نمیفهمم تو چه میگویی؟!

اروند تازهگیها خیلی کتاب میخواند، حتا در هنگام خواب هم ترجیح میدهد تا خودش برای خودش کتاب بخواند تا بخوابد … عضو کتابخانه مدرسه شده و تقریباً هر روز یک کتاب با خودش میآورد و میخواند … گفتن ندارد که برایم دیدن تلاش اروند و عطش کمنظیرش برای دانستن، بسیار شیرین است. او انرژی ناب و خالص زندگی من است …
گاه اما در این میان پرسشهایی را هم طرح میکند تا پدرش را بیازماید! پدر هم اغلب بازنده است! نیست؟ یکی از آخرین پرسشهایش در بارهی کانگروها بود …
آیا میدانید چرا به کانگرو، میگویند: کانگرو؟!
ماجرایش را میتوانید در جلد 14 از مجموعهی قصههای رنگارنگ بخوانید …
وقتی اروند پاسخ پرسشش را و ماجرای کاپیتان کوک را برایم خواند، تکان خوردم! شاید شما هم خورده باشید … «تکان» را میگویم!
این که چگونه میشود یک نام، یک دانستگی، یک طریقت، یک مرام، یک اعتراض، یک انقلاب، یک … از یک گاف ساده یا یک رخداد اشتباهی شروع شده باشد؟ نه؟ تازه فهمیدم که مهران مدیری در مرد هزار چهره چه می گوید؟ … من بی گناهم … من فقط اشتباهی بودم! همین.
مؤخره:
ماجرای پیامبر را که یادتان هست؟
خواستم بگویم: امروز، اروند و کتاب بی ادعای «قصههای رنگارنگش» پیامبر من بود.






این خواب فرشته گونه و بی دغدغه پسرک نازنین، خود پیامبری است برای ما آدم بزرگ هایی که گاه یادمان می رود پاس داشتن آن دمِ اهورایی ازلی را… .
پاسخ:
برای همین است که اغلب پدر و مادرها به رغم فقر ظاهری، خود را ثروتمندترین آدمهای روی زمین می دانند! اصلاً چه اهمیت دارد اگر هیچ کاغذ پاره ای در هیچ دفتر اسنادی به نامم نباشد، وقتی اروند، فرزند من است؟
راست گفتید ،
گاهی نام ها ؛ خوش نامی ها ؛ بد نامی ها از یک اشتباهی شروع می شود !
و کاش آن قدر بخت یار باشیم که “اشتباهی” خیلی اشتباه نباشد!
پاسخ:
یا اگر هم اشتباهی اشتباه می کنیم، حاصلش بیشتر خنده دار باشد تا گریه دار!
درضمن صبح مرا ساختید! دیدن خواب آرام کودکان برایم مثل یک شربت سرد گوارای نشاط بخش است…
پاسخ:
دقت کرده ای که تاکنون چند صبح ساخته شده به من بدهکاری؟! آخرینش فکر کنم ماجرای کلخونگ بز پر بود! نه؟
من که حتی پسرکم را ندیدهام و نمیدانم چه شکلیست و دخترکم که نمیدانم گندمی خواهد بود یا سپید روی مثل قرص کامل ماه یا آهو یا یک کودک معمولی، هم او را میپرستم… نمیدانم کسان دیگری هم که فرزند ندارند هم این احساس را به کودک نادیدهشان دارند یا نه…
اما آنقدر از دیدن عکس اروند لذت بردم که گفتنی نیست…
نمیدانم… بیچاره بچه احتمالاً از دست قربان صدقه رفتنهای من و بوس و نوازشهایم امان نخواهد داشت…
خوش به حالتان که اروندی به این با شعوری دارید… هیچچیز شاید به این اندازه زیبا نباشد که آدم فرهیختهپرور باشد…
پاسخ:
بگذار برایت بگویم که پسرک ندیده ات چه جونوری از آب درخواهد آمد! آماده ای؟
مثل شیرین ترین عسلی که نوشیده ای … مثل زیباترین چشم اندازی که در کلاردشت دیده ای … مثل لطیف ترین و عطرانگیزترین گلی که بوییده ای (بخصوص بوی گردنش) … و مثل بهشتی که همه برای خود ساخته ایم. بچه ها ؛ هدیه ی رفیق آسمانی ما به ما هستند. آیا از این بهتر هدیه ای سراغ دارید؟
(در ضمن شرمنده! شما دختر دار نمی شوید! اصرار هم نکنید!!)
راستش من هنوز مجموعهی “به من بگو چرا” یم را نگه داشتهام که شاید روزی اگر پسرکم از من پرسید کانگرو یعنی چی و از کجا آمده، روو دست نخورم، و بالاخره منبعی برای جوابگویی با تاخیر داشته باشم فکر کنم چند دقیقه سرگرم کردن بچهها و پی ِ “قوطی بگیر و بنشان” فرستادنشان نزد کسی، سربلند بیرونمان بیاورد از آن آزمون سخت ِ قهرمانساز…
😉
پاسخ:
به من بگو چرایت را حفظ کن … بهترین بهانه را به دسست می دهد تا بهترین مادر دنیا شوی بانو … چه بهانه ای از این بهتر که به بهانه به من بگو چرا لحظاتی شورانگیز و پرهیجان را آدم با فرزندش سپری کند؟
راستی دیدید، تا سنین 12- 13 سالگی بزرگترین قهرمان زندگی هر کودکی، پدر و مادرش هستند؟
پیامبرش هستند؟!
و او خود نمیداند که او نیز “پیامبری” ست…
پاسخ:
من همیشه گفته ام: دنیای بدون کودکان، همان برزخی است که خداوند وعده اش را داده است … این کودکانن که به ما آدم بزرگا یاد می دهند که کینه نورزیم، زود آشتی کنیم، بدون بهانه بخندیم و تا می تونیم بازی کنیم و بازی زندگی را جدی نگیریم!
این کامنت آخری دوستم حرف نداشت!
موافقم! اصلاً نه تنها کامنت آخری این دوستتان حرف ندارد؛ که خودش هم حرف ندارد! دارد؟
مراتب ارادت خودم را دوباره اعلام کنم شقایقم یا همان n باری که گفتم کافی مینماید؟!
خوب برای 1+n امین بار ارادت… تو لطف داری دوستم.
موافقم ! دوستِ دوستم هم حرف ندارد!دارد؟
پاسخ:
بر منکرش لعنت … دوبار لعنت … سه بار لعنت … بسه یا برم بالاتر؟
تازه اصلا هم حسودیم نشد!
پاسخ:
دقیقاً متوجه شدم … درست مثل دوچرخه سواری دیروز احمدی نژاد در پارک پردیسان بود! کاملاً تابلو!! نه؟
آخی جانم ، چقدر آرام و بی دغدغه مثال یک بره آهو یا یک فرشته پاک در خواب آسمانی بسر می برد این اروند نازنین ! خیلی خوبه به که به دانستن علاقه داره ، هر چند من یه وقتهائی میگم ای کاش کمتر بدونم تا کمتر حرص بخورم . البته این رویه حکومتهای دیکتاتوریست تا مردم کمتر بفهمند و از همه چیز کمتر سر دربیاورند تا اونها هم با خیال راحت تاراج کنند و مملکت را به یغما ببرند !!!
راستی جناب درویش چندین ساله که در دنیای اشتباه خیلی چیزها و آدمها فقط اشتباهی هستند ، طفلکی ها خودشون هم میگن که ما بی تقصیریم ما فقط اشتباهی هستیم ؛ فقط همین … 🙂
پاسخ:
امان از این دنیای اشتباهی، رهبران اشتباهی، دوستان اشتباهی، بچه های اشتباهی و عشق های اشتباهی! نه؟
دوستِ دوستت یک دانه است شقایقک، آن هم برای نمونه است و من هم به شدت روی او تعصب ورزی دارنده میباشمی.
شقایق، دربست مخلصیم. ارادت جناب درویش، ببخشید که ما این خانه را برای قربان صدقه هم رفتن برای چند دقیقه قرض گرفتهایم…
پاسخ:
خواهش می کنم … کلبه ی مجازی من اصلاً تعلق دارد به شما! از قدیم گفته اند و ام: در کلبه ی ما رونق اگر نیست، مهم نیست! چون که صفا هست! نیست؟
راستی شقایق گفتی حسادت؟! مگر تو درکی از حسادت داری؟! با این همه دریا دلی و بزرگی که من در تو میشناسم؟!
حاشا!
1- جناب درویش تشکر از تعریف شما، من بسی ذوقناک شدم بسیها (موقع تعریف سطح جنبهی طرف و میزان ِ ضربان قلب فعلی را در نظر بگیرید)!
2- عذرخواهی از لودگی اندکی بیش از حد من…
3- من برم یه زنگی به دوستم بزنم نیاز به قربان صدقه رفتن دارم اسفناک، که نوشتن کافی نیست!
فعلاً بــــــــــــــــــــــا اجازه…
به این شکل رفتم: https://www.pic4ever.com/images/hiker.gif)
پاسخ:
1- من در نظر گرفتم … خیالت راحت!
2- کدام لودگی؟ من فقط صمیمیت و معصومیتی کودکانه دیدم که این روزها بدجوری کیمیاست …
3- چه بامزه رفتی! مواظب خودت باش …
ارادت داریم دخترک بهاری نازنینم…
صفا هست هست هست (به سبک آنتیگونه بخوانید.)
به شرفم سوگند دیگر این آخرین کامنت است برای امروز!
🙂
حیف شد! تازه داشتیم گرم می شدیم! نمی شدیم؟
البته من هیچ سوگندی نمی خورم که یه وقت بی شرف تلقی نشم!
مثل بعضی ها که هی می آین پشت صحنه حرفاشون رو به من می زنن و از ترس شرافت می خوان دیگه ننویسن!!
آفرین! دلیلش این است که تو متولد آبان ماهی، اما اون طفلکی – به قول تو – فرزند بهاره! و احتمالاً آخرای بهار!! نه؟
یک نفر دلشان فرزند پسر ندیده ای که شما وصفش را کرده اید را می خواهد ؛بدفرم!
و هنوز نمی داند که چه بسیار مردمانی در گذشته ی دور و نه چندان دور در این خانه از پیشگویی ها ی شما متعجب و انگشت به دهان مانده بودند!
چه جالب! هیچ فکر نمی کردم با استفاده از “شگرد سخنگو” بتوان مانع از ریزش شرف شد! پس بگو چرا دولت دهم سه تا سخنگو برای خود انتخاب کرده است! نکرده است؟
آفرین!اونی که باید می گرفتین رو گرفتین!دقیقا همینه!
پاسخ:
اگه قرار بود نگیریم که درویش نمی شدیم! می شدیم؟
الغیاث ای تو غیاث المستغیث
زین دو شاخه اختیارات خبیث
و:
القیاس القیاس منو با این حضرات القیاس؟ داشتیم قربان؟ نه داشتیم؟!
نکنید آقا!!! با اعصاب من چی؟! بازی نکنید!
این بیشرفی الانم “تازی”ش میارزه به بیشرفی قیاس با حضرات! والا!
اصلنا من ترجیح میدم بیشرف باشم تا اینکه با این شاخه خبایث مقایسه بشم!!! تمام ناخونامو جوئیدم استاد از استرس!!!
در ضمن من به سبک آنتیگونه گفتم به شرفم سوگند…
خودم که نبودم!!! داشتم نقش بازی میکردم!
پکیدم بس که ساکت موندم!!!
میدونید برای من نیم تا یکساعت سکوت یعنی چی!؟
نفسم بند اومد، شبیه اسمایلی یاهو سرخ و سبز شدم، حالت خفگی گرفتم!!!
هوووه! نفس راحت…
پاسح:
خب پس من زدم به هدف! نه؟ چونکه اصولاً متولدین خرداد ماه نه می تونند پشت یه میز بند بشوند! و نه می تونند ساکت بمونند! تازه استاد دلیل و برهان آوردن هم واسه شیطون کاری هاشون هستند! نیستند؟ با این وجود از این که حالت خفگی تون به پایان رسید، خوشحالم و امیدوارم دیگه هرگز نفس تنگی بهتون عارض نشه.
الاهی من قربون پسرم برم از الان! شما که منو کشتید!!! این گل پسر قند عسل از هم الان نفس مامان میباشندی! ضعف نمودم زان قد و بالای بلا!
ولی الغیاث کنان آمدهام بر در ِ تو، که میشه یه دخترم داشته باشم؟!
اصرار نمیکنما، ولی حالا شما یه بار دیگه یه نگاهی به طالع این آویزان به شاخ ماه بهار بندازید که در ساعت 23:50 دقیقه 31 خرداد به دنیا اومده شاید یه دختر چشم عسلی مو فرفری مثل پری هم توش بود…
شرمنده! 10 دقیقه عجله کردی و کار را خراب کردی! شاید هم درست کردی!! خلاصه دیگه از دست من کاری ساخته نیست! مگه این که از تبصره و تک ماده استفاده کنی … که البته در اون ورژن من تخصص ندارم! باید بری به سراغ روح نوستراداموس!!
ولی از من به تو نصیحت … سعی کن راضی بشی به رضای دوست! و با همون قند عسلت بسازی … کسی چه می دونه؟ شاید یه عروس گندمگون پرانرژی شیطون بلا و شیرین گفتار مثل هلو نصیبتون شد! نشد؟
من در باید عرض کنم من مردهی این تگ کوئسچن شما هستم. نیستم؟
در ضمن من از خودم بابت این هم عجله سپاسگزاری میکنم، باز خوبه برای یکبار هم که شده در عمرم اون ده دقیقه رو به جا آوردم، وئلا در هیچ جای تاریخ عمر من دیگر نخواهید یافت که من قبل از موعد مقرر به مکان یا زمان مورد نظر رسیده باشم…
این تاخیر و اسلوموشنیزم، در زندگی من موج (طوفان) میزنه! :-/
حالا من یه ترایی میکنم که با میشل جان یه گپ و گفتی داشته باشم، اما صحبتهای پیشین من و او به هیچنتیجهی چشمگیر و یا حتی دندانگیری ختم نشده…
اختر افکن من، بعضی جاها عجیب عنادورزی میکنه و از دست میشل هم کاری ساخته نیست…
ولی من کماکان میمیرم واسه کاکل زریه مامان، فکر عروس مروسم نکنید که من به شدت حسود و خودخواهم در مورد معشوق و محبوبهام!!!
عمرن اگه بدمش به کسی…
(باید منتظر باشم به خاطر این حرفم کائنات حالی ازم بگیره که نگو نپرس!)
هیچ وقت روزی را که خانه پدری را به قصد استقرار در منزل مشترک ترک کردم، یادم نمی ره …یه روز سرد آذر در 1375 … مادرم اشک می ریخت مثل ابر بهاری … تا چند روز و چند ماه اشک ریختنش ادامه داشت … آنقدر که رفت … در 56 سالگی رفت … هنوز جوان بود … خیلی جوان بود … و نمی دانید که من چقدر دوست داشتم امروز پیشم بود و با اروند … با اروندش بازی می کرد و قدکشیدنش را می دید … خیلی دوست داشتم …
اینها را گفتم: تا نکنید این کارها را و حتا نگویید این حرفها را … ثبت می شود در کائنات و یه چیزایی هرگز دیگه از حافظه کائنات پاک نمی شه! می شه؟
الهی.. نوش جانش بشود..
این کتاب خواندن و خوب خواندنش بزگترین اتفاق زندگی است.. شروع آدم شدن است.. شک کردن و حقیقت جویی است.. برای همین است که باید بگویم مبارک
کتاب نخواندن و البته خوب نخواندن بدبختی می آورد.. استبداد ذهنی و ذهنیت استبداد زده حاصلش است .. جهل است که هزار بدبحتی دارد این جماعتی که یاد نگرفته اند خوب خوانند نادانند و همین نادان ماندن است که هزار بلا سر مردم آورده است .. ساندیسشان قورت می دهند شکی هم در کار نیست.. از کجا آمده است و ….
پاسخ:
درود … آن از ماجرای ساندیس؛ آن از ماجرای سهام عدالت آن یکی هم از ماجرای رای های 70 هزارتومانی! نادانی و مطالعه گریزی و چشم محوری و دهن بینی دارد پدر این ملک و ملت را در می آورد! نمی آورد؟ بی خود نیست که ضریب هوش ایرانیان هم به این روز افتاده است! نیافتاده است؟
حتی به شوخی هم نخواهم گفت… دلم سوخت… میدانم چه میگوئید… وقتی میگوئید مادر جوان، مادر من 50ساله است… حتی تصورش را هم نمیتوانم بکنم…
نخواهم گفت هرگز دیگر… هرگز.
خداوند مادرتان را برایتان حفظ کند … برای خودتان … پسر گلتان و یاسمن عزیزتان … (نام نوه ی گندمگون تان است، شوکه نشوید!)
بلهههههههههههههههههههههه 🙂
سلامت باشید ولی حضرت درویش فعلاً جدن شوکه شدم… این یاسمن را از کجا آوردید؟!!!!
نه به دلیل پیشگوئی شما از باب که من نیت کرده بودم، اسم پسرم با بگذارم:”یاسین”!!! و دخترم را “یاس” اگر داشتم…
اگر یاسمن نام دختر یاسین باشد، شما هم به اندازهی من متعجب میشوید، نمیشوید؟!!!!
و حالا از بابت پیشگوئیتان! من در حد گیگابایت شوکه شدم!
البته حالا که فکر میکنم میبینم شوک ِ من ترابایتیست!!!
پس یاسمن ِ ما گندمیست مثل مادربزرگش!
من که گفتم شوکه نشوید! من که هشدار داده بودم! نداده بودم؟ چیزهایی هست در این دنیا که گقتنی نیست فرزندم! دانستنی است!! می گی نه برو از کماندار بپرس! یا مثلاً قصه آن 200 تومانی را بخوان …
تازه اگه الان دارید شوکه می شید؛ بعداً که بقیه ماجرا رو گفتم چی؟! اونوقت بعد از ترابایت که دیگه چیزی نمی مونه! می مونه؟ اصلاً به اون مادربزرگ گندمگون شیطون رحم کنید حداقل! نه؟
درویش عزیز
باز هم از آن حرف ها زدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آن هم به بهانه اروند تازتین .
هنوز به خودم فشار میاورم که نگویم . بگویم؟
باز هم منتظر خواهم ماند .
شاید روزی جور ذیگر بگوئی .نمی گوئی؟
اگر نگوئی من میگویم
میدانی که اگر بگویم مفصل میگویم
بگو محسن جان … من می میرم واسه مفصل های تو … مفصل های رنگ به رنگ یه آدم 7 ساله که رفته تو جلد یه آدم 60 ساله و بیرون هم نمی آد! می آد؟
تلاششان برای بزرگ شدن ، برای دانستن ، فهمیدن ، بودن ، بهتر و بیشتر بودن ، قشنگ است … بچه ها را می گویم … بی خیال تلخ و شیرین روزگار ِ ناسازگار ، بودنشان را با همه ی وجود زندگی می کنند .
کاش یادشان بماند … کاش یادشان نرود این روزهای رنگی رنگی
تماشای معصومیت بچه های خوابیده را با دنیا دنیا منظره و تصویر عوض نمی کنم .
پاسخ:
درود … راست می گویید؛ یکی از تکراری نشدنی ترین مناظری که هر آدمی می تونه از دیدنش برای ساعتها لذت ببره، تماشای خواب عمیق و معصومانه کودکان است.
بیصبرانه منتظرم باقی قصه را (حقیقت را) روایت کنید. اینکار را میکنید که. نمیکنید؟!
کردنش که می کنم! اما به جاش و به موقعش … الاًن زوده! زود نیست؟
تازه اگه الاْن پرده ها رو براندازم که زندگی اون حس ناغافلکی شو از دست می ده! نمی ده؟ یه وقت هم دیدید طرف واسه این که پوز منو بزنه، گذاشت طاقچه بالا و نه در والنتاین ادای دین کرد و نه با والدین بزرگوار برای یه امر خیر زنگ آپارتمان شماره 12+ عشق را زد! نه؟
احتمالاً هم نامبردهی مستتر با این شعر سر باز میزنه از همه چیز و رو به درویش میگه:
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه…
زود که نیست اما من صبر میکنم… نمیکنم؟!
😉
نه! نمی کنی!! (صبر را می گویم) البته اگه 10 دقیفه دیرتر به دنیا آمده بودی، مساله کاملاً فرق می کرد و آنوقت ممکن بود صبر کنی! ولی الان نه … نمی تونی صبر کنی … دست خودت هم نیست! طبیعت خردادماهی همینه دیگه … باید بسوزی و بسازی.
بعدش هم ، چرا می گویی زود که نیست؟ چرا سن و سالت را لو می دهی؟ مگر یادت رفته دیوار موش داره؟ نداره؟
نه من عمراً لو بدهم موارد سکرت را!!! شما فرمودید “الاًن زوده! زود نیست؟”
من هم عرض کردم زود نیست، چون بلا انکار من صبر ندارم از این باب میگویم زود نیست خوب! وئلا 40 – 50 سال که سنی نیست ننه! هست؟!
مردم از دست این خرداد، کاش کمی متانت و آرامش اردیبهشتی داشتم…
هوووه!
پاسخ:
آنیموس جان! پشت سر باد نمی آید … پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است … بی خیال گذشته ها باش! کار از کار گذشته و دیگه نه می تونی اردیبهشی بشی و نه تیرماهی! باید تلاش کنی تا مانند یک مدیر خوب، چالش ها و تهدیدها و تحدیدهای خردادماهی تو به مزیت و فرصت بدل سازی! درسته که تو کودکت حرف اول رو می زنه؛ درسته که حسادت بعضی وقتها دیووووونه ات می کنه؛ درسته که حریف رو نمی تونی تحمل کنی؛ درسته که از فرارسیدن ساعت 25 واهمه داری؛ درسته که … اما
اما در عوض، عنصر وجودی تو بر خلاف خاک در ماه پیش و آب در ماه بعد، هواست؛ یعنی می توانی با تدبیر و درایت از این خوی های فراردهنده ی یار – آن هم یاری در آن سوی آب! – بگریزی، یا دست کم مهارشان سازی! نمی توانی؟
یادت باشد: رمز حکومت بر مردان، پیروی از قوانین آنان و کرنش در برابر خواست و آزادی های ایشان است! این قانون را بر روی طلا بنویس و آنگاه بر هر مردی که خواستی؛ حکومت کن بانو.
درود …
میگم میشه فال من رو هم بگیرید؟
پاسخ:
شرمنده! مرا با بهمنی ها درگیر نکنید! چون هر که با بهمنی درافتاد، ورافتاد!! ورنیافتاد؟
کافی است نگاهی به سرنوشت تلخ تهیه کننده ها و کارگردانهای بزرگ هالیوود بیاندازید که خواستند یک سکانس نامعمول را به “مارلون براندوی بزرگ” تحمیل کنند!
یا کافیست نگاهی به دشمنان روزولت بیاندازید!
اصلاً ببینید شهید مطهری و فرزندانش چه کولاکی می کردند و می کنند! نمی کنند؟
یا دریابید عاقبت دشمنان حضرت محمد (ص) …
همه بهمنی بودند … از براندوی بزرگ تا محمد عبدالله (ص) و از روزولت و مطهری تا سروی!
دیدم ،خواندم -مثل یک نامحرم دور از شما -این عرصه را آنگاه باز نففهمیددم ،میلرزم انگار…خیلی محشرید .دلم میخواد بتن آب پز بخورم.کاش درِ این بهشت شما قفل داشت که چون بز وارد نمیشدم.ببخشید !
خدا ببخشه حسین آقا … از قضا من بزها را دوست دارم … هم بزها و هم بزغاله ها و هم البته گوساله ها را! اصلاً ما همه با هم هستیم! شما چطور رفیق؟
بخدا دوهفته پیش بود پیشنهاد دادم بنی ادمی منو بدوشه.
آنچه گفته آمد ادعاست و روزانه در خودرو خر مجالست میکنم بسیار همی..ما میدانیم(من و خر)آدمها مهربانند.
آقای درویشٍ جان و بهتراست بگویم بهتر از جانم ممنون که پذیرفتی این نیم منه نیم بند دوپا گم کرده رو!
اصولا چرای تک نفره بی سرنشین مطلوب نیم من است.
شما باشید و پادشاهی کنید این گله را…برم اون ور زندگی پز میدم شمارو دیدم.این جمله خود حقیقت بود.
آرزو:زلفمان گره بخورد در دل نهنگ
شکسته نفسی می فرمایید چرا؟ اتفاقاً درویش را هم به تو و خر اضافه کن! چون من هم می دانم که آدمها مهربانند. چرای تک نفره بی سرنشین رو خوب آمدی! منتها یه ذره بی احتیاطی کردی! نکردی؟ با این وجود ممنون که هم از اداره و هم از خونه به من سر می زنی! نمی زنی؟
ورافتاد آقا …هر که با بهمنی درافتاد … بشدت ورافتاد …
راستی ، یه بهمنی ِ عزیز دیگه رو فراموش کردید …
مگه ما بهمنی غیر عزیز هم داریم؟ بهمنی ها همه عزیزند! نیستند؟
بله قربان … همه عزیزند … مخصوصا دراویشش که دیگه خیلی عزیزند.
از این که بر واقعیت ها صحه می نهید، خوشحالم!
راستی اینقدر عکس این بچه رو نگذارید تو سایت … آدم دلش می خواد گازش بزنه !
چشم می خوره … باور کنید جدی می گم .
من خرافاتی نیستم اما شدیدا به انرژی های جاری در کائنات اعتقاد دارم.
پس چرا این احمدی نژاد چشم نمی خوره؟! عکسهای اون که بیشتره! نه؟ نگاه کن به عکسهای پرشمار رهبران جهان و ستاره های هالیوود و همین سردار رادان و اینانلو و حسنی و شجریان و … خودمان!
چرا اونها چشم نمی خورند؟
اول اینکه چون اونا مثل پسر کوچولوی خوشگل شما دوست داشتنی و خواستنی و معصوم نیستند ….
بعدا اینکه … داشتیم ؟ … شوخی شوخی با آقای اینانلو هم شوخی؟ … من روی سیبیل آقای اینانلو تعصب دارم … می دونید که؟!
دقیقاً برای همین گفتم! اتفاقاً خیلی از آدمهایی که عکس و تصویرشان منتشر می شود، مثل پاپ، دانشمندان بزرگ جهان و هنرپیشه ها و خوانندگان مشهور، یه عالمه هم طرفدار سینه چاک دارند حتا بیشتر از اینانلو! ندارند؟
چه این بهمنی ها به هم نون قرض میدن؟؟؟؟
چرا ندن؟ نون را می گویم!
نه . با این قسمت از حرف هاتان مخالفم . طرفدار بودن با علاقه ی قلبی فرق می کند .
طرفدارها معمولا از روی ظاهر ، موقعیت اجتماعی ، مالی یا … جذب فرد خاصی می شوند . اما برای دوست داشتن ( که به قول دکتر شریعتی عزیز از عشق برتر است ) هیچکدام از اینها مهم نیست یا حداقل نقش اساسی ندارد . مخصوصا وقتی در مورد بچه ها حرف می زنیم .
این بحث را دوست دارم . چون بارها در موردش فکر کرده ام و توی ذهنم دو تا مسیر متفاوت برای هر کدام از این نوع علاقمندی ها دارم …برای من طرفار اینانلو یا شجریان بودن با دوست داشتن اروند یا شاگردهایم فرق می کند.
در ضمن : باور کنید من فقط روی سبیلش تعصب دارم . طرفدار سینه چاکش هم نیستم !
در ضمن تر : من سنگک دوست دارم . اگر خواستید قرض بدهید!
باید یه سری بری به این ورزشگاه ها و ببینی طرفدارهای بازیکنان فوتبال تا چه اندازه پرحرارت از بازیکن و تیم محبوب شان حمایت می کنند و حاضرند برایش جانفشانی هم بکنند.
سنگگ را خوب اومدی!
خوب من با اون نوع طرفداری و علاقمندی مخالفم … چون از روی فکر نیست و فقط و فقط از روی احساس ِ . بخاطر همین وقتی دو تا بازی پشت سر هم مساوی می کنن ، کل خاندان ِ بازیکن و مربی و سرپرست تیم رو جلوش ردیف می کنن . این یعنی علاقه شون ، هیچ پشتوانه ی فکری نداره . مقطعیه . مشکلی که اکثر آدم های دورو ورمون باهاش دست به گریبان هستن .
برادرم همیشه یه حرف خوبی در این مورد می زنه … میگه … اکثر مردم هوس رو با عشق اشتباه می گیرن . بخاطر همین روزی چند بار احساس می کنن عاشق شدن . به نظرم این حرف درسته … متاسفانه!
ارتباطات آدم ها خیلی سریع حدو مرز خودشون رو از دست می دن . بدون قاعده می شن . خیلی ها فکر می کنن باید ( حق دارن ) با هر کسی صمیمی بشن و هیچ قانونی رو در ارتباطاتشون نمی پذیرن … زندگی شخصی و خصوصی آدم ها خیلی سریع تبدیل میشه به پایه ی اصلی ارتباطات مردم و …این .. همین … باعث بی ثباتی رابطه ی بین آدم ها میشه …
مجموعه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگه باعث میشه که یه روز در و دیوار اتاق بچه ها پر بشه از عکس دیوید بکام و زن و بچه و ایل و تبارش ( یا بازیکن ها و هنرپیشه های ایرانی – فرقی نمی کنه ) و یه روز دیگه جمعیت مخالفان بکام رو تشکیل بدن!
ما خوب بلدیم قهرمان بسازیم و بهتر از اون بلدیم قهرمانهامون رو خراب کنیم!
پاسخ:
مرا یاد جامعه شناسی نخبه کشی دکتر رضا قلی انداختی … اصلاً شاید فرجام تلخ آدم هایی چون مایکل جکسون با آن همه عاشق و طرفدار سینه چاک به دلیل همین چشم خوردن باشه! نه؟ من فکر می کنم آدم باید خودش را بشناسد و یادش باشد که از کجا آمده است و هرگز فراموش نکند که در برابر آنچه که جهان می نامندش، چیزی نیست که بخواهد غرور و نخوت سرتاپایش را بگیرد. آنهایی زمین می خورند که سر به هوا راه می روند و بدون ساختن جایگاه و ستون هایی استوار می کوشند تا از روی سر و کول آدمها، منظر فراخ تری برای نگریستن بیابند … غافل از این که آن زیری ها سرانجام خسته و کلافه می شوند و جا خالی خواهند داد! نخواهند داد؟
آخ که این ساعت 25 رو خوب اومدین بدها!
و درست که هوا میتونه شناور بشه و بارور کنه… اما با خاک ِ سرد دیماه چه باید کرد!؟
پاسخ:
اگر فقط 10 دقیقه دیرتر آمده بودی، بهترین جفت برای خاک سرد دی ماه بودی! افسوس … دیگه کاری نمی شه کرد! می شه کرد؟
البته شاید بشه کرد … منتها هزینه هاشو باید بپذیری! می پذیری؟
راستی میترسم از این رها کردن و رها کردن و رها کردن که البته در عین احساس تملک، قدرت عجیبی در این کار دارم، در بروز ندادن و حصار نکشیدن و بیتفاوت نمودن، و رها کردم و رها و رها، اما فاصله را میبینم در میانهی این رهایی… دوستی ِ نزدیک و نزدیک و نزدیکمان را دیوار فاصله دارد دور و دور و دور میکند…
پاسخ:
شاید برای این است که شهامت طرح آنچه را در دل می پرورانید و به آن امید بسته اید، ندارید؟ شاید چون از عواقبش که ترک همیشگی ممکن است باشد، می هراسید و ترجیح می دهید این رؤیای شیرین و لغزان و شکننده را ادامه دهید … شاید حتا پاسخ تان را هم شنیده اید، اما دوست دارید که آن را نشنیده بگیرید! نه؟ نترسید لطفاً: آنچه را می خواهید زن و زنانه (بخوان مرد و مردانه!) در گوشش نجوا کنید و برایش محدودیت ساعت 25 را تبیین سازید. آنگاه با شنیدن پاسخ شفافش، کار را یکسره کنید! یا رومی رومی، یا زنگی زنگی! باور کن آنقدر رنگها و گوهرها در این دنیای رنگارنگ و پرابهام هست که هنوز کشف نشده! از چه دلتنگ شدی؟
میترسم از آویزان بودن به شاخ ِ امید و رویا و هی متلاطم باشم در طوفان افکار شیرین و آخر که به ساحل برسم، غروب رسیدنم، واحهی تنهایی و بیخبری باشد و بس…
میترسم از بازی “من و من” و تصور اشتباهی اینکه این بازی “من و اوست”… از خیال ِ ما بودن و نه آفتاب حقیقت…
پاسخ:
ترس هاتان را زیبا به تصویر کشیده اید … با تمام وجود درک می کنم که چه می گویید … اما باور کنید راه مواجهه با این ترس ها، فقط و فقط: آب تنی کردن در حوضچه اکنون است و بس!
پس رخت ها را بکنید! آب در یک قدمی است! نیست؟
باز هم سلام بر آقای درویش پدر و خیییلی تبریک به خاطر آقای درویش پسر. 🙂
بهمنی ها خیلی خوبن. منم یه بهمنی ماه دارم… آذری ها چه طورین؟
درود و ممنون از لطفتون. واسه اون بهمن ماهی باید بگم که خدا به دادتون برسه! البته اگه آذرماهی باشید، نگرانی ندارید! چون در کشیدن داد و فریاد و فروریختن خشم استادید! نه؟
آقا ما این همه زحمت کشیدیم فکرکردیم برای شما کامنت گذاشتیم . شما بخشی از کامنت ما رو سرقت کردین به اسم مبارک خودتون ثبت نمودید!
باشه ! حلالتون باشه! ما از خیر این یه ذره کامنت هم گذشتیم ! چه میشه کرد بهمنی هستید دیگه ! یه جورایی بچه محلیم!
به ما از این جور بهتوووونا نمی چسبه آبجی! می چسبه؟ ما اگه بخوایم سرقت کنیم، به یه ذره قانع نمی شیم! ما تمامیت خواهیم! ما که می گم: یعنی بهمنی ها!
به هر حال: ممنون از تذکرتان. اصلاحش کردم بچه محل! درود …
همینه که ما میگیم بهمنی ها حرف ندارن دیگه! دارن؟ حرف رو میگم! ( به سبک درویشیسم نوشتم ! )
اون یه ذره کامنت که قابل شما رو نداشت .
اون درویشیسم رو خوب اومدی …
اما اون یه ذره کامنت رو نه! خیلی هم قابل داره! نداره؟
ممنون آقای درویش بخاطر لطفتون … همین فضای صمیمی و تواضع و بزرگواری شماست که آدم رو اهلی و موندگار خونه ی سبزتون می کنه .
زنده باشید …
می دانید؟ من باورم در همه این سالها که خود را شناخته ام، این بوده که برای واژه ها، زمان معنا ندارد. برای همین هماره کوشیده ام تا از اندوخته ی واژگان خود در خانه ی مجازی ام، با علم به این دانستگی (یعنی بی زمانی واژه ها) بهره برم و به کار گیرم.
هر جا که از این آموزه لغزیده ام، لکنت پدید آمده و هر جا که از آن تبعیت کرده ام، اهلی شدن ها و اهلی کردن ها شتاب گرفته است.
درود.
بهتون گفته بودم خیلی لطف دارید، نگفته بودم!؟
در ضمن تولد شما و همسرتون هم مبارک.
پاسخ:
ممنون از لطفتون. درود …
موافقم .
و … امیدوارم هرگز به لکنت دچار نشید … نه خودتون ، نه قلم شیواتون ، نه اندیشه ی نابتون و نه بخت بیدارتون …
زنده باشید و شاد … همیشه …
پاسخ:
و شما هم، هم … آن هم برای همیشه.
راستی … تولد خودتون و همسرتون هم مبارک … ایشالا همیشه شاد و سلامت ، در کنار اروند کوچولوی دوست داشتنی ، زندگی شیرینی داشته باشید .
ایشالا همیشه سایه ی سبز شما و همسر محترمتون بالای سر پسر نازنینتون باشه .
بی زحمت لپای اروند رو از طرف من یه گاز محکم بگیرید … مرسی !
پاسخ:
شرمنده! اون منو گاز نگیره؛ کسی نمی تونه گازش بگیره! می تونه؟
ممنون از آرزوهای قشنگتون … درود.
حسین خودرا به تشخیص شما 2 روز جریمه کرد و نیامد.آمد؟
تفسیر خطا:گله=آنچه من است =من و مهدکودک درون و کودکان درونم که بیرون زده اند و در تقاطع های شهری خرج درون مرا میدهند.البته شایان ذکرست بی احتیاطی دیگری کردم و فرزند دوستداشتنی شما مرا بشدت مجازات کرد که جهت تادیب خود 1هفته خود را به خود واگذاشته ام باشد پدر و فرزند فرشتگانم بمانند.نمانند؟
آنچه در ادامه آمده بریده های شیر بیات بزی است با یک شاخ در میان سر:
– جنگل کاملترین اکوسیستم کره زمین با منصفانه ترین قوانین است که به حجم تاریخ وجود تجربه دارد.
– جنگلها هسته های بیش پویای حیات پوسته زمین هستند.
– موجودات(به هر حجم و گونه)ساکن جنگل را میشود شمرد -بلحاظ نوع زیست ،تاثیر و تعداد-بعبارتی اگر جنگل موضوع انسان شود به احتمال فراوان قابل شناخت و محاسبه است.
– انسانی که از طفولیت در جنگل پرورش یابد در بزرگسالی تقریبا جزیی از جنگل و از جنس او خواهد بود .
– انسانی که از طفولیت در جنگل پرورش یابد سخن نمی گوید بعبارتی زندگی میکند بدون نیاز به گفتن.
– انسانی که از طفولیت در جنگل پرورش یابد در بزرگسالی قطعا حیوان یا گیاه نمیشود ؛انسان میماند.
–انسانی که از طفولیت در جامعه پرورش یابد مدام سخن می بیند و می گوید .
—تنها موجودی که جدآ سخن می گوید آدم است.
اینها را بدهیات میگویند آنچنان که در نمایشهای فیتیله میبینم و میشنوم ،بعبارتی 10سال اول زندگی .خب الان که انگشتان شصتم دورهم میچرخند شاید 40سال از شنیدن این بدیهیات گذشته.
چون سخن نگفتن بسیار ، آدمی رو حیوان کامل نمیکنه پس کلید واژه ها رو در کلام متعهدانه تر بکار بریم.جنگل پر آدمی است که میداند نباید با زبان سخن بگوید یا ادا کند.
آنچه تفاوت بنیادین در شبانه روز جنگل و جامعه میشود نامید کلام است نه ادراک و فهم و خرد.آنچه جاری میشود اکثرآ در کنترل نوع بشر نیست،بویژه جریان کلام.باید از واژه های خوب بیشتر از اعمال بد ترسید-بلحاظ مراقبت و نگهداری-وگفتگوهای خوب و برگرفته از جان طبیعت حتی بفرم خشن باید از حدی بیشتر روان شود تا گوش جامعه فراوانی آنرا ضمنآ ترجیح دهد البته با قواعد بروز ،مدیریت شده ،هوشمندانه و دارای پایگاه پزدار.
سمبل این رویداد که میشود دورشان گردیدو گردید و گردید :
حضرات عظام : عالی جنابان: اینانلو و درویش
من اگر شیر ،یوز یا گور ایرانی بودم حکم تیر اینانلو را در صورت دیده شدن در شهر میدادم.حال که هییچ هستم پیشنهاد میکنم به زنده ماندن بسیار شما یا تکثیر خود.
درود بر حسین … اصلاً یا حسین بدون میر حسین!
نخست آن که کدام تشخیص و جریمه؟ چرا خودآزاری می کنید به خرج دیگران! نمی کنید؟ در کلبه درویش همیشه به روی شما یان باز است! نیست؟
دوم این که حکم تیر درویش چه شد برادر! نشد؟
و سوم این که فکر کن شاید من هم آن راننده تاکسی باشم! قصه اش را شنیده ای؟
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!” مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه” راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!”
درود …