فردوسیلحظهها و نکتهها
جهان سر به سر چو فسانه است و بس!

لطفاً هیچ کاری نکنید! فقط بر روی این تصویر کلیک کرده تا بتوانید در ابعادی بزرگتر آن را ببینید …
آنگاه برایم بنویسید که دارید چه میبینید و چه احساسی را تجربه میکنید؟
حتمن من هم در عوض برایتان خواهم گفت که فردوسی بزرگ بیش از هزار سال پیش، در انتهای داستان کیومرث چرا مینویسد:
جهان سر به سر چو فسانه است و بس
نماند بد و نیک بر هیچکس





یه زمانی شیفته ی اکتشافات نجومی بودم، دبستانی که بودم تمام کتابهای ایزاک اسیموف درباره ی سیارات رو از حفظ بودم و تشنه ی دانستن جدید ترین خبرها درباره ی آسمون و شگفتی هاش… اما حالا اصلا شگفتیهای نجوم برام جذابیت نداره
چه فایده ای داره که بشر اینهمه هزینه کنه و کوچکترین رازهای آسمون رو با بیشترین هزینه ها – مراجعه کنید به بودجه ی ناسا- کشف کنه، درصورتی که هنوز از شناخت خودش عاجزه … هنوز نمیتونه از نادانی پرهیز کنه… و روز به روز در گرداب بی خردی بیشتر فرو میره چه فایده داره که تمام جزئیات آسمونها و کهکشانها رو بشناسیم در حالی که انسان رو خودمون رو نمیشناسیم؟؟
اکتشافاتی که تاکنون توسط بشر در خارج از کره زمین صورت گرفته، درست مثل کشف یک ذره ماسه در بیابان رب الخالی عربستان سعودی است! حقیقت این است که ما چیزی را کشف نکرده ایم. ما فقط اندکی دریافته ایم که تا چه اندازه نمی دانیم و حقیریم! مثلاً وقتی برای نخستین بار از وجود سیاره ای در فاصله 16 میلیارد سال نوری با زمین آگاه می شویم؛ یعنی اعتراف می کنیم که 16 میلیارد سال از حقیقت امروز آن سیاره عقب هستیم! نیستیم؟
و این البته می تواند بسیار مفید باشد فلورا خانوم! نمی تواند؟
به ویژه اگر از منظر آن گل سرخ مارکز در پست قبلی به ماجرا نگاه کنیم! نه؟
درود …
بسیار دیدنی بود …
پاسختان به دیدگاه فلورای عزیز را خواندم و برایم جالب بود .
از یک نگاه دیگر هم می توان این تصویر گویا را دید ؛
اندوه من و دغدغه های من در برابر حجم این دنیا چقدر بی چیز و اندک است
رها کن ! فکر کن یک شهاب سنگ کوچک است در پهنه ی این بی کران …
درود بر مسعود عزیز …

نمی دانم داستان کوتاه “سه مورچه” را از جبران خلیل جبران خوانده ای یا نه؟
.
.
سه مورچه روی بینی مردی که زیر آفتاب خوابیده بود، گرد هم آمدند و هریک از آنها به رسم قبیله خود ادای احترام کرد و سپس در همانجا ایستادند و سرگرم گفتگو شدند.
نخستین مورچه گفت: زمین ناهمواری که اکنون روی آن ایستاده ایم، لم یزرع ترین زمینی است که تا به حال از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال یافتن دانه ای از هر نوعی که باشد سپری کردم اما موفق نشدم.
دومین مورچه گفت: بارها مردم قبیله من درباره ی سرزمینی نرم و لم یزرع سخن می گفتند و می پندارم که ما اکنون در همان سرزمین هستیم.
سومین مورچه سر خود را بلند کرد و گفت:
دوستان! ما اکنون روی بینی مورچه ای بزرگ ایستاد ه ایم. این همان مورچه ی بسیار توانا و قدرتمند است. بدنش آنقدر بزرگ است که نمی توانیم آن را ببینیم و سایه اش آنقدر بزرگ است که قادر نیستیم اندازه اش را بگیریم و صدایش آنقدر بلند است که از شنیدن آن عاجزیم. این همان مورچه ای است که حضور لایتناهی اش در همه جا هست!
دو مورچه ی دیگر به خاطر این سخن خندیدند اما همان لحظه ، مرد دستش را بلند کرد و بینی خود را خواراند و سه مورچه زیر دستانش له شدند.
.
.
.
خلاصه این که مسعود جان:
حقیقت این است که گاه از یک شهاب سنگ کوچک در پهنه این بی کران هم حقیرتر است! نیست؟
عالی بود استاد
داستان جبران را می گویی دیگه! نه؟
😀
به نظر می رسه، این خنده شباهتی غریب با خنده دو مورچه اولی دارد! ندارد؟
نه ! خنده شباهت عجیبی به خنده ی آدم ،پس از کم آوردن حریف آدم در دست آخر پینگ پونگ داشت ! نداشت !؟
اون که گریه داره مسعود جان! نداره؟
بله استاد ،حال حریف گریه دار است
لابد این جهان هستی همان چرخ گردان است که چون دایره ورای پایان هستی, آغاز هستی است و ورای بزرگ ترین نیز ریز ترین است. ولی اندازه که از سنجش خرد آدمی گذر کند چه یک وجب و چه هزاران خروار.
نکته اینجا است که هستی آن بزرگ ترین در شکلی که ما از هستی می شناسیم در گروی پرتوی نوری است که میلیون ها سال پیش از آن به راه افتاده است و اکنون به چشم ما رسیده است.
سلام.برداشت من این است که منظومه شمسی و کهکشان راه شیری ما در برابر کل جهان هستی سر سوزنی بیش نیست.چندی پیش مقاله ای از هاوکینگ. فیزیکدان معاصر در مورد پیدایش زمین و کائنات خواندم که به نظر او اگر ما تمام قوانین فیزیک را بدانیم، ا ز کار خدا در پیدایش کائنات سر در می اوریم.فیزیک ثابت نمیکند، که خدایی وجود ندارد،بلکه نشان میدهد نیازی به وجود خدا نیست.تئوری بیگ بنگ یا انفجار بزرگ که سبب پیدایش زمین و دیگر ستارگان شد نشانگر ان است که کار خلقت بدون خدا لنگ نمیماند.تانظر شما و دیگران چه باشد
به میری:
دارم به مفهوم این جمله تو می اندیشم:
فیزیک ثابت نمیکند، که خدایی وجود ندارد،بلکه نشان میدهد نیازی به وجود خدا نیست.
.
درود …
“دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی ”
همیشه با دیدن این تصاویر تامل میکنم و به انسانها و از جمله خودم بیشتر فکر می کنم که در ظاهر خرد و کوچکیم ولی در کبر و غرور بزرگتر از هر موجودی هستیم ! البته میدانم علت بزرگی به اندازه و فیزیک ظاهری نیست و در این مورد شاید مثلاً به قدرت و بزرگی عقل بشر بنازیم ، ولی همین موجودات مغرور گاهی از کوچکترین موجودات جهان هستی هم پست تر و خردتر میشوند وقتیکه از هیمن قدرت ” عقل ” شان بخوبی و برای بهتر کردن شرایط زندگی برای همه ی موجودات استفاده نکنند ! و چه بسا بلعکس شرایط را برای همه و در نهایت برای خودشان سخت و سخت تر و طاقت فرسا کنند !!!
در ضمن به گمونه به عظمت اونیکه این جهان رو با چنین ظرافت و دقتی هم آفریده ، حال با چه اهدافی هم باید بیشتر فکر کرد ولی راستش رو بگم من که هر چی بیشتر فکر میکنم گیج تر میشم با همین عقل کوچکم البته !!! این سوالها رو شاید باید از فلاسفه پرسید . ما هم خدا رو شکر مخصوصاً تو مملکتمون از این دست فلاسفه کم نداریم ، داریم مهندس ؟
درود و خوب باشین
به غزاله:
این همه بزرگی و فراخی و پهناوری جهانی که زمین ما را دربرگرفته، نشانه چیست؟
آیا این می تواند تآییدی بر آموزه شوماخر باشد که گفته بود: کوچک زیباست؟
یا این که حقیقت دیگری در میان است که نمی دانیم! می دانیم؟
درود …
بعضی وقت ها غده فیلسوفی در من زیادی ترشح می کند و باعث می شود که موتور بافندگی به حرکت در آید و چیزهایی را بنویسم که بعدا خودم هم از عهده رمزگشایی آن بر نیایم!
به آرش از سانفرانسیسکو:
صداقتت منو کشته!
درود
چه زیباست زمین مان !
حتی رنگ هایش آبی و سفید در جایی خاکستری ، مشکی حتی رنگ هایش به مانند زندگی، پستی و بلندی دارد این رنگ های زندگیست …
بر خلاف عطارد ،مریخ ، خورشید ، ماه… زمین زنده است هر چند که کوچکتر باشد از بعضی ها ولی جریان زندگی در آن گیراست
انگار تمام نقاطش در حال تلاطم اند به مانند امواج دریا…
درود بر زمین مان…
آفرین بیداد عزیز …
چقدر این درود بر زمین ما، چسبید.
کاش همه قدر زمینی را که در آن زیست می کنیم، بدانیم
و آگاه باشیم که دست کم تا فاصله 16 میلیارد سال نوری، دیگر سیاره ای چون زمین ما برای زیستن وجود ندارد! دارد؟
درود …
سلام اقای درویش . این جمله مال من نیست.ان متعلق به اقای هاوکینز است.من بدون هیچ داوری،فقط می خواهم بگویم.کائنات بینهایت،لااقل تا انجا که ذهن بشر اجازه میدهد. در حرکت و در وجود خود از یکسری قانونمندی ها فیزیکی پیروی میکنند. اگر دوست دارید ما میتوانیم این بحث را بازتر ادامه دهیم.موفق باشید.
با کمال میل …
می خوانم دیدگاه شما را …
و در کتاب طرح عظیم پرسشهای زیادی مطرح میکند .از جمله منشا جهان چیست و چرا به صورت فعلی در امده و در نهایت چه خواهد شد.در این راه از تئوری های نسبیت.ام تئوری،اصل عدم قطعیت هایزنبرگ وتئوری های شناخته شده فیزیک انیشتین، ماکس پلانگ و…استفاده میکندتا فیزیک و متافیزیک رادر کنار هم بگذارد.مثلا به قانون جاذبه زمین اشاره میکند ومیگوید قانونمندیها کار خودشان را میکنند.چه با فرضیه خدا چه بی خدا
اتفاقاً اخیراً هاوکینگ نظر خود را تصحیح کرده است و می گوید:جهان بدون خدا با فهم کنونی ما از فیزیک همخوان تر و منطقی تر است! زیرا در غیر اینصورت باید بگردیم دنبال پاسخ این پرسش که پیش از آفرینش جهان, خداوند مشغول چه کاری بوده است؟!
او میگوید اگر ما یک فرضیه کامل وهمه جانبه برای پیدایش خلقت پیدا کنیم،این مهمترین پیروزی انسان است چون توانسته فکر خدا را در چگونگی افرینش بخواند.و وقتی او را کامل کننده تئوری بیگ بنگ یا انفجار بزرگ بدانیم و نقش این انفجار اولیه در پیدایش کائنات که بر همگی ما محرز است.دیگر محلی برای این پرسش نمیماند که ایا خدا افریننده جهان هستی است یا نه.
گمان برم خواندن فکر خدا، همان کلام مشهور عرفا باشد که در انتهای طریقت به جایی می رسند که به جز خدا نمی بینند و فریاد می زنند که: من خدا هستم!
شاید شما درست بگویید.ولی با توجه به این تئوری انفجار بزرگ که اغاز هستی را یک هسته اتم در فضا و زمان صفر میداند،چرا میگویم صفر، چون در ان موقع هنوز نه زمانی وجود داشت، و نه فضایی. بنا بر این چه فرق میکند که خدایی بوه یا نبوده .مهم اینجاست که قوانین فیزیک بوده اند،هستند و خواهند بود.ما با چشم خویش این قوانین را میبینیم و حس میکنیم ولی خدا را به عنوان یک ایده فقط در فکر داریم.
هاوکینگ در قسمت دوم از کتاب تاریخچه زمان خود، با عنوان “جهان در پوست گردو” به جلوه هایی حیرت انگیز از همان قوانین فیزیک اشاره می کند. مثلاً از این احتمال سخن می گوید که فردی بتواند با گذر از دیوار زمان به زمان پدربزرگش بازگشته و او را بکشد!
آنگاه چه بر سر خودش خواهد آمد؟!
.
می بینی؟ ماجرا به این سادگی ها نیست! هست؟
معذرت میخواهم .من برای مدتی اینترنت نداشتم.برای همین دیر جواب میدهم .با توجه به اینکه در ایران دیر وقت است و فردا هم روز کاری، برادرم برای شما خواب خوشی ارزو میکنم. ما میتوانیم فردا اگر شما مایل بودید. به بحث خود ادامه دهیم.شب بخیر.
به میری:
استفاده می کنم و می کنیم میری جان … ادامه بده.
سلام شبتون بخیر
فیلم search in galaxy را دیده اید؟
میری جان,
اول این که در کسری از ثانیه از زمان انفجار بزرگ هیچ کدام از قوانین فیزیک صدق نمی کند یعنی از ثانیه صفر تا ثانیه یک به توان منفی بیست تعریف مکان و زمان و احجام هندسی و فیزیکی تعریف مشخص و شناخته شده ای ندارند و به خاطر این گسست زمانی قبل آن نیز قابل تعریف نیست.
دوم این که قوانین فیزیک تنها بخش کوچکی از قوانین حاکم بر جهان هستی است و حتی زیر مجموعه کوچکی است از فیزیک کوانتوم. جایی که نه تنها زمان و مکان پارامترهای تعریف کننده یک پدیده هستند بلکه بیننده و یا نمایشگر پدیده نیز در تعریف آن نقش دارند. پس آنچه می بینیم و لمس می کنیم فقط بخشی از پدیده هایی است که در محدوده حواس و یا تشخیص منطقی ما وجود دارد.
هیچ کسی نمی تواند بگوید که جرم جهان هستی در زمان بیگ بنگ چقدر بوده است زیرا چنین حرفی از پایه اشتباه است و هنوز جرم و وزن در آن مقطع زمانی و تا قبل از لحظه شکل گیری تعاریف فیزیکی تعریف نشده است. بنابراین اگر کسی بگوید که لحظه صفر وقوع انفجار بزرگ در صد میلیون سال بعد خواهد بود حرف او مبنای خاصی برای صحت سنجی ندارد زیرا کیفیت زمان برای لحظه صفر تعریف شده نیست که بخواهیم در مورد کمیت آن صحبت کنیم.
بحث خداوند و استنتاج آن از لحظه آفرینش جهان هستی نیز از همین گونه بحث هایی است که هیچ معیاری برای سنجش درستی آن وجود ندارد. حتی اگر آفریدگار را مجموعه ای از تمامی کائنات بدانیم باز هم خارج است حصر زمان و مکان خواهد بود و نمی توانیم بگوییم که مثلا خداوند در فلان نقطه و یا فلان زمان چه می کرده است زیرا ابد و ازل و هر چیزی که در چارچوب قوانین فیزیک وجود دارد فقط برای چیزهایی کاربرد دارد که در آن محدوده بگنجد. به عنوان مثال شما نمی توانید جواب قاطعی را برای فاصله میان دو نقطه در هندسه نا اقلیدسی بیابید زیرا که اصولا فاصله در آن علم تعریف شده نیست و برای همین است که می گویند که بی نهایت خط مستقیم میان دو نقطه وجود دارد و یا اینکه اصلا هیچ خط مستقیمی میان دو نقطه وجود ندارد.
بنابراین از نظر علمی هیچ تفاوتی میان این حرف وجود ندارد که خدا وجود دارد و یا اینکه خدا وجود ندارد و یا حتی این که بی نهایت خدا وجود دارد. زیرا هیچ ابزار علمی برای سنجش درستی آن وجود ندارد و ارتباط این مباحث با علم بشر کاری است بیهوده و اشتباه.
به آرش از سانفرانسیکو:
نوع روایت ساده و خطی ایت از پیچیده ترین دغدغه بشر از آغاز خلقت تاکنون بسیار تحسین برانگیز است. شاید برای همین است که مولانا در پاسخ به آنهایی که در پی یافتن حقیقت پروردگار هستند، می گوید:
دانستنی است، گفتنی نیست خموش!
درود …
https://www.4shared.com/video/t5-bvYhF/search_in_galaxy.html
به سیمین بانو:
سپاسگزارم که تماشای این فیلم ارزشمند را به اشتراک نهادید تا دوستانی که هنوز آن را ندیده اند، ببینند. به نظرم اوج بلند و گرانیگاه اصلی فیلم، هنگامی است که به تصویر زندگی در یک مولکول آب می پردازد … شاید من و تو یکی از آمیب های شناور در همان مولکول آب باشیم! نه؟
دیدگاه های این پست رو خوندم… همگی به اتفاق هاوکینگ مسحور همین فسانه شدن…
اما در خصوص کامنت خودم و جواب درویش گرامی باید عرض کنم که من با ذره بودن هستی شخص خودم و کره زمین در مقابل کهکشانها هیچ اختلافی باشما و ایده ی زیبای این پست ندارم… احساس اون لحظه م رو بعد از دیدن این دستاوردهای علمی که بدست آوردنش و بدست نیاوردنش هیچ فایده ای برای بشر -خصوصا بشر با طرز تفکرغربی ش- نداره نوشتم
درویش گرامی شما با دیدن این تصاویر با توجه به شاکله ی فکری تون که آبشخورش فرهنگ و معرفت ادبی این سرزمینه زیباترین نتایج رو میتونید بگیرید- هرچند من نتایج مرتبط با هاکینگ رو قبول ندارم-اما میخوام توجه تون بدم به مطلبی که چندسال پیش خونده بودم لینکش رو براتون میذارم
https://ghasedakonline.com/article.php?aid=6
به دانشجوی امریکایی که به ایران سفرکرده بود گفته بودن ایران کشور پیشرفته ایست؟ و جواب شنیده بود که:
“در ایـران آسمانخراشهای آمریکایی نیسـت. اما اگر منظور از پیـشرفت درک بهتری از دنیا و طبیعت و بشر باشـد، شاید بتوان گفت ایران یکی از پیـشرفتهترین کشـورهای دنیاست …. همه ایرانـیان میتواننـد دست کم یک شـعر بخواننـد که در آن پاسخ به فلسفیترین سوالهای زندگی نهفته است. این از نظر من پیـشرفت است.”
هرچند نمیشه این سخن رو درموردهمه ایرانی ها صحیح دونست ولی میدونم که حداقل درمورد شما صدق میکنه… درمورد قشر خاصی از ایرانیها که لابد همنشین این شخص بودن صدق میکنه…
شما با چنین طرز تفکر زیبای شرقی و دانستن جدید ترین دستاوردهای نجومی میتونید دوستدار طبیعت و غصه دار تخریبش باشین و غمگین از جفاهایی که در همه جای دنیا بر زمین و طبیعت میشه… اما کسانی که با صرف بودجه هایی کلان -که یک میلیونیمش تمام کودکان گرسنه و کودکان کار دنیا رو سیر میکنه- در حال تحقیقات فضایی در ناسا هستن قصدشون سیاره گشایی و کهکشان گشایی- بر وزن کشور گشایی- هست و حالا که زمین رو با این قوانین فیزیکی و غیر فیزیکی و اخلاقی و غیر اخلاقی و طبیعت مدار و مخرب طبیعت به گند کشیدن به قول فالاچی قصد به گند کشیدن سایر سیارات رو دارن…
من هدفم از نوشتن کامنت اولم این بود که بگم کاش بشریت به جای تلاش برای درک چنین عرصه هایی -منظورم شما نیستین اختر شناسان و دانشمندان این عرصه ست- بیشتر در عرصه هایی تلاش و پیشرفت کنه که به بهتر شدن همین هستی که روی همین زمین زیبا به قول دوستان داریم بینجامه
بشر کم خردی که بدونه تا فاصله 16میلیارد سال نوری هیچ موجود زنده ای تهدیدش نمیکنه و سلطان بلا منازع این عرصه ست…همین بشر مخرب طبیعت،همین بشر تولیدکننده گازهای گلخانه ای، همین بشر جنگجو و تولید کننده ی سلاحهای مرگبار ، همین بشر جنگ افروز بین همنوعانش هست…
تمام قوانین فیزیک هم اگر در دستهای بشریت باشه و نحوه ی شکل گیری تمام اجزای این عالم امکان رو اگر بدونیم ولی از حل یک مشکل اخلاقی در بشر عاجز باشیم بدرد هیچ بشری از جمله جناب مستطاب هاوکینگ و آیندگانش نخواهد خورد
خیلی دوست دارم درمورد هاوکینگ و نظریاتش از جنبه ی غیر فیزیکی بحث کنم یا دیگرانی بحث کنند اما اول اینکه بضاعت فکری ش رو ندارم و وقتش رو هم ندارم تا مطالعه کافی کنم و با رفرنس بیام… دوم اینکه تا حالا حتی با جستجو مطلبی پیدا نکردم -نه اینکه نیست- که اونقدر نوشته های هاوکینگ رو از جنبه ی غیر فیزیکی قابل اعتنا بدونه که بخواد درش تشکیک کنه یا نقدی برش بنویسه و آخراینکه فکر میکنم یه روزی خود هاوکینگ مثل فیلسوف آنتونی فلو – البته اگر بخت یارش باشه- نظریاتش رو به زیبایی تکمیل میکنه و احتیاجی به بحث من نوعی نیست…
به فلورا:
نخست آنکه ممنون از معرفی آن لینک. به دوستان سفارش می کنم تا گفتگوی بهمن کلباسی را با آن دانشجوی آمریکایی حتمن بخوانند.
دوم این که خاویر پرز دکوئیار در سال 1996 کتابی نوشت به نام تنوع خلاق و در آن به نوعی همین دغدغه تو را انعکاس داد. او نوشت: “میدانیم چگونه میتوان از چرم کفش ساخت و از نیروی آب یا باد کارمایه گرفت و چگونه میتوان اعماق فضا را شکافت و از کارمایههای خطرناک و مهیبِ فلزاتی سنگین در اعماق اقیانوسها بهره برد؛ امّا از اینکه چگونه میتوان خدمات اجتماعی، غذای کافی و پارهای از روابط نهادی را دقیقاً به زندگی مشترک درازمدّت، سالم، بارآور، خلاّق و رضایتبخش مبدل کرد، چندان اطلاعی نداریم!” حقیقت داستان این است که گاه اطلاعات ما از خورشید و دیگر اجرام آسمانی که میلیاردها کیلومتر از ما دورتر هستند، بیشتر و دقیق تر از درکی است که باید از وجود خودمان داشته باشیم که در نزدیکترین فاصله به ماست! نیست؟
تو گویی دوری یا نزدیکی به چیزی، بهترین معیار برای شناخت دقیق از آن چیز نیست! هست؟
با این وجود، مایلم تا تعبیر دیگری از جمله کلیدی تو بکنم! آنجا که نوشتی: بشر کم خردی که بدونه تا فاصله ۱۶میلیارد سال نوری هیچ موجود زنده ای تهدیدش نمیکنه و سلطان بلا منازع این عرصه ست…
دوست دارم یک پرسش شیرین به میان کشم! چرا در چنین جهان بزرگ و لایتناهی ای و چرا در میان این همه اجرام آسمانی پهن پیکر و عظیم، فقط باید سهم بسیار کوچکی از آن، دارای ویژگی هایی چنین استثنایی باشد؟ در حقیقت، بهشت همه ی جهان، کره زمین و آبی رنگ و دوست داشتنی ماست! نیست؟
و ما باید چقدر خوش شانس باشیم که می توانیم چند صباحی را در این بهشت منزل کنیم! نه؟
.
و این البته همه ی ماجرا نیست! هست؟
درود …
کامنت آرش عزیز روز مرا ساخت ! متشکرم
حضور پربار و مشارکت فعال شمایان هم برای من هم!
درود …
سلام.اقای درویش دراین مورد که میگوییدماجرا به این سادگی نیست، به شما حق میدهم.اما همان طور که میدانید در زمان نوشتن کتاب تاریخچه زمان هاوکینز هنوز اعتقادات مذهبی داشت.دران زمان می گفت خدا وکهکشانها دو مقوله جدا از هم هستند.بنا بر این نباید ان دیدگاه ها را با اکنون که میگوید با دانستن قوانین فیزیک سر از کار خدا در میاوریم،کاملا یکی دانست .ودر مورد گذر از دیوار زمان، این فقط یک احتمال است. نه اصل ثابت شده فیزیک.
به میری:
هاوکینگ می گوید: با دانستن قوانین فیزیک سر از کار خدا در می آوریم. خب، پرسش این است که مگر نمی شود هم سر از کارش درآورد و هم انکارش نکرد؟!
اینشتین هم زمانی می گفت: خداوند تاس نمی ریزد. اما یعدها مشخص شد که ممکن است گاهی بدش هم نیایید که تاسی بریزد! نه؟
شاید برای همین باشد که پاستور پیش تر از آن دو گفته بود:
کمی علم آدم را از خدا دور می کند و زیادی علم، او را به خدا نزدیک می سازد!
درود …
درود
با دیدن کوچکی سیاره مان در برابر خورشید ها و سیاره های دیگر، فقط فکر می کنم که باید خیلی بیش از این ها به فکر حفاظت این کلبه ی کوچولوی خودمان (زمین) باشیم.
درود بر عباس محمدی عزیز …
نخست آن که دست مریزاد به کتایون عزیز با آن عکسهای زیبایی که از گربه های سعادت آباد گرفته است!
دوم این که کاملاً با نظرت موافقم رفیق … دانش بشر تا امروز دارد به ما تذکر می دهد که همین یک زمین را داریم که در مقایسه با عظمت کائنات، مانند یک ذره الکترون در پیشگاه دماوند هم نیست! هست؟
کاش قدر این زمین و این بختیاری را که ساکن زمین هستیم، می دانستیم!
و اما در مورد دوستی که در کسری از ثانیه از زمان انفجار بزرگ گفته اند هیچکدام از قوانین فیزیک صدق نمیکند.من میل دارم دراین مورد با شما تبادل نظر کنم واز شما بیشتر یاد بگیرم . ولی در اینجا نه فرصت زمانی داریم و نه خیلی فرصت مکانی. ای کاش میشد ارتباط نزدیکتری میداشتیم.مرسی از یاد اوریها.
در ضمن آن دوست ساکن سانفرانسیسکو است، و بنابراین فاصله شما که در آلمان زندگی می کنید به ایشان کمتر از ماست! نیست؟
تازه! الان دیگه فاصله چه معنی ای دارد؟ من آرش را بدون آن که ببینم، بسیار به خودم نزدیک احساس می کنم.
درود …
دوست گرامی کار علم پرداختن به تشریح چگونگی هاست.با دانستن وقوع انفجار اولیه،سیاهچاله،ابر اولیه و….. که به کمک علم فیزیک به دست میاید،میوان حرف هاوکینز را قبول کرد که میگوید،ثابت نمی شود که خدایی وجود ندارد،بلکه نشان میدهد به وجود خدا در اینجا نیازی نیست.
فرض کنیم ثابت شود که وجود خدا در اینجا نیازی نیست، چون همه چیز را خاصیت اجرام و اجسام و قوانین فیزیک توضیح می دهند. مسأله این است که آیا آن قوانین و اصول فیزیکی نمی توانند با تکامل دانایی بشری، تکامل یافته تر شده و تغییر یابند؟ مگر تا همین 50 سال پیش اعتقاد نداشتیم که ماده نمی تواند به انرژی تبدیل شود؟
حرفم این است که دانایی ما از جهان پیرامونی بر بنیاد اطلاعاتی است که اخیراً توانسته ایم از تاریخی ژرف به عمق 16 میلیارد سال بخوانیم. تازه در همین فیلمی که سیمین بانو لینکش را قرار داده، عمق جهان 15 میلیارد سال گفته شده، زیرا از تاریخ ساخت این فیلم هم چند سالی گذشته است!
فکر کن فردی بخواهد در باره مردم آمریکا بر بنیاد تاریخ 400 سال پیش آن تحلیل ارایه دهد! تصورش را بکن که آن آمریکا با چیزی که هم اکنون می بینیم تا چه اندازه متفاوت است! حالا به جای 400 سال داریم از یک اختلاف زمانی به عمق 16 میلیارد سال صحبت می کنیم! ما 16 میلیارد سال از جهان عقبیم! اگر کسی که در آن سوی عالم نشسته و بخواهد ما را به تماشا بنشیند، این فرصت هرگز برای او مهیا نمی شود! می دانی چرا؟
در این مورد کاملا حق با شماست.حتما قوانین و اصول فیزیک یا هر علم دیگری با گذشت زمان تغییر می یابند.ولی من که گفتم فیزیک جواب چگونگی ها را میدهد.نه چرا ها را.برادرم لطف کنید وجواب سئوال و چرایی که مطرح کرده اید ، را خود دهید.چون حدس میزنم جواب شما منشا متافزیکی دارد. و من دانستنی های متا فیزیکی چندانی ندارم.
نه! پاسخ پرسشم از قضا کاملاً ساده و مبتنی بر علم است. زمین ما 4.6 میلیارد سال پیش بوجود آمده و بنابراین، هنگامی که او به جایی که زمین قرار گرفته نگاه کند، چیزی را نخواهد دید، زیرا زمین هنوز متولد نشده بود! آیا او می تواند بگوید: زمین نیست، چون من نمی بینم؟ یا ما می توانیم بگوییم آن سیاره تازه کشف شده، هنوز هم هست، چون ما می بینیم؟ شاید دو میلیارد سال پیش در اثر یک انفجار یا برخورد با اجرام آسمانی دیگر نابود شده باشد! نه؟
میدانیم که در سال 87 دانشمندان دستگاه هایی در ازمایشگا ه فیزیک ذرات بنیادی را به کار گرفتند تا ذرات هیگر را اشکار کنند،وبه اغاز زمان و حیات زمین بروند.در این عمل شرایطی که در کمتر از یک بیلیونیم ثانیه، پس از اغاز جهان وجود داشته،دوباره سازی میشود.این کار و ازمایش سالها طول خواهد کشید.وسپس با بوجود اوردن سیاهچاله های مصنوعی،لحظه کوتاه بعد از بیگ بنگ که نقطه اغاز حیات است باز سازی شده و بشر از نزدیک ان لحظه را تجربه خواهد کرد.حتما انوقت خواهیم دید هاوکینز حق داشته یا نه.
به میری:
حق با شما می تواند باشد زیرا در آن هنگام بشر بیشتر می داند و بهتر می تواند پاسخ پرسش های امروزینش را بدهد.
اما حق با شما می تواند نباشد! زیرا در آن هنگام، بشر پرسش های استخوان دارتر دیگری را کشف کرده است که هنوز پاسخی برای آنها ندارد! پرسش هایی چند برابر پیچیده تر و بیشتر از پرسش های امروز!
درود …
فکر میکنم د ر ان موقع بهتر میشود جواب پرسشها را داد
سلام
ممنون از دوست عزیز آقای درویش گرامی
پیگیر نوشته ها و تلاش شما در فاجعه نوشهر هستم و تلخ کامی بیشتری بود چون تازه از نوشهر برگشته بودم. شاید دوستان مشاهده می کردند که ما انسانها و زمین و خورشید و منظومه شمسی و … در برابر عظمت خلقت تا آنجا که می دانیم، نقطه هم نیستیم، قدری از غرور و خودخواهی که ریشه حیات انسان را از بین می برد دست بر می داشتند که در این عظمت سیارات و ستارگان، جایی جز زمین این گونه آبی و دوست داشتنی نمی شناسیم. جالب تر اینکه اگر از سمت دیگری حرکت کنیم و به سراغ ذرات و مولکولها و اتمها و … برویم، جهان عظیم دیگری با ما و در ماست که انگار انسان در میانه های این جهانها ایستاده، جهانی است در جهانی.
حس حیرت، بزرگی، کوچکی و قدردانی
این از حس تصویر.
اما نگاه به کامنتهای رسیده.
بحثی در مورد آقای هاوکینگ و کتاب Grand Design است که نکته ای که به ذهنم می رسید این است که گفتن اینکه هیچ چیز نبوده ولی قوانین فیزیک بوده یا گرانش بوده، حرف درستی نیست و اشکال دارد. قوانین بدون بودن چیزی؟ از کجا آمده اند از قبل هر چیزی؟ قوانین انتزاع و مدلسازی ذهن ما از رابطه بیرونی است، اگر چیزی نباشد، قانونی هم نیست.
حال نوبت روایت شماست از فردوسی بزرگ.
به عباس پالاش:
درود بر شما و ممنون که ماجرای غم بار نوشهر را پی می گیرید.
از میان حس هایی که برشمردید، حس قدردانی برایم ارزشمندتر است.
اما فردوسی بزرگ از حس دیگری هم سخن می گوید! از حس عدم قطعیت!
اصلی که هزار سال پس از او، اینک در شمار مهم ترین اصول پذیرفته شده در دانش نوین بشری است.
چرا فردوسی جهان را افسانه می خواند؟ آن هم سر به سر و کران تا کران؟
و چرا از ناپایداری بد و نیک سخن می راند؟
آیا منظور او از این ناپایداری، تفاوت فرهنگ ها و بینش ها هم هست؟
مثلاً قربانی کردن و خون ریختن برای یک تازه عروس، هنوز هم در اینجا یک عمل نیک است؛ اما در آن سوی آب یک عمل بد!
شاه عباس صفوی ، زمانی پادشاه بزرگ و وطن پرست و معمار ایران نوین بود و زمانی خون ریزترین حاکم ایران!
مصدق، روزگاری سیاستش رفت لای پتو بود و زمانی دیگر تداعی کننده و الهام بخش در خودکفایی هسته ای مملکت!
و چقدر از این مثال ها می توان زد؟
در حالی که همان گونه که پیش تر در مورد آن عکس ناسا به عرض 200 هزار سال نوری گفته بودم، ممکن است همه ی این هیاهوها و خشم و نفرت ها و اشک ها و آه ها، متعلق به 100 هزار سال پیش باشد!
زیرا که
جهان سر به سر چو فسانه است و بس!
در سالهای دانشجویی کتابی خوندم به نام “کتاب روح بشر” از دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی که یه جورایی به طرز فکرم شکل داد… ابتدای کتاب با چند بند ترجمه ی نهج البلاغه شروع میشه که بسیار زیباست:
درمان تو در خود توست
تو بدان بصیرت نداری
درد تو نیز از خود توست
تو بر آن آگاهی نداری
تو آن کتاب مبینی هستی که
به یاری حروف اندک آن
رازهای نهفته آشکار میشود
آیا گمان میبری که جرمی کمینه و کوچکی؟
و حال آنکه راز “جهان بزرگ” در کتاب “روح” تو مندرج است.
درویش عزیز، انسان و زمین از روی عشق و برای عشق آفریده شدن و زیبا آفریده شدن… تا اینجای کار هیچ عیبی نداشته… اینکه سرنوشت بشر و کره زمین بعد از مرحله خلقت به اینجایی رسیده که امروز هستیم شاید به قول ونگوگ اینطور بشه توضیحش داد که ” بهترین و خلاق ترین و نابغه ترین نقاش هم گاهی تابلویی میکشه که شاید لزومن زیباترین تابلوش نباشه!”
بعضی از جلوه های هستی طوریه که آدم مجبور میشه اعتراف کنه که خداوند اونها رو در یکی از اون روزهای بی هنریش آفریده!
این جملات پارادوکس زیاد داره… اما مگر هستی ما سرشار از این پارادوکسها نیست؟
به فلورا:
نه! هستی ما پارادوکس یا ناسازه ای ندارد. آنچه که ما از آن به عنوان ناسازه یاد می کنیم؛ فقدان حجت و دلیل علمی است برای تشریح رخدادها.
البته باورم این است که هر چه بر دانایی بشر افزوده شود، از شدت این پارادوکس ها کاسته نمی شود! زیرا بیشتر می فهمیم که چقدر نمی فهمیم و نمی دانیم!
با این وجود، همین که یک گل سرخ وجود دارد که تقارنش ناهمتا و فریباست … و همین که لادنی هست که اتفاقی نیست! و همین که مرغ سحر و عروسی فیگارویی است که می توان آنها را شنید؛ نشان می دهد که تقارن ها و هامونی ها همچنان در جهان ما می توانند کولاک کنند …
درود.
به آقای درویش عزیز:
من هم آنقدر خودم را به شما نزدیک احساس می کنم که حتی یادم می رود که هر بار سلام کنم!
به میری عزیز:
راستش من فقط خواستم مرز میان بافته ها و یافته های انسان را یادآوری کنم اگرنه سواد درست و حسابی ندارم و فقط دانشم محدود به تکه هایی است که از لای روزنامه ها پیدا می کنم و می خوانم. در ضمن خودم هم یکی از طرفداران پر و پا قرص صنایع بافندگی هستم! پس به بحث خود ادامه دهید که ما هم مستفیض می شویم.
به مسعود عزیز:
شرمنده می فرمایید قربان. افاضات فدوی این حقیر را چه به ساختن روز شما؟
به فلورای عزیز:
کاملا حق با شما است. من هم اعتقاد دارم که خداوند در زمان آفرینش برخی از حضرات حواسش پرت شده و یا اینکه دستش خط خورده است. اگرنه خداوند و این همه کج سلیقگی محال است.
به عباس پالایش عزیز:
به عقل ناقص من آنچه که ما به عنوان قانون خلقت از آن یاد می کنیم در واقع پتانسیل وجودی است و هیچ وابستگی به موجود ندارد. قانون رشد دانه گندم وجود دارد حتی اگر هیچ دانه گندمی وجود نداشته باشد. ولی در مورد قوانین فیزیک حق با شما است زیرا فیزیک فقط در سیطره یک سیکل زمانی ثابت معنی پیدا می کند و این فیزیکی که ما می شناسیم ابتدایش همان انفجار بزرگ است.
مخلصیم آرش جان …
گاه می شود بهترین سلام زندگی را بدون بیان کلمه ای شنید و گاه، هزاران سلام و پر تب و تاب از چسب راضی هم نچسب تر از آب در می آید!
سلام تو از گروه اول است رفیق …
آقای درویش
سلام
من به تازگی با وبلاگتون آشنا شدم. در سخنرانی شما در پتروشیمی بندرامام حضور داشتم. عالی بود.
تعریف زمان در فیزیک در واقع توالی رویدادها است. قبل از بیگ بنگ رویدادی وجود نداشت که توالی آن ها زمان را تعریف کند و فیزیک و قوانینش هم وجود نداشت.
چندی پیش با دوستم بحثی داشتم و بهش ثابت کردم که ما اصلا” وجود نداریم!
درود بر بهراد گرامی:
سبب خوشحالی ام را فراهم کردید که آن سخنرانی مورد توجه شما قرار گرفته است. برای شما و همه همکاران سختکوش و عزیزتان بهترین ها را آرزو دارم …
هر چند زیاد هم مهم نیست! چون ما که اصلن وجود نداریم! داریم؟
سرفراز باشید …
یاد این جمله افتادم من:”بزرگی خالق پدیده ها را در نظرت کوچک می نماید.”
به محبوبه:
فکر کنم جمله شما، چیزی کم دارد! ندارد؟
آقای درویش براتون خوشحالم که از منظر شما هستی هیچ پارادوکسی یا ستیز ناسازی نداره… چون کمتر رنج میبرین!
اما مطمئنم که شما هم میدونید جواب بسیاری از نادانسته های ما تا ابد از چنگهای خام علم بدور خواهد ماند… یعنی شما واقعا فکر میکنید یه روزی میاد که محبت و عاطفه و عشق و کلا اخلاق بوسیله علم تشریح میشه؟
یعنی بعنوان نمونه مشکل محیط زیست بر روی کره ی زمین که بزرگترین عاملش بی اخلاقی و بی خردی بشر و حرص و آز گروهی از اونهاست بوسیله علم قابل تحلیل خواهد بود؟؟!!
یاد اون دکتر فیزیک در داستان مصطفی مستور افتادم که میخواست عشق رو در کمند نمودارهای فیزیکی ش به زیبایی تشریح کنه و …
همین حالا تو خونه بغلی تون خوندم که 2هکتار از جنگلهای زیبای ساحلی مارون بخاطر مانور سپاه نابود شده… آقای درویش این بی اخلاقی ها و ندانم کاری ها قابل حل شدن بوسیله هیچ علمی نیست؟
هرساله اعضای 20 کشور صنعتی جلسه ای میگذارن برای کاهش تولید گازهای گلخانه ای و جلوگیری از گرم شدن زمین چرا هیچوقت این اجلاس به نتیجه قطعی نمیرسه؟
فکر نکنیم که در کشورهای متمدن تر در حال تخریب زمین نیستن و یا تخریبش نکردن ، اونها هم اشتباهاتی به بزرگی هوشمندی شون مرتکب شدن که کار به اینجا کشیده… ما در زمانه ای بفکر حفظ محیط زیست وطن افتادیم که اونها تخریبهاشون رو انجام دادن و فرهنگ سازی برای حفظش رو شروع کردن و فرهنگ سازی شون نتیجه داده…
اما کاش ما همزمان با اونها فرهنگ سازی میکردیم و طبیعت بکرمون رو حفظ میکردیم … نه اینکه دقیقا همون راه رو بریم و بعدا بفکر حفظ این زیباییها بیفتیم
فرض کنیم که من اشتباه می کنم و تو درست می گویی …
آنگاه چه خواهد شد؟ تو چه نفعی از فکر درستت خواهی برد؟ آیا برآیند تحلیل تلخ تو از سرانجام گیتی می تواند بر کیفیت زندگی و هم افزایی آدم ها و یا اصولاً نشاط خودت بیافزاید؟!
حقیقت داستان این است که من آن ” باور راستی” را که زندگیم را تلخ تر و آینده را تیره تر بنماید معاوضه می کنم با باور رؤیا گونه ای که هرگز نمی توانم ثابتش کنم، اما وقتی در افق اندیشه ام، می بینمش به زندگی همچنان لبخند می زنم و بسیاری دیگر هم ممکن است با لبخند من، لبخند بزنند! نمی زنند؟
.
وقتی ما نمی دانیم و دانش ما به ما اجازه پیش بینی دقیق آینده را نمی دهد، این نابخردی است که همه ی پل ها را خراب کنیم! نه؟
درود …
من اون مطلب رو ننوشتم که گفته باشم شما اشتباه میکنین… معمولا اینجا هرکس دیدگاهش رو مینویسه تا همه ازجمله خودم از درک طرز فکر دیگران جامه ی نویی برای فکرمون بدوزیم… نه اینکه بی خود همدیگرو تایید کنیم و به به چه چه کنیم… فکر نمیکردم قانون اساسی اینجا هم تغییر کرده
اینکه نوشتم براتون خوشحالم… بهتون طعنه نزدم شما به حساب طعنه زدن گذاشتین… و فکر میکنید من میخوام طرز فکرتون رو عوض کنم
من حتی از خوندن مباحث مربوط به هاوکینگ هم در این پست بسیار استفاده بردم… هرچند ادامه پیدا نکرد متاسفانه…
به فلورا:
کدام بند از قانون اساسی اینجا مورد خدشه قرار گرفته است؟
همیشه رویاهای شیرین به واقعیت نمی پیوندند ولی در پس هر واقعیت شیرین یک رویای شیرین وجود دارد.
درویش عزیز
آنچه از این تصاویر بر ذهن من اثر می گذارد این است که به هر صورت در این جهان لایتناهی و بی کران که شناخت آن خود معمایی است، من هستم و فرصتی یگانه ( همانطور که شاملو گفته است)برای بودن به من ارزانی شده است. این دیگر تا حدودی و نه کاملا در اختیار من است که تعریف کنم چگونه باشم در این بزرگی بی انتها؟ مدت هاست که به نظر می رسد ارزش های زیستمند بودن و بودن در دست تغییر است. بعضی ها ارزش های زندگی را به شیوه هایی که من قدیمی تر نمی فهمم و درک نمی کنم تعریف می کنند. اما من می اندیشم برخی ارزش ها برای بودن و چگونه بودن نباید این چنین زودگذر باشند و با تغییر شرایط و زمان تغییر کنند.می اندیشم ارزش هایی که از زمان اسطوره سازی انسان ها بر جای بوده اند ، برخی هنوز هم ارزشمند هستند. پس با این تصویری که به نمایش در آمد من بیشتر به چگونه بودنم می اندیشم زیرا هرچه ذره ای بسیار ناچیز ولی بودن و فرصت زندگی و هستی در این لایتناهی ارزشی است که نباید فراموش کرد و به بهانه داد بلکه باید برایش بهایی درخور قایل شد.
به میترا البرزی منش:
در شگفتم که چرا این فرصت یگانه را اغلب ما درک نکرده یا باور نمی کنیم؟ چرا متوجه نیستیم که تعداد ستاره های کشف شده موجود در جهان از مجموع ذرات شن و ماسه موجود در همه ی بیابان ها و نواحی ساحلی جهان بیشتر است! و تازه اگر تعداد سیاره ها را هم به این نسبت بیافزاییم، وضعیت شگفت آورتر هم می شود …
آنگاه در بین همه ی آن ستاره ها، ما خورشید را به جا می آوریم و از بین همه سیاره ها؛ زمین را!
این یعنی ما بسیار خوش شانس هستیم! نیستیم؟
درود …
خیلی عکس جالبیه استاد
اینکه ماها چقدر کوچیکیم و چقدر چیزا هس که هنوز نمیدونیم !@
و چقدم ادعا داریم که اشرف مخلوقاتیم 🙁
در حالیکه هنوز مخلوقاتو اصن نمیشناسیم
به یک وبگرد:
البته استثناً تو یکی می تونی همچنان خودت را تحویل بگیری آرش جان! نمی تونی؟
فکر کن! من اینقده خودمو تحویل میگیرم رو زمینم منت میذارم که راه میرم!بععععععععععععد چقدم کلا!!!!!!
دچار یاس فلسفی شدم استاد !!!
تنهابرداشت من از این تصاویر این است که انسان در قیاس با دنیا چقدر کوچک و بی مقدار است و در عمل چقدر مغرور … به کجا چنین شتابان ؟
برای همین است که بارها گفته ام:
وقتی مقصدی را نمی توان نشانه گرفت؛ چرا با بادهای وزیده بر بادبان کشتی وجود نرقصیم و به هر سو نخرامیم و پا نکوبیم؟
چرا نگذاریم که احساس هوایی بخورد و پای هر بوته که خواست بیتوته کند؟
چرا کفش ها ی مان را نکنیم و به دنبال فصول از سر گلها نپریم؟
ما که می دانیم: کار ما شناسایی راز گل سرخ نیست! هست؟
من که تحویل میگیرم استاد جان!!!@شمام گفتی دیگه الان رفتم اورانوس!
چی بگم دیگه!میدونین که ترجیع بند رو !؟@
در اورانوس هوا سرد است فرزندم! برو ونوس!!
ونوس داغه مهندس! 😀
من شیفته ی همین که بارها گفته اید و الان هم بولد نوشتید شدم استاد
درود بر مسعود و وبگرد عزیز و ممنون که دنیاتان را اینگونه شاد می بینید و ترویج می کنید …
بند بند ونوس که جزو قانون اساسیه نافرم 😉
به آرش از سانفرانسیسکو:

رویاها مهم ترین رکن بالندگی و نشاط در هر جامعه است.
اگر سرزمین کاستاریکا در شمار امن ترین و شادترین سرزمین های جهان جای گرفته است؛ برای این است که مردمانش بیشتر از هر جای دیگری در زمین رویا می بینند و باور می کنند …
.
این اشکار کجاس باهم بریم کاستریکا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
😀
حکیم عمر خیام پس از عمری مطالعه و تحقیق در ریاضیات ستاره شناسی فلسفه و ادبیات بالاخره به این نتیجه رسید:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
به سیمین بانو:
خدانکند پرده درافتد …
.
زندگی بدون ابهام، چیزی کم دارد …
ممنون. نمی دانیم فردوسی هم همین را در نظر داشته یا نه، ولی نگاه تان جالب بود، مشاهده و گفتگو درباره چیزی که شاید اکنون نیست موضوع جالبی است. شاید بشود پرسید جهان چیست؟ جهان در ذهن من با جهان در ذهن شما متفاوت است و حتا شک داریم جهان بیرونی هم این گونه است یا خیر. مساله جهان های موازی هم حکایت غریبی است. کتابی در دستم هست که به موضوع عجیبی اشاره می کند، می گوید خدا خلقت را در روز ششم تمام کرد، پس هر آنچه تصور کنید، باید از قبل موجود باشد منتها در دسترس تان نیست
—
در مورد قانون بدون بودن موجودات هم ، این موضوع انتزاع ذهن و بازی زبانی است که نباید در دامش افتاد.
به عباس پالاش:
از این جالب تر آن است که اخیراً عکس تو را در کنار فرزندت – حین آموزش نوت بوک – دیدم!!
راستی کدام عجیب تر است رفیق؟!
کوچکتر که بودم فکر می کردم ستارگان سوراخ های کف بهشت هستند که از آنجا نور بیرون می آید، بزرگتر که شدم با رصد آسمان دانستم که چه رویای کودکانه زیبایی داشته ام!!
گاهی اوقات با خود می اندیشم که زندگی روی کره ای که در فضای نا متناهی معلق است بس… وحشتناک است.
مخصوصا” زمانی که می دانی همه اجرام به دور هم در دورانند، پس نه نقطه آغاز پیداست و نه پایان!
اینجا بی نهایت است …
ابتدای شروع انتهای پایان است و انتهای پایان ابتدای شروع!
دروغ و حقیقت حول یک دایره می چرخند، دایره ای که هیچگاه تمامی ندارد!
و من در این نقطه به مرکز ثقل زمین نزدیکم….
سوراخ های کف بهشت!
.
از این دلپذیرتر نمی شود! می شود؟
درود بر مردی که رؤیاهای کودکی اش را هنوز از یاد نبرده است …
در نخستین روز از آخرین ماه پاییز می کوشم تا در بازی “ابتدای شروع انتهای پایان” شناور شوم …
میگم که مهندس جان!
این همکارای ما اینجا که میان اصن آدمای دیگه ای میشن 😀
خدا وکیلیش من مهندس حمیررضا ن . رو به این لطافت تو زندگیم ندیده بودم !!!! :
😀
و ایضا بقیه دوستان !راستییییییییی کجان!!!!!!؟ :-O
برای همین است که می گویند: نقش محیط را در تکوین یا نمایان شدن شخصیت آدم ها نباید نادیده گرفت.
همین پارسای عزیز خودمان را بنگر که چقدر متحول شده و تازه یادش افتاده که چرا تاکنون به آن همه چشمک ستاره ها در شب بی تفاوت بوده و نوشخند پر مهر زندگی را چرا تاکنون به دلش راه نمی داده است؟
درود …
آخ آخ مهنددددددس!تو فضاس ها
نمیدونین چه حالی داره میکنه صب از خونشون زنگ زد که من امروز نمیام 😀
نیس که الان یه هفتس هر روز صب اومده شب رفته !
فکر کنم به زودی تو بلیطتون برنده شه !!!!اینقده که مادرش دعاتون میکنه طفلکی
و زندگی شاید همین باشد …
این که بتوانی بهانه ای باشی برای شادی دل یک پدر و مادر و خوشی رؤیاگونه ی آدمی که هرگز ندیده ای …
.
همین چیزهاست که حضور بی مقدار و ناچیزمان را در این جهان بی انتها، گاه از هر سیاه چاله ای وزین تر می سازد و به قول حمید رضای عزیز تو را به مرکز ثقل زمین و به گرانیگاه گیتی نزدیک تر می نمایاند! نمی نمایاند؟
درود بر آرش عزیز …
عاشقتونم استاد
به وبگرد:
می دانم!
ارادت ویژه داریم جناب مهندس
خود شما نیز رویاهای کودکیتان را با مجله های کیهان بچه ها با خود به چهل و چند سالگی آورده اید .نه؟
به حمیدرضا:
راستش هنوز هم به بهانه اروند گاه که از اون قصه ها می خوانم تا اروند را خواب کنم؛ خودم پرمی کشم به روزهایی که هنوز برایم تر و تازه هستند … خدا نکند کسی رؤیاهایش را فراموش کند …
مخلصیم قربان.
که داند که بلبل چه گوید همی / به زیر گل اندر چه گوید همی
به پروانه بانو:
و فکر نکنم به این زودی ها هم کسی حرف بلبل را بفهمد!
سرفراز باشید …
سیمین بانو رو هم که ننویسید متوجه می شوم
تو راز جهان تا توانی مجوی
که او زود پیچد ز جوینده روی
…
که بهر تو این است ازین تیره گوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی
که گر بازیابی بپیچی ز درد
پژوهش مکن گرد رازش مگرد
بلند آسمان را که فرسنگ نیست
کسی را بدو راه آهنگ نیست
…
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
چپ و راست هر سو بتابم همی
سراپای گیتی نیابم همی
این هم یک شعر از شاعر مورد علاقه شما آقای درویش!
به سیمین بانو:
به نظرم شاه بیتش این است:
هنر جوی و راز جهان را مجوی
.
این که می توان هنر را پی گرفت و به واسطه ی آن پی گرفتن راز جهان را فراموش کرد! نه؟
درود …
البته ما جسارت نمی کنیم به پرنیان بانو بخواهیم آموزش بدهیم، بانو لطف کرده سر زده بودند محض نظارت و سرکشی!
عجیب تر هست پروازی ست که از شنیدن بابا بابا های این قند عسل دارم
در اون حد که حس را هست بنویسم!
به عباس پالاش:
امید که پرنیان بانوی معصوم و عزیزت همواره بال و پر پدر را تواناتر و گسترده تر ساخته و او را چنان به اوج رساند که نتواند مشکلات آدم زمینی ها را حتا ببیند!.
درود …
سلااااااااااااااااااااام دکتر
من نوکرتونم
من آمده ام وای وای من آمده ام !!
آقا ما حالیدیم در حد بوندس لیگا .باورتون نمیشه بایث واستون تعریف کنم 😀
میام اونو واستون میگم 😉
امیدوارم که زیر سایه پدر و مادر عزیزت آنگونه پا به کوبی و شاد زندگی کنی که هر آنکس که پارسا لیلاز را می شناسد، به ویژه برادر کوچکش نیز شاد و پرانرژی شود …
درود …
😀
بله موافقم.
راستی اسم اروند را آوردید. دیروز در خبرهای ورزشی تلویزیون از یک مسابقه قایق سواری در بازی های گوانگجو خبر دادند که قهرمانش از ایران و اسمش “اروند درویش”بود که به دور بعدی مسابقات راه یافت!
بله مدتی است که با این قهرمان ایرانی آشنا شده ام … انگار کلاً کار “اروند” ها درست است دیگه! نه؟

.
بله مطمئنا” اروند هم به یک قهرمان ملی تبدیل خواهد شد. با این پدری که داره انتظار زیادی نیست.
البته ما قهرمان می خواهیم چکار! نه؟
افسوس بر هر ملتی که قهرمان ندارد و از آن بدتر وای بر ملتی که احتیاج به قهرمان دارد (برتولت برشت)
پس ما نیاز به قهرمان نداریم! ولی خب داریم! چکار کنیم دیگه!
راستش از اولش که تصویر کمی پیشرفت می کنه پی به کوچکی و حقارت بشر می برم در مقابل این دنیا ولی کمی که بیشتر پیش میره و به لحظات آخرش نزدیک تر میشه (و دیگه زمین وجود نداره و محو شده) احساس می کنم که انگار موضوع هم زیاد جدی نیست و کلا” نباید زیاد سخت گرفت. مثل موقعی که چیزی از حد و اندازه ای که بگذره دیگه لوث میشه و بی اهمیت.
بعد فکرش رو می کنم که برای من که اینجوریه برای اون آمیب کوچولو دیگه چه جوریه! بنابراین احساس بی اهمیت بودن دنیا به من دست میده و انگار هیچی واقعیت نداره! بعدش پیش خودم میگم: ولش کن “فردا بهش فکر می کنم” (جمله ای که اسکارلت بربادرفته وقتی با مشکلی مواجه میشد به زیان می آرود) یعنی از اون فرداهائی که هیچ وقت نمیاد!
به سیمین بانو:
به نظرم اصلاً فرق چندانی شاید بین ما و آن آمیب کوچولو یا آن مورچه های خلیل جبران وجود نداشته باشه!
درود …
اگر متوجه نشدید چی نوشتم به گیرنده های خود دست نزنید اشکال از فرستنده است چون خودم هم نفهیمدم چی نوشتم!!!
یکی از کسانی که تأثیر زیادی در زندگی من داشت، معلم درس حرفهوفن کلاس سوم راهنماییام بود. از ایشون چند بیت شعر به یادگار دارم، یکیش اینه:
جهان در بحر این افلاک مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر که ازین خشخاش چندی
سزد تا بر غرور خود بخندی!
درود…
به شنگول:

درود بر شما و معلم حرف و فن تان و البته نظامی گنجوی بزرگ …
.
آتش در گلستان …(ارتفاعات علی اباد کتول)https://photoashand.blogfa.com/
ممنون که خبرم کردی ابوطالب جان … انعکاسش دادم و پیگیر ماجرا هستم.
سلام آقای مهندس
احوالتون چطوره ؟ پس چرا مطالب خوب جدید نمی گذارید ؟؟؟
فاصله همیشه برای من حیرت آور بوده و هست. وقتی دیشب روی این موضوع صحبت می کردید این رو واقعا احساس کردم که زمان ومکان قراردادی بیش نیست…
سلام
روزهای اول تصویر رو دیدم بعد به دخترم نشون دادم و گفتم ببین ما کجا زندگی می کنیم و چه سهمی توی عالم داریم اما نتونستم چیزی بنویسم شاید ده بار پست رو باز کردم و نگاه کردم و دوباره بستم .
اما حالا می خوام بنویسم که با دیدن این تصویر فقط می توان گفت:
فتبارک ا… احسن الخالقین
سپاس خدایی را که این جهان را آفرید و انسان را اشرف مخلوقاتش قرار داد
بادیدن این تصویر فهمیدم که با این همه ادعایی که در انسانیت خود داریم به اندازه پیکسل این تصویر هم نیستیم و آنقدر گردنکشی می کنیم.
وقتی که دانایی ما از جهان پیرامون مان چنین حقیر است؛ چگونه باور داریم که ما هوشمندترین موجود زنده در این فراخنای بی پایان هستیم؟
به غزاله:
درود بر شما …
به سارا ولی میرزا:
خوشحالم که آن بخش از سخنرانی ام مورد توجه شما قرار گرفته است …
باشد که این قراردادها را زیاد جدی نگیریم و بیش از حد عجله به خرج ندهیم که همیشه عقب هستیم! نیستیم؟
درود.
با سلام …
همکار عزیز اگر مایل به تبادل لینک هستید ما را با عنوان :
پایگاه سرگرمی پاتوق98
لینک کرده و سپس لینک خود را در قسمت دوستان سایت ما ارسال نمایید :
https://www.patogh98.com/links
لینک شما در صورتی که ما را لینک کرده باشید ثبت میشود و در لیست قرار میگیرد
مشخصات سایت پاتوق98 :
بازدید روزانه = 25000 بازدید
الکسا در ایران : 475
رنک گوگل: 3
درصورتی که رنک 3 و بیشتر داشته باشید در سایت پیغام بگذارید تا در صفحه اول سایت لینک میشوید
موفق و پیروز باشید
متشکر
ممنون از لطفتان احسان خان …
اما همین پاتوق درویشی ما را بس است!
درود …
پای من هم در این پاتوق درویشی شما گیر کرده است. در این چند صباحی که استراحت وبلاگی دارم ویار نوشتنم را هم در سرای شما در خواهم نمود. آتش به دلق خود زدم تا مغزم از رنکینگ و بازدید روزانه پاک شود و دوباره بتوانم خودم باشم.
از اینکه پای تان اینجا گیر کرده است، بسیار خوش به حال مان می شود! نمی شود؟
و همچنان

جهان سر به سر چو فسانه است و بس …
.
.
راستش یکی از مهم ترین دلایلی که سبب شد تا بتوانم با واقعیت این مزار کنار بیایم و آن را همچنان با حقیقتی که دوست دارم، به ستیز نکشانم! همین اشاره ی جاودان فردوسی عزیز و بزرگ است …
روحشان قرین مهر پروردگار
چه زیبا آرامگاهی شده …
به مسعود:
سپاسگزارم مسعود جان …
آن قطعه ی کوچک و ساده در بهشت زهرا را بسیار دوست دارم و به من آرامش می دهد … هرچند که هر جا که باشم، احساس می کنم در نزدیک ترین فاصله به من قرار دارد …
درود.
امشب این مطلب رو تو آدرس پایین خوندم…
https://www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php?item_id=333
حالا دارم ربطش میدم به سخنان هاو کینگ که اینجا بین دوستان رد و بدل شد… خیلی دلم میخواست بحث شما با دوستان در این زمینه ادامه پیدا کنه اما متاسفانه نشد:
روایت مشهور «عهد عتیق»، سفر پیدایش، باب ۱۱، آیات ۱۰–۱، میگوید که در ابتدا «تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود»، اما چون بنی آدم همه در یک جا جمع آمدند و خواستند برجی بنا کنند تا سرش به آسمان برسد، «خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنیآدم بنا میکردند ملاحظه نماید. و خداوند گفت همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کردهاند و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد. اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند. پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر بازماندند». این روایت میگوید که خدای غیور «عهد عتیق» برشدن آدمیان به آسمان را برنمیتابد و آنان را ناهمزبان میکند تا نتوانند به همدلی و همفکری دست یابند و به مقاصد خود برسند. پراکندگی آنان بر روی زمین از همین روست. چون آنان با همزبانی و همدلی به هر کاری قادرند، حتی رقابت با خدا و سرکشیدن به قلمرو او. این روایت میخواهد علت تفاوتهای زبان آدمیان را نشان دهد، اما نمیگوید پس چرا انسانها با وجود اختلاف زبانها باز میتوانند زبان یکدیگر را بفهمند؟
واقعا ما کجای این آفرینش هستیم؟
اگر هستی غیر از این چیزهایی که میبینیم و با دیدنش ذره بودن مون رو احساس میکنیم، مراتب غیر مادی و درک نشده ی دیگری -منظورم بهشت و جهنمبه سبک ِ ملاها نیست- هم داشته باشه کجاش قرار داریم؟
به نظرم روح منطق نهفته در استدلال روایت عهد عتیق،سخت می لنگد …
هر چه گونه گونی ها در جامعه یا زیستگاهی بیشتر باشد، احتمال بقا و تکامل آن جامعه بیشتر خواهد بود؛ زیرا خلاقیت از دل تنوع و تکثر درمی آید. شاید اگر آدم ها بر روی زمین پخش نمی شدند؛ الان نوع بشر نابود شده بود.
جنگل هایی که دست کاشت بوده و دارای یک گونه غالب هستند؛ بسیار آسیب پذیرتر بوده و در برابر حوادثی چون آتش سوزی یا حمله آفات به شدت تخریب می شوند.
رمز پیشرفت جامعه آمریکا هم همین احترام به چندفرهنگی در آن است.
اما این که چرا این همه تنوع در زبان وجود دارد؛ برمی گردد به تنوعی که در اقلیم و چشم اندازهای طبیعی زمین وجود دارد.
درود و ممنون از معرفی این لینک.
اگر نظر سعید رو هم بخونید میبینید که نظر عهد عتیق رو نقض کرده… و وادی ترجمه رو ناقض روایت نویسندگان عهد عتیق دونسته
اما من ازون قسمتش روایت خوشم اومد که میگه “انها با همدلی به هر کاری توانایند حتی به رقابت با خداوند!”
راستی
روح پدر بزرگوارتون شاد باد
همانا یزرگترین تضمین کنندهی شادی و آرامش روح و روان داشتن میوه های نیک در زندگانیه… پدر بزرگوارتون درخت نیکو ثمری بودن که امیدوارم میوه های نیک زندگانیش تمام سرزمین اهورایی مارو فرابگیره
ممنون از لطف و محبت تان.
اتفاقاً من هم آن بخش که سخن از رقابت با خداوند را به میان آورده است، بسیار جذاب دیدم. بشر هر گاه توانسته معنای صلح و عشق و آرامش و امنیت و آزادی واقعی را تجربه کند، به رقیبی جدی برای خداوند بدل شده است …
برای همین است که من دوران طلایی افلاطون را همچنان بی رقیب ترین از این منظر می بینم.
روحشان شاد.
چقدر جالب است سنگ مزارشان.
ولی متوجه تصویر روی مزار نشدم.
ممنون از لطف و همراهی تان … باشد که روح همه درگذشتگان شاد باشد …
از چه نظر متوجه نشدید؟
سلام-باحسینیه زیارتی ها(ایمان میرشکاری)به روزم[گل]
رضا جان اجرتان با صاحب کربلا …
به ویژه که گمان برم رویالتی این نوع ورود به محرم در دنیای مجازی را برای خود ثبت کردی! نکردی؟
از خوندن یک یک نظرها لذت بردم
توی این وانفسای بی هویتی نسل امروز واقعا راه اندازی یک تماشاخانه ی اندیشه، هنر میخاد…و البته صداقت و همت و و کلی چیزای دیگه
اونقدر کار بحثها به بالا (یا به ژرفا) کشیده که صاحب کلبه درویشی برای اولین بار (دست کم از نظر من) از سنگ یادبود بابا پرده برداری کرد. یادش همواره پر الهام باد…
تنها چیزی که به این مجموعه چشم نواز میتونم اضاف کنم اشاره به پنجره ای است که فلورا به موضوع گشوده اون هم شانه زدن به فیزیک و خدا باوری است..
بی آنکه شایستگی قضاوت و حتا فهم صحیح نوشته های فیزیکدانان موافق یا مخالف وجود یک خالق برای هستی را داشته باشم
تنها این را یادآوری میکنم ؛ خدایی که با نظریات فیزیکی و آزمایشات منتج از اونها به اثبات برسه و پس فردا با یک فرضیات دیگه رد بشه رو باید به همون دانشمندان عالی مقام واگذاشت تا بلاخره تصمیمشون رو بگیرن و اجازه بدن که باشه یا نباشه..
کارکردهایی که باور حقیقی به آفریدگار و پروردگار (خالق و پرورش دهنده) به عنوان منبع بی پایان الهام، امید، دلگرمی به افق پیش رو، و از همه مهمتر خاستگاه گوهر بی بدیل عالم یعنی “عشق” ، میتواند در وجود انسان بیافریند منبع شناخت دیگری نیاز داره
جناب حافظ در یکی از زیباترین تصویرسازیهاش اینجور خیال همه رو راحت کرده:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
اگر جام تهی انسان آزمند سرگشته ی امروز و دیروز از این شراب روح افزا سرمست شد چنان پنجره ای از زیبایی به روی دیده دل و عقلش باز میکنه که نگو و نپرس
این رهیافت باطنی به معنای خلصه صوفیانه نیست بلکه همه جا را پر از خدا دیدنه و اینکه عشق به او را به تمامی دست پرورده هاش تسری دادنه. اویی که همواره تو رو میبینه پس نیازی به دیده شدن نداری…همیشه سپاس گزار خوبیهات هست و اونها رو در تو تقویت میکنه پس نیازی به شنیدن هورای دیگران نداری…کهکشان در کهکشان عظمت آفریده اما تنها تو رو از جنس خودش معرفی کرده…پس
نا زیباییهای دنیای پیرامون رو بخشی از رسالتی می بینی که بر دوش تو گذاشته شده تا در ادامه ترسیم تابلو زیباتری برای هستی او را یاری کنی. دوست داری با تمتم وجودت فریاد بزنی آآی ی انسانها خدای ما زیباست بیایید خودمونو و محیط انسانیمون رو و طبیعتمون رو به نازیباییها آلوده نکنیم
درود بر مجتبای عزیز که جای کامنتش در این یادداشت سخت خالی بود و حالا نیست!
ممنون که از کیلومترها آن سوتر از ما و وطن، همچنان دل نوشته هایم را ره گیری می کنی …
این که نوشته ای:
این رهیافت باطنی به معنای خلصه صوفیانه نیست بلکه همه جا را پر از خدا دیدنه و اینکه عشق به او را به تمامی دست پرورده هاش تسری دادنه.
حالا بیشتر از تو پذیرفته است؛ زیرا می دانم که اکنون شرق تا غرب عالم از نیم کره شمالی تا جنوبی را درنوردیده ای و با مکتب ها و مرام های گوناگون آشنا شده ای و همچنان جهان را آن گونه می بینی که در وجود همیشه آرام بخشت آشکار است.
برفراز باشی رفیق دوست داشتنی و همیشه متفاوت من.
درود بر شما
عجب حسن انتخابی. شعر بسیار زیبایی را انتخاب کرده ای. برای من هم دراینجا معنای دیگری دارد.
خدا همیشه یاد پدرتان را زنده نگه دارد.
.
پاسخ:
ممنون حامد جان. درود بر شما …
بر روی تصویر تقه زدم . آنچه دیدم ، زمین ، ماه و اعضاء دیگر منظومۀ شمسیمان که آنها را از نظر ابعاد ، در بزرگی و کوچکی به نمایش گذارده بود . امّا سهم زمین در این نمایش نسبت به سایر اعضاء برجسته تر بود ، چون او گوهرۀ حیات را به وساطت آب در پیکر خود به هستی آورد که شما داستان پیدایی و فراپویی آنرا در منشأ انواع و تاریخ تکامل خوانده اید . امّا این کلیّت چه ارتباطی با سخن فرزانۀ بزرگ ما دارد ؟ که گفت « جهان سربه سر ، چو فسانه است و بس ـ نماند ، بد و نیک ، بر هیچ کس » آنچه در تصویر بنمایش در آمد .. کیهان یا فضا ـ مکانی بیکران که در آن توده ای ماده در جای جای آن پیوسته در حال انقباض ، انفجار و انبساط است که در فرایند انقباظ سیاه چاله ها را ایجاد میکند که هیچ شکلی از ماده ، چه نوری ، چه زره ای و موجی امکان گریز از میدان جاذبۀ آنرا ندارد و هنگام انبساط ابر کیهانی یا کهکشان هارا پدید می آورد که در بطن این توده اشکالی از مادۀ ، جامد ، مایع و گاز پدید می آید که مدام در حال جذب یکدیگرند ، تا روز از نو و روزی از نو را تکرار کنند . که در یکی از این انبساط ها کهکشان راه شیری ما تولد یافت که در گوشه ای از آن بر حسب تصادف منظومۀ خورشیدی ما پا پا به هستی نهاد . و فراموش نشود که همۀ این فرایند ها محصول جاذبه که گوهرۀ ماده است که حرکت را خلق میکند و حرکت زمان را …. و زمان و حرکت و ماده هر سه به یاری هم در پهنۀ مکان عینیت می یابند که اگر ما ، ماده را از میان برداریم . هم مکان ، هم زمان و هم حرکت ناپدید میشوند. چون ، مکان و زمان و حرکت اشکالی از هستی ماده هستند . امّا سخن حکیم بزرگوار ما بیانگر نگاه اسطوره ای ایشان به پدیده های هستیست . در تعریف اسطوره آمده است که اسطوره ، تبیین یا بیان پیش عقلانی انسان از پدیده های عالم است ، چون در حکمی که صادر میکند ابزار منطق « منطق صوری ارسطویی یا تکامل یافتۀ آن منطق دیالکتیک » بکار گرفته نمیشود . در جهان اسطوره ، نگاه انسان اسطوره نگر در برخورد با پدیده ها ، بجای یافتن علت و کالبد شکافی آن همواره با معلول گلاویز میشود . چون در نزد او علت و معلول پدیده ایست واحد . « در این مورد نگاه کنید به فلسفۀ صورتهای سمبولیک اثر ارنست کاسیر فیلسوف انگلیسی . جلد دوم . اندیشۀ اسطوره ای . ترجمۀ یدالله موقن » و « کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده اثر لوسین لوی ـ برول . متفکر فرانسوی » و در نگاه اسطوره ای ایشان جهان انعکاسی سراسر افسانه وار می یابد . چون اسطوره بمدد عاطفه ، احساس و غریزه که مرحلۀ مقدماتی شناخت انسان در حورۀ هسی شناسیست که در قالب تصاویر و اشکال گوناگونی از سمبولها پیکرگیری و موزاییکبندی میشود و در این موزاییک بندی عاطفی و کموبیش کودکانه است که حکیم ، دُم بد و نیک را به افسانه پیوند میزند چون در جهان افسانه میتوان صد سوی تضاد و تناقض را بهم پیوند زد بدون اینکه لحظه ای چرح تخیل از حرکت باز ایستد .. آقا درویش باز می ایستد ؟
درود بر استاد خدابنده لو عزیز و فرزانه.
معلوم است که باز نمی ایستد. اصلاً جهان بدون “تخیل” ؛ بدون “رؤیا” و بدون افسانه که دیگر برای زندگانی آدم زمینی ها مناسب نیست! هست؟
با درود فراوان
نمی دانم چرا هر وقت این تصاویر را می بینم فقط ذکر سبحان الله از زبانم جاری می شود.من آدم مذهبی نیستم ولی معتقد چرا.من دیدگاه بقیه دوستان را خواندم. آن آقایی که گفت به خدا نیازی نیست یا قبل از آفرینش کاینات خدا چه کار می کرد باید بگویم که کتاب راه دشوار را مطالعه کند خدا قدیم است ازلی است برایش انجام کار مفهومی ندارد زیرا کن فیکون (یس) استهر چه اراده کند همان می شود البته این امر بدان معنی نیست که انسان صاحب اختیار نیست خیر بلکه اختیار را هم خدا به انسان تفویض کرده است.روزی دخترم پرسید مامان خدا چیه؟ گفت خدا نور است (آلله نور السموات و الارض) این نظریه به ذهنم آمد که چون خدا نور است پس انرژی است انرژی از بین نمی رود انرژی زمان و مکان ندارد انرژی همیشه ساری و جاری است فقط و فقط می توانیم بگوییم که هر چه بیشتر تحقیق می کنیم تازه به عمق نادانی مان پی می بریم پس چگونه می توانیم منکر یک قدرت لایزال شویم با تمام کوچکیم در برابر معبود باز هم زمین مال من است آسمان و هوا مال من است پس آن را خوب نگاه داریم و امانت دار خوبی برای آیندگان مان باشیم .پس آب را گل نکنیم با نادانی مان یا بهتر بگویم با خودخواهی مان هوا را آلوده نسازیم همه چیز های خوب حق ما و فرزندان مان است . خداوندا ایران ما را از دروغ ، دشمنی و خشکسالی در امان بدار
درود بر خانم خلعتبری عزیز …
حقیقت این است که تقریبا هنوز ما هیچ از آنچه که باید بدانیم، نمی دانیم؛ پس بهتر است هر یک از ما آن باورهایی را در خود بپرورانیم و رشد دهیم تا سبب شود حس کنیم:
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است …
.
پایدار باشید.