اروند درویشدوستان وبلاگیعكس ها و یاها

یلدا را که دیدم؛ یادم افتاد که چقدر زود، دیرها از راه می‌رسند!

     انگار همین دیروز بود که هنوز نیامده بود و برای همین، پدرش را بابای فردا می‌نامیدند … امروز اما وقتی این دخترک نازنین را با آن فیگورهای خانومانه یا خانومونه! و با اون تن‌پوش‌های دلفریب و خوش رنگ دیدم؛ یادم افتاد که آن دیرها و آن دورها ممکن است زودتر از آنچه در خیال‌مان می‌گذرد، از راه رسد … غافل از این که ما هنوز در اندیشه‌ی فرارسیدن زمان مناسب هستیم برای بازکردن بند کفش و لمیدن بر ساحل آرامش …

     آهای آدم‌بزرگای همیشه گرفتار و پرکار و بی‌حوصله!
    ما آدم کوچیکا، آیینه‌ی بی زنگار زندگی هستیم؛ فقط کافی است لحظه‌ای درنگ کنید و ما را دریابید …
    آنگاه درخواهید یافت که اغلب:
چنان به زندگی بی نشاط خو کردید
که نقش روشن لبخند یادتان رفته ست
و پیچک غم، برق ارغوان شادی را
به باغ خاطرتان، جاودانه پژمرده ست …

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

12 دیدگاه

  1. ما آدم کوچیکا، آیینه‌ی بی زنگار زندگی هستیم؛ فقط کافی است لحظه‌ای درنگ کنید و ما را دریابید
    خیلی ها یا این رو نمی دونن یا از یاد بردن

    1. البته نیلوفر خانوم شما که ماشاالله واسه خودتون خانومی هستید کدبانو … شما چرا شکسته نفسی می فرمایید؟! ولی موافقم که که خیلی ها اینو نمی دونند!

    1. و شايد هم چشم هم بر هم نذاري! بستگي داره كه تو سرازيري باشي يا سربالايي! يعني فكر مي كني كه كجاي داستان قرار گرفته اي؟ داستان زندگي و مرگ …

  2. ظاهر زندگی با باطنش از زمین تا آسمان فرق می کند

    پاسخ:
    برونم کی خبر داد از درونم؟
    که این خاموش و آن آتشفشان است
    نقابی داشتم بر چهره آرام
    که در پشتش چه توفان ها نهان است …

  3. چقدر این دخملک بامزه و خوشگله. خدا همیشه حفظش کنه .
    آدم بزرگا هم همیشه اینقدر به فکر کار و گرفتاریهاشون هستن که خیلی دیر به دیر به یاد این می افتن که با این چیزهای ساده هم میشه خوشحال بود
    ممنون که یادآوری کردی :*

    پاسخ:
    و ممنون که همراهی و همدلی می کنی سانی جان.

    1. من که جداً دوس داریم وقتی پدر شدم، بشم یه چیزی تو مایه های بابای فردای نازنین. خوش به حال مامان فردا و یلدا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا