در پاسخ به عبداللطیف عبادی: وارداتی بودن واژه، یک پدیده را وارداتی نمیکند! میکند؟

هموطن عزیزم، جناب عباس پالاش، روز گذشته دیدگاههای مشروح خویش را در بارهی یکی از یادداشتهای اخیر نگارنده در دلنوشتهها با عنوان: « آیا زنان کلاردشتی میتوانند در نرم کردن مواضع لطیف و ناصر مؤثر واقع شوند؟!» برایم ارسال داشتند که دریغم آمد به دلیل اهمیت بحثی که لطیف عزیز آغاز کرده است، آن را در اینجا بازانتشار ندهم.
پیشاپیش از عباس و دیگر هموطنانی که سزاوارانه در این بحث مشارکت کرده و خواهند کرد، سپاسگزاری میکنم.
و اما نامهی عباس پالاش:
سلام
مطلب شما درباره نوشته آقای عبادی و نظرات خوانندگان مانند خانم روشنک و همچنین نوشته آقای عبادی را خواندم. اما چند مطلب.
یک، حرکتهای نوپای اجتماعی به همان اندازه که نیاز به حامی و پشتیبان دارند، نیازمند منتقد نیز هستند. نحوه برخورد با انتقاد، نشانگر بلوغ آن حرکت است. به شخصه با وجود انتقادهایی که ذکر خواهم کرد، از آقای عبادی بابت نقدشان تشکر میکنم. توضیح غیر ضروری این که، دلیل این تشکر و اینکه یک مرد، علاقمند به فهم انتقاد مرد دیگری از جنبش و حرکت خانمهاست، این است که در حال سوار شدن به مترو یا اتوبوس نیستیم و قصدمان بحثی فکری است.
نوشته ی – به نظر من کمی شتاب زده – آقای عبادی، سعی در بیان و اثبات این نکته از طریق ارایه شواهد دارد که راه و روش و افق فکری آنچه آن را فمنیسم ایرانی مینامد، اثباتی و بر پایه ویژگیهای سازنده زنانه نیست، بلکه دارای یک تناقض آشکار یا پنهان در مبارزه با چیزی است که هنوز زیر سلطه فضای فکری آن است. یعنی با استفاده از ابزارها و قدرت مانورهای موجود در نظامی که زن را ضعیفه میداند، سعی در مبارزه با تفکر و نظامی دارد که زن را ضعیفه میداند. این تذکر، تذکری ارزشمند است ولی آنچه باعث میشود آنرا شتاب زده بدانم، ندیدن گرفتن بعضی مسایل و برخی شواهد نامناسب برای بیان این حرف است. در ادامه نوشته، سعی میکنم نوشته آقای عبادی را بخوانم و درک کنم.
“فمینیسم در جهان غرب پدیدهای است با ریشهای عمیق و تاریخی که بنا به اقتضای شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی، سیاسی و نیازهای واقعی مردم آن دیار به وجود آمده و به تدریج شکل گرفته و در هر بخشی از جغرافیای آن نیز حالتی بومی و منحصر به خود گرفته است. اما همین واژه در کشور ما پدیدهای کاملا وارداتی، جدید و از آن مهمتر تعریف نشده است”.
بازگویی سخن آقای عبادی:
فمنیسم، پدیدهای است غربی یا پدیدهای ست در غرب.
فمنیسم غربی، دارای ریشهای عمیق و تاریخیست.
فمنیسم غربی بر اساس نیازهای زمانی، مکانی، اجتماعی و سیاسی مردم غرب بوجود آمده است.
فمنیسم غربی بر اساس نیازهای واقعی مردم آن دیار بوجود آمده است.
فمنیسم غربی، پدیدهای است تدریجی.
فمنیسم غربی که بر اساس نیازهای عمیق و واقعی و در نتیجه مشترک مردم غرب پدید آمده است، در عین خاستگاه یکسان به دلیل نیازهای عمیق یکسان، بسته به جغرافیا، حالتی بومی و منحصر بفرد دارد.
فمنیسم ایرانی، وارداتیست.
فمنیسم ایرانی، جدید است.
مهمترین اشکال یا اشکال مهمتر فمنیسم ایرانی، تعریف نشده بودن آن است.
حال بررسی :
در این که فمنیسم پدیدهای است غربی بحث چندانی نیست. تنها تذکر این مطلب، تفکیک غرب جغرافیایی و غرب فکریست. اما تصور میکنم در پشت عبارت، غربی بودن فمنیسم، یک نکته مبهم مانده است. چرا غرب خاستگاه فمنیسم شد؟ وقتی میگویم غرب، منظورمان غرب جغرافیاییست؟ ظاهرا با نظر به اینکه آقای عبادی بعدتر در جایی اشاره به رویکرد کمونیستی به فمنیسم دارد، برداشت من، غرب جغرافیایی نیست. اما آیا همیشه غرب، دارای ریشههای فمنیستی بوده است؟
در باره پیدایش فمنیسم و تاریخچه آنان، ظاهرا معقولترین و به واقعیت تاریخی نزدیکترین نظر، شروع آن در قرن نوزدهم و اوج گیری و ظهور اجتماعی موثر در قرن بیستم است.
“همین واژه در کشور ما پدیدهای کاملا وارداتی، جدید و از آن مهمتر تعریف نشده است”.
این سخن درست اما به نظر من ناقص است. وارداتی بودن واژه، یک پدیده را وارداتی نمیکند. یا قایل به این هستیم که اقتضائات زمانی، مکانی(؟)، اجتماعی، سیاسی و نیازهایی واقعی مشابه با فمنیسم در غرب در مردم دیار ما وجود دارد یا قایل به این اقتضائات نیستیم. اگر قایل به این اقتضائات- کدام اقتضائات؟- نباشیم، و این نیاز غیرواقعی و کاذب باشد، موضوع تفننی کم ارزش میشود. اما اگر قایل به این نکته باشیم که نیازها و خواستهایی مشابه آنچه باعث بروز فمنیسم در غرب شد، در دیار ما زمینه ساز و باعث بروز فمنیسم شده است، اشکال آقای عبادی این میتواند باشد که برای نیازی نو، بومی و نسبتا متفاوت، راهکاری نامناسب و غیر منطبق با آن برگزیده شده است. فمنیسم برای پاسخگویی به مشکلاتی آمده که مشکل ما نیست. شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی، سیاسی و نیازهای واقعی مردم ما در رویکرد فمنیستهای ایرانی، لحاظ نشده است. با توجه به تقسیمبندی که بعدتر آقای عبادی در پاسخ به نظرات انجام دادهاند و رویکرد به فمنیسم را به کمونیستی و لیبرالیستی تقسیمبندی کردهاند، سخن آقای عبادی به بیان دیگر این میشود که رویکرد فمنیستهای ایرانی، کمونیستی است، به این معنا که اقتضائات زمانی، مکانی، فرهنگی، سیاسی را نادیده گرفته یا کم اهمیت میدانند و به آن توجه عمیق ندارند و در صدد الگوبرداری یا پیادهسازی پدیدهای تاریخی بدون داشتن ریشه و زمینه مناسب در جغرافیا و تاریخی دیگرند.
وارداتی بودن فمنیسم را صحیح نمیدانم. حتا اگر رهروان اولیه آن در ایران، با دیدن جوامع غربی به فکر آن افتاده باشند، به معنای وارداتی بودن نیست. شروع فمنیسم، مثلا از کشف حجاب نیست که شروع آنرا از دستور رضا شاه بدانیم. یا باور داریم که جنبش اجتماعی خودجوش است یا نداریم. مثال کمیربط اینکه فلسفه اسلامی هم با ترجمه دستوری مامون ریشه گرفت اما هویت مستقل پیدا کرد.
اما چه چیز باعث شروع فمنیسم در قرن نوزده و بیست و نه مثلا در قرن هفدهم و یازدهم شد؟ اگر مطابق نظر آقای عبادی، فمنیسم غربی را اصیل و دارای ریشه و مکان مناسب بدانیم، باید اتفاقی در قرن نوزده و بیست افتاده باشد که در قرون قبلی نیفتاده است.
به نظر من، ریشه گرفتن و مطرح شدن فمنیسم در سالهای اخیر در کشور، ارتباط بسیار زیادی به افزایش سطح سواد، آگاهی و دسترسی به اطلاعات و مشاهده نحوه زندگی جوامع دیگر، رفاه شهرنشینی و فرصتهای فراغتی که از آن بدست میآید، ظهور و پررنگ شدن طبقه رسمی کارگران و کارمندان زن، استقلال نسبی مادی و برخورداری از فرصتهای اجتماعی بیشتر ناشی از مدرن شدن زندگی شهری و … دارد.
بحث دیگر آقای عبادی، تعریف نشده بودن فمنیسم ایرانیست. تذکر و انتقاد خوب است اما پرسش به موقع هم ارزش خاص خود را دارد. مقایسه دوران شروع و ریشه گرفتن یک پدیده با بلوغ و پختگی پدیده مشابه، چندان مقایسه درستی نیست که از آن انتظار نتایج درست داشته باشیم. در قرن نوزدهم هم میشد گفت، فمنیسم پدیده تعریف نشدهای است. تا ریشههای این حرکت اجتماعی نو شکل نگرفته بود میشد گفت این پدیده، بیریشه است.
“بطور کلی برداشتی که از فمینیسم میشود این است که آنرا تفکر و جریانی اجتماعی و سیاسی برای دفاع از حقوق زنان میدانند. اما اینکه این حقوق به دست نیامده یا از دست رفتهی زنان چه هستند و به چه شیوهای باید به دست بیایند، مبحثی است که از جامعهای به جامعهای دیگر و از ذهنی به ذهن دیگر متفاوت است.”
برداشتی که آقای عبادی از فمنیسم ذکر میکنند، به نظر من هم برداشت درستی است. با نهضتی سیاسی بودن فمنیسم البته موافق نیستم و نمیتوانم ارتباط جنبش اجتماعی با بحث سیاسی آن را درک کنم. با ادامه فرمایش ایشان در مورد اینکه فهم یکسانی از حقوق بدست نیامده یا از دست رفته و شیوههای احقاق آن وجود ندارد هم موافقم با چند تذکر.
در اینکه ممکن است نظر من درباره بعضی از حقوق زنان با دیگری متفاوت باشد، حرفی نیست اما معنای آن این نیست که توافق حداقلی هم در این زمینه وجود ندارد. عامیانه و کوچه بازاری اگر حرف بزنیم، اینکه یک زن حتا در کلان شهر تهران، در هر سن و هر لباس و هر منطقهای، بدون شنیدن متلک و مزاحمتهای زبانی و رفتاری، نمیتواند به خیابان برود و حق دارد که بدون این آزارها، زندگی کند که مورد مناقشه نیست. حق تحصیل، حق تعیین سرنوشت، حق انتخاب همسر، حق رای، حق استقلال مالی و حق داشتن امنیت و آرامش و … و بسیاری از حقوق اولیه که حقوق بشری محسوب میشوند و حقوق عامی مانند حق کرامتی که مورد تایید اسلام در مورد بنی آدم است، حقوق حداقلی است. البته در مورد کار کردن همسران خانه دار فرزند دار بحث است و کسی منکر عدم توافق نیست. اما بیشتر این موارد اختلاف بدلیل تصادم این حقوق با حقوق دیگر است. تصادم حق آزادی فرد با حق فرزند. تصادم حق همسر با قایل بودن به حق چند همسری مرد. خلاصه سخنم اینکه توافق در حال گسترش و تاییدی هست که اولا حقوق زنان بطور مکرر و گاه سیستماتیک و در بسیاری از موارد حتا ناخودآگاه بر اساس الگوهای رفتاری جامعه، نقض میشود. اینکه چه حقوقی نقض میشود بخش اندکی از ظلمهای رایج در جامعه هم به زن و هم به مرد است. شاید تا بیست و چند سال پیش، توجه عمومی به مسالهای مانند آلودگی و اثرات آن بر زندگی نبود و کسی حق داشتن هوای سالم را جزو حقوق خود نمیدانست. تصور من این است که اولا نداشتن توافق بدلیل نشناختن همه حقوق و عوارض نقض آن و درک اهمیت آن است و دوم اینکه ما در حال کشف حقوق خود هستیم. فمنیسم ایرانی هم در مرحله کشف حقوق است، رسیدن به توافق بدون گذر از این مرحله نه ممکن است و نه مطلوب. اما درک عمومی در مورد نقض گسترده حقوق درک نادرستی نیست.
اینکه شیوههای احقاق حق در جامعهای با جامعه دیگر متفاوت است هم حرف درستی است. باید الگوی و راهکار متناسب با جامعه ایرانی انتخاب شود. اما آیا معنای آن استفاده نکردن از تجارب جوامع دیگر است؟ از یک سوی آقای عبادی معتقد است باید راهکار بومی و منطبق بر جامعه بومی باشد و از سوی دیگر ایراد آقای عبادی به فمنیستهای ایرانی این است که چرا از ظرفیتهای ضعیفگی استفاده میکنید. پس منطقا حرف آقای عبادی این میشود که درست است از ظرفیتهای جامعه استفاده میکنید اما این روش درست نیست. وظیفه هیچ منتقدی نیست که لزوما راه حل ارایه بدهد اما ایکاش دلسوزی و نقد آقای عبادی همراه میشد با چند راهکار در چارچوب جامعه ایرانی فعلی.
تصور من این است که رسیدن بخشهایی از جامعه به حقوق خود مانند زنان یا اقوام یا گروههای اقلیت دینی، حتا زندانیان اعم از سیاسی و غیر سیاسی، گروههای محیط زیستی، زیرمجموعه رسیدن جامعه به حقوق انسانی و بشری است و رابطه تعاملی دارد. یعنی هر چه جامعه بیشتر به سمت رعایت حقوق بشری برود، زیرگروهها به هدف خود نزدیکتر میشوند و تلاش زیرگروهها برای رسیدن به حقوق خود، باعث آگاهی کلی جامعه به حقوق بشری و شهروندی خود میشود. از همین رو، با اینکه به عنوان یک مرد، فمنیسم اثر خاصی بر زندگی و کارم ندارد و با آن بیگانهام و شاید حتا شبیه بعضی برخوردهای خشنی که آقای عبادی در کامنتها ذکر کردهاند با من هم شده باشد، اما همانند بحث حقوق اقوام، حقوق شهروندی، حقوق زندانیان و … آگاهی به حقوق بخشی و منطقهای را زمینه ساز آگاهی عمومی میدانم و از آن استقبال میکنم.
“این ناهمگونی در خواستههای سیال و شیوههای تلاش برای رسیدن به آنها شامل فعالیتهای فمینیستی نوپا در ایران نیز میشود” با فرمایش آقای عبادی موافقم با تکرار این نکته که اشکال آقای عبادی وارد است اما به معنای آن نیست که هیچ خواسته مشترک و هیچ روش صحیح بومی برای احقاق آن نداریم. کافیست به تلاش قابل تحسین کمپین یک میلیون امضا و تلاش بعضی فعالان جنبش در باسواد کردن زنان روستایی و برقراری رابطه و ایجاد کتابخانه نگاه کنیم. آقای عبادی نیز قبول دارند که فمنیسم ایرانی نوپاست.
“در طول تاریخ ایران هیچ جنبشی و هیچ حرکتی که توسط زنان صورت گرفته باشد یا زنان در آن نقشی اصلی را ایفا کرده باشند و یا حداقل اینکه خواستار تامین ابتداییترین حقوق انسانی برابر برای زن و مرد بوده باشد، وجود نداشته است و زنان همواره تابعی از متغیرهای جنبشهایی مردانه بودهاند.”
برای این فرمایش آقای عبادی، سوادی چنین دراز و بلند ندارم که چیزی بگویم، هر چند تجارب قبلی میگوید کمی احتیاط باید کرد. اینکه چرا هیچ جنبشی در ایران از طرف زنان برای احقاق خود مردان صورت نگرفته است، به نظر من ایراد درستی نیست و در ثانی خیر بودن نیت فعالان فمنیستی را زیر سوال نمیبرد. در ثانی ما چند جنبش زنانه داشتهایم که از آنها سوال میکنیم چرا در این همه جنبشی که داشتهاید به فکر حقوق ما مردان نبودهاید. اینکه زنان همواره تابعی از متغیرهای جنبشهایی مردانه بودهاند نیز از جملاتی است که من کمی پرهیز دارم از بیان و پذیرش آنها بدلیل کلی بودنشان، البته. راستش چنین سواد طویلی و آگاهی طولانی از همه جنبشها ندارم. کمی از مشروطه میدانم و نهضت ملی شدن صنعت نفت و انقلاب 57 و دوم خرداد و جنبش سبز.
“در تاریخ معاصر ایران اگر وجود نام پروین اعتصامی را در میان شاعرانمان استثنا کنیم، به این نتیجه غم انگیز میرسیم که ما حتی یک زن بزرگ که در سطحی ملی تاثیر گذار بوده باشد نداشتهایم.”
اینجاهای متن آقای عبادی کمی من را اذیت میکند. با این استدلال حتا استثنا کردن پروین اعتصامی هم درست نیست. خانم اعتصامی چه تاثیرگذاری ملی داشته است؟ شهریار چه طور؟ ندیدن فروغ و خانم بهبهانی و ژاله به چه دلیلی است؟ تاثیرگذاری در سطح ملی یعنی چه؟ منظور از شاعران تاثیرگذار نیما و اخوان و شاملو هستند؟ سایه چطور؟ سهراب سپهری؟ مقایسه میزان تاثیر شاعران زن با سابقه و تعداد بسیار کمتر با شاعران مرد، اصلا مقایسه معقولی نیست. تازه اگر بخواهیم به همین شیوه مقایسه کنیم، باید بگویم اثر شاعران زن تقسیم بر تعدادشان از اثر شاعران مرد تقسیم بر تعدادشان بیشتر است.
“حتی انبوه آزادیهای فردی و اجتماعی و فرهنگی نیز که در دوران دو پادشاه پهلوی به زنان ایران داده شد و فرصتهای بیشماری که برای شکوفایی استعدادها و ظهور زنانی همسنگ با مردان بزرگ به بانوان ایران داده شد نیز چارهساز نشد و در میان زنان ایران نه جنبشی فکری یا اجتماعی یا فرهنگی و یا حتی علمی و هنری پدید آمد و نه در میان آنها شخصیتی عمیق و بزرگ و خودساخته از میان برخاست.”
پیشاپیش عرض کنم نظرات آقای عبادی در این بخشها، اذیتم میکند. نمیتوانم بپذیرم اختناق عمومی زمان رضاشاه را میتوان فرصت شکوفایی استعداد زنها دانست. برخوردهایی که با مثلا بازیگر زن فیلم دختر لر شده است، از سوی جامعه سنتی صورت گرفته و نه حاکمیت. البته کشف حجاب و تاسیس مدرسه و بازیگری و خوانندگی رادیو بوده است. اما 57 سال زمان حتا اگر بپذیریم آزادیهای فردی و اجتماعی و فرهنگی انبوه بوده است، زمان اندکی برای رشد شخصیتهای بزرگ و عمیق و خودساخته است. ندیدن نقش پررنگ اعتقادات مذهبی، طردها و برخوردهای شدید خانوادگی و قبیلهای و قومی در محدود کردن زنان و پررنگ کردن یکطرفه آزادیهای حکومتی که در بسیاری از موارد مورد بدبینی جامعه بوده است، بررسی عادلانه و علمی نیست.
“نامهای بانوان فعال در عرصههای سیاسی و اجتماعی پیش از انقلاب را که بررسی کنیم به سادگی در مییابیم که آنها یا از سوی قدرت فائقهی جامعهی خود (یعنی مردان) صرفا نقشهایی تزئینی را بر عهده گرفته بودند (مانند فرح پهلوی و فرخ رو پارسا) و یا آنکه نتیجه کارشان جز مقداری گریه وزاریهای ادبی و هنری چیز دیگری نبوده است (مانند فروغ فرخزاد)”
با عرض معذرت، آقای عبادی در مورد فروغ فرخزاد، به شدت بیسوادی میکنند. ندیدن نویسندگان و شاعرانی مانند غزاله علیزاده، شهرنوش پارسی پور، ژاله، سیمین بهبهانی، سیمین دانشور حتا فعالیتهای پررنگ چریکی بعضی از زنانی که نام نمیبرم، چه وجهی دارد؟ نظر آقای عبادی در مورد تزیینی بودن اثر فرح پهلوی هم درست نیست و با چشمپوشی حداقل از آثار معماری است که در آن نقش مستقیم داشته. از خود نمیپرسیم چه شده بود که این تزیین ضروری شده بود؟ این چه کاریست که به قصد اثبات بیاثری زنان، نظر مضحک در مورد فروغ بدهیم؟ چون اعتقاد داریم، زنان حتا در صورت مساعد بودن انبوه شرایط مانند دو دوره پهلوی، استعداد رویش ندارند، دیگرانی را نبینیم و دیگرانی را بیخاصیت بدانیم.
“وجود و حضور خنثای زنان ایرانی در عرصه تحولات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی علمی و تفاوت نکردن بود و نبودشان در صحنههای تصمیمگیریهای کلان مملکتی یا رخدادهای مهم کشور، پیش از هر چیز و بیش از هر چیز نشانه اعتماد به نفس نداشتن آنها و باور نداشتنشان به داشتن تواناییهای یکسان عقلی، فکری، روحی، شخصیتی و مدیریتی با مردانشان بوده است.”
در اینجا آقای عبادی ریشه مشکل، یعنی بی اثر بودن زنان در جامعه را نداشتن اعتماد به نفس و باور نداشتن به تواناییهای یکسان با مردان میداند. من و آقای عبادی یک تفاوت مبنایی داریم و آن در مورد شروع یا دقیقتر بگویم قوت گرفتن و جنبش اجتماعی شدن فمنیسم در ایران است، من دوران اخیر یعنی حداکثر بیست سال اخیر را در نظر میگیرم و تصورم این است که آقای عبادی از شروع دوران پهلوی. همین تفاوت باعث نتیجهگیریهای مختلف میشود. گزاره آقای عبادی را باور ندارم زیرا در مقدمات آن، اشکال میبینم. اینکه مثلا بیشتر وزرا مرد بودهاند یا اکثریت نمایندگان مرد، یا همه نخست وزیران مرد بودهاند و منطقا چون زنی در آنجا نبوده یا بسیار کمتر بوده، پس اثری نداشته و برای داشتن اثر باید حضور فیزیکی داشت، چندان از نظر من محکم نیست. مثالهای نقض را میتوان در مثلا مجلسهای فعلی دید که حتا بعضی از نمایندگان زن، برای حقوق زنان تلاشی نمیکنند. خلاصه سخنم اینکه، نبودن فیزیکی دلیل اثرگذار نبودن نیست و بودن لزوما اثرگذار. اما آقای عبادی سوالی را بدون پاسخ میگذارد و آن اینکه اگر زنان خنثا و بیاثر بودهاند انبوه آزادیها از کجا آمده بود و چرا آمده بود؟ چه نیازی به دادن نقشهای نمایشی و تزیینی به زنان بود. اینکه با تکیه مثلا به الگوهای غربی به زنان آزادی داده شد اما زنان رشد نکردند، آیا نقضی بر اشکال آقای عبادی به فمنیسم ایرانی نیست که میفرمایند بومی نیست و چون روشهای غربی را استفاده میکند، جواب نمیگیرد؟ اگر انبوه آزادیهای دو دوره پهلوی، زن بزرگی تربیت نکرد به این دلیل نبود که بومی نبود؟ بدون در نظر گرفتن شرایط زمان و مکان اجتماعی ما بود؟ خنثا بودن زنان با وجود آزادیهای غیر بومی در گذشته با اشکال اخیرتان به فمنیسم ایرانی در مورد روشها و دغدغههای غیر بومیشان، تناقض دارد.
“یک چنین حس رقتانگیزی که در وجود زنان ایرانی ریشه دوانده است آنها را عملا به گونهای تاریخی و سنتی در مقابل مردانشان تبدیل به ضعیفه کرده است.”
خلاصه جملات بالا و این جمله میشود اینکه، ضعیفه بودن زنان به دلیل حس رقتانگیز نداشتن اعتماد به نفس و باور نداشتن تواناییهای یکسان با مردان است. اول اینکه این جمله هم اذیتم میکند. اصرار آقای عبادی برای تعیین تکلیف با مقدمات ناکافی و نادرست، اذیتم میکند. زنان از سپیدهدم تاریخ ضعیفه نبودهاند و اگر بودهاند بنده اطلاعی ندارم. خیلی منطقیتر به نظر میآید که ضعیفه بودن به دلیل نظام مسلط مردسالارانه تصور شود تا برعکس آن. نفوذ تاریخی و اجتماعی و فرهنگی نگاهی که زن را ناقصالعقل میداند در خانواده، نحوه تربیت، آزادیهای فردی، قوانین، احکام، ساختارهای اجتماعی، دستورات دینی و هنجارهای قبیلهای و قومی، زن را ضعیفه میکند و نه بر عکس.
“ضعیفههایی که هیچگاه قادر به دفاع از حقوق اولیه خود نیز نبودهاند چه رسد به اینکه بخواهند برای کل مملکت و جامعه ایران کاری کنند.”
با عرض معذرت، این حرف را حرف بیربطی میدانم. چه از زمان مشروطه حساب کنیم چه از زمان 57، بعد از 150 سال یا 30 سال، مردان توانمند مبارز در جامعه مردسالار با ریشههای دینی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی هنوز به خواسته عدالت نرسیدهاند، هنوز به آزادیهای محدود هم نرسیدهاند، جوری حرف میزنید که انگار مردان در ایران شقالقمر کردهاند و زنان عجوزه ضعیفه بودهاند و نتوانستهاند. بعد این همه سال هنوز حق اعتراض و برگزاری تجمع نداریم. چه شاخ و شانه کشیدن بیربطی میکنید آقای عبادی.
“در سالهای پس از انقلاب و گریز و مهاجرت بسیاری از نیروهای روشنفکر کشورمان به سرزمینهای اروپایی و آمریکایی و نیز آشنایی آنها با مفاهیم جدید سیاسی و اجتماعی در جهان غرب ، واژه فمینیسم نیز به ادبیات سیاسی ایرانیان راه یافت بی آنکه کسی معنا و مفهومش را به درستی بداند.”
به نظر من، آقای عبادی توجه دقیقی به الزامات سخنان قبلی خود ندارد. آیا معنای این جمله اخیر، این است که فمنیسم ایرانی بعد از انقلاب و مثلا حدود حداکثر بیست سال عمر دارد؟ پس آن فرمایشها در مورد دوران پهلوی چه بود؟ واژه فمنیسم حتا اگر محصول برخورد نزدیک با جوامع دیگر بوده باشد، نه بد است و نه وارداتی و نه به این معناست که کسی نمیفهمد یعنی چه. اگر درک عمومی برای احقاق حقوق زنان نبود که این واژه وارداتی مثلا واژههای دیگر مثل لیبرالسم کماثر بود و پیوندی چه عمیق بدانیم چه سطحی با جامعه برقرار نمیکرد. اگر کشش و طلبی در این سو نبود که این بازی ادامه پیدا نمیکرد.
“در جوامع مترقی غرب (و بخصوص در سده های اخیر) زنان و مردان اروپایی و آمریکایی همواره در حقوق اولیه و انسانی خود با یکدیگر برابر بودهاند” سواد چندانی برای بررسی سدههای اخیر در اروپا و آمریکا و برابری حقوق آنان با یکدیگر ندارم.
“فمینیسمی که در آنجا بوجود آمد و گسترش یافت صرفا تلاشی برای به دستآوری حقوقی مانند حق رای یا حق مزد برابر با مردان بود که دهها و صدها سال بعد به موضوعاتی مانند حق سقط جنین و یا حق همجنسگرایی و ازدواج زن با زن هم گسترش یافت.” باز هم سواد تاریخی چندانی در این زمینه ندارم.
“اما آنچه که زنان ایرانی از آن رنج میبرند با مشکلاتی که فمینیسم در جهان غرب خواستار برچیدن آنها بود اصلا شباهتی ندارد. زن ایرانی نه از حق رای یا مزد برابر بلکه از حق حیات و زندگی و نفس کشیدن برابر با مردان محروم است.” خب کمکم میتوان ریشههای اشکال آقای عبادی را دید. سطح خواستههای فمنیست غربی بسیار بالاتر از خواستههای فمنیسم ایرانی است و باید فمنیسم ایرانی در عوض تلاش برای موضوعاتی مانند حق رای و حق مزد برابر، به دنبال احقاق حق حیات و نفس کشیدن برابر و بدیهیات حقوق زنان باشد. خب، پس آقای عبادی نقض حقوق زنان در ایران را نه تنها باور دارد که آنرا بسیار عمیقتر از نقض مشابه در جوامع اروپایی و آمریکایی میداند.
“محرومیت و فلاکتی که زن ایرانی از آن رنج میبرد این نیست که چرا حق ازدواج با همجنس خودش را ندارد یا اصلا چرا اختیاری بر بدن و ماتحت خودش ندارد. استیصال زن ایرانی در این است که از سوی عموم جامعه خود به عنوان یک انسان کامل به رسمیت شناخته نمیشود. جان یک زن ایرانی در باور تفکر و فرهنگ و دید یک ایرانی (که تبدیل به قانون هم شده است) ارزشی معادل بیضه یک نوزاد مذکر دارد”
پس اشکال این میتواند باشد که در عوض طرح موضوعاتی مانند حق ازدواج با همجنس و آزادی جنسی، به دنبال تغییر نگاه جامعه در نیمانسان دانستن زن باشید. نمیدانم ولی گمان نمیکنم بدنه فعالان فمنیسم ایرانی به دنبال قانون ازدواج با همجنس باشند. آزادی پوشش را معادل آزادی جنسی نمیدانم ولی باز هم طرح آن در جامعه سنتی را بیوجه میدانم.
“زن ایرانی در محیط اجتماعی و خانوادگی و حتی عاطفی خود ناتوان، هراسان، بی پناه و در یک کلام ضعیفه هست. همین احساس ضعیفگی بوده است که زن ایرانی را تا این حد حقیر و زمینگیر نگه داشته است” خلاصه سخنان آقای عبادی اینکه جامعه، زن را نیمانسان میداند و زنان خود این را باور کردهاند.
“غالب زنانی که اخیرا در کشورمان و یا در گروههای اجتماعی و سیاسی ایرانی در خارج از کشورمان نام فمینیست را بر خودشان نهادهاند هنوز خودشان هم قادر به تعریف معنا و مفهوم کلمه فمینست نیستند. بسیاری از آنها (بویژه خارجه نشینهایشان) که در گروههای کمونیستی عضویت دارند جملاتی را در نشریات سازمانی خود درباره تلقیهای مکتب مارکسیسم از نقش زنان در انقلابهای کارگری خواندهاند و احساس فمینست بودن به آنها دست داده است.” خلاصه اینکه فمنیستهای اخیر خارج از کشور، درک درستی از فمنیسم ندارند، بسیاری از خارج نشینها فکر میکنند تلقی مارکسیستی از نقش زنان در انقلاب کارگری همان فمنیسم است. آقای عبادی برپایه برخوردها و مشاهدات خود احکامی را صادر میکنند که حتا اگر با مقدمات حکم ایشان موافق باشم، به حکم صادره و مخصوصا نتیجه بعد از آن اعتراض دارم. جملات بعد را بشنوید تا اعتراضم را بیان کنم.
“فمینستهای درون کشورمان از آنها وضعی بدتر دارند و غالبا از طریق خواندن مطالبی سطحی و احساساتی در وبلاگها و وب سایتهای مربوط به محفل کمپین یک میلیون امضا و یا نهایتا از طریق جمع کردن چند امضا برای آن محفل در تفریحگاههای درکه و توچال تهران و یا تفرجگاههای اصفهان و شیراز احساس فمینیست بودن کردهاند. برخیها که پیشرفتهتر شدهاند کتاب جنس دوم (نوشته کمونیست معروف سیمون دوبووار که عقاید هولناکش بنیاد خانواده را در اروپا بر باد داد) را نیز خواندهاند و تلقیهای سست و مارکسیستی وی را با اصل باورهای فمینیسم معادل گرفتهاند. اخیرا یکی از سایتهای مربوط به محفل کمپین یک میلیون امضا مصاحبهای با دختر نوجوانی (که متاسفانه اکنون در بند است) را منتشر کرد که در آن گفته بود اول فمینیست شده، بعد به عنوان یک فمینیست معروف شده و سپس در تلاش برآمده تا اگر بشود کتابی یا جزوهای یا نوشتهای را در زمینه معنا و مفهوم فمینیسم بخواند که بداند اصلا فمینیسم و فمینیست یعنی چه؟! (نقل به مضمون). با داشتن یک چنین فمینیستهایی در کشورمان، هیچ امیدی به خروج زنانمان از مرداب احساس ضعیفگیشان نیست”
قبل تر گفتهام اینکه کسی جنس دوم نخوانده، فمنیست بشود با مبنای آقای عبادی قابل اعتراض نیست. خود عنوان جنس دوم در کتاب سیمون دوبووار یعنی اینکه فرمایش آقای عبادی در مورد اینکه زن در غرب، جنس دوم نبوده و عمده مشکلش حق رای و دستمزد بوده، نادرست است. حس نیمانسان بودن در اینجا، معادل جنس دوم بودن در غرب بوده است. گزارههای شدیدی هم در این میانه صادر شدهاند مانند تلقی مارکسیستی دوبووار از فمنیسم، سست بودن این تلقی و ریز احکام دیگری که مورد بحث من نیست. اعتراضی که قبلتر بیان کردم، به حکم خارج نشدن زن ایرانی از گرداب ضعیفگی است. آقای عبادی عزیز، بنده به مثالهای شما نمیتازم و بسیاری را رد نمیکنم. بعله، تلقی بسیاری چه بسا خود من نادرست و سطحیست، امضا جمع کردن در توچال، آگاهی به ریشههای فمنیسم نیست، قبول. اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، همین فمنیستها را داریم. برای شما خندهدار است کسی اول فمنیست بشود و بعد معروف و بعد دنبال کتاب برود، اما برای من جالب است و تا حدودی طبیعی، چون من فمنیسم را وارداتی نمیدانم و شما میدانید. برای من حس ظلم به زنان و حس اینکه باید کاری کرد، روح فمنیسم است. حال در ابتدا نمیدانیم چه ظلمهایی میشود و چه کارهایی باید کرد و از تجارب جهانی چیزی نمیدانیم و بعد به دنبال یافتن سوال و دغدغه، آشنا میشویم، چه اشکالی در این هست؟ من کمپین یک میلیون امضا را سطحی نمیدانم حتا اگر در امضا گرفتن در درکه اشکالی ببینم. اشکالاتی که گرفتهاید را رد نمیکنم، به نوع نگاهتان اعتراض دارم و به حکمتان. من به این جنبش خوشبینم و بخصوص پیوند پنهانی میان آن و جنبشهای اجتماعی اخیر میبینم و ظرفیت یادگیری آنرا بالا میدانم. اگر از اشکالات امروز این جنبش میپرسید، نه من دفاع چندانی ندارم و نه وظیفهای برای دفاع. اما بعضی اشکالاتی که ذکر کردهاید، اساسا خاصیت جنبشهای اجتماعی همهگیرست. تصور شیکتان از فمنیسم غربی منطبق بر واقعیت نیست. شما به ساختمان آماده دو قرن بعد نگاه میکنید بیآنکه در زمان ساخت و تخریب و بازسازی مجدد و اشتباهات و امضا گرفتنها در توچال لندن بوده باشید. مگر نمیگویید دوبووار تلقی سست دارد، همین جمله یعنی فمنیسم غربی یک مسیر مشخص مهندسی شده را طی نکرده. به در و دیوار زده و اشتباهات بسیاری داشته و افرادی مانند دختر خانم ذکر شده، داشته است. به خدا آقای عبادی همه ما بشر هستیم، حتا زنان اروپایی، چرا تصور میکنید موجودات عجیب غریبتری از ما هستند. ما ممکن است آشفتهتر به نظر برسیم، اما دلیل آن گذر طولانی و ناقص از سنت به مدرنیته در این کشور است. بلاتکلیفی ذهنی عموم جامعه همراه با نابسامانیهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی را هم اضافه کنید به این بلبشو، انصاف بدهید که فمنیستهای ایرانی با همه اشکالاتشان بد کار نکردهاند. بازهم تکرار میکنم اشکالاتتان را مهم و مفید میدانم و رد نمیکنم.
“احساس ضعیفه بودن تنها مختص به تفکرات و روحیات عموم زنان ایرانی نمیشود. در طول دو سه سال اخیر و در تمام مواردی که دستگاههای قضایی و امنیتی حکومت با زنانی که خود را از خواص و فعال حقوق زنان و فمینیست میدانند برخورد کردهاند -بدون استثنا- واکنشهایی که از سوی زنان دستگیر شده یا به زندان افتاده و نیز محافل دوستان و همفکرانشان نشان داده شده است عمیقا با تکیه بر قابل ترحم بودن زن دستگیر شده و در جهت جلب ترحم مخاطب خود بودهاند.” خلاصه اینکه علاوه بر تفکر و روحیه عموم زنان ایرانی، خواص و فمنیستها نیز زن را قابل ترحم میدانند.
“کافیست با یک سرچ مختصر در گوگل نام زنان به زندان افتاده و نیز مطالبی را که پس از دستگیر شدن آنها ( بخصوص اعضای محفل کمپین یک میلیون امضا) توسط دوستانشان نوشته شدهاند و یا نامههایی که خود آنها از درون زندان به مقامات قضایی نوشتهاند و نیز مصاحبهها و اظهارات خانواده آنها درباره همسر یا دختر یا دوست زندانی شدهشان بیان شدهاند را بخوانید تا متوجه لایههای عمیق احساس ضعیفگی و قابل ترحم بودن زن یا دختر بازداشت شده در این مطالب بشوید. از یتیم بودن و برادر از دست داده بودن و دم بخت بودن و نامزد بودن و مادر مبتلا به سرطان داشتن گرفته تا طفل شیرخواره داشتن و سنگ کلیه داشتن و مادر مرده بودن را می توان به عنوان تکیه اصلی این مویهها در ادبیات فمینیستهای ایران دید.”
با تشکر از مثالهای گردآوری شده توسط آقای عبادی، عرض میکنم استدلال ایشان را صحیح نمیدانم. بیشتر موارد مانند ذکر خاطرات و یتیم بودن و بیمار بودن و قابل ترحم نشان دادن لزوما به زن بودن و دختر بودن ربطی ندارند. کافیست اسامی فعالان سیاسی به زندان افتاده را سرچ کنید تا متوجه مطالب مشابه شوید مانند فرزند شهید بودن، یتیم بودن، تنها نانآور خانه بودن و …البته غلظت مویههای زنان بیشتر است بدون تردید. مچگیری از عکسالعملهایی که ترکیبی از طبیعی و توصیه وکلا و توجه به فرهنگ حاکم و ذهنیت قضات است، زمان خوبی برای اظهار نظر و اظهار فضل نیست.
تصور نمیکنم برخوردهای قضایی که در ایران صورت میگیرد نظیری در کشورهای دیگر داشته باشد تا بتوان مقایسهای کرد و عجالتا با تسامح آنرا از عوارض و موانع خاص ایرانی سر راه فمنیسم میشود در نظر گرفت. اینجا هم که اتفاقا باز یک ویژگی بومی است آقای عبادی نه تنها راهحلی ارایه نمیدهد که وظیفهای در قبالش ندارد بلکه روش ایرانی زنان فمنیست را صحیح نمیداند و شاید به ضرب و زور بشود حرف در دهان آقای عبادی گذاشت که با سکوتش در مورد روش، تلویحا روش غربی را برای پدیدهای ایرانی میپسندد.
“گذاشتن نامهایی چندباره بر خود (و از جمله مادران صلح، مادران عزادار، مادران چشم انتظار، مادران پیر و عصا به دست و غیره) و جلو انداختن عدهای پیرزن در مقابل خود و التماس از حکومت برای رحم کردن بر این زنان بدبخت و دختران ناتوان و پختن آش رشتهی نذری برای آزادی زنان دستگیر شده و تلاش در جهت برانگیختن رقت آقای بازجو و احساسات مردانه قاضی محترم شیوههایی هستند که فمینیستهای ناآشنا به مکتب فمینیسم ایرانی در پیش گرفتهاند.”
بطور خلاصه اشکالهای آقای عبادی که به نظر میرسد در ادامه بررسی ضعیفگی به مثال هایی از روشهای برخورد با پدیده ایرانی اشکال دارند را وارد نمیدانم. نحوه برخورد با مصیبتهای سنگین، لزوما زمان خوبی برای نظریه پردازی نیست. آقای عبادی جوری حرف میزنند که گویی احکام اعدام صادره در این مملکت را نشنیدهاند. دستپاچگی و پناه بردن به روشهای جواب داده شده و متعارف اولا نه مخصوصا فمنیستهاست- آش نذری این شبها هم در مقابل اوین پخته میشود- و نه اشکال و اشتباه است. خلاصهتر اینکه مثالهای آقای عبادی را مچگیری ناصحیح میدانم.
“این اواخر، کار به جایی رسیده است که تلویزیون و سایت خبری فارسی بیبیسی نیز مطالبی مفصل در سرزنش برخورد با فمینیستهایی که در پوشش مادران صلح و مادران عزا و مادران آش رشتهپز فعالیت میکنند مینویسد و آنرا مغایر با فرهنگ ایرانی ترحم در حق زنان میداند.”
فمنیست دانستن مادران عزادار هم از آن حرفهاست.
“به این ترتیب فمینیستهای ایرانی (عموما بی اطلاع از معنا و مفهوم فمینیسم و غالبا کمونیست و یا وابسته به محفل کمپین یک میلیون امضا) همچنان در پشت فرهنگ مردسالارانه و ناموسپرستانه ایرانی پناه گرفتهاند و بجای باور داشتن و تاکید بر تواناییهای زنانهشان و برابر دانستن خود با مردانشان، عملا وقت مواجه شدن با سختیها و مشکلات که میرسد، ناگهان تبدیل به همان زنان سنتی و مظلوم و بدبخت و قابل ترحمی میشوند که هزاران سال است در جامعه خود خنثی و زمینگیرند و باز به برانگیختن حس دلسوزی و احساسات عاطفی همسرانه و فرزندانه مردان روی میآورند و عملا بر ضعیفگی خود تکیه میکنند.”
خب آقای عبادی چند حکم نهایی صادر میکنند و متن تمام میشود.
1. فمنیستهای ایرانی عموما بی اطلاع از معنا و مفهوم فمنیست هستند.
2. غالبا کمونیست یا وابسته به محفل یک میلیون امضا هستند.
3. پشت فرهنگ مردسالارانه پناه گرفتهاند
4. به تواناییهای زنانه باور ندارند، و خود را با مردان برابر نمیدانند.
5. چون وقت اسارت تبدیل به زن سنتی و مظلوم و ضعیفه میشوند پس هنوز ضعیفه هستند.
در مورد یک- بهتر نیست آقای عبادی یک بار معنا و مفهوم فمنیست را معنا کنند و نشان بدهند فعالیت فمنیستها چه تناقضی با همان تعریف مختصرشان در مورد جریان دفاع از حقوق زنان دارد؟ البته که جنبش در حال شکل گیری نواقصی دارد.
در مورد دو- هیچ عدد و آماری ندارم و وابسته بودن به محفل یک میلیون امضا را ننگ نمیدانم.
مورد سه و چهار- استفاده از ظرفیت های جامعه را معادل باور نداشتن نمیدانم، هر چند تا خودباوری راه زیادی مانده است. البته امیدوارم از روشهای بهتری استفاده شود، اما چیزی به ذهنم نمیرسد تا توصیه کنم.
مورد پنج- را ناجوانمردانه میدانم و بدون ارزش علمی. هر چند ظاهرا عمده استدلال آقای عبادی بر مثالهایی از اسارت و گرفتاری در دستگاه قضایی است.
موفق باشید.
عباس پالاش




















با این عجلهای که دارم و آمده بودم یک سری بزنم و بروم، فقط شد از این مطلب پرمحتوا، نظری به عکسها بیندازم، بعضیهاشان، یادآور چه غرور زنانهای بود برایم… مشغول بستن نشریه و ویژهنامهی عید هستیم، کمی که سبکتر شدم برمیگردم و مطلب را میخوانم… باید مطلب بسیار جالبی باشد.
سپاس از این زحمت بلندبالا.
عاشق ویژه نامه های نوروزی بوده ام … یادش به خیر … هرچند هنوز هم آن ویژه نامه ها می تواند بوی بهار و طراوت و عییییید دهد!
امیدوارم در کارتان موفق باشید و سپس با فراغ بال این یادداشت را مورد مداقه قرار دهید.
اگر فمنیسم را یک حرکت انقلابی زنانه در نظر بگیریم مانند اغلب اندیشه های انقلاب زای دیگر خواستگاهش غرب است. خب باشد. فمنیسم در غرب اتفاق افتاد چرا که زنان غربی مشکلاتی داشتند که امروزه بعضی از آنها را در جوامعه شرقی را می توان یافت. اندیشه کمونیست هم از غرب نشات گرفت اما در چین بود که جامعه کمونیستی به ظهور رسید. این که خواستگاه اندیشه کجا باشد زیاد مهم نیست . این که ببینیم ریشه اش چه بود که منجر به زایش آن شد مهم است و این که باز بررسی کنیم که جامعه غیر غربی چقدر پتانسیل پذیرش یک تفکر غربی دارد مهم هست . قدر مسلم جامعه ما تفاوتهای زیادی با جامعه غرب دارد اما مشکلات مشابهی هم دارد. مسائل زنان امروز ما با مسئل زنان که باعث ظهور پیددیه فیمنیسم شد مسلما شباهتهایی دارد. اما این که آیا فمنیسم در ایران باید همان راه غرب بپیماید این نیست. و واقعا لزومی ندارد پدیده وارداتی تزریق شود بلکه می شود آن را پرداخت و بومی کرد و بکار گرفت. زنان ما ضمن داشتن مسائلی مشترک با زناان غرب اختلافات بسیاری هم دارند که عمدتا ناشی از فرهنگ شرقی و البته اسلامی ما هست و نمیتوان آن را کتمان و انکار کرد. من فمینسمی که در ایران است را از این لحاظ موفق نمیدانم که در بسیاری از مسائل شیوه انکار را پیشه کرده است و نسخه پیچی اش برای زنان یک تقلید نا موفق بوده است. اما این دلیل نمی شود که بگوییم فمینسیم یک پدیده کاملا وارداتی است. چون اولا یک اندیشه هست و ثانیا واقعیتهایی در پشت آن در باره زنان است که واقعا ملموس است . اما با توجه به پیچیده گیهای زندگی و فرهنگ شرقی نیاز به ظرافت بکار گیری دارد.
دگرگون کردن ساخت به شدت سنتی جوامعی مانند ایران آسان نیست و برای اعتلای حقوق زنان باید دنبال چیزی فراتر از فمینیسم مطرح شده در غرب باشیم .
جالبه که می گویی باید: “به دنبال چیزی فراتر از فمینیسم مطرح شده در غرب” باشیم. زیرا با خواندن نظرت در مورد یادداشت پیشین، گمان می کردم همین فمینیسم موجود را هم ژستی ویترینی می پنداری.
درود …
سلام،
این که باید چه کنیم و کدام طرفی برویم بماند، شما نظر من رو در مورد کل موضوع- با توجه به کامنت قبلیم- می دونید.
اما درباره ی عنوان مطلب: کاملن موافقم. وارداتی بودن یک واژه اونو وارداتی نمی کنه. جامعه شناسی زبان این جا می تونه پاسخ گو باشه. وقتی چیزی در جامعه ای وجود نداشته باشه و نیازی برای وجود اون هم در جامعه احساس نشه، قطعن واژه ای هم در زبان افراد اون جامعه به اون پدیده اختصاص داده نمی شه. در واقع این مفهومه- حالا انتزاعی یا غیرانتزاعی- که واژه رو می سازه، نه بلعکس. دقیقن مثل انواع برف در زبان اسکیموها. اون ها به اقتضای شرایط شون- حالا این جا صرفن اقلیمی و جغرافیایی- تعداد واژه هایی که برای انواع و حالت های مختلف برف دارن بسیار بیش تر از ما و مردم جوامع دیگه ست. مسائل دیگه هم با لحاظ فاکتورهای بیش تری مثل فرهنگ، مذهب، سیاست و غیره و غیره همین طورهستن. وجود یک پدیده یا المان هایش و/ یا نیاز به اون باعث پیدایشش و در نهایت پیدایش واژه/ واژه هایی برای نامیدن اون می شه.
نکته ی دیگه این که از منظر زبان شناسی، “فمنیسم”- حالا با هر تعریفی و هر نگرشی- می تونه در جایی وجود داشته باشه که “زن” وجود داره. درواقع این دو به نوعی باهم کالوکیشن دارن و در کنار هم- از نظر ساختاری و البته مفهومی- قرار می گیرن همون طور که دو واژه ی “زن” و “زایمان”!
پاسخ:
درود بر مونترای عزیز … اشاره ات به تنوع واژه هایی که اسکیموها برای انواع “برف” به کار می برند؛ اشاره ی دلپذیری بود. مانند کلماتی که ما برای دختر عمو و پسر عمو و نوه و نتیجه و نبیره و ندیده … به کار می بریم که معادل چندانی در زبان انگلیسی ندارد.
امیدوارم در نهایت، مفهوم فمینیسم هم در جامعه امروز “زایمان” کرده و هویت و جایگاه “زن” از دل آن بیرون آید.
درود …
لطیف جان منتظر تحلیل ها و نقدهای هوشمندانه شما هستیم … محمد درویش نیمه دوم بازی را سوت زده کجایی مرد؟!
تازه یه چند دقیقه ای هم از نیمه دوم گذشته و هنوز لطیف پیدایش نیست! هست؟ هر چند مطمئن هستم که وقتی بیاید جبران وقتهای سوخته را می کند! نمی کند؟
درود بر هومان عزیز … راستی! خودت چرا تنبل شده ای رفیق؟ چرا از طبیعت بختیاری نمی نویسی؟!
فکرم شدید درگیر است؛ دارم سعی می کنم …
پاسخ:
می بینی رفیق؟ می بینی دنیای جذاب وبلاگستان گاه می تواند چگونه آدم را درگیر کند؟ گاه می توانی در رگ یک حرف در این دنیای مجازی خیمه زنی! و گاه بر عکس شنیدن یک کلمه از کسی که او را دوست می دانی؛ به شدت کارمایه هایت را به هدر می دهد.
این ها را رها کن … و به این فکر کن که شنبه شب با اروند روی سرت خواب خواهیم شد! نخواهیم شد؟
مرسی بابت اون کامنتی که گذاشتید؛ خیییلی به دلم نشست. مطمئنم با وجود آدم های مهربانی چون شما، نه فقط اون عمل که همه چیز به خوبی و خوشی می گذره؛ و پیامدی بسیار بهتر از آن چه قابل تصور است، خواهد داشت.
درود بر مونترای عزیز و دوست داشتنی … از پروردگار مهربان می خواهم تا نه فقط بینایی ظاهری که آن بینایی را نصیبت سازد که بتوانی همچنان برای هم نسلانت روشنایی ببخشی و نور بر تاریکی های زمانه بپاشانی.
زنده باشی یار همراه کلبه مجازی درویش.
من قول می دم امشب این مطلب رو کامل بخونم … قول می دم …الان راستش زیاد وقت ندارم …
یادت باشد که دفعه ی پیش هم قول دادی و در انتها بهانه آوردی و وارد این بحث نشدی!
امیدوارم این بار اینگونه نباشد سروی جان.
نه …قول می دم ایندفعه اینجوری نباشه …
درود بر سروی عزیز که قولش “قول” است.
از آقای پالاش عزیز به عنوان یک مرد که دارای دغدغه هایی برای
بهتر شدن دنیای زنان هستند ؛ تشکر می کنم و برای ایشان
دنیایی بهتر آرزو می کنم …
در قسمت نخستین بحث ؛ دوست عزیزمان
روی وارداتی بودن واژه و مسلک فمنیسم توضیحاتی را نوشته اند که
مرا مجبور کرد تا دوباره برگردم و نوشته ی آقای عبادی را بخوانم و دنبال این بگردم که کجای نوشته
آقای عبادی از وارداتی بودن ِ فمنیسم به عنوان یک
اشکال یا ضعف نام برده اند و ایراداتی (بعضا ناصحیح)که به این جنبش
گرفته اند را معلول ِ این علت دانسته باشند ؛ و متاسفانه چیزی نیافتم .
پاسخ:
آقای عبادی مقاله خود را این گونه آغاز کرده اند:
“فمینیسم در جهان غرب پدیده ای است با ریشه ای عمیق و تاریخی که بنا به اقتضای شرایط زمانی ، مکانی ، اجتماعی ، سیاسی و نیازهای واقعی مردم آن دیار به وجود آمده و به تدریج شکل گرفته و در هر بخشی از جغرافیای آن نیز حالتی بومی و منحصر به خود گرفته است . اما همین واژه در کشور ما پدیده ای کاملا” وارداتی ، جدید و از آن مهمتر” تعریف نشده ” است .”
با این قسمت سخنان آقای پالاش خیلی موافقم :
“تصور من این است که اولا نداشتن
توافق بدلیل نشناختن همه حقوق و عوارض نقض آن
و درک اهمیت آن است و دوم اینکه ما در حال کشف حقوق خود هستیم. فمنیسم ایرانی هم در مرحله کشف حقوق است، ”
بااین توضیح که
این ایرادی است که به تمامی” ایسم های ایرانی شده”؛ گرفته می شود
این است که باید و گاه مجبوریم آن را با شرایط عرف ؛ مذهب و جغرافیایمان
تطبیق دهیم و علاوه بر آن هنوز حقوق خود را نمی شناسیم و
یا گاهی آن قدر حقوق اولیه به جا نیامده داریم که
قدمان به حقوق بالاتر نمی رسد
این که شیوه های احقاق حق در جوامع گوناگون متفاوت است کاملا درست است و لی
به عنوان یک زن اصلا با دوستمان _ آقای پالاش _ موافق نیستم
که راه کار بومی و منطبق با جامعه ی ایرانی استفاده از ضعیفگی است
موافق نیستم که کسی اجازه دارد از مادر بودنش به عنوان یک ضعف در برابر قدرت استفاده کند
و شرایط را برای خود تغییر دهد که این خود توهین و کم ارزش دانستن زن بودن و مادر بودن اوست
و نمی خواهم که فمنیسم ایرانی هم این را بپذیرد
همان طور که ما در کمپین یک میلیون امضا کوشیدیم که نه تنها
حقوق اولیه زنان که حقوق بیشتر و فراتر آنان را با قوانین بومی ببینیم و بخواهیم
خوشحالم که سزاوارانه در این بحث مشارکت می کنید.
درود …
این قسمت :
“باید بگویم اثر شاعران زن تقسیم بر تعدادشان از اثر شاعران مرد تقسیم بر تعدادشان بیشتر است”
و توضیحات در مورد فروغ عزیزم عالی بود
“برای من حس ظلم به زنان و حس اینکه باید کاری کرد، روح فمنیسم است”
دقیقا درسته…
و من فکر می کنم دقیقا “همین حس” بوده که آقای عبادی را وادار به نوشتن آن مقاله کرده هرچند که برای من هم ادبیات کلامی شان دلنشین نبوده است.
به نظرم بیشتر از آن که “ظلم به زنان” مطرح باشد، “ظلم به انسان” مطرح است.
برای همین اعتقاد دارم که اگر منشور حقوق بشر تحقق یابد و دولتها ملزم به احترام نهادن به آ« باشند، آنگاه حقوق همه بشریت – فارغ از جنسیت و مذهب و نژاد و رنگ تحقق خواهد یافت.
باید مرزهای جنسیتی ؛ نژادی؛ دینی و سیاسی را کم رنگ و کم رنگ تر سازیم؛ اگر دوست داریم به امنیتی پایدار و رفاهی درخور برسیم و طعم آزادی واقعی را بچشیم.
آن قسمت که به عنوان پاسخ نوشتید را خوانده بودم ولی از این پارگراف این استنباط نمی شود که وارداتی بودنش به عنوان ضعفش انگاشته شده
پاسخ:
تا آنجا که من هم از پاسخ آقای پالاش استنباط کردم، ایشان اشاره ای به “ضعف” نکرده اند؛ بلکه گفته اند: “واراداتی بودن واژه، یک پدیده را وارداتی نمی کند.“
خیلی درسته…انگار بیش از آنچه ظلم به یک جنسیت خاص مطرح باشد ظلم به انسان مطرح است
فروغ می گوید:
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا
برمی خاست
و به صدای سوت کارخانه ها دل بستیم …
من آن “تو” را ضمیر پاک انسانی – فارغ از جنسیت می دانم که دارد در زمانه ی ما بی رنگ و بی رنگ تر می شود.
درود بر شقایق عزیز …
راستی
انتخاب عکس ها محشر است
پاسخ:
ممنون. عباس پالاش حرمت نهاده، وقت گذاشته و سزاوارانه در این بحث مهم شرکت کرده است. این کمترین کار برای به تصویر کشیدن محتوای نقد ایشان بود.
تعبیرتان از شعر فروغ عزیز ماه بود!
پاسخ:
شاید برای این باشد که در اینجا کوشیده ام تا همیشه:
ماه
بالای سر
آبادی
باشد
و بماند …
خواستم دیگر زیاده ننویسم ولی نشد!
وارداتی بودن یک واژه ؛ یک پدیده را وارداتی نمی کند ؛ هم نوشته آقای پالاش و هم تیتر شما کاملا به جا و درست است .
اما من جایی در مقاله ی آقای عبادی ندیدم که ایشان حتا وارداتی بودن یک پدیده را هم ضعف آن پدیده تلقی کنند.
پاسخ:
خُب مگر عباس پالاش چنین چیزی گفته اند؟!
من ممنونم از عباس . خیلی وقت گذاشته و مطلبم را با دقت خوانده است . یک چنین نقدی را سزا نیست که در چند کامنت جواب داد و ارزش این را دارد که در مقاله ای جداگانه به آن بپردازم . بهرحال فعلا” و برای جلوگیری از طولانی شدن نوشته ام خیلی به اختصار نظرم را عرض می کنم
———————-
یک – دستاوردهای فکری و اجتماعی و ذهنی را درست مانند دستاوردهای علم طبیعی میراث مشترک بشری میدانم و معتقد هستم که یافته های فلسفی و اعتقادی و فکری و فرهنگی بیگانگان را نمی توان به صرف اینکه نتیجهء تجارب و سرگذشت ملتی دیگر یا نقطه ای دیگر بوده اند را رد کرد و یا به جامعه ای دیگر راه نداد و از آنها استفاده ای نکرد . در نتیجه وارداتی بودن نگرش فمینیسم را دلیلی بر ضعف یا نادرستی آن نمی دانم . منتها به همان شکل و به همان اندازه که پدیده های علمی وارداتی برای قابل استفاده بودن در کشوری دیگر نیازمند وجود شرایطی مشابه و مقدماتی مشابه با جامعهء مبداء خود هستند ، یافته های فکری و اجتماعی نیز دقیقا” به همین به پیش نیازها و مقدمات و شرایط خاص خود نیاز دارند . در غیر این به نیازهای ” واقعا” موجود ” در جامعهء میزبان جوابی نخواهند داد و مانند نخلی که در هوایی سردسیر کاشته شود ، بتدریج می میرد . برخلاف تصور بسیاری از کسانی که خود را فمینیست یا طرفداران فمینیستها می دانند ، فمینیسم یک مکتب فکری نیست بلکه همانگونه که بارها شرح داده ام ، فمینیسم صرفا” یک نگرش اجتماعی به موضوع حقوق زن در جامعه هست که در دو مکتب فکری لیبرالیسم و مارکسیسم بسیار تعریف شده است . در نتیجه کسی که واقعا” فمینیست هست ، از نظر فکری یا لیبرال هست و یا مارکسیست . به عبارتی دیگر ، یا یک فمینیست لیبرال هست و یا یک فمینیست مارکسیست . فمینیستهای مارکسیست اگر چه ممکن است خودشان را به دسته های مختلفی تقسیم کنند اما در مجموع اختلاف چندانی با هم ندارند . یعنی فمینیستهای مارکسیست کوبا و چین و روسیه و فرانسه و بولیوی و اتیوپی خواسته ها ، شیوه ها ، هدفها و شعارهایی – تقریبا” مشترک و یکسان دارند . اما فمینیستهای لیبرال – که برخلاف مکتب مارکسیسم به عملگرایی و واقع گرایی و خردگرایی یا همان پراگماتیسم ، رئالیسم و راسیونالیسم اعتقاد دارد – هر کجا که می رود اولین کاری که می کند این است که با حفظ اصول اولیهء مکتب لیبرالیسم ( برابری ارزش جان ، آبرو و شخصیت زن و مرد ) بومی می شود و در نتیجه به چندین شاخه تقسیم می گردد که به جز سه اصلی که ذکرشان رفت ، ممکن است در تمام امور دیگر با هم تفاوتی بنیادین داشته باشند . فمینیسمی که در حال حاضر – با استناد به افکار و عقاید سیمون دوبووار و مشخصا” توسط محفل کمپین یک میلیون امضا – در کشورمان و نیز عالم مجازی اینترنت تبلیغ میشود ، فمینیسم مارکسیست هست که به شکلی پیش ساخته ، بسته بندی شده ، آمادهء مصرف ، غیر قابل تغییر ، و البته کاملا” بی ارتباط با هویت و ماهیت و اصالت و نیازها و ارزشها و باورها و معیارها و ملاکها و ظرفیتهای جامعهء ایران عرضه شده است و هیچگونه تطابق ساختاری با جامعهء ما ندارد . علت این بیگانگی نیز برمی گردد به بیگانگی و بی ارتباطی ساختاری و تاریخی و اجتماعی مکتب مارکسیسم و بخصوص زیر مجموعهء کمونیسم آن با جامعهء ایران . در نتیجه اگر قرار باشد به علت و ریشه و دلایل بیهودگی ، بی فایدگی ، بی خاصیتی ، بی نقشی ، بیگانگی و از همه مهمتر بی آیندگی فمینیسم و فمینیستهای کنونی ایران بپردازیم و شرحشان دهیم باید برویم و کار را از سرچشمه – که همان شکل و سابقهء مارکسیسم و کمونیسم در ایران – است ، شروع کنیم . البته نوع جدیدی از فمینیستها را هم می توان در ایران – و مشخصا” در اینترنت و وبلاگستان فارسی – دید که می گویند ما فمینیست هستیم و وقتی می پرسیم که چه نوع فمینیستی هستید؟ با نگاهی عاقل اندر سفیه به چشمت خیره می شوند و بعد خیلی جدی می گویند” خب فمینیست هستیم دیگه ! ”
دو – خیلی ها تصور می کنند ” فمینیسم یعنی مکتب برابری خواهی برای زن مرد ” یا آنکه آنرا در هر نوع خواسته ای که بر مبنای دفاع از حقوق زنان باشد خلاصه می کنند و معادل می گیرند . در نتیجه به همین راحتی خودشان یا هر کسی که از حقوق زنان دفاع کند را را فمینیست می دانند و فمینیست می خوانند بدون اینکه بدانند اصلا” فمینیست واقعا” چیست؟ و البته گاهی کسانی هم پیدا میشوند که لااقل چند برگ نوشته در این زمینه خوانده اند و صادقانه اقرار می کنند که با خواندن کتاب ” جنس دوم ” سیمون دوبووار فمینیست شده اند و بقول آمریکایی ها ، آن را انجیل خود می دانند . تازه اینها جدای از آن اکثریتی هستند که با خواندن چند مطلب در سایت ” تغییر برای برابری ” یا امضا کردن بیانیهء کمپین یک میلیون امضا ، در عرض سی ثانیه فمینیست شده اند . همین مشکل را کمونیستهای ایرانی هم دارند . من در جمع ایرانیان مقیم اروپا و آمریکا ، برای اولین بار کمونیستهایی را دیدم که مسلمان یا نژادپرست یا لیبرال یا راستگرا و یا سرمایه دار هم بودند! . البته لیبرالهایمان هم در بی اطلاعی از مکتب خود چندان دست کمی از لنگه های کمونیست خود ندارند . کما اینکه همین یک ماه پیش در فیس بوک با آخوندی هم مناظره می کردم که مدرک دکترای جامعه شناسی و عمامه را با هم داشت و دو سال هم استاد نمونهء کشور شده بود ولی سطح اطلاع و آشنایی اش از ” تاریخ اسلام ” بقدری نازل بود که واقعا” دچار حیرت شدم و زمانی هم که از برخی اصول اسلامی دفاع میکرد توجیهاتی را بکار می برد و عقایدی را به اسلام نسبت می داد که اصولا” با مبانی اسلام تضادی جوهری و ساختاری داشتند . بیشتر از این به حاشیه نمی روم .
————————————————————-
من الان دستم درد می کند . با اجازهء شما مابقی جوابم را فردا می نویسم .
ممنون که آمدی … دیگر داشتم نگرانت می شدم!
نظرات را تعقیب می کنم و امیدوارم دست دردت به زودی خوب شود.
درود …
نگفته اند!!؟
نه! فقط گفته اند که :
“واراداتی بودن واژه، یک پدیده را وارداتی نمی کند.“
ممنونم از لطف شما
همین الان متوجه شدم که امروز یک نفر مطلبم را در بالاترین لینک کرده است . هفته’ گذشته هم خود خانمهای فمینیست در تهران نوشته ام را به نقد گذشاته بودند . برایم جالب است که خیلی ها آن را بیشتر آنچه که توقع داشتم ، جدی و قابل بررسی دانسته اند . متاسفانه به دلیل مشکلی که در تایپ کردن دارم نمی توانم در سایت بالاترین برای کسی جوابی بنویسم یا گفتگویی داشته باشم . همهء انرژی امروزم را دراینجا گذاشتم ( و چه بهتر!) .
لینکش در بالاترین
https://balatarin.com/permlink/2010/3/4/1971440
ممنون که خبر دادی …
کاش یک نفر هم که می تواند وارد بالاترین شود، راهش را برایمان توضیح دهد … ما که مدتهاست محرومیم …
درسته…ولی مگر جایی از متن ِ اصلی از یک پدیده ی وارداتی به عنوان یک مشکل یاد شده که چنین نقدی را بطلبد؟
من در جایی مستند تر نوشتم ؛
ولی شاید مجال کامنت گذاری برای من و حوصله ی شما بیش از این نباشد… .
نقد متوجه “واراداتی بودن” صرف موضوع فمینیسم نیست. عنوان این یادداشت آقای عباس پالاش را خودم از درون متن ایشان انتخاب کردم.
درود …
با تشکر از جناب پالاش که به زیبایی هر چه تمامتر متنی را که وجود داشته تحلیل و نقد فرموده اند. برای من دل نوشته های درویش بیشتر کلاس درس است و واقعا این دفعه پا به کلاس درسی گذاشتم که برایم جدید بود. من به درویش عزیز هم گفته ام که در این خصوص از علوم اجتماعی و مکاتب به خصوص بحث خانمها در اجتماع، اطلاعات چندانی ندارم ولی برایم بسیار جالب بود که هم لطیف نازنین و هم جناب پالاش با دقتی وصف ناپذیر قضایا را بررسی و مورد مداقه قرار داده اند. البته از شما چه پنهان از متن آقای پالاش بسیار بسیار لذت بردم دلیلش هم این بود که به نوعی کلاس تحلیل مطالب بود. آنچه می توانم اضافه کنم و به نظرم رسید این است که در تحلیل اجتماع ایران و اصولی و قواعدی که بر آن حاکم است، به دلایلی که در هر دو متن بررسی شده هم آمده، و به نظر من تفکیک جنسیتی خیلی معنی و مفهوم پیدا نمی کند. دلیلم این است که آنچه که تاریخ ایران نشان می دهد در هیچ کدام از دوره های معاصر و قبل از آن درست است که زنان عملا پستو نشین بوده اند ولی تفکر و منش آنها به قدری بر مردان تأثیر داشته است که در کشاکش وقایع اجتماعی و سیاسی ایران نمی توانم الزاما خانمها را ندیده بیانگارم. در عین حال وقتی بحث از ناآگاهی مفرط و یا عدم وجود دانش کافی در ساختارهای اجتماعی ایران می شود کاملا این موضوع برای هر دو جنس صادق است. با کمی دقت اگر مراحل ورود عصر صنعتی را در پس از صفویه و به نوعی ورود تفکر تشیع صفوی را به تحلیل بگذاریم متوجه می شویم وقتی اجتماع هدف گرفته می شود تا مسیر کسب آگاهی را طی نکند شاید اینگونه باید برداشت کرد که زنان هدف اولیه بوده و در کنار آن مردان ناخودآگاه وارد گردابی شدند که اثرات این ناآگاهی را تا الان میبینیم. هدفم از کشیدن بحث به این قسمت این است که فعالیت زنان در ایران علی رغم تمام ظلمهایی که به آنها شده که کم هم نبوده و به شکلهای گوناگون خانمهای عزیز رلهای گوناگونی را در سرنوشت این کشور بازی کرده اند. در عین حال با این قسمت از نوشته های جناب پالایش کاملا موافقم که کم نبوده اند زنانی که بی مهابا بر دل اجتماع تاختند و سعی در آگاه کردن جامعه در قبال کج فهمیهای آن داشته اند. اسامی مختلفی از سوی جناب پالایش آورده شده است. بحث وارداتی بودن فمینیست هم بیشتر نوعی تفکر غربی فمیینیست را پذیرفتن است. زنان در هر جامعه ای ساختارهای خود را دارند که تفاوتهای بسیاری را با جوامع دیگر نشان می دهد. وقتی فرهنگ و شکل تفکر متفاوت است واردات صرف (یا به قول خودروییها Full CKD) قابل تعریف نیست. آیا شما می توانید تصور کنید چند درصد از ذهنیات یک زن مسلمان حالا مثلا لیبرال ایرانی با یک زن آلمانی پروتستان یکسان است که کل تفکرات او را بگیرد و وارد عرصه زندگی خودش کند. کمی به خانمهای ایرانی مهاجر دقت بفرمایید. شخصا اگر با اکثر آنها برخورد کنم شاخصه های فکری شان مرا به ایرانی بودن آنها هدایت می کند. مشخصا می توان از چند ژورنالیست خانم خارج نشین مثال آورد. افرادی آگاه و واقعا متفکر، ولی وقتی مقاله هایشان را نگاه می کنی ساختارهای شخصیتی خانمهای ایرانی را به وضوح در آن می یابی. می خواهم به این نتیجه برسم واقعا نمی توانیم خانمهای ایرانی را مطیع و تقلید کننده فمنیست غربی بدانیم و این حداقل با تفکرات، فوبیاهای ذهنی و خصوصا سنتی ایرانی (در اینجا نمی خواه الزاما دینی را هم اضافه کنم چون خیلی از این فمینیستهای محترم عملا سعی در رها شدن از این نوع فوبیاها را دارند) منافات دارد. تقلید صرف از یک مکتب الزاما و به زور هم نمی تواند ساختارهای شخصیتی شرقی – اسلامی – ایرانی را از خانمها در این خطه از دنیا بگیرد. در خاتمه شخصا معتقدم وقتی آگاهی در سطحی معقول بالا رود و افکار و عقاید بر اساس تفگکرات صحیح پا گیرد اگر هم به فرض محال تقلیدی صورت پذیرد راهی به سوی پیشرفت است. ارادتمند
درود بر امیر عزیز … می بینم که از دیار علی اکبر دهخدا هم به نت وصل شده ای تا ردپای زنان ایرانی را در ماجرای فمینیسم به روایت لطیف دنبال کنی. اتفاقن به نظر نمی رسد که در این حوزه خام دست باشی رفیق!
راستی! فامیل جناب عباس پالش را در سه جا “پالایش” تایپ کرده بودی که با اجازه شما تصحیح کردم. به نظر می رسد خیلی تحت تاثیر شرکت پخش و پالایش مواد نفتی برای اهدای هدیه نوروزی 20 لیتری شان قرار گرفته ای! نه؟
حقیقتش جسارت نمودیم! وگرنه من و کجا تحلیل فمینیسم کجا. در ضمن اصلا این 20 لیتر یه مزه دیگه داره؟ نداره؟ ببخشید ماجرای فمنیستی وارداتی به بنزینهای وارداتی وصل شد. شرمنده. مجددا بابت اشتباهات تایپی عذرخواهی می کنم.
دشمنت شرمنده باد امیر جان … از قضا همه حرف هم همین است که “هر چیزی که وارداتی شد که بد نیست! هست؟”
خوشحالم که لطیف همانی بود که شناخته بودم… سپاس دوست عزیزمان لطیف.
ممنون محمد حان بابت همه چیز …
من هم خوشحالم که “نهضت ادامه دارد”
حتا اگر شب و روز بر ما شیشکی بارد!
درود …
ممنونم از لطف رفقا
ادامهء جوابم به نقد عباس عزیز را می نویسم
——————————
با ابن مقدمهء طولانی که نوشتم امیدوارم موضوعاتی مانند وارداتی بودن یا نبودن فمینیسم ، تفات فمینیسم لیبرال و فمینیسم مارکسیست ، نوع فمینیسم موجود در ایران ، و دلایل مخالفتم و در واقع ناامید بودنم از این فمینیسمی که رایج شده است را حل کرده باشم . اما پاسخهایی مستقیم ، بی حاشیه و خلاصه به مطالب مطرح شده در متن نقدهای عباس پالاش از من :
1- نویسنده نقد در ابتدای مطلبش معتقد است که نظرات من دارای تناقض هستند . اما شاهدی بر مدعایش ندارد و به سادگی از کنار این موضوع می گذرد . در یک نقد علمی ، ابتدا دو نظر متناقض از یک نویسنده را بیرون می کشند و کنار هم می گذارند و بعد از آن هست که وی را متهم به تناقض گویی می کنند ، نه اینکه صرفا” بگویند فلانی حرفهایش متناقض است و بعد هم مسئله را رها کنند و به موضوع دیگری بپردازند . تناقض تعریف و ویژگی های خودش را دارد و عبارت است از دو نظر که از نظر منطقی نقیضین هم باشند .
2- من در مقاله ام گفته ام ” “همین واژه – یعنی فمینیسم – در کشور ما پدیدهای کاملا وارداتی، جدید و از آن مهمتر تعریف نشده است”.” عباس پالاش معترضانه جواب می دهد ” وارداتی بودن واژه، یک پدیده را وارداتی نمیکند ” . البته وارداتی بودن یک واژه یک پدیده را وارداتی نمی کند اما به شرط آنکه آن پدیده قبل از کشف شدنش و اسم گذاری شدنش در حانعهء جدید و میزبان وجود داشته باشد ولی بی نام مانده باشد . بیماری هایی مانند آپاندیس و هپاتیت قبلا” هم در ایران بودند اما کسی از ماهیت علمی آنها خبری نداشت و اسم و تعریف علمی نداشتند . نام این دردها و درمانشان از فرنگ آمد اما این دردها در ایران موجود بودند . در نتیجه آپاندیس و هپاتیت واژه هایی وارداتی بودند اما پدیده هایی وارداتی نبودند . اما فمینیسم مارکسیست چه؟ عباس پالاش می گوید این واژه وارداتی هست اما پدیده ای وارداتی نیست . وی زمانی می تواند چنین ادعایی را مطرح کند که اول لیست مطالبات فمینیستهای مارکسیست – و حتی فمینیستهای لیبرال کشرهای غربی را – لیست کند و بعد توضیح بدهد که چنین مطالباتی و چنین پدیده های حل ناشده ای که فمینیستهای غربی بدنبالش احقاقش هستند چگونه در ایران وجود داشته و پدیده هایی وارداتی محسوب نمی شوند؟ عباس پالاش به سرعت از کنار این موضوع هم گذشته است .
3 – عباس پالاش در جای دیگری می گوید ” با نهضتی سیاسی بودن فمنیسم البته موافق نیستم و نمیتوانم ارتباط جنبش اجتماعی با بحث سیاسی آن را درک کنم ” . در یک نقد علمی ، نویسنده و منتقد به هیچ عنوان نباید به خودش اشاره کند و مثلا” بگوید ” من با این موضوع مخالف ” یا ” من نمی توانم متوجه این موضوع بشوم ” . خب اگر شما قادر به درک یک نظر علمی نیستید تقصیر نیسندهء مطلب چه هست؟ اگر شما با ذکر دلایل و شواهد و مستندات منطقی بگویید که ” ارتباطی میان جنبش فمینیسم با سیاست وجود ندارد ” ، آنوقت من هم جواب این نقد و نظر علمی ، جواب علمی خودم را می دهم. اما اگر بگویید ” از نظر من و داداش کوچیکم و همینطور عباس آقا که باجناق شوهر خاله ام هست ، هیچ ارتباطی بین ذوب شدن یخهای قطب شما با بالا اومدن سطح اب دریاها وجود نداره ” ، من نمی توانم به چنین نقدهایی جاب بدهم . چنین اظهاراتی نقدی علمی محسوب نمی شوند بلکه صرفا” اظهار نظراتی شخصی تلقی می گردند . نویسندهء یک مقاله ممکن است با میلیونها اظهار نظر شخصی ( چه تحسین آمیز چه پرخاشگرانه ) رو برو شود اما نمی تواند واکنشی علمی به آنها نشان دهد .
4 – عباس پالا در ادامهء مطلبش به فشارهایی اجتماعی و خانوادگی که بر زنان ایران وارد میشود اشاره می کند و حقوقی ابتدایی را که باید داشته باشند بر می شمرد . این مطالب درست یا غلط ، ارتباطی به نوشتهء من ندارند .
5 – گفته اند ” کافیست به تلاش قابل تحسین کمپین یک میلیون امضا و تلاش بعضی فعالان جنبش در باسواد کردن زنان روستایی و برقراری رابطه و ایجاد کتابخانه نگاه کنیم ” و بعد نتیجه گرفته اند که فمینیستهای ایران دارند بومی میشند . ولا” کمپین یک میلیون امضا بیش از دو سال است که منحل شده و از بین رفته است و در عمر یکسالهء خود نیز نه کسی را باسواد کرد ، نه کتابخانه زد و نه اصلا” برای چنین اموری تشکیل شده بود . ثانیا” اگر یکی از مرتبطین یا فعالین این محفل ابتکاری شخصی به خرج داده است را که نمی توان نمره ای بیست در کارنامهء آن محفل به حساب آورد . کما اینکه کسی نمی تواند فعالیت زیست محیطی محمد درویش و وبلاگنویسی وی را به عنوان یکی از دستاوردهای مثبت و قابل تحسی موئسسهء تحقیقات جنگلها و مراتع کشور محسوب کند . ثالثا” سواد آموزی به بیسوادان و انجام کارهایی ابتکاری مانند درست کردن یک کتابخانه برای کودکان یک ده که معادل جنبش فمینیسم نیست . فمینیسم چه کار به ترویج کتابخوانی یا سوادآموزی یا آموزش درختکاری یا تاسیس حمام مدرسه برای دهات دارد؟ در زمان مشروطه می گفتند ” مشرطه یعنی اینکه پای هر سیخ کباب کوبیده باید دو پیاز و یک کاسه ماست و یک بغل ریحان و دو سر تربچه و یک پارچ دوغ ترش و خنک مفت هم باشد! ” . جنبش مشروطه که مطالباتش این نود .
6 – عباس پالاش در ادامه می نویسد ” اینکه چرا هیچ جنبشی در ایران از طرف زنان برای احقاق خود و مردان صورت نگرفته است، به نظر من ایراد درستی نیست ” . اولا” که من این حرف را به عنوان ایراد بیان نکردم بلکه صرفا” نقل حقیقت کردم . ثانیا” چرا این ادعا درست نیست؟ تاکنون بالغ بر یکصد نفر چه کتبا” و چه شفاها” خیلی قرص و جدی و محکم گفته اند که این حرف اشتباه هست و هر کدامشان هم هزار یک دلیل و علت آورده اند وهزار توضیح داده اند که ثابت کنند این نظر اشتباه است . اما از این خیل جمعیت معترض تاکنون حتی یک نفر پیدا نشده است که یک جنبش را اسم ببرد که زنان یا بنیانش گذاشته اند یا نقشی موثر در آن داشته اند و یا لااقل برای احقاق حقوق زنها هم کاری کرده باشد . من در شگفتم از این منتقدینم که حاضرند ساعتها در باب وجود چنین جنبشهایی حرف بزنند و مطلب بنویسند اما حاضر نیستند دو کلمه اسم این جنبشها و سال وقوعشان را برای من بنویسند !
7 – عباس پالاش در چند یا چندین جای نقدش برای رد کردن نطرات من به دلایلی استناد کرده است که علمی نیستند . از جمله اینکه کرارا” پس از نقل قول از نشته های من ، می نیسد ” این حرف منو اذیت می کنه! ” . مگر نطرات و یافته های اجتماعی و تاریخی بنده مبل و کاناپه و کفش هستند که عباس پالاش یا هر بزرگوار دیگری را اذیت کنند؟ در مقابل بک چنین دلایلی من چه می توام بگویم؟ اگر کسی بگوید ” وقتی نطریهء تکامل رو میشنوم حالم بد میشه ” یا ” تئوری نسبیت منو اذیت می کنه ” یا ” از مخالفین نظریهء جهانگرمایی خوشم نمی یاد ” و امثال اینها نقدها و مخالفتهایی علمی نیستند که بتوان با جدیت به آنها جواب داد . اصلا” این تعابیر و این نوع شیوهء نقد نیسی در جوامع مترقی جایی ندارد .
8- عباس پالا بعد از اظهار اذیت شدن از خواندن نظرات من در ردشان می نویسند ” خانم اعتصامی چه تاثیرگذاری ملی داشته است؟ شهریار چه طور؟ ندیدن فروغ و خانم بهبهانی و ژاله به چه دلیلی است؟ تاثیرگذاری در سطح ملی یعنی چه؟ منظور از شاعران تاثیرگذار نیما و اخوان و شاملو هستند؟ سایه چطور؟ سهراب سپهری؟ مقایسه میزان تاثیر شاعران زن با سابقه و تعداد بسیار کمتر با شاعران مرد، اصلا مقایسه معقولی نیست. تازه اگر بخواهیم به همین شیوه مقایسه کنیم، باید بگویم اثر شاعران زن تقسیم بر تعدادشان از اثر شاعران مرد تقسیم بر تعدادشان بیشتر است. ” . اولا” من در کامنتهای همان پست جناب درویش گفته بودم پروین اعتصامی را با یک ارفاق بزرگ جزو شاعران موثر نوشته ام والا او هم اثری در جامعه نداشت . ثانیا” شهریار و سهراب سپهری مرد هستند و نه زن . در نتیجه تعجب می کنم از اینکه عباس پالاش معترضانه اسم این مردها را فهرست می کند که چرا به عنوان زنان تاثیر گذار در ایران محسوبشان نکرده ام ! . بهبهانی چه تاثیری در ابیات و اجتماع ایران داشته است> سیمین بهبهانی آن زمانی که در اوج معروفیتش بود از حد یک شاعر درجهء سه بالاتر نرفت چه رسد به الان که سی سال است جایی در عالم ادبی ایران ندارد . قبلا” هم گفتم که ، سیمین بهبهانه ای امروزه به دلیل حاشیه های سیاسی زندگی اش معرفیت و محبوبیت دارد و نه موقعیت ادبی اش . اکثریت مطلق کسانی که این روزها با این بانوی هشتاد ساله عکس یادگاری می گیرند حتی یک بیت از شعرهایش را خوانده اند! اگر منظورتان از ژاله ، ژالهء اصفهانی هست هم باید عرض کنم در ادبیات معاصر و حتی چه سالهء اخیرمان ژاله نقش و حضوری نداشته است چه رسد به تاثیرگذاری. یک خانمی که در جوانی کمونیست شده و بعد همراه با اعضای حزب توده از کشور خارج شده و در آنجا در جمع اندکی از ایرانیان مقیم شوروی به مدت سی چهل سال اشعاری در مدح کمونیسم و استالین و مقامات شوروی میسروده بعد از انقلاب به ایران آمده و مدتی در زندان بوده و بعد هم به انگلیس رفته و دوران کهولتش را آنجا گذرانده و بدون اینکه هیچ نقشی و اثری در ادبیات ماصرمان داشته باشد ، رحمت خدا رفته است . بزرگی و اثرگذاری یک شاعر تعریف و معیار خودشان را دارند . اثر گذاری یک شاعر در شطح ملی یعنی اینکه همهء علاقمندان به شعر ، شعرهایش را بخوانند و از نوع شعر سرودنش الهام بگیرند و ساختار شعری اش به عنوان یک قالب و سبک و شیوهء جدید ادبی پذیرفته شده و به رسمیت شناخته شود . نیما بزرگ است چون یک سبک شعری را بوجود آورد که نیازی به قافیه نداشت . شاملو مهم است چون هم وزن را از شعر نو برداشت و هم زد و شعر فارسی را تبدیل به بیانیه های سیاسی کرد و نسل جدیدی از شاعران را بوجود آورد که بجای شعر هذیان و پرت و پلا و چملات بی سر و ته می گویند! سهراب سپهری هم مهم است چونکه اولا” تسلیم جو دههء چهل شمسی نشد و حاضر نگردید شعر را تبدیل به سلاح و مهمات جنگی علیه حکمت و به نفع افکار کمونیستی (که آن موقع ژست روشنفکری محسوب میشد ) بکند و همواره از آرامش و صلح و دوستی و محبت گفت و عرفان بودایی و بی خیالی خاص دالایی لامایی! را وارد شعر فارسی کرد .فروغ هم آدم بزرگی نبود . فروغ رنجها و دردها و بدبختی های بزرگی داشت . شعرهایش هم به درد عاشقان دل شکسته و خیانت دیده و نیز افرادی که قصد خودکشی و گریه و زاری دارند میخورد . خواندن شعرهای فروغ برای دخترهای جوان و فمینیستهای ایرانی یک مد روز است . فروغ عصیان کرده بود . علیه ظلم شوهرش ، علیه ستمهای پدرش ، علیه نگاههای در و همسایه اش ، علیه جوانی که به او درغ گفته بود و خیانت کرده بود ، علیه زنانی که تو سری می خوردند از حقوقشان دفاع نمی کردند و علیه خیلی چیزهای دیگر. سراسر ادبیاتش هم نفرت و یاس و گریه و احساس بدبختی هست . فروغ آدم خوبی بود اما نه بزرگ بود و نه اثرگذار . سیمین دانشور کی هست که بخواهد بزرگ باشد یا نباشد؟ یک کتابی نوشت بنام سووشون که پنجاه سال پیش فروش خوبی کرد و الان ماهی هشتاد داستان بهتر از آن وارد بازار نشر کتاب میشود . سیمین دانشور چون زن جلال آل احمد بد معروف شد . زن یک مرد بزرگ بودن که به معنی بزرگی آن زن نیست . غزاله علیزاده هم یک داستانویس معمولی بود که بعد شهم خودش را کشت و بجز یک تعداد از حرفه ای های اهل قلم کسی حتی اسمش را نشنیده است . شهرنوش پارسی پور هم معروف شد چون زن ناصر تقوایی بود . بعد هم یک کتاب بی اهمیت و خیلی معمولی نوشت بنام زنان بدون مردان که کیهان توی بوقش کرد و وزارت بیکار ” اسمش رو نیار! ” دنبال قضیه راه افتاد و چند کتابفروشی را آتش زدند و عده ای را همراه با شهرنوش گرفتند و جنجال غریبی راه افتاد و خیلی ها اسمشان تیتر روزنامه ها شد ، از جمله همین شهرنوش پارسی پور. چه بزرگی و چه اثر گذاری ملی داشته است این خانم؟ عباس پلاش ظاهرا” هر جنبندهء مونثی را در عالم ادبیات و هنر یک انسان بزرگ می بیند!
سایر بخشهای نقد عباش پالاش صرفا” نقل قولهایی از مقالهء من و نیز ابراز ” احساسات و دلنوشته ها و منویات قلبی و حسی و علایق و یافته های روحی و امیدواری های شخصی و دلگرمی های فردی ” ایشان هست . طبیعتا” بنده هیچ جوابی یا موضعی در قبالشان ندارم و نمی توانم هم داشه باشم .
در بین عکسهایی که جناب درویش گذاشته اند ، عکس انوشه انصاری برایم جالب بود . دختری که در خانواده ای میلیارد در تهران به دنیا آمد ، با تکیه بر ثروت انبوه پدرش به آمریکا رفت ، در آنجا با یک میلیاردر دیگر ازداج کرد ، با ثروت پدر میلیاردش و نیز ثروت شوهر میلیاردش یک شکرت تجاری تولیدی زد و مشغول خرید و فروش برس شد ، برای یک سفر تفریحی اش به فضا مبلغ بیست میلیون دلار نقدا” پردات کرد و با ضرف شش میلیون دلار دیگر خودش را به مدت یکماه روی جلد مطبوعات آمریکا نگه داشت. ضمنا” برای جلوگیری از فراموش شدنش ، سالیانه ده میلیون دلار هم کنار گذاشته تا به عنوان ” جایزهء فضایی انصاری ” پرداخت کند . یک چنین فردی هرگز آدمی موفق محسوب نمی شود . مادر پیر و دهاتی من هم اگر پدر میلیاردی داشت و بجای اینکه زن پدر بی پول بنده شود میرفت زن راکفلر یا همین بابای انوشه انصاری میشد ، من هم بیست میلیون دلار می دادم و الان احتمالا” از مدار زمین و شاید هم از جایی بین کیوان و ناهید و مهر ، در وبلاگ محمد دریش کامنت می نوشتم. بقول حافظ :
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد!
انوشه انصاری انسانی هست بسیار بی رحم ، سنگدل و بدور از احساس و عواطف انسانی . این انسان بی رحم بیست میلیون دلار یکجا پول داد تا صرفا” به فضا برود و به عنوان یک توریست! از آن بالا کرهء زمین را نگاه کند . بعد هم شش میلیون دلار دیگر خرج کرد تا معروفتر شود . من همان زمان در جایی نوشتم ” با این مبلغ میشد هشت هزار انسان نابینا را در آفریقا بینا کرد ، برای چهار هزار کودک اقغانی هم پای مصنوعی خرید ، و برای صد هزار کودک بیمار ایرانی درمانگاه ساخت ” . انوشه انصاری اما ترجیح داد برای چند ساعتی خوش بودن و بقول خودش ” تماشای منزل مامانش اینا از فضا ” هشت هزار انسان دنیا را تاریک ببینند ، چهار هزار کودک آرزوی راه رفتن را در دلشان نگه دارند و صد هزار کودک ایرانی از بی دوایی و بی درمانی بمیرند . یکروز باید این زن را محاکمه کرد ، به جرم بی رحمی .
در این مثالی که راجع به انوشه انصاری گفته ام و اینکه اگر چنین ثروتی داشتم من هم در سفری توریستی بف فضا می رفتم، البته منظورم من نوعی هست. یعنی هر کسی می توانست در شرایطی مشابه ، همین سفر را برود .
درود بر لطیف عزیز و با تشکر از حضور مؤثر و پاسخگویت … در مورد پاسخ هایت به نقد عباس پالاش فعلن منتظر می مانم تا واکنش خودش را ببینم و بخوانم. اما در مورد انوشه انصاری باید عرض کنم که ثروتمندان فراوانی پیش و بعد از او بوده و خواهند بود که هرگز حاضر نشدند چنین کاری انجام دهند. یعنی بر خلاف آنچه که نوشته ای: شرط گردشگری فضایی فقط پولدار بودن نیست! باید ویژگیهای دیگری هم داشت که یکی از آنها شجاعت است و ایستادن در پای تحقق رؤیاها به هر قیمتی. دوم این که با استدلالی که کردی، می شود هر نوع فعالیتی که انتهایش به صورت مسقیم به کاهش بیماران و گرسنگان عالم ختم نشود را تکفیر کرد. در صورتی که نباید فراموش کنیم که تحقیقات فضایی می توانند بیشترین و موثرترین کمک را به داشتن رفاهی بیشتر و دنیایی ایمن تر در آینده کنند و این تحقیقات البته به پول و سرمایه گذاری نیاز دارند. خود انوشه در جایی گفته بود: “من به بچه های گرسنه غذا نمیدم نه به این دلیل که گرسنگی اونها برام مهم نیست بلکه به این دلیل که غذا دادن به 100، 1000 یا 100 هزار نفر مشکل رو حل نمیکنه. در حالیکه یکی از ریشههای اصلی گرسنگی به مسائلی مثل خشکسالی و استفاده از روشهای غلط کشت و کار بر میگرده و شما میدونید که تحقیقات فضایی چه کمک عظیمی به ایجاد تغییر در شرایط کشت وازبین بردن آفت از محصولات کشاورزی میکنه؟ دانشمندان فضایی ممکنه متخصص میکروبیولوژی، مهندسی، علوم تغذیه، شیمی، گیاهشناس یا موارد دیگری باشند که با هم همکاری میکنند تا راههایی رو پیدا کنند که به رشد بهتر در زمین و مدار منجر بشه.آنها به دنبال راهی هستند تا بتونند مواد خام قابل بازیافت رو برای استفاده در زمین یا ماه و یا سایر سیارات به دست بیارند و به راه حلهایی برای حفظ محیط زیستمون برسند. من امیدورام بتونم مردم بیشتری رو تشویق کنم تا وارد این شاخههای علمی شده و راههایی رو پیدا کنند تا محصولات رو از خطر نابودی محافظت کنند و راههای بهتری رو پیدا کنند که مردم هیچوقت گرسنه نباشند.”
خلاصه این که من انوشه را اصلن آدم بی رحم و به دور از عواطف انسانی و سنگدل نمی بینم لطیف جان! به نظرم اگر برای انوشه مجاز باشیم تا از صفتهایی نظیر آنچه که تو برشمردی بهره گیریم، برای خون آشامانی چون صدام حسین و هیتلر و موسولینی و پینوشه و … باید از چه کلیدواژه هایی بهره گیریم؟!
درود …
لطیف جان ارادتمندیم دربست. من کلا آدم خبیثی هستم! و به این راحتیها خیلی چیزها تو کتم (به فتح ک) نمی ره. می دونی که یک سور هم به دایی جان ناپلئون زدم و از مریدان تئوری توطئه هستم. جوابتو دو بار خوندم و یکبار دیگر هم متن جناب پالاش را. در نحوه تحلیل هر دو، بنده معترف هستم که از دو دیدگاه بسیار جالبند. این تحلیلها کمک می کند که نحوه بررسی یک موضوع را از دو نگاه کاملا متفاوت یاد بگیریم. نمی خواهم حاشیه بروم. اما اینجا من یک مشکلی دارم. (حالا نگی مشکل داری اصلا ولش کن برو و نخون!) مشکل من در این است که دو عزیز از دوجنبه به یک موضوع نگاه می کنند یکی از جنبه های خوش بینانه با دیدن تمام اموری که توسط هر کسی حالا چه به عنوان زن و چه به عنوان مرد انجام می دهد و کوچکترین کار را موثر و توجیه کننده یک فعالیت زنده تلقی می کند و از طرف دیگر فردی که هر چیزی را تأثیر گذار نمی داند و با قیاسهای متضاد و در عین حال قابل قبول می تواند هر فردی را برای کاری که انجام می دهد و عملگری انسانی در برابر آن را انجام نمی دهد، هر چند که شاید به این راحتی هم شدنی نباشد، بی رحمی می خواند. ببین به دیگر سخن من خواننده که باید از نوشتارهای شما عزیزان نتیجه بگیرم در هپروت عشق به تحلیلهای هر دوی شماعزیزان گیر می افتم. در نگاه اول بی سوادی من کاملا خود را نشان می دهد شک ندارم. ولی حقیقتا من میمانم و یک سوال بزرگ و آن اینکه تأثیرگذاری یعنی چه؟ و حد آن برای مشخص کردن و تأییدش در یک جامعه چگونه است؟ در این شک نکن که ارادتمند تمامی دوستان از جمله شما و جناب پالاش عزیز هستم.
درود بر امیر عزیز … انگار دیشب کم خوابی داشتی نه؟! قزوین چطوره؟ خوش می گذره دیگه … نه؟ در مورد اشاره ات به فتح روی “ک” واقعن شاهکار بود!
در مورد پرسش اساسی ات هم می مانم تا پاسخ لطیف را بشنوم: این که حد تأثیر گذاشتن یا نذاشتن یک پدیده یا فرد در چی و کجاست؟
مخلصیم رفیق.
من اگر در آن جمعی که انوشه انصاری چنین حرفی را زده بود می بودم، بر می خواستم و می گفتم ” ببخشید ، خانم انصاری ، مگر شما فضا نورد هستید؟ مگر شما دستی در تحقیقات علوم فضایی دارید؟ مگر شما حتی برای یک لحظه در عمرتان در زمینهء مسائل مربوط به علوم فضانوردی درسی خوانده اید یا مطالعه ای داشته اید یا مطلبی نوشته اید یا پژوهشی کرده اید یا به این علم به اندازهء یک هزارم سر سوزن خدمتی کرده اید؟! دانشمندان فضایی مشغل تحقیق در این زمینه هستند؟ خب هستند که هستند! خانم انصاری به تو چه که دانشمندان فضایی مشغول چه کاری هستند؟ علم آنها و تحقیقات آنها چه ربطی به تو دارد؟ ” . و البته حیف که من آنجا نبوده ام!
انوشه انصاری بیست میلیون دلار داد تا برای چند روز همراه با فضانوردان روسی – که برای تحقیق در زمینهء علوم مختلف به فضا می رفتند – بنشیند و از پنجرهء فضاپیما زمین را تماشا کند و عکس بگیرد . درست مثل کسی که شش میلیون بدهد تا به مدت یک ساعت در جمع خلبانهای یک هواپیمای ب 52 بنشیند و مسیری را در کنار آنها باشد و لذت ببرد . یک چنین همسفر شدنی که ارتباطی به کار آن خلبانها ندارد . انوشه انصاری گفته است دانشمندان فضایی ممکن است متخصصین مختلفی باشند که البته هم هستند. اما این وسط گردش یک توریست فضایی که مهمترین دستاوردش ” دیدن خانهء مامانش اینا توی تهرون (عین جمله اش در مصاحبه با صدای آمریکا ) بوده ” چه حاصلی برای علم و بشریت دارد؟ مگر وقتی بنده چهل هزار تومان می دهم و بلیط هواپیما از شیراز به تهران را می خرم و به مدت یک ساعت ابرها و آسمان را تماشا می کنم ، در این یک ساعت به علوم هوانوردی خدمتی کرده ام؟ مگر صنعت هواپیما سازی در دنیا را به جلو برده ام؟ انوشه انصاری نه به عنوان یک کارشناس بلکه به عنوان یک ثروتمندی که یک صندلی فضاپیمای سایوز را برای چند ساعت به قیمت بیست میلیون دلار خریده بود به فضا رفت و برگشت . خام انصاری قرار است از موضع چه کسی مردم را تشویق به به شناخت شاخه های مختلف علمی کند؟ مگر ایشان بجز یک مدرک لیسانس در رشتهء سیم کشی منزل و یک فوق دیپلم در زمینهء دکوراسیون اتاق پذیرایی اندوختهء علمی دیگری هم دارد؟ یک سیم کش و آشپز چه یامی برای مردم جهان می تواند داشته باشد؟ برای من جالب است که بعضی سایتها سعی کرده اند این خانم را تا مرحلهء مهندسی کامپیوتر هم بالا ببرند . در دنیایی که دانشگاه آزاد امیدیه ( دهستانی از تابع ماهشهر ) به دانشجویانش سه سوته مدرک فوق لیسانس پیوستهء مهندسی کامپیوتر می دهد و مرکز مطالعات مدیریت استراتژیک! تهران با دریافت شش میلیون تومان محمدباقر جهانگیری ( از اقوام ما) را ظرف دوازده ماه تبدیل به دکتر محمد باقر جهانگیری کرده است ، انوشه انصاری با فوق با در دست داشتن فوق دیپلم طراحی دکوراسیون اتاق پذیراشی اش و بدون داشتن حتی یک دقیقه کار علمی در تمام عمرش ، می خواهد از موضع چه کسی ما جهانیان را تشویق به علم آموزی کند؟
خانم انصاری چه شجاعتی داشت؟ کسی که پدرش و عموهایش از سناترهای مجلس سنای دوران شاهنشاهی بوده اند و انحصار واردات چندین رقم کالا را در دست دشته اند و همراه با اشرف پهلوی صدها میلیون دلار در آمریکا و اروپا سرمایه گذاری مشترک کرده اند و دز زمان انقلاب قریب به یک میلیارد دلار سرمایه را فقط در بانکهای آمریکا و سویس داشته اند ، کسی که شوهرش به عنوان هدیهء ازدواج فقط در یک نوبت بیش از ده میلیون دلار جواهر پیشکش اش می کند و کسی که با اینهمه امکانات و برخورداری از عالی ترین امکانات موجود آموزشی در دنیا نتوانسته بیشتر از یک فوق دیپلم طراحی اتاق پذیرایی بگیرد ، چه استعداد علمی داشته است؟ چه شجاعتی در علم آموزی است؟ شوهر این خانم یکجا چک کشیده و بیست میلیون دلار داده است تا زنش را برای چند ساعت خوشحال و برای همیشه معروفش کند . اگر من در جمعی نشسته باشم که همه از شدت گرسنگی در حال مرگ هستند، بعد بلند بشوم بروم صندلی ” وری های کلاس اسپشیال سیت ” ایرباس 380 خطوط سنگاپور را به مدت دوازده ساعت به قیمت هشتاد هزار دلار اجاره کنم و در حالی که شامپاین ” لا دی روژ پاریس ” همراه با خاویار روسی میخورم ، از بالا مرگ گرسنه های روی زمین را تماشا کنم و لذت ببرم ، شجاعت به خرج داده ام؟ که رویای یک چنین منظره ای را برای خودم محقق کنم؟ رویایم توی سرم بخورد . منی که بیست میلیون دلار میدهم تا از روی مرده های گرسنه ها و از لا به لای کورهای قابل علاج و از کنار معلولهای بی دست و پا و بی رخ ویلچر و بی عصا بگذرم که بروم سوار فضاپیمای سایوز بشوم تا بیست دقیقه منزل ” مامانم اینا ” را از مدار زمین ببینم و برای خمسرم پیغام بدهم که ” ای لاو یو ” ، همان بهتر که با این چنین آرزوهایی به زیر گل بروم . من باید خوش باشم به چه قیمتی؟ اگر رمقش را داشتم برایتان لیست و نشانی سایت سازمانهایی را می گذاشتم که می تانند فقط با پنجاه دلار در آفریقا یا هند یک عمل آب مروارید را انجام بدهند و یبه چشمان کی از صدها هزار نابینای اینچنینی روشنایی بدهند . انوشه انصاری می گوید ” من می توانستم با این پول صد هزار کور را روشنایی ، صد هزار معلول را دست پا ، یا صد هزار گرسنه را غذا ، یا صد هزار بی سواد را سواد ، یا صد هزار بی پناه را پناه ، یا صد هزار کودک در معرض فلج اطفال و آبله را واکسن بدهم ، اما ندادم و در عوض این ول را به روسها دادم تا من را با خودشان به فضا ببرند و به مدت هشت ساعت از آن بالا منزل مامام اینا را نگاه کنم و توی دنیا به عنوان الین زن پولدار و توریسنت و خوش گذران فضایی اسمی در کنم و بابام ومامانم و عموجون هام و شوهر گل ام هم جلوی خونواده های رقیب پز بدهند و حالش را برند . یک چنین اشخاصی مایهء ننگ بشریت اند . مگر بیل گیتس و زنش که همهء ثروتشان را وقف گسترش علم و کمک به فقرا کرده اند رویایی شخصی آرزوهای فردی نداشتند؟ درود بر وجدان بیل گیتس که حاضر نشد برای سفرش به هند از صندلی بیزینس کلاس هواپیما استفاده کند و درود بر انسانیت زن بیل گیتس که گفته بود هربار که میخواهم لباسی را بخرم اول محاسبه می کنم که با این پول چند کودک تشنه را میشود در آفریقا آب داد یا در آمریکای جنوبی جان چند مادر را در وقت زایمان می توان نجات داد؟ و به همین دلیل است که یکسال است هیچ لباسی نخریده ام ..
من که موافقم! چون با این حالی که الان تو داری، ممکنه دست به چاقو … چیزی شده و بر خلاف میلت که مخالف اعدام هستی، بزنی یه بابایی رو برای همیشه بفرستی تعطیلات مادام العمر! نه؟
یک ساعت استراحت می دهیم!
امیرجان من الان از دست این انوشه انصاری بقدری عصبانی هستم که اگر جلویم سبز شود چهار دسته بیل را توی سرش خورد می کنم! به همین دلیل فعلا” نمی توانم دربارهء خانمهای فمیسنست ( که از جمله یکی شون همین انوشه انصاری ملعون هست!) حرف بزنم. بایست اول دو سه استکان کمر باریک عربی چای قند پهلوی تازه دم بنوشم و نیم ساعت هم تسبیح مهره درشتم را بچرخانم تا اعصابم یک خورده بیاد سرجایش . بعد که از حالت به هم ریختن کافه رستوران و شعبان جعفری آمدم بیرون و دالایی لاما شدم، آنوقت بحث را ادامه می دهیم . چطوره؟
درویش جان از شما چه پنهان قسمت نشد بریم ولایت عبید زاکانی. حقیقت امر این بود که کلمات قصاری که از دیشب تا الان بر افکار من باریدن گرفته اند در همین تهران بود. شرمنده دیشب هم گفتی ولی یادم رفت عرض کنم. ولی ظاهرا جناب عبادی نازنین هم چنان از دست خانم انصاری عصبانی هستند فراموش کردند جواب این حقیر را بدهند. ولی درویش جان خودمونیم من اگر یک روزی متهم باشم اصلا دلم نمی خواهد قاضی آن لطیف باشد! زنده باشید. جناب عبادی ارادتمند شما هم هستیم.
لطیف جان الان نوشته ات راخواندم. قربانت بروم برو چایی را نوش جان کن تا من هم این صدرای آتیش پاره را یک صبحانه حلیم مهمان کنم.
خوب شد که کامنت لطیف را تا انتها خواندی … وگرنه الان لطیف می آمد و محتوای باقیمانده از چایی در استکان کمرباریک عربی اش را می ریخت روی مونیتور، بلکه یه جاییت بسوزه و اینطوری به بچه مردم بهتون نزنی که نمی خواد جواب تو بده!
حالا مطمئنی قزوین نرفتی کلک!!
نمی دونم شاید هم خواب دیدم که نرفتم! فعلا که تهرانم. خدا بقیه اشو به خیر کنه.
نه دیگه بقیه نداره … خیالت راحت! برو حمام …
آقای پالاش عزیز… ما بالاخره متوجه نشدیم شما با نظرات آقای عبادی در خصوص فیمینیسم کنونی در ایران موافق بودید یا اینکه می خواستید یک دلجویی نسبتا” احساسی از برخی جنس های مخالف داشته باشید و به قول بروجنی ها گفته باشید کاچی بهتر از هیچی است(کاچی یه غذای کم ارزش و فقیرانه محلی ست)
ضمنا” در جامعه ای که همه چیزش از قبل تعریف شده است اینگونه رفتارهای اجتماعی وارداتی به جایی نخواهد رسید …
درود بر خان بختیاری که معلوم است امروز از دنده چپ بلند شده! نشده؟
آخه خودت که بهتر می دونی عباس پالاش موافق نظر لطیف سخن گفته یا مخالفش!
می گم نکنه باز نیلوفر زده تو برجک یه نفر! و حالا پدر شده آویزووون! نه؟
راستی درویش جان در مورد مشخص کردن “فتح ک” کامنتهای قبل و مشخص کردن حرکات صدایی، از مرحوم ذبیح ا.. منصوری یاد گرفتم که وقتی زیر نویس می زد و کلماتی را که به نحوی به ترجمه اضافه نموده بود تشریح می کرد حتما به طور کامل فتح و کسره و ضمه اش را به همین شکل حرف به حرف توضیح می داد. این امر سبب می شود دیگر کسی بهانه ای نداشته باشد! اینطور نیست. روح منصوری شاد. لااقل یادی از او هم شد.
بله روحش شاد … اما زیاد هم مطمئن نباش که با این شیوه یا شیوه های دیگر بشود از بهانه ها برای همیشه رهید!
بهانه ها را می تراشند، چه با کسره و فتحه و چه بدون آن رفیق نازنین من؟
راستی! ساعت آب گرم!!
هنوز نرفتم. وقت زیاده! اول باید جواب لطیف را بخونم! فکر کردی.
خیالی نیست … منتها فکر کنم لطیف رفته چای را نخست بکاره و بعد فرآوری کنه و سپس در کمرباریک عربی میل کنه! نه؟
و اما جواب به امیر سررشته داری
زمانی که دو سریال امام علی ( با هنرنمایی خانمی در نقش قطام ) و سریال در پناه تو ( با هنرنمایی آقایی در نقش منصوری ) را با هم پخش می کردند ، به یک عربی گفته بودند بنظر تو منصوری آخرش چکار می کند؟ گفته بود با قطام ازدواج می کند!
من متوجه شدم که کامنت مفصلم دربارهء نقدی که عباس از مقاله ام نوشته بود را با توضیح جداگانه ای که دربارهء انوشه انصاری داده بودم روی با هم جوش داده ای . الان وارد انوشه انصاری و اشاره ای که به بی رحمی اش کرده ای نمی شوم و به همان تاثیرگذاری می پردازم .
تاثیرگذاری یا اثرگذاری در زبان فارسی یک مقدار مبهم و دو پهلو هست . یعنی هم می تواند بار خنثی داشته باش ، هم بار منفی و هم بار مثبت . انگلیسی ها برای هر کدامشان اصطلاح جداگانه ای دارند ( به ترتیب می گویند : اینفلوئنس ، افکت ، و ایمپرس ) . من نمی دانم که منظورت از تاثیر در بخش اجتماعی بوده یا بخش ادبی؟ از ادبی مثال میزنم . شعر فارسی بر سه ستون استوار بود . معنی ، وزن و قافیه . نیما یوشیج آمد و قافیه را از شعر فارسی برداشت و شعر نو را ساخت و با این کارش یک تاثیر عمیق روی ساختار شعر فارسی گذاشت . احمد شاملو آمد و وزن را هم از روی آن برداشت . بعد تحت تاثیر شاعران کمونیست اروپا و آمریکای جنوبی ، همان شعر بی قافیه – و حالا بی وزن شده – را ابتدا به چاه الفاظ تو در تو کشاند و بعد شوخی شوخی بی معنی اش کرد! همین شاملو بنا به دلایلی پیروان انبوه و بی شماری هم پیدا کرد که وقتی میخواستند – و می خواهند – شعری بسرایند ، اشعارشان سه ویژگی مهم داد : اول اینکه قافیه ندارد ، دوم اینکه وزن ندارد و آخر آنکه معنی ندارد! یعنی آنقدر با الفاظ و لغات بازی میشود و تشبیهات و اشارات تو در تو و سنگین و غیر قابل درک بکار می برند که شعرشان معنی اش را از دست می دهد . پس شاملو هم تاثیرگذار بود .دستهء سومی هم هستند که در عین حالی که روی ذهن خوانندگانشان اثر گذاشتند ، روی خود شعر فارسی اثر نگذاشتند! نمونهء آنها سهراب سپهری هست . سهراب جزو معدد شاعران معاصر هست که مردم عادی بیش از کسانی که خود اهل شعر هستند ، اشعارش را می خوانند . یعنی اینکه کسانی که اشعار شاملو یا فرغ را می خوانند به سرعت هپروتی شده و خودشان هم شبی سی چهل شعر می توانند به سبک مان اشعار فروغ و شاملو بنویسند . اما آنهایی که اشعار سهراب را می خوانند معمولا” فقط با آنها حس می گیرند و خودشان اهل شعر سرودن نیستند .
دو نکته :
سهراب سپهری بودایی شده بود و به همین دلیل از سیاست کناره گرفته بود و عاشق طبیعت شده بود . می گوید :
من قطاری دیدم که سیاست می برد ، و چه خالی می رفت
ذبیح الله منصوری می گفت شبی با دوستانم از جمله نیما یوشیج نشسته بودیم و من ترجمهء یک شعر فرانسوی را به شکل موزون اما بی قافیه خواندم . همان شب نیما یوشیج با شنیدن این شعر عمیقا” به فکر فرو رفت و فردایش با الهام از آن اولین شعر نوی بی قافیه اش را سرود . و به این ترتیب این من بودم که جرقهء شعر نو را زدم نقل به مضمون – از کتاب دیدار با ذبیح الله منصنوری ، به کوشش ایرج جمشیدی )
آیا می دانستی که ذبیح الله منصوری قهرمان بوکس ایران بود؟ اولین مدالش را هم با اسم واقعی اش ( ذبیح الله حکیم الهی ) گرفت . من در کودکی و سالهای نوجواتی ام ب پورقی های منصوری در مجلهء دانستنیها بزرگ شدم ( سالهای 1359 تا 1368 ) . چندین ماجرا و خاطره هم از کارهایش در یادم هست . یک دختر داشت بنام هما . نمی دانم کجاست؟
منصوری دچار مشکل کبدی شد و فت کرد . روحش شاد .
محمدجان من فقط فهمیدم که شما مرحمت فرموده اید و ابراز احساسات مردانه! آقای پالاش را کمی بیشتر رنگ و رو دادید و الا چیزی از نقد صریح و بی طرفانه ای را در این نقد چند برابر مطلب ندیدم.
آخه نمی دانم چرا بعضی ها سعی دارند واقعیت های ذاتی در خلقت جنس های مونث و مذکر را نادیده بگیرند. خیلی از تفاوت ها که بعضی ها می خواهند نادیدهشان بگیرند در ذات این دو جنس موجودات است. و جالب اینکه اکثریت قریب به اتفاق هم این حقیقت را پذیرفته اند و با درک صحیح از آن دارند زندگی می کنند. این خصوصیت های ذاتی انکارناپذیر را می توانی در همه موجودات و همه جوامع انسانی ببینی …
درود بر هومان عزیز …
همه ی حرف لطیف در یادداشت مشهورش این بود که چرا زنان برای احقاق حقوق خود باید از همان وجه زنانگی استفاده کنند که نوعی نقض غرض است؛ تمهیدی که سرانجام به ضعیفگی ختم می شود. آقای پالاش آمده اند توضیح دهند که چرا برخی اوقات زنان مجبورند از این حربه سود جویند؛ هر چند که او هم آن را دربست نمی پذیرد.
حالا تو داری می گویی: اتفاقن همان بهتر که زنان با زنانگی خودشان روزگار بگذرانند و اصولن دنبال مزخرفاتی به نام “فمنیسم” نباشند! مزخرفاتی که به باور تو بنیان خانواده ها را سست کرده و وظایف سازمانی زن و مرد را دچار ناسازه می سازد!
به عبارت ساده تر، پندار تو بیشتر از آن که با نظر پالاش مخالف باشد، با نظر لطیف مخالف است!
درود …
فمینیستهای غرب آنهایی شان که لیبرال هستند می گویند ما با تکیه بر مکتب لیبرالیسم است که برای زنان حقوقی برابر با ما مردان خواهیم گرفت و اسم این کار را هم می گذارند فمینیسم . فمینیستهای کمونیست ( یا مارکسیست ) می گویند ما با تکیه بر مکتب مارکسیسم هست که برای زنان حقوقی برابر با مردان خواهیم گرفت . اما نوع جدید و عجیب و غریبی از فمینیسم در ایران پیدا شده است که می گوید ” ما با تکیه بر زنانگی مان هست که حقوقی برابر با مردان خواهیم گرفت! ” . این تلقی دقیقا” ضد بنیان اندیشه های فمینیسم ( چه لیبرال و چه مارکسیست ) است . فمینیستهای عض محفل کمپین یک میلین امضا یک سرود مخصوص به خودشان هم درست کرده اند که دقیقا” همین شعار شگفت انگیز را در آن می خوانند . عرض بنده این است که فمینیسمی که فمینیستهی ایران مطرح می کنند از نظر شکلی فمینیست مارکسیست هست و از نظر محتوا – طبق ادهاهای خودشان – زنانگی گرا . اما وقتی به آن دقیق میشویم می بینیم که اینها زنگرا نیز نیستند بلکه ضعیفه گرا هستند و وقتی دچار مشکلی میشوند یا به مانع سختی بر میخورند ، فورا” تبدیل به همان ضعیفه های سنتی میشوند . تیتر نوشتهء من درواقع این بود که فمینیستهای ایران بالاخره دارند بر ضعیفگی شان تکیه می کنند یا زنانگی شان؟ جایی که من به ” توانایی های زنانه ” اشاره می کنم منظورم نفس زنانگی شان نیست و این هم نیست که زنان به صرف زن بودنشان در برخی زمینه ها از مردان برترند یا امتیازاتی دارند بلکه سعی من این است که بگویم زنان هم ” توانایی هایی ” دارند و ناتوان نیستند . به همین دلیل است که بلافاصله بر برابر دانستن زن و مرد تاکید می کنم. این جملاتم را یکبا دیگر بخوانید ” به این ترتیب فمینیستهای ایرانی همچنان در پشت فرهنگ مردسالارانه و ناموس پرستانهء ایرانی پناه گرفته اند و بجای باور داشتن و تاکید بر توانایی های زنانه شان و برابر دانستن خود با مردانشان ، عملا” وقت مواجه شدن با سختی ها و مشکلات که می رسد ، ناگهان تبدیل به همان زنان سنتی و مظلوم و بدبخت و قابل ترحمی میشوند ” . منظور من این است که زن بودن معادل ضعیفه بودن نیست و زنان هم بقدر و وسع خودشان توانایی دارند . اصولا” تاکید بر جنسیت کردن ، مدعی را از فمینیسم دور می کند و به نگرشی نزدیک می کند که به آن ” سکسیسم ” می گویند . سکس به انگلیسی یعنی جنسیت و سکسیست ها جنسیت گرا هستند . جامعهء ایران به شدت سکسیست هست ، چه مردش و چه زنش . خود این نگرش داستانی دارد که حالا جایش نیست به آن بپردازم. فمینیستهای ایران جنسیت خود را یک مزیت می دانند و چون بجای فمینیست بودن عوضی وارد جادهء جنسیت گرایی شده اند ، جمعشان زنانه شده است! در صورتی که بنیانگزاران فمینیسم و بزرگرتین فمینیستهای غرب مردان بوده اند . اصولا” جنبشهای برابری خواهانه در آمریکا انگلستان زمانی نتیجه داد که مردان جلو افتادند و بعد از آن بود که زنانشان توانایی هایشان را باور کردند و قبول کردند که ضعیفتر از مردان نیستند . فمینیسم ایران اش شلم شوربایی هست از فمینیسم مارکسیسم ، سکسیم مونث و تفکرات و روحیات ضعیفگی ایرانی . جالب است بدانید که قهرمان کردن ندا آقا سلطان و احساسی که جامعه به وی نشان داد بیانگر گرایش شدید بنیان فکری ایرانیان به باور و اعتقاد ضعیفه دانستن و قابل ترحم دانستن آن بیچاره و سایر زنها بود . از آن جالبتر اینکه احساس دلسوزی جامعهء ایران از مرگ سهراب اعرابی هم بخاطر دیدن گریه ها و چهرهء غمگین مادرش بود! . نگاهی به خبرهای سایتهای فمینیستی بیندازید . دستگیر کردن صد مرد اهمیتی ندارد اما احضار یک دختر را تبدیل به جنجال و هیاهو می کنند. چرا؟ چون او یک زن هست! بنابراین در پشت تمام جریانات فمینیستی ما یک نیروی مبتنی بر همان ضعیفگی آمیخته با سکسیسم نهفته است . نحوهء تبلیغات ، خبرسازی ، فضاسازی ، تاکتیکهای و شیوه های زهوار در رفته شان هم تمام تاکتیکهای گروههای کمونیستی دهه های شصت هفتاد میلادی آمریکای جنوبی هست . از جمله همین مادران عزادار که نه کپی بلکه کاریکاتروی از گروه مادران عزادار آرژانتین هستند . با این تفاوت که آنها واقعا” مادران 36 هزار جوان مفقود شده بودند و اینها هفت هشت تن از دختران بیست تا 25 سال و عضو کمپین یک میلیون امضا هستند ، به علاوهء سیمین بهبهانی که جزوشان شده است .
لطیف عزیز بالاخره آمدی؟ اول آنکه امام علی را دیده بودم ولی در پناه تو را هرگز. ثانیا اینکه جنابعالی دقیقا در پس پاسخ خود و نه در پس بلکه در حین پاسخ خود به خانم انصاری اشاره فرمودید و عملا به دلیل عصبانیت بیش از حد خود تقریبا آخر موضوع را باایشان تمام فرمودید و من هم برای آنکه در مثل مناقشه نباشد و شما را نهیبی بزنم که حکم را قبل از محاکمه صادر نفرمایید بحث بی رحمی را پیش کشیدم. اگر بد برداشت می شود از کم سوادی بنده در نگارش می باشد. ثانیا دقیقا اشاره درستی فرمودید و وقتی بحث “تأثیر” می آید ماجرا غامض می شود. این قضیه در انگلیسی هم تا حدی صدق می کند و به همین دلیل هم هست که در حال حاضر برای “Impact assessment”، محققین عزیز به سمت سیستمهای فازی پیش می روند تا بتوانند بهتر نظرات کارشناسی کیفی را خصوصا، مورد بررسی قرار دهند. ولی در عین حال مثالهایی که زدی موضوع را حداقل برای من مشخص کرد. اما شاید آنچیزی را که من به شکلی دیگر می پذیرم همان قسمت از جمله هایت است که می گویی بالاخره خانمهای محترم می آیند و در پشت مردان پنهان می شوند. این همان چیزی است که اثرات القائات سنتی، دینی و عرفی جامعه ماست. این القائات را نمی توان به این راحتی از مخ نه تنها بانوان محترمه بلکه از مخیله آقایان محترم نیز نمی توان خارج کرد و هر کدام از این دو جنبه به شکلی بروز می کنند. به این مسئله بسیار معتقدم که جامعه ای یکدست از لحاظ تفکری داریم (ناآگاه، دروغگو و با دو زندگی کاملا متفاوت در آن واحد هم مردان و هم زنان) که البته دارد در نسلهای جدید کمی بهتر می شود ولی هنوز اثرات این القائات وجود دارد. حال اگر بپذیریم که این القائات بزرگترین مشکل زنان ماست که باعث شده است به مقلدانی از فمنیسم غربی تبدیل شوند ولی ساختارهای شرقی – ایرانی خود را حفظ کنند چه پیشنهادی داری برای اینکه بتوانند موثر تر عمل کنند؟ البته این قضیه را خود بانوان محترمه هم باید به بحث بگذارند. به طور کلی این القائات مذهبی، سنتی و عرفی چگونه باید از مخیله مردم این کشور بیرون برود. قصد من از وارد شدن به این موضوع جز این نبود چون اگر بخواهیم خیلی هم وارد مباحث اینکه حالا فمنیسم ایرانی نوعی فمنیسم غربی تقلیدی است و یا اینکه زنان ایران تأثیر گذار بوده اند یا نه خیلی نتیجه خاصی را در بر ندارد. چون دو طرف قضیه باز به دلایل گفته شده خیلی حاضر نیستند حامیان خود را از دست بدهند. در خاتمه باید به عرض لطیف عزیز برسانم که با شعر نو خیلی میانه خوبی ندارم و مولانا و حافظ و خیام را ترجیح می دهم ولی با کتابهای ذبیح ا.. منصوری زندگی کرده ام و به خوبی قلمش را می شناسم، از هفت خواهران نفتی بگیر تا ژوزف بالسامو، غرش طوفان، سه تفنگدار، ….. ارادتمند
من دقیقا این فمنیست موجود رو ویترینی و بلااستفاده برای مشکلات زنان ایران می دونم . اگرچه نمیشه منکر این شد که همه زنان در دنیا مشکلات مشابهی دارن ولی لزوما فمنیسم نسخه مناسبی برای رفع اونها نیست.. برای همین فکر میکنم باید فراتر از فمنیست موجود فکر کرد.. چون این رویکرد حاضر دردی دوا نمیکنه.. ولی میشه منکر این شد که زنان واقعا دچار مشکلات حقوقی و معیشتی و اجتماعی زیادی هستند؟ پس نیاز داریم.. ولی نه این چیزی که هست
خُب چی خوبه؟ در باره آنچه که به نظرت مورد نیاز است و جایش خالی است، صحبت کن. در ضمن متاسفانه کامنتدونی بلاگر گویا فیلتر شده و من نمی توانم برایتان یادداشتی بنویسم.
درود بر مهتای عزیز.
امیر از من پرسیده است که پیشنهاد خودت چه هست؟ عباس پالاش هم در نقدش از من توقع داشت که درقبال رد کردن شیوه های فمینیستهای کنونی یک راه حل جایگزید ارائه کنم .
من هیچ راه حلی ندارم . هیچ کاری نمی شود کرد
اینترنت ضربهء بزرگی به مردم و کشور ایران زد . تا قبل از ظهور پدیدهء اینترنت همه چیز – کمابیش – روال درست خدش را طی می کرد . مثل” کسی که طرفدار محیط زیست بود ، مشغول کار عملی در جهت خدمت به محیط زیست بود . یا کسی که در کار خدمت به حقوق زنان بود ، واقعا” در فضای واقعی جمعی و به گونه ای فیزیکی مشغول این کار بود . اما اینترنت که آمد ، جامعهء ایران ناگهان با نسخه های اینترنتی این پدیده ها روبرو شد . یعنی گروه جدیدی از مدافعان محیط زیست بجود آمدند که صرفا” در عالم مجازی اینترنت بودند و نه در عالم حقیقی جامعه . آزادیخواهان ، مبارزان سیاسی ، مدافعان حقوق بشری و امثال اینها هم به همینگونه از عالم واقعیات به عالم مجازی منتقل شدند . انبوهی از نیروهای که روی مونیتور هستند ، اما در عالم حقیقی و فیزیکی جامعه نیستند
فمینیسم ایرانی در عالم اینترنت هست . مونیتورها برای جامعهء ایران کاری نمی کنند
محمد درویش از دوستی نوشته است که امروز سرنشینان یک ماشین را از وجود پاله ای در خیابان خبر کرده بعد هم پیگیر تعمیر یا ایجاد هشدار به دور آن بوده . در واقع مدل کوچکی از داستان دهقان فداکار را برایمان نوشته . سعی درویش این است که فعالین محیط زیستی را تشویق کند تا از پشت مونیتورها برخیزند و احساس مسئولیت را از همان کوچهء خود و خیابان محل زندگی خود و درخت جلوی منزل خود شروع کنند من هم یک چنین سعیی را برای فمینیستها شروع کردم . چند ماه بعد متوجه شدم که آنجا جای من نیست . با نهایت یاس و ناامیدی جدا شدم . هیچ راه حلی هم برایشان ندارم
چقدر تلخ و غم بار … یکبار دیگر هم این غم فزاینده و ناامیدی را وقتی به ماجرای شادگان و سرنوشت محتوم هموطنان عزیز عرب زبانم در آن دیار زرخیز، اشاره کردی؛ می شد در تارو پود نگاه و نوشته ات دید.
اما اجازه بده که همیشه منظری را برای تابانیدن نور محفوظ داریم رفیق …
.
.
مرا یاد سروده ی نمناک شاملو انداختی … او نیز انگار چهره ی آبی عشق را گم کرده بود …
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست …
لطیف جام ممنون از نظرات مبسوطت. فعلا در مورد اینکه آیا راهی وجود دارد یا نه چیزی نمی نویسم. به درویش هم گفتم. منتظر می شویم ببینیم از بین خانمهای محترمه هم کسی به این جمع اضافه می شودیا نه؟ ارادتمند
فعلن که بحث ظاهرن زنانه ی ما، کاملن مردانه شده است امیر جان! نه؟
این را هم باید گذاشت به حساب آفتهای فمینیسم در ایران!
آقایان عبادی و پالاش … آیا فمینیسم چه لیبرالی و چه مارکسیستی در جامعه کنونی ما که بر بنیان قواعد اجتماعی تاریخی و آموزه های مذهبی بنا شده است به فرض نادیده گرفتن تفاوت های ذاتی و طبیعی جنسیتی می تواند جایگاهی داشته باشد؟
جایگاهی که منجر به ساختار شکنی های اجتماعی و اعتقادی نگردد(همان ساختارهایی که اکثر قریب به اتفاق زنان ما مشکل لاینحلی با آن ندارند و اگر هم مشکلاتی باشد در حد اصلاح این ساختار است نه حذف و دگرگونی بنیادی)
اگر ممکن است شفاف پاسخ دهید … ممنون.
خیلی دلم می خواست در بحث داغ قبلی شرکت می کردم ف اما به دلایلی نشد … کاش کسی روشنک را خبر کند تا دوباره اینجا شاهد بحث های جالب باشیم …
با این مطلب که وارداتی بودن یک واژه ، تفکر پشت سر آن را هم الزاما وارداتی می کند مخالفم… اما …
با وارداتی بودن تفکر فمینیسم کاملا موافقم .
لزوم ایجاد گروه ، تفکر ، سازمان ، نهاد … هر چه … هرچه که اسمش را میگذارید … برای دفاع از حقوق زنان در کشور مان را الزامی می دانم ، چون معتقدم به دلیل تفکر مردسالارانه ی حاکم بر فضای نسبتا سنتی کشورمان ، زنان با مشکلاتی جدای از محدودیت های ذاتی جنسیتی شان روبرو هستند که بیشتر – و نه تمام – این مشکلات را برخاسته از همان تفکر سخت گیر و غالب مرسالارانه می دانم.
( البته می دانم که برخی از همین مشکلات – متاسفانه – ریشه در باورهای غلط فرهنگی و گاه تفسیر اشتباه از مذهب دارد که حتی گروهی از زنان هم به آن معتقدند )
با وجود لزوم ایجاد گروه های حمایتی برای زنان ، هیچ جریان تاثیرگذاری در کشور ندیده ام و متاسفانه ضعیفگی حاکم بر این جریانات ، اصل لزوم ایجاد چنین جریان هایی را زیر سوال برده است .
با این وجود معتقدم ، مانند تمام جریانات نو پا و نوظهور دیگر ، باید به این جریان اجازه داد تا آزمون و خطا بکند و بتواند راهکاری بومی برای سازگاری با فرهنگ و مذهب و سیاست کشورمان بیابد .
متاسفانه فمینیسم در کشور ما ، گرایشی سیاسی پیدا کرده است و این می تواند به اصل آن آسیب برساند .
نکته ی جالب در این بحث ها ، تاکید زیاد آقای عبادی بر رد فعالیت های کمپین … است .
من با کم اثر بودن یا بی اثر بودن فعالیتهای این گروه موافقم اما دلیلی بر رد تلاشهایشان نمی بینم . تصور می کنم تمام جریانات موثر در تمام جوامع در ابتدای مسیر خود ، بارها و بارها زمین خورده اند ، راه اشتباه رفته اند ، نقد شده اند تا بالاخره از دل تمام این قضایا سر برآورده اند.
تغییر فرهنگ حاکم بر توده ی مردم – که اعضای این کمپین و خانواده هایشان هم عضو همین توده هستند – کار ساده ای نیست .
تکیه بر ضعف های زنانه برای نجات زنان زندانی ، اگرچه از نظر من درست نیست … اما در جامعه ای که تفکر حاکم بر آن – و همچنین تفکر حاکم بر قاضیانی که قرار است رای صادر کنند – اینگونه است که خطای زنی را که زندگی بی سرو صدای زنانه و شوهرداری و بچه داری را رها کند و به فعالیت های غیره! بپردازد را بیشتر از خطای مردان فعال در زمینه های غیر! می داند، ناگزیر رواج می یابد ( اگرچه درست نیست )
در مجموع با جریان فمینیسم موجود موافق نیستم اما معتقدم باید اجازه داد تا این جریان با فعالیت های بیشتر راه خودش را پیدا کند … نقد یک جریان به معنی لزوم حذف آن نیست .
راستی در مورد انوشه انصاری باید بگویم … اگر قرار باشد همه مثل آقای عبادی فکر کنند ، باید تمام آرزوهایمان را بریزیم در زباله دان تاریخ …
مسافرت نرویم … درس نخوانیم … رستوران نرویم … ازدواج نکنیم … بچه دار نشویم … کتاب نخوانیم … از تلفن و اینترنت و … استفاده نکنیم و .. خیلی چیزهای دیگر … چون همه شان هزینه بر می دارند و بجای این هزینه های احتمالا اضافی! می توان گرسنه ای را سیر کرد یا کوری را شفا داد … یا …
آقای عبادی …
عاشق چشم و ابروی انوشه انصاری نیستم … ولی لطفا جایی هم برای آرزوهای شخصی آدم ها بگذارید
خوشحالم که به قولت وفا کردی …
من سرم بره ، قولم نمی ره آقای درویش
درود بر زنی که مردانه قول می دهد!
ساعت ده شب هست و لامپ مهتابی اتاقم ناگهان سوخت!
——————
از آخر جواب می دهم
جناب سروی عزیز گفته است ” اگر قرار باشد همه مثل آقای عبادی فکر کنند ، باید تمام آرزوهایمان را بریزیم در زباله دان تاریخ ” . سئوال اینجاست که مگر شما چه آرزویی دارید که با معیارهای من باید به زباله دان تاریخ ریخته شوند؟
من انسان دکمی نیستم و مثل مرتاض ها زندگی نمی کنم و اهل ریاضت کشیدن هم نیستم . تفریح ، شادی ، لذت بردن از خوشی های زندگی ، ول داشتن ، پول خرج کردن ، خرید کردن ، غذاهای خوب و خشمزه خوردن، لباسهای شیک و قشنگ خریدن ، ماشین مدل بالا داشتن ، خانه ای در جایی خوش آب و هوا خریدن ، دنیا را گشتن ، زیبایی ها را دیدن، مهمانی دادن ، مهمانی رفتن ، اهل و عیال داشتن و مرفه بودن را هم دوست دارم. قاعدتا” این لذتها و خوشی ها را برای همه هم می خواهم . اگر یک چنین آرزوهایی دارید ، پس در این آرزوها با هم مشترک هستیم .
اما اگر آرزو می کنید که ایکاش یک میلیارد دلار ( معادل هزار میلیارد تومان) داشتید و یک ریال آن را هم خرچ علم و انسانیت نمی کردید و در عوض یکجا بیست میلیون دلارش ( یعنی معادل بیست میلیارد تومان ) آنرا نقدا” می دادید تا به عنوان یک توریست و آن هم برای مدت هشت ساعت ، به فضا بروید و از آن بالا کره زمین را تماشا کنید و برگردید ، و بعد هم شش میلیون دلار دیگر ( یعنی معادل شش میلیلرد تومان) دیگر خرچ کنیدتا عکستان به عنوان ثروتمند که اولین مسافر تفریحی فضا بوده است روی جلد مطبوعات بماند ، خیر . من در این آرزو با شما شریک نیستم. دلیل هم دارم .
در حال حاضر صدها میلیون کودک در دنیا به دلیل فلچ اطفال ، آبله ، کزار ، جذام ، دیفتری ، و بیماری هایی دیگر یا در حال مرگ هستند و یا معلول و کور و از کار افتاده شده اند . دست کم یک میلیارد اسنان دیگر هم در معرض همین بیمارها قرار دارند . فقط در سه کشور شرق آفریقا یکصد و پنجاه هزار نفر به دلیل بیماری آب مروارید نابینا شده اند و با یک عمل موضعی و ساده ، می شود روشنایی را به چشمشان باز گرداند .
اگر انوشه انصاری از ثروتی که دارد فقط یک میلیون دلارش را خرج تحقیق و توسعهء علوم – هر علمی که باشد – می کرد و بعد با بیست میلیون دلار دیگرش می رفت خوشی می کرد و چلوکباب با دو سیخ وجهء اضافه میخورد و هر شب با دوستانش به رستوران نایب می رفت و هفته ای سه بار هم از بازارچهء صفویه خرید می کرد و شصتا خانه هم در زعقرانیه می خرید و هفته ای سه بار تمام کامنت نویسهای وبلاگ محمد درویش را بستنی و فالوده دعوت می کرد ، من هیج اعتراضی نداشتم . اگر انوشه انصاری و تمام کسانی که ثروتمند هستند ، مثل ثروتمندان و اشراف چش و دل سیر انگلیسی ، سالیانه بیست درصد از درآمدشان را خرچ درمان و تغذیهء فقرا و کمک به محققین و دانشگاهها می کردند و با بقیهء ثروتشان مشغول کار آفرینی و ایجاد شغل و درآمد و تولید در کشورشان می شدند و بیست میلیون که سهل است ، بیست میلیارد هم خرج خوشی های خودشان می کردند ، از نظر من باز هم هیچ اشکالی نداشت .
اما یک میلیاردر باشیم و بیست میلیون دلار هم برای یک عیش و خوشی هشت ساعته بدهیم و این را هم بدانیم که با این مبلغ میشود در زادگاهمان چهار دانشگاه تاسیس کرد ، یا بیست درمانگاه ساخت ، یا دو هزار بورسیه علمی در مقطع دکترا پرداخت کرد ، یا با احتساب هزینهء 20 دلاری واکسن اطفال ، یک میلیون کودک را در کشورهای فقیر با واکسینه کردنشان از مرگ و معلولیت نجات داد و یا صد و پنجاه هزار نابینا را روشنی بخشید و یا برای صد هزار نفر شغل و منبع درآمد و نان تولید کرد ، و این کارها را نکنی و در عوض ترجیح بدهیم این مبلغ را طلا و الماس بخریم و پالتوی پوست بپوشمیم و برای گردش و تفریح و لذت به فضا برویم و حاضر نباشیم یک ریال – حتی یک ریال! – از دو میلیارد دلار ثروت و درآمد یکصد میلیون دلاری سالیانه مان را خرج علم و انسانیت کنیم ، همان بهتر که با معیارهای آقای عبادی اینچنین آرزوهایی که داریم را به زباله دان تاریخ بیندازیم و حسرت به دل برویم زیر گل!
آقا این کامنت نویسهای وبلاگ محمد درویش را هستم بدفرم! … بستنی دادن را می گویم البته!
پس آن “سالانه ده میلیون دلار” ی که گفتید برای چی هزینه می شود؟
شاید این آرزوی من نباشد … که نیست …
شاید کسی مثل من خوشی هایش را در کنار خوشی های دیگران ببیند ، اما قرار نیست همه مثل من و شما فکر کنند آقای عبادی.
همه مجبور نیستند پولهایشان را به سبک ما خرج کنند .
من اگر پول داشتم یک پرورشگاه درست می کردم با متد آموزشی و پرورشی که توی ذهنم دارم … اما قرار نیست همه مثل من فکر کنند.
به هومان عزیز
ساختار سیاسی و دینی جامعهء ما در طول چارصد سال گذشته به گونه ای بوده که حکومت و دین اجازه نداده اند روند تکامل فکری ، فلسفی ، علمی ، عقیدتی ، فرهنگی و اقتصادی آن بطور عادی و طبیعی شان طی شود . درست مثل بچه ای که از خردسالی تا میان سالی اش توی یک قفس شصت سانت در شصت سانت زندان بوده باشد و در همان حال خمیده و مچاله شده بزرگ شده باشد و حالا شما بخواهید این قفس و ساختار را بشکنید و او را بیرون بیاورید. از یک طرف شما می خواهید این ساختار را بشکنید و زنانمان را نجات دهید و از طرفی هم حکومت و عقاید دینی و فرهنکی – مذهبی خودم مردم به سمت شما شلیک می کنند و اجازه ء این کار را به شما نمی دهند . دعوای فمینیستها و حکومت اینجوری شده است .
من اما می گویم شما اول باید فکری به حال این موجود علیل و ناقص و کج و کوله و ناتوانی که شخصیتی ضعیف و نامتعادل دارد و جامعهء ایران دارد بکنید . گیریم ساختارها را هم شکستید و این اسیر را آزاد کردید . تکلیف نقصانهای بی شمار این اسیر آزاد شده – که حالا جامعهء ایران یا عراق یا افغانستان یا زیمباوبوه هست – چه می شود؟ برایش چه می کنید؟
دموکراسی لازمه اش داشتن جامعه ای لیبرال است . جامعهء عراق را چه به دموکراسی؟ مردم ایران را چه به فمینیسم؟ اصلا” ما را چه به مظاهر تمدن؟
همکاران برادرم از طرف ادارهء مخابرات خوزستان برای ماموریتی فنی به یاسوج – مرکز استان کهگلویه و بویر احمد – رفته بودند . کسی که رانندهء ماشینشان بود تعریف می کرد که وارد یک یابان یک طرفه شدیم ولی دیدم یک وانت زامیاد – پشتش پر از مسافر! – از روبرو! به سرعت به سمتمان می آید و چراغ هم می زند که برو کنار تا رد شیم! . دوست ما می گفت من کنار نرفتم و وانت مذکور مجبور شد ترمز کند اما وقتی خواستیم از کنارش بگذریم شروع کرد به داد و فریاد اعتراض . گفت بهش گفتم ” مرد حسابی راه مال منه ” . جناب لر هم با عصبانیت جواب داد ” راه مال توهه؟ شهر مال منه! ” .
این اقا و عیالش را دموکراسی بدهیم و فمینیستشان کنیم که چه شود؟ که چه کنند؟ ذهن منجمد شدهء عبدالکریم بن قاسم المحمود البغدادی را چه به انتخابات ازاد؟ مغز تعطیل شدهء میرزاجان بلبل زادهء قندهاری را چه به دموکراسی؟ ساختارها بشکنیم و اینها را از قفس سیاسی و فرهنگی و تاریخی و مذهبی شان در بیاوریم و توی خیابان ول کنیم به امان خدا؟ خب اینجوری که نمی شود . فمینیستهای کمونیست می گویند می شود ، خوب هم می شود .
به سروی
وقتی سازمانها و گروهها نیز مطبوعات و متقدین شرافتمند ، به شت به اونشه انصاری حمله کردند و کترش را عملی بی رحمان (عین تیترهای مقالاتشان بود) کردند و گفتند سفرش به فضا نه سفری علمی بوده و نه اصلا” این خانم و خانواده اش اهل علم کرامت و نیکوکاری هستند ، انوشه انصاری و شوهرش اعلام کردند که اولا” انوشه قصد دارد از سال آینده برود دانشگاه و دوباره درس بخواند و ثانیا” یک جایزه ران انداخته ایم بنام جایزهء انوشه انصاری و حاضریم سالی ده میلیون دلار بدهیم به کسانی که به گسترش علوم فضایی خدمت بکنند. البته سه سال از این وعده ها گذشته است و نه انونشه خانم حاظر شده است به دانشگاه برود و نه آن جایزه را به کسی داده اند . موضوع دیگری که کشف شد این بود که انوشه انصاری مخفیانه مبلغی را به برخی دانشگاهها – و به عنوان مثلا” کمک مالی – میداده تا از او دعوت کنند به عنوان یک فضانورد! برود و برای دانشجویانشان سخنرانی کند . این ماجرا هم لو رفت و یک افتضاح جدیدی به بار آمد . نهایتا” این شد که این خانم منبعد در زمینهء علم و علوم و انسانیت دیگر حرفی نزد و رفت دنبال همان کار و کاسبی اش .
اینکه گفته اید قرار نیست همه پولهایشان را مثل ما خرج کنند، کاملا” درست است . نه فقط پول خرج کردن، بلکه در هر زمینه ای دیگر هم قرار نیست همه مثل ما فکر کنند و زندگی نمایند. منتها افکار عمومی آمریکا بهرحال آن حملات را به انوشه انصاری کرد و من هم در این زمینه با آنها موافق بودم . من و شما که جلوی انوشه را نگرفته ایم. ثروت ثروتمندان نوش جانشان باد . کاشکی همهء مردم ما مثل خانوادهء مشهور انصاری در آمریکا میلیاردر بودند . من شنیده ام مدرسه ای که انوشه در تهران توی آن درس میخوانده اجاره ای بوده و سه سال پیش آموزش و پرورش به دلیل نداشتن پول ، مجبور به تخلیه اش شده بود و دانش آموزانش آواره شدند . چقدر بد است آدم یک میلیارد دلاز ثروت داشته باشد و بعد یکروز به زادگاهش بیاید و ببیند که مدرسه ای گه در آن درس می خوانده است را بخاطر سی هزار دلار تخلیه کرده اند .
دبستان من اسمش چهارم ابان بود . چهارم ابان زادروز آریامهر بود و روز جشن محسوب میشد . ما هم چون اسم دبستانمان چهارم آبان بود جشن زادروز ایشان را بسیار باشگوه برگزار می کردیم . بعد از انقلاب اسمش شد بهار آزادی . امسال به دیدنش رفتم دیدم یکسال دیر رسیده ام . ساختمان قدیمی اش را خراب کرده بودند و بجایش بنای دیگری می ساختند . آدم باید حب الوطن داشته باشد . چه فادیه ای دارد که به ثروت و مقامات عالی برسیم و وقتی بگویند نسبت به سرزمینت و زادگاهت چه حسی داری و ما به عمل یا به زبان بگوییم ” هیچ! ” . بقول عربها : هه الجواب المخطره . یعنی این نوع جواب خطر دارد و پشتش یک ذهنیت خطرناکی نهفته است .
رضاشاه کبیر چند شب پیش از وفاتشان به یکی از نزدیکانشان فرموده بودند : اگرچه برای مملکت یک عمر خدمت کردیم اما برای سوادکوه کاری نکردیم ” . این را با تاسف گفته بودند. سوادکوه زادگاه ایشان بود .
اصلاح خطای تایپی : به شدت به انوشه انصاری حمله کردند و کارش را عملی بی رحمانه (عین تیترهای مقالاتشان بود) تلقی کردند ..
به درویش
درویش اسم است . شما خوب است اسمتان بشود درویش ، فامیلتان بشود محمدی . البته پسر خواهر من هم محمد درویشی است . در جنوب خوزستان و همچنین مناطقی از فارس و بوشهر به تمام اعضای خانواده های متولیان امام زاده ها می گویند درویش . خانوادهء یکی از عمه های من متولی امام زاده میررحمان هستند . اسامی جالبی هم دارند ، درویش ایوب ، درویش ذیاب ، درویش خنیاب ، درویش خضیر و درویش شکرالله . یک طابفه ای هم هستند که مرانشان وقتی سنشان از شصت می گذرد ، بجای حاجی یا مشهدی ، ملقب به درویش می شوند . از جمله پدر داماد ما که درویش علی هست . درویشها آدمهای بسیار باخدایی هستند .
وبلاگهای دلنوشته خوبی شان این هست که آدم در کامنت دانی شان احساس می کند توی هاید پارک لندن نشسته است و هر چه دلش میخواهد می تواند بگوید . از جمله مطالبی که ربطی به مطلب اصلی و حتی سایرکامنتها نداشته باشند!
با پاراگراف اول جواب لطیف به هومان کاملا موافقم. مثل اینکه یواش یواش داریم هم مقصد می شویم. با سرکار خانم سروی هم خصوصا در بحث سیاسی شدن فمنیسم درایران موافقم. ما ایرانیها در 30 ساله اخیر بیش از حد عادت کرده ایم که همه چیز را اول از دیدگاه سیاسی ببینیم. در ضمن ایشان افزوده اند (البته می دانم که برخی از همین مشکلات – متاسفانه – ریشه در باورهای غلط فرهنگی و گاه تفسیر اشتباه از مذهب دارد که حتی گروهی از زنان هم به آن معتقدند). من واقعا خوشحال می شوم کسی با یقین به این مطلب برسد. این یقین قدم اولیه مهمی برای پاک کردم فوبیاهایی است که لطیف در جواب هومان به خوبی ولی بسیار خلاصه به آن اشاره می کند.
اما ماجرایی که مرا آتش می زند همان مثال لطیف عزیز از کهکیلویه است. چیزی که در نوشته های خودم همیشه بر آن تأکید دارم. یعنی ناآگاهی مفرط. ولی با لطیف نمی توانم موافق باشم که برای این ملت نتوانیم نسخه مناسبی برای آگاه شدن بپیچیم. شاید زمان ببرد و همین اینترنت و رسانه بتوانند بهترین کمکها را به ما بکنند. راستی به یک مسئله یک کم فکر کنید. ایرانی جماعت به کلاس کار خیلی اهمیت می ده، می دونید تا یک زمانی در اوایل کار مترو و قبل از شلوغ شدن مفرطش عده بسیار زیادی از مردم تهران به خاطر کلاس کاری مترو (همچین) از آن استفاده می کردند و فخر هم می فروختند! حالا از همین روشهای کلاسی (نه کلاسیک) باید راهها و تمرینهای دموکراسی و لیبرالی را به قول لطیف به ملت یاد داد تا کم کم بفهمند فمنیست چیست و زنان واقعا دارای حقوقی برای خود هستند. البته این یک راه حل بسیار سطحی نگرانه است ولی متأسفانه ملتی که پرمدعا هستند و به این راحتیها هم نمی توانند قبول کنند که ناآگاه می باشند باید با همین راههای دم دستی آگاه شوند. شرمنده دوستان قصد توهین به هیچ کسی را ندارم و نداشتم ولی باید بپذیریم که در ناآگاهی مفرط هستیم. ارادتمند
به امیر
به مترو اشاره کردی . بد نیست چند کلمه هم از مترو بگویم
همین چند ماه پیش در تهران بودم و یک ظهر تا بعد از ظهر وقت گذاشتم متروی تهران را ببینم . برای مثال دو بار از میدان فردوسی به دروازه دو لت رفت و برگشت کردم . بعد همین مسیر را با تاکسی رفتم و برگشتم . نتایج جالبی گرفتم
– مردم ایران علاقه ای به استفاده از مترو علاقه ندارند
– درست کردن مترو در ایران از اساس اشتباه بوده
– سیستم مترو در ایران مطلقا” مقرون به صرفه نیست
– مترو در ایران تا زمانی که به منوال کنونی اش پیش برود جا نمی افتد
– متروی تهران به مراتب از متروی نیویورک ، لندن ، پاریس و مادرید که استفاده کرده ام شیک تر ، زیباتر ، و بسیار ارزانتر بود
– متروی تهران سیستم امنیتی و خدماتی اش در حد صفر بود و در صورت انفجار یا آتش سوزی مهیب و زلزله ای با قدرت بالای هشت ریشتر چندین هزار نفر در آن کشته و مدفون می شوند
———————–
درویش برای سخنرانی به شهرکرد می رود . نمی دانم در این شهرهایی که می رود می تواند هسته های محیط زیستی راه بیندازد؟ در این شهرها فعالین محیط زیستی هم هستند؟ نیستند؟
لطیف جان به آنچه که الان آنهم بدون سرمایه گذاری مناسب بر مترو آمده کاری نداشته باش. در دهه 30 در تهران وقتی شرکت فکر کنم سوگرای فرانسوی مطالعه ای را در خصوص ترافیک ایران در تهران بهاناج رسانده نتیجه گرفتهاست که ایرانیها دوست دارند فقط از وسایل شخصی استفاده کنند و به همین ساخت اتوبان و بزرگراه بیشتر به ترافیک ایران کمک می کند. این نتیجه گیری آنهم در سالهایی که ایران به مرز پولدار شدن مفرط می رسیده است کاملا نشان می دهد که چگونه باید با ما برخورد شود. ولی واقعا با در اختیار قرار ندادن مترو به ایرانیان مشکلات آگاهی اشان حل می شود. ما ذاتا مشکل داریم. راه حلی اساسی نیاز داریم. مسائلی مانند مترو خیلی در حاشیه قرار می گیرند.
ببخشید، و اما در مورد درویش عزیز، من مطمئنم او براحتی هسته های مورد نظر را پیدا می کند. این حق اوست. نیست؟ امروز فردا نیست هر چه دلمان می خواهد بنویسیم نه؟
روزهایی که درویش نیست وبلاگش مثل کلاسی می ماند که معلمش نیامده!
یادش بخیر مدرسه . اگر کلاس معلم غایب زنگ اول یا دوم بود ، ناظم می آمد و سرمان را گرم می کرد . مثلا” می گفت نقاشی بکشید یا انشا بنویسید . اگر زنگ آخر بود می گفتند بروید خانه . زمان دانشجویی مان هم اگر ساعت درس استاد غایب بین بقیهء کلاسهایمان بود می نشستیم با رفقا از هر دری سخنی . دانشگاهمان در دامنهء یک کوه و رو به دشت باز میشد . عجب منظره ای بود. عاشق یک دختر چادری بودم . حزب اللهی نبود ولی چون خیلی معتقد بود نمی شد جلوی بچه ها با هم حرف بزنیم و بگیم و بخندیم . وقتی استاد نمی اومد ، چقدر دلم میخواست بجای نشستن در کنار یک مشت دوست سبیلوی نره خر! بروم با عشقم بشینم . جوانی ما در رنج و بدبختی گذشت . پامون به دنیای آزاد که رسید دیگه خیلی دیر شده بود .
وامروز بلاگ دلنوشته های درویش دست خودمونه . زنها که نیستند ، عباس پالاش هم رفته گل بچینه . درویش هم که الان توی شهرکرد داره لرها رو با محیط زیست آشنا میکنه . هومان هم احتمالا” همونجاهاست و داره حرفهای درویش رو به زبون مادری من (لری) ترجمه می کنه . در نتیجه فعلا” جاده خلوت هست و هر چی دلمون میخواد میتونیم بنویسیم .
ضمنا” امروز متوجه شدم سروی خانم هست . فکر می کردم آقا هست .
امروز یک نوشته از مسیح علی نژاد عزیزم خواندم که زن بودن و زن ماندنش و اندیشه هایش برایم سخت مغتنم است ؛این جا را هم که ردگیری می کردم و پس زمینه ی ذهنم بود ؛ دوست داشتم شما هم بخوانید :
https://www.facebook.com/profile.php?id=624001075#!/note.php?note_id=371941687274&id=123848272739&ref=mf
هرچند هنوز کلیک نکرده ؛ بگویم که ف.ل.ت.ر است و اگر
معلم ِ عزیز ِ این کلاس اجازه دهند ؛ می توانم متن را همین جا کپی کنم.
آقای عبادی عزیز،
میدانم که وضعیت فرهنگی کشورمان اسفناک است ، می دانم که در شهرستانها و روستاها اوضاع خیلی خیلی بدتر هم هست ( من خودم ساکن رشت هستم و تازه ما جزء شهر های کوچک نسبتا مناسب هستیم اما هنوز بند عرف و عادت گریبانمان را گرفته )
اما فکر نمی کنم دست روی دست گذاشتن کمکی به ما بکند .
به قول عمو محسن: ” در سایه باشیم و آرزوی آفتاب کنیم … ”
اگر قرار باشد همه ناامید و بد بین نسبت به تغییرات باشند که هیچ جریان و نهضتی به بار نمی نشیند .
هیچ تغییری ایجاد نمی شود ، اوضاع راکد و ساکن باقی می ماند( اگر بدتر نشود )
زمانی بود که خانم ها اجازه ی ادامه ی تحصیل و کار بیرون از منزل نداشتند . حضور پزشک زن در میان جامعه ی پزشکی یک خیال واهی بود . خانم ها اجازه ی بازیگری نداشتند … یا حتی ا همین چند سال پیش خانم ها اجازه ی حضور در برخی از ورزش ها را نداشتند … عامل بازدارنده در اکثر این ها ( تقریبا همه شان ) حساسیت های اجتماعی و فرهنگی بود ، نه بازدارندگی حکومت .
سخت بود، حتما راه دشواری بوده ، حتما خیلی خا در این را آسیب دیده اند … اما حالا پزشک زن ، بخشی انکار ناپذیر از جامعه ی پزشکی است . بازیگری برای خانم ها دیگر رویایی دور از دسترس نیست( نمی خواهم بگویم چند درصدشان واقعا بازیگرند و چند درصدشان بدلیل زیبایی شان به این مسیر وارد شده اند … در این مورد دل پری دارم )
زمان می برد … شاید خیلی … اما دور از دسترس نیست .
آقای درویش،
همش می خوام چیزی نگم می یام این جا می بینم بحث داغه وسوسه می شم یه چیزی بگم بعد دوباره خودمو کنترل- والبته نه سرکوب- می کنم. دنیای عجیبیه دنیای آدما!
راستی سایت سروی باز نمی شه!!!
چه قدر جاتون خالیه ها, آقای درویش پدر…
مونترا جان همین الان امتحان کردم ، سایتم باز میشه … به خدا
🙁
راستی چرا وارد بحث نمی شی؟
یه چیز دیگه ،
این متن آخرت فوق العاده بود دختر ، من چند بار خوندمش… مرسی که می نویسی.
سرکار خانم سروی تعجب میکنم از وضعیتی که از رشت می گویید. بنا به دلایلی در حدود سالهای 66 تا 72 بسار به رشت رفت و آمد داشتم و تقریبا حداقل قشر خاصی از مردم آن زمان رشت را می شناسم و با خانواده هایشان رفت و آمد داشتم. واقعا رشت را جزو شهرهایی می دانم که مردمی دارد که می توانم جزو آگاهان جامعه حساب کنم و بخشی از آنها تحت تأثیر فوبیاهای عرفی و سنتی کمتر قرار گرفته اند. از رشت اینگونه ناامیدانه صحبت نفرماید. در ضمن با نظر شما در مورد دادن زمان کاملن موافقم. زنده باشید.
قشر خاصی که می گویید درصد بسیار ناچیزی از جامعه ی رشت را دربر می گیرد .
رشت هنوز تارو پود سنتی خودش را دارد و نسل نو درگیر و دربند این تارو پود هستند .
در اینجا(رشت ) هم … امیدوارم … زمان خیلی چیزها را درست کند .
زنده باشید و شاد … همیشه
زمان هم بدون خواست ما چیزی را عوض می کند. من هم امیدوارم ولی تجربه در مورد جامعه ایرانی متأسفانه جای امیدواری برای آدم نمی گذارد. ولی در هر صورت به امید زنده ایم. در ضمن خوشحالم بالاخره بانوان محترم هم در این بحث شرکت فرمودند. موفق باشید
تصحیح: زمان هم بدون خواست ما چیزی را عوض نمی کند. شرمنده.
به سروی
در مملکتی که 35 میلیون زن دارد ، صد نفرش رفته اند و هنرپیشه شده اند . خب بشوند . اینکه چهار دختر خوشگل را بیاورند تا جماعتی از مردان حسرت به دل به پردهء سینما زل بزنند و از نگاه کردن به قد و بالایشان در فیلمهای لوس و سبک و بی معنای ایرانی لذت ببرند و در سینما پیتزا و ساندویج بخورند و کف بزنند و کف بکنند ، چه خیر و برکتی به عموم زنان ایرانی رسانده اند؟
زن ایرانی قبلا” نمی توانست زشک بشود ولی الان می شود؟ عزیز من، قبلا” دانشگاه علوم پزشکی نداشتیم که بخواهیم زن پزشک داشته باشیم . یک دانشگاه علوم پزشکی در تهران بود و یکی هم در دههء پنجاه در شیراز داشتیم و یکی هم در اصفهان داشت راه می افتاد که انقلاب شد . ظرفیتشان بسیار کم بود و کنکورشان هم بسیار سخت بود . البته همان موقع هم زنان به نسبت امکاناتی که برای تحصیلشان فراهم بود ، پزشک هم می شدند . وانگهی ، اصلا” مگر پزشکی چه هست؟ این اسم پرطمطراق در مملکت عقب مانده ای مثل ایران هست که خیلی مهم به نظر می رسد . پزشکی یک شغل و یک صنف هست . مثل نجاری ، بقالی ، بنایی ، سبزی کاری و غیره . گاهی که پزشکان جوان و یا حتی میان سال ایرانی که برای شروع زندگی جدیدی به غرب می آیند را می بینم به شدت دلم میسوزد. بیچاره در ایران آنقدر ” آقای دکتر ، خانم دکتر ” شنیده اند و آنقدر مردم بیسواد و آدم ندیده و دکتر ندیده – با همان افکار و احساست پنجاه سال پیش که قحطی دکتر داشتیم – قربان صدقه شان رفته اند ، که دچار بیماری ” تملق خواهی ” شده اند و چون در اینجا کسی آنها را آدم خیلی مهمی تلقی نمی کند و پزشکی ابهتی ندارد ، به شدت افسرده می شوند . و کم کم عادت می کنند که سایرین به همان اسم کوچکشان صدایشان کنند و نه ” جناب آقای دکتر یا سرکار خانم دکتر ” .
سه سال پیش به اصرار دخترخواهرم ، قرار شد با خواهر دوستش در زمینهء امری خیری گفتگو کنم و آشنا شویم . در کافه تریای قشنگی هم قرار گذاشتیم . گفتم چه کتابهایی را بیشتر مطالعه می کنی؟ گفت ” با توجه به اینکه من یک پزشک هستم بیشتر داستان و … ” . پرسیدم چقدر به سفر کردن علاقه داری؟ گفت ” چون من دکتر هستم هیشه دوست دارم .. ” . گفتم چند دوست صمیمی داری؟ گفت ” به دلیل شغلم که طبابت و پزشکی هست …” خلاصه دیوانه کرد ما را با مدرک پزشکی اش . فرار کردم از دستش!
زن ایرانی در جامعه حضوری ندارد . مشاغل خدماتی که دلیل بر حضور زن در جامعه نیست . حضور اجتماعی تعریف خاص خودش را دارد . حضور یعنی نقش داشتن در تعیین سرنوشت ملی ، دخالت داشتن در تصمیم گیرهای کلان مملکتی ، مدیریت عالی اداری و وزارتی ، مناصب ارشد سازمانی ، مشارکت واقعی و عمیق در قانونگزاری ، و قدرت متعادل کردن سیستمها و ساختارهای قضایی ، بودجه ، امنیت و غیره در سطوح ملی و سراسری . با این تعریف علمی ، زن ایرانی مطلقا” در جامعه حضوری ندارد و اصلا” بودن و نبودنش هم هیچ فرقی در کشور ایجاد نمی کند . ماشغل و نقشهای خدماتی مانند بقالی ، پزشکی ، بنایی ، مهندسی ، هنرپیشگی ، آشپزی ، خیاطی ، خلبانی ، و امثال اینها را که معادل حضور زنان در جامعه نباید گرفت . اصلا” اگر شما به گذشته برگردید و به پنجاه سال پیش که هشتاد درصد از جمعیت کشور در روستاها زندگی می کردند نگاه کنید ، می بینید که صد در صد زنان در مشاغل خدماتی مانند کشاورزی ، دامداری ، باغداری ، قالی بافی و سایر امورر و کارهای خدماتی دیگر نه تنها دوشادوش مردان بلکه بسیار بیشتر از مردان کار می کردند و زحمت می کشیدند . این نسل سوسول و بی خاصیت و سانتی مانتال و اطواری و تحصیلکردهء بی خاصیت ” منتظرالشوهر ” و لیسانس بدست و مجهز به دماغهای عمل شده و پلکهای تاتو شده و لبهای ماتیک ورمالیده و خیل عشاق پسران زانتیا سوار ، در سی سال ایر بوجود آمده اند . حالا گیریم که جهارتایشان هم در فیلمهای بندتنبانی عشوه ریختند و گیشه را برای مثلا” مسعود ده نمکی غرق پول کردند یا صدتن از مونثین آن سی چهل هزار دکتر بیکار و بیسواد هم بالاخره در یک درمانگاهی استخدام روزمزد و قرار دادی هم شدند و مقداری شربت و قرص و آمپول به دست چندتا مریض مفل.ک دادند . اینها که معادل حضور زنان در جامعه نیست . زن ایرانی در جامعهء ایران وجودی ندارد . چه حضوری؟ چه نقشی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟
———————–
اگر حتی یک نفر بخواهد بیاید و این جملات ملال آور و تکراری و لوس و بی معنی را در جوابم بنویسد که ” آقای عبادی خیلی ببخشیدها ، ولی شما الان یه چیزی رو نوشتید که یه جورایی به ما برخورد و توهین به زنان قهرمان ایران محسوب میشه ” و ااز ین قبیل جوابهای بی معنی و خسته کننده ، من دیگر در این زمینه حرفی نمی زنم .
شاید هم اکنون ” درویش عزیز ” در شهر کرد ،
از پشت تریبون به کناری آمده باشد تا رطوبت گونه هایش را پاک کند،
پس در بی حضوری ” درویش عزیز” در تهران ،
“دل نوشته ” هایش را فقط ” دل نوشته ” می خوانم و می نویسم .
ذهن ” عبادی عزیز ” را ذهنی هوشمند ، نو جو ، پر مطالعه و رها می بینم ،
عنوانی که مطرح میشود را جسورانه پیگیر میشود ،
بدون رسم خطوط قرمزی که از نیمه پنهان ” انسان” بروز می کند .
آن هم ” انسان ” شرقی و نوع ایرانی آن .
ادبیات ” عبادی عزیز ” گاه ذهنم را تکه پاره میکند ، اما این به هیچ عنوان به محتوای بیان او آسیب نمی زند،
خواندن نوشته های ” عبادی عزیز ” لذت شعر های “سهراب” را در من نمی نشاند ،
اما ، انگیخته گی و لذتی عمیقن خاص من را فرا میگیرد ،
او تا آنجا که میخواهد یا میتوان به تحلیل و بررسی مستقیم موضوع میپردازد .
بدون باید ها و نباید ها ، بدون حاشیه ،
این نوشته هایش را عریان و قابل درک میکند .
اما در زیر عنوانی که هم اکنون مطرح است ، بخشی از آن که ” عبادی عزیز ” از اینترنت و تاثیر آن که گاه می تواند همان ” سوسول ” ها و یا …………………. خروجی اش باشند ، ذهنم را فرا گرفته است .
( میدانم ” درویش عزیز ” با این گفته ها، نواختن هایش بر من آغاز می شود )
تصور من این است که برای بومی ساختن و یا کاربردی نمودن پدیده های جدید نمی توان از ابزار کهن بهره گرفت . این نوعی واپس گرائی است .
مهمترین عامل در این میان جنس زمان است در دو برش زمانی گوناگون .
آنچه امروز با آن روبرو هستیم فرا تر از پروژه ای است که برای این دوران ” ما” غرب ی که از آن سخن میگوئیم مستند کرده باشد .
به تصور من آنچه ” ما ” امروز به آن گرفتار آمده ایم پروسه ای است که از علم زدگی ” انسان ” امروز بر ما می ریزد . آنجا که در این کنونه ما دیگر علم و صنعت ظاهرن در خدمت ” زندگی انسان” ی نیست ،
این ” زندگی انسان”ی است که به خدمت علم و صنعت در آمده است .
در این میان نگاه علم و صنعت به ” انسان ” کمرنگ تر گردیده است و خصوصیات ” انسان ” برای مصرف بیشتر مورد توجه و دقت موشکافانه قرارگرفته است .
شاید این کوشه کوچکی باشد از تعریف ” جهانی شدن” ،
که به مانند سیلی جاری شده و ممکن است همه چیز را با خود ببرد ،
حتا تمدن ها را ،
حتا ………………….،
حتا تلاش یونیدو را در این زمینه .
در مورد این گفته ” عبادی عزیز ”
“اینترنت ضربهء بزرگی به مردم و کشور ایران زد . تا قبل از ظهور پدیدهء اینترنت همه چیز – کمابیش – روال درست خودش را طی می کرد . مثل” کسی که طرفدار محیط زیست بود ، مشغول کار عملی در جهت خدمت به محیط زیست بود . یا کسی که در کار خدمت به حقوق زنان بود ، واقعا” در فضای واقعی جمعی و به گونه ای فیزیکی مشغول این کار بود . اما اینترنت که آمد ، جامعهء ایران ناگهان با نسخه های اینترنتی این پدیده ها روبرو شد . یعنی گروه جدیدی از مدافعان محیط زیست بجود آمدند که صرفا” در عالم مجازی اینترنت بودند و نه در عالم حقیقی جامعه . آزادیخواهان ، مبارزان سیاسی ، مدافعان حقوق بشری و امثال اینها هم به همینگونه از عالم واقعیات به عالم مجازی منتقل شدند . انبوهی از نیروهای که روی مونیتور هستند ، اما در عالم حقیقی و فیزیکی جامعه نیستند”.
تصور من این است ،
در این زمانه با ابزاری که بسادگی در دسترس است ،
یا میباید تعریف جدیدی از ارتباطات در زمینه های اجتماعی ، علم ، …… و تجارت پدید آوریم ،
ویا بشکلی بهره گیری از این نوع فرایند را سامان دهیم ،
آنگاه که ما بدین سهولت ازاین ابزا بهره مند میشویم در هر دو سوی معایب و محاسنش ،
نمی توان بی تفاوت از آن گذشت .
نمی توان ساده آن را رد کرد .
این مقوله ربایشی عجیب برای ” انسان ” دارد .
اگر بی تفاوت به کناری بنشینیم،
این مقوله به راهش سریعتر ادامه میدهد .
و آن فاصله بدون – اینترنت- و با – اینترنت – را عمیق تر میکند .
در همین فضای کوچک مجازی ،
من با برخورد ذهن هائی آشنا شده ام که :
در بی تاثیر ترین شکلش زیر مجموعه دانسته های مرا بزرگتر کرده است .
بینش مرا عمیق تر کرده است .
مهم نیست به چه میزان ،
تاثیر گذار بوده است .
اما اینترنت خاصیش همین است و بس؟
از بستر اینترنت ما با ” مدرنیتتتتتتتتتتتته ” آشنا شده ایم ،
اما ،
(تمامی مشکلات از همین اما ها شروع میشود) ،
اما ، ما ” خررررررد ” مدرنیته را در نیافته ایم ،
ما با شناخت ابزار ” مدرنیته ” بسوی آن ، آن هم شتابان رهسپار شده ایم ،
برای بدست آوردن ابزار ” مدرنیته ” هزینه اش را نه با ” خردورزی ” که با داشته های مادی مان میپردازیم،
( توجه کنید به بیانات انوشه انصاری و جستجو کنید خرد ورزی را در این بیانات )
گاه برای بدست آوردن ابزار ” مدرنیته ” از بستر هائی عبور کرده ایم که امروز ” فرهنگ ” ،
” محیط زیست ” ، “سیاست ” و از همه مهمتر ” زنان ” و مردان ” ما به آن گرفتارآمده اند . و چاشنی این بستر گاه فساد و از هم گسیختگی های فراوان آن است .
” هومان عزیز ” شاید نگران همین ازهم گسیختگی هاست ،
تصور نمی کنم که نگرانی های ” هومان عزیز ” ،
با “سفت ” پای کوبیدن ما بر نقطه ای که ایستاده ایم برطرف شود .
من تصور نمی کنم با بهره نگرفتن از اینترنت ،
به همان زندگی ساده و آرام گذشته بتوان دست یافت ،
من دانسته ام که دستیابی به ” اطلاعات ” آن هم در این حجم عظیم ،
ما را ” عالم ” ، تحلیلگر ” ………………. ،
نخواهد ساخت ،
و گاه بر مشکلات ما می افزاید ،
اما همه دنیای امروز و اینترنت تنها ” اطلاعات ” نیست .
اگرچه گاه تاثیر زودبازده این دنیای مجازی دریافت نسخه هائی برای بدست آوردن آسان منزلت های اجتماعی سطحی است و در جهان سوم مریدان بسیار دارد اما آنسوی این اینترنت فضائی بسیار تاثیر گذار نشسته است.
در مورد پدیده های اجتماعی نیز این مقوله حضور دارد .
میباید راهش را یافت ،
اگرچه گاه بسیار کند ،
اما ” انسان ” هائی که اینگونه به تحلیل هر موضوعی مانند همین بحث در حال انجام میپردازند ،
تنبلی میکنند ،
با تلاش قهر کرده اند ،
که به یافتن راهش یاری نمی رسانند .
به عم محسن عزیز
ممنونم از مشارکتشان در گفتگو و سپاس از لطفتان نسبت به بنده
گفته اید ” خواندن نوشته های ” عبادی عزیز ” لذت شعر های “سهراب” را در من نمی نشاند ” . قربانت گردم ، من که اینجا شعر نگفته بودم . البته گاهی شعر هم می گویم . اما نظرم در اینجا جدی بود .
به نظر بنده، جامعهء ایران از نظر فکری ، فرهنگی و اخلاقی به شدت در حال عقب رفتن هست و ما به سرعت داریم به دوران قاجار نزدیک می شویم .
در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما – ساختهء محسن مخملباف – در صحنه ای شخصی ناصرالدین شاه را سلطان خطاب می کند ، می گوید ” من شاه نیستم ، من گاوم! ” . و در جوابش می گویند ” قربان ، این را همه می دانستند اما کسی جرات گفتنش را نداشت ” .
بسیاری از حقایق جامعه مان را همه می دانند اما کسی جرات گفتنش را ندارد .
چند سال پیش با یکی از دوستانم که بسیار مومن و متعبد بود ( و چند سالی هست از او خبری ندارم ) دربارهء نظر ابوعلی سینا در زمینهء معاد و اینکه او هم اعتقادی به حیات بعد از مرگ و روز قیامت و غیره نداشت صحبت می کردم. حرفم که تمام شد سکوتی عمیق کرد و بعد با ناراحتی پرسید ” پس تکلیف آنهمه عبادتی که کردیم چه میشود؟ ” .
یکبار با دوستی در زمینهء تاریخ دو هزار و پانصد سالهء ایران – که بجز دورانی تقریبا” صد ساله – مابقی اش را غرق در عقب ماندگی و نکبت و بدبختی و بی تمدنی و گاه حتی در توحش به سر برده ایم حرف میزدم . با ناراحتی پرسید ” پس این همه ادعا و افتخارمان به تاریخمان چه میشود؟ یعنی همه اش هیچ و پوچ بوده است؟ ”
طبیعتا” وقتی به شنیدن جملات بی اساس شیرین و دروغهای لذیذ و چرب و نرم خو گرفته باشیم به این سادگی ها زیر بار پذیرش حقایق تلخ و ناگوار و تاسف بار و غم انگیز تاریخی و اجتماعی و فرهنگی نمی رویم و در مقابل آن مقاومت می کنیم .
آمارها نشان می دهند که هشتاد درصد از کاربران ایران از اینترنت صرفا” وسیله ای برای دوستیابی و دوست بازی های خاصی استفاده می کنند و پنجاه و پنج درصد از ایرانی که پشت کامپیوتر می نشینند اصولا” هدفشان گشت و گذار در سایتهای جنسی بوده است . دو سال پیش دوازده میلیون ایرانی مشغول برانداز کردن این قبیل فیلمها و عکسها در اینترنت بوده اند . این تازه در شرایطی هست که سرعت اینترنت در ایران بسیار پایین و تمام سایتهای جنسی مسدود است . شما تصور کنید اگر سرعت اینترنت ایران برابر با سرعتی شود که بنده در این جا – انگلیس – استفاده می کنم و مثل اینجا هیچ سایتی هم مسدود نباشد و با یک کلیک بتوان مجانا” شروع به تماشای هزاران نوع از این فیلمها کرد ، آنوقت در ایران چه خبر میشود؟ شکی نداشته باشید که – طبق همین آمارهای رسمی – دست کم چهل میلیون ایرانی از صبح تا شب پای این سایتها می نشینند و قلیان می کشند!
ما را چه به مظاهر تکنولوژی؟
اینهم لینک آمار رسمی دو سال پیش (ولابد دو برابر شدهء کنونی! ) که نشان می دهد 12 میلیون ایرانی در سال 87 مشغول به چه امر خیری در اینترنت بوده اند
https://www.radiofarda.com/content/f4_web_search_sex_Iran_internet/458443.html
با سلام خدمت جناب درویش
پیرو آخرین کامنت آقای عبادی ابهاماتی وجود داشت که اشاره میکنم
اول در ارتباط با موضوع اینترنت آمار بالاترین جستجو در کشور انگلستان و آمریکا که توسط شرکت گوگل ارایه شده است در لینکهای زیر قابل مشاهده است
آمار مربوط به بالاترین تصاویر جستجو شده در بریطانیا
https://www.google.com/insights/search/#geo=GB&gprop=images&cmpt=q
آمار مربوط به بالاترین تصاویر جستجو شده در آمریکا به عنوان رتبه اول تولید علم در جهان
https://www.google.com/insights/search/#geo=US&gprop=images&cmpt=q
آمار مربوط به جستجوی نت در آمریکا
https://www.google.com/insights/search/#geo=US&cmpt=q
آمار مربوط به جستجوی نت در بریطانیا
https://www.google.com/insights/search/#geo=GB&cmpt=q
همان گونه که قابل مشاهده است در کشورهای فوق نیز جستجوی موارد جنسی و دوست یابی جزو اولین موارد می باشد. با توجه به تولید بالای علم در این کشورها استناد به آمارهای جستجو ملاک صحیحی برای بحث مورد اشاره آقای عبادی نیست.
نکته دوم در ارتباط با این جمله جناب عبادی که فرمودند “به نظر بنده، جامعهء ایران از نظر فکری ، فرهنگی و اخلاقی به شدت در حال عقب رفتن هست و ما به سرعت داریم به دوران قاجار نزدیک می شویم .”
این گفتار بر چه اساسی است؟ آیا صرفا جناب عبادی که ظاهرا در ایران ساکن نیستند برداشت شخصی خود را مطرح میکنند و یا استناد ایشان به آمار مشخصی است؟ اگر برداشت شخصی است که خوب بنده هم معتقدم که جامعه ایران در حال پیشرفت روز افزون فرهنگی است و فرهنگ جامعه نسبت به سالهای گذشته رشد محسوسی داشته است.
و نکته آخر که به گمانم جناب عبادی در بیان آن دچار احساسات شده اند مربوط به تاریخ ایران است. ایشان فرموده اند “در زمینهء تاریخ دو هزار و پانصد سالهء ایران – که بجز دورانی تقریبا” صد ساله – مابقی اش را غرق در عقب ماندگی و نکبت و بدبختی و بی تمدنی و گاه حتی در توحش به سر برده ایم حرف میزدم .”
با توجه به اینکه بررسی مقاطع مختلف تاریخی امری نسبی است بسیار مشتاق هستم بدانم که اول این صد سال مورد اشاره مربوط به کدام دوران است و مثلا در دوره ساسانیان که به فرموده آقای عبادی ایرانیان در توحش زندگی میکرده اند این توحش نسبت به کدام ملل مترقی در همان مقطع زمانی بیان شده است؟ چه چیز ایرانیان وحشی گری بوده؟ دخترانشان را زنده به گور میکرده اند؟ یهودیان را در کوره های انسانی می انداخته اند؟ مسیحیان ارمنی را سر می بریده اند؟ و یا مانند فرهنگ مترقی انگلستان به دختران باکره اسکاتلندی تجاوز میکرده اند و هندیان را به بردگی میگرفته اند؟
درود بر همه دوستان … تازه از سفر برگشته ام … پرواز هم طبق معمول تاخیر داشت … حالا هم به شدت خوابم می آید … اما حتمن همه دیدگاه ها را خواهم دید و خواند تا ببینم بچه های کلاس دل نوشته های درویش در غیاب آقا معلموشون چگونه درسهای شان را دوره کردند.
راستی! شقایق بنویس … مجوز داده شد!
آنیموس کجایی پس؟ هنوز سرت خلوت نشده یا؟!!!!!!
سروی چرا جواب لطیف را نمی دهی؟
مهتا چرا جواب مرا نمی دهی؟
عمو محسن و ادیب جان ممنون که آمدید؟
پروانه و روشنک کجایید؟
و البته در شگفتم که چرا عباس پالاش “سنگین” سکوت کرده است؟! یعنی حرفی برای گفتن ندارد یا دارد توپخانه اش را سنگین تجهیز می کند؟!
خلاصه این که لطیف جان!
اگر من معلم هستم؛ خداوکیلی تو هم مبصر کلاس هستی (پیش خودمون هم باشه، همه ازت حساب می برند؛ حتا معلم! نمی برند؟!)
البته امیر سررشته داری و هومان یه جور دیگه و بقیه هم یه جور دیگه!! (مونترا هم از همه بیشتر!!)
و البته حواسم به چراغ خاموشا هم هست ها!!
درود … تا فردا …
پزشکی یا بازیگری یا ورزش چند مثال بودند از جامعه ای که تلاش می کند خودش را از باتلاق عرف و عادت بیرون بکشد ، وگرنه به قول شما اینها هم یک صنف مانند سایر اصناف است . در نزدیکیم پزشکی را می شناسم که برای امرار معاش مسافر کشی می کند …
خواستم بگویم از نظرمن اینها جوانه های امیدی است برای بهبودی وضعیت زنان در سرزمین مظلومم. ( نظرتان برایم محترم است اما با آن مخالفم )
من فکر نمی کنم این مدت طولانی را در توحش به سر برده ایم . می دانم که اطلاعات تاریخیتان از من خیلی خیلی بیشتر است ، می شود به من بگویید آن موقع که ما در توحش دست و پا می زدیم ، غربی ها چه کاری انجام می داده اند و چه گلی به سر دنیا زده اند؟
( می گویم غرب چون شما خیلی از آن ورها که هستید تعریف می کنید )
آقای عبادی عزیز،
تمام اختراعات و اکتشافات بشر می تواند مصرف سوء هم داشته باشد … اما این نمی تواند دلیل حذف آن اختراع یا انکار منافع آن شود .
کامپیوتر خوانده ام ، توی همین مملکت متوحش ، کنار همین آدم های عقب مانده و احتمالا از نظر شما یکی از همین ها هم هستم … من فکر نمی کنم روند رشد علوم کامپیوتر در ایران به آن بدی که شما می گویید باشد . بچه ها ( همکارانم) به اندازه ی امکاناتشان خوب کار کرده اند ( حالا با کمی اغماض)
با این قسمت از حرف هاتان کاملا موافق که زنان در چند دهه ی اخیر نقش پررنگی در تحولات سیاسی مملکت نداشته اند اما دلیل این را انحصاری شدن قدرت توسط مردان می دانم . اگر هم بر حسب مصلحت نقشی به خانم ها سپرده شده به قول شما “تزئینی” بوده .
قدرت حاکم و غالب در دست مردان بوده و طبعا به هیچ خانمی اجازه ی راه پیدا کردن به این دایره ی قدرت نداده اند.
من این را نه از ضعف خانم ها ، که از روح حاکم بر قدرت می دانم.
آقای عبادی عزیز،
طوری در مورد مشاغل خدماتی حرف زدید که انگار تمام این مشاغل را خانم ها به عهده دارند و انگار که تمام جامعه به سیاسیون مذکر ختم می شود .
ولی من اینطور فکر نمی کنم . آن زمانی هم که خانم ها دوشادوش مردان در مزارع کار می کردند ، دیگرانی بودند ( که اغلب هم مرد بودند ) و جامعه را سیاست می کردند . چرا آن دوران را ، دوران طلایی حضور خانم ها در جامعه می دانید؟
من 29 سالم است و احتمالا جزء همان نسل سوسول و … غیره ای که گفتید . من نماینده ی این نسل نیستم ، نمی توانم از عملکرد تک تکشان دفاع کنم ( که واقعا هم عملکرد بعضی هاشان قابل دفاع نیست ) ، من هم مثل بقیه شق القمر نکرده ام … اما … فکر می کنم توصیفتان از نسل من کمی بیش از کمی به دور از انصاف بود.
می شود بریم بگویید مردان جوان همسن من که کلی خاصیت دارند ، نه سوسول هستند ، نه اطواری ، نه “منتظرالهمسر” چه … ( خیلی دلم می خواهد بگویم چه تخم دو زرده ای کرده اند اما از آنجا که دور از ادب است نمی گویم … ) … چه عملکرد خارق العاده ای داشته اند؟
آقای عبادی عزیز،
چرا من فکر می کنم تجربیات تلخ شخصی تان روی قضاوتتان تاثیر منفی گذاشته؟
و …
ممنونم که وقت می گذارید ، با وجود درد دستتان و کیبوردی که احتمالا برچسب یا نشانگر برای حروف فارسی ندارد ، جواب نظرات نه چندان تخصی من را می دهید .
ممنون که به این کودک کم سواد ، جواب می دهید .
گرچه با برخی از نظراتتان مخالفم اما خیلی چیزها هم یاد گرفته ام … ممنون آقای کمی عصبانی.
رسیدن به خیر آقا معلم … همیشه گردش … من ساعت 8 شب رسیدم خونه ، یه ذره استراحت کرده ، شام خوردم ، بهد هم اومدم اینجا … دیگه خدا وکیلی نمره ی من یکی بالای 18 است .
تصحیح می شود :
… بعد هم اومدم اینجا …
سلام بر دوستان و رسیدن آقای درویش عزیز هم به خیر که غیبت شان حتی برای چند ساعت هم خیلی به چشم می آید. بنده دو سه روزی میهمان عزیزی داشتم که تا میتوانستیم از اوقات استفاده کردیم!
دفعه قبلی که این بحث در گرفت من فرصت شرکت در آن را نداشتم یادتان هست جناب درویش که بنده را متهم به فرار هم کردید؟! اینبار دیدم که تمایلی به شرکت در این بحث ندارم به دلایل عدیده ای وارد بعضی بازی ها نمی شوم و خاطره خوشی هم از این بابت ندارم . نظرات را می خوانم بخصوص نظرات آقایان را. و خوب است که بحث ادامه پیدا کند ما هم میبینیم که مردان این عصر در مورد زنان چگونه فکر می کنند هر چند که افکارشان تفاوتی با پدران ما و پدر پدران ما ندارد تنها فرقش بی ادعائی آنها بود.
با وجود اینکه با اقکار و نظرات آقای عبادی در کل مخالفم اما دلیل نمی شود جائی را که به جا گفته اند ندید بگیرم. کامنتی را اینگونه شروع میشود ر “مملکتی که ۳۵ میلیون زن دارد ، صد نفرش رفته اند و هنرپیشه شده اند . خب بشوند . اینکه چهار دختر خوشگل را بیاورند تا جماعتی از مردان حسرت به دل به پردهء سینما زل بزنند و از نگاه کردن به قد و بالایشان در فیلمهای لوس و سبک و بی معنای ایرانی لذت ببرند و در سینما پیتزا و ساندویج بخورند و کف بزنند و کف بکنند ، چه خیر و برکتی به عموم زنان ایرانی رسانده اند؟”و الی آخر…در اینجا موافقم اما علت این عدم حضور زن ها در
جامعه چیست؟بهتر نیست بحث را روی این موضوع متمرکز کنید . من میگویم علتش فقط و فقط مرد ها هستند همه کاره مملکت مرد است همان وزیر و وکیل و قانونگذار که میگوئید و همه هم از صمیم قلب خواهان عدم حضور زن ها هستند در ظاهر و برای پز روشنفکری بعضی ها ناپرهیزی کرده و به طرفداری از زن ها ممکن است حرف هائی بزنند اما هم آن ها پای عمل باشد بدشان نمی آید حتی کارشکنی هم بکنند. مختصر و مفید بگویم که معتقدم تمام گرفتاری زن ها از عدم تمایل مردها از حضور آنهاست پس این قیل و قال ها بی فایده است هر چند با سروی موافقم که به این دلیل نباید دست روی دست گذاشت و کاری نکرد اما باید بدانیم تا وضع این است و نگاه مردها عوض نشود باید انتظار حرکتی لاک پشت گونه در پیشرفت اهداف زنان داشت.والسلام
آدم کیفور میشه از این قلمبگی معلومات
دانشمند! رفتی از خطی که هنو راه نیفتاده، یه دونه قطار داره که یه ربع به یه ربع سروته میکنه،پله برقی نداره و نزدیکه و فقط کالیبرهای بالا پیاده نمیرن، دوبار سوار شدی، درباره کل مترو، نظریه میدی؟
آخه کجا میشه با صد تومان از شابدولعظیم بری قلهک اونم سه ربعه؟ از کرج بری توپخونه و نارمک و آریاشهر؟
برو ببین مترو چه خبره. روزی دو میلیون مسافر داره
طبق معمول از پایین به بالا جواب میدم! قبلش هم این توضیح را بدهم که آی دی من در سایت بالاترین (که به علت به ریختن کافه رستوران در آنجا تا پنج روز دیگر بسته است ) آمریکا هست . بنابراین این مرگی که نمایندهء ملت ایران در کامنت دانی دلنوشته های درویش خواستارش شده است ، اظهار امیدواری برای پرواز کردن اینجانب به آسمانها بوده است و ربطی به آمریکای عزیز من ندارد، انشاءالله!
————————–
بنده یک سال در یوسف آباد و دو سال هم شهرک ژاندارمری ( چسبیده به آریاشهر ) زندگی کرده ام و مسیرهایی را که گفته اید می شناسم . اینکه مسیر تهران کرج روزی دو میلیون مسافر دارد ربطی به استفادهء مردم تهران از مترو ندارد . جمعیت شهر تهران در روز یازده میلیون نفر و در شب هشت میلیون نفر است . معنی این جذر و مد جمعیتی این است که روزانه سه میلیون نفر از خارج از تهران برای کار وارد شهر تهران میشوند و عصر به شهرهای اقماری اطراف تهران بر می گردند . قریب به یک و نیم میلیون نفر از این جمعیت روزانه به تهران می آیند که رفت و برگشتشان میشود جابجایی سه میلیون مسافر . کرج شهر بسیار بزرگی هست که به قرار مسموع بزودی و به عنوان یک استان جدید از تهران جدا میشود . اینکه یک قطار مسافربزی دو میلیون نفر از سه میلیون مسافر رفت و برگشتی بین تهران و کرج را جابجا کند دیگر اسمش مترو نیست . بلکه قطار مسافربری بین تهران و کرج هست . متروی تهران را می توان به قطار مسافربری تهران کرج صل کرد ( کما اینکه متروی رم – پایتخت ایتالیا چنین کاری را می کند ) و کرج که سهل است ، تا تبریز هم مسافر برد و آورد. بنابراین وقتی شما بین تهران و کرج تا تهران و مشهد در حال رفت و آمد هستید تصور نکنید که در متروی شهری تهران نشسته اید ولو اینکه روی قطاران آرم متروی تهران باشد یا اینکه در یکی از متروهای تهران سوار قطار شده اید . ضمنا” با توجه به سرعت و ارزانی تردد با این قطار بین دو شهر کرج و تهران طبیعی هست که از آن استقبال شود . من اصولا” با گسترش خط آهن موافقم تا گسترش فرودگاههای کشور
تو شیح : در جملهء ” قریب به یک و نیم میلیون نفر از این جمعیت روزانه به تهران می آیند که رفت و برگشتشان میشود جابجایی سه میلیون مسافر ” اسم کرج جا افتاده است .
عسل مهر گفته است در کل با نظرات من مخالف است ولی در کل حتی یک مصداق از نظراتم که با آن مخالف است را ننوشته و چون در این زمینه توضیحی هم نداده است بنده هم عرض خاصی به ایشان ندارم. خصوصا” اینکه گفته است مباحث مطروحه در این وبلاگ را بازی یک بازی می داند که تمایلی به شرکت در آن ندارد و ضمنا” خاطرهء خوشی هم از اینجا ندارد .
به سروی
خانوادهء من سیاسی بودند و برادرم و خواهرم از رهبران محلی انقلابیون در سالهای 1366 تا 1358 بشمار می آمدند و بنابراین بنده از کلاس اول دبستان و از پیش از انقلاب در عمیق مسائل سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی کشورم بوده ام. در سال 1358 و در سن هشت سالگی هم با همکاری سه نفر از دوستانم اولین کتابخانهء محله ای را در زادگاهم با بیست کتاب! راه انداختیم . بعد از آن هم مشغول به کارهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بوده ام و یک مقدار هم بابتشان دچار برخی مشکلات شدم از جمله چهار سال زندان ، هشت سال تبعید ، دوازده سال محرومیت کامل از حقوق اجتماعی و بعضی مشلات دیگر . بعد هم به خارج از ایران آمدم و سالیانه بین شش تا دوازده کشور را در سه قارهء دنیا می بینم و دو بار هم به ایران می آیم . بنابراین خیلی طبیعی هست که در طول آن سالها و این سالها یک مختصر تحربیات شخصی از حقایق مختلف به دست آورده ام و بر مبنای آنها و با معیارهای عقلی خودم دربارهء مسائل مختلف قضاوت می کنم و نظر می دهم . نظرم در خصوص موقعیت زنها در ایران یکی از هزاران موضوعاتی هست که درباه شان از من شنیده اید . علتش هم این است که من و شما داریم زیر مطلبی کامنت مینویسیم که مختص این موضوع هست . بنابراین تصور نکنید بنده به جریان برابری خواهانهء زنان در ایران گیر داده ام . اما اگر منظورتان از تجربیات شخصی این است که ممکن باشد مثلا” به دلیل یک شکست عشقی و یا مواردی از این قبیل دچار نوعی عقدهء روحی یا شخصیتی شده باشم ، نه . اینجوری نیست .
مردانمان هم دست کمی از زنانمان ندارند . اصولا” از نظر روانشناسی اجتماعی ، زنان و مردان یک جامعه ساختهء یکدیگر و مناسب همدیگر هستند . یعنی اگر در جامعه ای مثل ایران مردان ” کتک زن ” هستند ، بطور اتوماتیک زنان هم ” کتک خور ” هستند . اگر غیر از این می بود که سیستم کتک زنی نه بوجود می آمد ، نه جا می افتاد و نه ادامه پیدا می کرد . این چرخه ( سیکل ) معیوبی هست که ادامه دارد و تصور هم نمی کند ظرف دو سه نسل اینده هم متوقف بشود . مرد ایرانی خصوصیاتی دارد که شخصیت زن ایرانی را ی سازد و زن ایرانی هم خصوصیاتی دارد که مرد ایرانی را میسازد .
اصلاح تایپی : در سالهای 1356 تا ۱۳۵۸
به محمد درویش
رسیدن بخیر و خسته نباشی. امیدوارم آنچه دیده اید و شنیده اید را به عنوان سوغاتی برایمان بنیسید
———–
چندین سال پیش یک مجموعهء تلوزیونی در برنامهء کودک پخش میشد که ن عاشقش بودم بنام مبصر چهار سالهء کلاس اول! تیتر شروعش گفتگوی آهنگین و موزونی بود بین مبصر جهارسال ( که سال بعدش هم رفوزه شد و شد مبصر پنجسال!) و معلمش . معلم میگفت ” هر آدمی تو دستاش چندتا دونه انگشت داره؟ ” . و مبصر جواب میداد ” هر آدمی تو ئستاش ، یازده تا انگشت داره! ” و بعد با آهنگ و آواز انگشتهای دست راستش را می شمرد ” ده و نه و هشت و هفت و شیش ” و بعد انگشتهای دست چش را نشان میداد ” با پنجتا میشه یازده تا! ” .
سال چهارم دبیرستان را در شیراز گذراندم. یادش بخیر . مبصرمان ( که شنیده ام رحمت خدا رفته است ) هر چند روزی یکبار به مدرسه افتخار میداد و با تیم تشریفات و محافظان و معاونینش که چهار نفر بودند و مثل خودش جهار ساله بودند، می آمد و می رفت ته کلاس می نشست . در طول کلاس هم کار اصلی مبصرمان و تیمش عبارت بود از تخمه شکستن ، گفتگوی آهسته دربارهء پرنده ها و مرغ عشقشان ، رد و بدل کردن جدیدترین فیلمهای ویدئویی سینمایی و شوهای ترانه های لس آنچلسی و نوار کاست ترانه های جدید( آن موقع ویدئو هنوز جرم بود و ماهواره هم وجود نداشت) و نیز ارسال پیام کتبی برای سایرین و پرس و جوی کتبی حال و احوال آنها! البته من هم به سرعت به جمع اکابر کلاس پیوستم و جزو ملتزمین رکاب مبصرمان ( سید یعقوب) شدم . یا ایام مدرسه بخیر .
به محسن ادیب عزیز
ممنونم از توضیحاتت . اما
——————
اول اینکه آمارهایی که داده بودم را مراجع رسمی و معتبر دولتی و نیز مستقل ارائهء کرده بودند و نظر شخصی بنده محسوب نمیشد . لینک منبع خبری اش را هم گذاشتم تا کسی تصور نکند به تخیلاتم استناد می کنم و یا بقول سروی عزیز ، به دلیل تجربیات شخصی ام قضاوتی کرده ام. البته از طریق سیستم جستجو یاب گوگل نمیشود فهمید ایرانیان در زمینه مطالب جنسی تا چه حد در اینترنت قیامت به پا کرده اند چرا که این نوع کاربران با فیلتر شکن و پراکسی کشورهای مختلف وارد اینترنت میشوند. به همین دلیل مستندات آماری معتبر دولتی و مستقل منابعی غیر از گوگل هستند. خود گوگل در همین لینکی که گذاشته ای در جواب کسانی که میخواهند بدانند لشگر چندین میلیونی تشنگان عمل خیر چند نفر هستند، مینویسد
Category filter isn’t available for: Iran
یعنی به دلیل فیلتر بودن این کلمات در ایران نمی توانیم آماری ارائه کنیم . اما آماری که برای جستجو در آمریکا داده اس به ترتیب پرشمار بدنشان عبارتند از
1. lyrics – شاعار ترانه ها
2. yahoo – سایت یاهو ( که در آمریکا و انگلیس به عنوان منبع خبری و روزنامهء 24 ساعته از آن استفاده میشود و نه مسنجربازی اش! )
3. myspace – سایت اجتماعی و شخصی ویدیویی مای اسپیس که نقش و کاربردش در غزب معادل وبلاگنویسی در ایران است .
4. my – کلمهء ملکی مال من
5. games – بازی ها
6. youtube – یوتیوب
7. weather – آب و هوا
8. google – گوگل
9. facebook – فیس بوک ( که کاربردش در غرب هیچ شباهتی به کاربردش در میان ایرانیان ندارد ما ایرانی ها زده ایم فیس بوک را به گند کشیده ایم و آنرا از وسیله ای ارتباطی با اعضای خانواده و دوستان بسیار نزدیک شخصی تبدیل به یک سایت دوستیابی و مبارزاتی و انقلابی و قر و فاتی کرده ایم!)
10. news – اخبار
جستجوی انگلیسی ها هم – بنا به لینکی که خودتان گذاشته اید – به همین شکل است . حالا کجای این جستجوها شبیه به آن جستجویی هست که میلیونها ایرانی از صبح تا شب با اینترنت نفتی و فیلتر شده شان بخاطرشان اینترنت را به هم می ریزند، من نمی دانم . جالب اینجاست که طبق همان منطق عجیب و غربی که حکومت کشورمان در سی سال اخیر رایج کرده ( که مثلا” وقتی به آن می گویند چرا حقوق طوطی را در رعایت نمی کنید؟ در جواب می گوید : شما چرا خودتان سرخپوستها را دوییست سال پیش کشتید؟ و اصلا” اگر راست می گویید چرا به نقض حقوق طوطی در اسرائیل اعتراض نمی کنید؟) گفته اید ” چرا پس خود آمریکایی ها انگلیسی ها دنبال همان چیزهایی می گردند که لشگر چندین میلیون نفری ایرانیان دنبالشان می گردند؟ بعد هم البته با خواندن آمارهایی که خودتان گذاشته اید معلوم میشود آمریکایی ها و انگلیسی های بدبخت خیلی غلط کنند که از این کارها کرده باشند!
اولا” طبق همین آماری که خودتان لینک کرده اید آمریکایی ها و انگلیسی های بیچاره از این غلط نکرده اند و اینها اصلا” علاقه و قتی برای خانم یابی و خانم بازی و دوستیابی و دوست بازی و گشت و گزار در سایتهایی اینچنینی را ندارند به منظور سرگرمی ندارند . یک انگلیسی اصلا” با کسی دوست نمیشود و تعداد رفقای صمیمی اش هیچوقت از دو نفر بالاتر نمی رود . بیکاری و علافی و دوست بازی مختص جوامعی هست که متکی به درآمد یامفت چاههای نفت هستند .
ثانیا” ، اصلا” گیریم آمریکایی ها و اروپایی هم بر فرض محال به اندازهء ما ایرانی ها ذهنشان فاسد است . مگر این جماعت غربی اداها و ادعاهای ما را دارد؟ مردمی که با عمل جنسی راحت هستند و هیچ ادعای دینی هم ندارند و تازه می گویند که یخلی هم از این امور خوششان می اید ، اگر در جستجویش باشند که کاری برخلاف گفته ها و اعمال ظاهری شان انجام نداده اند . این ما هستیم که اگر صبح تا شب اینترنت را وسیله ای برای خانم یابی و خانم بازی قرار بدهیم ادعایمان با ” استفادهء علمی و اجتماعی و سیاسی از اینترنت ” منافات دارد . شما تصور می کنید اگر آمریکایی ها خر شدند و فریب ادعاهای ما را خوردند و یکروز سیستمی ماهواره ای و مجانی را در اختیار مردم ایران قرار دادند که بتوانند با آن بطور مجانی اینترنت رسرعت و بدون فیلتر را نگاه کنند. آنوقت اصلا” شما هیچ بنی بشر مذکری را در خیابانهای ایران می بینید؟ آمریکای بدبخت فکر می کنند جوانهای ما قرار است که اشاءالله با چنین اینترنتی به هم متصل شوند و حکومت معمر قذافی و جمهوری دموکراتیک کنگو را براندازند . ولی طبق آمارهای رسمی خود حکومت، دست کم سی تا چهل میلیون نفر از پیر و جوان در مقابل مونیتور و جهت تماشای سایتهای جنسی تجمع می کنند و چرخ ملکت از کار می افتد!
دیگر اینکه اینجا یک وبلاگ دلنوشته است در نتیجه من هم حرف دلم را می زنم و براشتهای شخصی ام را می نویسم . استنادش هم به عقل خودم هست. ما که یک گفتگوی آکادمیک نمی کنیم که جانم. قوتی قبل از نوشتن نظرم دربارهء موضع مور اشارهء شما نوشته ام ” به نظر من ” خب قاعدتا” جای اعتراضی نیست . شما هم گفته اید برداشت شخصی تان این است که مردم ایران در حال پیشرفت هستند. تا زمانی که داریم احساسات و نظرات و برداشتهای شخصی مان را بخصوص به عنوان دلنوشته میگوییم ، جای اعتراضی به هم نیست . مقالهء علمی که نمی نویسیم جانم که بخواهیم زیرش پاورقی و مستندات بزنیم .
من گفته ام دو هزار و چهارصد سالمان در نکبت و بدبختی و عقب ماندگی و ” حتی ” توحش گذشته . یعنی در برخی از این مقاطی واقعا” وحشی هم شده ایم .
الان فرصتی برای پرداختن به تاریخ را ندارم و صرفا” به اختصار مینویسم
بعد از حملهء مسلمانها به ایران ، کشور ایران از بین رفت و منحل شد . یعنی 1400 سال پیش کشوری بنام ایران از ری نقشهء جغرافیای جهان حذف شد و ما نه کشوری بنام ایران داشتیم و نه مردمی بنام ایرانیان! . یک هزار سال بهد مجددا” توسط ترکهای صفوی کشوری بنام ایران بوجود آمد . یعنی از 1400 سال پیش تا 400 سال پیش نه ایران وجود داشت و نه ایرانی! . اقوام مختلفی که در سرزمن کنونی ایران زندگی می کردند – با شاخص اقتصادی ” فلکت ” آدمهای مفلوکی بودند . قبل از آن هم بدبخت بودیم . عموم مردم ایران در مقابل رومی ها که معیار دنیای مدرن روزگارشان بودند ، آدمهایی بی سواد ، گرسنه ، عقب مانده و بدبخت بودند . اگر این نبودیم که صد هزار عرب وحشی و پابرهنهء قمه و شمشیر بدست نمی توانستند کشورمان را ببلعند و ملتمان را از صفحهء گیتی محو کنند . شما بجز دوران کوتاهی از سلسهء هخامنشیان در زمان دایروش بزرگ و کورش بزرگ و نیز مقطع کوتاهی از پادشاهی شاه عباس صفوی ، یک عصر طلایی را نشان من بدهید که مردم ایران از نظر اقتصادی گرسنه مفلوک و درمانده و بدبخت نبوده اند؟ تازه در همین زمان صفوی نیز قهقهرای فرهنگی و اخلاقی ایرانیان به شدت عمق و سرعت پیدا کرد ( شرحش را در کتاب شاهد بازی نوشتهء شمسایی بخوانید)
هیچ ملتی در تاریخ دخترانشان را زنده به گور نکرده اند . اگر اشاره تان به عربها هست ، اشتباه می کنید . عربها تا پیش از اسلام مردمی انسانگرا ،معتقد به شخصیت زن ، سازشگر ، مهربان ، صلح طلب و اهل ادب و فضیلت بودند . بخصوص طایفهء قریش و بزرگان مکه همه از فضلای عصر خودشان بودند . اینکه آیین هندو با عربها چه کرد داستانش جداست .
تجاوز انگلیسی ها به دختران باکره هم برایم جالب بود . آقا نمیشود برای نگاه کردن به دنیا و بررسی تاریخ و سیاست و علم و فرهنگ ، یک مقدار ذهن و مقیاس ها و معیارها و ملاکهای ایرانی مان را کنار بگذاریم و در تحلیلها و قضاوتهایمان نگاهمان را اندکی از زیر شکم ابناء بشر – بخصوص اسکاتلندی هایشان – بالاتر بیاوریم و بجز این امر خیر ، عناصر و موارد و فاکتهای دیگری را هم دخالت بدهیم و بررسی کنیم؟
مردم ایران که اینهمه به ماتحت اهمیت می دهند رهبرانی را تولید کرده اند که چون از جنس خدشان هستند، ” ماتحت محور ” شده اند . بخش بزرگی از چاقوکشی های حکومت رابرت موگابه با مخالفینش و بخصوص دو رهبر جنبش صورتی ، بر سر مسائل ناموسی و ماتحتی بود! . تجاوز به ترانه موسوی ، تجاوز به جعفرآقا در کهریزک ، تهدید شدن شمسی خانم به تجاوز در بازداشتگاه ، تهدید شدن علی آقا پسر نلسون ماندلا به تهدید در مسجد امیرالمونین ، احتمال تجاوز به دستگیرشدگان روز کریسمس در تهران … آقا ول کنیم این امر خیر و ماتحت را !
اول تشکر میکنم از جناب عبادی نسبت به پشتکارشان در زمینه تایپ چوم من اگر میخواستم کل این مطالب را تایپ کنم شاید هفته دیگه تمام میشد.
و اما بحث کامنت جناب عبادی بزرگوار
اشاره فرمودید که از طریق سیستم جستجو یاب گوگل نمیتوان فهمید ایرانیان در اینترنت چه میکنند و به آمار رسمی دولتی استناد کرده بودید؟! دوست عزیز این دولت مکرمه آمار جستجو را از کجا آورده است؟ جمعیت آماری هدف تعریف کرده و مثلا از جوانان کوچه و خیابان پرسیده اند شما شبها که ننه باباتون میخوابن چی سرچ میکنی؟ مسلم است که آمار مورد اشاره آنها هم از همین سایتهای جستجو است.
ببینید دوست عزیز اگر بنده به آمار سایر کشورها اشاره کردم به این معنی نیست که در ایران کاربران مسائل جنسی را جستجو نمیکنند. بلکه بر عکس. منتهای مراتب در سایر کشورها نیز وضع بر همین منوال است. حالا یک جایی کمتر است یک جایی بیشتر.در ایران هم به دلیل محدودیتهایی که در این زمینه هست طبیعی است که عده ای جوان به دنبال این مسائل باشتد. در آمریکا و انگلستان هم هستند. اگر نبودند این همه سایتهای پورنو و پولی را برای چه کسی درست کرده اند؟
به آماری که بنده اشاره کردم استناد فرمودید لازم میدانم که توضیحاتی را ارایه کنم. 1-شرکت گوگل نسبت به لیست کردن سایتها و عکسهای پورنو محدودیتهایی را ایجاد کرده به همین دلیل کسانی که بدنبال این قبیل مسایل هستند از سایت گوگل استفاده نمیکنند. اگر به آمار سایتهای یاهو و ام اس ان و سایر موتورهای جستجو که محدودیتی در این زمینه ندارند مراجعه فرمایید آمار کشورهای مورد اشاره از این بسیار وخیمتر خواهد بود. 2- ترجمه ای که ارایه کردید مربوط به جستجوی نت در سایت گوگل بود و مربوط به کشور آمریکا در همین آمار اگر در قسمت تصاویر جستجو را انجام دهید نتایج جالب تر است بنده ترجمه 10 مورد اول را خدمتتان ارایه میدهم.
بیشترین تصاویری که جوانان جویای علم ایالت متحده از سال 2004 تا کنون انجام داده اند:
1-girls به معنی دختران
2-hot به معنای تحریک کننده و داغ
3-girl به معنای دختر
4-art هنر
5-love عشق
6-tatto تتو یا خالکوبی
7-baby نوزاد (معانی دیگری هم دارد که بگذریم)
8-people مردم
9-funny بانمک خنده دار
10-car خودرو
این نتیجه جستجوی کاربران امریکایی است. دوست عزیز با این استدلال شما اگر جوان آمریکایی را به ایران بیاورند و در محدودیت هایی که جوان ایرانی با آن روبروست قرار گیرد فکر نمیکنید ممکن است به خود و شیشه مونیتور آسیب برساند؟
ببینید دوست گرامی بنده هم اذعان دارم که اغلب کاربران ایرانی از اینترنت استفاده درستی نمیکنند ولی بدلیل جذابیت مسایل جنسی برای جوانان و از آنجا که اغلب کاربران ایترنت را جوانان تشکیل میدهند در سایر کشورها هم همین است. حالا شما میفرمایید مرغ همسایه غاز است ما هم میگوییم بله هست.
فرمودید که “دیگر اینکه اینجا یک وبلاگ دلنوشته است در نتیجه من هم حرف دلم را می زنم و براشتهای (برداشتهای) شخصی ام را می نویسم . استنادش هم به عقل خودم هست.” خوب این درست. ولی مثلا وقتی شما در مورد متروی تهران نظر میدهید که اگر زلزله 8 ریشتری بیاید چندین هزار نفر از بین میروند این سوال برای بنده حقیر پیش می آید که مگر شما کارشناس مقاومت بنا در برابر زلزله هستید؟ و اصولا چگونه به این نتیجه رسیده اید؟ همین سوال درباره اوضاع فرهنگی کنونی جامعه ایران هم صادق است. چه مدرک آماری در این زمینه هست که نشان میدهد جامعه ما در حال عقبگرد است و حرکتی رو به جلو ندارد. این مسایل را که اگر به برداشت شخصی مستند کرد میشود بحث احساسی . به هر حال شما وقتی برداشت شخصیتان را هم بیان کنید شاید لازم باشد بفرمایید که بر چه اساسی به این برداشت رسیده اید تا خواننده بتواند انتخاب کند که بحث شما را میپذیرد یا نمیپذیرد. اینکه بنده از روی شکم سیری بگویم متروی لندن اگر سیل بیاید 1 میلیون کشته میدهد که نشد حرف. چه سیلی چه کشکی چه پشمی؟
فرمودید “بعد از حملهء مسلمانها به ایران ، کشور ایران از بین رفت و منحل شد” اگر منظور از یک کشور بعد سیاسی است که خوب درست (هر چند در آن زمان کشوری به نام ایران وجود نداشت و نام ایران در زمان رضا شاه برای ایران انتخاب شد) ولی اگر بعد ملیتی قضیه است که چنین اتفاقی نیافتاد. شاید اعراب ضربه محکمی به ملت ما زدند و ویرانیهای بسیاری بر جای گذاشتند ولی ملت ما تنها ملتی بود که بعد از حمله اعراب در گذر تاریخ فرهنگ و زبان خود را حفظ کرد. فرمودید “تجاوز انگلیسی ها به دختران باکره هم برایم جالب بود . آقا نمیشود برای نگاه کردن به دنیا و بررسی تاریخ و سیاست و علم و فرهنگ ، یک مقدار ذهن و مقیاس ها و معیارها و ملاکهای ایرانی مان را کنار بگذاریم و در تحلیلها و قضاوتهایمان نگاهمان را اندکی از زیر شکم ابناء بشر – بخصوص اسکاتلندی هایشان – بالاتر بیاوریم و بجز این امر خیر ، عناصر و موارد و فاکتهای دیگری را هم دخالت بدهیم و بررسی کنیم؟” ببینید دوست عزیز شما وقتی میفرمایید ملت ایران متوحش بودند بنده ذهنم نا خودآگاه به این قضیه سوق پیدا میکند. از بین چند مورد توحش که بنده در باب اقوام مختلف ذکر کردم خود شما رفتید صاف چسبیدید به تجاوزش. شما بفرمایید منظور از توحش چیست و آنرا برای بنده معنی بفرمایید تا در همان باب برایتان مثال بیاورم.
به عسل مهر گرامی:
حقیقتش در بحثهای اخیر موردی برای وارد شدن ندیدم نه اینکه الزاما مخالف یا موافق بوده ام نه، بهتر دیدم که اظهار نظر تکمیلی نداشته باشم ولی حقیقتا به این قسمت از جمله شما یک اعتراض کوچک دارم. فرمودید:”نظرات را می خوانم بخصوص نظرات آقایان را. و خوب است که بحث ادامه پیدا کند ما هم میبینیم که مردان این عصر در مورد زنان چگونه فکر می کنند هر چند که افکارشان تفاوتی با پدران ما و پدر پدران ما ندارد تنها فرقش بی ادعائی آنها بود.”
اولن اگر نگارشهای تمام دوستان را در همین صفحه بخوانید کاملا نشان از تغییرات گسترده فکری چه در بین آقایان و چه در بین خانمها دارد. خود من بالشخصه همیشه در مظان اتهام واژه غیر منطقی “زن ذلیلی” هستم و همیشه هم جواب می دهم که من یه این زن ذلیلی افتخار می کنم. اگر تفکرات من و یا رفتارم این اصطلاح را به ذهن متبادر می سازد شخصا از این قضیه استقبال می کنم. اما آنچه که به آن اعتقاد دارم این است که ناآگاهی مفرط خانمها و آقایان این کشور یا همان وطن به حدی بالاست که زمان زیادی می طلبد تا ساختارهای تفکری پوسیده سده های ده و یازده هجری شمسی که در گوشت و پوست و خون این مردم وارد شده است از بین برود. رسانه و گسترش مدیا کمک زیادی به این قضیه خواهد کرد. اما اینکه بگوییم تفکرات فرزندان با پدران یکی است و فقط ادعایشان بالاتر رفته باید بگویم اولا ادعا و مدعی بودن از شاخصه های بی بدیل و جدانشدنی جامعه ایرانی است که در اثر افراط در دروغ و ایجاد خود بزرگ بینی در جامعه ایرانی رسوخ کرده و به این زودیها خارج شدنی نیست. جامعه ای که هنوز “رودربایستی” عرف شایسته زندگی اش است (یعنی دروغ و دورویی) چگونه می توان انتظار داشت ظرف 10 دوازده نسل اوضاع جامعه اش به سوی یک دموکراسی منطقی- اجتماعی پیش برود. جامعه ای که هنوز نام پدر متصل به ترس از وی به ذهن می رسد و عدم توجیه پدر برای کارهای فرزندش “تخسی” (به ضم ت) فرزند لقب می گیرد چگونه می تواند تفکرات سیصد سال القائات پوسیده و خرافی را به این زودی از افکار مردان و زنانش خارج کند. خصوصا در جایی که دین متأسفانه بیش از دیکر فاکتورها تأثیر خودش را گذاشته است. منظور م از دین تأکیدم دقیقا بر روی تشیع صفوی است. عسل مهر عزیز همانگونه که در عین ناامیدی جملاتت امید را هم به همه نوید میدهی، زمان باید بگذرد و تو خود به خوبی می دانی.
==================
درویش عزیز رسیدن به خیر، خدا قوت، ببخشید نبودید کلی دل نوشته هایت را به ریختیم.
درود بر مبصر کلاس که می بینم باز کافه رو به هم ریخته! و بقیه بروبکس …
نخست آن که سروی جان پیشرفتت حیرت انگیزه و نسبت به ترم قبلی واقعن جهشی بالا اومدی! نیومدی؟ (تبریک می گویم)
دوم این که عسل مهر جان! نمی آی … نمی آی … وقتی هم می آی با یه عالمه گاف می آی و حتا یاد حرفهای خودت در یادداشت قبلی هم نیستی! هستی؟
سوم این که کاش یه نفری پیدا می شد و بحثهای جالب بالاترین در این مورد را اینجا خلاصه نویسی می کرد.
چهارم این که شقایق چی شد؟
پنجم این که کسی از پارسا و فیروز خبری داره؟
ششم این که متاسفانه باید بروم جلسه و دوباره کلاس را می سپارم به “یار سید یعقوب!”
راستی! امیر جان: تا باشه از این جور به هم ریختن ها باشه! درود بر همه دوستان و یاران دل نوشته ها ….
عبادی عزیز
ممنونم از وقتی که برای پاسخ گذاشتی ،
من ” انسان ” را موجودی هوشمند و توانا می دانم ،
حال این توانائی و هوشمندی در چه بستری بروز می کند ، مقوله دیگری است .
یا شاید هم ،
این ” انسان ” در هر جغرافیائی ،
تحت شرایط خاص اجتماعی آن جغرافیا بشکل های گوناگون بروز میکند ،
با بی تلاشی بسیار من ،
“ادیب عزیز” از آمار هائی آنسوی استناد های ” عبادی عزیز ” برایمان گفت ،
اما ذهن من بدنبال این مقایسه ها نیست ،
ذهن من در آن جا گیر افتاده است که محتوای این سایت ها مگر طبق نیاز
و سفارش ” انسان ” ایرانی ساخته شده اند ؟
این 12 یا 40 ملیون از لابلای فیلتر شکن ها ظاهران میتوانند (Free) های آن ها را ببینند ،
پس مصرف کنندگان اصلی آن ها کجایند ؟
هزینه های این سایت ها را چه کسانی تامین میکنند ؟
همین 12 یا 40 ملیون نفر ؟
من چنین تصوری ندارم ،
بخصوص آن که بطور بسیار کلی ،
این گونه محتواها ربایشی خاص برای غرایز “انسان” دارد .
” انسان ” ها در طرح کلی اشان نیاز های درونی مشترکی دارند ، بروزشان گوناگون است .
اما آن سوتر ،
من که در زمینه چنین بررسی هائی هیچگونه تخصصی ندارم ،
و عنوان ” دل نوشته ” ها جسارتم داده است که به میان شما ها آیم ،
در بخش تخصصی خویش دیده ام در همین سرزمین ،
با همین انینترنت ” ذغال” ی اش ( بقول درویش عزیز ) ،
در صنایع شیمیائی و داروئی درخشان عمل کرده اند ،
برایم حس غریبی داشت زمانی که پروژه ………. در اسفند 86 به محصول نشست ،
محصولی که ایران دومین کشور سازنده آن در جهان بود و هنوز هم هست ،
داروئی که به زندگی گروهی از ” انسان ” ها شکل دیگری می بخشد ،
و بدون اینترنت ، این مهم امکان پذیر نمی بود .
نه ” عبادی ” عزیز از این تک مثال من خشمگین نشو ،
در زمینه صنایع شیمیائی و داروئی ،
در این سال های اخیر اینترنت تاثیر کم نظیری داشته است ،
این روز ها میبینم که کار آموزان مرتبط با شخص من چگونه از آن بهره میگیرند ،
اگرچه همین کار آموزان ساعاتی هم در مونیتور های خود آن گونه سایت ها را نیز” سرچ” کنند !! .
من باور ندارم که بسادگی بتوان داشته های ذهن های چفت و بست شده با داشته های گذشتگانمان را پاک کرد،
اصلن این لایه ها در هیچ مجموعه ” انسان ” ی بدین سادگی قابل پاک شدن نیستند ،
اما این امکان پدید آمده که بشکلی و به نوعی روشمند ، هدفمند ، علمی ،……… ، لایه هائی دیگر بر این لایه های ذهن به نشانند ، و از آن بهره مند گردند .
چیزی که در آن سو ، رخ داده است .
و ما اینجا شاید بشکلی از آن بهره کافی نگرفته ایم ،
نگاهی بیانداز به ایرانیانی که به آن سو رفته اند ،
اصلن خود ” عبادی عزیز ” و رویکردش به اینترنت ،
به تصور من ،
توان دیگر شدن در” انسان ” ایرانی یا …….. ( هر کجا ) وجود دارد،
” عبادی عزیز ”
نکند در آن لایه های ذهن پویا و تراوایت ،
با این بسیار — نشدن –هائی که از ” انسان ” ایرانی میگوئی ،
” انسان ” ایرانی را در کنار ” انسان ” های دیگر مثل برنج طارم درجه بندی کرده باشی ؟!!
ممنون از توضیحات دشمن شکن
تا الان فکر میکردم آریاشهر و توپخونه و بهارستان و میرداماد و حسن آباد و قلهک و رسالت جزو تهرانند. الان که درست فکر میکنم می بینم این همه سال جزو کرج بودن من نمی دونستم.
راستی از یوسف آباد، جوانمرد قصابو دید میزنی؟ مترو یوسف آباد و شهرک ژاندامری کجاها ایستگاه داره؟
علامه من کی گفتم تهران کرج روزی دومیلیون مسافر داره؟
فقط یه سوال حضرت استاد، دفعه اول که 125 تومن دادی اون همه پله بالا و پایین کردی و بیست دقیقه هم علاف شدی، عقل مبارک نگفت دفعه بعد با بی ار تی بری یا پیاده بری یا تاکسی سوار شی؟
دفعه بعد مام میهن رو به قدومت مزین کردی، یه سر برو توپخونه و سعدی و 15 خرداد بعد نظریه بده ماهم چون شما از خارجه اومدی و با سواتی، میگیم ایول طرف دکتره در حد محمود هاله
سوتی میدی در حد بوندس لیگا، تخس بازی درنیار، یه کلمه بگو چرت گفتم و یوسف آبادو ندوز به شوش
به ترتیب از پاای به بالا جواب میدهم
———————-
وقتی شما صحبت از مبدا و مقصد کرج مینی یعنی اینکه از شهر تهران خارج شده ای . بیتشر از اینها و از این به بعد به مهملاتت جواب نمی دهم . ضمنا” از طرز نوشتنت خوشم نیومد . کلا” وقتی بچه سوسولها ( بخصوص پسرهایی با 166 سانت قد و 48 کیلو وزن و موهایی تیفوسی که غالبا” زیر ابروشون رو هم برداشتن تا با تاتوی گرل فرندشن مچ بشه) وقتی زور میزنن که لحن جاهلی رو بغور کنن کارشون چیز خیلی باحالی از آب در نمی یاد . فیلمهای ناصر ملک مطیعی رو بیشتر ببین ، وقتی بابا مامان خونه نیستن سعی حس مردونه بخودت بگیری و با صدای کلفت دیالوگ فیلم خاطر خواه رو بلند بلند تکرار کن . البته مواظب باش توله سنگ کوچولو و پشمالوت نترسه . اینجور سگها خیلی حساسند .
به عمو محسن
از نظر من هر انسانی به صرف انسان بودنش ، جانش و حیثیتش مالش و ازادی اش ارزش دارد و کسی حق ندارد اینها را از او بگیرد .
من که با سرچ کردن و گشت و گذار در آن سایتها مخالف نیستم . با اصل انجام عمل خیرش هم توسط هر کی با هر کسی که دوست داشته باشد هم مخالف نیستم . منظور استفادهء اختصاصی از اینترنت و گذاشتن وقت اصلی روی موضوعاتی بود که ارزش علمی و تولید فکری ندارند . چند درصد از کاربران اینترنت در ایران البته از این وسیله استفادهء درست می کنند. استثناء ها همیشه هستند .
خوش اومدید آقا معلم. مونترا و ترس!؟
راستی تا یادم نرفته یادآوری کنم امروز- 8 مارس- روز جهانیه زنه…
به محس ادیب
موضوعاتی که نوشته ای و آمریکایی ها در جستجویش بوده اند ” سک .س گردی “نبودند. کلماتی مانند هنر ، دختر ، ماشین ، خالکوبی و امثال اینها موضوعاتی جنسی و پور.نو محسوب نمیشوند.
اگر در متروی تهران و در عمق بیست متری زمین باشید و زلزله ای هشت ریشتری بیاید و سقف متر روی سزتان خراب شود ، به احتمال زیاد روح شما به سمت آسمان پرواز خواهد کرد . اینکه دیگه فوق لیسانس مقاومت مصالح و مقاونت زلزله نمی خواهد جانم . ظرف ده سال گذشته متروی تهران دست کم هشت بار بطور جدی و بدون زلزله و همینجوری! ریزش کرده و چندین بار هم بطور محدودتر یا سطح فوقانی و خیابانهای بالای سرش فروکش و نشست کرده اند یا اینکه حفره ایجاد کرده است . یک چنین بنای سستی که همینجوری و خودبخود فرومیریزد اگر زلزله ای هشت ریشتری بیاید چه می شود؟! اینکه گفته ای چنین تصوراتی از روی شکم سیری هست و بعد هم مثال متروی لندن احتمال ورود سیلاب را می زنی ، قیاس مع الفارق هست . لندن در منطقه ای سیل خیز واقع نشده است در نتیجه خطر سیلاب تهدیدش نمی کند . اما تهران روی دست کم چهار گسل زلزله خیز قرار گرفته است که از نظر زمین شناسی ، با کوچگترین فعالیت تکتونیکی و شکست این گسلها دست کم با زلزله ای تا هشت ریشتری خواهد لرزید . دورهء تناوب شکست گسلهای تهران و وقوع زلزله های مهیب در این شهر ، صد ساله بوده است . یعنی تهران تقریبا” هر صد سال یکیبار لرزیده است . الان بیش از صد و بیست سال است سال است که تهران نلرزیده است . پس هر لحظه احتمال دارد بلرزد .
نام ایران از زمان هخامشیان تا ساسانیان بر کشور ما اطلاق میشد و به شکلهای گوناگون ( از آیرین وایج در زمان مادها بوده تا نام ایرانشهر در زمان ساسانیان) بعد به طریقی که گفتم از بین رفت . صفویان مجددا” نام و مرزها و پرچم کشور ایران را از نو ساختند . رضا شاه کبیر صرفا” نام بین المللی ایران را از پرشیا به ایران تغییر دادند که البته علیرغم کمال حسن نیتشان، امر خطایی فرموده بودند .
ضمنا” زبان ایرانیان در زمان حملهء عربها پهلوی بود که از بین رفت و عربی جایگزینش شد . فارسی زبان جدید هست و سیصد سال بعد از عرب شدن مردم ایران در ماوراء النهر و بدخشان کنونی – در تاجیکستان بوجود آمد – و به سیستان رسید و سیصد سال تا چهارصد سال بعد از نابودی زبان ایرانیان – پهلوی – بود که توسط صفاریان در خراسان بکار گرفته شد و نهایتا” در بسیاری از نقاط ایران کنونی گسترش یافت . ستون بنای فرهنگ ایرانیان – و هر ملتی دیگر در آن عصر – دینش بود که توسط عربها عوض شد و ایرانیان با خفت و خواری دست از آیین خودشان کشیدند و تسلیم فرهنگی عرب شدند و همینی شدند که دارید می بینید . خودت هم ، هم اسمت عربی هست و هم فامیلت و دینت . چه چیزی برایت باقی مانده است که در فرهنگ عربی حل نشده باشد؟ سفرهء هفت سین و ماهی گلی را هم که می گذارید یک قرآن و حول حالنا الا احس الحال هم پایش می گذارید تا تعلق خودتان را به فرهنگ عربی نشان دهید . کی دیده اید که یک عرب بیاید اسم بچه اش را بگذارد داریوش و انوشیروان و شب تحویل سالش هم اوستا بگذارد وسط سفره اش و شروع کند به شاهنامه خوانی؟ مردم ایران سر تا به پایشان عرب هستند و خودشان خبر ندارند . عربها آمدند و سقف ایران را بر سر ایرانیان خراب کردند . فرمانده سپاه عرب در حملهء اولشان به گیلان و مازندران کنونی امام حسن و امام حسین بودند . به گواه تاریخ معتبر طبری این دو امام بزرگوار چهل هزار تن از مردم شمال ایران را به جرم ایرانی بودنشان و علیرغم اینکه بدبختها تسلیم هم شده بدند، در آن ناحیه گردن زدند . حالا شما روز عاشورا و در سالگرد همین امامان بزرگوار تشریف ببرید شمال و ببینید فرزندان همان مردم الان برای آن دو امام عزیز چه می کنند .
هنوز هم مایلید از فرهنگ تسلیم و ذلت و خفت ایرانیان برایتان بگویم؟ دلتان خوش است که هر قومی آمد و مردم ایران را سرویس کرد اما ما از بین نرفتیم؟ این را به عنوان افتخار می گویید؟
می گویند یک ماهشهری به منزلش می اید و خلاصه آقای محترمی را لخت مادر زاد در کمد لباسی اتاق خوابشان پیدا می کند . رفیق زنش که در کمد کشف شده بوده می گوید ” آقا مواظب رفتارت با من باش ، بنده یک افسر هستم ! ” . ماهشهری هم ( البته با لهجهء رشتی! ) می گوید ” برو بابا ! ما سرهنگ هاش رو از توی این کمد کشیدیم بیرون ، سرتیپ هاش رو از زیر این تخت و از توی بغل خانممون آوردیم بیرون ، تو که عددی نیستی! ” . حالا حکایت ما ایرانی ها شده است . با افتخار م گوییم ” ما عربها رو تحمل کردیم و موندیم ، ما سرویس کردنهای مغول رو دیدیم و موندیم! ” . عزیز من ، اگر ما ملتی با پرنسیپ بودیم که دیگر بعد از تا رو مار شدن فرهنگ و دین و آیین و زبانمان نباید باقی می ماندیم. کما اینکه بابلی ها و آشورهای و ایلامی نماندند . آنها هم اگر مثل ما تن به هر خفت و ذلتی می دادند و پرنسیپشان را می گذاشتند کنار و به دین و آیین و اسامی و فرهنگ و زبان قوم متجاوز تمکین می کردند ، باقی می ماندند . کجای چنین وضعیتی قابل افتخار هست؟
اومدم استاد!
بچه که زدن نداره!
آقای درویش ، ته کلاس خیلی شلوغ می کنند! تنبیه بفرمایید شان .
به مناسب روز جهانی زن ؛ خانم مسیح علی نژاد عزیز ؛ متنی قبلا نوشته شده را دوباره انتشار داده اند که به دلایل جو موجود – که تو دانی و من دانم – قابل دسترسی نیست ،
طبق مجوزی که داده شد(!) ؛ متن را اینجا می گذارم ؛ جا برای بحث بسیار دارد.
ین هم یک زن نوشت کهنه است برای یک زخم همیشه تازه:
به مناسبت روز زن، وقتی زنان دگر اندیش کشورم به جرم برابری خواهی یا در حبس و یا پرونده دار و یا از خانه رانده و یا از همه جا مانده و یا در خانه غریب افتاده اند، هیچ انگیزه ای برای تبریک به مناسبت روز زن نمی یابد آدم… مطلب جدید نوشتنم هم نیامد وقتی جدید ترین نوشته هایی که از ایران به روز می شود گزارش وضعیت شیوا نظر آهاری و بازداشت دوباره هنگامه شهیدی و بی خبری از آذر منصوری و بیماری بدرالسادات مفیدی و اعدام خواهر کرد ما و شکنجه و کشته شدن آن یکی زن دیگر در یک زندان گمنام و بی قراری های مادر سهراب زیر همان عکس سبز پسرک نداشته و دل آزردگی های ندا برای فرهنگ لغت سخیف دولتمردان در تعریف نام زیبای ندا است و چشم انتظاری و شب نشینی زنان در برابر اوین و هزاران قصه تلخ دیگر زنانه است…. این متن کهنه زنانه را باز تکرارش می کنم به یاد همه روزهای زنی که ما مسولانه در گوشه ای از شهر در یک اتاق دربسته در ایران روزمان را جشن می گرفتیم و مردان مسوول ناگهان وارد می شدند و بساط را برهم می زدند و گمان می کردند که پیروز شده اند تا همین یک روز را هم از ما بگیرند….روزمان هم پیشکش به شما که در شعورتان زن یعنی شرم و در شرع شان، تجاوز به شعور زنان حرام نیست
اگر من زنم…..
بی شک در قاموس زن و مردی که پدر و مادر شدن نسل من، گناه بزرگ شان است، هذیانی بیش نیست «زیر باران با زن خوابیدن». حتما پرده هاهم حسابی از خجالت پنجره ها درآمده اند و نگذاشته اند احیانا آفتاب و آمیزش، در سوز و سوزش شکل گیری نطفه ناخواسته «نسل من» با هم شریک باشند.
آفتاب که خوب است مهتاب هم که بخواهی نخواهی بیدار ناگزیر میدان همآغوشی های شبانه پدران و مادران نسل من بود هم، آخر نتوانست راز این پنجره های «بسته» به روی «بستر» را بفهمد.
حاضرم شرط ببندم که رقص و رایحه باد هیچ نقشی در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هیچ برگ و گلی، گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز می مانست اگر احیانا کسی آن وسط میان وظیفه دشوار همخوابگی، هوس یاس و نرگس به سرش می زد و دلش خنکای چمن می خواست و بعد داغی تن. اصلا «تکلیف” بود انگار و خدای شان نیز آن بالا، درست عین معلم، منتظر نه ماه بعد ماند تا خط بزند این مشق پرغلط را.
خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشب تان، حجمش چند گرمی کمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همین جنس نابرابر نیز برشانه شهنه های شهر سنگینی کرد. با این همه اما گمان نکنید به نوشته شدن ام بر صفحه ناصاف سرزمینم پشیمان ام. نه! من تنها نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای همین خط خوردن نوشته شد و بعد بنشیند مدام غصه ی خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ ژن هایتان که به آژان های ژنده پوش این عصر آشنا نبودند تا یک طوری در هم آمیزند که من پسر زاده شوم و نه دختری که گردن فرازی اش، گردن تان را کج کند میان در و همسایه. پس گردن بالا بگیرید که من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.
به ارغوانی مانندم که اگرچه نفس ام پس پسک می رود از بس که گردن دراز کرده ام تا یال و بالم بیرون کشم از سکون و ماندن اما خسته راه نیستم. در میان همجنسان دیگرم که در هر دم، نداشته ها یمان را فرو می بلعیم و در هر بازدم، دستآورده های خویش را به دشت می بخشیم، تنها نیستم. حالا هزار شکارچی و دام هم بیاید پی مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟
درست است که خط خورده ایم ما اما دیگر تمام شد آن روزها که تب می کردیم و داغ می شد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل می نشست از حجم سنگین دو گلوله گناه واره ای که با خود بر سینه یدک می کشیدیم. دیگربرای پنهان کردن این دو عقاب روی سینه، دختران دشت، شرم نمی کنند و دوکتف استخوانی را به دوسو خم نمی کنند و قوز نمی کنند و انحنائی عبث را بر قامت خویش صلیب نمی کشند. عقابها می رقصند و یال بلند “اسب تمنا” نیز موج می گیرد بر پیکره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن می شود و شرم نیز تنها به گاه لمس و نیاز پاک و ناب، گونه سرخ و داغ می کند ورنه شرم واقعی برای آنانی است که اگرچه در سالنامه اسلامی شان، روزی را به نام زن سند زده اند اما در مذهب شان یک نیمروزهم زن را برابر با نیمه مردانه اش، تاب نمیآ ورند و مدام خط می زنند.
اگر من زن ام، همه روزهایی که به نام من است تقدیم به همه مردانی که فکر می کنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مرد باشم …اگر من زنم همه روزهایی که به نام من سند خورده است، تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمه ام، به چه کنم چه کنم افتم تا مبادا دین نداشته مردان شهرم با نیش باز و پای نازی برباد رود…اگر من زنم، روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگر نیز با امضا و الطاف مردانه آنان برایم مقدور شود، اگر من زنم ، روزم ارزانی آنانی که خون بهای شان برتر است و خون بهای من برابر با دیه ناکارآمد شدن و زار شدن ابزار مردانگی شان است، در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که هرگز نمی پندارند تنها چند گرم اضافه وزن می توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه روزها به نام مان باشد؛
روز آدم.
1- ممنون که نوشتی شقایق … اما:
خب … تحلیل شما از نوشته خانم علی نژاد چیست و از چه منظری آن را با محتوای یادداشت جناب پالاش یا نقد لطیف متناسب دیدید؟
2- بچه ها لطفن ته کلاس شلوغ نکنید … اینجا که همه آزاد هستند و فضا هم که برای همه وجود داره تا دیدگاه های خود را مطرح کنند؛ دیگه به چه دلیلی می خواهید کلاس را شلوغ کرده یا کافه رو به هم بریزید؟
خواهش می کنم یه جوری بحث را ادامه دهید تا همه این فرصت و مجال و امنیت را احساس کنند تا در این بحث مهم مشارکت کنند.
سپاسگزار همه دوستان هستم.
راستش باید قبل از ورود ِ دوباره به بحثی که تا حالا جریان داشته ؛
به یه نوشته ای از استاد محترم ِ این کلاس اشاره کنم که همان روز واگویه ی آن سخت در جان ِ من نشست.
اساس ِ این تفکر
که اصلا چرا بعضی روزهای تقویم با نامهای خاصی نامگذاری شده اند؟
روز زن؛ روز مادر ؛ روز کودک ؛ روز معلم ؛ روز پرستار…
چرا مثلا روز تاجر نداریم !؟ و چرا هیچ کس هم در طول سالیان از صنف ِ تاجران اعتراض نکرده که به ما بی احترامی شده!؟
تفاوت ِ ساختاری , آناتومی , حسی و خیلی چیز های دیگه حتا آستانه ی تحمل و درد بین زن و مرد قابل انکار نیست و من معتقدم که به دلیل همین خصوصیات خاص, هرکدام حقوق ِ خاصی را هم باید دارا باشند ؛
و البته این بدیهیه که این حرف در جامعه ای کاربردی و با معناست
که به قول مظفرالدین شاه همه چیزَش به همه چیزُش بیاید !
اینجوری که از نوشته ات می فهمم … یعنی شما از اساس با نظریه فمنیسم مشکل داری و دقیقن مثل هومان آن را از بیخ و بن اشتباه می دانی. آیا درست برداشت کردم؟
بازم زدی دشت کربلا عوض جواب
مسیر صادقیه کرج فقط یکی از مسیرهاست فقط 6 تا ایستگاه بین راهه مترو 50 تا ایستگاه تو تهران داره و همه مردم نمیرن کرج
یه عده هم دانشمند هم از دروازه دولت میرن فردوسی
مترو تا سال 86 یه میلیارد مسافر جابجا کرده
https://www.tehransama.ir/NewsDetail.aspx?NewsID=923786
مجبور نیستی کسی رو که نمیشناسی توصیف کنی بگی هر کی با نظر پرت من مخالفه سوسوله
لات بازی به لهجه نیست
اینجا خانوم هم هست
ادب مرد به ز علامگی اوست
سلامی به نوع بشر
به زنان این تیله ی رنگی و مردانی که باید تکیه گاه زنان باشند
آمده ام نه برای شرکت در بحث “فمنیسم” بلکه آمده ام تا بگویم
هر موجودی بنا به ساختارش توانی دارد و ظرایفی
چرا فکر می کنیم اگر زنی در روستا زندگی می کند و از آثار تمدن به دور است از زندگی لذت نمی برد
چرا به گمانمان زنان قافله را باخته اند چون زن هستند
چرا فکرمی کنیم که زنان بنا به ظرایف و لطافت روحی و جسمی از مردان عقب مانده اند
چرا دو موجود با ساختار متفاوت را مقایسه می کنید
چرا اصلن مقایسه را برای احقاق حقوق به ظاهر از دست رفته و یا کسب نشده بر گزیده اید
چرا حضور در مشاغل و یا حتی مناسب حکومتی دلیل موثر بودن است؟
من موثرم چون خانواده ای را منسجم نگه می دارم و کودکانم را با ریشه می پرورانم
من موثرم چون تمام توانم را برای دست یافتن به باورهایم به کار می گیرم
اثر گذاری در جامعه را هرگز به معنای ” حضور یعنی نقش داشتن در تعیین سرنوشت ملی ، دخالت داشتن در تصمیم گیرهای کلان مملکتی ، مدیریت عالی اداری و وزارتی ، مناصب ارشد سازمانی ، مشارکت واقعی و عمیق در قانونگزاری ، و قدرت متعادل کردن سیستمها و ساختارهای قضایی ، بودجه ، امنیت و غیره در سطوح ملی و سراسری ” نمی دانم
وقتی محیط خانه امن است برای حضور خانواده ام
وقتی غذایی را طبخ می کنم که تمام عشقم چاشنی آن است
وقتی تمام حس دوست داشتن را با لبخندی به تک تک افراد خانواده ام تقدیم می کنم
وقتی در محیط کار با تمام وجود قلم می زنم
و وقتی برای مادر زمین به احترام می نگارم
باور دارم که من موثرترین زن زمینم
این باور، اعتقاد و تمام احساس بودن من است
برای موثر بودن بدنبال اثری بر تاریخ و زمین نباشید
من موثرم چون بودنم را اثر گذار می دانم
دریا همیشه کرانی است که من ساکنش هستم
برای به اوج رسیدن و قله نشین بودن بدنبال قله های بلند نباشید
در زمین نیز میتوان کوهی در کهکشان شیری بود
اگر و تنها اگر خود بخواهیم
خیلی جالبه … می بینم که عهدیه کالیراد هم یه جورایی داره با شقایق همراهی می کنه و هر دو از اساس با پندارینه “فمنیسم” مشکل دارند! نه؟
این بخش از کلامت خیلی به دل می شینه:
“برای موثر بودن بدنبال اثری بر تاریخ و زمین نباشید
من موثرم چون بودنم را اثر گذار می دانم
دریا همیشه کرانی است که من ساکنش هستم
برای به اوج رسیدن و قله نشین بودن بدنبال قله های بلند نباشید
در زمین نیز میتوان کوهی در کهکشان شیری بود”
ضمیمه کردن نوشته ی خانم علی نژاد به مبحث ِ اینجا به دو دلیل ِ
روز زن و زنانگی ِ قدرتمندی است که در پس ِ آنچه زنیت خوانده می شود دیده می شود
روز زن مبارک … هر چند ما عملن با بحث کشیدن این موضوع از یک ماه پیش به استقبال عینی و تکریم موقعیت زن در اجتماع رفتیم! نرفتیم؟
اما در باره “زنانگی قدرتمند” اگه می شه بیشتر توضیح دهید.
ممنون.
راستش ، من از اساس با فمنیسم مخالف نیستم ولی با اساس ِ فمنیسم مخالفم!
قبلا هم اشاره کردم ؛چرا روز ِ زن داریم؟مگر زنان کاستی دارند که با افزونگی ِ عاریه ای زیادش کنیم؟
جمله ات محشر بود … فکر کنم حتا لطیف هم مجبور است در برابر سیاست نهفته در پشت این کلام کلاه از سر بردارد! هر چند می دانم و می دانیم که مبصرها اصولن کمتر از کلاه استفاده می کنند!
به هر حال، من اگر جای مشاور امور زنان در ساختمان پاستور بودم، این جمله را با طلای 24 عیار بر بالای دیوار اتاق کارم نصب می کردم:
من از اساس با فمنیسم مخالف نیستم ، ولی با اساس ِ فمنیسم مخالفم!
می دانید …
من آن زنانگی قدرتمند را در شانه های بی مرد ِ زنی
می بینم که هر هفته در آن کلینیک لعنتی ِ توانبخشی می بینمش
که چگونه و به چه امیدی کودک علیلش را که ناگزیر از نگه داشتن گردن ِ بی نای اش را به کاردرمانی می آورد…
زن موجود عجیبی است…
ویرایش:
می دانید …
من آن زنانگی قدرتمند را در شانه های بی مرد ِ زنی
می بینم که هر هفته در آن کلینیک لعنتی ِ توانبخشی می بینمش
که چگونه و به چه امیدی کودک علیلش را که ناگزیر از نگه داشتن گردن ِ بی نای اش است ؛ را به کاردرمانی می آورد…
زن موجود عجیبی است…
خواهش می کنم
ما علاوه بر اینکه از مبصر یه جورایی حساب می بریم(شما بخوانید می ترسیم) به ایشان و نوشته هایشان ارادت هم داریم!
وقتی به روستای جواهرده میرم
وقتی هم سفره ی عشایر بردسیر می شم
اونجاست که می بینم من چقدر از قافله ی خوشبختی ساده ی زنان روستا و عشایر عقب موندم
و اونجاست که از ورود فرهنگ به ظاهر متمدن شهری می ترسم
از اینکه زن روستایی گمان کنه که عقب مونده
و در کسب حقوق کسب نکرده آرامش خود و خانواده را قربانی کنه
روستا اصالت های گم شده را به ما نشون می ده
صندوقچه ی مادربزرگ یادمون می آره که در اصل باید تاثیر گذار بود
در باورها باید اثر گذاشت
در باور فرزندانم،در باور همسرم
من می خواهم در نحوه ی عاشق شدن به خانواده ام اثرگذار باشم
تاریخ نامه ی من شاید کوچک باشد ولی نسل به نسل سینه به سینه حفظ خواهد شد
و این تمامی حس خوب بودن است
و تمامی حس خوب بودن
آقای عبادی عزیز
می شه منبع تاریخی این مطلبی که نوشتید را بفرمایید.
“”هیچ ملتی در تاریخ دخترانشان را زنده به گور نکرده اند . اگر اشاره تان
به عربها هست ، اشتباه می کنید . عربها تا پیش از اسلام مردمی انسانگرا ،معتقد به
شخصیت زن ، سازشگر ، مهربان ، صلح طلب و اهل ادب و فضیلت بودند”
شقایق عزیز
شاید زیاد نماده ،
تصور می کنم روزی را که،
فصل مشترکی در پی این گفتگو ها نمایان شود ،
هم چون ،
” انسان ” موجود پیچیده ای است با ظرافت های عجیب .
آقای عبادی عزیز ؛
در مورد فیس بوکِ نوشته بودید , که کاربردش در غرب هیچ شباهتی با ایرانمان ندارد و به گندش کشیده ایم ؛ این که گاهی همه چیز را با هم اشتباه می گیریم ؛ قبول
اما همه ی آن چه نوشته اید :
” وسیله ای ارتباطی با اعضای
خانواده و دوستان بسیار نزدیک شخصی تبدیل به یک سایت
دوستیابی و مبارزاتی و انقلابی و قر و فاتی کرده ایم!”
دقیقا چیزی است که معنی
communication networks
از آن استنباط می شود و اصلا هدف اصلی ساخته شدن ِ چنین سایت هایی
همین است!
مگر نه این که خود ِ من اول بار از طریق گروه “حمایت از معلولان ایران “در فیس بوک با شما و نظرات و اهدافِ زیبایتان آشنا شده ام!
شقایق عزی
ز
“زنانگی قدرتمند در شانه های بی مرد ِ زنی”
زیباترین تعریفی بود که از یک زن شنیده ام
کلمه ای را برای تحسین کلامت نمی یابم
مرسی مرسی مرسی و مرسی
درسته عمو محسن عزیزم …
سهراب عزیزم می گوید : یاد من باشد کاری نکنم که به قانون ِ زمین بربخورد…
و من عمیقا معتقدم که اگر قوانین را بدانیم می توانیم بر شرایط حکمرانی کنیم!
مثل قانون ِ تفاوت هایمان…
خانم کالیراد عزیزم
صورتم رنگ به رنگ شد…ممنون
بحثهای فمنیستی را حقیقتاً دوست ندارم، به همین دلیل است که زیاد بازی نمیکنم… از نظر من تفاوت زن و مرد پذیرفتهست و من این تفاوت رو دوست دارم و نسبت به زن بودن خودم بسیار احساس خوبی دارم، آیا وقتی آدم احساس زیبایی میکنه یا خوشحالی نیازی به دفاع از احساس مثبتش داره عمو؟!
اگر کسی هم دوست داره ضد این رو بگه، من باهاش مقابلهای نمیکنم، چون در نهایت هیچ اتفاقی نمیافته.
صلح و آرامش و دوستی و نوع دوستی رو البته، با هیچ چیز توو دینا عوض نمیکنم.
بانو آنیموس عزیز
من از گفتگو های جاری در این فضا ،
برداشتی این چنین نداشته ام که :
گفتگو ها بر سر تفاوت ها باشد .
گفتگو بر سر جایگاه ” زن”ان بوده است .
جایگاهی که تلاشی را میطلبد .
اصولن چنین تلاشی بوده است ؟
و بعد در مورد چگونگی آن گفتگو شده است ،
گفتگوئی که حاشیه های کمی هم نداشته ،
اما روشن مان کرده است با:
نگاه ذهن های گوناگونی که از بستر های مختلف بر خواسته اند ،
حضور شما نیز مغتنم خواهد بود .
شاید که این حضور ها ،
بدنبال آدرس همان جمله پایانی شما ست .
فیلم صمد به مدرسه می رود را دیده اید؟ حیف که سرعت اینترنت در ایران پایین است و گرنه لینک جند ایپیزد آن در یوتیوب را می گذاشتم تا ببینید . صمدآقا را مبصر کلاس کرده بودند . وقتی کلاس شلوغ میشد ، صمدآقا کلاس را تعطیل می کرد. علتش را که می پرسیدند میگفت هرکی هرکی شده!
کامنتها را که می خوانم می بینم بحث هرکی هرکی شده! یعنی هر کی در هر زمینه ای که دلش میخواهد دارد می نویسد . البته خوبی کامنت دانی دلنوشته های محمد درویش خوبی اش به همین احساس راحتی کردن در آن است .
در جواب به شقایق
از نظر عقلی و منطقی ، همیشه اصل بر برائت است جز آنکه عکسش ثابت شود . وقتی شما می پرسید منبع این حرف کجاست که هیچ ملتی دخترانشان را زنده به گور نمی کردند ، یا اینکه می پرسید منبع این حرف کجاست که عربها تا پیش از اسلام مردمی انسانگرا ،معتقد به شخصیت زن ، سازشگر ، مهربان ، صلح طلب و اهل ادب و فضیلت بودند ، عملا” معنی اش این است که شما اصل را بر محکومیت عربهای پیش از اسلام در زنده به گور کردن دخترانشان و ویژگی هایی غیر از آنچه که گفته ام گذاشته اید . خب . حالا به نظر شما چه کسی باید سند و مدرک و منبع – ولو یک منبع بی اعتبار! – بیاورد که نشان بدهد عربها آن خصوصیات را داشته اند؟ منی که معتقدم عربها آدمهای درست و شریفی بوده اند یا آنهایی که می گویند عربها اسنانهای بدی بوده اند؟
برخلاف فارسها – که تنها در دوران کوتاهی از هخامنشیان – هرگز از ثبت تاریخ خوششان نمی آمده و سرگذشتشان را در جایی نمی نوشتند، عربها به دلیل علاقه شان به علم رجال و افتخارشان به اجدادشان همواره بر نگارش سرگذشتها ثبت تاریخشان علاقه داشتند . اگر بخواهیم تاریخ را به استناد آیات و روایات مقدس بررسی کنیم البته باید همین اتهامات تکراری و باور شده را علیه عربهای پیش از اسلام باور کنیم . اما اگر بخواهیم از یک منظر بی طرف و با دیدی تاریخی مستند به تاریخ عربهای پیش از اسلام نگاه کنیم ، حقیقت به گونهء دیگری دیده میشود . تمام تاریخی که از عربهای پیش از اسلام نقل میشود صرفا” محدود به مقاومت بزرگان قریش در مقابل دعوت حضرت محمد به دین اسلام است . اینکه تاریخ نمی شود . ابوطالب – پدر حضرت علی – که از بزرگان و فضلای عرب بود هرگز حاضر نشد مسلمان بشود . تاریخ طبری می نویسد که حضرت رسول بر بالین ابیطالب نشسته بود و تا آخرین لحظه ای که حیات داشتند اصرار می کرد مسلمان شود اما ابوطالب زیر بار نرفت . جملاتی بین آنها رد بدل شد که در تاریخ طبری هست که میتوانید بخوانید و من الان می ترسم آنها را اینجا بنویسم!
گروههای ایرانی در فیس بوک بزرگ میشوند ولی خاصیتی ندارند . الان گروه دفاع از حقوق کودکان ایران – که من تشکیلش دام – بیش از پنج هزار نفر ضو دارد و بزرگترین گره ایرانی در زمینهء دفاع از حقوق کودکان ایران است . اما اعضایش در این زمینه نه فعال هستند ، نه مطلبی می نویسند ، نه بحثی می کنند ، نه لینکی می گذارند . مثل لشگر بی خاصیتی که علیرغم نیاز به تلاششان ، درازکش آفتاب خوابیده باشند و جم نخورند!
در مقابل این جمله هم کلاه از سرم بر می دارم ولی به شرطی که برایم توضیح بدهید منظورتان چه بوده است؟
من از اساس با فمنیسم مخالف نیستم ، ولی با اساس ِ فمنیسم مخالفم!
———————–
در میدان ” سنت آن ” منچستر که میدان هنرمندان این شهر محسوب میشود (و روزهای آخر هفته به دلیل اینکه معمولا” هر کسی هنری دارد در آنجا عرضه می کند خیلی دیدن دارد) قدیمی ترین کلیسای این شهر – که متعلق به کاتولیک هاست – هم واقع شده که حالت توریستی دارد و داخلش خیلی قشنگ است . یکبار با مادرم و پدر خدابیامرزم واردش شدیم تا داخلش را که پر از مجسمه های زیبای مذهبی هست را ببینیم. کشیش جوانی که دم در ایستاده بود به پدرم اشاره کرد تا کلاهش را به احترام کلیسا بردارد . پدرم هم گیر داده بود که اگر به احترام هست باید کفشایمان را در بیاوریم نه اینکه کلاهمان را برداریم! از کشیش اصرار از پدر عرب من انکار! پدر خدابیامرزم با عصبانیت می گفت به این آقا – یعنی کشیش جوان – بگو این کفشها طاهر نیستند و شما در اینجا عبادت می کنید ، در نتیجه این دعاهایتان باطل می شوند ، ضمنا” من میخواهم دعا بخوانم و حدیث داریم که مرد به هنگام دعا بهتر است سرش با کلاه یا چفیه یا عرقچین پوشیده باشد . در نتیجه من به احترام کلیسا کفشهایم را در می آورم و کلاهم را بر نمی دارم!
یادش بخیر .
لطیف جان با ماجرای صمد آقا موافقم! مش قاسم کجایی؟
اوه اوه … اینجا چه خبره!
من یه نصف روز نبودم فقط…
به آقای عبادی عزیز:
هنوز به من نگفتید در دوره ای که به قول شما ایرانی ها “وحشی” بودند ، در سایر جاهای دنیا چه اتافقاتی می افتاده؟
این بدبینی شما نسبت به مردم کشورمان خیلی جالب است … شاید بتوانید به من بگویید آنچه “دیگران” را برتر از ما ایرانی ها می کند چیست؟
در جایی از کامنت های قبلی گفتید که جنبش های فیمینیستی در غرب زمانی توانستند موفق شوند که مردان به آن جنبش ها راه پیدا کردند و رهبری آنها را به عهده گرفتند ( نقل به مضمون) ، پس زنان کشورهای دیگر هم مثل زنان ما بدون کمک مردان نتوانستند از حقوقشان دفاع کنند .
باز هم گلی به گوشه ی جمال مردان ممالک دیگر که از زنانشان حمایت کردند ، نه مثل مردان نازنین کشور مظلومم که چوب لای چرخ هر حرکت و جنبش زنانه می گذارند .
به شقایق:
درست می گویی ، به نظر من هم فیمینیسم ایراد های اساسی دارد . بنیان های فکری که در شکل گیری آن در ایران نقش داشته اند ضعیف بوده اند .
این نظر من شخصی من است:
در ایران ، فیمینسم بر اساس “ضعیفگی” بوجود آمد … چون راه دیگری برایش نمانده بود … چون در جامعه ی مردسالار ما ، راه دیگری برایش نمانده بود …(البته من از اساس با این کار مخالفم …. منظورم استفاده از ضعیفگی برای گرفتن حق) … هدف وسیله را توجیح نمی کند.
راستی شقایق جان ، من فکر می کنم اختصاص یک روز برای بزرگداشت زنان ( یا دیگران) نشانده ی کاستی های آن قشر نیست . بلکه نشانده ی جایگاه تاثیر گذار آن قشر است … هر چقدر هم که غالب جامعه بخواهد آن نقش را انکار کند . البته همه ی این بزرگداشت ها به شرطی خوب است که ظاهری نباشد.
به سروی
من به مردم ایران بدبین نیستم . آنچه را که می بینم می گویم . اگر کسی بنده را نسبت به مردم ایران بدبین بداند ف من او را نه خشبین بلکه خیالپرداز می دانم . انگلیسی ها به خیالپرداز می گویند دریمر . یعنی کسی که غرق در رویاهای خوش و شیرین است . می بینید که نسبت دادن چنین تعبیراتی به یکدیگر کار خیلی سختی نیست .
بنده برای شصت و هفت هزارمین بار عرض می کنم که : از 1400 سال پیش تا 400 سال پیش کشور و ملتی بنام ایران وجود نداشت! . در این دوران سرزمین کنونی ما بخشی از خلافت امویان و سپس عباسیان بود . با حملهء مغول نیز خلافت عباسیان برچیده شد و ایران تبدیل به قلمرو تاخت و تاز اقوام مختلف گردید همزمان در هر گوشه ای از آن یک مملکت و دولت و حکومت مستقل وجود داشت . این ماجرا تا زمان صفویان ادامه داشت که مجددا” کشور و ملتی بنام ایران و ایرانیان بوجود آمدند . دوران صفویه و بویژه در سالهای پایانی آن مردم ایران وارد یک قهقرای فکری و فرهنگی اخلاقی شدند . نمونهء نکبتشان هم شاه اسماعیل صفوی بود . جهل ، ناآگاهی ، بی سوادی و در عین حال عیاشی و هرزگی در این دوران به اوج خودش رسید .
برای آشنایی با احطاط ایرانیان در زمان صفوی ، مطالعه کن
شاهدبازی در ادبیات فارسی
تالیف خسرو شمیسا
انتشارات فردوس
تهران 1381
————————
نکبت بزرگتر ایران در زمان قاجاریه رخ داد و عموم مردم ایران غرق در چهالت ، بی سوادی ، خرافات ، دزدی ، غارتگری ؛ قتل ، چپاول ، تجاوز ، زورگیری ، دروغگویی ، و سایر خصوصیات یک قوم وحشی و خطرناک بودند .
برای آشنایی دقیق و اضح و اشکار با میزان و حجم توحش ایران در زمان قاجاریه ، مطالعه کن
وقایع اتفاقیه
به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی
نشر آسیم
تهران 1383
———————–
این دو کتاب را بخوان . اگر از بوی گندی که از تاریخ توحش و احطاط و فساد و نکبت مردم ایران حالت بهم خورد و تجاور تهوع شدی که هیچ ، اگر نه ، بگو تا دو کتاب دیگر معرفی کنم . معرفی این کتابهای مستند و مستدل و موجود در بازار ایران را آنقدر ادامه میدهم تا ببینم که بعد از یکی دو ماه مطالعه بالاخره به همان نتیجه ای که بنده قریب به بیست سال پیش رسیدم می رسید یا نه؟
به مردم ایران بدبین نیستم. خوشبین هم نیستم. خوب را خوب می بینم ، بد را هم بد می بینم . حقیقت را نمی توانم بخاطر ملیتم یا چشم و ابروی هموطنان عزیزم نادیده بگیرم. کج بروند ، داد میزنم که دارید کج می روید . اگر راست بروند ، تشویشقشان نمی کنم . وظیفه دارند که راست بروند .
بزرگترین خدمتی که به جریاننهای برابری خواهاننهء زنان میشود کرد ، نقد آنهاست . اگر صداقت و شجاعت داشتند و نقدهای بی طرفانه و خیرخواهانه و مسئولانه پذیرفتند ، به خودشان کمک کرده اند و متکامل می شوند . اگر نپذیرفتند ، در حال طی کردن کژراهه هستند و محکوم به شکست خواهند بود که البته در اینصورت حقشان است .
اصلاح خطای تایپی : اگر از بوی گندی که از تاریخ توحش و انحطاط و فساد و نکبت مردم ایران حالت بهم خورد و دچار تهوع شدی که هیچ …
می خوانمشان ، قول میدهم …
و .. من سرم برود قولم نمی رود …
اما تا آن موقع به من بگویید اگر “ما” ایرانی ها فقط 400 سال است که در جغرافیای دنیا ظاهر شده ایم (بنابر حرف های خودتان ) ، فکر نمی کنید کشور جوانی هستیم؟
فکر نمی کنید انتظاری که از این کودک نوپا دارید خیلی زیاد است؟
نمی توانم در مورد درست بودن این 400 سال با شما بحث کنم چون سوادم تاریخی ام قد نمی دهد.
اما با خواندن مطلب شما ، این سوال مثل خوره افتاده به جانم که اگر ما فقط 400 سال است که زیر یک پرچم و قانون واحد زندگی می کنیم ، فکر نمی کنید زمان کمی است برای ایجاد و تثبیت سنت های راست و درست؟
“دیگران” چقدر زمان داشته اند؟
لطیف عزیز به آنچه از تاریخ ایران گفتی واقفم. ولی به جامعه ایرانی در همین 400 سال القا شده که خود را فرزند کوروش بدانند. ادعایشان زمین و زمان را به هم بریزد و آنقدر خودخواه شوند که دیگر خیلی چیزها را نبینند. مثل ماجرای اینکه ایرانیها را نباید غیر هوشمند جلوه داد و همیشه ادعای 2500 سال تمدن را بکنند و اگر غیر از این کنند کافرند، درست مثل سوسک شدن آدم در اثر زدن ریش در ماه محرم. از بدترین عادات در اسلام سیاه پوشیدن است ولی بعد از صفویه چنان به مردم القا کردند که سیاه بپوشند که همینجوری آدمی مسلمان و مومن محسوب می شود که در تمام طول سال تیره بپوشد. صفویه برای مقابله با عثمانیهای سنی، تشیع را علم کرد وگرنه شاه عباس کجا و کلب آستان علی کجا؟ بیش از این تحلیل تاریخی کردن برای اینکه ناآگاهی مفرط را برای ایرانیان ثابت کنیم حداقل در خود ایران و حتی در کشورهای دیگر کمترین اتهام الحاد و کفرگویی و برای ناسیونالیستها عدم وطن پرستی (یا به قول من خاک پرستی در محدوده مشخص) را به دنبال دارد. علاوه بر کتابهایی که گفتی یک کتاب هم هست که با کمی امروزی تر نوشتن خوب می تواند وضعیت تاریخی – جامعه شناسی ایران را نشان دهد و آن کتاب “جامعه شناسی نخبه کشی” است که فکر می کنم الان باید چاپ بیستمش راخرید! البته اگر سانسورهایش زیاد نشده باشد. درود
کشور جوان کشوری هست که دو سه سال است بوجود آمده است . مثل جمهوری کزوو یا مونته نگرو .
برای ایجاد و تثبیت سنتهای درست معمولا” ده تا بیست سال لازم است. دیگران زمان زیادی لازم نداشتند تا کشورشان و جامعه شان را مترقی کنند. کیت ده سال . امارات متحدهء عربی 5 سال . بحرین حدود سه سال . مالزی بیست سال . کرواسی شش ماه . اسلونی حدود یکسال
من وقتی بار اول به اسلوونی رفتم تازه مستقل شده بود و ساختاری کمونیستی و به شدت عقب مانده داشت . سه سال بعدش باز به آنجا رفتم . کپی ایتالیا شده بود!
به ترقی ایران امیدی ندارم. شریعتی می گفت کشورها یا در حال جلو رفتن هستند، یا در حال عقب رفتن. ما به سرعت و با شدت در حا عقب رفتن هستیم . کاری به برخی ظواهر و مظاهر نداشته باش و عمیقا” نگاه کن. کافیست مناسبات اجتماعی ، خانوادگی ، دوستانه ، شغلی و فرهنگی مردم شهرتان و اطرافیان خودت را مقایسه کنی با 20 سال پیش . نتیجه اش تاسف بار است . روز بروز داریم بدتر میشویم .
من از جناب درویش و کلیه عزیزان پوزش میطلبم که بحث مطرح شده در کامنتهای من ارتباط مستقیمی با فمینیست ندارد ولی چون بعضی از نکات مطرح شده است بر خود لازم میدانم که پاسخ دهم. در صورتی که جناب درویش صلاح بدانند بحث را مختومه خواهم کرد.
جناب عبادی عزیز
در ارتباط با متروی تهران تا آنجا که من بخاطر دارم هیچ نقطه ای از مترو تهران پس از بهره براری نشست نکرده است. البته در مراحل ساخت چندین منطقه مانند خیابان شریعتی دچار ریزش شد که البته این قضیه در حین عملیات حفر تونل بوده و ارتباطی با تونل های بتن ریزی شده ندارد. اگر نقطه ای از تونل پس از بهره برداری دچار ریزش شده است بفرمایید تا بنده هم مطلع شوم.
در ارتباط با بحث تخصصی مقاومت مترو تهران در برابر زلزله 8 ریشتری بنده صلاحیت اظهار نظر ندارم و فکر هم نمیکنم که با 2 ساعت بازدید از مترو بدون در نظر گرفتن سازه های بتنی و طراحی انجام شده در ساخت آن بتوان نظری ارایه داد. شما در کامنتی در رابطه با خانم انوشه انصاری که بدون داشتن تخصص در زمینه علوم فضایی نظری داده بودند ایشان را مورد حمله قرار دادید. چگونه است که در بحث تخصصی سازه های بتنی مترو خود را صاحب نظر میدانید؟ آیا 2 ساعت بازدید از مترو آن هم از قطارهای مترو و نه تونل های آن میتواند توجیه مناسبی برای ارایه تحلیلی در ناکارامدی آن در برابر زلزله باشد؟ اگر شهر تهران هر 100 سال یک بار زلزله را تجربه کرده ژاپن هر روز آنرا تجربه میکند و برای متروی آن هم هیچ اتفاقی نمیافتد. اگر سند یا دلیلی بر اینکه طراحی مترو تهران خارج از استانداردهای لازم برای مقاومت در برابر زلزله هست ارایه فرمایید.
در ارتباط با موضوع جستجوی اینترنتی که فرموده بودید 40 میلیون ایرانی در اینترنت فقط مسایل پورنو را جستجو میکنند بنده لینک جستجوی کاربران ایرانی در سایت گوگل را قرار میدهم تفاوت چندانی با نمونه آمریکاییش که قبلا قرار داده بودم ندارد!
https://www.google.com/insights/search/#geo=IR&cmpt=q
در کامنت قبلی تان به این که لغات جستجو شده در تقسیم بندی پورنو نمیگنجند بسنده کردید ولی هیچ اشاره ای نفرمودید که لغات جستجو شده در کدام حیطه تولید علم گنجانده میشوند؟
و در آخر و مقوله اعراب جاهلیت که به گفته شما بسیار مردمان فرهیخته، ادیب و … بوده اند.
به گمانم شما قرائت جدیدی از تاریخ ارایه کرده اید که در نوع خودش بی نظیر است. از یک سو ایرانیان را مردمانی متوحش و مفلوک و از طرفی اعراب بادیه نشین را که بزرگترین افتخارشان جنگها و خونریزی هایی بوده که با یکدیگر داشته اند و بزرگترین احترامی که برای جنس زن قائل بوده اند زنده بگور کردن دخترانشان بوده است ملتی مترقی میدانید. توجیه مطلبتان هم اشاره به اصل برائت است. جناب عبادی واقعیت چیزی است که هست و نه چیزی که گمان می کنیم باید باشد.
ببخشید مجبورم یک توضیح کوچک را هم اضافه کنم و آن این است که وضعیت خانمها را هم باید در همین منظومه دید. و با توجه به ساختارهای تفکری مردگرایانه در طول تاریخ البته به طور قطع با شدت بیشتری در بعد از اسلام صفوی مورد مداقه قرار داد. ارادتمند
به امیر یرشته داری
من الان یک نسخه از جامعه شناسی نخبه کشی را هم اینجا دارم. چاپ اولش هم هست و خود علی رضا قلی حدود بیست سال پیش (که آن موقع با من دوست بود و در دفتر تحقیقات اجتماعی وزارت پست تگراف و تلفن کار می کرد) امضا کرد و به عنوان هدیه به من داد . اتفاقا” تصمیم داشتم در کتابهای بعدی ام به سروی پیشنهادش کنم. منتها چون تکیهء این کتاب بر ابیات و داستانهای شاهنامه است ، تصور کردم درک مفاهیم کلیدی اش برایش مشکل باشد . بهرحال عالی است . رضا قلی را 18 سال است که ندیده ام. نمی دانم چه شد؟ کجا رفت؟ با هم توی جمع مجلهء ایران فردا بودیم . عکس جدید عزت الله سحابی را دیدم. خیلی پیر عصا به دست شده است . البته من هم پیر شده ام .
400 سال پیش کسی کورش را نمی شناخت. اولین بار اسم هخامنشیان در دوران مشروطه بود که بر سر زبانها افتاد . آن موقع به کوروش می گفتند سیروس . تا زمان مظفرالدین شاه قاجار کسی نمی دانست تخت جمشید جریانش چه بوده است؟ به خط میخی می گفتند زبان اجنه! به پاسارگاد می گفتند مقبرهء مادر حضرت سلیمان! اینها را فرانسوی ها بودند که به ما معرفی کردند .
صفوی ها خودشان سنی بودند. اول شیعه شدند و بعد اداعای سیدی هم کردند . نمونهء جالبشان : شاه سید سلطان خسین صفوی .
به محسن ادیب
ایرانیان عصر هخامنشی – بخصوص در دوران داریوش بزرگ – انسانهای مدرن و بسیار مترقی بودند . در بخشهایی هم از دوران ساسانیان – بخصص در زمان انوشیروان عادل – و همچنین بخشهای کتاهی از اشکانیان ، ایرانیان مردمان بسیار روشن و خردمندی بودند . ولی بهرحال بعدها دوران انحظاط شان شروع شد و به جای بسیار بدی رسید.
برخی مطالب علمی هستند که متواتر می شوند و بیانشان نیازی به پاورقی زدن زیر کامنت ندارد . وقتی کسی می گوید استعمال دخانیات می تواند منجر به سرطان ریه شود ، کسی یقه اش را می گیرد که ” مگر تو پزشکی که این را می گویی؟ ” یا اینکه ” تو با چه سندی و با چه مدرکی می گویی که دود سیگار چنین می کنند؟ ” . در عصر تکنولوژی ارتباطات بسیاری از مطالبی را که تا سی سال پیش فقط متخصصین می دانستند امروز هر دانش آموزی هم می داند .
تاکنون متروی تهران دو بار ارزیابی کارشناسی شده است . یکبار حدود شال 67 یا 68 بود که تیمی از اولین شرکت طرف قرارداد مترو از فرانسه به تهران آمد ، و بار دیگر حدود سال 1380 یا 81 بود که تیم دیگری از ژاپن برای ارزیابی زیر ساختهای تهران در مقابل زلزله به تهران آمده بود . دکتر بهرام عکاشه چندین بار در نوشته ها و مصاحبه هایشان تاکید داشت که متری تهران در مقابل زلزله ای با قدرت هفت تا هشت ریشتر هم به شدت ضعیف است و فرو می ریزد . در زمینهء فروریختن متری حفر شده گفته اید چون هنوز بتون ریزی نشده بودند ، فرو ریختند . یعنی از نظر شما اگر تونلی مترو یا تنلی در کوه ، قبل از عملیات بتون ریزی فرو بریزد هیچ اشکالی ندارد و یک مسئلهء عادی تلقی میشود .
حفر تونل زیر زمینی یا تنل در کوه نیاز به مطالعه ای بسیار عمیق و فنی دارد . جنس خاک ، استحکام آن ، قدرت تحمل فشار آن ، رطوبت آن ، نفوذ پذیری آب در آن ، مقاومتش در برابر لرزشهای متفاوت ، و چندین عامل علمی دیگر باید بررسی شود . تونلی که بدون بتون ریزی همینجوری خودبخود می ریزد ، اگر بتون ریزی اش بکیند با یک زلزلهء سه ریشتری می ریزد!
انوشه انصاری فضانورد نبود بلکه یک توریستی بود که برای چند ساعت دور زمین چرخیده بود و خودش را میخواست به عنوان یک فضانورد قالب کند .
من قصد ندارم خودم را به عنوان کسی که از علم زمین شناسی سررشته دارد قالب کنم . ولی بهرحال چند سالی را در دانشگاه منچستر بریتانیا در رشتهء زمین شناسی و تحت تعلیم برخی از بزرگترین دانشمندان زمین شناس – اگر نگویم دنیا – لااقل اروپا ، گذرانده ام و عضو انجمن زمین شانسی بریتانیا و همچنین انجمن زمین شناسان آمریکا هم هستم . تصور می کنم با این شرایط بالاخره معنی اصطلاحاتی از قبیل زلزله یا گسلهای زلزله و تونل و امثال اینها را می فهمم. ضمن اینکه اینجا قصد بحث علمی ندارم . وبلاگم که راه افتاد ، یک بخش دانش هم دارد که به این میائل می پردازم. آنچا نظرات علمی ات را روی سر می گذارم .
خسته شدم از اینکه هی تکرار می کنی ” در ارتباط با موضوع جستجوی اینترنتی که فرموده بودید ۴۰ میلیون ایرانی در اینترنت فقط مسایل پورنو را جستجو میکنند ” . عزیز من ، آن مطلب را من نگفته ام. مراجع و منابع رسمی و مستقل و معتبر دیگری گفته بودند و بنده هم لینکش را برایتان زیر کامنتم گذاشتم تا نگویید نظر شخصی ام را گفته بودم.
جاهلیت یک اصطلاح دینی و اسلامی هست . مسلمانها که در نجد و حجاز پیروز شدند ، به دران قبل از ظهور خودشان گفتند عصر جاهلیت و به دوران بعد از اسلام گفتند عصر عالمیت . یعنی از دوران جهل به دوران علم وارد شدند . ابوجهل بیچاره هم اسمش ابوعلم بود یعنی دانای دانایان . پیغمبر فرمودند به او بگویید ابوجهل یعنی نادانترین نادانان . حالا چون شما ظارها” یک مسلمان معتقد و به شدت عرب زده و عاشق دین عربها هستید ، با نگاهی دینی به تاریخ نگاه می کنی و به عربهای قبل از اسلام می گویید جاهل . اشکالی هم ندارد . من هم اعتراضی ندارم .
بنده عرض کردم اصل بر برائت است مگر آنکه عکسش و خلافش ثابت شود .شما می فرمایید که عربها قبل از سلام دخترانشان را زنده به گور می کردند ( و لابد زنانشان و مادران آن بچه ها که نیمی از مردمشان را تشکیل می دانند را از چین و سنگاپور و مکزیک وارد می کردند) . بنده هم اعتراضی ندارم منتها عرض می کنم شما که یک چنین اتهامی را می زنید بالاخره اسم یک مورخی یا تاریخ نگاری یا کتابی یا مرجعی – ولو بی اعتبار! – را هم بدهید . نمی شود که هیمنجوری قومی را به آدمکشی و دخترکشی متهم کنیم بعد هم بگوییم همینی که هست . سروی به ما گفت برای اثبات ادعایت منبع بده ، گفتیم چشم، بفرما! . حالا شما هم بالاخره یک ارجاعی به به این اتهامتی که به عربها میزنی بده .
دوازده سال پیش وزارت دفاع اعلام کرد هلی کوپتری بنام شباویز را ساخته و به پرواز دزآورده است . من فورا” مطلبی نوشتم و گفتم این هلی کوپتر در واقع هلی کوپتر کلاس ” بل ” امریکایی هست و شما فقط رنگ آمیزی اش کرده اید! بعد هم گفتم این هلی کوپترها به دلیل فرسودگی شان نیازی به شلیک دشمن ندارند و اگر دویست مایل پرواز ممتد کنند ، خودبخود سقوط می کنند!
اگر اشتباه نکنم مقاله ام را با امضای ع.ع خوزستانی چاپ کرده بودم. وزارت دفاع هم به روزنامهء آریا گفت یا مستندات علمی ات را رو می کنی یا با ما وقوهء قضائیه طرف هستید . آن موقع آریا را تیم حشمت الله طبرزدی اداره میکرد . خیلی ترسیدیم. سردبیرش نوشت حالا ایشان بچه بوده یه حرفی زده و خلاصه شما ببخشینیش . نظرات علمی ما گاهی مشکل ساز میشوند .
عقوبی مورخ مشهور می نویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیت سنت هائی داشت که در اسلام نیز تثبیت شد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناکار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مکه، و جلوگیری از زنده به گور کردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف کردن، و حکم به وجوب وفای بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم) و مباهله کردن (یعنی برای اثبات حقانیت نفرین کردن و حق یکدیگر) (1) بنابر این شخصی این چنین، هرگز نذری آن چنان نمی کند.
———
جان اسپوزیتو محمد را مصلحی میبیند که آداب و رسومی مانند زنده بگور کردن کودکان، چپاول فقرا، قراردادهای غلط، ربا، قتل، فاحشه گری، زنا و دزدی را در جامعه عرب آن زمان محکوم کرد.
John Esposito, Islam: The Straight Path p. 79
——–
جاناتان بروکپ، استاد تاریخ و مطالعات مذهبی،
en:Encyclopedia of the Qur’an, Slaves and Slavery
——-
عبد المطلب، سنتهای را بنا نهاد که در اسلام هم پذیرفته شده بود: وفای بنذر. صد شتر در دیه پرداختن. حرمت نکاح محارم. موقوف کردن، در آمدن بخانه ها از پشت آنها. بریدن دست دزد. نهی از زنده بگور کردن دختران. مباهله ( نفرین کردن یکدیگر ). حرمت میگساری. حرمت زنا. حد زدن زناکار. قرعه زدن. عریان طواف نکردن. پذیرای از مهمان. هزینه حج فقط از اموال پاک. بزرگ داشتن ماههای حرام. تبیعد زنان مشهور زنا کار. ( تاریخ یعقوبی. ج2.ص11)
———–
Glenn Hausfater details how Qais Bin Assem, a leader of the Tamim tribe, killed every daughter he had for fear of their capture (and his disgrace) in the inter-tribal wars that dominated Arabian society at that time.
“the Rights of Women in Islam”, C. Hurst and company, London, 1992, p.21.
سلام
تشکر از نظرات دوستان گرامی
و تشکر از انتخاب تصاویر زیبا و آقای درویش عزیز که لطفش دایم است
عذر میخوام بابت تاخیر
و کمی فرصت تا بفهمم چه خبره
و کدوم نظرها را باید پاسخ بدم
سلام ، مثل اینکه من هم مجبورم یک به یک جواب بدهم.
1-آقای عبادی متعجبم از شما که به نظر میرسد خدا را شکر وقت آزاد زیادی برای بحث کردن ، خواندن و جواب دادن دارید ،چرا همان چند خط نوشته مرا اینگونه پاسخ دادید؟ من کجا گفتم مباحث مطروحه در این وبلاگ را یک بازی میدانم؟ من که در اکثر بحث های موضوع وبلاگ شرکت دارم و حتی یک بار هم گفتم که گاهی به اینجا بیشتر از وبلاگ خودم سر میزنم، منظورم از وارد بازی شدن صرفا وارد این بحث خاص شدن است گاهی اوقات و بعضی بحث ها حتی فارغ از موضوع به گونه ای کششی در آدم به وجود می آورند که در آن شرکت کند . به هر حال این بحث برای من پس از خواندن کلیِ نظرات در حد همان چند خط انگیزه داشت شاید به دلیل اینکه همه زیادی از موضوع خارج شده اند و هر کس در باره موضوع پیشنهادی خودش صحبت میکند . ضمنا اگر بخواهم مصداق برایتان بیاورم میشود چیزی در حد نوشته های شما!! که معذورم. ضمنا بنده گفتم خاطره خوشی از اینگونه بحث ها ندارم و کلمه” اینجا ” را نمیدانم چرا شما اضافه کرده اید؟! پس یادتان باشد که در دو خط جواب دو برداشت اشتباه داشتید.
2-جناب درویش شرمنده ولی هرچه خواندم و فکر کردم متوجه گاف مورد اشاره شما نشدم ! اگر واضح بفرمائید این گاف بابت چه بوده و اشاره شما به کدام یادداشت من است ممنون میشوم. نکند دچار فراموشی شده ام؟
3-جناب سررشته داری ظاهرن شما کمی دقیق تر از سایر دوستان آن چند خط نوشته مرا خوانده اید و حق هم دارید معترض شوید چون چیزی که من نوشتم مطلقا خوش ایند مردها نیست ولی از نحوه برخورد و اعتراض تان ممنونم، بی غرض بود، شاید هم که شما بی غرضی مرا در در یادداشتم دریافته اید. دوست عریز داستان به قول شما “زن ذلیلی ” کاملن جدا از این بحث می باشد ، اینجا بحث بر سر حضور زن در جامعه و پذیرش آن از طرف مردها می باشد . مردان بسیاری را میشناسم که (از اصطلاح خودتان استفاده می کنم ) در خانه و خانواده زن ذلیل هستند ولی همین مردها در جامعه تاب تحمل یک زن را به عنوان مافوق خود ندارند ( این تجربه شخصی خودم است و اعتراف آقائی از همکاران که در بدو ورود وقتی متوجه شد مافوقش یک زن است علنا مخالفتش را ابراز کرد.) کما اینکه همین آقا شاید در خانواده ” زن ذلیل ” باشد.
4-در آخر اضافه میکنم که با وجود آنکه همیشه زن بودنم مایه مباهاتم است ولی این را نیز باید بگویم زن بودن در این جامعه بسیار دشوار است. ما زن ها مشکلاتی داریم که شما مردها حتی تصورش را نمی کنید. اگر شما به عنوان یک مرد با حسن نیت میخواهید کاری برای زنان انجام بدهید اولین قدم شناختِ زن و آگاهی به مشکلاتش در جامعه امروز است، آنهم با حسن نیت ، نه با منفی نگری
به نظرم جمله بانو آنیموس، بیان احساس مهمی از یک خانم است، “بعضی از این عکسها، یادآور غرور زنانه است”. گمان میکنم از توجه به این جمله، در تحلیل جایگاه خانم انصاری غفلت شده است. همچنین واژه زنانه در عبارت غرور زنانه، شاید تلنگری برای مردان باشد که لزوما درک و واکنش در برابر بعضی مفاهیم ظاهرا مشابه و مشترک لفظی، در دو جنس یکی نیست. توجه کنیم تحت تاثیر مطلق ذهنیت مردانه، درباره جهان آنان قضاوت نکنیم. تصور میکنم بسیاری از ما که قایل به تفاوت های ذاتی زن و مرد و نتایج مترتب بر آن مانند جایگاه و مسئولیت و حقوق هستیم، به بخش ذهنیت و دید و نگاه به دنیا و پدیده که میرسیم، آن را فراموش میکنیم.
1- ممنون از عباس پالاش که سرانجام آمد و در بحثی که خودش مهم ترین عامل در ادامه اش بود، مشارکت مؤثرترش را آغاز کرد.
2- عسل مهر عزیز: اگر لطیف یا هر فرد دیگری مثل پالاش و ادیب و …در این موضوع وقت گذاشته و تحلیل نوشته یا پاسخ می دهد، دلیل بر این نیست که به قول شما: “وقت زیادی برای بحث کردن دارد” بلکه دقیقن به دلیل آن است که احساس مسئولیت و پاسخگویی بیشتر و نیز علاقه مندی افزون تری نسبت به آنچیزی دارد که علی القاعده باید برای شما قابل احترام و شوق آمیز و شورانگیز باشد و نه تمسخرکننده! بنابراین، دوست دارم شما نیز نظرتان را در باره ماهیت فمنیسم و ضرورتهای تاریخی و اجتماعی آن در ایران و جهان بیان کنید و این که اصولن این نوع نگاه به زن را نگاهی خردمندانه می دانید یا خیر؟
3- ممنون از جناب ادیب و لطیف عزیز که گام به گام دارند با بیان مصداق ها و رفرنس های خود، به دانش مخاطبین این خانه مجازی می افزایند و نمونه ی درست یک بحث چالشی را با حفظ اصول به همه آموزش می دهند.
4- از آنیموس و کالیراد عزیز که به این بحث اضافه شده و دیدگاه های خویش را با بقیه به اشتراک نهادند، سپاسگزارم.
5- لطیف جان بابت آن “کلاه” ممنونم و امیدوارم شقایق پاسخت را بدهد!
6- امیرجان نه فقط من که فکر کنم خودت هم تصور نمی کردی روزی در چنین بحثی اینگونه مؤثر مشارکت کنی. درود …
7- از این که دیگر ته کلاس شلوغ نیست، بسیار خوشحال و قدردان همه دوستان هستم.
ادامه می دهیم …
مهتا خانم، قبل از اظهار نظر یا جواب ابتدا سعی میکنم نظرتان را بطور خلاصه بازنویسی کنم.
” خاستگاه فمنیزم اهمیت اساسی ندارد، مهم ظرفیت پذیرش اندیشه در زمینی دیگر و ریشه های مشترک شاخه غربی و ایرانی در عین توجه به اختلاف های کتمان ناپذیر ناشی از فرهنگ شرقی و اسلامی ست. فمنیزم غربی قابل(باید؟) پرداخت و بومی کردن و بکار گرفتن است. پایه فمنیزم ایرانی فعلی بر انکار و تقلید و بی توجهی به ظرافتهای زندگی و فرهنگ شرق است.
فمنیزم اندیشه است پس نمی تواند کاملا وارداتی باشد و اگر زمینه نداشت، شکل نمی گرفت. فمنیزم (باید؟) بدنبال کار سخت دگرگونی ساختار جامعه ایران است (باشد).
اعتلای حقوق زنان که امری فراتر از فمنیسم غربی ست.”
تصور می کنم به تعداد دوستان (شاید بیشتر!)، تصور درباره فمنیزم در ذهنها داریم. بدون تلاش برای اینکه بدانیم درباره چه حرف میزنیم، گفتگوی پر فایده ای نصیبمان نخواهد شد. نگاهی آنرا تلاش برای رفع تبعیض و ظلم به زنان میداند، حال این نگاه می تواند نیم نگاه یا خیره خیره یا بی اعتنا به سابقه غربی یا حتا ایرانی آن داشته باشد. نگاهی می گوید فمنیزم همانی است که در دو قرن گذشته در غرب به ظهور و فعلیت رسیده ولاغیر و دو تقسیم بندی عمده دارد که یکی خطا و دیگری درست است و هر چیزی دیگری غیر از آن، فمنیزم نیست و نشناختن فمنیزم و تاریخ آن است. نگاه اول خود متکثر است. تصور می کنم نگاهی مثلا مشابه آقای دوریش، عبارت ظلم به زنان را شایسته ندانسته و ترجیح میدهد آنرا ظلم به انسان ببیند و شاید حتا باور داشته باشد که یکی از ریشه های باقی ماندن مشکل تبعیض علیرغم تلاش برای رفع آن، همین بی توجهی و نگاه جنسیتی یا بخشی نگر است و آگاهانه و از سر اکراه و پرهیز واژه فمنیزم را استفاده می کند. امر دیگری که می تواند باعث تکثر نگاه اول شود، تعیین عامل ظلم و تبعیض و نمادها و نشانههای آن باشد. مثلا اگر به این تحلیل برسیم که سنتهای جامعه عامل تبعیض هستند، گرایش به رفع آنها می تواند یک شاخه ایجاد کند. اگر عامل ظلم را مردان بدانیم، فرهنگ بدانیم، مذهب و اخلاق مذهبی، طبقات اجتماعی و … هر یک ما را به سمتی می برد. البته می شود نوعی دیگر هم نگاه کرد و تصور یا تقسیم بندیهای دیگر هم داشت. این نگاه که برای تلاش برای رفع ظلم و تبعیض ارزش قایل است، درباره واقعیتی تاریخی، اجتماعی، فکری، سیاسی به نام فمنیزم، موضعگیری های مختلفی ممکن است بکند. همه آنرا صد در صد درست نمی داند و گاهی در آن نقض غرض می بیند و از همه مهمتر خود را در آن درگیر نمی کند. تصور می کنم بیشتر دوستان حاضر، حتا اگر درگیری مستقیم یا غیر مستقیم با این فمنیزم خارجی-واقعیت بیرونی- داشته باشند، تعلق خاطری به آن ندارند. کاش این نگاه را می شد با واژه های مختلف نام برد تا این سوءتفاهم ها کمتر شود، شاید به شوخی-یا جدی- حتا بشود نامهایی مانند نگاه درویشی-با اجازه آقای درویش عزیز- یا نگاه مهتایی یا … به آنها داد تا زیر بار سوءتفاهم های واژه فمنیزم، خسته از بحث نشویم. اگر این اختلاف در تفسیر واژه ها نبود، گمان نمی کنم کسی با تلاش برای اعتلای حقوق زنان مخالف باشد. کسی آگاهانه با روشهای غیر منطبق بر ساختار ما موافقت کند، شاید حتا به اغراق بشود گفت حتا اگر چند سال زمان برای ساختن واژگان مناسب صرف شود ارزشش را دارد.
می دانی عباس جان!
چون به نگاه من اشاره کردی، شاید بد نباشد تا همین نیمه های شب این “نگاه” را بیشتر بشکافم …
ما یک اصلی داریم در محیط زیست که آن را مدیون الکسیس کارل هستیم. او می گوید: “برای حکومت بر طبیعت، باید از قوانین آن تبعیت کرد.”
دوست دارم از منظر این اصل به موضوع فمنیسم بپردازم. باورم این است که تفاوت بین زن و مرد در قانون طبیعت حضوری پررنگ و انکارناپذیر داشته و همین تفاوت است که استمرار و پویایی حیات را امکان پذیر ساخته است. من فکر می کنم اگر قرار بود همه مرد باشیم یا زن باشیم؛ هرگز چنین خلاقیتت، تحرک و پویایی را در جامعه انسانی شاهد نبودیم. آفرینش آثار هنری و ادبی، بیش از هر چیز مدیون حضور جنس مخالف است. یعنی همان چیزی که در طول تاریخ بشریت به عنوان گنجینه از آن یاد کرده و همواره سبب ساز افتخار ملتها و دولتها را فراهم ساخته، برمی گردد به حضور پررنگ دوجنسیتی آدمی بر کره خاک.
بنابراین، به نظرم هر نوع کوششی برای یکسان سازی و همانند نگری این دو جنس راه به خطا برده و سبب کاهش کیفیت زیست در جهان می شود. از این منظر، نگاه افراطی برخی از طرفداران فمنیسم در ایران و جهان را نمونه بارز گردنکشی و هماوردی در برابر قوانین طبیعی می دانم که سرنوشتی جز شکست ندارد. درست مثل خانه ها و سازه هایی که قوی ترین مهندسان و معماران عالم در کنار می سی سی پی (در حریم بستر رودخانه) می سازند و آن رودخانه نیز هر گاه با سیلی خروشان همه ی آن سازه های فرامدرن را با خود می برد! نمی برد؟ کافی است بدانیم که سیل اخیر در می سی سی پی بیش از 3 میلیارد دلار خسارت وارد کرد!
زنان آمده اند، تا زندگی را تلطیف سازند، آن را شاعرانه تر به پیش برند و بکوشند تا با مهربانی و مهرورزی بی دریغ خویش به فرزندان شان، جامعه ای عاری از خشم و کینه بسازند. مردان هستند تا به مدد عشقی که از زنان می گیرند، چکادهای صعب العبور زندگی را یکی یکی فتح کرده و به پاس این کشورگشایی ها، آفرینش هایی ماندگار در صحنه ادب و هنر و معماری و … بیافرینند. دیروز هومان به من می گفت: وقتی در دامنه های اردل، زنی از عشایر را می بینم که چگونه مشغول دوشیدن شیر است و مستانه از حضورش در کنار خانواده و نزدیکانش لذت می برد، با خود می گویم: مگر خوشبختی چیزی جز این است؟
به قول سهراب:
اندیشه کاهی بود،
در آخور ما کردند
تنهایی: آبشخور ما کردند
این آب روان،
ما ساده تریم
این سایه، افتاده تریم …
گاه با خود می اندیشم که تفکر افراطی فمنیسم – چیزی که شاید شقایق و کالیراد هم به همین دلیل با اساسش مشکل داشته باشند – همان کاهی نبود که در آخور ما کردند! نکردند؟
درود …
به محسن ادیب
من متوجه منظور نقل قول شما از آن جملات دربارهء ابوطالب نشدم . بنده عرضم این بود که ابوطالب هرگز حاضر نشد مسلمان از این دنیا برود . اصلا” نمی دانم چرا به ابوطالب پرداخته اید؟
دربارهء تهمت زنده به گور کردن دختران در زمان قبل از اسلام هم گفتم این یک اتهام مذهبی است که مومنین و معتقدین به دین اسلام نسبت به عربهای قبل از اسلام عنوان می کنند و هیج استناد تاریخی ندارد . شما گفتید استناد تاریخی دارد ، من هم گفتم پس قیدش کن . حالا به نقل از شخصی بنام جان اسپینوزا – که قرار بود مورخ باشد – نوشته اید عربهای قبل از اسلام چنین کاری را می کردند . بعد که پاورقی اش را می بینیم متوجه میشویم که این بزرگوار نه نه به عنوان مورخ بلکه به عنوان یکی از معتقدین به اسلام حرف میزند حرفش را هم نه در کتابی تاریخی بلکه در کتابی بنام ” اسلام ، صراط مستقیم ” گفته است . چنین کتابی مذهبی است جانم . شما همچنان دارید به عنوان کسی که دین عربها را پذیرفته و از موضع یک عرب مسلمان با من گفتگو می کنید . بنده نیز همچنان می خواهم یک استناد تاریخی – ولو بی اعتبار! – برای من اسم ببر که گفته باشد عربهای قبل از اسلام دخترانشان را زنده به گور می کردند .
———————————
به عسل مهر
من هم اگر قرار باشد به شما جاب بدهم ارزش نوشته هایم میشود چیزی در حد نوشته های شما .
ادامه
حالا بر اساس صحبتهای بالا، اگر صحبت بر سر نگاه دوم باشد، موضوع نه به من مربوط است و نه علاقه ای به آن دارم و تصور می کنم بعضی از دوستان هم همین تصور را داشته باشند. اینکه دو قرن قبل چه اتفاقی در غرب و به تبع آن با تاخیر در ایران افتاده چه ارتباط مستقیمی با من دارد که بخواهم در آن مشارکت داشته باشم. اما اگر بحث بر سر نگاه اول (رفع ظلم و تبعیض) است، برایم ملموس و قابل درک است. کافیست پای درددل یک خانم در هر سن و موقعیت و سطح سواد و درآمد و … بنشینید تا ظلمهای خاصی که به زنان میشود را لمس کنید. در اینجا می شود گفت که خوب بشود، مگر به من یا ما نمی شود؟ چرا باید برای احقاق حق دیگری وقت بگذارم یا حداقل اشتیاق و همراهی نشان بدهم؟ یک مرد ممکن است تصور کند چه بهتر که زنم هر چه سختی است تحمل می کند و من آزادم و خاک بر سر مردی که اینگونه نیست. اگر گروهی بالاشهری راه افتاده اند تا چشم و گوش زنان را باز کنند و از فردا دیگر غذا نپزند و لباس نشورند، سنگ روی سنگ بند نمی شود و باید مقابله کرد. جامعه مذهبی ممکن است تصور کند قرار است از فردا، زنها سرلخت بیرون بیایند و دخترها، دوست پسر داشته باشند و دوره آخرالزمون شود. عده ای ممکن است ردپای استکبار جهانی را در آن ببینند و بدنبال ردپای سیا در جوایز و تشویق ها باشند. پتانسیل سوتفاهم بشدت زیاد است.
گاه فراموش می شود، زنان نه به دلیل نسبت جمعیتی یا خدماتی که به جامعه یا مردان می دهند که در ذات هستی، نیمی از جامعه انسانی هستند و مردان هم نیمی دیگر. چه بخواهیم و چه نخواهیم، خزانه داری آفرینش انسانی به زنان سپرده شده است. تربیت نسل و تسلسل و دوام سلسله انسانی بر عهده آنان است و حتا اگر خودخواهانه خواستار دوام نسل مردانه خود باشیم، به زنان سالم، عاقل، رشد یافته و متعادل محتاجیم. اگر به دنبال آرامش هستیم، آرامش روانی پایدار مردان بدون وجود زنانی که روان آشفته نداشته باشند و مایه آرامش باشند، قابل تصور نیست. حتا اگر مردان بدنبال زندگی بهتر برای خویش باشند، نیازمند همراهی زنان رشد یافته هستند. ظلم و تبعیض باعث بهم خوردن تعادل در نیمی از جامعه و منطقا نامتعادل شدن کل جامعه خواهد شد. حال این نگاه می تواند با بعضی حرکتهای فمنیزم غربی یا ایرانی موافق باشد و با برخی مخالف. می تواند بر آن داوری کند و نه ذیل آن. می تواند نگاه یک مرد باشد یا نگاه یک زن. تلاش برای انسانی تر کردن زندگی زنان، لزوما نباید توسط زنان صورت بگیرد هر چند صاحب حق به احقاق آن نزدیک تر است. اگر جامعه باور کند و بداند که زندگی انسانی تر برای زنان، نه تنها خطری برایش ندارد که به حالش مفید است و برای بقا و تداوم و تعادلش ضروریست، راه برای اصلاح وضعیت باز می شود. رفع موانع رشد زن نمی تواند با رشد مرد و جامعه انسانی تصادم داشته باشد و اگر داشت خبر از اشتباه می دهد.
به درویش
آنچه که به آن اشاره کرده اید و فمینیسم افراطی می دانید در واقع فمینیسم افراطی نیست بلکه فمینیسم مارکسیست است . متاسفانه به دلیل رواج این نوع فمینیسم توسط خانمهای فمینیست کنونی در ایران و خارج از ایران ، همه کم کم دارند تصور می کنند که با فمینیسمی افراطی روبرو هستند . ما هم هر چه داد سعی می کنیم بگوییم فمینیسم واقعی که بوجود آمد و شکل گرفت و بسیار هم معقول و منطقی هست فمینیسم لیبرال هست . اصولا” نگرش فمینیسم در لیبرالیسم بجود آمد و بعد اسمش توسط مارکسیستها ربوده شد .
در حال حاضر پیغمبر فمینیسم مارکسیست شخصی هست بنام سیمون دوبووار . حرف اصلی این خانم این بود که ” کسی زن به دنیا نمی آید ، بله زن میشود ” بعد هم نظریات شگفت انگیزی می دهد که اساس فمینیسم مارکسیست شد و در دهه های شصت و هفتاد میلادی چنان ضربات مهلکی به بنیان ارزشهای فرهنگی ، اخلاقی ، خانوادگی و اجتماعی زد که اثرات ویرانگرش همچنان در غرب وجود دارند . سیمون دوبووار معتقد بود که انسانها با سک. س (یعنی جنسیت) مختلف زن و مرد به دنیا می آیند اما هویت جنسی (جندر) شان با مرد هیچ تفاوتی ندارد و در نتیجه زنانگی را به زور به زن تحمیل می کنند . طبق این اظهارات که به عنوان اصول فمینیسم مارکسیست تلقی میشوند ، زنان برای اثبات برابری خود با مردان ، هویت جنسی (جندر) شان را به کناری پرت کنند و مثل مردها شوند . در مقبال مردها گردنکشی کنند ، مثل مردها بپوشند ، لباس زنانه را دور بیندازند ، به هیچ عنوان ازدواج نکنند ، بجای یکی ، دوست پسرهای متعددی داشته باشند (خودش همزمان سه شوهر داشت از جمله ژان پل سارتر! ) ، کارهایی مانند آشپزی کردن ، نظافت کردن و خانه داری را رها کنند ، به هیچ عنوان زیر بار بچه دار شدن نروند و اگر هم بچه خواستند برای بچه دار شدن ازدواج نکنند و در رابطه ای آزاد و از هر مردی که عشقشان کشید حامله شوند ، حتی مدل موهایشان را کوتاه و شکل مردان کنند ، سعی کنند مشاغلی مانند بنایی و مکانیکی و رانندگی کامیون را شروع کنند ، سیگار بکشند ، عرق سنگین بخورند تا مردها بفهمند این کارها مختص آنها نیست ، به سمت کارگر شدن بروند و کارهای اداری را دور از شان خودشان بدانند ، و … سایر موارد
الان بسیاری از فمینیستهای ما دقیقا” همین شیوه ها را در پیش گرفته اند
بعد مقایسه کنید این عقاید را با مران فمینیستهای لیبرال
پاسخ:
درود بر لطیف عزیز و ممنون از روشنگری های بی پایانت.
من البته بیشتر فکر می کنم که سیمون دوبوار، تحت تاثیر ژان پل سارتر، بیشتر یک اگزیستانسیالیسم بوده تا مارکسیست. دوبوار البته برخی از نظریاتش را نمی شود به راحتی رد کرد. او می گوید: آن چیزی که پیشرفت زنان و تکامل ایشان را در جامعه مردسالار امروز سد کرده، ریشه در تفکری دارد که زن را نوعی ناهنجاری و انحراف در برابر مرد برمی شمرد. همه ی تلاش دوبوار آن بوده که زن را “جنس دوم” معرفی نکنند که البته من آن را می پسندم. و فکر کنم تو هم قبول نداشته باشی که مرد جنس اول باشد! نه؟
آقای درویش عزیز
به قول قدما، خدا عمرتان را زیاد کند
دقیقا برای بخشهای بعدی میخواستم از تناسب آن با نگاه محیط زیستی بگویم که زیباتر گفتید و از قانون زمینی که یکی از دوستان نام برده بود
زنده باشی عباس جان …
خوشحالم که به صورتی ناخودآگاه منظر دیدمان هارمونی دارد.
درود …
اگزستانسیالیسم به معنی نسبی گرایی هست و بینشی محدود به اختیارات انسان و ارزشهای جامعه به شمار می رود تا یک مکتب فکری خاص. شعنی شما می توانید یک لیبرال اگزستانسیالیست باشید یا یک مارکشسیست اینچنینی . سیمن دوبووار یک مارکسیست فمینیست اگزستانسیالیست بود که وقتی هر سه را روی هم بگذاریم مساوی میشود با آنارشسزم اخلاقی . در واقع سیمون دوبووار فورمولی از ترکیب عناصر بودی که نتیجه اش میشود همان انفجاری که در سالهای آخر دههء شصت و ابتدای دههء هفتاد در اروپا رخ داد .
کتاب جنس دو سیمون دوببوار چیزی بیشتر از شرح کسالت بار تئوری های اجتماعی مارکسیسم و انبوهی از آما رو ارقام گزارشها و شرح حالهای زنان در مناسبات تولیدی آن سالهای اروپا و بویژه فرانسه نبود . اصرارش هم این بود که ما دو جنس ( به مفهوم جندر) نداریم و زنان را به زور میخواهند تبدیل به یک جنس دیگر (دوم) کنند . میگفت ” شما از بچگی عروسک را به دست دختر می دهید و یادش هم می دهید که بدنش را پوشیده نگه دارد . اگر بجای عروسک بیل به دستش بدیهد و در عوض عروسک به دست پسر بدهید ، مردها زن میشود و زنها مرد . بنابراین ما یک جنس داریم که بنا به تربیتی که میشو ، تبدیل به زن یا مرد میشود ” .
فمینیسم لیبرال می گوید ” حقوق زن با مرد برابر است ” اما از دو جنس مختلفند
فمینیسم مارکسیست می گوید ” زن با مرد برابر است ” و چیزی هم بنام تفاوت جنسی یا جنس اول یا جنس دوم نداریم .
ضمنا” این جنس اول و دومی که می گویند منظورشان رتبه بندی نیست ، منظور دسته بندی هست . مثل جنس الف و جنس ب . دوبوار اساسا” اعتقادی به تفاوت رفتار و روحیات جنسی (جندر) ذاتی نداشت . می گفت اینها اکتسابی هستند .
شما کافیست یک شب در جمع فعالین عمده و سرشناس کمپین یک میلیون امضا بنشینید . هر چقدر هم که روشنفکر و مدرن و اروپا رفته و آمریکا رفته و تحصیلکرده و آزادیخواه و فمینیست (لیبرال) و آسان گیر و راحت باشید ، اخلاق و اعمال و جملات و اداها جو حاکم بر جمعشان را بیشتر از بیست دقیقه نمی توانید تحمل کنید . متاسفانه اصلی ترین مدافعان این تیپ خانمها در اینترنت کسانی هستند که حتی یک دقیقه با این فمینیستهای بی اطلاع از فمینیسم ( و حتی بی اطلاع از فمینیسم مارکسیست) ننشسته اند . محال است کسی که که بهرحال مقید به اصولی اخلاقی و فرهنگی و ملی ،و انسانی باشد و فرد مطلع و شریفی هم باشد و بتواند فضا و جو حاکم بر محافل اینها را تحمل کند . البته یک جمعی هم از آقاین جوان بوجد آمده اند که قاطی این جریان شده اند و اسم خدشان را هم گذاشته اند ” مردان کمپین یک میلیون امضا ” . قریب به دوازده نفر بودند . رفتار و حرکات و سکناتشان را مدتی زیر نظر داشتم و بعد از یکی دو ماه متوجه شدم این آقایان فمینیست به همه چیز زنان فکر می نند بجز حقوقشان . از آن دسته جوانهایی بودند که حبس کشیده ها اطلاح خاصی درباره شان دارند . پسرهایی وقیح ، لوس ، لمپن ، بدون هیچگونه اعتقادی به هیچ مرامی و معیاری ، مطلقا” بی سواد ، گارسون ، پاچه خوار ، بال بال زن ، و متصدی تهیه و تولید عرق و سیگار برای جلسات! فمینیستی و کارشناس امور راه انداختن پارتی مختلط و رقص عشوه گرانهء مردانه!
یک جنین خصوصیاتی داشته باشند ، اگزستاسیالیت هم بشوند . نور علی نور میشود . اینها مخالفین تفاوت جنسیتی زن و مرد ، و رهبران فمینیسم مارکسیست و معتقدین به کتاب جنس دوم سیمون دوبوار در ایران هستند.
من تصور می کنم بیش از حد زیر پست مطلب نوشتم . امیدارم دوستانی که دیدگاه هایم را خوانده اند در لابه لایشان انبوه کامنتهایم نکتهء جدید را هم دیده باشند یا بخشهایی از آنها تلنگری به گوشه ای ذهنشان زده باشد . از همهء کسانی که در مقابل نظراتم نظر دادند ( چه موافق و چه مخالف) تشکر می کنم. از جناب محمد درویش تشکر مخصوص می کنم
————————————
پایان کامنت نویسی من زیر این پست
اما من با نظرت مخالفم لطیف جان … تازه دارد بحث ها جهت پیدا می کند و نور بیشتری بر تاریکی ها و لکنتها تابیده می شود …
امیدوارم بعد از استراحتی کوتاه دوباره برگردی …
درود.
درویش عزیز
در این فضای ” دل نوشته ها ” گفتگو ئی جریان یافته ،
برخی مسقیمن زیر عنوان مشخص آن ، نظرات خود را مستند یا شخصی بیان داشته اند ،
و گاه با بزرگواری پاسخ به حاشیه ها را نیز از نظر دور نداشتند،
اگرچه گقتگو در زیر چنین عنوان هائی نمی باید این اندازه حاشیه با خود داشته باشد .
اما موضوع گفتگو ، موضوعی همه گیر است و فضا ، فضای خاص .
بد نیست بغض های فرو خفته همچون “من ” هائی هم جاری شود که حاشیه هائی با خود دارد ،
تمرینی است برای دانستن بیشتر و یافتن راه های دانستن ،
اگر برای آنان که مستقم به ادامه گفتگو می پردازند خسته کننده و اتلاف وقت نباشد .
تصور من این است که :
قرار نیست در انتهای این بحث قطع نامه ای صادر شود ،
اینگونه که پیش رفته ،
تلنگرهائی بر ذهن هازده که تا آن دور ها اثرش بر ذهن هاخواهد ماند .
در این میان ” عبادی عزیز” وقت بسیار گذاشته و گاه خشمگین هم شده است !
اما حضورش برایمان بسیار مغتنم بوده و خواهد بود .
پاسخ:
درست می گویی … اینجا کسی در پی صدور قطعنامه نیست … همه داریم تمرین “دانستن” می کنیم بدون شلوغ کردن کلاس البته!
دیروز فرموده بودین مباحث مطرح شده در کامنت های بالاترین را اینجا بیاوریم
من کامنت ها را خواندم و به نظرم ،متاسفانه بیشتر از روی حب و بغض به نویسنده ی مقاله اصلی یا نقاد مقاله بود و بحث دنداگیری پیرامون ِ خود موضوع نشده است.
با اجازه تون ؛ کامنت ها را در اینجا پیست نمی کنم!
این لینک بالاترین به همین پست:
https://balatarin.com/permlink/2010/3/6/1973883
پاسخ:
ممنون از وقتی که گذاشتید … حیف شد! چرا بالاترین به این روز افتاده؟!
یادم باشه
این واسطه ی قرب ِ الی الله – ببخشین! الی آنور ِ دیوار ِ فیل سواران –
را تقدیم کنم!
پاسخ:
آی گفتی … بابا یه عبورنورد خوب در دنیای مجازی هم برای ما بفرستید تا بفهمیم آن سوی خط چه خبر است آخه؟!
یک توضیح
———–
شخصی که با اسم مدیار ایران در بالاترین زیر این مطلب لینک گذاشته است “مجتبی سمیع نژاد ، معروف به مدیار سمیعی ” هست. ایشان با حفظ سمت “متاهل بودن” ، بوی فرند فعلی نامزد سابق من هم هست . دربارهء ایشان و گرل فرندش که وی را تشیق به این امور کرده است قبلا” برای همگان ماجرا را شرح داده ام و اینهم لینکش
https://liberalfeminists.blogspot.com/2009/10/blog-post.html
———————
من نمی دانستم که این مطلب در بالاترین لینک شده است ، آنهم توسط موجودی مستعار نویس و عضو محفل عده ای فاسد . بهرحال از خشم امثال آن جوانک بی سر و پا – که شرح فسادش را در لینک بالا داده ام – پیداست که نوشته ام تا دور دستها رفته است و اثرات خودش را هم گذاشته است . سعی موجوداتی مانند شبح موسوم به هایدگر! نیز هر چه بود ، کارشان به نفع من تمام شد. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد . این مفلوکهای بیچاره و افشا شده چاره ای جز به رسمیت شناختن من نداشتند. این زوزه های بعد از آن هم که می کشند برای بنده قابل درک است . اگرچه قرار نبود دلنوشته های ما در بالاترین منعکس شوند . یا لااقل اینکه بهتر بود به من هم اطلاع داده میشد .
به تعبیر حضرت حافظ
زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی
خط بر صحیفه گل و گلزار میکشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا
زان سوی هفت پرده به بازار میکشی
پاسخ:
خوشحالم که دوباره نوشتن را آغاز کردی … منتها متوجه نشدم منظورت از این جمله چه بود؟
“اگرچه قرار نبود دلنوشته های ما در بالاترین منعکس شوند . یا لااقل اینکه بهتر بود به من هم اطلاع داده میشد .”
چه کسی مخاطب تو در این جمله است لطیف جان؟
نظرتون راجع به قانون طبیعت و بسط آن
در کلیه ی قوانین زمینی و گاه آسمانی (!)بسیار قابل تامل بود ؛
پیش تر هم گفتم ،
من عمیقا معتقدم که اگر قوانین را بدانیم می توانیم بر شرایط حکمرانی کنیم!
پاسخ:
یکبار دیگر باید کلاه از سر بردارم:
اگر قوانین را بدانیم می توانیم بر شرایط حکمرانی کنیم!
البته آقای عبادی عزیز ؛ یک توضیح لازم است ؛
من اصلا عضو بالاترین نیستم و این مطلب را فقط در آن جا سرچ کردم
و به همین دلیل که کامنت ها بیشتر حواشی ِ آن چه قبلا بوده است ؛ بود!
آن را سزاوار گنجیدن در دلنوشته هایمان ندیدم.
در مورد گروه های فیس بوک با نظرتون خیلی موافق نیستم!
همون گروه ِ دوست داشتنی ِ کودکان ایران (که خودتان ادمین آن هستید)، سبب آشنایی من و دیگر همکارانم با راه هایی برای رسیدن درست به آنچه کودک نیازمند (جسمی ، وحی ،مالی ، حمایت عاطفی و…) می خواهند شد و آنچه در توانمان بود را دریغ نکردیم که گفتن ندارد!
در مورد آن جمله ای که استاد محترم و عزیز این کلاس بولدش کردند و
شما هم به رسم پدر گرامی(یادشان سبز) کفش هایتان را در آوردید ؛
توضیح دیگری ندارم
فکر می کنم را آنچه باید می گفتم را گفتم!
تکالیفت را که نوشتی به دشت دوستی سرک بکش
به قاصدک بگو که نامه هایت را و نام هایت را به باد بسپارد
خورشید وقتی می خندد آسمان صاف صاف است
آب تنی در دنیای مجازی راه دریا را نشانت می دهد
غرق نمی شوی
پنجره را باز کن
اینجا هوا بهاری است
ستاره می خندد و مهتاب طنازی می کند
عبادی عزیز گذر در سرزمین درویش
سفر به اعماق است
سرکشی به تجربه هاست
اینجا تلاش برای دانستن است
بیشتر از آنچه می دانیم و یا آنچه هیچ نمی دانیم
برای به حج رفتن همه عاشقیم
حج را تو معنا کن
پاسخ:
درود بر عهدیه عزیز … سرزمین درویش را شمایان رونق بخشیده اید بانو …
زنده باشی و همیشه آماده برای حج!
بابت ِ را اضافی ِ بعد “فکر می کنم” ؛ شرمنده!
پاسخ:
پیغامی از سوی استاد محترم و عزیز کلاس!
دشمنت شرمنده باد بانو …
در عین حالی که مسیر با حاشیه بود،ولی خوب پیشرفتیم و مسائل خوبی عنوان شد. امیدوارم همانگونه ادامه یابد. از لطیف عزیز می خواهم کمی خونسردی خودش را حفظ کند و قضایا را بر اساس نظرات دوستان ادامه دهد. اگر معتقدی که اینها همه جا از این کارها می کنند و حساب تو هم که مشخص است، پس به نظر من کار خودتو بکن و در جمع خراباتی ما خماری ما را مستدام دار.
پاسخ:
خماری رو خوب اومدی امیر جان … راستش این لطیف هم می داند با چه حربه ای بچه های کلاس را سر جایشان بنشاند!
همی چشم دوخته ایم به کنفرانس هم کلاسی ها و همی می آموزیم روش نقد و نقادی را. همی خوانیم و همی مسرور شویم… 🙂
البته باورم نمی شود دختری که مادربزرگ و رؤیاهایش را آن گونه استادانه در وبلاگش به تصویر می کشد؛ حالا فقط همی روش نقادی را تماشا کند و از دور دستی بر آتش نگه دارد! خودت باورت می شود مونترا جان؟!
کامنت آقای پالاش (که مسرورم از پذیرش دعوتمان) ؛ برایم دلگرم کننده بود که مردان ِ جوان سرزمینمان دید تازه ای یا فته اند و بر خلاف نظرِ عسل مهر عزیزم ، من پیشرفت را در بینش مردان نسبت به زنان و زنان نسبت به خودشان به وضوح می بینم.
امروز در جایی خواندم که : روز ِ نیمه ای از بشریت بر تمام بشریت مبارک!
چه تبریک زیبایی …
راستی! از کجا می دانی که پالاش باید جوان باشد؟!
راستش حس می کنم نگاه/ احساس من به فمینیست از جنس دیگری ست، اما به خاطر شما هم که شده وارد گود می شم. البته الان نه، فرصت نیست. شب می آیم…
اگه با این حرکت ناامیدتون کردم، عذرخواهی می کنم. هرچند می دونم آقای درویش عزیز اصلن اهل ناامیدی و این حرف ها نیست.
چه خوب که احساست از جنس دیگری است … منتظر خواندن و درک این احساس می مانم.
در ضمن:
ناامیدی را با کدام “نون” می نویسند دختر؟!
در ضمن از لطف شما و نگاه تون نسبت به وب لاگم هم بسیار سپاسگزارم.
به درویش عزیز
منظورم این بود که تصور نمی کردم در حال نوشتن در یک فضای خیلی عمومی تری مثل بالاترین هستم .
آی دی های ناشناس و مجهول الهویه – و البته معلوم الماهیه! – به شدت در اطرافم در حال پرسه زدن هستن . با حضور شبح موسوم به هایدگر! و لینک کردن این مطلب در بالاترین و با توجه به حضور فوری مجتبی سمیع نژاد – مدیار سمیعی – با آی مدیار – ایران در کامنتهای این لینک توی بالاترین ، مشخص هست که تیم کمپین یک میلیون امضا و باند مسوم به ” مجموعهء فعالان حقوق بشر ایران ” که مجتبی سمیع نژاد مسئول امور زندانیان آن هست ، با علاقهء خاصی در اطرافم پرسه می زنند ، درست مثل شیر بیشه که همیشه تعدادی کفتار هم دور و برش می پلکند!
تصور می کنم همهء نظراتم را در زمینهء این پست داده ام . اما نکتهء جالب حضور شگفت انگیز خود عباس پالاش بود . با توجه به نوع جملاتش و منطق بکار رفته در آنها و سپس تطبیقشان با جملات هایدگر و سپس ساعت حضورش در این کامنتها با ساعت لینک شدن این مطلب در بالاترین توسط هایدگر و مجددا” سکوت مطلبق ایشان در قبال جوابهایی که من به نقدش داده بودم و بعد نوشته شدن پاسخ به جوابهایم در کامنتهای این پست در بالاترین و نیز نوع مطالب وبلاگ ایشان و تفکرات هادیگری موجود در وبلاگشان، قاعدتا” هر کسی جای من باشد به نتایج خاصی می رسد!
البته ما که از نشر عقایدمان ناراحت نیستیم بلکه خیلی هم خوشحالیم! حالا چه عباس پالاش زحمتش را بکشد و چه جناب هایدگر و چه مدیار . بقول انگلیسی ها ” انی پابلیسیتی ، ایز ای گود پابلیسیتی! ” ترجمه اش بماند برای فرصتی دیگر
من گمان می کنم در چنین مواردی، امیر سررشته داری عزیز حرف آخر را زده است … کار خودت را بکن و به دام حاشیه ها و حاشیه نویس ها نیافت و از کوره هم در نرو!
باور کن حوصله خماری و کلاس بدون مبصر را نداریم!
درود …
خب، آقای درویش پدر… گفته بودم که احساس می کنم نگاه من به این پدیده از جنس دیگری ست. اجازه دهید صحبت را با بررسی جای گاه انسان، زن، مرد و فمنیست در یک نمودار فرضی شروع کنم. رابطه بین مولفه هایی چون انسان، مرد، زن و فمنیسم را با یک هشت فارسی نشان می دهم! به طوری که انسان در راس بوده و مرد و زن هر یک در قسمت پایینی این هشت- به نوعی در قاعده- قرار می گیرند و فمنیسم در قسمت پایینی نقطه ای قرار می گیرد که به زن اختصاص داده شده. پس از بالا انسان را داریم که دو زیرمجموعه دارد با جای گاه یکسان و فمنیست که در قسمت پایینی یکی از این دو جای گاه است.
تلاش فمنیسم برای دفاع از حقوق زن قابل تحسین بوده و هست اما واقعن لازم است برای دست یابی به آن چه حق مسلم یک انسان- یک زن- به حساب می آید حرکتی نزولی را در نظر گرفت!؟ نزولی از این جهت که فمنیسم در معنای اصلی خود قرار دادن زن و مرد در مقابل یک دیگر است- حالا چه فرقی می کند که برتری زن نسبت به مرد مد نظر باشد یا تساوی حقوق آن ها!؟ آن چه مهم است مفهوم تقابلی ست که از این نگرش به طور مستقیم و غیر مستقیم القا می شود و این دو زیرمجموعه- با منشا یکسان- را به طرز عجیبی در مقابل هم و نه در کنار هم قرار می دهد. برای به دست آوردن حقوق از بین رفته یا نادیده گرفته شدن زن در طول تاریخ همان بس که جهشی صعودی در آن نمودار فرضی داشته باشیم. یعنی نگاه به زن به عنوان یک انسان. نادیده گرفتن حقوق زنان نادیده گرفتن حقوق انسان هاست و بس. جای گاه و چگونگی قرار گرفتن زن و مرد در آن نمودار فرضی به خوبی نشان گر برابری آن ها در ابعاد اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، حقوقی و غیره است. توجه به این نوع برابری به هیچ عنوان در تناقض با تفاوت های بیولوژیک آن ها نیست. به دلیل همین تفاوت هاست که در زبان دو واژه برای آن ها در نظر گرفته شده! دقیقن مثل دو کلمه ی مترادف که با وجود شباهت بسیار- در این جا انسان بودن هر دو- تفاوت هایی نیز با هم دارند. قانونی هست که می گوید اگر تمام مولفه های معنایی دو واژه بر هم منطبق باشند حتمن یکی از آن ها حذف خواهد شد. می خواهم بگویم زن و مرد مترادف هستند اما این عبارت- مترادف بونشان- تفاوت های مبرهن آن ها را حذف نمی کند.
حال اگر اصرار بر حرکت های فمنیستی ست نسبیت نقش خاصی را ایفا می کند. چرا که هر جامعه برآیند مولفه های اجتماعی، تاریخی، فرهنگی، مذهبی، سیاسی و… خاص خود است. طبیعتن تجویز تمام و کمال نسخه ای که در جامعه ی دیگر پاسخ گو بوده و به نتیجه رسیده، عاقلانه نیست. این همان چیزی ست که بسیاری از دوستان به خوبی به آن اشاره کردند- بومی سازی یک پدیده.
می دانم دیر رسیدم و هیچ کس نیست اما اجازه دهید چند مورد دیگر هم بیان کنم.
مورد اول در مورد آقایانی ست که مدافع حقوق خانم ها هستند. قابل تحسین است اما به به سادگی می توان نگرش و نوع برخوردشان را با این قضیه به سه بخش تقسیم کرد: گروه اول آن هایی هستند که با سرزنش و زیر سئوال بردن زنان در طول تاریخ بشریت(!) می خواهند آن ها را به جلو هدایت کنند. همان ها که چشم شان را بسته اند و با چهره ی کاملن حق به جانب اعلام می کنند هیچ حرکت مثبتی صورت نگرفته. فقط انتقاد می کنند و… گروه دوم افرادی با نگاه ترحم آمیز هستند. این که هرگونه حرکتی را بزرگ نمایی کرده و به شدت تحسین می کنند. شاید نگاه شان به موضوع چنین باشد که در حد زن بودن کافی ست و… و بلخره گروه سوم- که درصد بسیار کمی را به خود اختصاص می دهد- ما بین گروه اول و دوم در حرکتند.
نتیجه برخوردی از نوع اول این است که زنانی را که به گونه ای نام شان در تاریخ، ادبیات/ فرهنگ و … یک جامعه ماندگار شده را به سادگی زیر سئوال ببرند و بگویند مگر آن ها چه کرده اند؟ چه تاثیری داشته اند؟ نگاه مطلق و اسطوره ای به آن ها بدون در نظر گرفتن شرایط، عواطف و تک تک فاکتورهایی که در انحصار خود آن بوده و دیگران- حداقل مایی که می بینیم- نقشی در آن نداشته ایم. نیتجه برخورد گروه دوم هم چیزی نیست جز اختصاص دادن کانون ها، انجمن ها و همایش هایی مخصوص به زنان. شاید در نگاه اول حرکت قشنگی باشد اما فلسفه پشت این نگاه چندان قشنگ به نظر نمی رسد و حس ترحمی را فریاد می زند که نسبت به زنان و توانایی ها یشان وجود دارد! ما انجمن زنان فیلم ساز را داریم اما برای مردان چنین انجمنی در نظر گرفته نشده! چرا؟ شاید چون فیلم ساختن آن قدر کار شاق و مردانه ای به نظر می رسد که اگر زنان در آن به جایی رسیدند حتمن باید با لحاظ جنسیت شان به نقد و بررسی کارهای آن پرداخت! گروه سوم می توانند با میانه روی و به دور از هرگونه تعصب، سرزنش، دل سوزی نابه جا و سایر مولفه های این چنینی گام های موثری بردارند.
به هر حال نگاه جنسیت محور خیلی پاسخ گو نمی باشد. توجه به انسان بودن زن قبل از زن بودن او بسیار مهم است.
مورد بعدی درباره خود زنان است. آزادی و احساس ارزش مندی اگر از درون ریشه نگیرد تغییری در روند موجود ایجاد نمی کند. دفاع از حقوق زن بیش از آن که پدیده ای اجتماعی باشد پدیده ای آموزشی و روان شناختی ست.
آن چه جوامع مرد سالار طی سالیان متمادی به زنان خود تزریق کرده اند چیزی جز احساس ضعف- همان ضعیفگی- و ناتوانی و خودکم بینی نیست. لازم است افراد با حقوق انسانی خود آشنا شوند و آن را حق خود بدانند.
هدایت زنان به سوی مردستیزی و دست یابی به قدرتی جنسیت محور تیشه به ریشه ی روح و روان هر دو جنس می زند و نتیجه ای جز افسردگی و ناکامی نخواهد داشت همان گونه که تفکر مردسالاری جوامع را به سوی جنگ و جدل های فمنیستی هدایت کرده…
فمنیست طی چند دهه نتایجی را برای زنان غربی در پی داشته اما به بهای قربانی کردن بسیاری از آن ها در ابعاد مختلف! آیا حتمن باید بهایی که برای دست یابی به حقوق انسان پرداخت می شود قربانی انسانی داشته باشد!؟ این هم قابل تامل است.
درود بر مونترای عزیز … پاسخی که برایمان فراهم کردی، همان انتظاری بود که از تو داشتم و داشتیم. ممنون که در این بحث مشارکت کردی. به نظر من اشاره ات به ماجرای انجمن زنان فیلم ساز، می تواند کانون نظرگاهت را برای مخاطبین این سطور بنمایاند. اشاره ای که نگارنده با آن همراه است و به باورم هر کوششی برای برتری دادن یا مرزبندی های غیر طبیعی بین این دو جنس، نه تنها خلاف قوانین طبیعت و آموزه های محیط زیستی است – که پیش تر آن را توضیح داده ام – بلکه با موازین توسعه پایدار هم در تناقض قرار می گیرد.
توسعه پایدار در جامعه ای شکل می گیرد که به شهروندانش بر اساس توانمندی هایی که برخوردارند، جایگاه و نقش می دهد؛ نه بر بنیاد جنسیت، نژاد، مذهب و ریشه خانوادگی.
بنابراین هر نوع نگاه افراطی به زن یا مرد؛ می تواند مصداق بارز نوعی برده داری جنسیتی یا نژادپرستی پسا مدرن باشد.
درود …
عالی بود مونترای عزیز…
دقیقا همین طور است ؛
زنانگی کاستی ندارد که برایش افزونگی به عاریه بگیریم!
بازم یکی دیگه از اون جمله های ستاره دار …
کلاً فکر کنم باید کلاهمو بندازم دور! نندازم دور؟
فکر می کنم تا مویرگ های صورت ِ من در اثر شارش ناگهانی خون پاره نشه ؛
از خجالت دادن ِ من دست بر ندارید استاد!
ببخشید … اونوقت این “شارش” که نوشتید، یعنننننی چه؟
شارش،
اسم مصدر از شاریدن: شریدن، شره کردن، پیاپی ریختن یا چکیدن یک مایع یا سیال.
درود …
ممنون که به بانک واژگانم، لغتی افزودید.
.
.
.
امیدوارم پاره نشه … مویرگ ها را می گویم!
چون این کار ممکنه ادامه داشته باشه … کلاه از سر برداشتن را می گویم!
درود …
1- در واقع من از شما ممنونم.
2- مرسی شقایق جان.
زنده باشی مونترای عزیز …
خوشحالم که این طرف ها دیده می شوی!
هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند
که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند
ساقیانند که انگور نمیافشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست
همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
صورتیاند ولی دشمن صورتهااند
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و به لب میخندند
دشمن همدگرند و به حقیقت یارند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگند
لیک چون وانگری متفق یک کارند
همچو خورشید همه روز نظر میبخشند
مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بیبرشان
سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند ترش
شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست
زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند
پیل اندر خانهٔ تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همیشد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف میبسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن میکرد هر جا میشنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
ممنون از خروس جنگی عزیز که با انتشار و یادآوری این نظم نامه، برآیند زیبایی بر این جستار نقش بست.
هر چند، عباس پالاش عزیزنمی دانم چرا دوباره پس از پاسخگویی به دو کامنت، ناپدید شد و رفت؟!
به هر حال ممنون از همه دوستان که در این چالش ناسازه وار! مشارکت داشتند.
سلام آقای درویش
فرصت کردید سری به این لینگ بزنید
به مطلب شما و کامنت ها بی ارتباط نیست
https://www.exil-archiv.de/iranisches-archiv/divanGhoratolein.pdf
در مورد بانو طاهره قره العین (در زمان حکومت ناصرالدین شاه زندگی می کرد)
یکی از اشعارش (که حرف از برابری و عدالت می زند):
هان صبح هدی فرمود آغاز تنفس
روشن همه عالم شد ز آفاق و ز انفس
دیگر ننشیند شیخ بر مسند تزویر
دیگر نشود مسجد دکان تقدس
ببریده شود رشته تحت الحنک از دم
نه شیخ بجا ماند نه رزق و تدلس (ریاکاری)
آزاد شود دهر ز اوهام و خرافات
آسوده شود خلق ز تخیل و توسوس (وسوسه)
محکوم شود ظلم ببازوی مساوات
معدوم شود جهل ز نیروی تفرس (هوش ، فراست)
گسترده شود در همه جا فرش عدالت
افشانده شود در همه جا تخم تونس (الفت)
مرفوع شود حکم خلاف از همه آفاق
تبدیل شود اصل تباین (جدایی) به تجانس (همسویی)
و یکی دیگر از اشعار معروفش که استاد شجریان هم خونده:
گر بتو افتدم نظر چهره بچهره رو برو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو بمو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه بخانه در بدر کوُچه به کوچه کو به کو
.
.
در دل خویش طاهره گشت و ندید جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو
تقریباً در سالگرد این پست کامنت بالا رو نوشتم! در واقع اگه دو روز دیرتر می نوشتم دقیقاً میشد سالگرد!
خیلی دیره نه؟ ولی برای من که جدیداً مطالب را خواندم تازگی داشت.