اختراعات و ابتکاراتاروند درویشخاطرات روزانهزنگ تفريح!عكس ها و یاها

هدایای اروند برای امیر طاها!

یکی از ابتکارهایی که در سال جدید انجام دادم، تبادل سی دی‌های کارتون بین دوستان بود؛ چون به این ترتیب، هم فیلم‌های بیشتری می‌دیدم، هم فشار کمتری به جیب پدر وارد می‌کردم! نمی‌کردم؟

منتها از اون جا که من کمی تا قسمتی شیطوون تشریف دارم، واسه فرستادن سی دی به امیر طاها، این متن را هم نوشتم!
البته خداییش سنگ تموم هم گذاشتم و یه عالمه خوراکی هم باهاش فرستادم تا موقع دیدن کارتون، روزگار بهش بیشتر خوش بگذره!

خب حالا شما فکر می‌کنید امیر طاها بعد از دیدن هدیه‌ی من چیکار کرد؟ آیا او هم گرفت دست دوست؟

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

20 دیدگاه

    1. علامت خوبی نیست! پدرم همیشه می گه: هرگز نباید دل مون واسه هیچ بخشی از گذشته مون یه جوری تنگ بشه که دوست داشته باشیم به عقب برگردیم! چون که اونوقت “حال” مون را هم از دست می دیم! نمی دیم؟ و بدتر این که آینده مون رو هم!
      واسه همینه که باید همیشه و تو هر هوایی بتونیم رخت ها را بکنیم! و در یک قدمی بودن آب را باور کنیم!
      همین.

  1. اسکول شدن رو خوب اومدی عمو جون یادم بنداز یه دوسه تا تیکه یادت بدم این بار واسه رفقات بنویسی!

    پاسخ:

    من بي صبرانه منتظرم آرش جان.
    راستي از پارسا چه خبر؟

  2. پارسا و چند تا از رفقای ناباب مردونه رفتن کلاردشت!@

    من باید اول یه سولاریوم برم بعد پیش تو که رنگم درس بشه یه وخت از اروند کم نیارم عمو!

  3. رسید مهندس جان شرمنده که من گیجم
    آخه هوا دونفره باشه و آدم اینجا بشینه ری اینجرینگ مدل کنه!؟
    @
    از همه بدتر بغل دستی آدم هم حالش گرفته باشه
    شیطونه میگه …

  4. تو خييييلي نازي پسرك كوچك و دوست داشتني. 🙂

    پاسخ:

    آفرین مونترا جان. نشان دادی که الحق و الانصاف دانش آموخته شریف هستی! نیستی؟

  5. معلومه امیرطاها رو بیشتر از بقیه ی هم کلاسی هات دوست داری
    امیدوارم دوستی تون ماندگار و همیشگی باشه
    فکر کن!
    50 سال دیگه با بچه ها و نوه هاتون ، دور هم جمع بشید و یاد خاطرات گذشته بیافتید …چه کیفی داره پسر!

    راستی ،
    متنت خیلی باحال بود …
    😀

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا