24 thoughts on “پنجره ای برای دیدن”

  1. سلام
    عجب عکسی!از بین دوصخره…و از این زاویه…..قشنگ..وپر صدا؟
    اون هم صداهای طبیعت..وخدا
    اینکه خدا تورا دوست داره
    عالیه..بی نهایت عالیه؟
    درین سکوت پر صدا…صدای باد .. بلندتر از تمام صداهاست
    وسکوت درونم!؟

  2. خدا تو را دوست دارد که چنین چشم انداز ِ چشم نوازی را به چشمانت هدیه داده
    و خدا تو را بیشتر دوست دارد که به چشمانت استعداد ِ دیدن این چشم انداز را داده!

    چه بسا کسانی که می بینند و تماشا نمی کنند

  3. به فرشته:
    بله … شاید هیچ جا مانند صخره های سنگی و دیواره های سر به فلک کشیده قمچقای نتوانی از شنیدن ترانه باد لذت ببری …۰
    درود
    .
    .
    به شقایق:
    چه بسا کسانی که می بینند و تماشا نمی کنند
    شاهکار بود بانو …۰

  4. بغض سنگینی دارم این لحظه که دارم می نویسم… صخره و کوه برای من معنایی بلند دارد… دیدن این تصویر به ویژه زمانی که دارم به یکی از موسیقیهای خاص که دوست دام گوش می دهم.. حالم را … دلم را برده است به میان شیارهای پیچیده ارام و پرالتهاب این سنگها و صخره ها… آخ.. چه جای نابی است برای چشیدن طعم بی نظیری از زندگی… دلم، رفته است… بغض دارد خفه ام می کند..آقای درویش! این بی رحمی است که من در تب و تابی چنین بسوزم…این بی رحمی صخره است.. بی رحمی موسیقی است.. بی رحمی دلم است.. بی رحمی چشمانم است.. بی رحمی احساسم است… خودم را در این کوچه سنگی می بینم و دستی که به امتداد شانه های آن کشیده می شود… و پاهایی که آهسته تر از تمام زندگی، گام برمی دارد…و گیسوانی که خودشان را روی دستهای مهربان آن گشوده اند… خودم را می بینم که تمام وجودم در آغوش صخره نفس می کشد و باد با من گفت وگو می کند … در خلوتگاهی چنین جز عاشقانه چه شاید گفت؟! راستی این کوچه عشاق نیست؟ نه… شبهایی مهتابی اش را باید دید…راستی این جا مامن جنون نیست؟ نه.. راستی این جا گاهواره ای برای سوختن و تنها سوختن و گریستن نیست…؟نه… این جا… لحظه عشق بازی زمین و آسمان بوده است.. خلوتگاهی تنگ در مسیر باد…
    به صدایش دل بده… راز می گوید…

    !چشمان تو برای خدا باز بماند.. درویش بزرگوار

  5. خلوتگاهی تنگ … لحظه عشق بازی …کوچه عشاق …شیارهای پیچیده و پرالتهاب …دستی که به امتداد شانه های آن کشیده می شود … شبهای مهتابی …
    خلاصه این که خدا رو شکر که من مهندس کشاورزی هستم! نیستم؟
    درود

  6. هراسهای روح من نه از خاطره هایی است که “ترس” با آن می آید که “هراس” روح سرکش من “هراس” شیرین زندگی است… هراس شیرین

  7. به نیره ی عزیزم :

    نمی دونم شاعرش کیه ، تقدیم به دل مهربونت

    بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
    برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده ای

    اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است
    تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است

    به پای ِ صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن
    جام به جان ِ من بزن ، جانِ مرا تو نوش کن

    تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی
    مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی

    تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می کنی
    به چشم ِ من که می رسی فقط سکوت می کنی

    اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم
    گناه کن ! به جای ِ تو بر سرِ دار می روم

  8. سروی عزیزم! ببخشید که این قدر دیر آمدم… چه بگویم در برابر این مهر و صفای تو.. پایدار باشی نازنین دل!
    چی شده آقای درویش…!
    حالا هی بگید نیره.. بود! بود..
    من هر چه بودم.. بودم… یعنی دیگه …
    چی شد؟!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *