اروند درویشخاطرات روزانهزنگ تفريح!

جواب دندان شکن اروند به پدر!

پدر (بعد از مشاهده کلید بر روی درب منزل): اروند جان! چرا اینقدر حواس پرتی پسرم؟ آخه جای کلید اینجاست؟
اروند (بدون معطلی و با لحنی قاطعانه): حواس خودمه! دوست دارم بفرستمش یه جای پرت … اصلاً به کسی چه مربوط؟!

جمال هر چی جای پرته ... عشقه! درست می گم آمیگو؟!

 

نتیجه‌گیری اخلاقی:
همیشه مهاجم باشید و طلبکار! پیروزی باشماست … شک نکنید!!
توصیه ناغافلکی!

 به دیگران گوش فرا دهید، حتا اگر آن چه می‌گویند در ابتدا عجیب به نظر رسد. در شتاب نباشید که به آن ها بگویید اشتباه می‌کنید.

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

13 دیدگاه

  1. خیلی با نمک بود!عکس مرتبط هم فوق العاده است

    و البته بهتر از توصیه ناغافلکی موخره ای نمی شد نوشت!!

  2. اروند جان
    بمن خیلی مربوطه
    من و تو رفیقیم
    من شصت ساله دنبال اون ادرس اون جای پرت هستم
    باید ادرسشو بدی

    پاسخ:
    شرمنده! 60 سال دیگه هم باید انتظار بکشی تا یاد بگیری حتا تو شیش سالگی هم می شه یه جای پرت پیدا کرد!

  3. اروند سلام
    من علی عمو هومان هستم. یه چیز با حال در مورد جمونگ می خوام برات تهیه کنم ، هر وقت دیدمت بهت میدمش .
    باید مواظب باشی که به چشم پدرت نزنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا