اروند درویشخاطرات محرمانه

اروند خاطرات می‌نویسد؛ اون هم محرمانه!

    از امروز تصمیم گرفتم که واسه خودم یه دفترچه خاطرات داشته باشم و یه چیزایی رو که نمی‌تونم فعلاً به کسی بگم، یا بدم به پدر روی وبلاگ بذاره رو، توش بنویسم!

    پدر: آفرین پسرم؛ فکر بسیار خوبیه … حالا بده ببینم چی نوشتی؟

    اروند: زرنگی! گفتم که یه موقع‌هایی که منو عصبانی می‌کنید و من نمی‌تونم حرف دل مو به شما یا مامانی بزنم، اینجا می‌نویسم. بنابراین، به هیچکس نشونش نمی‌دم!

    پدر: حالا مگه حرف دلت چیه پسرم؟

    اروند: اگه بگم که منو می‌کشی!!

    پدر: الآن هم که تو داری منو می‌کشی!

    اروند: اشکالی نداره … حقته!

    پدر: آهان … گرفتم!

   شما چی؟ شما هم گرفتید؟!

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

100 دیدگاه

  1. گرفتم!

    موافقم اروند ! تااااازه می تونی از یه زبان رمز هم برای نوشته هات استفاده کنی که اگر یه وقتی شیطون پدر رو گول زد و خواست بخونه!اصلا نتونه!

    پاسخ:

    پيشنهاد خوبيه! منتها نمي دونم رمزهارو كجا بزارم كه به سرقت نره!

  2. اروند نازنین

    فکر خوبی است ، میدانی چرا ؟
    همیشه وقتی ” انسان ” دلش میگیرد و عصبانی میشود ،
    یا گاهی اوقات بدتر از آن ،
    آنقدر عصبانی میشود که فحش هم میدهد ، یعنی به بن بست رسیده .
    فراموش نکن اگر ” انسان ” بتواند در همه شرایط برای سختی هائی که با آن روبرو میشود به فکر بنشیند ، هیچگاه عصبانی نمیشود ، با فکر و شعور راه حلی پیدا میکند.

    حال وقتی تو اینگونه می نویسی پس به ” اروند ” فرصت میدهی تا قبل از ابراز بیانی در پی آن عصبانیت ، آرام گیرد و فکر حل آن را بکند.

    قطعن با چنین رویکردی بیان و رفتار تو همچون همیشه سرشار از طراوت و پویائی خواهد بود .

    پاسخ:

    اينجاست كه بايد گفت:
    جيم جمال تو … كيم كمال تو … ميم مرام تو عشق است عمو محسن عزيز!

  3. هر آدمی نیاز داره یه حریم خصوصی برای خودش داشته باشه. موافقم باهات ولی در شرایط سخت از مشورت گرفتن از پدر و مادر غافل نشو نازنین اروند

    پاسخ:

    شرايط سخت يعني چه؟
    مگه وجود هم داره؟!

  4. سلام بر دوست کوچولوی نازم،
    چن روز نبودم حسابی دلم واسه این جا تنگ شده بود. 🙂
    خب این نشون می ده که بزرگ شدی و این خیلی خوبه…

    پاسخ:

    حالا چرا نبودي؟!

  5. شقایق عزیز
    تصور میکنم زندگی خیلی زیبا است ،
    اگرچه کوتاه است .
    اما برای پاس داشت زیبا ئی های زندگی میباید تمرین کرد برای
    زیبا زیستن.
    من نیز مانند دیگران کنار خود در افق های گوناگون در حال فراگرفتن این تمرین هستم.
    برای زندگی زیب باید که دچار شد

  6. یاد یه داستان افتادم . اسمش Territory هست . اگه اشتباه نکنم تو کتاب انگلیسی پیش دانشگاهی مون بود . البته خیلی از اون زمان گذشته و ممکنه جزئیات داستان رو اشتباه بگم … بگذریم … قصه اینه :

    یه گروه آهو رو می رن تو یه جزیره ی حفاظت شده . تو این جزیره هیچ حیوانی که برای آهوها خطر محسوب بشه وجود نداشت و هیچ شکارچی هم حق ورود به اونجا رو نداشت و اوادل همه چی خوب بود و جمعهیت آهوها کم کم زیاد شد … اما بعد از مدتی دیدند که آهوها افسرده می شن ، یه گوشه کز می کنن و بعد از یه مدتی هم می میرن .

    فکر می کنن آهوها مریض شدن . می رن کلی بررسی می کنن و می بینن که آهوها افسرده می شن ، می میرن چون جمعیتشون زیاد شده و در نتیجه قلمرو شون کوچیک شده … یعنی آهوها میمردن از بس که تنها نبودن!

    اینو گفتم که بدونی همه ی آدم ها به تنهایی ، به حیم خصوصی ، به قلمرو احتیاج دارن . مهم نیست چند سالشونه ، چه تحصیلات و موقعیت اجتماعی دارن ، جنسیتشون چیه … آدم ها نیاز دارن که یه چیزهایی رو فقط و فقط واسه خودشون نگه دارن ، به خلوت احتیاج دارن .

    مشکل از جای شروع میشه که اونهایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن به بهانه ی مراقبت از ما می خوان این قلمرو رو ازمون بگیرن . چون همه اش نگرانن که ما تو قلمرو مون دچار اشتباه بشیم و … این خطرناکه !

    راهنمایی و دبیرستان که بودم ، پدرم همیشه دفتر خاطراتم رو می خوند و این برای یه دختر نوجوون خیلی سخت بود تا اینکه تصمیم گرفتم برای اینکه حالش رو بگیرم انگلیسی بنویسم ! الان که اون دفترها رو می خونم می بینم چقدر اشتباه گرامری و دیکته دارم اما خوبیش این بود که دیگه بابا دست از سر دفتر خاطراتم برداشت .البته همیشه باهام دعوا می گرفت که چرا انگلیسی می نویسی.

    امیدوارم پدر مهربون تو ، برای قلمرو کوچیکت احترام قائل بشه ، همون طور که انتظار داره دیگران قلمرو بزرگ خودش رو محترم بدونن.

    البته ، ما بچه ها باید به این کنجکاوی های پدرونه و مادرنه عادت کنیم ، چون بالاخره اونها کار خودشون رو می کنن .

    پاسخ:

    آن چه را كه گفتي واقعا در جزيره اي كه تحت اشغال آمريكا بود بعد از جنگ جهاني دوم رخ داد و لستر براون در باره آن سخنها گفته است.
    اما نتيجه گيري تو محشر بود سروي جان … حتما به آن در يادداشتي جداگانه خواهم پرداخت.

  7. سروی عزیز

    از این زاویه که نگریسته ای ،
    از این تک دریچه ای که گشوده ای،
    ذهنیت تو به دل می نشیند .
    اما
    اگر اروند نازنین فضائی در این فضای خصوصیش بمن میداد ،
    اندیشه خود را در این زمینه بازگو میکردم .

  8. عمو محسن عزیز

    همینه…انگار دچار شدن همان اصل ِ اصل زیستن است.

    یه وقتایی در همین فضای بسته اتاق کارم ، ریه هایم پر هوای کوهستان می شه وقتی می بینم دنیا هنوز چون شمایی را دارد …

    زنده باشید.

  9. شقایق عزیز

    اروند نازنین ” ما ” ،
    و همه نوجوانان این سرزمین پاک ،
    که ” اروند ” های نازنینی هستند ،
    ” انسان “ی همچون ” درویش عزیز “را با آن ذهن خوش نقشش، وامیدارد تا چنین فضائی را پدید آورد .
    اگر چه این فضا حجم کوچکی از کل فضای پدید آمده ” درویش عزیز ” است .
    در این فضا می باید ،
    از نو دیدن هراسان نگردید ،
    از اندیشیدن حذر نکرد،

    تا خطوط قرمز به ارث رسیده از اداب و سنن پدران و مادارن ما را بار دیگر خود ” اروند ” ها رنگ کنند .
    خواه قرمز ، نارنجی یا بیرنگ.
    اما در این میان ،
    ما میدانیم که ،
    سایه نشانی از آفتاب دارد،
    پس نباید به شکار سایه رویم.
    شاید زیر آفتاب بودن گاه پخته ترمان کند .
    اگرجه دشوار ،
    اگرچه سخت .
    اما زندگی ،
    با سخاوتنمدی های سبز،
    عشق هائی به طراوت آبی های آب های روان،
    زرد زرد میشود .

    پاسخ:

    اين تيكه اش محشر بود عمو:

    سایه نشانی از آفتاب دارد،
    پس نباید به شکار سایه رویم.
    شاید زیر آفتاب بودن گاه پخته ترمان کند .

    ادامه بده … مي بينم كه تعامل و تأثر دوسويه شده است و چه خوب …

  10. اروند: اشکالی نداره … حقته!
    ….بی وفا سنگدل
    درویش خان آرام جانه محبوبی شیرین سخنه نقل هر انجمنه
    چهل درویش دل ریش خاکستر نشینش شدند
    اینه سزای محبت های درویش؟نه اینه؟
    درویش خان ار جوجه کباب و کوبیده اداره میزنه از گوجه اضافه میزنه بیاید با اروند غذا بخوره
    سزای محبت های ممد درویش اینه؟

  11. اول اینکه شرمنده که کامنت اولم پر از غلط تایپی بود. خیلی خسته بودم و خیلی هم غصه داشتم .

    به عمو محسن عزیز :
    اول اینکه چقدر شیرینه که شما “عمو محسن” هستید ، من دو تا عمو دارم که هر دو تاشان را با همه ی همه ی وجودم دوست دارم. آدم های نازنینی هستند … تاکید می کنم “آدم” های ” نازنین ” ی هستند و برای من افتخار بزرگی است که همخونشان هستم . دستشان خالی است اما سفره شان همیشه برای مهمان، باز و دلشان همیشه سبز و مهربان .
    و حالا شما عمو محسن …
    نوشته هاتان را دوست دارم . سبک نگارشتان را دوست دارم . خوب بلدید کلمات را کنار هم بچینید که دل آدم را ببرد . خوب بلدید به قول شقایق ، چشمای آدم را خیس کنید …

    هم خوب بلدید حرف بزنید و هم حرفهای خوب بلدید بزنید.

    دوست دارم نظرتان را بدانم … همان که اگر فضایش را داشته باشید می گویید …

    مطمئنم که اروند و پدر مهربانش این فضا را ایجاد می کنند … شاید گستاخانه باشد اما اینجا آنقدر هوا خوب است که من اصلا فکر نمی کنم مهمان هستم …

    پاسخ:

    به قول خودم كه اروند باشم! اينجا فضا هست در حد بوندسليگا!
    پس عمو جان بيار آنچه داري ز مردي و زور
    كه سروي به پاي خود آمد به حضور! نيامد؟

  12. خوب بود ممد آقا درویش مانند قشر محترم و زحمتکش راننده های ماشین سنگین که تو هر شهری و دهی مونس و دلبری دارند رفتر می کرد؟
    صبح که درویش خان بیدار میشه باید صبحونه این نازنین آماده باشه:نون سنگک تازه پنیر تبریز انواع مربا خامه نیمرو و چای تازه دم
    ساعت دهی مهندس هم باید با میوه اماده باشه
    من اگه درویش خانو داشتم سرنهارش سبزی خوردن تازه انواع ترشی یک پارچ دوغ و ماست چکیده می گذاشتم

  13. باید یک سونا و جکوزی برای درویش خان در مجتمع درست کرد فکر کنم زیر زمین جای خوبی باشه بعد از سونا و جکوزی هندونه تگری می چسبه!

    پاسخ:

    اتفاقاً هندونه خيلي دوس داره … يعني درست اندازه انار و آلبالو و هلو و گوجه سبز و چاغاله بادام و …

  14. عمو محسن عزیز ؛
    جوابهایی که برایم، برایمان می نویسید باعث افتخار است
    می خوانمشان و جایی ذخیره شان می کنم تا باز مجال دوره شان را داشته باشم.
    حرف های شما را که به بهانه اروند نازنینم در این فضا واگویه شد به حساب همان تلنگر آسمانی می گذارم که منتظر دریافتش از طرف کائنات بودم…
    سپاس گزارم.

  15. شقایق عزیز
    من نیز همچون ” شما ” یان ,
    تلاش دارم تا محیط زیست را پاس بدارم,
    ” محیط زیست ” بستراولیه زندگی است.

    اگرچه با حرفه ای زمخت روبرویم ,
    ولی شاید همین بمن بسیار آموخته است .

    فرم دهی فولاد سخت برای به خدمت در آوردن پروسه هائی,
    که محصولات آن شاید درد هائی از ” انسان ” را آرام بخش باشد .

    و در این میان ,
    بیان بزرگوارانه شما بسیار بزرگتر از من است .

    برای درویش عزیز گفته بودم که:
    جوانان هوشمند و توانای ” ما ” ,
    میباید که از چسبندگی تاریخ عبور کنند,
    ” پشت سر مرغ نمی خواند ,
    پشت سر خستگی تاریخ است ”
    می باید با نو اندیشه های خود , با خلاقیت های ژرف خود,
    در این کنونه ای که در هر سویش دشواری های بسیاری نشسته است,
    ( حتا در پیشرفت های کم نظیرش )
    برای پایداری زندگی سخت به تلاش آیند.

    و من هوشیاری و توانائی این تلاش را در ” شما ” ها باوردارم.

  16. عمو محسن عزیزم ؛
    روزم را ساختید و مثل بارهای قبل چشمانم را از بزگواریتان نم دار کردید.

    امیدوارم تلاشتان در آن حرفه که خود زمخت خواندیدش و برای ایران از جان عزیز ترم ؛ موثر و موفق و تاریخ ساز باشد.

    چه تعبیر زیبایی کردید از پیشرفتهایی که در هر سویش دشواری های
    بی شمار نشسته و کاش شایسته باور شما باشیم.

    پاسخ:

    تخصص دارد اين عمو محسن در ساختن روز و حتا شب و نصف شب!
    كلاً عمو محسن بر خلاف ما تئوريسين ها، اهل عمل است و خيلي زيباتر از حرفهايش عمل مي كند …
    درود.

  17. با اجازه اروندجان … شقایق خانم در مورد عمو محسن کاملا” با شما موافقم و ایشان را سزاوار توصیف هایی زیبا تر از این توصیف کم همتای شما هم باید دانست. درود بر آقا محسن و خانواده گرامی شان.

  18. همیشه هم انتظار بد نیست .

    انتظار رسیدن یه مهمون عزیز ، اون آب و جارو کردن ها ، آماده کردن خانه ، پختن غذاهای رنگ و وارنگ که از مادر یاد گرفته ای موقع درست کردنشان آیه الکرسی و اناانزلنا بخوانی و صلوات بفرستی ، جادادن اسباب و اثاثیه ی اضافی توی کمد و پستو که مهمانت فکر کند که به به ، تو چقدر با سلیقه ای … آنوقت که انتظارت تمام شود ، مهمانت بیاید و برود … آنوقت چقدر دلت می گیرد … فکر کن!

    انتظار رسیدن عید ، تخم مرغ های رنگی ، سبزه ، رخت و لباس نو ، دور ریختن وسائل و افکار و خاطرات اضافه … آنوقت عید که تمام شود چقدر دلت می گیرد … فکر کن!

    خیلی مثال می توان بزنم … همیشه هم انتظار بد نیست ، بعضی وقت ها انتظار از رسیدن به خواسته ات شیرین تر است چون بر خلاف انچه به نظر می رسد انتظار پر از انرژی است ، انرژی های رنگی رنگی .

    همیشه هم انتظار بد نیست …

    پاسخ:
    درسته …
    هر چه بزرگ تر می شوی، بهتر می شه با انتظار کنار اومد و اونو درک کرد و حتا دوست داشت … اما بچه ها … بچه ها انتظار را دوست ندارند! هیچ مدلش را دوست ندارند! دارند؟

  19. نمی دونم چرا یاد این شعر افتادم که فرهاد ، عاشقانه خونده … نمی دونم …

    بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
    بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
    بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

    با اینا زمستونو سر می‌کنم
    با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

    شادی شکستن قلک پول
    وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
    بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

    با اینا زمستونو سر می‌کنم
    با اینا خستگی مو در می‌کنم

    فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
    شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
    برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

    با اینا زمستونو سر می‌کنم
    با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

    عشق یک ستاره ساختن با دولک
    ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
    بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

    با اینا زمستونو سر می‌کنم
    با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

    بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
    شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
    توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

    با اینا زمستونو سر می‌کنم
    با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

    پاسخ:

    یادش به خیر … یه عالمه خاطره داره این شعر!
    عمو محسن! نداره؟

  20. اروند نازنین ،
    سپاسگزارم از این که اجازه استفاده از فضای وبلاگ خودت را بمن داده ای،
    اما گفته هایم را در دو قسمت خواهم نوشت تا اگرپرگوئی تصورشان کردی با حذف قسمت دوم ، بیش از این فضای خاص تو را اشغال نکنم.

    سروی عزیز،

    روزی در آن دور های زمان گفته بودم :

    وعشق در قبیله من ،
    خنکای برف است و ریزش مداوم آب.

    تصور این بود که عشق نیز همچون دیگر قواعدی که برایمان ازپیش تعریف کرده بودند ، و از آداب و سنن گذشته امان جاری میشد خود بخود بمن نیز تعلق میگیرد .
    بشکلی من یا ما ها میباید جای میگرفتیم ( با نظر پد ران و مادران )
    در جایگاه هائی از پیش تعریف شده !!
    می پذیرفتیم یا نمی پذیرفتیم مسئله دیگری بود .

    برای همین
    عجیب نیاز داشیم به حریم های خصوصی در آن فضای بسته تنگ تا شاید در خلوت نازک خویشتن خویش درون گرایانه خویشتن را بکاویم.

    از آن سو نیز گرفتار آمده بودیم در دوایر متحدالمرکزی که از برادران و خواهران بزرگتر شروع میشد و پس از پدرا و مادران با بزرگان خاندان و …….
    ادامه میافت .
    آنچه از ما جار ی میشد،
    فقط و فقط ، بیان کم فهمی یا کج فهمی های بزرگترانمان بود .

    ذهن هراسناک بود از بیان نیاز های روان و زیبای “انسان ” ی درونمان .
    و از اینجا ،
    و درست از همین جا ،
    خطوط قرمزی که برایمان تعریف کرده بودند ،
    بشکلی از سوی خودمان ، در برابر خودمان ترسیم می شد .

    ( این ساده ترین راه بود برای خلاص شدن از شر آن همه جنجال که بر اثر رعایت نکردن خطوط قرمز بر سرمان فرود می آمد )

    ابزار اطلاعاتی کار آئی در دسترس نبود ،
    یا صدای ما به آن دور ها نمی رسید ،
    یا صدای آن دور تر ها گوشمان را نمی نواخت.
    میباید پیله خود خویشتن مان را تحمل میکردیم ،
    ارتباط اندک بود و گستره رشد ناچیز .

    شمعدانی های صورتی مادر بزرگ در کنار پاشویه های حوض حیاط ،
    روح نواز بود و خشبو و دلربا ،
    اما ، بقچه های مادر بزرگ پر بود از :

    باید ها و نباید ها
    کردن ها و نکردن ها
    شدن ها و نشدن ها
    برای همین،
    تمام شمعدانی های صورتی کنار حوض را از رنگ و بو انداخته بود .
    از این دریچه که به فضای زیست خود مینگریستیم،
    داشتن حریم خصوصی از نیاز های عمیق مان بود .
    اما ،
    میباید که ذهن را تکانی میدادیم ،
    میباید که غبار هایش را مروبیدیم .
    پوسته مهربانی های غریزی که در فضا پراکنده بود ،
    پاسخ نیاز هایمان را در خود نداشت .
    ما به مهربانی ها و مهرورزی های خالصانه نیاز داشتیم نه غریزی .

    مهربانی و مهرورزی خالصانه بستری را باتفکر و اندیشه میباید طی کند.
    و این با کم تلاشی پدران و مادران دور از دسترس بود .
    اگرچه این فضا واقعیتی بود در آن زمان ،
    اما حقیقت قضیه نبود .

    ما خود را با بی تلاشی کامل به آن فضا چسبانده بودیم ،
    و بعد ،
    از وجود آن فضا گلایه داشتیم .

    سروی عزیز :
    بیان تو چنین تصویری را در ذهن من نشاند،
    بمانند آنکه:
    در سایه بنشینیم ،
    و آرزوی آفتاب کنیم .

    میدانم که گاه فضای رشد کودکان ما در اختیار خودمحورانه پدران و مادران است .
    و آنان در پیچش های درون تنهای خود فضا های پر پیچ وخمی را برای فرزندان خود فراهم میآورند و این آسیبی است که پاره ای از جوانان ما در گیر آنند.
    اما راه کدام است ؟؟

    ( اگر حوصله ای برایتان مانده بود ادامه خواهم داد )

  21. اروند نازنین .
    در پاسخی گفته بودی :
    یادش بخیر …. یه عالمه خاطره داره این شعر
    عمو محسن نداره؟

    اروند نازنین ،
    قرار شد عصبانی نشی !
    حتا از این حرف من ،

    من هم خاطره های بسیاری دارم از این شعر ،
    درویش عزیز هم میداند،
    اما،
    من خیلی با خاطره ها زندگی نمیکنم ،
    نه آنکه به آن ها نپردازم ، نه ،
    اما فکر میکنم اگر همیشه راه را برای جاری شدن خاطره ها از ذهنم باز بگذارم، آنوقت تلاش نخواهم کرد برای آنکه در فضا های روبرو همه چیز را ببینم یا کشف کنم .
    یک جورائی فکر میکنم که زیاد به خاطره ها پرداختن ، وامیدارتم از دست یافتن به فضا هائی که فردا ها میشود خاطرات امروز.
    آخه سهراب رو که یادت هست .
    ” همیشه با نفس تازه راه باید رفت ”
    وقتی چنین کنی ،
    شاید وقت کمی به ماند که به پشت سر نگاه کنی و به مرورخاطره ها به پردازی.

    برای همین منتظر آمدنت هستیم به سفرهائی که در آن فرداها خاطرات امروز تو میشوند.

  22. ما هم منتظریم استاد محسن عزیز…

    پاسخ:

    پس هیچی دیگه! باید یواش یواش از اون اداره بیای بیرون … چون که هر کی در دریای عمو محسن شناور شد؛ دیگه دوس نداره مایوشو از تنش دربیاره! و آخرش می شه احتمالاً پری دریایی یا شاید هم: پری پارسایی!

  23. عمو محسن عزیز ،

    خواندم ، چند بار هم خواندم و هر بار چیز تازه ای یاد گرفتم و دانستم … با بعضی هایش موافقم و با بعضی هایش نه .

    نمی دانم چند سالتان است ، الان چه می کنید ، توی چه فضایی هستید ، چه هستید ، که هستید … اما برای من رفیق نادیده ی نازنینی هستید که خوب حرف می زنید و از روی فکر . حرف هاتان ارزش چندین و چند بار خواندن را دارد ، از حرف هاتان بوی تحکم به مشام نمی رسد . خواننده را وادار به پذیرفتن نمی کنید بلکه وادار به اندیشیدین می کنید و … همین کافی است که فکر کنم می شود با شما بحث کرد! بحث کردن که بد نیست، هست؟

    نسل من ، نسل سرخورده ای است که هنوز محصور باید ها و نباید هاست ، هنوز پای احساسش را با زنجیر عرف و دست شعورش را با ریسمان مصلحت بسته اند.

    تلخ است … اما هست . هنوز باید جواب پس بدهیم .
    هنوز …
    “دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
    دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

    روزگار غریبی است نازنین … ”

    کجایی شاملو جان؟ کجایی مرد؟

    عمو محسن عزیز،
    تمام دوران زندگی ام را جنگیده ام ، برای خواسته هایم ، گاهی پیروز شده ام و خیلی وقت ها شکست خورده ام ، اما نایستاده ام به امید سرنوشت ، می دانم بعضی وقت ها کم کاری کرده ام ، برای خودم ، اما تاوانش را هم پرداخته ام ، عادت ندارم اشتباهاتم را گردم دیگران بیاندازم …

    اما امروز … خسته ام … کمی … بیش از کمی …
    کم آورده ام ، این حصار – شما بخوانید پیله – خانه ی امنی است که آرامم می کند ، که از من در مقابل دیگرانی که آن بیرون منتظرند که من ، نسل من ، اشتباه کند ، محافظت می کند .

    خط قرمز ؟ بلی و نه!

    خط قرمزهای زیادی برای من و نسل من هست اما باور کنید “سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست ”

    برای شکستن خط قرمزها جنگیده ام ، تمام عمر 29 ساله ام را جنگیده ام … اما امروز … خسته ، تنها و سرخورده ام … کم آورده ام … شما بخوانید ” من کم آورده ام … ”

    حوصله اش مانده که هیچ ، مشتاقانه منتظرم بدانم که :

    ” اما راه کدام است ؟؟ ”

    پاسخ:

    تا عمو محسن فردا صبح راه را یادمان بدهد؛ یادمان باشد که راه می تواند به تعداد آدمها فراوان باشد. مهم این است که خود را باور کنیم؛ بدانیم که چه سودایی داریم و آنگاه با تمام وجود و شجاعانه در پای سودای خویش پابکوبیم و پا پس نکشیم …

  24. خب راستش به یه جایی رسیده بودم که باید توقف می کردم تا بتونم از نو همه چیزو برای خودم تعریف کنم و جای گاه شون رو مشخص! نه که فقط این جا نبودم، کلن نبودم. خدا رو شکر بیشتر از چن روز طول نکشید.

    پاسخ:

    این کلاً نبودنت مشکوک می زنه در حد بوندسلیگا! نمی زنه؟

  25. اروند خان تصمیم درستی گرفتی.ولی من از کلاس چهارم تا حالا از دفتر خاطره استفاده می کنم و هر جمعه یک خاطره ی هفتگی می نویسم برای همین هم هست که انشای من خیلی خوب شده.آقا ژیگول هنوز چند سال مونده که به من برسی.تازه نمی رسی.البته سعیت رو بکن و روحیه ات رو از دست نده و اصلا ناراحت نباش خودم بهت کمک می کنم.من عادت ندارم کسی رو نا امید کنم…

    1. درسته نیلوفر جان … تو عادت نداری کسی را ناامید کنی؛ ولی عجیب استادی تا حالش را بگیری! نه؟ بخصوص اگر آن کس، عمو هومان یا خاله حمیرا باشه! نه؟

  26. از نظر فدرال بودنش یا ملی بودنش!؟ =)
    یه چیزی باعث شد بهت زده بشم و تو همون حالت گیر کنم. بعدش فهمیدم سوتفاهم بوده،‌ اما اون گیر کردن به موقع بود تا بتونم همه چیزو دوباره و با اطمینان بیشتری شروع کنم.
    وای من چرا دارم با یه دوست کوچولوی نازنین این جوری حرف می زنم!؟ شاید چون مطمئنم ان قدر باهوش هستی که بدونی چی می گم. خلاصه اگه زدم تو جاده خاکی شرمنده…

  27. بله ف به تعداد آدم ها راه وجود دارد. با آن همه حرف های خوب خوب که در مورد عمو محسن شنیده ام دوست دارم بدانم عمو محسن از کدام راه می رود.

  28. و من خیلی حرفها در مورد آن خط قرمز ها که عموی عزیز و سروی خوبم گفتند دارم!منتظرم بحث به بار بنشیند!

    پاسخ:

    بگو … معطل عمو محسن نشو …

  29. در جواب آقای پارسا؛ “از اون اداره بیرون اومدن” رو خوب اومدی اروند!
    منم بازی!

    پاسخ:

    شما که همیشه بازی هستید … اصلاً بازی بدون شقایق که لطفی نداره! داره؟

  30. آفتاب آمد دلیل آفتاب!در مورد اون تابلوی هالوژن!

    پاسخ:

    البته دارم دنبال لامپهاي كم مصرف تري مي گردم كه كارايي اش بيشتر باشد؛ اما در عين حال ملاحظات محيط زيستي را هم بهتر رعايت كند!

  31. برای سروی عزیز .

    داشتم ادامه آن نگاه را به دنیای مجازی ” اروند نازنین ” می سپردم ،
    یا داشت ” سروی” از راه رسید ،
    ذهن پاره شد ،
    تکه هایش گریخت .

    در آن لابلا،
    تلاشی را دیدم که در پی آن،
    خسته …. کمی…… بشتر از کمی بجای مانده ،
    آنجا که ،
    خاصیت تلاش را برای خود جاری شدن انگیختگی ها در ذهن تعریف کرده بودم .

    من دانسته ام که :
    در فضای زیستن “ما” گره های بظاهر کور کم نیستند ،
    مثلن :
    در بزرگ راههایمان نمی توان پیوسته و یکنواخت راند ،
    پلیس در کنارمان نمی راند که راهنما و مراقبمان باشد ،
    در کمین بدور از نگاه مستقیم مان می نشیند تا برای ” ارشاد “مان
    برگ های جریمه را بحسابمان بگذارد ،
    و در این میان دیگرانی در راه مدام قیقاج میزنند ،
    میخواهند که زود تر برسند .
    شازده کوچلو یادمان هست ،
    آن پنجاه و سه دقیقه وقت اضافه.

    هنوز در یادم نشسته است ،
    روزگارانی را که ادامه کم جان آن هنوز هم حضور دارد ،
    مدیتیشن در بیشتر خیابان های شهرمان ،
    تابلو هایش را برخ میکشید ،
    تلاشی برای آرامش، آرامشی اندک و ناپایدار ،
    ( اگر ماه بعد ثبت نام نمی کردی آرامش از تو می گریخت )
    آرامشی که در پی مسخ شدن کوتاه زمانی بدست می آمد .
    راستی ، مسخ کدام است ؟
    مسخ برای چیست ؟

    در این جهان بیکران ،
    پهنه وسیعی از انتخاب ، انتخاب راه های گوانگون و رنگارنگ زیستن در پیش رویمان است .
    اما گاه حصار ها و چپر های زیبای روستائی که در ذهن مان نشانده ایم . با بدسلیقگی مان آن ها را بدور گوشه کوچکی از آن پهنه وسیع مینشانیم و با بد سلیقگی بیشتر قرمز ش هم میکنیم !!

    و آنسو تر ،با کنکاش در فرهنگ باستانی خویش ،
    فروتنی را بر انتخاب های خویش جاری می کنیم .
    و از این گستره عظیم ،” انتخاب ” های کوچک را بر می گزینیم .

    سروی عزیز،
    پوزش من را پذیرا باش برای این همه پر گوئی ،
    اصلن خاصیت برخورد ذهن ها در گام نخست همین است ،
    حاشیه های بسیار ، حاشیه هائی که در پی تداوم این برخوردهای ذهنی آرام آرام شناخت هائی را پدید میآورند و بعد کمرنک و کم رنگ تر میشوند و در پی بیرنگی اشان اندیشه های درهم پیوسته ” نو ” تری نمایان میشود .

    تصور من این است :
    گاه که ” انتخاب ” در پی رفع نیاز های بیرونی ما آمیخته به هیجان های درونی رخ مینمایاند ،
    بستری پرشیب دارد ،
    اگر زاویه شیب را نشناسی ،
    گاه خستگی و حیرت و تلخی خاصی تو را فرا میگیرد ،
    و در این میان زاویه دید تور را به بالا تنگ تر و تنگ تر میکند .

    من دیده ام که :
    در آغاز ها ،
    با تمام لایه های احساس ، با تمام توان ، تلاش می کنیم فروتنانه ،
    از خود خویشتن بگذریم برای ماندگاری ” دوست”ی ها!!
    و بعد ،
    هیجان آن آغاز ها یا ” انتخاب ” که گذشت ،
    تلاشی جاری میشود برای باز کردن گره هائی از ذهن ،
    ذهنی که آرام آرام خستگی کم یا زیادی را در خود نشانده ،
    وگاه ،
    راه را برای ” انتخاب ” رسیدن به انگیزه های ناب مان را دشوار میکند .
    در ذهن من ” انتخاب ” در پی انگیختگی ،
    زیباترین ، عمیق ترین ، هوشمندانه ترین و ” انسان ” ی ترین امکان برای زیستن ، زندگی گرم و روان را فراهم میآورد .

    اما چه برسر این ” انتخاب ” ها آمده است ،

    ببینید گل سنگ ها چه استوار از لای صخره های سخت ، زندگی سبزشان را برخ ما میکشند و شگفت زده اشان می شویم .
    کوتاه بگویم :
    اگر زندگی زرد پر از گرمای مهربانی های خالصانه در ذهن نشسته باشد ،
    پا هایمان کفش ها را پیدا میکنند ،
    وبعد ، ما ،
    به جاده های بسیار خواهیم پیوست .

    در این میانه تجربه های کهن بسیار خواهیم دید ،
    بستر ها را آبزده و جارو شده نشانمان میدهند ،
    باید که ” خدا قوتی ” گفت و مهربانی های غریزیشان را حرمت نگهداشت ،
    اما باید رفت ،
    با گام های بلند تر به سوی آن انگیزه های ورای این تجربه ها که تصویرش در ذهن نشسته است .
    خاصیت گام های کوتاه این است که وسوسه ها را در ما می نشاند ،
    و در پی این وسوسه ها ،خستگی کم یا کمی بیشتر .

    این چنین بستر هائی از جنس ” انسان ” نیست ،
    این بستر بستر رشد خواستن های نیاز های عمیقن ” انسان” ی ما نیست .
    بستری است که ریشه در غریزه های ” انسان ” دارد .

    ذهن پویا و هوشمند ” انسان “،
    آن سوی غریزه را نشان میرود .
    غریزه نقطه صفر شروع های بیکران ” انسان ” است .

    ماندن بر صفر ،
    پریشان میکند ،
    تلخی می آورد ،
    دور میکند ” انسان ” را برای ساختن دور نما هائی را که در ذهن دارد .

    وقتی هیجان به انتخاب می نشیند،
    باید که سینه سپر کرد و توان خود را هزینه نمود تا گوشی ” گوش ” کند
    اما با انتخاب در بستر انگیختگی ، آرامشی نا میرا فرا میرسد ،
    و آن دیگری روبروی ما با همه سخت ذهنی خویش ما را خواهد”شنید ”

    راهی جز این نیست
    در پس انگیزه جریان زلال ، پایدار و خروشانی هست که همه آن سنگ ریزه های بستر خود را آنچنان غلطان با خود میبرد که سطح شان سخت صیقل میخورد و از نگاه دوباره به آنها دچار میشویم .

    لحظه ای درنگ ،
    باز هم کمی بیشتر ،
    بیائید با هم به آن سوی این تارنما رویم ،
    ذهن هائی دیده میشوند که:
    هیجان “…….” آن دیگری کنارمان را فراگرفته و پرخاش کنان همه بدون خویشن را به جوخه تیر بارها می سپارد .
    هیجان “……” آن دیگری کنار ” او ” تاریکی را در ذهن مینشاند که مبادا روشنائی ذهن بروز کند .
    و هیجان “………” آن دیگری بغض هایش را جاری میکند .
    و در پایان میبینی که سبدت خای خالی است !!

    و بعد که ،
    ذهن را تکانی میدهی ،
    غبار هایش را می روبی ،
    آنطرف تر ، سبدی میبینی پر است از سرخ ، پر است از سبز .
    پیش میرویم ،
    نگاهی دوباره با چشمهائی گشوده و فراخ ،
    انگیخته میشویم ،
    از آنسوی این سرزمین پاک میوه های رسیده در سبد ها میبینی ،
    از دیار بختیاری ها ، از آن جا که دیگر از پایتخت با اینهمه ابزارش خبری نیست،
    اما ” انسان ” ی انگیخته هوشمندی ها و توانائی هایش را برای دیده بانی محیطی در خور زیست ” انسان ” هزینه می کند .

    و می بینی آنانکه در هیجان هاشان شناور ماندند و انگیخته نشدند برای زندگی ” انسان “ی ، موج ها با خود بردشان ، و آن دیگرا ن که با جسارتی عاشقانه مانده اند و در گوش هایمان مینوازند ، نت ها شان بوی زندگی دارد .

    در پس این همه پر گوئی باز رسیدم به همان نقطه آغاز،
    چه باید کرد ؟

    ( پیشا پیش بگویم این جمله غلط غلط است )

    ” اروند نازنین ” اجازه هست برای بقیه اش؟؟

    پاسخ:

    اجازه من هم دست شماست عمو جان … سراپاگوش هستيم! نيستيم بچه ها؟

    1. فكر كنم عمو محسن رفته ناهار بخوره … الان مي آد. لطفاً بر اَتش دانستن تان كمي افسار بزنيد و تحمل كنيد! درست مثل سروي كه چراغ خاموش داره اين طرف ها پرسه مي زنه! نمي زنه؟

  32. تازه اومدم . کمی گرفتار بودم .

    مامان خوب هستن .. عالی … پروسه داره خوب پیش میره . تعطیلات مهمان داریم .. اساسی … مامان بشدت مشغول تدارکاته .

    در ضمن .. من عادت دارم چراغ خاموش حرکت کنم !

    1. مواظب باش دختر! چراغ خاموش حركت كردن را مي گويم … آخه اين فقط كافي نيست كه تو بقيه را ببيني؛ بقيه هم بايد تو را ببينند و گرنه ممكنه تصادف بشه! اون هم از نوع بدفرمش! نه؟
      اميدوارم … نه مي دانم كه حتماً مهمانان شما از داشتن چنين ميزباناني به عرش پ خواهند كشيد …
      خسته نباشيد و درود.

  33. اروند نازنین.
    در این فضای مجازی تو ،
    مهربانی موج میزند،
    و این گفتن ها را دشوار می کند ،
    حتا برای من ” پر گو ”
    سهراب را یاد هست :
    و بیاریم سبد ،
    ببریم اینهمه سرخ،
    اینهمه سبز .
    خواب هایت پر از رنگ و طراوت .

    پاسخ:

    درود بر عمو محسن پرگو …
    کاش همه ی پرگوها از شما متاثر شوند.

  34. اروند نازنین .
    قدر دان این همه تحمل تو هستم .

    سروی عزیز.
    آن روزها که در این دنیای مجازی ” شما” ها پرسه میزدم ، جسارت نوشتن در من نبود ،
    اما آرام آرام که شوریدگی ” شما” ها را دیدم جسارتی در من نشست و به کنارتان آمدم با هراسی از پذیرفته شدن ! اما آمدم .
    و بعد ،
    در لابلای افکار ” شما ” ها یافته هائی در ذهن من نشست ،
    نیاز به نوشتن مرا فرا گرفت ، همان لحظه نوشتم.
    نمی دانستم که خواند میشود یا نه ، اما خوانده شد .
    اما حال نمی دانم در اجبار برای خلاصه نمودن ذهن چگونه خواهد شد؟
    فقط میدانم در کنار” شما ” ها خواهم آموخت .

    سروی عزیز
    از خودمان میگویم،
    در کنونه خودمان ،
    و برای همه خودمان ،

    ما همیشه ،
    در نگاهمان به گذشته ،
    برداشتمان از گذشته ،
    حسرتمان در گذشته ،
    بدنبال اندوخته هائی بوده ایم برای آینده ،
    آینده ای نه چندان شناسا و روشن ،
    همیشه در گذشته امان در حال وام گرفتن برای آینده مان بوده ایم ،
    در این میان و درست در این میان و فقط در این میان،
    میان گذشته و آینده را از یاد برده ایم .

    ما – حال – مان را در گرو وام گذشته برای آینده رها کرده ایم .
    ما از – حال – مان گذشته ایم .

    و این است که ما را کمی بی هویت کرده است ،
    هویت انسان به جغرافیای زیست او نیست،
    به بروز رفتار های او بستگی دارد ،
    گذشته مال پدران و مادران ما بوده است ،
    آینده مال فرزندان ما است ،

    پس – ما – چه شده ایم ؟

    گاه مثل انسان های مسخ شده،
    بی هویت و سرگردان ،
    خود را به تار های خیمه شب باز خود ، معلق نگهداشته ایم .

    – حال – مال ” ما ” است ،
    باید در این – حال – خود را بداوری خویش بگذاریم ،
    و مسئول رفتار خود باشیم ،
    شازده کوچولو که یادمان هست ،
    (داوری خود ، سخت تراز داوری دیگران است ).
    در این – حال – باید که جسورانه خرد و اندیشه خویش را بیان کنیم ،
    و نباید در پشت اندیشه نه چندان خردمندانه و بظاهر امروزی گذشتگان خود به سنگر به نشینیم.

    میدانید ،
    دفاع رنگش خاکستری تیره است ،
    تلاش زرد زندگی است .
    باید تلاش کرد ،
    باید شتاب کرد ،
    اصلن ،
    باید دوید تا ته بودن .
    ماندن عشق است ،
    بودن عاشق،
    – حال – را اگر به چشم ما کوچک نموده اند ، باید بزرگش کرد .
    باید خواست ،
    باید نترسید ،
    باید دوید .

    خواستن ، عشق زندگی است ،
    نترسیدن ، خرد و اندیشه ،
    دویدن ، تلاش مدام.
    اگر تلاش شود خرد و اندیشه ورز داده میشوند ،
    خرد ورزی که پدید آمد ،
    انعکاس عشق را در زندگی خواهیم دید ،
    و – حال – را می یابیم .

    چه کسی ما را نگران آینده کرده است ،
    چه کسی ما را مسئول آینده کرده است،
    آینده سایه ما است ،
    سایه ما تابع وجود ماست ،عامل سایه مائیم ،
    پس عامل سایه را باید پاس داشت ،
    پر تلاش ،
    خردمندانه ،
    عاشقانه ،
    در – حال -.

    گاه ما بزرگان “شما” ها ،
    ( بزرگی شناسنامه ای )
    رنجها برده ایم به مراتب دشوار تر از یک تلاش عمیق و خردمندانه که به داشته های نه چندان پویا و تفکر برانگیز گذشتگان خود وفادار باشیم .
    و گاه ،
    عشق زندگی که پر از رنگ است را به بی رنگی بدل کرده ایم ،
    آموخته های دانش خویش را نه در عمق و برای بروز عشق،
    که بر سطح و برای رنگ آمیزی چهره رنگ پریده امان بکار بسته ایم .
    ما دانش مان را خردمندانه به یک بینش ژرف بدل نکرده ایم .
    گاه دانش ما امروز طول و عرض زندگی هامان را آنقدر به هرز گسترش داده است که از داشت آن غافل مانده ایم .
    و امروز مانده ایم که چگونه علف های هرزش را نابود کنیم .

    این است که :
    سرخورده ،
    نا امید ،
    گیج ، گیج ،
    در عمق گذشته ،
    نگران سرعت آینده مانده ایم .

    راستی چه بر سر ” انسان ” آمده است ،
    چرا اینگونه ذهن پاک خود را تقدیم به صیادان – حال – خود کرده است ؟

    باید تلاش کرد ،
    باید اندیشه را جاری کرد ،
    باید عشق زندگی بروز کند ،
    برای همین ،
    و درست برای همین ،
    باید که از طول و عرض زندگی گذشت ،
    باید که به عمق زندگی رسید ،
    عمق زندگی خود – حال – ست .
    سرشار و پر از رنگ .

    عشق ارتباط ذهن و روح ما است ،
    با هرچیز که در راه آن خردمندانه تلاش کرده باشیم ،
    هر چیز – هر چیز – هر چیز .

    روزی به دوستی که عشق را در زنگی اش کاشته بود،
    و مهربانی های خالصانه از او جاری بود گفتم:
    اینگونه بسراغت می آیم ،
    در سر چهار راه نگاهت می ایستم ،
    دستم را بلند میکنم و میگویم :
    مستقیم ،
    راست ، راست،
    در امتدار زرد زندگی ،
    در کنار آبی کودکی ،
    آنجا که تلاش جاری است ،
    همان جا که دوست منتظر است .
    و بعد ، در کنار او زندگی زرد برایم تعریف شد ،

    اگر عاشق شویم تا کاری کرده باشیم،
    سبد هامان خالی خالی خواهند بود .

    سروی عزیز،
    گاه دیده ای ، دیدگاه هها و لحن ما همان بزرگتر های شناسنامه ای،
    چه شباهتی دارد با لحاف های چهل تکه مادر بزرگ؟
    لحاف چهل تکه ای که ،
    هر تکه اش گاه بسیار زیبا است با تارو پود های گوناگون،
    وقتی آن ها را کنار هم میگذاری ،وقتی با تلاش بسیار بهم میدوزیشان ،
    اگر بقول ” درویش عزیز ” از لانگ شات نگاهشان کنی ،
    دلربا هستند.
    اگر باز هم بقول ” درویش عزیز ” از کلوزآپ نگاهشان کنی،
    هیچ نزدیکی و تناسبی بین دوختن های خود و تارو پود آن ها نمی یابی .
    این خاصیت پذیرش عادت ها و سنت های گذشتگان است در بروز از ما بزرگتر های شما ،
    اصلن از مطلق چگونه بودن ما بزرگتر ها نمی گویم ،
    این طیف بزرگی دارد که وسعتی از آن ، اینگونه اشغال شده است ،
    در ذهن من واژه ” اشغال ” بار به شدت منفی دارد .

    من دشواری های ماهیت هم نسل های خویش را فهمیده ام ،
    اما ،
    این نمی تواند ،
    نمی باید ،
    نخواهد شدکه:
    دستمایه بی تلاشی های نسل پس از ما بزرگتر ها ی شما گردد .

    ما بزرگتر های “شما”ها،
    تلاش نکردیم ، تنبلی کردیم ،
    پس آن سنت ها ما را فرا گرفتند ،
    و بعد ،
    به آنها عادت کردیم ،
    و مثل پرندگان که دانه ها را جمع میکنند ،
    ما نیز حجم عظیمی از عادت ها ( هر کجا عادتی دیدیم )را نزد خود جمع کردیم، و بخود چسباندیم ،
    آنچنان از آنها مراقبت کردیم که شدند مثل رنگ چشمها مان .
    و بعد با این چشمان ،
    خط قرمز هائی دیده شدند که :
    نمی بایستی ،
    نمی توانستی ،
    نمی خواستی از روی آنان رد شوی ، پریدن که هیچ .
    خواسته های جوانی را جوان نگه نمی داشتیم ،
    انتظار بی پایانی بود که کسی به حرفهایمان گوش کند ،
    انجام نیاز هایمان پنهانی بود ،
    نیاز عمیق بود که پدران و مادران فرزندان خویش را باور کنند ،
    اما ،
    نیاز ما کجا و دامن بلند آنان کجا ؟

    فریاد نیاز هامان ،
    یا در دهان میماند ،
    یا در فضا گم میشد .
    در آن فضا ، فکر، فضای بروز نداشت ،
    عادت ها تعقب میشدند برای زنده گی، عادت ها که بنیان سنت ها بودند بدون فکر شکل میگرفتند ،
    و این بود که نت های زیبای زندگی همیشه بهم می ریخت ،
    من هیچگاه تلاش نکرده ام که آداب و سنن گذشتگان را از بن نفی کنم ،
    اما اصلن نیازی ندیده ام که آن ها را پذیرا شوم .

    سروی عزیز ،
    حرمت جدای از پذیرش است ،
    حرمت آنسوی نیاز های تازه ، جاری شده از خرد است .

    اگر در کنونه خویش مطلق گذشتگان خود را پذیرا شویم،
    بمانند آن است که از چرتکه سازی بخواهیم رایانه ما را بروز کند !!

    و از آن سو اگر بخواهیم داشته های گذشتگان را بطور مطلق حذف کنیم، باز بمانند آن است که سدی بلند در برابرشان احداث کنیم ،
    همان بلائی را که سازه های سد در طبیعت فرا روی محیط زیست ” دروش عزیز” میگذارند ،

    همان بلا را این سد های انسانی در برابر زندگی پدید خواهند آورد ،اما با نابسامانی های فراوان تر .

    شاید تقصیرها ، این سوهم سنگینی خاص خود را دارند؟
    و آن وقتی است که ما در کوچه پس کوچه های تو در توی مهربانی های غریزی ،
    چنان گم میشویم که به آدرس خود نمی رسیم .

    گاه ما درمیان خواستن ها و رعایت اداب و رسوم گذشته خویش شناور میمانیم ،
    تلاش نمی کنیم که با جسارت شنا کنیم ،
    خود را به جریان آب میسپاریم تا به هرکجا میخواهد ببردمان ،
    رسیدن تلاش میخواهد .

    به این بیاندیشیم که:
    در ورودی خانه هایمان را با حصار فلزی مجهز میکنیم ،
    کمد هایمان را قفل میزنیم ،
    پول هایمان را به گاو صندوق بانکها میسپایم ،
    برای اتومبیل هایمان قفل فرمان می خریم ،
    طلا هایمان را در مکانی دور از یافتن ها میگذاریم ،
    اما،
    اما،
    همه داشته ها که جبران پذیرند یکسو ،
    خود خویشتن مان که کاسته شدن هایش بدون جبران است سوی دیگر ،
    ما ،
    خود خویشتن را در فضا رها کرده ایم ،
    هرکس ،
    بهر شکل،
    تا هر میزان ،
    که میخواهد از آن می کاهد ،
    و گاه این کاسته شدن ها را به مقوله فروتنی و رعایت بزرگوارانه و سخاوت مندانه خطوط قرمز،
    در ذهن می نشانیم .
    و گاه حرمت نهادن و احترام را بهانه می آوریم .

    از این سو ،
    بزرگتر ها ی شناسنامه ای نسل جوان را فهمیده ام ،
    تصورم این است اگر نگوئید توهم ،
    جوانان هوشمند و توانای این نسل کنونه خود را هم شناخته ام ،
    اصلن تنوره ای بین شان هست ؟
    تنوره بین شان را چگونه صعود باید کرد ؟
    ساز های کدامشان کوک نیست ؟
    کدامین از آن ها نت های موسیقی زیبای زندگی را با مهارت نمی نوازند ؟
    اصلن نگاه عمیق انداخته ایم به ساز ها ؟
    شاید سیم سازی بریده ؟
    شاید سازی ترک برداشته ؟
    مگر سهراب نگفت :
    بسراغ من اگر میآئید،
    نرم و آهسته بیائید ،
    مبادا که ترک بردارد ،
    چینی نازک تنهائی من .

    اروند نازنین ،
    برای بار، نه آخر، ولی یک بار دیگر، باز اجازه تو برایم مهم است .

  35. عمو محسن عزیز،

    تقریبا همه ی حرفهاتان را قبول دارم ، … اصلا انگار ذهن من را می خوانید . همه ی آنچه نوشتید ، تقریبا ، تقریبا … همه ی آن چیزی است که آزارم می دهد .

    می دانم که نباید خودم را پشت احترام به بزرگترها( به قول شما شناسنامه ای ) و فرهنگ و سنت مخفی کنم … می دانم …

    اما …

    می مانم … منتظر می مانم تا بقیه ی حرف های قشنگتان را بشنوم . بعد دوباره می گویم .آنوقت ، آنجا را که کمی با شما مخالفم ،خواهم گفت .

    راستی … ممنون که وقت میگذارید و می نویسید برای این دل ِ خسته ی تنها … ممنون عمو محسن .

    1. سروی عزیز …
      شاید باور نکنی؛ اما برای عمو محسن قصه ما – که متأسفانه شمارشان این روزها دارد کم و کم و کم تر می شود – هیچ زحمتی که نیست، هیچ؛ لذتی ژرف هم در آن وجود دارد؛ لذتی که با انرژِی نهفته در این تعاملات قلمی به اشتراک نهاده، روزش را می سازد و او را از تکرار و کلیشه نجات می دهد.
      عمو محسن مثل گل سرخ می ماند که در ذاتش عطر دادن و معطر کردن هوا نشسته است … کاریش نمی شه کرد؛ کاش فقط او را درک کنند و نخواهند که بچینندش و مال خود کنند!
      درود و ممنون از لطفت.

  36. به اروند عزیز:

    اروند جان لطفا این پیغام را به مامانی برسان … ممنون.

    مامان اروند کوچک ،

    به قول جبران خلیل جبران عزیز ” خدا اندیشید و اندیشه ی اولش فرشته ای بود و خدا سخن گفت و نخستین کلمه اش انسانی بود ” .

    کلمه ی نازنین و زیبای خدا ، آمدنت ، بودنت ، تولدت مبارک …

    خوشحالم که خدا شما را گفت .

    و به قول دوست شاعرم ، حضرت حافظ :
    حسن تو همیشه در فزون باد
    رویت همه ساله لاله گون باد

  37. راستی اروند جان یادم رفت بگویم بعضی وقت ها لازم است با چراغ خاموش زندگی کنی … به هزار و یک دلیل …

    پاسخ:

    باشه … سعی می کنم شما آدم بزرگا رو بفهمم و به چراغ خاموش بودنتان در زندگی احترام بذارم!
    اما همچنان دوس دارم بشه یه روزی رو تصور کنم که توش هیچ آدمی با هیچ مرامی لازم نباشه تا چراغ خاموش حرکت کنه.

  38. امیدوارم همین طور باشد که اروند عزیز می گوید و من ، نسل من ، باری روی دوش عمو محسن و عمو محسن ها نباشیم . باری که ندانند چه کارش کنند … باری که آزارشان دهد …

    پاسخ:

    حتماً همینطور است … شک نکن دختر!

  39. چقدر خوش حال و شکر گزارم که یگانه آسمانی ام نُه سال پیش پسرکی را به دنیا داد که امروز به لطف پدرش چنین فضایی را داشته باشم که سبب اشنایی ام با دوستانی شود که از آب روان جاری ترند…

    خیلی دوستتون دارم…

    پاسخ:

    منو می گی؟!

  40. عمو محسن عزیزم

    هر بار چشمانم نمدار می شود، هر بار آغوشم گنجایش بغل کردن همه ی دنیار را پیدا می کند
    مرسی که می نویسید و مرسی که دنیا شما را دارد

    زنده باشید…

    پاسخ:

    مرسی که دنیا شما را دارد …”
    یادم باشد این جمله را بدهم به پدر ازش تو سخنرانی ها و مقاله هایش استفاده کند!
    واقعاً اینجا کلاس درسه! نه؟

  41. برای شقایق عزیز

    نمی دانم چگونه،
    نمی دانم از چه زمانی،
    اما،
    در آن سالهای دور جوانی ،
    انگار سرعت زمان تلنگری بمن زده بود ،

    شاید از سفر دائمی ” پدر”بود ،
    برادرم ، نقاش و مهربان می خواندش ،
    خواهرانم به حجم عظیمی از اندوه دچار شده بودند ،
    و من ،
    که شبهای زیادی ” او ” را در خواب می دیدم ،
    فردای همه آن شب ها باز هم آسمان آبی بود .

    این ادامه زندگی زرد را در ذهن من مینشاند .
    بعد از این بود که،
    آرام آرام ،
    با ذهن کوچک ،
    اماپر از آداب و رسوم گذشتگانم،
    می خواستم که ،
    زندگی را از آن لحظه غفلت حوا ،
    تا رسیدن به لحظه طلائی مرگ حس کنم ،
    وبعد ،
    رفتم تا بیکران ” انسان “.
    با همان ذهن کوچک چیز ها دیدم ،
    چیز ها آموختم از ” انسان ” بودن ،
    و ” انسان ” را فهمیدم .

    و حال در این فضای مجازی ،
    ” انسان ” هائی را می بینم که بی دریغ ،
    مهربانی و طراوت را می پراکنند .

  42. منم با شقایق موافقم … بشدت …

    پاسخ:

    آي شيطوون … پس تو هم مي خواي بچيني و به سوراخ كليد هم راضي نمي شي! نه؟ مي خواي منظر ديدتو گسترده تر كني! آره؟

  43. حالا نمیشه تو منو لو ندی پسرجان؟ شما مشق نداری بنویسی؟ درس نداری که بخونی؟ واسه این تعطیلات چند روزه ، پیک شادی بهتون ندادن؟ از اون معماهای سخت سخت نداری که حل کنی؟

  44. اروند نازنین
    این بار را خارج از اجازه های قبلی آمدم،
    خواستم در میان آنهمه پر گوئی،
    و برخلاف همه آداب و رسوم نوشتاری ،
    میان گفتاری داشته باشم ،
    تا شاید از آن ترس رها شوم ،
    پس اینبار را به حساب من نگذار ،
    ممنونم ،

    سروی عزیز،
    بگذار از آنسوی زمان حال مان ،
    با لحنی دیگر ،
    به کنونه پیش رویمان برسم .
    …………………………..
    …………………
    …………………………………
    در جامعه باستانی ایران ، فرد میان دایره های متحدالمرکزی از ،
    خانواده ،
    دودمان ،
    ایل،
    قبیله وگروه های بزرگتری قرار میگرفت .
    این گروه ها و قشر های اجتماعی ،
    عادات ،
    سلوک های شخصی ،
    سلیقه ها و وابستگی های خود را از همان سالهای اولیه زندگی او پایه گذاری میکردند.
    چنین فردی با قشر طبقاتی خود وفادار می ماند و با انان همکاری میکرد .
    در مقابل از سوی این گروه ها حمایت و حفاظت میشد .
    و گاه ،
    احساس آسایش بخش خود را مدیون آنان میدانست. اگرچه این حلقه های متحدالمرکز ،
    فرد را در وابستگی و الزامات تنیده از عادات ، رسوم و سنت های اخلاقی محبوس میکرد ،
    اما ،
    وی را از ترس تنهائی اجتماعی و فقر اقتصادی مصون میداشت ،
    در چنین جامعه ای ،
    از فرد خواسته میشد که به اصول و عقاید اسلامی مومن و پایبند باشد ،
    برای حل مسایل شخصی ، سیلسی یا اقتصادی به ،
    اقوام ،
    قبیله ،
    یا گروه خانواده روی آورد .
    پایگاه فرد در جامعه اساسن وابسته به خانواده ، تبار او ، و ارتباط های خانوادگی می بود .
    این گونه ارتباط بود که صفات فردی و شهرت اجتماعی او را پایه گذاری میکرد .
    جهان بینی باستانی متکی به زمین بود ،
    یا در اصل ،
    روستائی بود .
    چنین جامعه ای با نوعی خود بسندگی اقتصادی ممتاز می شد ،
    امتیاز های طبقاتی چندان حاد و تند نمی بود ،
    از مشخصه های چنین جوامعی ،
    توجه پدرانه مهتران به کهتران می بود ،
    و نیز ،
    تاکید فرهنگی بر روی مسایل تاریخی و قهرمانی استوار بود.
    آثار ادبی و هنری بزرگ و شکوهمند سخت مورد احترام بود .
    این بزرگ پروری به ویژه در شعر واضح تر به چشم کشیده میشد .
    همواره ” انسان ” های نخبه در شکل قهرمان در جامعه مطرح بودند .
    از آن سو،
    آرام آرام،
    در روی آوری روستائیان به شهر ها ،
    فرد طبعن دید وسیعتری نسبت به مسلئل پیدا می نمود ،
    با ورود به بستر تفکر و اندیشه ، اعتقادات مذهبی حالت ایمانی خود را از دست میدادند.
    تعلیم و تربیت رسمی و متداول اهمیت بیشتری پیدا میکرد .
    گسترش دانش واقعی آرام آرام جای خود را باز میکرد .
    امور تجربی جای عرفان و رمانتی سیزم را می گرفت ،
    موقعیت فرد در جامعه بر اساس تعلیمات رسمی او ،خصوصن علمی که از دانشگاه آموخته بود و به ویژه دانشگاههای خارج مشخص می شد .
    در جامعه یی متغیر و انتقال یابنده ، با ارزشهای فرهنگی متضاد و متباین نظیر آنچه در ایران امروز به چشم می خورد ، ناگزیر مسایل خاصی بوجود میآورد .
    برای همین ،
    برای هر چیز جبهه بندی های متضاد پدید می آید ، همچنان که زمان در گذر است این فاصله ها وسیع تر و عمیق تر می گردند .
    از این روی دیگر کمتر زمینه ای برای تفاهم فراهم میگردد .
    این دو گانگی چند گاهی است که در ایران امروز نیز ظاهر شده است .
    ایران هنوز در اصل کشوری است غیر صنعتی ،
    از همین روی منبع الهام مردم سنن . آداب باستانی و تاریخی ایران است .
    این داوری از دیدگاه تاریخی هم درست بنظر می آید که بگوئیم :
    با گسیختگی و شکاف افزون شونده ای که میان سنت پرستان و تجدد طلبان محسوس می باشد ، میزان معینی تماس و اصطکاک بوجود خواهد امد .
    نقاط اختلاف و اصطکاک احتمالن بگرد عقاید و افکار متضاد و متباین در خصوص مراسم مذهبی و اجرای آن با تلیم و تربیت و روشهای سیاسی و سیاست های اقتصادی خواهد بود .
    از سوی دیگر بدون شک ، تمایل به توسعه و پیشرفت در جهت از میان برداشتن فرد گرائی بدوی و آداب و رسوم خاندانی ، برخی بیماری های اجتماعی را بوجود آورده است .
    این تحولات به خوبی در تارضایتی ها و ناسازگاری های برخی دسته های اجتماعی در مقابل سیاست های دولتی به کاستن و از میان بردن انزوای زنان و تائید و تقویت تعلیم و تربیت رسمی که تهدیدی برای ارزشهای تاریخی محسوب می شوند منعکس گردیده است .

    لحظه خطرناک در این فرآیند هنگامی است که افراد مردم پیوند های خود را بطور کلی از دست بدهند .
    هنوز اعتقادو وابستگی تازه ای در آنها شکل نگرفته است ،
    در همین دوران بحرانی است که :
    افراد بی لنگر استعداد این را دارند که دل به افکار و اصول دیگران ببندند ،
    ویا ،
    تسلیم عقاید دیگر گردند ،
    این عقاید گاه آنسوی فرهنگ ملی ما است ،
    فرهنگی وارداتی که ریشه و عمق آن نا آشنا است ،
    پس ،
    کوتاه بگویم :
    در کنونه ما از یکسو نسلی حضور دارد که هنوز به همان آداب و عقاید و سنن پیشینیان حتا با نقاب های امروزین وابستگی عمیق دارند،
    و از سوی دیگر نسلی که در پی عبور از بستر دانائی مرزها را از میان برداشته اند یا در حال برداشتن هستند
    حال ،
    در اینجا و درست در اینجا است که آن اصطکاک پدیدار میشود ،
    دیگر آن آسایش یا آرامش خاندانی حضورش در مسیر بیرنگی افتاده ،
    اما اصلن از پای نیفتاده است .
    و این پندار های جدید راه تعمیق خود را بطور دقیق نیافته است ،
    برای همین زباتن مشترک بین نسل ها دچار لکنت شده است ،
    جریان زندگی همچون همیشه زمان پیوسته جاری است ،
    کندی ها ، کم تلاشی های نسل حال از سرعت جریان زندگی نمی کاهد ، اصلن توانش را ندارد ،
    این کندی ها و کم تلاشی ها از ” زندگی ” این نسل تازه می کاهد ،
    اینجا است که می باید آن همه تعلیم و تربیت ، آگاهی و دانائی را در ” جهت ” زندگی جاری نمود .

    از اروند نازنین اجازه اش را گرفته بودم ،
    تنها سخن پایانی مانده است،
    خواهم نوشت .

    1. عمو جان! این چیزک تو مرا یاد ترانه “چیز” از شاهین نجفی انداخت!
      به غزل بگو برایت پخش کند!

  45. همین الان خواندم عمو محسن . می توانید تاریخ و ساعت “الان” رو بینید! .

    (:

    🙂

    چون نمی دانم وردپرس کدامش رو تشخیص می ده ، بنابراین هر دوجورش را نوشتم!

    خوب من الان با چند جا از حرف هایتان مشکل دارم.
    اولینش اینکه چرا همه اش از فعل گذشته استفاده می کنید وقتی در مورد محدودیتهای نسل نو حرف می زنید؟ چرا فکر می کنید دیگر آن دوایر متحد المرکز وجود ندارند؟
    چرا فکر می کنید دیگر بقچه ی مادربزرگ هامان از باید ها و نباید ها پر نیست؟

    وقتی نسل نو ، به نسل قبلش از نظر مالی وابسته باشه – که هست – ناچاراست به خواسته های آنها تن بدهد . مساله ی وابستگی مالی را دست کم نگیرید.

    گذشته از آن ، هنوز فضای شهرستانها ، فضای آلوده به جو مسموم مصلحت اندیشی های فرمایشی است ؟ نیست؟

    حرف هاتان کاملا درست است اما برایم بگویید نسخه ی قابل اجرا هم دارد؟

    آخرین باری که خواستم در مورد مساله ای فکر کنم ( حتی هنوز تصمیم هم نگرفته بودم ، فقط خواستم در موردش فکر کنم ) ، تنگ ترین حلقه از آن دوایر متحدالمرکز تذکر داد که هر تصمیمی که دلم بخواهد می توانم بگیرم اما انتظار هیچ حمایتی را نباید داشته باشم .

    این مساله متعلق به امروز من است ، عمو محسن . ربطی به تلاشم برای رسیدن به آرزوهایم ندارد ، خزیدن در سایه نیست … ترس از تنهایی است … ترس از تکیه گاهی است که از دست می دهم ، از حمایتی که دیگر نخواهم داشت …

    تنها می مانم عمو محسن … این دایره ها ، این حلقه های نازنین که با همه ی وجودم ، همه ی وجودشان را دوست دارم … این ها … همین ها … دارند خفه ام می کنند … راه نفسم را بسته اند و دارند خفه ام می کنند …

    اما … خارج از این حلقه … من … تنها و بی پناه می مانم …

    بی پناه می مانم … بی دست حمایتی که دستم را بگیرد …

    این مرا می ترساند …

    این اولین اختلاف من با نظر شماست …

    می مانم تا بقیه ی حرفهای قشنگتان را بشنوم و بعد … می گویم .

  46. سروی عزیز،
    چرا مشکل ؟
    من که گفته بودم ،
    به ذهن کوچک من فضائی داده شده است که خودش را تکانی بدهد،
    ذهن کوچک من میباید از وزش هوشمندی های شما هوائی بخورد ،
    هوائی که از آن نسیم خورد،
    غبار های ذهن خواهند رفت ،
    غبار ها که رفتند خردورزی جایشان می نشیند ،
    تصور من این است که در کنار خردورزی،
    پذیرش ها هوشمندانه تر و سهل تر خواهند شد .
    فعل های حال و گذشته را هرگونه که میخواهی و در هر کجا بنشان،
    اما،
    اما،
    فراموش نکن ،
    ما میان این دو زمان شناور مانده ایم ،
    شاید هم که میخواهیم ” فعل ” مان رااتخاب کنیم ،

    هیچگاه فراموش نکرده ام ،
    تمام این پرگوئی ها ،
    تمام این ، اینسو و آنسو رفتن های من در این زمینه،
    فقط ،
    و درست فقط ،
    برای همان است که گفته بودم ،
    زندگی را زیبا با ید زیست ،
    در پس این کلام خنده های خوفناکی جاری می شود،
    …………………………..
    ……………………………………..
    میدانی که ،
    زیبائی زندگی در بودن
    بادیگران کنار خویشتن است ،
    در پیوندبا ذیگران کنار خویشتن است،
    در ارتباط با دیگران کنار خویشتن است ،

    گاه به دنبال همان آدرس راه ها باید برویم ،
    مگر بدنبال ” خانه دوست ” ان نمیگردیم ؟؟

    سروی عزیز،
    ” مشکل”ی نیست ،
    آدرس ” خانه دوست ” را خواهیم یافت ،

  47. شما فکر می کنید من به اندازه ی کافی تلاش نکردم برای پیدا کردن راهی که بتوانم در کنارشان باشم اما خودم را دفن نکنم؟

    که من ِ بی نقاب باشم ، بی ترس از این من ِ رها شده؟

    فکر می کنید به اندازه ی کافی تلاش نکرده ام؟

    از حرف هاتان اینطور برداشت می کنم … شاید درست بگویید ، باید گذشته ام را نبش قبر کنم و ببینم کجا کم گذاشته ام ، اما ، عمو محسن ، دو سمت ماجرا باید بخواهند که به تفاهم برسند … وگرنه هر گامی که من برمی دارم به سمتشان ، نوعی عقب نشینی از موضع خودم به حساب می آید .

    جمله ی معروف ” همینه که هست … ” را تا حالا شنیده اید؟
    من شنیده ام … زیاد … خیلی زیاد …

    از این بخش از حرفهاتان خیلی خوشم آمد :
    “شاید هم که میخواهیم ” فعل ” مان راانتخاب کنیم ،”

    بله … بله … موافقم … البته بیشتر دوست داشتم که می گفتید می خواهیم زمان فعلمان را خودمان مشخص کنیم … زمانش هم مهم هست … برای من مهم است …

    عمو محسن،
    می ترسم خسته شوید … نمی خواهم خسته تان کنم …
    قول بدهید … هر وقت از بحث کردن با این کودک پرحرف و چشم سفید( به قول مادرم) و گیس بریده ( به قول مادربزرگم) خسته شدید … به من بگویید … قول بدهید … قول مردانه …

    پاسخ:

    عمو محسن و خستگي؟!
    “خسته” ممكنه خسنه بشه! اما عمو محسن نه!

  48. سروی مهربان

    در این سالهای بس دراز ،
    هرگز بیاد ندارم خسته شده باشم ،
    آن هم از ارتباط با دیگران ،
    آن هم در مورد زندگی ،
    دریچه ای بر رویم گشوده شده که بسیار مغتنم می دانمش،
    انگیخته مانده ام برای جستجوی بیشتر ذهن.
    من عمیقن قدر دان این فضا ،
    و مهمتر از آن حضور ” انسان ” های همجون ” سروی ” و شقایق” ها هستم .

    در همین نزدیکی ها خواهم گفت ،
    اروند نازنین
    باز هم ،
    کمی،
    نادیده بگیر این زیاده خواهی من را .

  49. من این جا را تازه دیدم…

    عمو جانم ؛
    من با اجازه تون همه ی نوشته هاتون را در یک فایل پشت هم ذخیره کرده ام و هر بار که می خوانمشان دلم می خواهد دنیا را در آغوش بگیرم

  50. یه توضیحی بدم؟

    من یه عمو داشتم , عمو مجتبا ؛ که عاشق خوش و همسرش
    (خانم عمویم؛ به او مامان پری می گفتم!) بودم , تمام خاطرات کودکیم از او و حرفهای او و اتاق پر از اسباب بازی است که در خانه ی خودش برایم ساخته بود؛نوجوانی ام با شعر ها و ترانه هایی که برایم می خواند رنگ گرفت…
    بیست و دوساله بودم که در یک تصادف هر دو را از دست دادم و تا مدت ها نمی توانستم موضوع را هضم کنم , حتا همین الان هم
    از به یاد آوریشان کاغذ های جلوی کی بوردم خیس شد…
    من “فقط” به او می گفتم “عموجان” ، نه به آن یکی عموی دیگر ؛ یا دیگر دوستان پدرم…
    و حالا چه از صمیم دلم به شما عمو جان می گویم؛ عمو جان…

    1. خدا رحمت كنه عموجان نخستين و همسرشان را
      و برايتان حفظ كنه عمو جان دوم و همسرش را …
      درود .

  51. شقایق عزیز
    در همین اندک زمانی که خود را به فضای حضور ” شما ” یان تحمیل کرده ام ،
    باور خود را بار ها گفته ام ،
    اما ،
    هوشمندی ها ، توانائی ها و مهربانی های خالصانه همه ی شمایان،
    این باور درونی را در من ، هر زمان عمیق تر کرده است ،

    ” درویش عزیز ” راستودم و به او گفتم ،
    میباید انتخابی داشته باشی برای ورود افرادی همچون من ،
    که:
    کم نیاورند ،
    عقب نمانند ،
    ودر پایان ، دست و پا نزنند .
    اگر یارای ماندن باشد،
    باز هم همچنان از شمایان خواهم آموخت ،
    این فضا عجیب برایم مغتنم است .

  52. اروند نازنین

    مثل اینکه یک اتفاق هائی داره می افته !!
    “اروند نازنین ” هم داره مثل “پدر ” می بینه !
    اینطوری نیست ؟
    پس چرا بزرگی عرض و طولم را نشانه رفتی ؟

    مگه قرار نبود اسرار جادوگری رو به پدر نگی ؟
    خوب این ها روهم نگو دیگه .

  53. به عمو محسن:

    “در همین اندک زمانی که خود را به فضای حضور ” شما ” یان تحمیل کرده ام ،…”
    شما خودتونو تحمیل کردید؟ اگه یه بار دیگه از این حرف ها بزنید … گریه می کنم .

    شما پای ثابت همه ی اتفاق های خوب اینجا هستید…اما بر عکس اروند من فکر نمی کنم شما صید اینجا شده باشید … نه … شما صیاد مهربان قلب و ذهن ما شدید … باور کنید …

    به اروند:
    اصلا و به هیچ وجه اسرار جادوگری رو به پدر نگو … بعضی وقت ها اینقدر حال میده پدر و مادر ها رو تو خمای نگه داری..
    🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا