اروند درویشخاطرات محرمانهکارتون

فلسفه خواب خرمگس!

چند شب پیش، موقعی که می‌خواستم به اروند شب به خیر بگویم و مطابق معمول برایش آرزو کنم تا خواب خرمگس ببیند! رو کرد به من و با مهربونی خاصی گفت: پدر می‌دونی این خواب خرمگس یعنی چی و از کجا اومده؟
منم گفتم: نه … نمی‌دونم. مگه فلسفه‌ای هم داره؟ من فکر کردم همینجوری یه جمله‌ی بامزه‌ای یه که تو شنیدی و تکرار می‌کنی.
اروند: نه دیگه … این جمله مال یه کارتونی بود به نام تیمون و بومبا … یادت اومد؟ تو اون کارتون بود که تیمون همیشه به بومبا (شاید هم برعکس!) می‌گفت: ایشاالله که خواب خرمگس ببینی! چون که خرمگس همونقدر برای بومبا خوشمزه است که چلوکباب برای تو!!

ازش تشکر کردم و صورت گلش را بوسیدم و به فکر رفتم … در حالی که اروند در کسری از ثانیه به خواب فرورفت و می‌دانم که خواب خوشمزه‌ترین خرمگس دنیا را هم دید! ندید؟
اینجا برای همه‌ی دوستان عزیزم در اتاق آبی، خرمگسی‌ترین خواب زندگی‌تان را آرزو می‌کنم … اصلن چقدر از آن روز بیشتر خرمگس‌ها را دوس دارم! شما چطور؟
گاه با خود می‌اندیشم که این بچه‌ها تا چه اندازه می‌توانند شادی بخش باشند … آنقدر که به گریه می‌افتم و تا چه اندازه می‌توانند دیوانه‌کننده باشند؛ آن چنان که به خنده می‌افتم!
درست مثل بلایی که معشوق سر عاشق می‌آورد! نمی‌آورد؟

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا