دیگران هم هدیه بدهیم، آن وقت شاید فرقی نکند که در بهار، پاییز یا زمستان عمرمان باشیم و یا نگران بی‌تفاوتی که چشم‌هایی که حتمن برای نگاه کردن مکثی می‌کنند و سری برمی‌گردانند مگر نه این که سهراب گفته است:

    آفتابی لب درگاه شماست
    که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود
    هر که در حافظه چوب ببیند باغی
    صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

    این درخت‌هایی که من می‌بینم در حافظه تک‌تک برگ‌های سوزنی‌شان باغی هزار رنگ زندگی می‌کند، کاش ما آدم‌ها هم این گونه باشیم….

    درویش گرامی این نوشتار هم درست مثل پاییز رنگارنگ بود و زیبا

    1. درود بر شهرزاد درویش که هر بار که در دل نوشته ها می نویسد، آن را نورباران می کند …
      یادآوری اشعار سهراب بسیار دلنواز و سزاوارانه بود ….
      .

      .
      هر که با مرغ هوا دوست شود
      خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود

      .
      همه ی حرفم همین دوست شدن با مرغ هوا است که شما به نیکویی آن را یادآور شدید.
      سرفراز باشید و همواره پردیسی هزاررنگ را به دوستان تان ارزانی دارید …
      .

  54. باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
    داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
    باغ بی برگی
    خنده اش خونی ست اشک آمیز
    جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
    پادشاه فصل ها پاییز

    پیری هم مثل همین باغ بی برگی است!
    من که عاشق پاییزم!

  55. من عاشق این عکس سهرابم مهندس
    انگاری داره به فضایی نگاه میکنه که کس دیگه نمیبینه.نه؟

    1. آفرین آرش جان … تعبیرت شاهکار بود …
      سهراب عمقی از فضا را می دید و به ژرفایی از آسمان چنگ انداخته بود که شاید تا سال های سال پس از مرگش، بسیاری نتوانند آن فضاها را درک کرده و ببینند.
      برای همین بود که او
      همواره زاغچه ها را سر هر مزرعه جدی می گرفت و هرگز سبزه ها را لگدکوب نمی کرد …
      .
      و برای همین است که او می توانست در گلستانه از بوی علف مست شود …
      همان گیاه خودرویی که ما آن را خودخواهانه علف هرز می نامیم …
      درود …

  56. آقا بای ! ما رفتیم فضا !
    راست میگینا این پاراگرفا آخری منو برد تو فکر
    راس میگین 😐

  57. چه پست جالبی شده کامنت ها هم به اندازه ی خود پست دل انگیزن!
    بیشتر از همه کامنتهای درویش عزیز و شهرزاد گرامی و دعای بی نظیر شقایق جان بهم چسبید

    درود

  58. ممنون از لطف همیشگی خواننده وفادار دل نوشته ها …
    خوشحالم که در خزان طبیعت، این یادداشت رنگارنگ هم به دل انگیزی پاییز می تواند در نزد خوانندگانش چهره بنماید …
    درود …

  59. این پست و کامنت هایی که بلوغی تدریجی را تجربه کرد ،
    خیلی الوان و دوست داشتنی شده .
    متشکرم که می نویسید .

  60. درود به شما که همیشه با پاسخ‌هایی سزاوارانه و دلگرم کننده رسم میهمان نوازی را به تمامی به جا می آورید.

    شقایق عزیز به نکته خوبی اشاره کرد؛ این لایک‌های شما خیلی صادق و دموکرات هستند اصلن مثل بعضی آدم‌ها و ‌ لایک‌ها و صندوق‌هایشان نیستند که یک رای – چه بسا رای نداده را – کلی پای خودشان حساب می‌کنند، حداقل تکلیف من با این لایک‌های بی‌رنگ و ریای دلنوشته‌های شما روشن است وگرنه عکس قشنگ سهراب و احساس خوبی که درختان پاییزی آرمیده در کنار آن دریاچه سرشار از زندگی به من می‌دهند خیلی بیشتر از یک لایک ارزش دارد، ارزش دوستی و مهربانی میزبان و مجموعه گل‌های مهربانی که در این سرای گرم مجازی گرد هم آمده‌اند.

    سپاس از دوستان خوب و مهربان شقایق، سیمین و فلورا، شادی و مهر مهمان وجود نازنینتان

    1. همیشه گفته ام: لازم نیست برای رسیدن به آسمان از زمین فاصله بگیری! باید کاری کنی که آسمان در تو منزل کند …
      و یگانه راه منزل کردن آسمان در وجودمان آن است که زلال باشیم، آنگاه ناگهان خود را آسمانی خواهیم دید! نخواهیم دید؟
      درست مثل شهرزاد درویش که برایش فرقی نمی کند که گودال کوچکی از آب باشد، یا دریای بیکران! زیرا آنقدر زلال هست که بتوان با نگاه به او، آسمان را و هر آنچه آسمانی است را دید …
      و همین خوب است …
      .

      .
      عکس از استاد کامران بختیاری

  61. سلام همیشگی ِ اینجانب بپذیرید حتی بی نوشت×
    زمان ، سینی تعارف همه معارف و تعارف انسانهاست…
    گونه های محبت یا هر چه هیچ ِدرون و بَر‌ ‌ِ طَبَق ، لاجرم تنها اساساً قابل است و بس و شاید این همه ،حجم مراودات بشری است …
    پس به زمانِ فرا رسیدن ها باید سپاسگذار بود
    ارادتم به درویش هم ْبماند تا بعد

      1. این را به خاطر واقعیت تلخی بیان می کنم که در برخی آثار کوندرا موج می زند! این که زن ها – ظاهراً – بیشتر از مردها به سوی کیش شخصیت پیش می روند!!
        و حالا می بینم که یک زن به ستایش از کوندرا برخواسته است!
        درود …

  62. واقعیت این است که به قول شما و به زعم من، کوندرا، مغز داستان‌های کوندار خیلی نباید با احساسات زنانه موافق باشد، اما نوع نوشتن او و دقیق شدنش تا این حد روی روابط برای من جالب است، جوری از مردها حرف می‌زند و بعضی خصوصیات مشترکشان را جوری بیان می‌کند که انگار در مورد آدمی که تو می‌شناختی و می‌شناسی حرف می‌زند…
    در واقع بیشترک نوع نگارشش را دوست دارم و همان‌طور که گفتم سبک تحلیل‌هایش را که به خورد خواننده می‌دهد و زیاد مهم نیست که تو حرفش را قبول داشته باشی یا نه…

  63. خیلی دلم گرفته بود و با خوندن متن شما دلم بیشتر گرفت.
    من ناامیدم
    از همه چی
    از زندگی
    از اینکه عشقی را که تجربه کردم به سرانجام نرسید
    و دیگه خسته تر از اینم که به عشق دیگه ای فکر کنم
    و زندگی برام فقط یه تکراره
    بیدار شدن از خواب
    روزمرگی و روزمرگی
    و دوباره شب
    و این ها همه بهانه هایی ایست که من برای زندگی نکردن دارم
    و خدا کجاست؟
    نمی دانم

  64. سخت است که به تنهایی در این دنیا زندگی کرد. نیست؟
    سخت است که بی احساس زیست
    سخت است که از ناچاری و ترس از تنهایی ادعای احساس کنی و خدا کجاست تا ما را ببیند.
    اگر هست برای من نیست
    اگر هست به من نمی نگرد
    و اگر بود مرا چون تکه سنگی رها نمی کرد. رها می کرد؟

  65. خب شاید صورت مساله را از همان نخستین بزنگاه بلوغ برای مان به اشتباه طرح کرده اند! شاید باید خود را مهیای زندگی در جهانی می کردیم که در آن خدا، خودمان بودیم! نه؟
    رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند …
    درود

  66. نگذاریم بمیرد جنگل که جهان خواهد مرد…
    درست نزدیک به زمانی که ترس از ندیده شدن به سراغم بیاید وارد حیطه ای شدم که محال است حتی بعد ار بودنم فراموش و یا دیده نشوم.خداوند مجال خدمت به تنها سیاره قابل سکونتمان زمین را به من داد. مجال کاشت در دشتها وشاهد رویش نهالها….زمانی نوده هایم..دیگر فرزندان این مرزوبوم زیر سایه های ان لذت خواهند برد .
    دیده شدن در چشم های ظاهربین چنگی به دل نمیزند…میزند؟؟
    درود حق به شما جناب درویش عزیز با ان قلم شیوا و زیبایتان.

  67. همیشه با خود می‌گویم: آدم اگر قرار است روزی خزان هم بکند، کاش مانند این دارتالاب‌ها خزان کند و نشان دهد که گرد پیری هم نمی‌تواند جذابیت‌هایش را بکاهد! می‌تواند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا