مناسبت‌ها

یه موقع‌هایی دلم تنگ می‌شه برات بامرام؟

    عمه تازه از سفر فرنگ برگشته بود … فکر می کنم سال 1351 بود! نه؟
    (وای که چقدر زود می‌روند این لعنتی‌ها … این روزهای دوست‌داشتنی … این لحظه‌های داغ و تب‌دار … این خاطره‌های تکرار ناشدنی … این زندگی من … زندگی تو … زندگی ما …)
    یادم هست که برایم یک خودکار چهاررنگ آورد … یادت هست مجتبی؟
    (آن روزها در عفیف‌آباد چه بوی نارنجی به هوا برمی‌خواست … چه بوی پدرسوخته‌ای داشت کوچه پس‌کوچه‌های شیراز در آن روزها … یادت هست مجتبی؟)
    خودکارم را به مدرسه بردم … چقدر دوستش داشتم، به همه نشانش دادم و گذاشتم تا با آن روی دفترچه‌هاشان یادگاری بنویسند … امّا «او» یادگاری ننوشت و فقط نگاهش کرد … آن هم با حسرت …
ساعتی بعد، خودکارم دیگر نبود! گمش کرده بودم یا شاید بهتر است بگویم: گُمش کرده بودند!
    با اشک و آه به معلمم گفتم … خدا رحمتش کند، چقدر ناراحت شد. موضوع به گوش ناظم بداخلاق مدرسه رسید …
    فرمان دادند تا درب‌های مدرسه را بربندند و همه‌ی بچه‌ها را در حیاط به خط کنند … آقای ناظم می‌گفت: تا خودکار مجتبی پیدا نشود، احدی حق ندارد از مدرسه بیرون رود …
    همه می‌لرزیدند … امّا لرزش «او» جور دیگری بود! انگار داشت به من التماس می‌کرد … می‌دانستم که کار خودش است و خوشحال بودم که به زودی رسوا خواهد شد … امّا نگاهش از جنس دیگری بود … آنقدر که همه‌ی خشم و ناراحتی‌ام را به بغضی پر رمز و راز بدل ساخت …
    خود را به کنار ناظم رساندم و درگوشی برایش توضیح دادم که اشتباه کرده بودم! خودکارم را کسی ندزدیده است، آن را پیدا کردم!
    امّآ ناظم خشمگین‌تر از همیشه، فرمان داد تا فلک را بیاورند و با ترکه‌های خیس و نازک آلبالو به جان پاهایم افتاد …
    در هنگامی که ضربه‌ها را نوش جان می‌کردم، در همان لحظه‌ای که از درد به خود می‌پیچیدم … گاه چشمانم به «او» می‌افتاد و می‌دیدم که چگونه دوست دارد تا از شدت شرمندگی و ترس در زمین فرو رود …
    امّا مجتبای قصه‌ی ما، هرگز دم برنیاورد و آن ضربات جهنمی را تحمل کرد …
    روزها و سال‌ها گذشت تا رسیدیم به سال‌های میانی دهه‌ی شصت … مشغول تدارک عروسی بود و با همسر آینده‌اش، سرانجام با مدیر یکی از تالارهای شیراز به توافق رسیدند …
    هنگام عقد قرارداد و درست زمانی که مجتبی نامش را به طور کامل نوشت و امضاء کرد:

    مجتبی پاک‌پرور

    ناگهان … ناگهان اتفاقی عجیب رخ داد … می‌دانید آن اتفاق چه بود؟!
می‌دانم که می‌دانید …
    مدیر تالار از جای خود بلند شد و در حالی که به شدّت می‌لرزید … دست در آغوش مجتبی انداخت و زارزار گریست …
    گفت: من هنوز شرمنده‌ی آن ضربه‌های جهنمی هستم مجتبی جان … (من که می‌گویم، یعنی : «او» !) توی آسمونا دنبالت می‌گشتم هم‌کلاسی بامرام …
    و لابد می‌توانید حدس بزنید که هزینه‌ی اجاره‌ی آن تالار چگونه پرداخت شد …

    این ها را نوشتم تا بگویم:
    از بخت‌یاری‌های من است که امروز مجتبی پاک‌پرور، یکی از دوستان من است؛ دوستی که هر گاه خواسته‌ام، بی‌هیچ منتی بر روی دیوارش یادگاری نوشته‌ام و بی هیچ ترسی گریسته‌ام …

من نیستم در این پیرهن
تویی تو
که فرود آمده‌ای بر دریاچه
و آب را بی‌تاب کرده‌ای.

تو نیستی در این پیراهن
منم من
که عبور کرده‌ام از در
و ماه را در آب دیده‌ام.

    و امروز در آغاز چهل و ششمین بهار زندگی این رفیق دریادل خود، می‌خواستم برایش از همین جا فریاد برآورم که:

یه موقع‌هایی دلم تنگ می‌شه برات بامرام …

همین.

    پی نوشت:
    برای آنها که مجتبی را نمی‌شناسند.

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

104 دیدگاه

  1. چقدر طعم و حسِ عمیق بعضی دوستی ها محشره…

    پاسخ:

    برای من طعمش یادآور طعم استثنایی انارهای درخت مزرعه پدربزرگ در حسین آباد سلفچگان بود …
    یادش به خیر …

  2. وای نمیدونم چرا گریه ام گرفت حوندم.. یه بار یه جمله تو یه کتاب یا نمیدونم تو یه شعر خوندم.. این بود : دلم در رثای دوستیهای قدیم سوگوار است » .. البته منظورم این نوع دوستی ها هست که عین جواهر کمیاب هستن و ماندگار و از اون قدیمیها دیگه نمیشه تو این جدیدترها زیاد پیدا کرد..

    پاسخ:

    سلام و درود بر هموطن دریادل شیرازی، مهتای عزیز …
    به باورم دوستی ها همچنان می توانند با کیفیت و طولانی بمانند؛ فقط کافی است بخواهیم!
    به همین سادگی
    و به همین خوشمزگی.

  3. دوست همیشه منو یاد یه نفر میندازه. شما هم میشناسین اون آدم رو.
    میدونم تولد دوست چه روز قشنگیه. البته برای دوستاش. آخه اون روز دوستشون به دنیا اومده و این قشنگه

    تولد دوستتون هم بر شما و هم بر دوستتون و دوستی نابتون مبارک

    پاسخ:

    سلام منو به دوستتون برسون …

  4. تولد دوستتون مبارک .. داشتن یه دوست خوب و قابل اعتماد و قدیمی توی دنیای خشونت زده و تاریک امروزی یه نعمته .. قدرشون رو بدونید .. چنین دوستی هایی رو باید مثل درختای قدیمی و کهنسال به دقت حفظ و مواظبت کرد .. : ) ..

    پاسخ:

    ممنون از نصیحتتون … سعی می کنم بیشتر قدرش را بدونم.

  5. تولد رفیق عزیزتون رو هم به شما تبریم می گم هم به رفیقتون .

    به ایشون که دوباره و چندباره فرصت بودن رو تجربه می کنند و به شما که خداوند چنین رفقی رو بهتون هدیه داد.

    من ایمان دارم که دوستان خوب ، هدیه های خداوند هستن به ما ، برای اینکه اینجا ، روی کره ی زمین ، خیلی احساس غریبی نکنیم .

    ایشالا سالهای سال با هم رفیق باشید و برای تولد هم مطلب بنویسید.

    پاسخ:

    پس ببین خدا چقدر دوستت داره دختر! نه؟

  6. با با این دوست شما عجب قیافه مردانه و عاشق کشی دارد این کاکو شیرازی!
    لوطی کش است آخر مردی و مردانگی است یاد داستان داش آکل افتادم
    خوشا شیرازو خوبا دلبرونش

    پاسخ:

    در مورد مجتبی هر چه بگویم، کم گفته ام.

  7. سلام و درود
    بعضی خاطره ها هستند که هر چه از آنها فاصله می گیری، انگار بیشتر به تو نزدیک می شوند، مثل همین خاطره ی شیرین
    از نوشتار پست پیشین و کامنتهای دوستان بسیار استفاده کردم.
    شاد باشید

    پاسخ:

    درود بر دوست قدیمی … خیلی وقت بود پیدایتان نبود! بود؟

  8. آخرش نفهمیدم (خودتان که بهتر می دانید گیرنده های من هنگامی که به مسائلی چون درک کردن می رسند ضعیف می شوند) ان خودکار چهار رنگ را این کاکو شیرازی قصه ما برداشته بود؟
    بعد پسش داد؟
    مرحوم سرکار استوار پدر شما چرا نرفت شکم آن ناظم را پاره کند؟
    در آنوقت استوار های آرتش ابهت زیادی داشتند و یک پلیس بی سلاح برای آرام کردن یک محله بس بود

    پاسخ:

    آن خودکار چهاررنگ را همکلاسی مجتبی برداشت و سرانجام به او بازگرداند.

  9. شیرازی ها نسبت به اصفهانی ها خراجتر و بزال تر بوده اند
    در قدیم لوطی های شیرازی به بزن بهادری معروف بودند

  10. اصلا این ناظم بی رحم چطور دلش آمد با ترکه به پاهای لطیف شما بزند شما که در 46 سالگی چنین نازنین نگاری هستید اوف بر این ناظم امیدوارم اگر هنوز باشد پروستات و … و قند و اسید اوریک را باهم گرفته باشد(منظور از تقطه چین بیماری مرحوم ناصرالدین شاه است)

  11. تولد مجتبایتان مبارک عمو درویش… ولی عکس اول را که دیدم عجیب نوستول شدم٬ خیلی خیلی خیلی عکس جالب بود برای منو این را ببینید چرایش را در می‌یابید:
    https://bluenovember.persiangig.com/animoosi2/darvish.jpg

    پاسخ:

    پس آن درویش را می شناسی … چه دنیای غریبیه … نه؟
    راستی! نیمه ی پنهان عکس حرف نداشت! داشت؟ حالا می فهمم چرا گفتی: خییییلی هم دلش بخواد!

  12. آن نیمه‌ی پنهان هم باید یک نیمه آنیموسی باشد اگر خدا بخواهد….

    راستی٬ حرف دوست که می‌شود٬ آن هم اینقدر فرهیخته‌اش٬ زبان قلمم لال می‌‌شود٬ چنین دوست‌هایی را باید بوسید و لب طاقچه گذاشت مثل دیوان حافظ که دُر و گوهر است٬ و هر بار که دلتنگ شدی یا شاد و بیقرار٬ بازشان کرد و حرف‌هایشان را شنید و آرام شد٬ مشعوف شد…
    همدلی‌ای که دوست ِ دوست٬ دوست ِ حقیقی٬ با آدم می‌کند٬ مثل چراغ‌های جهازیه‌ی قدیمی آبی مادربزرگ که دیگه عتیقه شده‌اند٬ ارزشمند است و راهنما و روشنگر…
    حقیقتاً داشتن چنین دوست‌هایی نوبر است و هدیه‌ای از جانب حضرت دوست٬ که خودش گفته ما انسان را در سختی آفریدیم…
    و احتمالاً دوست خوب را هم فرستاده که تحمل سختی‌ها آن‌قدرها هم دشوار نباشد…

    پاسخ:

    چه تعبیر زیبایی از دوست ارایه کردی آنیموس عزیز … به باورم آدمهایی را که در زندگی می شناسیم، نشان می دهد که تا چه اندازه به رفیق آسمانی نزدیک تریم! نه؟
    واسه همینه که باید بگم: خوش به حالت که شقایق را می شناسی و خوش به حالم! نه؟
    درود …

  13. #
    هومان خاکپور گفته است :
    جمعه ۳۰م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۹ ق.ظ

    مجددا” تولد آقا مجتبی رو تبریک میگم … ولی راستی دم این اشکار جان گرم؛ نه؟
    …..مگه چنه؟

  14. عجیباً خوش به حالمان. شقایق مثل اسمش می‌ماند…
    معتقدم رفیق آسمانی، پیاپی در حال هدیه دادن به ماست و گاهاً هدایا را در بسته‌هایی می‌پیچد که ما نامش را مشکلات می‌گذاریم، باید باز کنیم تا ببینیم توی مشکلات چیست، پندش چیست، حرفش کجاست، انگشت اشاره‌اش کجا را نشان کرده…
    و یک شاخه گل، یک شاخه گل ِ تازه دست‌چین شده‌ی عاشقانه هم همراهش برایمان می‌‌فرستد و گاهی هدیه را پیش‌پیش، پیش از مناسبت می‌فرستد…
    شقایق جانم، برای من همان گل ِ همراه هدیه بود، تازه و شاد و انرژیک و امیدبخش و “همراه”،‌ که این همراهی‌اش، سرور ِ تمام خوبی‌هایش بود.
    خوش به حالمان، که شقایق داریم، که تا شقایق هست، زندگی باید کرد، نباید کرد؟!

    پاسخ:
    نه! شقایق کجا مثل اسمش می ماند؟ شقایق ها عمری کوتاه دارند و فقط می تواند از جلوه های دیداری شان بهره برد! تازه در شمار گونه های مهاجم در مراتع محسوب می شوند!
    اما شقایق قصه ما طفلکی کجا مهاجم است؟ اصلاً دو به یک شرط می بندم نمی داند “مهاجم” را به کدام “میم” می نویسند! می داند؟

  15. در مورد یک چهارم حاضر در عکس که لطف شماست… اما در مورد آن درویش ِ توی عکس، و ابتکار عکس گرفتن با او، با عکاس خوش‌ذوقش بسیار همدلی می‌کنم.
    تازه دیدید که من عکس را به رسم عهد قاجار گرفته‌ام؟!
    تنظیمات را که دارید؟!
    😉 خودم که دوست دارم این سبک عکس را، حداقل 50 عکس به این سبک در حافظیه گرفتیم…
    کاش زمان قد بدهد، با دوستان اکیپ تشکیل بدهیم و یک تور ایرانگردی راه بینداریم…
    چقدر خاطره مشترک خواهیم داشت و حتی می‌شود پیشاپیش یک وبلاگ گروهی راه انداخت و هر کسی خاطرات مشترک را از دیدگاه خودش بنویسد!

    وای سرم سوت کشید از خوشی حتی فکر کردن به این سفر…

    پاسخ:
    دارم … بدفرم هم دارم (تنظیمات را می گویم!)

  16. وای که چقدر خوش به حالم شد!
    چشمام از محبتتون خیس شد آنیموس نازنینم و آقای درویش عزیز…

    پاسخ:

    چه رخداد نمناک شیرینی در ابتدای یک روز آغازین در نخستین روز از آخرین ماه سال؛ ماهی که در آن احساساتی ترین آدمهای روی زمین به دنیا آمده اند … ماه خواهر و شوهر خواهر و مادر خانم و پدرم …

  17. @ شقایق: نوشتن و کلمه نمی‌تونه یه ذره جبران لطف تو باشه، نمی‌شه نوشت… اگه الان گریه کردی که باید بگم شقایق جونم: “حالا صیب اِله جیریَش مانده” (به لهجه سلیس و روان زبان مادری من بخوانید)!

    @ عمو درویش: در مورد اون سبک عکس حرف زدم، یاد ِ این عکسم افتادم که شخصاً بسیار دوسش دارم و از سلسه عکس‌های موضوعی من هست، و تصمیم دارم بنری چاپش کنم و یه جایی توو اتاقم ازش استفاده کنیم. (نارسیسیم تا کجا، می‌زنم زمین هوا می‌ره!)
    :))

    https://bluenovember.persiangig.com/animoosi2/5555.JPG

    پاسخ:
    می شه پارتی بازی کنی و یه دونه از اون بنرهای سیاه و سفید با اصالت را برای من هم بفرستی؟

  18. چه توجه تحسین‌برانگیزی به تاریخ امروز…
    پدر من هم اسفند ماهی‌ست که شناسنامه‌اش را 1/1/37 گرفته‌اند…
    و مادرم 1/7…

    پاسخ:

    این نشان می ده که خرداد چه ماه خطرناکی در تاریخ ایران زمین است! (خطرناک که می گویم از بعد عشقولانه اش است! نیست؟)

  19. جدا با کدام میم می نویسند؟دسته دار؟سه دندانه؟با کلاه؟!
    مهاجم را می گویم البته!

    پاسخ:

    فکر کنم دسته دار باشد! نه؟

  20. جدا چه تعبیر دل انگیزی از این رخداد شیرین ِ نم ناک…
    باز هم سپاس

    ماه مادر من و خواهر کوچولویم هم هست…
    همچین گفتم کوچولو ؛ هرکی ندونه , باورش نمی شه منظورم یه دختر رعنای 22ساله است!

  21. 22 ساله مردادی ما هم با تمام قلدری و شیر بودنش برای من یه پیشی کوچولوی خُر خُرو بیشتر نیست، هرچند که کلی ادعا داره و کلی الدرُم بلدُرُم…
    و چه یال و کوپالی…

    پاسخ:

    پیشی کوچولو … یال و کوپال … عجب!
    این کلمات می توانند روزگاری تاریخ ساز شوند …

  22. کمی رُعب‌آور و بسیار هیجان‌انگیز.
    به طالع‌بینی و فال و این‌ها خیلی علاقه دارم، خوب تفریح می‌کنم با این بخش از علایقم، اما وقتی یکی حقیقتی از آینده به تو بگوید که نخواهی بشنوی یا ترس از مواجه شدن با آن داشته باشی، می‌ترسی…
    از طرفی آمادگی پیدا می‌کنی و وقتی آن فاجعه اتفاق افتاد یک پله عقب‌تر از شوک و سکته ایستاده‌ای…

    حالا خوبه یا بده؟!

  23. دارم می‌روم ماموریت، پیش ِ صفحه‌بند نشریه‌مان…
    وقتی برگردم احتمالاً شما رفته باشید دنبال اروند جان.
    و احتمالاً تا فردا نمی‌بینمتان. پیشاپیش خداحافظ برای امروز و سلام برای فردا.

    1. هم خوبه و هم خوب تره!
      بد وجود نداره بانو!
      برای خوب دیدن بدها، باید زمان دهیم به خود و یا زاویه دیدمان را تغییر دهیم و یا با یه عمودرویشی چیزی مشورت کنیم! نه؟

      خوش بگذره و موفق باشی.

  24. مدتی است که کمتر به دنیای مجازی سر می‌زنم. به هر حال خوشحالم که بار دیگر خواننده‌ی دل نوشته‌های شما هستم.

    1. خیر است انشاالله … به هر حال بزرگ کردن بچه ها وقت می برد دیگر! نمی برد؟

      به هر حال من هم خوشحالم … خوشحال که شهرزاد هم نام و کوهنورد هم دوباره به جمع خواننده های دل نوشته ها پیوست.

  25. خوب این واقعا بی انصافیه که من صبح ها نیستم و همه ی شما صبح ها هستید اینجا …

    اشکال نداره ، در عوض میام کلی حرف های بامزه و قشنگ می خونم دلم باز میشه .

    پاسخ:

    آفرین … خوشم اومد! به این می گویند: تبدیل چالش به فرصت! نه؟
    البته همیشه هم اینطور نیست که صبح ها همه باشند.
    درود …

  26. بزرگ کردن بچه ها و اسفند ماه چه ربط خوبی به هم دارند. بزرگ کردن خودم و دخترم! و این که من و دخترم مهرسا هر دو اسفند ماهی هستیم.

    پاسخ:

    چه جالب … چقدر دارند شمار اسفندماهی ها افزایش می یابند … آدمهایی که ذات وجودشان لبالب از آب است و با احساس شان زندگی می کنند … بسیار می خندند و البته با کمترین بهانه ای هم اشک می ریزند.
    فقط کاش تا قبل از 26 اسفند به دنیا آمده باشند!
    درود …

  27. سلام مهندس
    همه ما یه موقع هائی دلتنگ می شویم !
    الان من هم خیلی دلم تنگه برای عزیزی که دیگر در میان ما نیست !!!
    باز هم همان حکایت همیشگی
    پیش از آنکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو می شود !!!
    این جناب عبداللطیف هم ظاهراً تجربه عشقی ، عاطفی ، فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی ، زیست محیطی و … خیلی تلخی از هم جنسانم داشته ! این روزها حوصله کلکل کردن را ندارم والا با همجنسانم دست به یکی میکردیم هر چند تنها هم از پسش بر میایم !

    1. به وبلاگتان مراجعه کردم و خبر را خواندم … چه قهرمانانه و تحسین برانگیز با مرگ جگر گوشه تان کنار آمده اید …
      رفتارتان بسیار مرا تحت تاثیر قرار داد …
      خدواند آقا مهدی را بیامرزد.

  28. ممنون و متشکرم دوست عزیزم !
    پسر کوچولوی من در هفته 13 زندگی اش البته در بطن وجود من به همان آسمون پاکی رفت که بهش تعلق داشت و اصلاً زمینی نبود . با توجه به اینکه این اولین تجربه مادر شدن نصفه نیمه ام بوده خیلی دلتنگ شدم ولی همانطور که گفتم الان به آینده امیدوار امیدوارم !
    علی مرگ مهدی عزیز هم مرگ خاموش ( خفگی براثر گاز منوکسیدکربن ) به همراه 2 برادر دیگرش بوده ! وحشتناکه . مگه نه ؟

    پاسخ:

    خوشحالم که با چنین روحیه ای از رخدادهای تلخ و غم انگیز زندگی تان یاد می کنید … اما مرگ مهدی حقیقتاً ناگوار و سخت ناجوانمردانه است … خدایش رحمت کند. مرا یاد یکی از صمیمی ترین دوستانم – آرمین سهرابیان – انداخت … او نیز در شب امتحان فوق لیسانس در اثر چنین رخداد تلخی جانش را از دست داد و همه دوستان هم دانشکده ای را در بهتی عظیم فرو برد … 11 سال از مرگ آرمین می گذرد؛ اما انگار همین دیروز بود … داغ و تب دار …

  29. دل تنگی برای دوستان را کاملا حس می کنم ؛
    حتا شده زمان هایی که تازه از دوستی جدا شده ام و چند دقیقه بعد از ندیدنش دلم باز هم برایش تنگ شده!

  30. میان اون همه دوستان خیلی خوب.. یکی هم مث من پیدا میشه دیگه.. اهمیت ندین به حالش زیاد :پی

    پاسخ:

    نمی شه مهتا جان که اهمیت نداد … وگرنه دیگر دوستان خوب نیستند و نیستیم! هستیم؟
    یادمان باید باشد که:

    پرنده
    سر به شیشه های پنجره می کوبد
    به گمانی که هواست
    و ما سر به سنگستان باورها
    به گمانی که رهایی اند

    درود …

    1. هومان جان:

      گاه می اندیشم که انگار
      زمستان هنوز در راه است
      و من
      پاپوشی ندارم …
      در این لحظه ها نمی دانی چه کیفی دارد که
      پاپوش دیگری را بیاورم!

      این یعنی زندگی … یعنی جاودانگی …
      پس بی خیال یاالله باش و بگذار پا ها بدون کفش ها از سر گلها بپرند …
      همین!

  31. امید که روح همه رفتگان شاد باشد علی الخصوص روح عزیزان تازه از دست رفته و همینطور آرمین عزیز !!!
    گاهی فکر می کنم زندگی خیلی بی رحمه که این چنین روی نامردانه اش را به ما نشون میده ! اما گاهی دلم را به اینکه تقدیر این چنین است و خداوند در هر کاری رازی نهفته دلخوش و آرام می کنم !!
    دیروز قسمتی از دفتر خاطرات مهدی را می خواندم در جائی نوشته بود :

    اگر مرگ نبود ، زندگی چیزی کم داشت !!!!

    ممنونم از همراهی و دلداریتان دوست عزیزم
    امید که همیشه شاد و سلامت باشید ، من اینجا خیلی انرژی مثبت می گیرم ، با توجه به مشغله ام اکثر مواقع سر میزنم نه برای اینکه صرفاً نظر بگذارم ، بلکه برای اینکه بدین صورت هم مطمئن شوم که خوبید و پاینده و هم اینکه انرژی مثبت را بی اجازه دریافت کنم .

    شاد باشید و شادی بخش مهندس جان …

    1. ممنون که گاه چراغ خاموش و گاه با مه شکن از دل نوشته های درویش دیدن می کنید.
      هر چند گفتن ندارد که من استفاده از چراغ مه شکن را ترجیح می دهم! زیرا در آن صورت بده بستون انرژی می تواند دو طرفه باشد! نه؟
      درود …

  32. کاملاً درست است . سعی میکنم از این به بعد با مه شکن بیایم مهندس عزیز …
    راستی درووووووووووووووووووووووووووووووووووووود و یه کوچولو بدرود 🙂

  33. زاد روز دوست ارجمندتان را شاد باش می گویم.
    ..
    هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمی آد مدرسه های دخترانه از این فداکاری ها دیده باشم ولی یک خاطره را فیروز برایم تعریف کرده:
    دبیرستان که بود یکی از هم کلاسیهاش بهش میگه تو که قبولی، میشه سر امتحان خرداد بالای ورقه ت اسم منو بنویسی منم اسم تو رو. فیروز هم قبول می کنه.
    هم کلاسیش درس ریاضی میشه 19 و فیروز با نمره 8 تجدید.
    تابستون میره تجدیدی میده 20 میاره .

    1. قدر فیروز را بدان بانو …
      فکر می کردم که آدم نازنینی باشد … حالا اما ایمان آوردم.

      البته بر این اصل هم ایمان دارم که اگر نازنین نبود که حالا نمی توانست “پروانه” را به جا آورد! می توانست؟
      درود …

  34. از شکل و فرم چانه کاکو مجتبی معلومه که مرد ی با اراده آهنینه معلومه خودش هم اینو میدونه که ریشش در چانه کم بشته
    اگه در دهه 40 این تیب رو داشت شیراز رو بهم می ریخت
    یاد علی حاتمی بخیر
    نمی خواهید از دهه 50 برای ما عکس درویش نوجوان را بگذارید درویش با شلوار باچه گشاد
    از چه سریال تلوزیونی خوشتان می آمد؟
    هنربیشه محبوبتان که بود؟

    پاسخ:
    آن روزها از سریال هایی چون آیرونساید، دن آگوست، شفت، دارا و ندار و کاوشگران خیلی لذت می بردم و هنرپیشه مورد علاقه ام هم “تونی کرتیس” بود.

  35. در مدرسه اهل دعوا و زد و خورد هم بودید؟

    پاسخ:

    نه فقط در مدرسه که در هیچ مقطعی از زندگیم تاکنون با فردی دست به یقه نشده و دعوا نکرده ام. هر گاه که ضرورت چنین امری اجتناب ناپذیر بوده؛ از حق خود گذشته ام.

  36. از حق خود گذشته ام…
    درویش خان من از ب}وی شما خیلی خوشم میاد ممکنه بدون کتک کاری به نامم کنید؟
    از آن کت مخمل شما هم خوشم میاد حیف که اندازم نیست

    پاسخ:

    از چی من خوشت می آد؟!!

  37. کمی گشت زدم تا لینک صوتی داستان داش آکل را پیدا کنم و اینجا برای “شیرین سخن ” ستون های نظرات شما “اشکار ” گرامی بگذارم که ، نتوانستم.
    چه قدر قشنگ اشکار گرامی این یادمان زیبای شما را به این داستان پیوند داده است.
    فایل صوتی این داستان را بارها شنیده ام و در پایان در حالی که اشک می ریزم از دست اون طوطی خنده م میگیره..

    پاسخ:

    اون “شیرین سخن” رو خیلی خوب اومدی پروانه خانوم عزیز.

  38. اینطوری نگید آقای درویش. خجالت می کشم . من دارم اینجا بین اینهمه آدم های نازنی دوست داشتنی ، قاچاقی قدم میزنم و درس یاد می گیرم .

    نمی دونم چه کار خیری تو زندگیم انجام دادم که خدا راه اینجا رو نشونم داد .

    1. و شاید برعکس … درویش چیکار کرده که حالا با چنین آدم های صادق و زلالی همراه شده است… آدم کوچیک هایی که از هر آدم بزرگی، بزرگتر می زنند و در عین حال می کوشند تا دنیا را به کام آدم کوچیکای دور و برشان شیرین تر سازند.
      درود …

  39. خوش به حال شما دکتر جان.دوستان من معمولا مقطعی هستند نه مال همه عمر

    پاسخ:

    نه پارسا جان … همیشه استثناهایی هم هست! نیست؟
    مثلن این درویش! نه؟ آیا من هم موقتی هستم برای تو؟

  40. عموووووووووووووووو؟!
    عممممو؟!!
    عـــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــو درویــــــش‌ش‌ش‌؟!
    درویش خــــــــــــــــــــــــــان؟!
    حضرت دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــت؟

    عموووووووو؟
    عـــــــــــــــــــــمو؟؟؟؟؟؟!

    صدام میاد؟! فریاد به گوشتان رسید؟!
    اگر بله، کجائید؟!
    هوف! حنجره‌م درد گرفت بس که داد زدم!

    پاسخ:

    لازم بود قدری تنبیه شوی! می دانی چرا؟

  41. از ب}وی شما !!!
    درویش خان من از ماشین پژوی شما خوشم میاد از لب تاب شما هم همینطور لطفا آنها را به من مرحمت کنید بدون جنگ و دعوا
    نمی دانید در دانشگاه استفاده از اینترنت وایرلس و دانلود فیلم چفدر مزه داره!

  42. چییییز دیگر؟
    چرا هومان خان مقداری کره محلی و روغن و ماست و پنیر بیاورد خوب است

    پاسخ:

    ذغال بلوط چی؟ نمی خوای؟!

  43. ا، آقای مهندس قبول نیست! وبلاگ تون شیکمو شده، کامنت من رو خورده. دیروز بهتون روز مهندس رو تبریک گفته بودم، همیییین جا، ولی هیچ اثری ازش نیست!!!
    راستی سلام.

    پاسخ:

    خودم رو بگی، آره! اما وبلاگم نه! بنده خدا کجاش شیکمو شده؟
    فکر کنم تو عاشق شدی دختر! شاید هم عاشق تر شدی!!
    چونکه پیام تبریکت را در پست “میخ ها و آدم ها” برایم گذاشته بودی!
    حالا دیدی؟!

  44. ذغال بلوط چی؟ نمی خوای؟!
    …ژغال فرد اعلا هم می خواهم با فراورده های جانبی
    ..اگر منو در شهرداری استخدام کنید خودم براتون ژغال میشم

  45. از جدید ترین پست تون اومدم اینجا،
    اینچنین دوستانی نعمتهای بزرگی هستند که خداوند تنها به بندگان خاص ش عطا میکنه…
    به شما بسیار بسیار حسادت کردم

  46. خوب من هم امسال یه دوست خوب پیدا کردم،شاید بهترین دوست در تمام عمرم! شما هم دلتون بسوزه!!
    یادتون نیست ؟ کلمه درویش رو جستجو میکردم؟! به کجا رسیدم؟!

  47. چه جالب!
    من دنبال عباث جعفری می گشتم که به این جا رسیدم .
    عباث وقتی نیست هم ، حضور دارد و حضورش باعث رفاقت های تازه می شود .

    1. به سروی:
      برای همین است که می گویم: روح عباث در تمام رودهای جهان جاری است و هرگز نخواهد مرد …
      .
      به فلورا:
      اما قبول کن که رفیق تو به گرد رفیق من هم نمی رسه … می تونم سر زندگیم شرط ببندم.
      درود …

  48. خوب دلیل روشنی داره چون من به اندازه ی شما بنده ی خاص خداوند نیستم.
    نوشته بودم که ازینجور رفقا خداوند تنها به بندگان خاص ش عطا میکنه!
    اما همینقدر هم که مخصوص شدم خدا رو شکر میکنم
    دروود

  49. من اخلاق متولدین ماههای مختلف سال رو بلد نیستم! آبان ماهی هم نیستم!
    حالا شما مرحمت فرموده منظورتون رو بیان کنین! لطفا”

    دستور نیست ها, خواهشه!

  50. سلام
    متاسفانه خیلی دیر مطلبتان را دیدیم.
    خوشبختانه من هم افتخار مصاحبت و همنشینی با آقای مجتبی پاکپرور را داشته ام، حدود یکسال به عنوان شاگرد، کارهای پایان نامه ام را با ایشان انجام دادم ، از این که مرا به آن روزهای سخت و لی دوست داشتنی بردی ممنونم، امیدوارم آقای پاکپرور همیشه و در همه حال موفق، موید و سلامت باشند.ان شا اله
    احسان تقی‌خانی
    31/1/90

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا