اروند درویشخاطرات روزانه

سندي ديگر در مظلوميت «پدرها»!

روز؛ داخلي ، 5 بعدازظهر، خونه‌مون:
اروند: پدر بيا يه مسابقه اجرا كنيم … ياالله از من و ماماني سؤال كن، ببين كي مي‌بره!
پدر: باشه، هر سؤال 10 امتياز، هر كي شد 100 امتياز برده …
و بعد مسابقه شروع مي‌شه، تا اينكه مي‌رسيم به شناسايي اسم بچه‌ي حيوونا:
پدر: به بچه‌ي گاو چي مي‌گن؟
اروند: گوساله
: به بچه‌‌ي گوسفند؟
اروند: بره
: به بچه‌ي بز؟
اروند: بزغاله
: به بچه خر؟
اروند: كره خر
پدر (در حالي كه معلوم بود از جواب‌هاي درست من خيلي خوشحاله): و آخرين سؤال؛ بگو ببينم به بچه سگ چي مي‌گن عزيزم؟
اروند (بدون كوچكترين مكثي): پدر سگ!

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

  1. با خوندن شناسنامه جدید عزیزترین سلطان کوچولوی عالم عمیقا احساس کردم اون پیامت را:

    زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست…

    چقدر زیبا بود

  2. خیلی جالب بود کلی خندیدم. امان از شیرین زبونی بچه ها.
    این اولین باره که اینجا اومدم. صداقت و راحتی نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم. امیدوارم همیشه در کنار خانواده تون شاد و سلامت باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا