چه خوب .. ! پس یک نفر را یافتم که حسی شبیه به آن حسی که من نسبت به مادربزرگم دارم که چندین سال است به مرگ لبک گفته را دارد و حتما درک می کند… می فهمم چی می گید… خیلی می فهمم… یادش گرامی… یادش همیشه زنده.. آقای درویش!
و کاش مادربزرگ هنوز زنده بود تا نیمه شبها صدایم کند تا بگویم ساعت چند است. تا بپرسد وقت نماز صبح شده یا نه؟ تا نماز شب بخواند.. فرشته من! تنها فرشته زندگی من… با چشمان خاکستری… با صورتی رویایی… با صدایی ارام… با زمزمه هایی آسمانی… کاش … پدرتان را زند هحس می کنم و می فهمم چه می گویید مادربزرگ د رپیوه ژن خوابیده.. کنار عموی هیجده یاله ای که ندیدمش… مادربزرگ.. وقتی خیلی غصه دارم به خوابم می آید… مادر بزرگ در دل کوهستان خوابید جایی که من دوستش دارم… مادربزرگ، بزرگ بود… خیلی شما هم درک می کنید چی می گم/ مگه نه؟
قشنگ ِ ….خصوصا وقتی پسر پسر پشت پدر و پسرایستاده
خداوند سایه پدر را همواره در بالای سرتان سبز نگه دارد …
سایه ای بود و عزیزی بود و رفت…
نه … پدر همیشه هست … او گاه با من حرف می زند و گاه فقط مرا تماشا می کند …
چه خوب .. ! پس یک نفر را یافتم که حسی شبیه به آن حسی که من نسبت به مادربزرگم دارم که چندین سال است به مرگ لبک گفته را دارد و حتما درک می کند… می فهمم چی می گید… خیلی می فهمم… یادش گرامی… یادش همیشه زنده.. آقای درویش!
ممنون …
اما کاش غیر از یادش، خودش هم زنده بود و می توانستم دوباره برایش موهایش را کوتاه کنم …
و کاش مادربزرگ هنوز زنده بود تا نیمه شبها صدایم کند تا بگویم ساعت چند است. تا بپرسد وقت نماز صبح شده یا نه؟ تا نماز شب بخواند..
فرشته من!
تنها فرشته زندگی من… با چشمان خاکستری… با صورتی رویایی… با صدایی ارام… با زمزمه هایی آسمانی… کاش …
پدرتان را زند هحس می کنم و می فهمم چه می گویید
مادربزرگ د رپیوه ژن خوابیده.. کنار عموی هیجده یاله ای که ندیدمش… مادربزرگ.. وقتی خیلی غصه دارم به خوابم می آید… مادر بزرگ در دل کوهستان خوابید جایی که من دوستش دارم… مادربزرگ، بزرگ بود… خیلی
شما هم درک می کنید چی می گم/ مگه نه؟
می فهمم …
خداوند رحمتشان کند …