شمار انسان‌ها یا سلوک انسان‌ها! کدام خطرناک‌تر است؟

       بی گمان اگر شمار آدم زمینی هایی که بدون دعوت بر خوان پرنعمت این- فعلاً- یگانه سکونتگاه قابل زیست جهان نشسته اند، چنین فزونی نمی گرفت و این گونه با ضرباهنگی شتابان رشد نمی کرد، شاید هیچ یک از بحران هایی که هم اینک زیستمندان حاضر در هزاره سوم، ناچار از درک و تحمل آن هستند، رخ نمی داد. بیابان زایی، جهان گرمایی، آلودگی آب، خاک و هوا، شیوع بیماری های ناشناخته و بنیانکن و سرانجام افت حاصلخیزی اراضی کشاورزی و کمبود پیش برنده منابع آب شیرین در دسترس در شمار مهمترین کابوس هایی است که خواب بشر متمدن و مغرور را در سپیده دم قرن بیست و یکم، بیش از هر زمان دیگری آشفته کرده و چشم انداز پایداری یک زندگی باکیفیت را از همیشه رویایی تر و نامحتمل تر ساخته است. به ویژه اگر بدانیم که تقریباً از بین همه زیستمندان عالم، این تنها انسان (و برخی از دام های اهلی وابسته به بقای او، مانند گوسفند و گاو و…) است که شمارشان در طول یک هزار سال گذشته به طرز معنی داری افزایش یافته است.
      پرسش اساسی این است؛ «میزان فضای زیست محیطی در دسترس برای هر یک از افراد بشر با توجه به بیشینه سرعت ممکن در استخراج منابع، بدون اینکه محیط زیست جهانی به عنوان یک عنصر حیاتی مورد تخریب قرار گیرد، چقدر می تواند باشد؟» در حقیقت آنچه کارشناسان حوزه محیط زیست را نگران می کند، حفظ چیزی است که اقتصاددانان آن را «سرمایه طبیعی» و آنان «خدمات زمین زیست سپهر» می نامند؛ سرمایه ای که هم در معرض کاهش قرار دارد (در نتیجه برداشت منابع توسط انسان) و هم در معرض افت کیفیت (با افزایش میزان آلودگی) است.
    گفتنی آنکه هر منبع طبیعی یا دارایی زیست محیطی، می تواند نوعی «سرمایه طبیعی» محسوب شود که ارزش آن برای جامعه، طبق تعریف معادل با ارزش استهلاک منافع آتی است که می توان از مصرف آن دارایی به دست آورد. به سخنی دیگر، ارزش سرمایه های طبیعی را باید مترادف با بقا و ادامه حیات نسل انسان در نظر گرفت، دریافتی که تا همین اواخر هیچ کوشش قابل توجهی برای کمی کردن آن صورت نگرفته بود و کسی در اندیشه محاسبه ارزش جنگل، تالاب، خاک کشاورزی، آب پاک و… از این منظر نبود.
    راست آن است، محیطی که در آن زیست می کنیم، منبعی است کمیاب که نشاط، تفریح و شادی را در بخش مصرف عرضه می کند. دلیل برخورداری محیط زیست از صفت «کمیابی» را هم باید در کیفیت منحصر به فرد و درجه خلوص تمامی منابع موجود در آن دانست. آب و هوای پاک، چشم اندازهای ناهمتا، آبشارهای دیدنی، گردشگاه های طبیعی، طنین های شنیداری هوش ربا و… در شمار کالاهای زیست محیطی جای می گیرند که منبع اصلی تامین و عرضه نشاط، شادابی و آرامش موجودات زنده، به ویژه انسان محسوب شده و کیفیت برخورداری از آنها، شناسه ای است که عیار رفاه جامعه را نشان داده و محک می زند؛ شناسه ای که در هنگام محدودیت منابع و رشد مصرف، اثر خود را به خوبی آشکار می کند. چه، در جهانی با منابع نامحدود می توان به درستی انتظار داشت انتخابی که یک فرد یا جامعه انجام می دهد، کاملاً عاری از مشکل و بازخوردهای دردسرآفرین باشد، اما مشکل دقیقاً از آنجا آغاز می شود که چنین جهانی تنها در عالم خیال است که عینیت می یابد و به مجرد گام نهادن در سرای واقعی، محدودیت منابع، نخستین حقیقتی است که ناگزیر از پذیرش آن هستیم. از این رو، ناگزیر هر انتخابی، هزینه خاص خود را طلب می کند؛ هزینه ای که در علم اقتصاد از آن با عنوان «هزینه فرصت»۱ یاد می کنند و شوربختانه باید اعتراف کرد که قدر مطلق این هزینه با افزایش شمار انسان ها، به شیوه ای تصاعدی در حال افزایش است. رخدادی که در اثر رویکردی غیردموکراتیک و آزمندانه به محیط زیست و مواهب طبیعی تشدید هم شده و می شود. به نحوی که نه تنها شاهد کنش و واکنش هایی پس رونده در بوم سازگان (اکوسیستم) های طبیعی هستیم، بلکه دامنه ناامنی ها، آشفتگی ها و اضطراب ها در مقوله هایی چون فقر، غذا، کارمایه (انرژی)، آلودگی و افت کارایی سرزمین با شتابی نگران کننده همه ابعاد حیات انسانی را دربرگرفته است.
    در همین ارتباط، در کتاب «بوم شناسی، علم عصیانگر» می خوانیم؛ یکی از ضعف های سامانه حفاظتی موجود، آن است که قسمت اعظم زیستمندان عضو جامعه زمین را که ظاهراً هیچ ارزش اقتصادی ندارند (مانند گل های وحشی و پرندگان آوازخوان)، به حساب نمی آورد. به عنوان مثال، از بین بیش از ۲۲ هزار گونه گیاهی و جانوری بومی شناسایی شده در یکی از ایالت های امریکا، به دشواری بتوان حتی برای فروش ۵ درصد آنها مشتری پیدا کرد.
     در این میان، آنچه که حتی نگران کننده تر به نظر می رسد، وجود برخی باورها و انگاره های ایدئولوژیک است که به طبع آزمند آدمی مجوزی مقبول برای درازدستی های بیشتر به زیست بوم می دهد. به عنوان مثال، کافی است به اصل هشتم از منشور ۳۲ ماده ای باروخ اسپینوزا (۱۶۷۷-۱۶۳۲ میلادی)، یکی از قدیسان اخلاقی غرب بنگریم، که از قضا نام آن را «شرط زندگی بافضیلت» نهاده است. وی می گوید؛ «ما مختاریم هرچیزی را در طبیعت بد می شماریم، یا مانعی برای بقای خود و تنعم از یک زندگی عقلانی می دانیم، به هر طریقی که در نظر ما موثرتر است، از خود دور سازیم و محققاً هر کس به موجب عالی ترین حق طبیعت، مجاز است به کاری دست زند که آن را به نفع خود می داند.» متاسفانه رواج چنین پندارهای باطلی در طول سه سده گذشته راه را بر گستاخی بشر در چپاول روزافزون سرمایه های طبیعی هموار کرد، پندارهایی که هنوز بسیار زود است تا از ریشه کنی آنها سخن رانده شود. مثلاً مک هارگ در کتاب خویش (بشر و محیط زیست) که به سال ۱۹۸۳ منتشر کرد، می گوید؛ «بشر مقدس است و بر همه چیز سلطه دارد. در واقع خدا نیز در تصور انسان، ساخته شده است… انسان وحدت با طبیعت را آرزو نمی کند، بلکه خواهان پیروزی بر آن است… جهان نیز تنها از تبادل افکار و عقاید انسان ها با یکدیگر یا انسان ها با خدا تشکیل می شود و طبیعت تنها پرده تزیینی سستی است که پشت صحنه نمایش بشر قرار دارد.» (ماتلاک، ۱۹۸۹) در ارتباط با برداشت نادرست از فرامین آسمانی، آرنولد توین بی، فیلسوف و مورخ بزرگ انگلیسی قرن بیستم، می گوید؛ «ادیان توحیدی بشر را بیش از حد خود عزیز ساخته اند. از این رهگذر که به او تعلیم داده اند خداوند جهان را برای تو آفریده، همه چیز از آن توست، تمامی کوه ها، دریاها و صحراها برای زندگی بهتر آدمی آفریده شده و در اختیار اوست. هرچه می خواهد می تواند انجام دهد، این طرز تفکر او را به بهره گیری بی رویه رهنمون کرد.»
     بر چنین بنیادی از واقعیت ها و دریافت های تلخ است که ناگزیریم بپذیریم؛ هنوز هم به رغم ورود به هزاره سوم و به دوش کشیدن تجربیاتی گرانبها از بایدها و نبایدهای یک زندگی پایدار، سالم و بانشاط، بسیاری از نخبگان بر یک نقطه ضعف آشکار آدمی اتفاق نظر دارند؛ نقطه ضعفی که به قول پر زدکوئیار دبیرکل اسبق سازمان ملل متحد، می توان آن را چنین توصیف کرد؛ «در حالی که می دانیم چگونه می توان از چرم، کفش ساخت و از نیروی آب یا باد، کارمایه گرفت و چگونه می توان اعماق فضا را شکافت و از کارمایه های خطرناک و مهیب فلزاتی سنگین در اعماق اقیانوس ها بهره برد، اما هنوز نمی دانیم که چگونه باید خدمات اجتماعی، غذای کافی و پاره ای از روابط نهادی را دقیقاً به زندگی مشترک درازمدت، سالم، بارآور، خلاق و رضایت بخش مبدل کرد.»
     مفهوم ساده سخن دبیرکل اسبق سازمان ملل متحد را شاید بتوان این گونه تعبیر کرد؛ نوع بشر در رقابتی عجیب برای تخریب طبیعت، پیوسته و شتابان در حال سبقت گرفتن از همسایه خویش است، اما به درستی نمی داند که حتی چگونه باید از آن همه تلاش، رقابت و شتاب برای آرامش و رفاه واقعی خودش استفاده کند، چه رسد به اینکه انتظار آینده نگری و حرمت نهادن به دیگر زیستمندان عالم و رعایت آموزه های مبتنی بر زیست پایدار را از او داشته باشیم.
     فرازنای کلام آن که هرچند افزایش شمار انسان ها، به خودی خود عاملی تهدیدکننده و تحدیدکننده برای پایداری زیست و برخورداری از کمینه فضای مورد نیاز زندگی محسوب می شود، اما آنچه که به نظر می رسد، به مراتب خطری بیشتر، آنی تر و بزرگ تر از افزایش شمار فیزیکی انسان ها برای پایداری حیات در کره خاک دارد، همانا روح آزمندی و نابخردی حاکم بر مدیریت سرزمین و نگاه طلبکارانه و سلوک سلطه جویانه و منفعت طلبانه افراطی بشر به مواهب طبیعی باشد. شاهد این مدعا را می توان در کشورهایی نظیر ایران بیشتر از هر کشور دیگری لمس و مشاهده کرد؛ کشوری که سرانه شمار جمعیت آن در واحد سطح از سه چهارم کشورهای جهان کمتر است و منابع در اختیار آن هم از سه چهارم کشورهای جهان بیشتر است، اما در بسیاری از شاخص های معرف پایداری سرزمین، در شمار یک چهارم پایین جدول مربوطه قرار دارد، مرگ شتابان پارک های ملی کشور در خجیر، سرخه حصار، گلستان، نایبند، عقب نشینی تالاب ها به سوی نقطه صفر، فزونی نرخ جابه جایی خاک تا آستانه پنج میلیارد تن در سال، در خطر انقراض قرار گرفتن بیش از دوهزار گونه گیاهی و جانوری ارزشمند ایران زمین، تراز منفی بیش از شش میلیارد متر مکعب در سال برای سفره های آب زیرزمینی کشور و فرونشست های پیامد آن و ده ها و ده ها مورد نظیر آن نشان می دهد که مدیریت حال حاضر اعمال شده بر سرزمین، می تواند به مراتب عقوبتی خطرناک تر و ماناتر از افزایش شمار ایرانیان به همراه داشته باشد.

(این مقاله امروز – ۴ مردادماه ۸۶ – همزمان در روزنامه شرق نیز منتشر شده است)

4 thoughts on “شمار انسان‌ها یا سلوک انسان‌ها! کدام خطرناک‌تر است؟

  1. شقایق

    این پست چه قدر جالب بود و البته باید با دقت خوانده می شد…

    اما از آن جالب تر این بود که از مرداد ۸۶ تا خرداد ۸۹ منتظر مانده بود تا افتخار اولین کامنتش را من داشته باشم!

  2. شقایق

    “هرچند افزایش شمار انسان ها، به خودی خود عاملی تهدیدکننده و تحدیدکننده برای پایداری زیست و برخورداری از کمینه فضای مورد نیاز زندگی محسوب می شود، اما آنچه که به نظر می رسد، به مراتب خطری بیشتر، آنی تر و بزرگ تر از افزایش شمار فیزیکی انسان ها برای پایداری حیات در کره خاک دارد، همانا روح آزمندی و نابخردی حاکم بر مدیریت سرزمین و نگاه طلبکارانه و سلوک سلطه جویانه و منفعت طلبانه افراطی بشر به مواهب طبیعی باشد.”

    دقیقن همین است و نمی دانم چرا نمی فهمیم!

  3. elham

    موضوعی که نسل ما با همه آرزوها و دغدغه های شخصی اش از آن رهایی ندارد…این روزها واقعا برایم سوال شده است:
    بودن یا نبودن؟
    مسئله این است
    ماندن یا رفتن؟
    مسئله این است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *