گاوی که دوستش دارم!

سه شنبهی گذشته یک رخداد بینظیر در صحنهی مراسم گاوبازی (بخوان گاوکشی!) در استادیوم مرکزی شهر مادرید رخ داد که سبب شد تا بار دیگر توجه جهانی به این آیین قرون وسطایی و خونریز در قلب اروپای متمدن جلب شود! زیرا یک گاو 500 کیلویی به جای آن که با ماتادورها بجنگد، تصمیم میگیرد با یک پرش حیرتانگیز که در تصاویر ملاحظه میکنید، بیش از 10 متر به بالا جهیده و پس از گذشتن از موانع امنیتی وارد سکوی تماشاچیان شده و در اثر ترس و وحشت، 40 نفر زیر دست و پا مانده و مجروح شوند.
وقتی این ماجرا را شخصاً از بخشهای خبری تلویزیون تماشا نموده و ابعاد رسانهای حیرتانگیزش را در اینترنت ردیابی کردم؛ دریافتم که شاید آن گاو میخواسته است با این حرکت هنجارشکنانه، صدای مظلومیت همنوعان خود را به گوش مردمان نیکاندیش اسپانیا و وجدانهای بیدار در سراسر جهان برساند تا هر چه سریعتر و به تبعیت از اقدام پارلمان کاتالونیا، بکوشند تا برای همیشه پایان این آیین شرمآور و ضد انسانی در سراسر خاک اسپانیا اعلام شود.
راستش حرکت این گاو خشمگین از سلوک انسانهای بیخبر از انسانیت، مرا پرتاب کرد به تاریخ و رفتم تا زمان اسپارتاکوس … آن روزها هم گروهی از گلادیاتورها، به جای آن که بایکدیگر جنگیده و در حضور امپراطور و تماشاچیان دیوصفت، خون همنوعانشان را بریزند تا بالانشینان تفریح کرده و اوقات فراغتشان پرشود، تصمیم گرفتند به امپراطور حمله کنند و او را مورد هدف قرار دهند تا از آن پس دیگر هیچ پادشاهی در روم نتواند با خیال راحت از این مراسم لذت برد و سرانجام هم مجبور به پایان این آدمکشی وحشیانه شدند.
برای همین است که محمّد درویش این گاو مادریدی را بیشتر از هر گاو دیگری دوست میدارد و در برابر خشمش کلاه از سربرمیدارد … زیرا یقین دارد که او روح بزرگ و آزادهای داشته و دلش نمیخواسته همچنان در قفس طلایی به سربرد … آنقدر که حاضر شد جانش را برای آرمانش بدهد.
به نظرم، این گاو میخواسته به دیگر هم نوعان خود – که اغلب مانند غوک نیزاران لای و لوش رفتار میکنند – هم بگوید که اگر میخواهید از چنین فرجام شومی برای همیشه رها شوید، به جای آن که ماتادورها را نشانه روید، آن ابلهان عافیتطلبی را نشانه بگیرید که آن بالا نشسته و با خوردن چیپس و آب جو از تماشای ریختن خون ما لذت میبرند …
دست آخر آن که خواستم بگویم:
اثری که تماشای رفتار این حیوان عصیانگر در برابر فرهنگ گلادیاتور پروری، در نگارنده ایجاد کرد؛ مشابه اثری بود که آن روز، صاحب آن گلدان در من آفرید … انگار هر دو دارای روح بلندی هستند! نیستند؟








واقعا برام سواله که از تماشای گاوبازی لذت می برند؟
به صبا:
شوربختانه پاسخ پرسش و حیرتت ، مثبته!
.
.
به ابوطالب ندری:
اگر سلامت نبودم که اینجا به روز نمی شد رفیق! می شد؟
زنده باشی …
درود
مهندس کم پیدایی و خبر سلامتیتون رو به ما نمیدی؟
گوشیت هم یا دسترس نیستید یا خاموش !
روزه و نماز قبول و ارزوی سلامتی و تندرستی
09355605143 تما بگیرید و صدای گرمتون رو بنویم وجان بگیریم
احتمالن آن گاو از خیلی از ما انسان ها هوشمند تر رفتار کرده ! انسان هایی که هنوز نمی دانند :
من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ؛ چه کسی برخیزد؟
تعبیرتان از تشابه این گاو ِ عاصی به آن گلادیاتور ِ شجاع ناب بود.
در ضمن عکس دومی ، عجب شکار لحظه ای است !
البته ، دلم برای آن کودک ِ ده ساله آسیب دیده نگران است.
اما به نظرم گاوه خیلی گاو بودها
سلام
انسان از این وحشی بازی ها به کی پناه ببرد؟
آن حیوان خون آلود چه گناهی دارد که باید اسیر خوی حیوانی به ظاهر انسان ها شود؟
بدرود.
سلام
خوب انتقام گرفت این گاو زخم خورده .
حالا که حرف گاوه .بزارین جملاتی جالبی رو که توی وبلاگی خوندم که مادری برای فرزندش می نویسد:
دیروز پدرت می گفت گاو بودن در نهایت کار سختی است…. اولش فکر کردم که از کجا می شود قضاوت کرد؟ من که هرگز به جای آنها نبوده ام. اما بعد دیدم که خیلی از ما آدمها در بخشی از زندگیمان گاو بوده ایم. وقتی کسی خودش را در حصار داشته هایش مخفی می کند، هر روز با بی احساسی روی گل ها خرابکاری می کند، افکار یک میلیون سال پیشش را از معده چهارمش برگردانده و امروز نشخوار می کند، با بی غیرتی سایر هم مرتع هایش را می فروشد به چند صباحی بیتشر زنده (و بیشتر گاو!!) بودن و گاوانه شادی می کند برای دیرتر به مسلخ رفتن چه اسم دیگری می توان به او داد؟ گاو بودن روشی است سالم، مفید برای محیط زیست ولی رویهمرفته سخت. پدرت راست می گفت.
جالب است نه من که یکه خوردم شما چی ؟
گاویانه شاد بودن برای دیرتر به مسلخ رفتن ، جالب بود و البته دردناک .
به شقایق:
بله آن گاو دارد مانند آن گون در شعر ممتاز شفیعی کدکنی سخن می گوید و رفتار می کند:
در هجوم تشنگی ، در سوز خورشید تموز
پای در زنجیر خاک تفته می نالد گون :
“روزها را می کنم پیمانه ، با آمد شدن ”
غوک نیزاران لای و لوش گوید در جواب :
” چند و چند این تشنگی ؟
خود را رها کن همچو ما
پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن”
بوته خشک گون در پاسخش گوید : ” خمش !
پای در زنجیر ، خوش تر تا که دست اندر لجن ”
.
.
به ابوحنانه:
شاید باید به همان گاو پناه ببرد!
.
.
به رؤیا:
من از طرف شما از آن گاو عذرخواهی می کنم!
.
.
به همسایه:
برای همین است که کار این گاو را نوعی هنجارشکنی دانسته و کلاه از سر برداشتم! زیرا این گاو بر خلاف نظر رؤیا نشان داد که اصلن گاو نیست! هست؟
درود …
بسیار یادآوری به جایی بود
درود …
دقیقا منو یاد اون صحنه فیلم اسپارتاکوس انداخت که اان گلادیاتور سیاه نیزه اش را به جای قلب اسپارتاکوس روانه جایگاه فرماندار روم کرد .
حق داری چه بسا همین عامل سببی بشه برای قطع این وحشی کری مدرن .
راستی چطور گاو 10متر بالا پریده ؟!
پاسخ:
من هم امیدوارم آقای رگبار عزیز … در مورد پرسشت هم دوستان پاسخ هایی سزاوارانه مهیا کرده اند!
احتمالا بابای این گاوه خیلی گاه نبوده خر چموش بوده!!
مامانشم یه دستی تو پرش با مانع داشته
مهندس !
@@@@@@
این اداره ماهم به یه همچین قهرمانی نیاز داره به مولا!
🙁
پاسخ:
امیدوارم که هر چه زودتر اداره شما آن قهرمان را بیابد!
درود …
برم پارسا رو خبر کنم
اون روز منو از زندگی سیر کرد@
گفتم سیر یاد شیر افتادم !تشنم شد
گفتم شیر یاد شیرین افتادم تشنه تر شدم @
😀
پاسخ:
به تو می گویند: یک رفیق با معرفت و یک همسر واقعی … گفتم: همسر واقعی؛ یاد حمیدرضا ن. افتادم! حالش چطوره؟
دکتر جان ، من میخوام اقرار کنم که
از بچگی عاشق حرکتای ماتادورا بودم ! یه پارچه قرمز میگرفتم دستم وبا آریا داداشم گاو بازی میکردم 😀
اونم فنچ بود نمیفهمید من گاوش کردم کیف میکرد
تا همین چندماه پیشم داشتم پولامو جمع میکردم برم اسپانیا گاو بازی ببینم!
آما جدیدا متحول شدم 🙂
احتمالا از تاثیرای شماس
پاسخ:
خوشحالم که چنین تأثیری توانسته ام در شما ایجاد کنم … البته من بعید می دانم تو حاضر باشی آن همه پول خرج کنی و بروی آنجا که فقط گاوبازی ببینی! احتمالاً بازی های دیگری را مد نظر داشته ای! نداشته ای؟
من که هیچوقت از گاو بازی خوشم نمیومده به نظر ادمهای سادیسمی باید از این کار لذت ببرن!
پاسخ:
من نمی فهمم اصولاً چگونه انسانی می تواند از تماشای آزار یک موجود زنده لذت ببرد؟!
درود بر یاسمن گرامی …
پس من یک سادیسمی هستم 😀
یعنی بودم !!
نه پارسا جان … خدا نکنه … تو کودک بودی و کودکان همه فقط آنچه را که می بینند، تقلید می کنند … آن زمان ها هم هالیوود پر بود از ماجراهای ماتادورها … تو هم که عشق هالیوود بودی! نبودی؟
آرش سلام رسوند و رفت ماموریت
آقای نصیری هم امروز شرکت ما نیستن
ولی دکتر شما خوووووووووووووووووووب منو درک میکنین!بازیها و هالیوود رو میگم!
کاش اروند یک خواهر بزرگتر داشت! 🙂
نه دیگه! اومدی نسازی … اونجا دیگه درکت نمی کردم فرزندم!! اونجا فقط حساب بانکی ات را مد نظر قرار می دادم! نمی دادم؟
راستی!
مطمئنی که آرش رفت مأموریت؟
به نظرم بهتره یه زنگی به شیرین بزنی!!
😀
یعنی شما خدای پیش بینی هستین دکتر
الان اومدم اینجا اینو بنویسم که شما پیش دستی کردی 😀
بی شرف زنگ زده که من کارم زود تموم شد ! با شیرین دربندم !
یعنی پارسا فقط کار میکنه بینوا پارسا
ای بابا من اگه اون آرش رو نشناسم که دیگه اسمم درویش نیست! هست؟
فقط زود بهشون زنگ بزن بگو: آدم شنبه که نماز جمعه نمی ره فرزندان عزیزم!
خلاصه در ماه مبارک رمضون حواسشون باشه که کارشون به مش رمضووون نیافته ها!!
.
.
در ضمن بی نوا پارسا را خووب اومدی! می گی نه؟ از آرش بپرس!!
ابلهان عافیتطلبی را نشانه بگیرید که آن بالا نشسته و با خوردن چیپس و آب جو از تماشای ریختن خون ما لذت میبرند …
…. درویش خانا ….مهربانا…آبجوی تگری را با چوب شور می خورند و یا سوسیس دودی نه چیپس..در ایران فدیم ندیمها آبجوی شمس را با پسته می خوردند آنهم سرپا و نشسته بر صندلی های بلند و ویزهای کنار دیوار مانند ساندویجی ها…حرف مرا قبول نداری از بزرگترها بپرسید……..
ممنون از تذکر کارشناسی ات اشکار جان!
انشاالله در سفر به کاستاریکا این ریزه کاری ها را از شما تلمذ خواهیم کرد! نخواهیم کرد؟
درود …
راستی! گفتم کاستاریکا … یادم افتاد که در این جدول شاخص های عملکردی محیط زیست در سال 2010 که دانشگاه ییل آمریکا منتشر کرده است، کاستاریکا در آن بالاهای جدول بود؛ چون پولش را به جای ارتش دار شدن، برای مردم و طبیعتش هزینه می کند …
درویش خان خونریزی در خوی آدمی است و بسته به فرهنگ کم و زیاد آن در جوامع بروز می کند همین ژاپنی ها که بظرب سریال هایی چون اوشین خودشان را چشم بادامی های دوست داشتنی در جهان نشانداده اند مگر کسانی نبودند که در جنگ جهانی دوم و پیش از آن در چین آن میزان فجایع را آفریدند که حتی در همان زمان پشت متحدان نازی آنها را در آلمان لرزاند!!!!
…گاو بازی خوب و یا بد جزو فرهنگ اسپانیولی ها است . شما هم اگر در میدان آرنا در زیر آفتاب مدیترانه در کتار سینیوریتا آلوارز مومشکی و دلفریب نشسته بودید و یک قوطی ما الشعر حلال !!!!!!!!!!!!!!! می نوشیدید هنگامی که موسیقی را می شنیدید شما نیز همچون بقیه شجاعت ماتادور و پیکادورها و گاو را تشویق می کردید .
بابا جان چقدر سانتی مانتال شدید درویش خان !
همین ارونذد از فیلم های اکشن خوشش نمی آید و یا فیلم های جنگی !!!
خشونت در زات آدمی است و بسته به فرهنگ آن را بروز می دهد . در همین بقل گوش ما در قراباغ کوهستنی مگر 15 سال گذشته ارامنه و آذری ها همدیگر را قتل عام نکرده و گوش و دماغ نبریده و شکم زنهای باردار را نمی دریدند ! تازه به صرب ها و حشی می گفتند!!!!
زنگ زدم توصیه های ایمنی رو کردم !
پای تلفن میگه به استاد بگو عاشقشم ! چشم !
هی بینوا پارسای بیکس!
تذکر کارشناسی ات اشکار
….عجب تا بحال که شما مهندس کشاورزی بودید ؟؟!!!
اینهم مانند خشونت در ذات انسان نهادینه شده است .در محیط اداره شما در کرج که عده ای دکتر قرار داده شده اند که بزرگتر های سازمان به لحاظ رودروایستی با نهاد های جهان مجبورند این متخصصان را قبول کنند ( در حالی که مدیران چشم دیدن اشخاص با سواد را ندارند هرچند این بندگان خدا همه مبتلا به قند و اوره و پروستات می باشند ) و عده ای که کار دیگری بلد نبوده و از سرناچاری بزرگان سازمان آنها را در دوایر به عنوان مدیر پخش کرده اند ( از کشتارگاه تا جنگل و مرتع )..شما با این شرایط زیستبوم اینگونه رفتار می کنید …ولی اگر در میدان نبرد بودید و در یک جنگ واقعی شرکت داشتید آیا به هنگام دیدن خون شما نیز شکم خصم را نمی شکافتید!!!!
…ببینم عجب کیفی می کنید شما کارمندان دولت با 3 ساعت کم شدن کار در روز……
بین خودمان باشد آن چند ساعت دیگر را هم قطع کنند چرخه کشود کماکان می چرخد!!!!!!
…از گوشت گوساله چه خبر؟
نه … اروند عاشق پاندا کونگفو و خرس برادر و شرک و آلیس در سرزمین عجایب و چارلی شکلاتی است و حتا تحمل هری پاتر را هم ندارد.
در ضمن قتل و عام موجود در جهان دیروز و جهان امروز، شاید برای این است که ما خواسته یا ناخواسته چنین حرکت هایی را به بهانه ی فرهنگ و آیین و سینیور و پیکادور و … منزه جلوه داده ایم!
درود بر پارسای بیکس!
پس انگار رزیتا خانوم را هم پرانده ای! نه؟
درویش خان همین خوانندگان محترم این صفحه اگر در آن فضا در آرنا در اسپانیا بودند آیا ماتادور را تشویق نمی کردند ؟
از زن و بچه تا پیر و جوان با تماشای گاو بازی می روند بسیاری از عشاق رفتن به آرنا را بسیار دوست می دارند . انفجار رنگ آفتاب مدیترانه انجیر زیتون پنیر بز آب انگور ناب مادیرا آب پرتقال مالاگا سینیوریتا های زیبا و دلفریب با گیسوان مشکی تاب دار
درویش خان درویش خان شما را با این روحیه رمانتیک چطور در دهه شصت کیو کیو بنگ بنگ نکردند و جان سالم بدر بردید ؟
از 28 مرداد چه خاطراتی بزرگتر های شما برای شما می گفتند ؟
بعله ! پراندیم ! یعنی دیگه وقت پریدنش بود دکتر .
لیمیتیشن هاشو که پشت پرده واستون گفته بودم 😉
این موضوع مهمه! نیست!؟
تمدن یونان پایه گذار تفکر و اندیشه جهان غرب بود و تمدن روم بازوی عملی و بخرکت درآورنده تمدن اروپایی
در حا حاظر قوانین اروپایی از قوانین ناپلئون و قوانین ژوستینیان امپراتور روم ریشه گرفته است . در اوج شکوه روم سرتاسر سواحل مدیترانه و ترکیه فعلی از شکوه و امنیت و تمدن روم بهره مند بود پس بازی های گلادیاتوری نباید باعث بربر شمردن رومیان گردد
دکتر تا من میام گرم شم شما میری 🙁
آفرین به آقا گاوه شاید هم خانوم گاوه ؟!
درسته ، شاید می خواسته که اینچنین خشن مظلومیتش رو به همه ی حاضران نشون بده ! یعنی باز هم ماتادورهای اسپانیولی شهامت این کار رو دارند ؟
سلام
واقعا شرم آوره
درست مثل زمان نرون شده..که جمعیت ..تشویق می کردند ولذت می بردند از این کشتن وکشته شدن!!
🙁
جز افسوس چیز دیگری هم میشه نوشت؟
درود
من میگم ای ول به این گاوه !
کشف آفتی جدید که بر ریشه درختان دهستان خبر
“KHABR”دست نوازش می کشد
به روزم
البته گاوکشی را نه ورزش می دانم و نه اصلا” می توانم درک کنم که کجای کشتن و در واقع زجرکش کردن یک گاو بی زبان با چندین شمشیر تیز ، زیبا هست یا قدرتمندانه است که اسپانیایی ها از آن لذت می برند؟ اما این را هم در نظر داشته باشید که ما ایرانی ها هم تنها ملتی در دنیا هستیم که از دیدن صحنهء کشتن انسانها در خیابانها و میدانهای شهرهایمان لذت می ریم و از اجرای چنین برنامه هایی استقبال می کنیم . رفتن به مراسم اعدام در ملاء عام یکی از سرگرمی های هیجان انگیز ملت ایران است . اگر باور ندارید کافیست یک سرچ مختصری در اینترنت بکیند و تصاویرش را ببینید . هر چه باشد مراسم گاوکشی از مراسم انسان کشی ( ولو آنکه انسان مذکور مجرم و جنایتکار بوده باشد ) میزان غیرانسانی بودنش به مراتب کمتر است!
به لطیف:
من برای آن مردمی که به تماشای قتل یک هم نوع خود می نشینند، به مراتب بیشتر نگرانم و افسوس می خورم تا آن انسانی که به تماشای خون ریختن گاو می نشیند. فکر کنم در این احساس همه اینجا هم نظر باشیم. آنچه که بر نگرانی ام می افزاید آن است که به نام دین هم چنین اجتماعاتی شکل گرفته و در هنگام جان دادن یک انسان، تماشاچی ها صلوات بفرستند یا تکبیر گویند …
وای بر ما …
.
.
به رسول خوارزمی:
من هم همینو می گم!
.
.
به فرشته:
بله … جز افسوس می شه از همینجا هم کارهایی را انجام داد … می شه با تمام وجود انرژی هامان را جمع کرده و از رفیق آسمانی بخواهیم تا جلوی چنین خون ریزی هایی را برای همیشه بگیرد …
.
.
به غزاله:
شک نکن که آقا گاوه بوده! می گویی نه! از اشکار بپرس!!
.
.
به پارسا:
تبریک می گویم … پراندن را می گویم! هر چند که دیگه دارم واست نگران می شم پسر! یه نگاهی به موهایت بکن … دلیل نگرانی ام را می فهمی! نمی فهمی؟
.
.
به اشکار:
آنچنان از ارنا می گویی و از شکوه و شوکتش … که اگه کسی ندونه، فکر می کنه، اشکار هم اگه اسپانیا رفته بود؛ همین کار را می کرد! نمی کرد؟
.
.
درود …
درود
زمین وجود داره اما جزو ارضی ملیه البته بهترین مکان برای شهرک سازیه . الانم همه دارن تو باغای خودشون می سازن. که اکثز این باغا هم درخت گردو هستش
پاسخ:
وای بر مردمی که خودشان هم به خودشان رحم نمی کنند رسول جان …
من از عید قربان خودمان بیزارم!
پاسخ:
درود بر پروانه گرامی …
در همین باره واکنش امام جمعه کاشمر هم می تواند برایت جالب باشد؛ اگر تاکنون آن را نخوانده باشی.
آقا این گاو محترم از مرزهای گاو بودن گریخته !
اعمال مشکوک سیاسی مرتکب میشه!
قصد توهین به مقدسات داره!…
از قضا برای همین است که من این گاو را دوست دارم فلورا جان …
برای این که داره به خیلی از ما ترسوها و غوک نشین های لای و لوش، درس آزادگی و شجاعت می ده! نمی ده؟
من این گاو را متعلق به خودش و هم نوعانش نمی دانم؛ این گاو الآن بخشی از تاریخ اجتماعی و آزادیخواهی و بینه ای روشن در تایید آموزه “بیودموکراسی” در کره زمین است.
درود …
.
.
به رغم توصیه ی همسایه ی عزیز، من اما مایلم به این گاو برچسب بزنم! و آن را گاوی بدانم متعلق به همه ی فصول و اعصار …
فلورا جان اتفاقا تازه داره خودشو پیدا می کنه داره به یه بلوغ فکری می رسه تازه فهمیده باید گاو باشه
زود برچسب نزنید
گفتم : برچسب یاد دیشب افتادم :
دخترم و عمه زاده هایش در صندلی عقب ماشین نشسته بودند و شاد و سرحال شکلات می خوردند که دختر عمه بیچاره پوست شکلات را از شیشه انداخت بیرون موج اعتراض بقیه بر سرش فرود آمد من آمدم پا در میانی کنم گفتم بچه ها وقتی تذکز می دهید با مهربانی فرد را متوجه خطایش کنید به او برچسب نزنید چنان به کلمه برچسب خندیدیند که اصل ماجرا یادشان رفت.
دکتر نگو که کردی کبابم همین پریروز 180 تومن برای این کله محترم دادم و این تازه پارت اول پرداختش بود
دکتر یافت می نشود دیگه 🙁
این کامنت عبدالطیف رو که خوندم یادم اومد یه دوستی اکسایتت اومد پیش من که پارسا ببین این بلوتوس رو
ااااااااااه اعدام یه زن بود
دیگه با اون مرتیکه حرف نزدم
متاسفم واسه فرزندان کوروش
بابا برچسب لازم نیست طرف داره به خودشناسی می رسه!
شاید جد این گاو اصلا اهلی نبوده ، شاید تماشاچی به اصطلاح لر به غیرتش کرده .نکرده ؟
وگرنه گاوو چی به از دیوار بالا رفتن!
به همسایه:
به نظرم یه دستی در آستین گاو فرو رفته و او راواداشته تا چنین رفتاری پیشه کند … دستی که من آن را دست خدا می نامم!
.
.
به پارسا:
عزیز من حیف آن 180 چوق نبود که آنگونه حرامش کردی؟ مگه یول برینر چی از برادپیت کم داره که تو نداری؟ یا همین درویش خودمون؟! ببین چه می کنه با همین کله کچلش! نمی کنه؟
بابا اعتماد به نفسین ها دکتر !
کوتاه بیاین!
به! کل چیزی که باید بدم حداقل ده برابر این رقمه دکتر جان
من نمیتونم اینجوری فک کنم آخه
باشه هر جور که مایلی … تو داری الآن مو را می بینی و من پیچش مو را!
فردا روزی اگر کم آوردی، افسوس خواهی خورد که چرا همه چیز را برای زیباسازی تظاهرات بیرونی به هدر دادم و برای روزهایی که گرد آشنای سپید بر روی آن سرمایه های 180*10 تومانی، می نشیند، چیزی را اندوخته نگه نداشتم تا به واسطه ی آن همیشه احساس تازگی و جوانی کنم!
یادت باشد: جوان کسی است که هر روز اشتیاقش به دانستن بیشتر می شود.
باور کن با سولاریوم و ماینوکسیدیل و ماکس فاکتور و … کسی جوان نمی شود! می شود؟
همین و تمام.
راس میگین دکتر جان …
امیدوارم به تو و هیچ یک از مخاطبان جوان این سرای مجازی برنخورد … اما شوربختانه برخی از جوانان ما، جوانی را در عیاشی های شبانه و مصرف مشروبات الکی و استعمال سیگار و سایر مواد مخدر می دانند و هرگز متوجه خیانتی که دارند به عمر گرانبهای خویش می کنند، نیستند. آنها متوجه نیستند که فردا روزی که پدر یا مادر می شوند یا به عنوان دوستی بزرگتر مورد مشورت قرار می گیرند؛ حرفی برای گفتن ندارند و اثری از خویش نمی توانند در این جهان به یادگار نهند … نگاه کن به آمار شتاب ناک افسردگی و خودکشی در آدمهایی که روزگاری فلاش دوربین خبرنگاران یک لحظه آنها را رها نمی کرد … چه شد آن شوکت و برق و زرق؟!
باید به سوی غنای آن کیفیتی در زندگی گام برداریم که هرگز پیری نمی شناسد.
نگاه کن به استیون هاوکینگ که 40 سال است فلج کامل است اما نوشته هایش آدم را پرواز می دهد. مثبت اندیش تر از این آدم ندیده ام!
مگر او چه می بیند که ما قادر به دیدنش نیستیم؟
شادی و نشاط هاوکینگ از کجا می آید پارسا جان؟
درود …
دکتر جان
من قبول دارم حرفتونو ولی خود من به عنوان یه متخصص این جامعه وقتی شبمو به این چیزایی که شما گفتین یا حتی بیشتر از این تلف میکنم واسه اینه که یه مرهمی باشه به زخمی که همین جامعه روز به جوونی من میزنه
چرا من مجبورم تفریحم رو شبونه و یواشکی و با هزار تا دلهره انجام بدم
دکتر یه وقتایی صدای در همه مارو تا مرز مرگ میرسونه
میدونم که اینا توجیهه میدونم که شما قبولش ندارین
ولی نسل من چیکار باید کنه ما کودکستانمون تو جنگ بود بگیر برو بالا
منم هاوکینگ رو خیلی دوست دارم دکتر.
خوشحالم که هاوکینگ را دوست داری …
بحث من اما فقط به محدوده ی جامعه امروز و شرایط حاضر محدود نمی شود … این یک نگرانی فراملی است پارسا جان و نشانه هایش را تقریباً در هر کشوری – چه ثروتمند و چه فقیر – می توانی ببینی.
جوانان امروز بیشتر ترجیح می دهند تا بر ارابه هوشمندی شان به تازند و به پیش برانند تا سوار بر توسن اندیشه شده و خردمندانه قله ها را فتح کنند.
فهمیدم راستش
ولی با همون هوشمندی میخاستم بحثو به نفع خودم کج کنم واقعیتش.
دکتر جان
من بحث خردو هوش رو تو بیابان خوندم و چن تا نت برداشتم ازش
برام جالبه
من به تفکیک نسلا معتقد نیستم .
هر نسلی رسالتو مسئولیت خودشو داره و ما گمش کردیم بدبختی!
——————————–
راستی دکتر ، شازده امروز نیومده ! دیروز تو دربند پاش پیچ خورده ! ولی راس نمیگه پیچ مال جای دیگست ! 😀
به پارسا :
باز خوبه شما کودکستانتون تو جنگ بود ما زیر بمب باران کودکستانم نرفتیم هیچ کلی از لحاظ تغذیه مشکل داشتیم
ببخشید می گم ولی از بس گفته ها رو نگفتیم دارند از بین می روند .
هرچند که این ها رو خودم هم اگر رویش فکر نمی کردم یادم می رفت .
امسال فکر نمی کردم دخترم بتونه روزه بگیره ولی وقتی دیدم داره می گیره با خودم فکر کردم چرا من تو سن اون نمی تونستم
یادم افتاد اون موقعه تو جنگ بودیم برای بقا زندگی می کردیم نه برای بهبود آن .
امروز بچه های ما بیشتر جلسه های مختلفن!
آفتابه لگن هف دست ولی شام و نهار هیچ چی !
الان منم و امید و اتاق ! ما خط نگهداریم!
😉
به خط نگهدار … ببخشید! به پارسا:
آرزو می کنم پیچشش به جاهای باریک نکشه! یا نرسه!!
.
به همسایه:
درد و رنج مردم خوزستان در طول جنگ 8 ساله گفتنی نیست؛ دردی که شاید اثرات نامیمونش تا چندین دهه باقی ماند.
فک کنم شما از من بزرگتری همسایه!
خیلی هم بزرگتری!چه جوری تاریخامون کانفلیکت داره اونوخت!؟
.
پاسخ:
.
به دلیل این که جنگ هشت سال طول کشید و شما کمتر از 8 سال با هم اختلاف دارید!
به همین سادگی!!
البته عمرا باریک نیس دکتر ! از من بپرسین !
وگرنه دختر به این خوشگلی…استغفراله 🙂
همسایه چن سالشه مگه ؟
من 10 دی 59 ام
—————-
من کودکستانشو گفتم دکتر
ولش البته
مهم نیس اصولا
من قصد گفتن دردو رنج ندارم اهلش هم نیستم اما این بهانه ها همونایی که ما رو تو جدول پست قبلی اونجایی که هستیم قرار داده !
من الان ترم آخر رشته دومم هستم اما این رشته رو از وقتی شروع کردم انواع اتفاق ها برام افتاده که گفتن نداره .آخرین اتفاق هم که اردیبهشت افتاد که کلا ترمم کن فیکون شد . اما هر کس که بهم می رسه و می پرسه درست تموم شد یا نه ؟ می گم نه وقتی می خوام دلیلش رو بگم روم نمی شه .با خودم فکر می کنم آیا من تمام سعیم را کردم و نشد ؟؟و با نهایت محق بودن هیچ نمی گویم
ببخشید فکر کنم تند رفتم .
رخی از جوانان ما، جوانی را در عیاشی های شبانه و مصرف مشروبات الکی و استعمال سیگار و سایر مواد مخدر می دانند و هرگز متوجه خیانتی که دارند به عمر گرانبهای خویش می کنند، نیستند. آنها متوجه نیستند که فردا روزی که پدر یا مادر می شوند یا به عنوان دوستی بزرگتر مورد مشورت قرار می گیرند
… می بخشید ها درویش خان بسیار پوزش می خواهم ولی وقتی پدران این مرز و بوم از عهد باستان به آن نوشیدنی های غیر بهداشتی ناخنک می زدند و از 120 سال گذشته آلوده به تریاک شده بودند ( با تاسف کشیدن تریاک در ایران چون چین بسیار رایج گردیده بود ) نمی توان جوانان این مرز و بوم را سرزنش نمود
..پسر کو ندارد نشان از پدر ….!!!!؟؟؟؟
تا بوده همین بوده و تا هست همین هست
سلام
حقیقتا این گاو دوست داشتن هم دارد! گاوی که حق خود را می ستاند در این روزگار نوبر است.
سپاس
به امرداد:
شدیداً هم نوبر است!
.
.
به همسایه:
کجا را تند رفته اید؟
.
.
به اشکار:
اگر دیدگاه ما این باشد که :
تا بوده همین بوده
و تا هست همین است
دیگر چه جای پیشرفت و شوکتی باقی می ماند اشکار جان؟!
در ثانی:
اگر واقعاً پدران ما از عهد باستان اینگونه افراطی خود را در مخدر و مشروب و عیاشی غرق کرده بودند؛ چرا آن روز امپراطوری ایران سرآمد جهان بود و امروز ته آمد آن؟!
.
.
به پارسا:
وارد خط قرمز شدی ها!
.
.
درود …
چشم
شده ام یک آتشفشان خاموش هرازگاهی که دلم می جوشدخاکستری بیرون می دهم و فوقش چند گدازه .ترسیدم گدازه های تصادفی دامن کسی را بسوزاند.
به همسایه:
ما که گدازه ای ندیدیم! دیدیم؟
فکر کنم تعریف من از گدازه با شما متفاوت باشد!!
.
.
به پارسا:
چشمت بی بلا و پرنور باد …
حریت است جناب مهندس ولی به نوع گاوانه !
دقیقن همین گونه است … من رگه های ناب و جسورانه ای از حریت را در این گاو دوست داشتنی می بینم؛ رگه هایی که دارد به ما درس می دهد! نمی دهد؟
درود …
دلمان تنگ اینجا و شما شده بود
ما بیشتر قربان …
خوشحالم که مرد متولد آبان ماه از دلتنگی هایش نسبت به کلبه مجازی درویش فاش سخن می گوید …
سبب افتخار خواهد بود.
درود …
آبانی ها که من هرکه میشناسم ،هر چه را فاش نکنند
حرف دلشان فاش است !
ما مفتخریم به آشنایی شما .
روزتان خوش
به حمیدرضا:
روز شما هم خوش …
راستش اشاره ات به حریت این گاو، مرا پیوند زد به عبارتی که دکتر زرین کوب در باره نقش خرد در شاهنامه نگاشته اند و بحثش این روزها در وبلاگ پروانه کاملاً تنوری است!
آنجا که می نویسند: “اگر جان تحت حکم خرد نباشد، جان انسانی نیست، جان حیوانی است و تکاپوی او در عرصهی هستی نه حماسه میآفریند و نه تاریخ. ”
انگار این گاو – با حماسه ای که آفرید – دارد می گوید به من و تو که هر حکمی ممکن است استثنایی هم داشته باشد! و این چیزی نیست جز اصل عدم قطعیت در محیط زیست که خود اصلی کاملاً بخردانه است.
.
.
به سروی:
با امیدت همراه هستم رفیق!
یعنی من یه نفر ، اگر به اندازه ی این گاو بلد بودم از حق خودم دفاع کنم ، روزگارم گلستان می شد.
امیدوارم این حرکت جسورانه به سایر گاوهای ملل مختلف و ایضن آدم های آن ملل سرایت کند .
شاید چند صباح دیگه این ضرب المثل باب بشه که :
مثل “گاو” از حق خودش دفاع کرد
آنالیز خوبی است .
درسته … هیچ چیز قطعی نیست
و البته دکتر زرین کوب یکی از نویسنده های محبوب من هستند.
زرین کوب یعنی:
زلال که باشی، آسمان در توست …
.
خوشحالم که علایق مشترک مان دارد زیاد می شود.
این را داده ام به خط کوفی نوشته اندو در کتابخانه ام گذاشته ام
چه سینکرونایز بود آنچه در ذهن من و شما بود .
جالبه جالبه
و
زندگی شاید همین باشد حمیدرضا خان!
.
این که ضربان یکی می تونه در امتداد پوم تاک دیگری، به توان 2 برسه …
برای همینه که من زندگی را دوست دارم!
چون یه عالمه اتفاق های پرتپش و بامزه توش می افته که با دانشت نمی توانی آنها را شرح دهی، اما با خردت آری …
درود.
غرق شدم !
زنده باشید .
همیشه برای آدم هایی که به خویشتن خویش اجازه می دهند تا “عشق خاصیت شان باشد ، نه رابطه خاص شان با کسی .”
احترام قایل بودم …
به نظرم فقط آنهایی که ذاتاً عاشق هستند، سرخوشان واقعی در جهانند که نیازی نمی بینند تا از سنگ سپر برگیرند …
.
درود بر حمید رضایی که می دانم ز یک جرعه ی شبنم سیر است …
بحث خرد و دکتر زرین کوب شد یاد نوشته ای که برای حلاج نوشته اند افتادم.
با اجازه میگذارمش:
××××××××××××××××××××××××××××
من جویبار خردی هستم که از سرچشمه و نفخت فیه من روحی می جوشد و می پوید و در دریای انا الیه راجعون غرق و محو می شود .با همه خردی از همان سرچشمه که می جوشد
از صخره های وحشی می گذرد از دره های تنگ و تاریک عبور می کند در بستر ریگ های تفته فرو می غلتد و بی آن که بداند کدام خط سیر را در پیش دارد به دریای بی پایان هستی که در دور دستها برایش آغوش گشاده فرو میریزد و خودی جویبار را به خودی دریا تبدیل میکند جویبار در پایان راه از خودی می رهد اما پیش از آن که راه او به پایان آید بارها مبدل می شود و در هر قدم که به سوی سر نوشت می پوید چیز دیگری می شود و آن گاه که در دریا
محو می گردد همه خودی ها را در ساحل می شوید و از رنگ خودی ها که در طول راه وی را در میان گرفته است رهایی می یابد و آن چه در پایان راه به دریا می ریزد جویبار نیست.
خردی او در بزرگی دریا محو می شود و آن جا که دریاست هر چه هست بزرگی است
خردی جویبار دیگر در آن جا گنجایی ندارد و هیچ کس آن را به اندیشه در نمی آورد.
پاسخ:
حلاج یعنی:
کوچک باش و عاشق … که عشق ، خود می داند آئین بزرگ کردنت را.
ممنون از این یادآوری دلپذیر و زنهار دهنده …
این جمله ” عشق خاصیت شان باشد ، نه رابطه خاص شان با کسی ” چقدر قشنگ بود .
به دلم نشست .
شما خزانه ی سرشاری دارید از این جملات ناااااااب . به شما غبطه می خورم .
به سروی:
شما لطف دارید …
همیشه باورم این بوده و از خدا خواسته ام که نسبت عشق و آدم ها مثل نسبت چاقو باشد با برندگی.
تنها در آن صورت است که می شود امیدوار بود به آن که روزی دوباره بتوان بهشت را در کره زمین به تماشا نشست …
و به این که آدم ها برای ساختن طاق نصرت های صلح بیشتر موفق باشند تا دمیدن در شیپورهای شوم جنگ و نفرت و کین …
درود.
.
.
به حمید رضا:
نمی دانی که چقدر انرژی بر است این قالب ها و چقدر پریدن را دشوار می کند …
خوشحالم که اینجا می شود شاهد تمرین پرش هایی مرتفع تر از همرهانی دریا دل چون حمید رضای عزیز بود …
به همین سبب قابل احترامید قربان …
خوشم میاید که اینجا میشود بی قالب از سر گلها پرید
بلی…به جرعه شبنم
به یک سیب
به بوییدن بابونه
با خواسته شما همراستا هستم
آمین
(مجبورم به جلسه بروم.)
آمین و ممنون از همراهی دلپذیر و انرژی بخش تان …
دکتر
می خوان از ژانویه 2012 دیگه گاوبازی انجام نمیشه
فک کنم میخوان دنیا تموم شه بعد تمومش کنن!!
https://hamshahrionline.ir/news-114270.aspx
بله خبر اقدام مجلس کاتالونیا در مورد ممنون شدن گاوبازی از سال 2012 را پیش تر در مهار بیابان زایی انتشار داده بودم.
درود …
ضایع شدم دکتر جان !
حالا اگه آرش بود به روش میاوردین!؟
امضا : حسود !
پارسا جان!
تو یا
معنی ضایع شدن را نمی دانی چیست؟
یا نمی دانی معنی ضایع شدن چیست؟
و یا اصولاً
نمی دانی چیست معنی ضایع شدن! می دانی؟
جناب اشکار از خوب از شما می پرسم و اگر جواب آقا گاوه هست پس
ای ول به آقا گاوه که تازه داره به بلوغ فکریش میرسه !
درود
پاسخ:
غزاله خانوم اگر امکان دارد پرسش تان را دوباره بنویسید، فکر کنم اندکی اصلاح نیاز داشته باشد.
نمی دانم
همی دانم که نادانم !
تو بوگو ! ( مثل تتلو بخونین اینو!)
حیف که من به کسی نمیگم عاشقتم وگرنه الان به شما میگفتم دکتر جان
تو لازم نیست چیزی بگویی رفیق!
این را همه می دانند!! زیرا:
.
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در توست!
نه بابا! یعنی همه فهمیدن !؟
خب خوبه آرش غایبه سروکله خانوم مهندس هم پیدا نیس! 😀
الان که دارم کامنتا رو میبینم
فهمیدم که مهندس نصیری پست رو به من تحویل دادن! رفتن
شما یه تنه میرین که رفته باشین !
خب حالا که کسی نیست و ظاهراً پست را هم به تو تحویل داده اند و رفته اند!
درگوشی و در راستای هزینه کرد ِ آن 10* 180 هزار تومان برایت بگویم:
.مهم این نیست که قشنگ باشی … ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
.
.
امید که هر چه زودتر شیرین زندگیت را بیابی و برایش تا همیشه عمر مهم بمانی و … بماند.
هی پارسای بینوای بیکس واسه هیچ کی مهم نیس!
باید حب شیرین بندازم بالا!
آما قشنگی مهمه ! اون کارمند دادگاه لاهه رو یادتونه !؟
خوبه آدم مهم باشه قشنگ باشه خوش تبپ باشه!
اشکار بیاد شعرشو بنویسه!چی بود؟
از همه ی یادداشت های من می بینم که اون کارمند دادگاه لاهه را از یاد نبردی! البته در حقیقت بغل دستی اش را از یاد نبردی! بردی؟
آی گفتی!
این که فتو شاپه فرزندم!

حالا که می خواهی آرزو کنی، آرزو کن که کاش این گل می بودی:
.
دکتر اینو :
https://aghelane.files.wordpress.com/2009/05/karubifunny2.jpg
ایکاش من هم سران فتنه بودم !
به نظرتون من از پس 6تا پروانه برمیام پدرم!؟
اگه قرار باشه فقط تماشاشون کنی و احیاناً به نرمی دستی از نوازش روی سر و کول شان بکشی، چرا که نه؟!
نه دیگه ! نشد ! اومدین نسازینا دکتر
بعضی وقتا خودتونو میزنین به مهندس کشاورزی بودن ! 😀
تماشا لول یکشه !
من لولی کش و مطرب کُش و بقیه کش ها را نمی دونم چیه؟
از قضا حقیقتاً تخصص من همون مهندس کشاورزیه …
روز خوش فرزندم … من رفتم پینگ پونگ!
خوش بگذره که حال ما رو خوش کردین
پاسخ:
همیشه خوش باشی پارسا جان …
در ضمن
لول = level
میشه لولو هم خوندش !
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
بلاخره صبر خدا نیز حدی دارد و گاهی انتقام خدا سهمگین است .
پاسخ:
نه! صبر خدا حدی ندارد حسین جان …
شرمنده.
جناب اشکار از خوب از شما می پرسم و اگر جواب آقا گاوه هست پس
ای ول به آقا گاوه که تازه داره به بلوغ فکریش میرسه !
درود
…والله من نفهمیدم منظور شما از این پرسش چیست ؟
…آقای پارسا
شعر این است…
مرد باید خشن باشه کچل و بد اخلاق
…زن باید سفید باشه تپل و کمی هم چاق
پاسخ:
منظورشان این است که گاو قصه ما مرد است یا زن؟
خرد جاری در جهان نمی تواند همیشه آرام بنشیند… من خیلی مخالفم که حیوانات را موجوداتی نفهم به حساب آوریم. من معتقد به شعوری در آنها هستم که گاه انسان را شرمنده می کند.و البته پیام خوب این حرکت درسی بزرگ است: که می توان سر برآورد و آزادی راو زندگی را نفس کشید، خود اگر بخواهیم. که می توان شریط را تغییر داد .. که می توان سر را بالا نگاه داشت و به آسمان هم نگاهی انداخت و باور داشت که می شود شرایط را ساخت و زندگی را دید… و نگذاشت دیگران برایت تصمیم بگیرند.. این حق آنقدر طبیعی است که اگر گاو هم باشی می فهمی… چون شعور، در هستی جاری است و اگر خودمان به این شعور توجهی نمی کنیم و سرمان را پایین انداخته ایم تا بازیمان بدهند به جای آنکه خود “بازی” کنیم و نه “بازی” دهیم.. عیب از خود ماست…
حیوانیتی که ما می شناسیم در نهاد این انسانهایی است که با جان ِ چنین موجوداتی به ارزانی برخورد می کنند و به حراج و تماشا می گذارند… و اگر انسانیت، روحی جوینده و تعالی خواه و زندگی ساز باشد و آزادی طلب… این گاو مصداقی از آن است.
حتما همه گاوها در نهاد و نهان خویش او را می ستایند و آرزو می کنند که کاش جای او بودند .. جای او که “قهرمان” است.
پاسخ:
شاید یکی از لکنتهای تاریخی ما همین باشد که بر خلاف آن گاو شجاع اسپانیایی، ترجیح می دهیم که دیگران برایمان تصمیم بگیرند و دیگران هم اغلب برای منافع خودشان رأی صار می کنند! نمی کنند؟
خوشحالم که چنین پنداری در باره حیوانات دارید … آنها را بسیار دوست دارم … امیدوارم روزی شمار آدم هایی که به حیوانات اینگونه نگاه می کنند، بیشتر و بیشتر شود.
درود …
آقای پارسا
تابحال خنده های دل نشین مهندس درویش رادیده اید؟
تا بحال آن دندان هایی که چون مروارید غلطان بر لثه ای چون مرجان سرخ فام کاشته شده را رویت کرده اید ؟
تا کنون صدای گوشنواز درویش همچون نغمات داوودی دل شما را لرزانیده است ؟
درویش مهندس کشاورزی است اما تحصص ایشان اصلاح گل ها و ریاحین خوش عطر و بو ست .
..درویش ….درویش…..گنجی است…لعل بدخشان عقیق یمانی یاقوت سیلان لولو بحرین
عقرب زلف کجت با قمر قرینه
تا قمر در عقربه کار ما چنینه
کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه
درو با لنگر میزنه من دلم میلرزه
ای پری بیا در کنار ما جان خسته را مرنجان
از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان
از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان
نرگس مست تو و بخت من خرابه
بخت من از تو و چشمتو از شرابه
کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه
درو با لنگر میزنه من دلم میلرزه
ای پری بیا در کنار ما جان خسته را مرنجان
از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان
از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان
ای بت چین ای بت چین ای بت چین ای صنم
حوروش و ماهُ جبین ماهُ جبین ای صنم
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
هر که تو را دید و ز خود دید و ز خود دل برید
رفت ز خود هر که رخت، تاب و رخت را بدبد
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
زلفُ به رخساره چو افشان کنی چو افشان کنی چو افشان کنی
حالت جمعی تو پریشان کنی پریشان کنی پریشان کنی
وایُ بحال ای دل شیدا دل شیدای من
من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
از نوک مژگان میزنی تیرم چند
غم عشقت مرا از پای افکند
چرا میزنی میزنی میزنی میزنی یار
چرا میکشی میکشی میکشی میکشی یار
تو با ناوک مژگان
همه خلق جهان را
همه پیر و جوان را
جانم
من که برق نگاهت یادم نمیره
های های گریههات یادم نمیره
چرا میزنی میزنی میزنی میزنی یار
چرا میکشی میکشی میکشی میکشی یار
تو با ناوک مژگان
همه خلق جهان را
همه پیر و جوان را
جانم
هنگساز : علی اکبر شیدا
شاعر : علی اکبر شیدا
دستگاه : همایون (اصفهان)
باشد از لعل تو یک ……. باشد از لعل تو یک
بوسه تمن ، تمنای دلم
خدا وای دلم ، عزیزوای دلم
می کشم خجلت از این ……… می کشم خجلت از این
خواهش بی جای دلم
خدا وای دلم ، عزیز وای دلم
عاشق روی توام …. بسته موی توام …. کشته خوی توام
جانم آه ساکن خدا کوی توام ……. جانم آه ساکن خدا کوی توام
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عزیز من که تو بی مهر و وفایی
عهدُ نابستن از آن به که ببندی و نپایی
عزیز من که ببندی و نپایی
دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول ز تو گفتن که چنین خوبُ چرایی
عزیز من که چنین خوب و چرایی
**************************
قسمت دوم :
ای بت چین ای بت چین ای بت چین ای صنم
حوروش وماهُ جبین و ماهُ جبین ای صنم
من از تو دوری نتوانم دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
هر که تورا دیده زخود دیده زخود دل برید
رفته ز خود هر که رُخَت را و رخت را بدید
من از تو دوری نتوانم دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
زلفُ به رخساره چو افشان کنی ، چو افشان کنی ، چو افشان کنی
حالت جمعی را پریشان کنی ، پریشان کنی ، پریشان کنی
وایُ به حال دل شیدا دل شیدای من
من از تو دوری نتوانم دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر عزیز دلم
این دوبیتی که در تنکابن رایج است:
هوای تنکابن تاریک بابا می قاطر زیر الوار باریک بابا
الهی بمیره صاحب الوار می قاطر کو بوشو مو بغل یار
یعنی: هوای تنکابن تاریک شده است، قاطر من زیر (فشار)الوار لاغر شده است، الهی صاحب الوار بمیرد تا قاطر من به کوه برود و من بغل یار خود بروم. الوار به معنی چوب های کلفت و بلند است.
آهنگساز : علی تجویدی
شاعر : رحیم معینی کرمانشاهی
دستگاه : همایون (شوشتری)
از برت دامن کشان ….. رفتم ای نا مـــهربان
از مـــن آزرده دل ……… کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم ……. رفتم که رفتم
از من دیــوانــه بـگـذر…… بگذر ای جانانه بگذر
هـر چــــــه بـــــودی ……. هر چه بودم بی خبر
رفتم که رفتم ……. رفتم که رفتم
شمع بزم دیــگران شو……… جام دست این وآن شو
هر چـــــه بـــــودی ……. هر چه بودم بی وفا
رفتم که رفتم ……. رفتم که رفتم
******
بعد از این ، بعد از این ……. کن فرامــــوشم کــه رفتم
دیــــــگر از، دست تو…….. می نمی نوشم که مستم
با دل زود آشنا ……. گشتـــم از دامت رها
بی وفــا بی وفــا ……… بی وفا ، رفتم که رفتم
******
مــن نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
عاشقــــان را بــگـذاریــد بــنــــالند همــــــه
مصلحت نیست که این قصه فراموش کنید
******
شمع بزم دیــگران شو……… جام دست این وآن شو
هر چـــــه بـــــودی ……. هر چه بودم بی وفا
رفتم که رفتم ……. رفتم که رفتم
******
بعد از این ، بعد از این ……. کن فرامــــوشم کــه رفتم
دیــــــگر از، دست تو…….. می نمی نوشم که مستم
با دل زود آشنا ……. گشتـــم از دامت رها
بی وفــا بی وفــا ……… بی وفا ، رفتم که رفتم
هنگساز : علی اکبر شیدا
شاعر : علی اکبر شیدا
دستگاه : همایون (اصفهان)
ای مه من ، ای بت چین ، ای صنم
لالـه رخ و زهره جبین ، ای صنم
تا به تـو دادم دل و دین ، ای صـنم
برهمه کس گشته یقین ، ای صنم
من زتو دوری نتوانم دیگر
جانم وزتو صبوری نتوانم دیگر
بیا حبیبم ، بیا طبیبم
بیا حبیبم ، بیا طبیبم
هر که تو را ، دیده ز خـود دل برید
رفته ز خود ، تا که رُخت را بدید
تیر غمت ، چون به دلِ من رسید
همچو بگفتم که همه کس شنید
من زتو دوری نتوانم دیگر
جانم وزتو صبوری نتوانم دیگر
بیا حبیبم ، بیا طبیبم
بیا حبیبم ، بیا طبیبم
ای نفـسِ قدـسِ تـو احیای من
چون تویی امروزه مسیحای من
حالت جمعی تو پریشان کنی
وایُ به حال دل شیدای من
من زتو دوری نتوانم دیگر
جانم وزتو صبوری نتوانم دیگر
بیا حبیبم ، بیا طبیبم
بیا حبیبم ، بیا طبیبم
هنگ محلی تربت جام
دستگاه : شور (نوا)
نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ….. جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
غمت در نهان خانه ی دل نشیند ….. غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند ….. بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست و مشکل نشیند
ز بامی که برخاست و مشکل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ….. جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
******
بنازم به بزم محبت که آنجا ….. بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند ….. گدایی به شاهی مقابل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ….. جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
آهنگساز : اکبر محسنی
شاعر : کریم فکور
دستگاه : شور (دشتی)
باز ای الهه ناز……… با دل من بساز
کین غم جانگداز……… بــرود ز بـــرم
گر دل من نیاسود ………. از گنــــاه تــو بود
بیــــا تا ز ســـر………. گــــنهت گذرم
باز می کنم دست یاری ……… بـــــــه ســــــویـت دراز
بیا تا غم خود را ………. بـا راز و نـــــیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت ……… دلـــم را هــــــــــدف
به خدا همچو مرغی …….. پُر شــــور و شـــعف
به سویت بپرم
آن که او به غمت دل بندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الهه نازی در بزمم بنشین …….. من تو را وفادارم بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر …….. به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم
هنگ محلی گیلان
دستگاه : شور (دشتی)
گل پامچال ……… گل پامچال
بیرون بیا ………. بیرون بیا
فـــــصل بهــــاره ……… عزیز موقع کاره
شکوفانه ………. شکوفانه
غنچه وا شده ………. غنچه وا شده
بـــلبـــل ســـــر داره ……… عزیز دل بی قراره
بیا دست به دست بدیم …….. دانــــــــــه بکــــــــاریم
فـــــصل بـــهاره……عزیز موقع کاره
بیا دست به دست بدیم …….. دانــــــــــه بکــــــــاریم
فـــــصل بـــهاره……عزیز موقع کاره
رشید خان
آهنگ محلی قوچان
دستگاه : شور
امروز دو روزه للو، فردا سه روزه لو
رشــید نــیومد للـــو، دلــم مـــی سوزه لو
های های رشید خان ……. ســـردار کــل قوچان
های های رشید خان ……. ســـردار کــل قوچان
*******
رفتی نگفتی للو، یـــه یاری دارم لو
در شهر غربت للو، دلداری دارم لو
های های رشید خان ……. ســـردار کــل قوچان
های های رشید خان ……. ســـردار کــل قوچان
تمام این اشعار محلی به افتخار آقای پارسا گذاشته شده است . و بقول کاسکوی من سلامتی بروبالا نوش ! رد کن لبو جیگر !!!
..البته باید یاد آوری نمایم که نامبرده به هنگام نوشیدن آب داغ و عسل و دارچین و آبلیمو در هر بامداد این کلمات قصار را می گوید و هرگونه مسئولیت گفتار ایشان به عهده خود نامبرده می باشد .
خوشحالم که آقای درویش متوجه منظورم شدن!
همسایه جان
وقتی میگن انسانی مرزهای انسانیت رو درنوردیده یعنی مقامش از سطح انسان بالاتر رفته!
وقتی میگن زنی مرزهای زن بودن رو پشت سر گذاشته، یعنی شخصیتی کسب کرده که نمیشه و نباید برای وصفش به جنسیتش توجه کرد.
این گاو هم عملی بالا تر از یک گاو معمولی داشته که معمولا گاوها تا آخر در میدون گاوکشی میمونن و میمیرن به قول حمید رضای عزیز به حریت رسیده!
اعتراض بلده طلب حق و حقوق میکنه!
اما آقای درویش کامنتهای این پست بسیار زیبا بودن. ممنون
جناب آشکار
من بعضی از شعرهایی که شما مینویسید رو تو کتاب “تصنیفها و سروده های ایران زمین” پیدا میکنم اما بعضیهاش واقعا گیر نمیاد از کجا میاریدشون؟
مرجع تون رو لو میدین برادر؟!
سوال سختی که نپرسیدم؟
خواهر فلورا
یکی از بزرگترین منابع اشعار فولکلوریک مجموعه کوچه احمد شاملو است . آقای مرتضی اخمدی هم در جمع آوری این گونه اشعار معروف به رو حوضی بسیار توانا می باشند .
البته آهنگ های قدیمی هم گوش کردن بسیار موثر است مانند گل پری جون و باباکرم .
این اشعار خواه ناخواه در بطن ایرانیان جی کرده است . برای نمونه بانو مهوش هنگامی که در سال 1339 در تهران بر اثر تصادف فوت نمود در تهران آنروز یک میلیون نفر در مراسم خاکسپاری او حاظر بودند .
در گیلان هم شعرهای فولکلوریک زیادی وجود دارد . و خواننده چیره دستی همانند ناصر مسعودی
این اشعار جزو فرهنگ ما هستند و ارزش حفظ شدن دارد مثلا همین اتل متل توتوله گاو حسن چطوره الان بخش نه شیرداره نه پستون رو عوض کرده اند؟؟ احمقانه نیست ؟
یکی دیگر از نشانه های فرهنگ هر کشور رقص است که پس از سالها مقاومت آقایان تبدیل به حرکات موزون شده . در خوی بشر خرکات موزون وجود دارد لرها و کردها و قوچانی ها و بختیاری ها از قدیم رقص های مخصوص بخود داشتند . خوب حالا باید گفت همه آنها را باید به دست حاج آقا سپرد ؟ ( حاج آقا سلام علیکم احوال شما؟ )
یا همین رقص قاسم آبادی شمال و یا بیات تهران و آواز کوچه باغی و رقص هایی چون بابا کرم که بین قشر خاصی مرسوم بوده و این گروه در محرم همان مراسم مذهبی را سفت و سخت انجام می دهند و در سایر ماه ها فقط کافی است نگاهی به سی دی های آنها بیاندازید !!!
خانم نجفی کجا رفتند ؟
آشکار عزیز
منظورم از برادر گفتن معنی مذهبی ش نبود، قصد خاصی هم نداشتم
اما شما گفتین خواهر یه جوری شدم
درمورد رقص و حرکات موزون با شما بسیار موافقم
چند لحظه پیش “چرا می زنی میزنی…” رو پیدا کردم و گوش دادم. خوب وقتی متنش رو کاملا میفهمی زیباتر بنظر میاد
ممنون از لطف تون
خانم نجفی رفته اند ریحان بچینند!!
به به ! ریحان چقدر با کوفته تبریزی می چسبد
پشت بند آنهم چای با طعم هل و باقلوا ……..
…..دلمان برای ایشان تنگ شده است . اگر با این پشتکار مهندس و یا وکیل دادگستری می شدند بسیار موفق بودند
… درویش خان پیدایشان نیست ……ایکاش ایشان هم از این اشعار ایرانی قدیمی برای دوستان پینوشت می گذاشتند .
این گاو یک ابرگاو بود، دمش گرم با این رفتار هنجار شکنانه اش …
این فرمایش شما برای گاو های داخلی بد اموزی دارد آقا!!!
یعنی چه این سخنان ؟!
گاو باید گاو باشد و بس !!!چه حاجت به تفکر و رفتار خارج از قاعده دارد آقا
به اشکار:
بس است دیگر! چقدر گاو باید گاو باشد آخر؟
.
.
به هومان:
ابرگاو در اینجا حق مطلب را ادا نمی کند! شاید باید به او گفت: یک گاو خر! زیرا خران به تجربه ثابت کرده اند که بسیار خردمندانه رفتار می کنند! نمی کنند؟
.
.
به فلورا:
خوشحالم که کامنتهای این پست را پسندید … بی شک یکی از افرادی که سبب ارتقای کامنتها را فراهم کرده است؛ فلورای عزیز است.
درود …
خوبه این گاو . گاو بود و کار خودشو کرد و گرنه اگر می خواست رو کامنت های ما تصمیم بگیره گاو گیجه می گرفت!!!
پاسخ:
خب من تقریباً چون مطمئن بودم که گاوهای اسپانیایی دسترسی به دل نوشته های درویش ندارند؛ فلذا زیاد از این بابت نگران نشدم همسایه جان!
درود …
سوالم این بوده که گاوه آقاست یا خانم ؟!
آقای مهندس گفتند این سوال رو از جناب اشکار بپرسم که ظاهراً جوابش رو با قطعیت کامل میدونند ؟
می بخشد ولی یه سوال دیگه هم دارم و اون هم اینکه
اشکار درست است یا آشکار ؟
ممنونم و درود
درود بر غزاله عزیز:
ممنون که تصحیح فرمودید.
1- آقا گاو صحیح است.
2- اِشکار صحیح است.
توضیحات مفصل تر را امیدوارم خو اشکار بدهد.
متشکرم دوست عزیز
خواهش می کنم …
البته بهتر است از پیشوند مرحوم برای آقا گاو قصه مان بهره بریم! نه؟
مرحوم شد ؟
منو یاد بیتی از شعر هام انداخت:
و کمال منیت به قیمت مرگ
سرکار بانو غزاله
درود
در اسپانیا گله های گاو مسابقه در یک محیط نیمه طبیعی زندگی می کنند گله داران گوساله های نر را بر اساس ویژگی هایی چون جنگاوری و شجاعت از سایر گله جدا کرده و با تغذیه مناسب انها را برای روز پر افتخار نبرد آماده می کنند .
یک نکته اینکه اگر گاوی جان سالم بدر برد دیگر در مسابقه استفاده نمی شود چون یک بار تجربه داشته و دیگر در آرنا ادای گاو های کشور گل و بلبل را در نمی آورد .
به امیدروزی که تمامی حضاز این صفحه در اسپانیا از آفتاب مدیترانه و پنیر و آب انگور و پرتقال مالاگا و هم جواری با سینیوریتاهای مومشکی و فتان آندالوزی بهره مند گردند
ممنون از توضیحت اشکار جان.
راستی! فتان آندالوزی دیگر چیست؟!
.
.
همسایه جان: کمال منیت بار منفی دارد! ندارد؟
فکر نکنم.
وقتی منیتی به کمال برسد همان ترک آن است و جدایی
شعرم درباره پاییز است و کمال یک برگ و جداشدنش از شاخه
شعرتان را اگر امکان دارد اینجا هم انتشار دهید.
ممنون.
شعر مال یازده سال پیشه . چند وقت پیش تو فکر بودم پیداش کنم و در فصل پاییز برایتان بفرستم .
امیدوارم که پیدایش کنید …
منتظر می مانم.
سپاس …
سلام جناب اشکار
متشکرم از توضیحاتتون . من هم به امید شما امیدوارم !
بیچاره ی مرحوم آقا گاوه 🙁
و اما دویستان ، بنظرم این گاوبازی هم هر چی که هست می تونه نشونه ی جهل باشه دیگه اون هم در قرن حاضر !!! درست مثل خیلی از خرافه ها و رسومات غلط دیگه که در همه جای دنیا و در کشور خود ما هم وجود داره .
چند روز قبل فیلمی رو دیدم که تبتی ها از قربانیان انسانی شان جهت غذای کرکس ها استفاده میکردند !!! وحشتناک که چه عرض کنم ، فاجعه ای عظیم بود و البته هست . تا زمانیکه ریشه جهل در هر کجائی وجود داشته باشه ، متاشفانه اوضاع همینطوره که نه به حیواناتی چون گاو و .. و نه به گیاهان و … و نه به انسان ها رحم میشه . در کشور خودمان هم باید از خرافه های دیگه که قطعاً خودتون هم میدونید نجات پیدا کنیم .
بله خرافه و رمالی هنوز دست بالا را دارد حتا در جهان پسا مدرن امروز که من اخیراً در هشت پا نامه ی بیابانی ام به آن در شش یادداشت پرداخته ام.
درود بر غزاله …
سلام استاد خودم !
خواندمش مهندس . ممنونم جالب بود .
و درود بر بزرگ مرد عرصه ی مهار بیابان زائی 🙂
یعنی اگه من شانس داشتم که آمریکا بدنیا میاومدم !
مهندس ! کجایین ؟
ارش رو دریابید !@
به وبگرد:
خیلی بی انصافی مرد! این که آدم “شیرین” داشته باشه و خودش را بی شانس معرفی کنه؛ عین کفران نعمت می مونه! نمی مونه؟
.
.
به غزاله:
خوشحالم! به ویژه برای انشای درست نام وبلاگم!!
درود …
من هنوز از اینهمه تدبیر آن گاو به ظاهر وحشی در حیرتم. ولی نکته اینجا است که بر خلاف انسان های وحشی و خونخوار او هیچ آدمی را نکشته است و آدمها خودشان زیر دست و پای خودشان له و لورده شده اند. در حالی که خیلی راتحت می توانست چند نفر را بکشد. اگر به همان عکسی که گاو در کنار کودک است نگاه کنید در می یابید که او قصد حمله کردن به او و یا اطرافیان را ندارد اگرنه با یک چرخش می توانست شکم همه را بدرد. به نظر من هیچ موجودی وحشی تر و خطرناک تر و خونخوار تر از آدمیزاد وجود ندارد.
میمونه استاد جان
من چاکر شما و شیرینم هستم !
یعنی شیرین کجا میتونست وکیل مدافع به این کولی پیدا کنه !@؟
به این باحالی
به یک وبگرد (آرش شماره 1):
نمی خواهد چاکر ما باشی! ما که می گویم: یعنی من و شیرین.
بهتر آن است که همیشه رفیقم باشی و یک تکیه گاه استوار برای شیرین؛ تکیه گاهی که همیشه بتواند رویش یادگاری بنویسد … مثلاً بنویسد:
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
.
و من ممنونم که رنج مرا با به جا آوردن آرش در زندگیم به کمینه رساندی …
.
.
به RS232 (آرش شماره 2)
به نکته بسیار خوبی اشاره کردی رفیق ساکن در ینگه دنیای من. من هم خیلی در رفتار این گاو دقت کردم، او به هیچ وجه قصد حمله به هیچ تماشاگری را نداشت و انگار فقط می خواست آنها را بترساند. افسوس که آنها این گاو آزاده و خردمند را همچون اسپارتاکوس به صلیب کشاندند و کشتند …
در همین باره تولستوی می گوید:
فرق انسان و سگ در آن است که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.
.
درود …
ینی من عاشقتونم به مولا
آرش جان:
یک پیرمرد 85 ساله در دفترچه خاطراتش نوشته بود:
“من از آن آدم هایی بوده ام که همیشه با دماسنج و کیسه آب جوش و بارانی و چتر نجات سفر می کردم. اما اگر دوباره به دنیا می آمدم، سبک تر سفر می کردم. اگر زندگی از نو تکرار می شد، در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی می رفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم و چرخ و فلک های بیشتری سوار می شدم و طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و اوقات بیشتری را با بچه ها می گذراندم … فقط اگر زندگی یک بار دیگر تکرار می شد. اما می دانید که ……… نمی شود.”
.
.
اما احساسم این است که درمورد تو و شیرین می شود!
برای همین است که من هم دوست تان دارم ، چون حس می کنم که شما می توانید همه ی لحظات زندگی تان را از آن خودتان کنید.
.
.
درود …
خداکنه مهندس جان @ زیرسایه برادرانه شما
روزی از جان میلتون ؛ شاعر معروف انگلیسی پرسیدند : چرا ولیعهد انگلستان می تواند در چهارده سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند ؛ اما تا هیجده سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند؟
گفت : بخاطر اینکه اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن به مراتب آسان تر است !!
.
.
این را گفتم تا خودت را هیچگاه دست کم نگیری رفیق! زیر سایه چیه؟ خودت سایه سازی …
😀
خب منم هنوز دارم سلطنت میکنم ازدواج نکردم که!@
بعدشم اون دخترای قدیم بودن
الان که خانوما آقایون رو اداره میکنن
بعدشم الانه که سروکله خانوما پیدابشه
😉
آخرشم اینکه آخرشین مهندس
خوشمزگی ماجرا هم همین است که تو در مواجهه با یک متولد آبان ماه! فکر می کنی داری سلطنت می کنی!! درست همان طور که ملکه الیزابت فکر می کنه که داره سلطنت می کنه! نمی کنه؟
آقا دلم میخاست موهای این آقاهه رو درس میکردم!این چه وضعیه 🙂
الان اگه بیاین اینجا سرتون گیج میره
یه مشکلی ژیش اومده که همه گرگیجه گرفتن و دارن خودزنی میکنن
طرف که الانه که مونیتورو بخوره @ بس که عشقولانه چسبیده بهش
دارین که طرف کیه ؟
ولی من تکیه دادم و دارم از حرف زدن باشما کیف میکنم!!
😀
چرا فک میکنم؟میکنم!
حالا بازیه یا واقعی تاج پادشاهیم حال میده @
خوشحالم که با تاج پادشاهی ات صفا می کنی!
.

.
برای همین است که 3 هزار سال پیش سقراط حکیم به همه ی همجنسان خود سفارش کرده بود:
.
“برای ازدواج کردن لحظهای درنگ نکنید. زیرا اگر زن خوبی نصیبتان شود، خوشبخت میگردید و اگر زن بدی گیرتان آمد [مثل من] فیلسوف میشوید!”
مهننننننننننندس آرش را تنها نذارید
😀
همینه !
من که خوشبختم
خدا طرفی که رفته تو مونیتورو خوشبخت کنه!
میخاد بره موهاشو از ته بزنه!نه؟باورتون میشه؟
این یکی باز موهاش بهتره!
ولی شما از همه بهترین
من از وبلاگ آرش شماره 2 خیییییییییییییییییییییییییلی خوشم اومد
ولی نشد نظر بذارم
وبلاگش محشره … من کمتر آدمی به دقت نظر، حوصله، خونسردی و طنازی مثل او دیده ام. نگاه کن روایتش را از تماشای نخستین فیلم سه یعدی زندگیش تا متوجه منظورم بشوی!
.
.
انگار همه ی آرش ها کارشون درسته! حالا می خواد اسمشون “یک وبگرد” باشه، یا ” RS232 ” باشه و یا “پارسا” !! نه؟
مهندس
اگه ازتون پرسیدن آرش اینجا بود
بگین نه!
هردوشون دارن منوچپ چپ نگا میکنن! اما مسئله اینجاس که خودشونم اینجان
که میدونن من اینجام 😀
😀
این یکی از اون دوتا!
به نظرتون دومی هم خودشو لو میده یانه!؟@
ما مخلصیم !
به خاطر تقدیر از اخلاصت …

.
سلام… درویش
دخترم 24روز بیشتر نیست که به دنیا اومده.چند روز پیش براش یک عروسک هدیه آوردند که آواز می خونه. شعرش که ظاهرا پر طرفداره بین بچه ها اینه:
آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم
…….
ای خدا چیکار کنم آهو مو پیدا کنم
اما با خودم فکر کردم که با اجازه سراینده اینطوری بهتره:
آهویی دیدم خوشگله براش غذا گذاشتم
……
ای خدا چیکار کنم آهو رو من دوست دارم
دوست خوبم با این شعر و آوازهای بچه گانه !! چه کنیم؟من که عروسک آواز خونو ساکت کردم.
دکترررررررررررررررررررر؟
شما اسم شناسنامه منو از کجا میدونین؟؟؟؟
============
آرش!اون نفر دوم آبانیه عمرا مث من نمیاد خودشو لو بده 😀
آخ آخ این حشره های خوشگل پدرسوخته من عاشقشونم استاد
به دوست بابا:
امیدوارم که حالا حالا ها از موهبت داشتن این آهو کوچولوی معصوم لذت ببری رفیق و همسایه قدیمی و با معرفت. امروز باهات تماس خواهم گرفت …
.
.
به پارسا:
یادت رفته؟ خودت تو وبلاگ اروند لو دادی!!
.
.
به وبگرد:
برای همین گذاشتمش دیگه …
درود.
عالی عالی عالی
به نظرم پاسخ من زیاد هم عالی نبود! به خصوص اگر نگاهی به تاریخ معاصر انداخته و مثلاً روایت آیت الله سید محمد سلطان الواعظین شیرازی (متولد 1314 تهران!) را از تعریف مشروطه برای آن پیرزن، دوباره مرور کنیم!
ماجرایش را می دانی؟
ای خدا رد بالشو تو آسمون میبینین؟
مث رد تن دلبر روی تختش
کییییی ؟ من ؟
هی یادش بخیر
خوبه حالش؟
بگین مهندس
یاد میگیریم
.
این آیت الله هوشمند و طناز که روزگار زیادی از عمرشان را در پیشاور پاکستان زندگی کردهاند، در دفترچه خاطرات خویش نوشتهاند:
در ابتدای پیروزی مشروطهخواهان به خانهای رفتم؛ پیر زن و دختر جوانی آنجا بودند .
پیر زن پرسید : حاج آقا منظور از مشروطه چیست؟
گفتم : قوانین جدید .
گفت : مثلاً چه ؟
به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیرمردان دهند و زنان پیر را به جوانان!
دخترش با تندی و نگرانی پرسید: آخه این قانون چه فایدهای دارد!؟
امّا پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد میگیری؟!
.
.
راستش گاه فکر میکنم دلیل آن که ایرانیان به رغم آن که در جنبشهای اجتماعی و دموکراسیخواهی همواره در منطقه پیشتاز و پیشگام بودند، اما هرگز طعم شیرین آزادی را درک نکردند، همین عدم تناسب تحولات بزرگی چون مشروطه یا نهضت ملی شدن نفت با فرهنگ متوسط عامه بوده است!
.
درود …
ای وای مهندس
فضا با این عکسه خطری شد ! بذارین من موهامو از پشت بذارم تو پیرهنم بعد حرف بزنم 😉
چه حرفی! تفسیر شمام جالبه .
فرهنگ عامه چجوری بالا میره آخه ؟
خودت چی فکر می کنی؟
چه سوالای سختی از من میپرسین استاد
میشه از بچه ها شروع کرد از آموزش مدرسه ها
ولی برای فرهنگ آدم بزرگا باید کتابخونشون کرد
تبلیغ (منظورم تجاری نیس) روی اونا رو بیشتر کرد
دولتهای با فرهنگ هم مهمن در رشد آدمهای اون جامعه
هم آره و هم نه!

برای بالا رفتن – و در آرامش همان بالا ماندن – باید مثل این پرنده بود!
.
.
روز خوش …
خیلی خوش گذشت.
خدایا خیلی خوشگله این @
یعنی سبکبال؟
به ما بیشتر خوش گذشت 🙂
این پرنده خیلی زیباست و
چه نگاه ِ پر غرور ِ عاشق کشی دارد …
به افتخار و یاد کاکو محتبی
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
موهاتو به من بنما تا شوم راضی
موهامو میخوای چه کنی بی حیا پسر
کمند تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه
شیرازی جون جونم
دختر شیرازی
مرده لبهاتم تو سرو نازی
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
ابروتو به من بنما تا بشم راضی
ابرومو میخوای چه کنی بی حیا پسر
کمون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
چشماتو به من بنما تا بشم راضی
چشمامو میخوای چه کنی بی حیا پسر
بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
لباتو به من بنما تا بشم راضی
لبامو میخوای چه کنی بی حیا پسر
قیطون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه
شیرازی جون جونم دختر شیرازی
مرده لبهاتم تو سرو نازی
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
چشماتو به ما بنما تا شوم راضی
چشمامو می خوای چه کنی بی حیا پسر
بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه
ولیکن نرخش گرونه
پر زده دلم برای تو
دختر شیرازی خراب تو
دوریت میده عذاب من
همیشه تو تو خواب من
دلم می خواد نگات کنم
از ته دل صدات کنم
می خوامت دیگه مجنون
نگو نه بدونت حیرونه
با یه ژیان و چار تا لاستیک
می یام خواستگاریت و راستی
خوشگل خانومی تو ای بابا
صورتت زیباست عین ما
دختر شیرازی و عشوه
واسه من نیا بابا زشته
عاشق شدن مگه عیبه
یکی میگه جمالتو عشقه
پس میام به اون شیراز
دل من میکنه پرواز
دارم میام به اون شهرتون
شهر سعدی حافظتون
شب می رم به اون شاه چراغ
میکنم من دعا که فراق
نبینم ز دوریت دختر
تا که عاشقم اینو گفتم
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
چشماتو به ما بنما تا شوم راضی
چشمامو می خوای چه کنی بی حیا پسر
بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه
ولیکن نرخش گرونه
خانمی بذار بگم یه کم برات از خودم
-اهل فشن و مدم
می گن دختر شیراز مد شده
-وای وای عاشقش شدم
دزنه صورتشو نگاه
-وای وای قربون اون چشاش
آخه چشاش عسله
همونی که تو ضرب المثله
خانم یه سوال
نه که پولی ندارمو سر کوچه می فروشم بلال
یه خونه دارم از پول حلال
-بگو وای زنم میشی؟
-عروس ننم میشی؟
نه که کلاس بالایی
گرون کالایی
اهل پول و طلایی ولی
هر چی هستی خیلی بلایی
بر می گردونمت تهرون
می دمت دست مامان جون
دخت بندر نبود قسمتم این بود اینو بگیریم من موندم ای خدا ای خدا
پر زده دلم برای تو
دختر شیرازی خراب تو
دوریت میده عذاب من
همیشه تو تو خواب من
دلم می خواد نگات کنم
از ته دل صدات کنم
می خوامت دیگه مجنون
نگو نه بدونت حیرونه
بیا بشین پیشم
بشی عین اب رو اتیش
میشه بشی ماله من
حرفارو بزنیم
قرار مدار فردارو بذاریم
بازی با دلم نکن
وگرنه نه من نه تو
جلب نشو کلک پاشو
قوری و کتری رو بردارو
درارو ببندو برقارو خاموش کن
ناز نگات منو از هوش برد
تو تو دختر شیرازی پس گوش کن
دیگه چیزی نمونده که صبح بشه
حرفی نمونده که گفته شه
می خوام بزنم زل توی جفت چشت
دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
چشماتو به ما بنما تا شوم راضی
چشمامو می خوای چه کنی بی حیا پسر
بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه
ولیکن نرخش گرونه
حیف که کاکو مجرد نیست وگرنه نظم بروکسل رو بهم می ریخت
ماشالله به ابروهای سلطان الواعظین
.مرد واقعی کامل دوره قاجار !!!!
شد خزان گلشن آشنایى
باز هم آتش به جان زد جدایى
عمر من اى گل، طى شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدى و بى وفایى
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا دارى با تو چه دآرد سود
آفت خرمن مهر و وفایى
نو گل گلشن جور و جفایى
از دل سنگت آه…..
دلم از غم خونین است
روش بختم این است……
از جام غم مستم
دشمن مى پرستم
تا هستم
تو و مست از مى به چمن
چون گل، خندان از مستى بر گریه من
با دگران در گلشن نوشى مى
من ز فراغت ناله کنم تا کى؟
تو و نى چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خوارى دیدن ها
دلم از غم خون کردى
چه بگویم چون کردى
دردم افزون کردى
برو اى از مهر و وفا عارى
برو اى عارى ز وفادارى
بشکستى چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طى
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کى
نمى کنى اى گل یک دم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کى بى تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردى
با غم و حسرت یارم کردى
عشق تو دارم باز
بکن اى گل با من هر چه توانى ناز
هر چه توانى ناز
کز عشقت مى سوزم
ماشین مشدى ممدلى/ ارزون و بى معطلى
این اتولى که من میگم/فورد قدیم لاریه
رفتن توى این اتول/ باعث شرمساریه
نه قابل کورس شهریه/نه قابل سواریه
بار کشیده بس که از/ قزوین و رشت و انزلى!
ماشین مشدى ممدلى/ ارزون و بى معطلى
در انتقاد به وضع نامناسب کاسب کاران و گرانى مرغ و خروس (۱۳۱۶):
از قند و شکر ساخته ام جوجه خروس
دیگر مخوراز گرانى مرغ افسوس
بابا جان یکى یه پول خروس
ماما جان یکى یه پول خروس
آقایان یکى یه پول خروس
در انتقاد از بى کارى روستاییان و هجوم شان به شهر (۱۳۱۹)
تا ز ولایت آمدم همیشه کار مى کنم/هزار جوره کاسبى در این دیار مى کنم
تاعدسى فروختم لبو رو بار مى کنم/که کس نگه این تنه لش مفخور شهر تهرونه
از کسب و کار رو گردونه/آى گل پونه نعنا پونه تازه پونه ریزه پونه
اینهم به افتخار هومان خان
هرچقدرناز کنی
ناز کنی
باز تو دلدار من
هرچقدر اشوه کنی
اشوه کنی
باز تو غمخوار منی
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
ای دریغا دریغا که ندانسته گرفتار شدم
ای دریغا دریغا که ندانسته گرفتار شدم
از بر این جونخوشی نزد تو من خوار شدم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
ای دریغا دریغا که ندانسته گرفتار شدم
ای دریغا دریغا که ندانسته گرفتار شدم
از بر این جونخوشی نزد تو من خوار شدم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
هرچقدرناز کنی
ناز کنی
باز تو دلدار من
هرچقدر اشوه کنی
اشوه کنی
باز تو غمخوار منی
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
هرچقدرناز کنی
ناز کنی
باز تو دلدار من
هرچقدر اشوه کنی
اشوه کنی
باز تو غمخوار منی
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
هرچقدرناز کنی
ناز کنی
باز تو دلدار من
هرچقدر اشوه کنی
اشوه کنی
باز تو غمخوار منی
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
هرچقدرناز کنی
ناز کنی
باز تو دلدار من
هرچقدر اشوه کنی
اشوه کنی
باز تو غمخوار منی
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
با با کرم بابا کرم
دوست دارم دوست دارم
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بیمعطلی
این اتولی که من میگم، فورد قدیم لاریه
رفتن توی این اتول، باعث شرمساریه
نه بابِ کورس شهریه، نه قابل سواریه
بار کشیده بس که از، قزوین و رشت و انزلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بیمعطلی
ماشین مشدی ممدلی، صندلیاش فنر داره
بلیتفروشی مشدی و، شوفر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود، زحمت و دردسر داره
رفتن با اتول بود، باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بیمعطلی
مسافر از بوی اتول، تا میشینه کسل میشه
از متلک شنیدن و، بورشدن خجل میشه
بس که فشار به او میاد، دچار دردِ دل میشه
پاره شود لباس اگر، گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بیمعطلی
کاین اتولی که از قفس، تنگتر و کوچیکتره
جای چهل مسافر، گنده و چاق و لاغره
شوفره بس که ناشیه، اتول همیشه پنچره
راه نرفته درمیره، لاستیکِ چرخِ اوّلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بیمعطلی
این اتولِ شکسته از، سیستم قدیمیه
تایر اون قراضه و، پیستون اون لحیمیه
شوفره دائماً پیِ، لودهگری و لیمیه
سربالایی نمیکشه، مگر با خیلی معطلی
بس که ماشالا محکمه، راه نرفته پنچره
از حلبی شکستهها، ساخته مبل و صندلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بیمعطلی
روز گذشته پی انجام کار / در اتل رادیو گشتم سوار
این اتل بی هنر پیچ پیچ / پیچ نمیخورد سر پیچ هیچ
بود چنان ماشین مش ممدلی / نه فنری داشت نه سر هندلی
گر که ورا شکل فریبنده بود / بیخبر از ترمز و از دنده بود
دراثر لق شدن دندههاش / موقع خود دنده نمیرفت جاش
جان تو میرفت بههر یک وجب / جند وجب نیز بسوی عقب
تق و تق و لق و لق آن صندلی / بود چنان نغمهٔ عبدالعلی
راستی این بوق صدایش قویست؟ / یا که نوازنده آن خادیست
بود در آن نعشکش بینظیر / بیست نفر ساززن و ضربگیر
میرود این شادرام بیگناه / از سر شب تا به سحرگاه راه
شادارم از بسکه اتل بردهاست
هیکل او زارتر از مرده است
لیلی را بردند چاله سیلابی
براش آوردند نون و سیرابی
لیلی گل است لیلی
خیلی خوشگل است لیلی
لیلی را بردند دروازه دولاب
براش خریدند ارسی و جوراب
لیلی را بردند حمام گلشن
کنت بی غیرت چشم تو روشن
فلفل تندم لیلی
دختر کنتم لیلی
لیلی ملوسه ننه اش عروسه آقاش دیوثه
خاطرهٌ دوم
گاری امیرزاده کو؟
جام پر از باده کو؟
آن بچه های ساده کو ؟
شازده جون خوب کردی رفتی
کو اصفهان پاتخت من ؟
کو توپچی و کو تخت من ؟
کو حکمهای سخت من ؟
ای خدا ببین این بخت من
شاه بابا گناه من چه بود ؟
این روز سیاه من چه بود؟
خاطرهٌ سوم
دم گاراژ بودم یارم سوار شد دل مسافرا برام کباب شد
عزیز دورت می گردم به قربونت می گردم
می رم تو شهر می گردم پی دلبر می گردم
الهی آه من تورو بگیره مرکب روی کاغذ رنگ نگیره
عزیز دورت می گردم به قربونت می گردم
می رم تو شهر می گردم نمی خوای برمی گردم
می رم تو شهر می گردم پی دلبر می گردم
کف مرتب حضار و ترجیع بند مکرر
لیلا ناز ناز داره لیلا
سر باز باز باز داره لیلا
به اشکار:
خدا بگم این فلورا را چیکار کنه! نکنه؟
.
.
به مسعود:
شاید هم معشوق کش! نه؟
.
.
به وبگرد:
آفرین … سبکبالی رمز تعالی است …
بیشتر خواهم نوشت.
.
.
به ابوطالب ندری:
چشم.
درود …
درود
عکس تپه باستانی به شماره ثبت 1701 / قلعه خندان ،خندان نیست و نمی خندد !
با عکسهای بسیار تکان دهنده به روزم
لطفا به این موضوع پرداخته و پیشنهاد خود را اعلام بفرمایید.
ابوطالب ندری
http://www.photoashand.blogfa.com
به !
درویش خان بد کردم به این صفحه عطر و بوی فولکلریک داده ام .مانند عطر کره محلی میمونه که روبرنج چمپا می ذارید .
…بین خودمون باشه حتی همین حاج آقای خودمون هم از آهنگ باباکرمه که بشوق می آید .
می شود بفرمایید چه کسی در ایران از آهنگ گل پری جون بدش میاد.
مثلا خود شما از آهنگ جلال همتی به شوق می آیید در بین دوستان و یا شق و رق می نشینید و قوامی و یا اصفهانی را گوش می نمایید
همین مهوش که سال 1339 مرحوم شد و یا پوران ؟
لیلا فروهر را چرا نمی گویید که مثل قالی کرمون می مونه و هرچی سنش بیشتر میشه ماشالله رو میاد ؟می گویید نه از هومان خان بپرسید
از قضا هومان خان هم اینک مهمان من است و داریم با هم به کامنت های شما می خندیم! حتا اگر مهوش هم نداشته باشد!!
به به !
هومن خان پیش شماست ؟
افطاری چی درست کردید ؟ چای پر مایه پررنگ با قند های حبه درشت بعد از شام که نوشیده اند ؟
…شیرینی گز و باقلوا دارید و یا زولبیا بامیا ؟
اشکار جان
بنده خدا مسافر است و یک شبه آمده و می رود …
ما هم که درویش هستیم و از این چیزای گران قیمتی که گفتی، نوش جان نمی کنیم! می کنیم؟
درود …
پس به سلامتی هومن خان جهانگیر خان شیر کش بابا جمال دائی علی و بقیه دوستان و یک فاتحه برای مرحوم هایده و مهستی
داشت عباسقلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری
اسم او بود علی مردان خان
اهل منزل ز دستش به امان
پشت کالسکه مردم می شست
دل کالسکه نشین را می خَست
هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو
بسکه بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می آمد
هرچه می گفت لَله لج میکرد
دهنش را به همه کج میکرد
هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک در آوردی زود
هرچه می دادند می گفت کَمَست
مادرش مات که این چه شکمست
نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه لَلِه نه نوکر
ای پسر جانِ من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان
یاد نوار های شرکت چهل و هشت داستان و سوپر اسکوپ بخیر…..
حسنی توی ده شلمرود شعر زیبایی از منوچهر احترامی
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
شعری از منوچهر احترامی که مجموعههای «حسنی»اش تا به حال توسط 280 ناشر بدون اجازهاش چاپ شدهاست!
فکر کنم الان شد 281 نشر بدون اجازه! نه؟
بادتون هست در دهه 60 مخفیانه ویدئو را با نوار های بتا ماکس با ترس و لرز کرایه می کردید و فیلم شعله و قانون و راکی 1 و 2 و خشم اژدها را برای چند بار تا صبح تماشا می کردید ؟
بی خیال گاو های اسپانیا گوساله ها و دراز گوش های وطنی را عشق است
یادتان است آقای فیلمی شبانه و یواشکی فیلم های ویدئویی را به خانه می آورد
درویش خان آخرش من نفهمیدم چطور از دهه شصت جان سالم بدر بردید
افطاری چه به هومن خان دادید ؟
شیر پسر خانزاده علی چه می کند؟
پلو و بادمجان و نه بادنجان!
ای بابا، من چی کاره بیدم قربان!
خسته نباشید عرض میکنم خدمت آشکار عزیز
حالا آشکار عزیز، لینک صوتیش رو هم اینجا بذاری دیگه نور علی نور میشه!
میش وبلاگی مفرح در کامنت دونی دل نوشته ها…
دروود
تعارف نکن ها …
می خوای لینک تصویری اش را هم بذاره؟ چطوره؟!
آقای درویش
حالا ما خواستیم در جهت اهدافی که در درجه اول هدف شما بوده، قدم برداریم….. حال ما رو اخذ نکنید قربان!
این “ما” یی که نوشتید، یعنی شما و اشکار؟!

.
نه عزیز،
ایشون که درجهت اهداف شما حرکت نمیکنند، میکنند؟
امیدوارم آشکار عزیز اینجا رو نخونه،
چند روز پیش شما نوشتین که به ایشون پیشنهاد دادین وبلاگی ایجاد کنند و این ادبیات زیبا و فولکلوریک رو اونجا انتشار بدن و یه پادکست طناز هم بذارن، یادتونه؟ ایده تون به نظرم بسیار زیبا اومد…
اگر خودم وقت و همت داشتم این کار رو انجام میدادم اما متاسفانه هیچکدومش رو دارا نیستم…
دروود
اما شاید به کمک شما تونستیم که ایشون رو قانع کنیم همچین وبلاگی رو ایجاد کنن!
من در خدمت هستم … منتها ایشون چموش تر از اون چیزیه که فکر می کنید!
در ضمن:
شما بهتر است در باره ادبیات کهن و منظرگاه متفاوت و نویی که به آن دارید، یک وبلاگ بزنید.
حتمن گل خواهد کرد …
درود …
ایشون چموش نیستن، من که ایشون رو نمیشناسم البته، اما فکر میکنم شما نقطه آچمز کردن شون رو به دست نیاوردین… شاید چون لازم نبوده…
من فضای این وبلاگ و خونه ی مجاور رو محیطی سرشار از رواداری یا در بالا ترین حد سرشار از تلورانس میبینم، غیر از اینه؟!
تلورانس ش در مورد خانم نجفی البته به مرزهای انفجار رسیده بود!
قلعه خندان را دوباره خندان ببینیم …!
اعتقاد دارم که بدترین ادمها هم میتواند ادم خوبی باشه ! پس برای خوب بودن بهشون کمک کنیم .
درصورتی که دوستان عزیز مایل هستند در اولین فرصت ، روزی را مقرر بفرمایند ، به همراه مسولین و عزیزانی که مایلندبه این معتادین تزریقی کمک کنند ، با دسته گل به دیدار انها رویم و بجای سرنگ به دست انها گل دهیم و اون رو برای خانواده ببرند و اگر ذره ای باعث تغییر مثبت در انها شویم ، بزرگترین هدیه را به خانوادهاشون بخشیده ایم . دوستان دروبلاگم اعلام امادگی کنند. دوباره می سازیمت وطن ! لطفا اطلاع رسانی شود
https://www.photoashand.blogfa.com
http://www.parkgolestan.blogfa.com پارک ملی گلستان
به ابوطالب ندری:
حقیقتاً کار تو شایسته تحسین است رفیق عزیز من. کمتر آدمی را می شناسم که اینگونه به مردم و طبیعتش عشق بورزد. به ویژه حرکت اخیر تو کاری است که نشان می دهد مانند گل هستی و عشقت را به همه بی دریغ عرضه می داری. امیدوارم جامعه پزشکی و روانشناسان کشور کمک کنند تا این معضل در گرگان حل شود. زیرا فکر نکنم به صرف دسته گل بردن بتوان این هموطنان طرد شده و بیمار را دوباره به اجتماع برگرداند.
درود بر همت تو …
.
.
به فلورا:
در مورد خانم نجفی البته این تلورانس می توانست همچنان ادامه یابد اگر ایشان شکایت به مراجع رسمی نمی کردند … زیرا به نظرم آدم ها نیازی به جنگیدن ندارند تا هنگامی که زبان برای سخن گفتن و اندیشه برای نوشتن دارند.
اما در مورد اشکار، موافقم!!
درود …
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام مهندس
این گوزنا انگاری دارن هابانرا می رقصن @
خیلی عکس کولیه فقط به قول ارش شماره 2 بی عصمتن !
خب گوزن هستند دیگه! خیلی سعی کردم با عصمتشون را پیدا کنم که نشد!
شرمنده …
سرچیدم اینو یافتم از این رقص
https://www.carmenopera.ws/files/users/d/535D4DC842DC8EB6E040A8C0AC007E53/carmen%20Habanera%203.jpg
از آنجا که خودت استاد حرکت های موزون هستی، باید به نظر کارشناسی ات در این محیط مجازی که خود را دانش بنیاد و شایسته سالار محور می داند، احترام نهاد و هیچ نگفت! گفت؟
درود بر آرش شماره یک .
.
.
در ضمن خدا بگم این قبله عالم را چه کار که نه کنه! به کنه؟
کارنشد نداره مهندس !@
به قول ناصرالدین شاه 🙂
نمردیم و یه جا شایسته شدیم مهندس
من اگه عکس رقص خودمو بذارم به جای این عکسه که سایتتون داون میشه از زیادی هینت !! نه ؟ از شیرین بپرسین 😀
حالا بذار – عکس را می گویم – امتحان می کنیم! شاید یک محک خوبی هم برای سایتم باشه که ببینم چقدر می تونه تحمل کنه و نترکه!
خدا مذهبیه نمیتونه ، من هستم @
ایزو هم دارم
نه دیگه ! اونوخت جواب آقامونو چی بدم ؟؟
جلوی این همه غریبه تف تف تف @
حالا شوما به چش برادری نیگا میکنی بقیه چی وا
می بینم که مرد متولد آذر ماه ما، خوش فرمون هم هست! نیست؟

.
فقط مواظب باش که یه هویی اینجوری کله پا نشی در برابر حریف!
.
توجه توجه
به گیرنده های خودتون دس نزنین
آرش بعضی وقتا قرصاشو نشسته می خوره !!!
🙂
خیلی چیزاش خوشه فقط مخش ناخوشه که اونم تو این جامعه خیلی هم مهم نیس ! اصن بهتر !
به به سلام بر آرش شماره 3!
من اسمی که خودم برای خود گذاشتمو دوس دارم دکتر نه اسمی که بابام گذاشته!
ترسیدم ها …

انگار هشدارت عجیب امنیتی بود! نبود پارسا جان؟
.
بابا مهندس ما زمین خوردتونیم !@
عکس نمیخواد شما بگو آرش بخور زمین!ما میگیم دشک بنداز اومدم!@
نچ امنیتی نبود
حیثیتی بود
من از مدل آرش صدا کردن بابام اینقده بدم میاد که اسم به این اصیلی رو ترک کردم
ما کوچیک شماییم ترس چیه؟
چقدر حیف شد …
کاش پدر و مادرها بفهمند که گاه یک شوخی و گرفتن یک خنده می تواند سبب مرگ یک اسطوره – مانند آرش – در نزد فرزندان شان شود …
می فهمم چه می گویی پارسا جان.
درود …
این عکسه خیلی ناراحت کنندست
گاو بینوا@
درسته … عکس ناراحت کننده ای است آرش جان …

اما رفیق اون گاو بخت برگشته هم بدون تلافی نگذاشت آن حرکت را!
نگاه کن:
.
.
برخی ضربه ها واقعاً کاری هستند! نه؟
این پست داره رکورد بیشترین می زنه ! العان دیدم
آره دیگه دکتر
من خودم اگه پدرشم هیچ وقت این رفتارو نمیکنم
من عشقم ،که مامانم هست رو هشت ساله ترکش کردم و مجردی زندگی میکنم که باباهه رو کمتر ببینم
زندگینامه اش به باد رفته بینوا ی مادر مرده 😀
استاد عاشقتونم با این حاضرجوابیاتون 🙂
رکورددار شد این پست لکن فعلا !@
به پارسا:
کاش پدر و مادرها می دانستند: باید به گونه ای زندگی کنند که وقتی فرزندان شان به یاد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، آنها در نظرشان تداعی شوند …
من واقعاً متاسفم پارسا جان …
.
.
به وبگرد:
این یادداشت حقش بود … من این گاو را بسیار دوست دارم …
مردمانی که اینگونه گاوها را زنده زنده می سوزانند تا لذت ببرند؛

باید هم چنین بترسند:
.
.
.
روز خوش
بریم نهار بعدش در خدمتیم مهندس
خیلی خیلی خیلی وحشتناکه
اینا آدم نیستن بیشعورا
@@@@@@@@@@@
پارسا رفته تو کما دیگه 🙁
منو هم دعوا کرد که :توی ماه رمضونه چرا نوشتی ناهار
منم اومدم بگم منظورم افطار بود بعد برم ناهار 🙂
پاسخ:
منظورت را نه تنها من که همه گرفتیم آرش جان! نگرفتیم؟
درویش خان حالا اگر اون سینیور ماتادور به دکتر برای بخیه و وصله پینه کردن اون موضع عزیز و سزیف مراجعه کنه باید چه بهانه ای بیاره برای دکتر که این کار کیه ؟ فکر می کنید دکتر حرفشو باور می کنه ؟
…وای بروزی که جنیفر لوپز گاوباز بشه !!!!100 میلیون دلار میره رو شاخ گاو!!!
اونوقته که همه می خواهند گاو باشند
به شیوه باز شدن دهان ماتادور نگاه کنید می گوید آآخ نه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
این خودش خیلی مساله است که ببم جان چرا نمی گویی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
پاسخ:
اما وضع این مردم خراب تر از این حر ف هاست اشکار جان و اصلاً نیازی به تزریق جنیفر لوپز برای افزایش جذابیت شاخ گاو نیست!



نگاه کن این تصاویر را:
.
.
.
پس اینو چی می گی اشکار جان؟

.
حالا این که چیزی نیس اشکار جان
خوبه سینیوره و سینیوریتا نیست !!!
شایدم دکتره فکرش بره پیش کهریزک و این حرفا@
دیگه از کهریزک اون حرفاتر هم مگه داریم آرش جان؟!!!
می شه داشت ! بستگی به متد داره مهندس جان 🙂
وای مهندس این عکسا حال آدمو خراب میکنه
بله حال آدم را – اگر آدم باشه – خراب می کنه و من مطمئن هستم که دستی که چنین شمشیری

.
.
را بدون دلیل و فقط برای تفریح و نمایش مردانگی در جان گاو فرو می کند؛ هرگز عاقبت خوشی را انتظار نمی کشد.
این عکسا رو که آدم میبینه میخواد واسه اون اقا گاوه مرحوم بخونه
… شکنی
گاو …
به نظرم این کامنت قبلیه رو بخونین و پاک کنین @
مهندس ما رفتیم ،مخلصیم
فی امان الله فی الشهر المبارک الرمضان
و الخیر فی ما وقع!!@
مرسی از حذف!
عاشقتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
قابلی نداشت …
خوشششش بگذره …
به شما هم 😀
به من که همیشه خوش می گذره رفیق!
تازه هفته دیگه در متل قو بیشتر هم …
درود …
باباجان عجب گاو تو گاویه این اسپانیا!!!!!!
بی این مردم می خواهند گاو بازی را ممنوع کنند؟
یاد اون اجرای زنده جنیفر لوپز در جام جهانی فوتبال درآمریکا بخیر!!!!
جنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییفر
جنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییفر
جان می دهد برای ازدواج موقت ( روابط شیرین نامشروع معاذلله!!)
خوبه باز غیرتش ار خیلی از آدمها بیشتر بوده.. واقعا گاو بزرگی بوده این گاو
به مهتا:
به نظرم این گاو چیزی بیشتر از غیرت را نشان مان داده … او روح ایثار و آزادمنشی را تکثیر کرده است؛ کیمیایی که در جامعه امروز بسیار نایاب است! نیست؟
.
.
به اشکار:
بله واقعاً عجب آدم تو آدمیه این اسپانیا! (چرا باید به گاوها توهین کنیم؟)
در ضمن نمی دانم چرا اخیراً موضوع ازدواج موقت برای تو تبدیل به یک ترجیع بند غیر موقت شده است؟!
کسی می داند؟!!
درجریان اخبار نیستن ها، آقای درویش!
پیش درآمد لایحه مبارک “حمایت از خانواده” ست.
به کاریکاتور پایین نگاه کنید… رفتن خیلی از … ها رو به زیبایی و به تلخی بیان میکنه… به جای … هرچی دوست دارین بذارین.
https://mmoeeni1010.blogspot.com/2010/08/30_24.html
فلورا خانوم:

ممنون از روشنگری هاتون …
آن کاریکاتور شاهکار است …
.
وبلاگ خوب و جامعی دارید
خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم
خب حالا که “هر چی من بگم ” درسته!
می شه برایم بگویید که چرا وبلاگ مرا خوب و جامع می دانید؟!
خودمونیم آقای درویش، زیاد فهمیدن هم خیلی خوب نیست.
راستش من سالها بود که گاوبازی را می دیدم و از فیگور ماتادورها و به خصوص لباس تنگ شان خوشم می آمد … اما حالا با شنیدن این واقعیت ها از زبان شما، چند روز است که خواب ندارم …
شما چگونه می خوابید با توجه به اینکه معلومه در همه چیز اینقدر دقیق هستید؟!
خداوند پشت و پناه تان باشد.
سلام آقای درویش
حالا می فهمم چرا شما تحمل بازی بچه ها را با گاومیش ها ندارید؟
کاش مثل شما در ایران بیشتر باشد.
نگاه تان را ستایش می کنم …
حالم از ماتادورها به خورد …
ممنون که مرا از خواب بیدار کردید.
دیگه اینجا را ول نمی کنم.
در ضمن این وبگرد خیلی آدم بامزه ایه … بهش سلام برسونید و بگویید: مواظب پارسا باشه! چون فکر کنم می خواد سر به تنش نباشه!
احتمالاً چون پارسا داره کچل می شه و وبگرد اونقدر موهاش بلنده که می اندازه زیر پیراهنش.
وای آقای درویش …
این کاریکاتور خانوم چتر به دست داره منو دیووونه می کنه …
به ساحل:
نه … اتفاقاً خیلی هم خوووبه … به شرط آن که فهم زیاد به افزایش هوشمندی آدم کمتر منجر بشه تا افزایش خردش!
.
.
به یک عرب خوزستانی:
درود بر هموطن عرب زبان و عزیز خودم.
.
.
به شهرزاد:
بامزه تر از اون چیزیه که تا فکرشو می کنی! نمی کنی؟
.
.
به بابازاده:
می فهمم … دیووونگی هم داره …
درود …
درود …
نگاه انسانی تان را تحسین می کنم …
همیشه کرده ام
و اینک بیشتر از همیشه …
سپاسگزار محبت شما هستم.
ظاهراَ اینجا خواننده خاموش زیاد دارد! ندارد؟
درویش عزیز سلام
مطلبت بیه طرف
کامنت دونی وبلاگت یه طرف
کدوم رو حال بخونیم
اینجا برای خودش داستانی داره ها
البته کامنت دونی رو میگم
هر کدام را دوست داری بخوان نیما جان …
اینجا نامش دل نوشته هاست و آدم باید رها باشد …
درود.
درویش جان
راستش درویش جان
وقتی زیبایی تیشه به قلبت میزنه و اون رو به آتش می کشه پس بی رحم میشه
سعی کردم عامیانه بگم
جواب کامنت شماست در وبلاگم
جوابت در عین سادگی، خیلی تأمل برانگیز بود … انگار لمسش کردی این بی رحمی را! نه؟
تبریک می گویم …
زیرا زیبایی همه چیزش ناهمتاست؛ حتا بیرحمی هایش هم می تونه عزیز باشه! نمی تونه؟
فقط کافیه که عشق، خصلت ذاتی ات شده باشه …
مگر یادت رفته که دکتر در باره ی عشق چه گفته است:
.
عشق تشنه می شود، خون بایدش داد
سرد می شود، آتش بایدش داد
گرسنه می شود، قربانی بایدش داد
.
و بی رحم می شود؛ مهر بایدش داد …
.
درود …
ممنون جوابت زیبا بود .
نیما جان …

من یاد گرفته ام که در این دنیا عشق اگر عشق باشد؛ نه برای استمرارش نیاز به عاشق دارد و نه به معشوق …
.
.
تنها در آن صورت است که عشق می تونه همه جا جاری باشه … حتا در شوق این میمون برای عکاسی …
.
این کاریکاتور چقدر درست بود ، فلورای عزیز
بابا مهندس
بابا متل قو
بابا خوش گذرون
بابااااااااااااااااا
ولی خداوکیلیش هرچی فک میکنم میبینم که نمیشه که بشه !!@
یعنی حتی اگه مدل دانکی رو چند سال بالا و پایینم کنم@ جوردرنمیاد!!!
بیاین کوچه پشتی اعتراف کنین مهندسسسسسسسسسسسسس!
این عکسه میمونه حرف نداره !@
به شهرزاد خانوم:
ببینم میتونی بین ما رو به هم بزنی دختر؟
این پارسا همینجوریش میخواد از من یه خاطره درست کنه و عکسمو بذاره لب تاقچه با روبان سیاه !@
بامزگی از خودتونه ! قابلی نداره 🙂
این پسره عادتشه منو ضایع کنه !شوما جدی نگیر!
magheh chi kar kardeh parsa jan?
آقا ما چاکریم که ما رو ریز نمیبینین!اونم از آن مکان !
دکترجان برگردین براتون میگم
ضایعم کرده در حد بوندس لیگا
بگو پارسا جان … خودم ادبش خواهم کرد!

.
آخ جون د ََ َ وااااااا !!
بزنید لهش کنید!
چی را لهش کنید؟!
توی این بهشت ِ زمین چیز خاصی نیست برای لهیدن هست؟
نه … معلومه که نیست!

.
ماشاا… به این خلقت ف جدآ ماشاا…
خصوصی :
دکتر ! ماجرایی داره این ضایع کردن من
یعنی من سه ساعت تمام داشتم روی یه پروژه ای تحلیل و آنالیز میکردم
به مرحله پیاده سازی که رسید!
این بیمرام سررسید!
خب معلومه طرف (منظورم پروژه است!)این قد و قیافه رو که ببینه پارسا برگ چغندره!بعععععععععععععععععععععد چنان با پروژه رقصید که فک همه کف سالون بود؛بعععععععععععععععععععععععععد آخر دنس رفت شیرین رو بغل کرد و …
بیچاره دخترمعصوم از عصبانیت رنگ رژلبش شده بود !!!
هم من ضایع شدم هم اون!! 🙂
من فقط تو کف درجه روشنفکریه شیرینم 😀
وای که چقدر خندیدم پارسا!!!
خوب احتمالا تو با این تز رفتی مهمونی که آدم با ساندویچ توو چلوکبابی نمیره، اما متاسفم که گرسنه موندی…
وای مردم از خنده!
الان دارم جلوی خودمو میگیرم هیچ بهت نگم ها دختر!!
من با چلوکباب سلطانی رفته بودم تو جیگرکی!
ای بینوا پارسا
اون بالا نوشتم خصوصی ! نخوندی آبجی !؟
راستی فری
من ساندویچ ماندویچ پاندویچ ندارم!
پارسا بیکسه!
اتفاقاً اونی که نوشتی خصوصی، خوندنیتره…
داداش حالا چرا اینقدر شاکی شدی؟!
ای ننه! بیکسیت توو فرق سر دشمنات!
پارسا اون پست آخریه هم جوابیدمت.
شاکی کدومه دختر؟
ما ارادت داریم اسیدی
نمیای به این رفیقت سر بزنی؟ مام تو رو ببینیم؟
شما بزرگوارید قربان. اگه فراغت از کار و مدرسه حاصل بشه، به دیدار بانو میآییم، که خیلی وقت است دیدار نکردهایم.
و از جوانب آن از دیدار شما نیز بهره مند خواهیم شد بزرگوار.
🙂
پارسا جان حقیقتاً آنیموسی حق داره که این کامنت خصوصی را دزدکی بخونه! درست مثل اون ۲۱۱ نفر دیگه که چراغ خاموش همون کار را کردند! نکردند؟
در باره درجه روشنفکری شیرین هم موافق نیستم! زیرا آبان ماهی ها اصولاً با درجه به دنیا می آیند! نمی آیند؟
در مورد پژمان شدن پروژه هم باید بهت بگویم: حقته!
تا وقتی که زلف یار را به صورت پروژه آنالیز می کنی و فراکافت می نمایی و می سنجی، باید هم که پروژه ها به سامان نرسند رفیق من!!
درود …
سلااااااااااااااااام دکتر
نفسم بند اومد از بی اینترنتی
آخیییییییییش
هوووووووووووووووف
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
باشه ، حقمه
شما یادم بده چی کار کنم ؟
این آبانیا الان همین ورا بودن! کوشن !؟
میان میخونن و نگاه معنی دار ما رو میکنن و میرن 🙂
گفتم که آبان ماهی ها درجه دار به دنیا آمده اند! نگفتم؟
من هم بشدت گاوهای عصبانی که تن این حیوانات قرمزپوش را میدرند دوست می دارم
مهم نیست کلاغکی اینجا لینک شود…نوشته هایم آنقدر پر فایده نیستند.مهم اینست که کوله بار لانه ام با پیوند به این وبلاگ سنگین تر شود
راستش من به دلیل دریدن تن آن گاوها را دوست ندارم!
به دلیل عدم تبعیت به قوانین بازی بود که آن گاو را دوست داشتم …
درود …
جناب درویش و دوستان عزیز طبیعت دوستم
با همۀ احترامی که برای افراد و باورهایشان قایلم و باور دارم حتی اگر بر باوری نقد داریم هم نباید باورمندان را مسخره کنیم می خواستم بگویم این حیوان آزاری ها در جاهای مختلف و به شیوه های متفاوت وجود دارد. مثلاً همین ایران خودمان، تصور کنید! بارها شنیده اید که: “قضا بلا بود! یه خونی بریز! گاوی، گوسفندی، نشد مرغی یا خروسی”، “حاج آقا از مکه می آد یه گوسفند جلو پاش قربونی کنیم”، “عروس و دوماد باید از روی خون رد شن برن تو خونه شون” یا اون صحنه ای که همه بارها دیدیم که روی پلاک ماشین رد دست خونی می گذارند، اینها که جای خود، طرف برای (پوزش از همۀ خوانندگان) ختنۀ پسرش هم جاندار زبان بسته ای را سر می برد.
لطفاً اشتباه نشود! به عنوان یک زیست شناس که کمی هم فیزیولوژی می داند معترفم که گوشت قرمز و سفید و … هم برای بدن لازم است و به هیچ وجه شعار گیاهخواری نمی دهم (که الان کمی هم مد شده)، حرفم این است که بهره بردن از طبیعت و حیوانات با حیوان آزاری متفاوت است.
از خود شروع کنیم! سنت قربان کردن حیوانات دست کمی از مبارزۀ ماتادورها ندارد.
پانوشت: پوزش برای زیاده نویسی و گرفتن وقت خوانندگان عزیز
درود بر شما علی آقا و ممنون از درج نظر و تلنگرهای زنهاردهنده ات.