برای آنها که در سرولات اروند را دستکم گرفتند!

این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نامهای میثم و علی و امید عقلاشونو گذاشتند روی هم تا اروند رو در شطرنج مات کنند؛ ولی عاقبت نتونستند!
البته یه جورایی حق داشتند! شاید اگه منم جای اونا بودم و همون کارایی که اونا کرده بودند، میکردم، میباختم! نمیباختم؟ اصلاً واسه همینه که آدم کوچیکا همیشه برنده هستند! نیستند؟

مشاعره رو که فراموش نکردید؟ همهتونو بردم … (همه که میگویم، یعنی: غزل، بردیا، امید، علی، میثم، سپهر، سحر، شیرین، جیران، پدر سپهر و …) خلاصه شانس آوردید که مامان سپهر و خاله فرزانه به دادتون رسیدند! نرسیدند؟
راستی! بچهها … امروز روز گرامیداشت زن در فرهنگ باستانی ایرانیان است؛ روز عشق است … روز سپندارمزگان … فکرشو بکن عمو مجتبای نازنین من چرا اینقدر نازنین از کار دراومده؟
خُب واسه همینه دیگه! نه؟

واقعاً غزل جوون حیف نیست سپندارمزگان خودمونو ول کنی و در والنتاین اون بلارو سر میثم بیاری؟ (چقدر خوب شد نفهمید چه بلایی سر مریم آوردی! فهمید؟)
اصلاً من میگم: اون همه قاشق و چنگال و نمکپاش و بطری نوشابه و قابلمه و لیوان و … که توسط بردیا و گروهش در اون نیمه شبای مهگرفتهی سرولات به رقص دراومده بودند، واسه همین بود دیگه! نبود دیگه؟
میگی نه! برو از جیران بپرس که من همش فکر میکردم جِریان (jerian) است! نیست؟ تازه پدر هم فکر میکرد متولد هر ماهی باشه جز تیر! نه؟

میدونید؟
ماجراهای سرولات شاید در نیمه شب 26 بهمن 1388 به پایان رسید، اما برای من؛ همیشه میتونه بیپایان باشه! چون یه چیزایی با گذشت زمان به پایان نمیرسه؛ یه نگاههایی، یه خندههایی، یه گفتگوهایی، یه پرسشهایی … اینا همیشه میمونه و مدام خودشو به روز میکنه …
امید جان: بیاه … بیاه … رو یادته به اون آهوهه میگفتی؟ … هیچوقت یادم نمیره! میره؟
بردیای عزیز و زلال: یادت باشه که از همه اونجا بیشتر خودت بودی … یادت باشه که خودتو بیشتر تحویل بگیری و بیشتر مواظب خودت باشی … به خدا آدم نمیتونه با خرس در جنگل شاخ به شاخ بشه! میتونه؟
شیرین جان: بی خیال اون بهمنی مشهدی باش! دنیا میتونه پر باشه از بهمنیهای غیرمشهدی یا مشهدیهای غیر بهمنی یا غیر بهمنیهای غیر مشهدی! پس از چه دلتنگ شدی دختر اردیبهشت؟
سحر جان: چرا عجله میکنی دختر؟ یادت باشد که متولدین ماه مهر عجله مجله ندارند! میگی نه؟ از امید بپرس! منتها رفتی کانادا، زیاد پپسی نخوری ها!
گفتم امید یادم افتاد که چقدر قشنگ مثل گیلکیها حرف میزد و منو به اشتباه انداخت … فقط باید حواسش باشه و پپسی کمتر بخوره!
علی آقا: یادته چه سؤالی از پدر کردی اون نیمههای شب؟ پیش خودمون باشه … پدر هنوز هم داره بهش فکر میکنه … میبینی چه طولانی کردی سفری را که میتونست خیلی وقت پیش تمام شده باشه؟ آفرین که بیحرکت میمونی در جنگل!
راستی آقا میثم! چقدر اون عینک بهت میآد … آخرش نفهمیدم متولد چه ماهی هستی! اما کاش آبان ماهی نباشی! هستی؟
در مورد سپهر چیبگم آخه؟ اون که همش خواب بود! نبود؟ به قول عمو محسن: بعضیها خوابشونو میآرن شمال … واسه همینه که حالشونو نمیبرن شمال! یعنی زود تموم میشه و نمیتونند به یه لحظههایی از سفر برای همیشه چنگ بزنند …
من موندم از اون مامان شیطوون و با انرژی و بابایی که اسم بهترین غذاکدههای سرولات رو میدونست … که چه جوری نتونسته بودند شطرنج زندگی رو باهات درست بازی کنند! شاید هم زیادی درست بازی کردند! نکردند؟
و آخرش میرسیم به خاله فرزانه … خاله فرزانهای که همهی این سفر واسه اون بود؛ واسه کسی که داشت تمرین میکرد روزهای بدون بهناز رو … روزهای بدون بهترین دوست و غمخوارش رو … حواست بود که چقدر عمو محسن حواسش بهت بود خاله؟
چقدر خوبه که هر چی بزرگتر میشیم، حواسامون به همدیگه بیشتر بشه، بدون این که احساس نفس تنگی کنیم البته! نه؟
راستی فکر میکنید دلیل نفس تنگی پدر سپهر موقع برگشت چی بود؟

پینوشت:
آخرش نگفتی عمو محسن … صدای ساحل و شقایق را میگویم! قرار بود بگویی چه مزهای داشتند … یادته؟




اروند نازنین
حتمن لابلای آن همه گفتگو و گفتار های “درویش عزیز” این جمله را شنیده ای و بخاطر داری :
” تنها صداست که میماند ”
در این سفر که باهمراهانی از همراهان مان همسفر شدی،
دیدی که شوقی من را فراگرفته بود ،
جوانان هوشمند و توانائی که از همه ی “شهری ” بودن خود میگذرند و انگیخته به تجربه های نو تری می نشینند،
اروند نازنین ،
در گذشته چندین ساله این همسفری ها ،
در زیر آفتاب سوزان کویر مرکزی ، سرمای خشک و سخت دشت کویر ، کنار وحوش چالدره ، سبز های حیرا ن کننده حیران ، بلندی های مه گرفته الیت و دلیر ،چاه کوه قشم ، زیبائی های تخم گذاری لاک پشت ها ، و …………………. گذر کرده ایم ،
و هر سفر طعم نو و خاص خود را داشت
اما این سفر ” نو ” های دیگری هم داشت . نداشت ؟
اروند نازنین جوان ترین همسفر ما بوده است تا این زمان،
( چه خوب که تا آن بزرگی هایش هم با ما بیاید )
در لابلای حس غریبی که از این سفر داشتم،
در آن میانه که میباید از این جوانان هوشمند و توانا کم نمی آوردم،
ذهن در پستو های خود به کنکاش رفته بود ،
“پدر ” کامنت های ” زنانگی و ضعیفگی ” را رها نمیکرد ،
چشمی به کامنت ها و چشمی به فضای حال ما داشت،
و تو بدنبال حباب های ساخت ” فرزانه ” میدویدی ،
با گونه های سرخ سرخ .
اصلن پدر در آن میان ،
میانه نوشتن وبلاگ ها بود ،
و این موبایل حضورش را در آن فضا هم به همه ما تحمیل کرده بود ،
هوا سرد بود و سوز فراون در فضای حضور همه ما ،
همه میلرزیدند ،
و متلک ها یشان جاری بود بر من ،
میدانی که ،
تقصیر من نیست ،
من وقتی با شما ها هستم سردم نمیشود،
هنوز چند لحظه ای بیشتر نبود که در ماشین نشسته بودیم ،
انگار گوشی موبایل پدر به گوشش دوخته شده بود ،
مدام گفتگو بود ،
فکر کردم دوستانش در سفر های پدر هم از دست او آسایش ندارند !!!!
در فکر بودم که گوشی تلفن را بمن داد،
با همان لبخند همیشگی چسبیده به لب هایش ،
صدا صدای نرم و آهنگین بود ،
انگار همان نزدیکی ها بود ،
گرمای صدایش حس میشد،
شوری عجیب از صدایش جاری بود ،
نمی دانستم چه میگویم ،
بفکر بودم چگونه میشود در سفرها ی دیگر،
صدایش را در کنارمان بشنوم،
باز دوباره دچار همان رنگین کمان ذهن شده بودم،
صدا صدای ” سروی ” بود ،
بعد از شطرنج و تست های روانشناسی،
بعد از آن همه رطوبت و پهنه زیبای روبرویمان ،
خواب که پیشاپیش سپهر را ربوده بود،
آرام آرم بجان دیگران هم افتاد ،
اما تو اروند نازنین ،
شاید برای اولین بار در این زندگی رنگین کوتاه خود،
تا ساعت 1/45 بامداد همراهمان بودی ،
اما بعد از آن،
تا ساعت 4/5 بامداد ،
سخن ها بود که جاری میشد و چه زیبائی ژرفی داشت ،
و با رطوبت فراوان که چاشنی هظمش میشد.
ساعت 7 صبح که با امید صبحانه را آماده کردیم ،
مشکل سرد شدن صبحانه بود و بیدار کردن سپهر،
انگار ” کریستین بوبن” جادویش کرده بود،
هنوز ندانسته ام ،
شاید ” کریستین بوبن” هم از تهران خسته شده بوده و سپهر برایش بلیط سفر را گرفته بوده؟؟!!
شاید هم سپهر دارد تجربه های دیگری میکند !
اما تجربه های زندگی که بدور از دیگران کنار او طعم گوارائی نخواهد داشت ،
( این هم از همان نیمه تاریک ما جاری است یک روزی مفصل مفصل برایت میگویم ،
تو با مفصل های من آشنائی وای به مفصل های مفصل )
بلند حرف زدیم ، نواختیم ، ………………….. کردیم تا به سر صبحانه آمدند.
اما ،
در آن کنار ،
بدور از شلوغی ها ،
پدر باز هم موبایلش را رها نمیکرد ،
میدانم که پدر همچون من ،
ذخیره غذائی فراوان در خود دارد ،
اما میباید که همراهی مان میکرد،
بسراغش که رفتم،
موبایلش را بطرفم آورد ،
فکر کردم تسلیم شده ،
اما ،
اما ،
صدائی دلنشین فضای ذهن را پوشاند ،
صدائی که از خوانده های ذهنش در فضای مجازی تو،
همیشه برانگیخته می شوم برای نو دیدن ،
برای جور دیگر دیدن از آنچه عادت شده بود ،
و این برایم سخت مغتنم بود ،
صدا صدای شقایق بود ،
باید کاری کرد،
این بار ،
در سفر هامان ،
صندلی های شماره 1 و 2 را بنام ،
شقایق و سوری عزیز،
ثبت خواهم کرد ،
حتا اگر همراهمان نیایند ،
حضورشان که در میان ما خواهد بود ،
اروند نازنین ،
من عمیقن ممنون تو هستم،
که در این فضا ،
من را به کنسرت ” انسان ” هائی دعوت کردی که ،
موسیقی زندگی را با مهارت مینوازند .
اما آن سوی همه این زیبائی ها ،
حس طراوت دلپذیر از آن صدا هائی که از آن دور ها آمدند اما به ذهن نشستند ،
این بار هم ،
لایه های بسیار زیبای دیگری از تراوائی ذهن همین جوانانی که همراه من و تو بودند باز هم من را فراگرفته است ،
اروند – جیران – شیرین – سحر – غزل – فرزانه جون – فرخنده جون– غازی بزرگ – امید – علی – بردیا – میثم – سپهر ووووووووو درویش عزیز،
در چنین فضائی من همیشه دچار می شوم .
اروند نازنین،
اما در میان همه این ها که گفتی و گفتم،
به ” پدر ” بگو یادم نرفته است ،
با چشم قلب دیدن را ،
حتمن با آن ذهن پر زایشش ،
دستم را خوانده بود ،
و زود خوابید ،
وگرنه تا 4/5 بامداد که هیچ ،
تا هما ن ساعت 7 بامداد و صبحانه،
چشمش را بسوئی دیگر می کشاندم ، نمی کشاندم ؟
تو چطور با شطرنج ،
چطور با مشاعره ،
چشم ها را بسوی خود کشاندی . نکشاندی ؟
من هم همین بلا را بر سر چشم های پدر می آوردم .نمی آوردم؟
پاسخ:
تازه يكي رو از قلم انداختيد! يادته سر رنگ “سياه” چه غوغايي به پا كرديم؟!
این بغض لعنتی دوباره گلویم را می جود و چنگ می کشد به روح خسته ام ، رهایش می کنم که دست از سر این روح نیمه جان بردارد …
رهایش می کنم که رهایم کند …
حالا … لطفا صندلی ام را برایم نگه دارید ، که این روزها سخت به این صندلی احتیاج دارم … برایم نگهش دارید که حتی اگر نیایم ، اگر نباشم ، تصور بودن در کنار شمایان ، برایم شیرین است .
مرسی عمو محسن … خیلی مرسی … خیلی خیلی مرسی بخاطر محبتتان ،
الان دارم از بالای ابرها این را برایتان می نویسم ، با دو تا بالی که روی شانه ام کاشته اید رفته ام این بالا و دلم می خواهد حالا حالاها اینجا بمانم…
سفر … آرزوی همیشگی من است … فکر میکنم … با خودم فکر می کنم … اگر همسفرهایم رفقای مثل شما و شمایان باشند … چه سفری می شود … چه سفری می شود …
آرزو می کنم که دیر نباشد … دور نباشد …
« لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه ی دیدار نزدیک است
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است »
پاسخ:
چشم …
صندلي ات كجا باشه بهتره؟ پشت راننده؟ كنار شاگرد شوفر؟ لژ خانوادگي، تختخواب ته؟ يا زير زاپاس بند؟
بگو … مجلس خوديه … منم كه نخوديم! نه؟
به اروند :
صدای قشنگت رو وقتی داشتی می پرسیدی ” سروی کجاست ؟” و پدر که جواب داد ” سروی تو رشت ِ ” شنیدم …
امیدوارم بدونی چقدر صدای شیرینت رو دوست دارم مرد کوچک…
راستی بعد از صحبت با من به پدر چی گفتی؟
احتمالا گفتی ” این دیوونه کیه تو سایتت می نویسه پدر؟ ”
آره؟!
پاسخ:
نه! گفتم: پدر تو چيكار كردي كه همه رو ديووونه من كردي؟!
از آن دور ها،
آوائی کوش را می نوازد،
صدا ،
صدای آشنا است ،
کوش کن ،
با چشمهای باز باز ،
درس هایش پر از رنگ است و موسیقی ،
الف – مثل ” انسان ”
ب- مثل ” بارش”
د- مثل ” دانائی”
ز- مثل ” زندگی ”
ع- مثل ” عشق”
گوش کن ،
طنین آوای رنگین هستی،
” انسان بارش دانائی عشق است و زندگی ”
طراوت و مهربانی این صدا ،
سروی را به ذهن می نشاند ،
با آن ذهن روشن و کنجکاو،
سروی ،
روشنی راهمان خواهد شد .
اروند جان فاصله اي به اندازه 15 دقيقه با هم داشتيم و شايد اگر كمي دقت مي كرديم از كنار هم رد شده ايم. به اون باباي بي معرفتت بگو صدرا منتظر همون درويشي بود كه در برنامه حال زمين خوب نيست حرف مي زنه! خلاصه قسمت نشد، ولي اروند جان تو لااقل قول بده يك برنامه بگذاريم بريم شيرود. ولي واقعا تعطيلات خوبي بود. اروند جان دو سه جاي با حال سراغ دارم كه باباتم بلد نيست. پشت تلفن كه هياهوي شما بالا بود و معلوم آنطرف خط چه غوغاييه! ازش پرسيدم و گفت نميشناسه! خلاصه منتظرتم. صدرا هم.
پاسخ:
من كه حاضرم … كي بريم؟ با بروبچ بريم يا خودمون تنهايي با شقايق و سروي و متين و غزل و عمو محسن و خاله فرزانه و آقاي غازي و برديا و جيران و …؟
ببينم! پدر رو هم ببريم يا نه؟
وای چه کامنتای قشنگی … حیف که الان خیییییلی خوابمه …
فردا از خجالتتون درمی آم.
اروند بابایی آخرش نهار را آنروز کجا خوردید در شهسوار و یا آنجایی که من آدرس دادم در هتل گل حیف که من مریض بودم وگرنه پیش بابای درویش می آمدم و یک نهاری به حساب درویش خان می خوردم(چون به حساب درویش خان بود برای دو روز می خوردم)
..خوشم آمد می بینم که با درویش خان مجردی رفته بودید شمال
خوبه کم کم داری مرد میشی
مگه میشه برنامه های پدر ایرادی داشته باشه؛ مطمئن بودم به اروند ما خیلی خوش میگذره … درود
پاسخ:
جايت را البته خالي كرديم ها! مي خواي دو تا قسم بخورم؟
این آقای اشکار هم که همه جا فقط به فکر غذاست.
پاسخ:
به ما كه غذا نداد.
سلام م م م م
ولی من می پذیرم که ما کمی!! فقط یک کمی از شما شکست خوردیم اروند جونم !
اما دفعه یعد جبران میکنیم!! دیگه توام خودتو آماده کناااا!
فقط موضوع مریم و من نفهمیدم؟ که گفتی خوب شد مریم نفهمید ؟
چیو ؟؟؟؟؟
پاسخ:
سلام غزل جوووون … فقط يه كمي؟ رنگ سياه و اون بازي معروف رو يادت رفت؟ يادت رفت كه همه تون اعتماد به نفس تونو از دست داده بوديد؟
در مورد مريم هم نگران نباش! ربطي به خوارشوهر نداشت! منظور مريم داستان رودخانه بود!
اروند نازنین
یک کاری بکن ،
یک چیزی بگو ،
خیلی سخته ، سخت سخت،
آخه این جوانان هوشمند توانا خیلی جلوتر هستند،
واقعن ،
ذهن کوچک من کجا و دامن بلند هوشمندی های آن ها کجا ؟
اما باز هم تلاش خواهم کرد،
بسیار بسیار بسیار.
چون،
بسیار خوب درک کرده ام .
قدر این فضای مجازی تورا،
که ،
مرا مجاز دانسته ای برای حضور.
پاسخ:
بيا اين هم يه كار …
ديدي عقب افتادي عمو …
کم خطر ترین موضوع بحث غذا است
از هرچیز دیگر که بگوییم خطر ناک است از حفظ محیط زیست و پاسداشت آن بگوییم که متهم به پیروی از استکبار می شویم از آلودگی سد کرج بگوییم از سرازیر شدن خاک های جاده کشی در جاده چالوس به رودخانه چالوس بگویم از باغ سیب مهر شهر کرج بگوییم…..
پاسخ:
از مرغان دريايي تنكابن بگو … چرا آنجا آنقدر زياد هستند؟
بزرگمرد کوچک اروند نازنین همیشه برنده است.
پاسخ:
یادم باشد یه دونه یدکی هم برای حباب سازت بخرم سانی جان.
می گم اروند که رفته بخوابه ، باباش هم که نیست و اینجا رو داده به عمو محسن که مواظب ما باشه ، عمو محسن هم که از خودمونه … پس میشه حسابی شیطونی کرد ، خیالتون راحت ، عمو محسن کسی رو دعوا نمی کنه …
کسی می دونه اروند اسباب بازی هاشو کجا میذاره؟ میشه اون ورا ( خونه ی بابای اروند ) هم رفت و شیطونی کرد چون اونجاها هم به دست مهربان عمو محسن سپرده شده … بریم شیطونی …
پاسخ:
توطئه! اون هم در شب تاریک؟
باشه قبوله … من می میرم واسه توطئه های شبانه!!
آخ جون شیطونی
پاسخ:
دییییگه مطمئن شدم که مهندس کشاورزی نیستی! هستی؟
اروند نازنين
سروي عزيز داره كمي اشتباه ميكنه،
بيشتر وقتها كه خوابي،
خود يدر كلي شيطوني مكنه ،
البته با نوشته هاش،
و مارو مينوازة،
اكه اونجا رو به من بسيره ،
بيدارت ميكنم و همه باهم شهرو شلوغ ميكنيم،
ديدي در سفر كه يدر خوابيد تا بامداد جه ها كرديد؟
فردا صبحش يدر كفت:
عمو محسن وقتي تو باشي ديكر نمي خوابم،
حالا ببينيم سرقولش مي ايسته
پاسخ:
تو مگه از جونت سیر شدی عمو جان؟ آدم عاقل مگه به یه خانم کامپیوتر من (بخوان وُمَن!) متولد بهمن ماه اینجوری حرف می زنه؟ نمی ترسی یه هویی همینجوری ناغافلکی دیلیتت کنه! نه؟
بجه ها ، بجه ها ،
شيطوني فقط بشرط حفظ “محيط زيست “،
محمد درويش كفته :
حفظ محيط زست يعني،
نفس نكشيد،
راه نرويد،
فقط و فقط،
” مهار بيابان زائي بخوانيد،”
به به می بینم که عمو محسن هم آره! نه؟
البته خداییش شرطو خوب اومدی! یه جورایی وسوسه شدم که موافقت خودم را اعلام کنم!! منتها حواستون باشه تا به ملاحظات محیط زیستی پدر آسیبی وارده نشه ها!!
نخیر اروند خان با این ترفند نمی تونی عمو محسنت رو پس بگیری از ما، عمو محسن دیگه فقط مال تو نیست ، عمو محسن مال همه ی ماست ، تازه از اونجایی که فرزانه خانم مامان من شده بنابراین من و عمو محسن یه نسبت نزدیک تری هم پیدا کردیم، دلت بسوزه ( این به جای اون وقتی که دل من سوخت ، ته گرفت)
من هرگز به خودم اجازه نمی دم عمو محسن عزیز رو دیلیت کنم ، عمو محسن در ذهن من رزیدنت شده ( مثل برنامه های که در حافظه ی کامپیوتر رزیدنت می شوند) ، مطمئن باشید
اروند جان بخاطر گل روی تو اینجا زیاد شلوغ نمی کنیم اما قول نمی دم که تو خونه ی بابات ساکت بشینم ، پس به بابات بگو زود زود به سایتش سر بزنه ، چون ما بلدیم چجوری عمو محسن رو با خودمون همراه کنیم . یهو دیدی عمو محسن شد سردسته مون!
راستی بچه ها من تازه فهمیدم این عکس آخریه که یه آقای دوربین به دسته ، عکس عمو محسن هست …
ببخشید! پس تا حالا فکر می کردی عکس کیه؟ بریژیت باردو؟!
عجب پستی بابا.. پراز مطلب همراه با کدهای رمزی که ما خیلی هاشو بلد نیستیم
اروند جون سلام . خوبي ؟ دلمون برات تنگ شده . وبلاگت كم كم داره رو دست وب پدر بلند مي شه ها . مواظب باش مثل سهراب از پدر جلو نزني .
پدر كيلويي چنده؟
راستياتش اگه من نبودم كه اصلاً كسي پدر رو تحويل نمي گرفت! مي گرفت؟
به دختر شيطووون و دوست داشتني تون سلام مخصوص يه پسر تو دل برو را ابلاغ فرماييد! باشه؟
اروند نازنین
قرار نبود اینجا هم مثل چابکسر،
انقدر تند تند که دنبال حباب ها میدویدی ، یدوی ،
سرعتت خیلی داره زیاد میشه،
از حالا گفته باشم،
من یکی که جا خواهم مانمد .
اگه اینطوری بشه ،اونوقت من …………….. .
و بعدش ،
باید برم ” بیابان زائی ” کنم ،
و ” پدر ”
مثل قبل ها ،
هی منو بنوازه!!!!
شقایق عزیز
در همین اندک زمانی که خود را به فضای حضور ” شما ” یان تحمیل کرده ام ،
باور خود را بار ها گفته ام ،
اما ،
هوشمندی ها ، توانائی ها و مهربانی های خالصانه همه ی شمایان،
این باور درونی را در من ، هر زمان عمیق تر کرده است ،
” درویش عزیز ” راستودم و به او گفتم ،
میباید انتخابی داشته باشی برای ورود افرادی همچون من ،
که:
کم نیاورند ،
عقب نمانند ،
ودر پایان ، دست و پا نزنند .
اگر یارای ماندن باشد،
باز هم همچنان از شمایان خواهم آموخت ،
این فضا عجیب برایم مغتنم است .
اروند نازنین
تو هم مثل پدر همه چیزو میگی ؟؟؟
آخه پدر هم گروه خوني ب مثبت داره و هم كودكش، خييييلي شيطووونه! مي گي نه! از مامان شقايق بپرس!
خلاصه پسر كو ندارد نشان از پدر …
اروند نازنین
قرار بود ،
” تفنگت را زمین بگذار ” را تمرین کنیم ،
فکر کنم تو ،تو ی تمرین،
یه هوئی ماشه رو بکشی و تموم !!
آره ،
اینه رسم معرفت ؟
بقول خودت ” با مرام “.
پاسخ:
نه بابا عمو جان نگران مباش!
فشنگ گلوله هاي من مشقيه! بنابراين از شليك كردنش هم نمي خواد دلهره داشته باشي! مي گي نه برو از شقايق بپرس كه مشقي خورش ملسه!
اروند جونم
ایشالا همیشه بهت خوش بگذره. من مسافرتم. برگشتم بیش
تر برات می نویسم، دوست کوچولوی نازنینم.
خوش بگذره و سفري پر از خاطره هاي سبز و آبي و صورتي را تجربه كني … حالا سرخ هم شد، چه بهتر؟ خاطره ها رو مي گويم!
اروند نازنین
من که حریف تیز هوشیای تو نمی شم،
پس بهتره برم دنبال پرگوئی های خودم ،
درگوشی بخوان ،
اونقدر مینویسم که جائی برای تو نمونه که:
اینطوری آدم رو بنوازی ، باشه ؟
پاسخ:
نگران مباش!
هميشه مي شه يه سوراخ سمبه اي واسه نواختن و نوازيدن پيدا كرد! مي گي نه برو از … بسم الله!
اروند نازنین
ببخشید ،
من رو نوک پنجه هام اومدم،
آخه میدونی این ” بهمن ” ی ها بدجوری می “ناز” ند،
ولی من دارم تمرین میکنم ،
بقول “پدر ” یه روزی از خجالتشون در میام ، در نمیام ؟؟
پاسخ:
می بینم چه جوری از خجالت غزل دراومدی!!
عمو محسن
حال ما گرفته هست !دیگه بیشترش جایز نیست باور کنین
پارسای عزیز
پوزشم را به پذیرید که همینطور ی روی پنجه وارد شدم ،
داشتم صفحه ششم دنباله یاداشت هامو برای سروی عزیز مینوشتم ( البته درشت در صفحه A4)
اما میدونم که مهندس ما ” درویش عزیز ” وقتی بخونه حسابی منو خواهد نواخت ،
هیچ زیر سبیلی هم در نمی کند ،
نواختن های این آقای مهندس ما هم حکایت ها داره .
گرچه من قدری پوست کلفت شده باشم .
این چه حرفیه استاد محسن
من به شما بسیار ارادت دارم و گاهی وقتا نوشته های شما را بلند برای دوست دخترم می خوانم
ما نواختن جناب مهندس را هم هستیم.نافرم!
اول اینکه :
آقا ما یه امروز درگیر کارهای شخصی و پخت و پز نهار و شام ( امروز زرنگ شدم ، نهار و شام رو همزمان پختم! ) و این چیزها شدیم ، ملت همه اومدن واسه شیطونی بازی، می بینی تو رو خدا اروند جان!
دوم اینکه:
خوبه من یه پیشنهاد دادم واسه شیطونی! شیطونا همه منتظر بودن ظاهرا… والاااااااااااااا!
سوم اینکه:
شقایق جان تو شکلاتی ترین لیدر دنیای منی
چهارم اینکه:
اروند جان، به بابت بگو اینقدر عمو محسن ما رو اذیت نکنه ، عمو محسن اینورا و اونورا و همه ورا طرفدار زیاد داره…. احساس میشه که پدر داره کمی حسودی می کنه…آرررررررررره؟!
پنجم اینکه:
این نواختن های پدرت فوق العاده است … دیگه … بماند …
ششم اینکه :
من فکر کرده بودم عکس مال باباته ، آخه شکم عمو محسن خیلی خیلی شبیه شکم پدرته … نیست؟!
🙂
هفتم اینکه:
واااااااااااااااااااااااااااااااااای عمو محسن ، شما چقدر ماهید … من منتظر اون شش صفحه ی جادویی هستم …
هشتم اینکه:
یعنی شیطونی تموم شد؟
🙁
پاسخ:
بهمنی ها و حسودی؟ یعنی تو حسودی می کنی؟
پارسای عزیز
من که گفته بودم ،
” درویش عزیز ” با چراغ مه شکن حرکت میکنه،
بعد ،
به همه میگه با چراغ خاموش حرکت نکنین!!
اونوقت،
یکدفعه نور بالا میزنه ،
بعد ،
همه سلولهای بدن آدم دچار “درویش عزیز ” میشن ،
تازه ،
بقول خودش باید ماست هارو هم کیسه کنم !!!
اینجاست که:
اگه گوش نکنم ،
زیر سیبلی در نمی کنه ، می کنه ؟
سروی عزیز
“شیطونی ” نه شیطنت !،
از همان نیاز های عمیقن ” انسان”ی درونی ماست ،
نا گفته نماند که ،
در ادامه همان گفتگو ها ،
کمی ، فقط کمی ،
” شیطونی ” اما از نوع دیگرش گریبانم را گرفت ،
نتوانستم بگذارم آخر گفتگو ها ،
خودش جاری شد .
پس،
ظاهرا ” شیطونی” تمام شدنی نیست ،
در درون ماست ،
اصلن نیاز همه ماست ،
اما ، باید بتوانیم ، باید بلد باشیم بستر جاری شدنش را آماده کنیم،
مثل نیازمان به خورشید که رایگان گرمای زیستنمان از ان است .
اروند نازنین
من اصلن نمیدونم “پدر ” با اون همه سخنرانی و مصاحبه و مسافرت و وبلگ نویسی و ……….. این آخری از همه مهمتره!!
کی ؟ کجا ؟
تونسته انقدر ماهرانه فتو شاپ یاد بگیره !!!
اصلن به چه درد ” پدر ” میخوره ؟
نکنه میخواد ” بیابان زائی ” کنه با فتو شاپ!!
واقعن دیدی چه ماهرانه عکس رو دستکاری کرده ،
آخه ” اروند نازنین ” مثلن “پدر ” یک گیگ عکس گرفته بود ، نگرفته بود ؟
پاسخ:
آره دیدی عمو جان چه شیکمی واست ساخته! در صورتی که شکم عضله ای شما ، آدمو یاد براد پیت می اندازه تو زوربای یونانی! نه؟
اروند نازنین،
اول اینکه : ازتو اجازه گرفته بودم،
دوم اینکه : تازه وارد صفحه هشتم شدم ،
سوم اینکه : نمی دونم تا کجا پیش میرم ،
چهارم اینکه: اگه حوصله ات سر رفته اصلن تقصیر ” درویش عزیز ” باشه بمن و تو چه ربطی داره ؟
آره..آره … فکر خیلی خوبیه.
راستی عمو محسن ، شیطونی با شیطنت چه فرقی داره؟
” اما ، باید بتوانیم ، باید بلد باشیم بستر جاری شدنش را آماده کنیم،
مثل نیازمان به خورشید که رایگان گرمای زیستنمان از ان است . ”
یادم می مونه … قول می دم …
Arvand Aziz
Baraye man ham hanooz safare Sarvelat edame dare…!
ghabl az in safar momken bood maniye harfeto nafahmam vali alan khodam daram tajrobash mikonam! Adamhaye nazanini ke too in safar bahashoon ashna shodam(az jomle khode jenabali),tabiat va manajeri ke didam oon mehe ziba,bahshayi ke shod…kholase hame va hame hanooz dar zehnam dore mishan va chize jadidi dastgiram mishe…masalan oon teste ravanshenasiro haooz daram say mikonam ke hazmesh konam va hamitor ke moghayesash miknam ba etefaghate zendegim mibinam ke bichare in zamire nakhodagaham hamchin biraham nagofte!!
Aslan age be in safar nemiraftam hamchenan az in web log va harfaye ghashage toosh ghafel mimoondam!
Hagh dashti esmamo 2rost natooni begi akhe yekam sakhte khodayish!Pedar ham hagh dasht ke natoone mahe tavalodamo 2rost tashkhiss bede man khodam too 23 sal hanooz natoonestam khodamo beshnasam che entezari az pedar dari ke too 1 rooz tah tooye mano dar biaran!!!? 🙂
man fek nemikonam ke hameye adama too in 2nya ba in hame tanavo shakhsiat betoonan too 12 categorye koli gharar begiran dar inke elme setare shenassi be natayeje jalebi dar morede ertebate shakhsiate adamha va mahe tavalodeshoon dare shaki nist vali khob khaili chizhaye dige too in donya roo adan tassir mizare mesle hamoon taghirati ke pedar migoftan ke ma khodemoon say mikonim tu khodemoon ijad konim ta tadil peida konim…!!
Rasti naghola khoob axe mano too webloget estefade kardi maliat dareha makhsoosan age axe amu Mohsene aziz bashe…!!!!
aman az daste in Penglish ke maro bad adat karde 2saat ba in keyboardam var raftam ta betoona Farsi type konam akharesham moafagh nashodam..vaghan baesse taasofe…vali heyfam oomad ke hichi naneviisam omidvaram toam mano bebakhshi!!
پاسخ:
سلام بر جیران عزیز …
خوشحالم که اینقدر قشنگ از سفر سرولات و آشنایی ها یاد می کنی و خوشحال تر که می کوشی تا خود تو بهتر بشناسی! امیدوارم تو سفرهای آینده هم همراه ما باشی و تا اون موقع دیگه به ضمیر ناخودآگاهت نگی: بیچاره! نه؟
به شقایق:
قربون اون آستین ، پس رو کن او شیطونیا رو که امروز خیلی حالم خوبه
راستی ، صدای قشنگت همون جوری بود که عمو محسن گفته بود.
به عمو محسن :
اگه می گم که وبلاگ بزنید نه اینکه بحث ها در اینجا جالب نیست ، نه ، میگم وبلاگ بزنید که بشه در مورد موضوعاتی که می خواین در موردش بحث بشه ، سر حرف رو باز کنید . اینجا معمولا بحث ها ، تابعی از پست اصلیه . اما تو وبلاگ خودتون موضوع رو خودتون تعیین می کنید .
یا مثلا یه موضوع رو دسته جمعی انتخاب می کنیم و در موردش حرف می زنیم .
خوشحالم که امروز حال همه ی بروبکس خوب خوب بود. اصلاً امروز اینترنت خیلی بامزه و شکلاتی بود!
می گی نه؟ برو از مامان شقایق بپرس!
حسادت جزء اتفاق هاییه که مدت ها پیش تصمیم گرفتم نگذارم تو زندگی من نقش بازی کنه ، رنگ بگیره و خودش رو به من تحمیل کنه . اولش خیلی سخت بود ولی یاد گرفتم که مهارش کنم.
الان حسادت برام هیچ مفهومی نداره ، بی معنیه ، درکش نمی کنم ، دیگه حناش برام رنگی نداره .
یاد گرفتم که با شادی دیگران شاد باشم ، برای موفقیت هاشون جشن بگیرم ، همراهشون بخندم . اینطوری اجازه میدم که جریان شادی که در زندگی دیگران به رقص در اومده وارد زندگی من هم بشه.
حسادت نمی کنم … مدت هاست که دیگه حسادت نمی کنم.
اما بعضی وقت ها غبطه می خورم ، به آدمهایی که خیلی بهتر از من هستن و آرزو می کنم که من هم بتونم اتفاقات خوبی رو که اونها تجربه کردن ،بچشم .
مثلا تازگی ها به یه مامان خیلی مهربون که دو تا فرشته ی دوست داشتنی داره که اسم یکی شون نیایش هست غبطه می خورم . حتی به این دوتا فرشته هم غبطه می خورم که مامان به این نازنینی دارن . به غزل غبطه می خورم که مامان فرزانه و عمو محسن رو داره ، به اروند غبطه می خورم که پدر مهربونی مثل شما داره و به شما غبطه می خورم که پسر شیرینی مثل اروند دارید .
به آقای عبادی غبطه می خورم که اینقدر معلومات داره و انگار همه ی کتابهای تاریخ و جغرافیای دنیا رو خونده .
به متین غبطه می خورم که اینقدر خوب بلده آشپزی کنه و همون قدر خوب هم بلده مواظب گلهاش باشه.
به خیلی چیزها و خیلی آدمها غبطه می خورم … اما خودم رو همراه با موفقیت هاشون می بینم ، من خوشحالم که متین اینقدر قشنگ بلده به گلهاش برسه چون گلهاش همیشه سرحالن و من از دیدنشون لذت می برم و بیشتر از اون ، دیدن چشمهای متین لذت می برم که وقتی داره در مورد گلهاش حرف می زنه ، چشمهای مهربونش برق می زنه … که نه … رعد و برق می زنه از خوشحالی .
من خوشحالم که شما اروند رو دارید چون بخاطر اون ، این فضا رو ایجاد کردید و ما حالا در کنار هم هستیم .
من خوشحالم که غزل ، پدر و مادر به این خوبی داره چون این پدر ومادر بلدن به همه ی بچه های دنیا به اندازه ی دختر خودشون محبت کنن.
من خوشحالم که آقای عبادی اینقدر با معلوماته چون من ازشون خیلی چیزها یاد می گیرم.
من خوشحالم که رفیقی دارم که دو تا فرشته ی دوست داشتنی داره که اسم یکی شون نیایش هست …چون اون احساس قشنگ مادرانه اش رو حتی وقتی داره با من حرف می زنه بهم منتقل می کنه.
می تونم هزار تا از این مثال ها براتون بزنم… هزارتا!
چه جای حسادت ؟ حسادت به چی؟ به این همه زیبایی ؟ به این همه اتفاق های قشنگ؟
نه ، حسود نیستم .
دیگه یواش یواش داشتم بهت حسادت می کردم که اینقدر قشنگ می تونی ماجراهای اطراف تو از منظر نفی حسادت شرح بدی دختر!
درود …
كاشكي كاشكي قضاوتي قضاوتي در كار نبود
اروند عزيزم
ياد دارم آن روزهايي كه پدر فرهاد در سفر طالقان همراهمان بود و رنگين كمان ذهن هايمان را به هم مي آويختيم از داشته هايمان از نداشته هايمان از خواستن ها از پيوستنهايمان آن روزها تو هنوز زردي خورشيد را نديده بودي.
سالروز اولين تولدت را ياد دارم كه با چشمهايي بهت زده و كنجكاو مشغول ديدن آن همه آدم عجيب و غريب بودي. اين بار هم فرهاد همراه شد با تو كه جوانترين همراه سفر ما بودي با ذهني آرام، كنجكاو و تيزبين كه نيازي به مدارك پدر فرهاد هم نبود.
اما اين خواب نبود كه مرا از لحظه ها مي ربود بلكه كنكاش ذهنم بود به پاسخ چراهايي كه تا ته ذهنم فرو رفته بود. اي كاش پدر بيشتر از شطرنج زندگي ميگفت از درست بازي كردن.
شطرنج زندگي خانه هايي دارد به وسعت تمام لايه هاي پنهان ذهن. درستِ تو، پدر، عمو محسن حق دارد هر جاي اين رنگين كمان باشد اصل بازي است كه تو با ذهن توانايت درست و غلط را در بستري از هوشياري خواهي آموخت و تمام زمختي هاي ذهنت روان خواهد شد اگر حركت كني.
پدر فرهاد با چه حركتي در شطرنج زندگي ميتوان اينچنين تلاش كرد تا به چنين لطافتي از طبيعت برسيم و خود را در چهار ديواري خانه محصور كنيم و پدر با وبلاگش به خواب رود و موبايلش حضور خود را به رخ كشد و او را از ما دريغ كند. پدر فرهاد بدان كه شايد روزي اروند تو هم مانند من از شطرنج زندگي كه با او بازي كرده اي انتقاد كند به پاسخش فكر كرده اي ؟
راستي دليل تنگي نفس پدر سپهر موقع برگشت چه بود ؟ اي كاش پدر سپهر هم قدر خودش را بيشتر ميدانست تا من و تو هم از او فرا گيريم. به پدر بگو خودش را آماده كند تا در تجربه رنگ رنگ زندگي با چراهاي تو دچار نفس تنگي نشود ميداني كه شطرنج زندگي وسعتي دارد بيكران و چنين شتابان معلوم نخواهد شد.
اروند جان متن شكل گرفته كه ما را به سفر نميبرد. متن شكل گرفته متنيست كه حركت نميكند. او با ثبات كامل در نقطه اي ايستاده و با كمال جديت برايمان ادعاي اثبات مسئله اي را دارد. جالب است حرفي كه اثبات ميشود به ثبات ميرسد، ثبت ميشود و بنابر اين بي حركت ميشود. اين متن اگر در پي اثبات بحثي بود نمي توانست در حركت باشد آروزي اثبات كردن، آرزوي كشتن يك فكر و يا محكوم كردن ذهن در چارچوب يك فكر درون همه ما هست به راستي فكر ميكني چرا آدمهايي كه شامشان را در چنين فضايي در فست فود ميخورند اصرار دارند كه آتش در جنگل را مثال انسانهاي قديم با كاغذ روشن كنند (اگر كاغذي بوده باشد) ما از گذشته چه مي خواهيم آيا اين بود معني “ست” شدن ؟ چرا عزيزي كه عشق را با واحد ولنتاين ميسنجد يا كسي كه از متن شهر با وبلاگ بروز شده اش مي آيد و يا كسي كه با هر شرايطي غذاي خاور خانم را به غذاي من و تو ترجيح ميدهد بايد طبيعت را اين چنين مصنوعي ثبت كند ؟ ما كجاي راه گم شده ايم تو بگو. پس چطور مي خواهيم از من خود عبور كنيم ؟ باور كن من و تو هم ميتوانيم اسمي ديگر براي كان گو رو پيدا كنيم.ميدانم اگر بشود روزي طبيعت نه بلكه فقط باد را ديد، غرورمان فراموش ميشود. بينهايت مولكول در اين اطراف در حركتند و اگر بشود اين بينهايت را در نظر گرفت ديگر “من” در مركز نيست. به راستي هنوزم دوستي را با واحد ضرورت نمي سنجم، من هنوز واحد زندگي را ريال نميدانم. من هنوز آرزوي نبودن ندارم. براي همين معني آن نوشيدني آخر شب را نميفهمم. چرا بقيه نبودند من جاي تك تك شان را احساس ميكردم. عمو محسن شب سرد كوير را كه از ياد نبرده اي از چه بي قرار بودي ؟ نبودي ؟ غير از آن بود كه دوستاني لذت فرديشان را به حضور بيكران جمع ما ترجيح داده بودند و تو تنها و يكه تا صبح با سيگارت تنها كرده بودي ؟ اين چراها بود كه لحظه را از من مي ربود نه خواب.
چند خطيست كه اين نوشته به مشكل برخورده چند خطيست كه اين جملات به سختي نوشته ميشوند ولي بايد ادامه داد شايد بتوانيم به آن طرف زبان بيافتيم شايد هم بايد قطع كرد. جمله را ببريم و برويم، مثل موسيقي.
آهان عمو محسن يادم افتاد از قديم ميگفتند بازيكن ماهر تخته نرد تند بازي ميكند و اين دو بازيكن مثل دو جنگجو هستند. پس تخته نرد بازي پراتفاق و پر سرعت و در عين حال با حساب كتاب. چرا آنرا با واحد شوفرها مي سنجي ؟ تخنه نرد بازيست كه مهره ها در حركتند برعكس شطرنج كه در آن مهره ها ميتوانند در هم گره بخورند در شطرنج ميشود ساعتها بازي نكرد ميشود مبارزه يا مقابله اي را در همان حالت نگه داشت و به نقطه اي ديگر هجوم آورد. شطرنج بازيست كه در آن مركز وجود دارد همه حركتها همه مهره ها جهت دارند شطرنج فضاييست پرمركز. فضاي شطرنج به همه طرف نميرود شطرنج فضاي يكنواخت و ليزي ايجاد نميكند. شطرنج فرّار نيست شطرنج مثل خار نيست. شطرنج نقطه و سكون است و تخته خط و حركت. در آن بايد همه جا و با تمام مهره ها بازي كرد. در تخته نرد تاكتيك هاي مختلف در نقطه هاي مختلف اجرا ميشود و اين بازي در كل صفحه پخش ميشود اما شطرنج يك استراتژي كلي است روي يك نقطه. تخته نرد را بايد مثل آب بازي كرد اما شطرنج بازي سدسازهاست. تخته نرد دنياي ايلات و چادرنشينان است و شطرنج دنياي حساب شده تمدنها، دنياي شهرنشيني، قدرت، سلطه. شطرنج به وزن حكومت است و تخته نرد به سبكي يك پر.
پاسخ:
سلام بر سپهر نازنین!
بابا تو تا حالا کجا بودی؟ خوب شد آمدی تا عمو محسن را و پدر را بشود بیشتر قلقلک داد! نه؟ کسی چه می دونه، شاید همین قلقلکها سبب بشه تا خوش اندام تر بشن! نه؟
البته خداییش من خیلی از حرفای تو چیزی سردرنیاوردم! فکر کنم می خواستی تلافی بازی باراک اوباما را در نخستین شب دربیاری که حالتون رو گرفتم! نگرفتم؟
واسه همین به پدر گفتم بیا بخوون ببین عمو سپهر که اونجا اونقدر راحت با نمک پاش و بطری نوشابه ساز می زد و می خوندند … یه روز توی فرشته، دیدم ماشینش چه زشته! عجب چیزی بود … وای خدا و اینا و اونا … حالا یه جورایی حرف می زنه که انگار مدتهاست با کودک درونش خداحافظی کرده و رفته تو صف آدم بزرگا … اونم اول صف! نه؟
اما جالبیش اینه که پدر هم یه نگاهی به من انداخت و یه چیزایی گفت که فکر نکنم خودش هم فهمید که چی گفت! فقط اینو گرفتم که انگار نباید یه جوری می نوشتم که یعنی دارم قضاوت می کنم! منتها من که قضاوت نکردم! من فقط آدمهای سرولات را به یه برند مخصوص به خودشون های لایت کردم و خداییش هر چی فکر کردم که از سپهر در آن سه روز چه بنویسم که چشمگیرتر باشه، چیزی جز خواب به ذهنم نیومد! به همین سادگی و البته خوشمزه گی! تازه من چه بدونستم که خواب سپهر در کوهستان سرد و مه گرفته و نمدار سرولات واسه ربودن لحظه ها نبود! بلکه کنکاش ذهنش بود! نبود؟ درضمن خدا بگم او باعث و بانی رواج “بستر” رو چیکار کنه که سبب شده دیگه یواش یواش ترک بستر کنم!
درضمن خیالت راحت! پدر من از همین حالا هم با چراهای من دچار نفس تنگی شده! اونم بدجور!!
اصلاً می دونی چیه؟ چیزی که ناراحتم می کنه اینه که چرا ما آدم کوچیکا و نیمه کوچیکا به اون اندازه ای که لازمه “چرا” نمی پرسیم؟ و یه جورایی تو فضای خیامی صفا می کنیم! نمی کنیم؟
راستی! اون کاغذ جنگل رو خوب اومدی کلک ها!
سپهر هوشمند عزیز
داشتم برای سروی مهربان ،
در ادامه آن گفتگو یاداشتی را می نوشتم ،
(میدانم حتمن سروی مهربا ن مرا می بخشد )،
خواستم سلامی بکنم ،
برایتان بگویم ،
سپهر از آن سالها دور سخت کنارمان بوده،
از همان ” ج وانان – ه وشمند – ت وانا ” است ،
با ذهنی روشن و کنجکاو،
امد و کنارمان نشست ،
اما اینجا ، با تاخیر فراوان ،
حالا تازه از راه رسیده است .
هنوز از راه نرسیده ، نواختن هایش را آغاز کرد ،
و من ممنون این نواختن هایش هستم،
بسیار بمن آموخته ،
از خصوصیات دوست داشتنی سپهر اینگونه سرعت های اوست ،
اصلن اگر این نواختن ها نیود ” فواره هوش بشری” فرو می نشست ،
بیادم آورد آن دورهای زمان را،
سپهر میداند ،
من خاطره هارا در پستوی ذهن نمی کاوم،
اگر توانی و تلاشی باشد ،
فضا هائی را به تجربه می نشینم که شاید خاطره میشود برای یک ” دیگری ” همراه ،
همه آن گذشته ها ،
اگر در ذهن مانده باشد بستر حال ما است ،
حال را باید دریافت ،
اما،
اگر آن گذشته ها به این روزمان می اندازند ،
باید دانست که پوچ و توخالی اند .
شطرنج و تخته بهانه است ،
کاغذ و فست فود پوششی است بر بروز رفتار ما ،
شازده کوچولو که یادت هست ،
چند بار گوش کرده بودیم ،
بشکلی دوباره به ذهن بیاور ،
باید کاشف بود ، باید حرکت کرد ،
تا ،
جانی گرفت برای تلاشی دیگر،
خواب تلاشی است برای سفر به رویا ها ،
کشف گیراندن چوب در جنگل پر از مه و رطوبت با آن همه طراوت ” پریموس بنزینی ” نمی خواهد،
کشف آتش زنه ای میخواهد که ذهن هوشمند تو عوامل آن را دارد ؟
فقط تلاش تو را می طلبید،
سفر طالقان را بیاد بیاور ،
در زیر ناباوری دوست پر تجربه مان ،
در زیر آن همه لایه های برف ،
در کنار آن سوز سرد ،
چگونه گیراندیم آن هیزم ها را ،
از این کشف ها ی تو بسیار دیده ام
من میگویم ،
خواب برای بعد از کشف نیاز هایمان است ،
خواب قبل از کشف ، ذهن را شلوغ میکند ،
ذهن که شلوغ شد ،
باز خواب تو را فرا میگیرد ،
شاید گاه خواب رویا ها ما را باز داشته از دانستن و شناختن،
شوخی ،
طنز ،
هجو .
و
زندگی،
یادت هست ، سفر جنوب ، بد حالی یکنفر از همراهان ،
چه کرد این سپهر ،
نگران شده بودم که در کمک بمن خودت را از دست بدهم ،
فرزانه را مراقب تو کرده بودم،
آن هم در میان آن بیابان ،
آن هم حالت بیهوشی آن همراه مان ،
و مراقبت حضور آن همه همراه ، از سوی سپهر، برای توانائی من در رساندن کمک های اولیه ، .
باز هم از کشف هایت بگویم ؟
نه ، نه ،
این بار این را میگویم که :
جور دیگر باید دید ،
برای این ،
چشمها را باید شست .
باید بلند شد ،
باید دوید تا ته بودن ،
برایت گفته بودم ،
تخته نرد و ……. شوخی های بعد از کشف راه های بروز نیاز های درونی و ” انسان ” ی ماست .
اگر آنها کشف نشوند ،
خودمان را توجیح میکنیم با پنهان شدن در پشت این ها .
مثل همیشه ،
با حوصله ،
با همان هوشمندی هایت ،
این گفتگوی با ” سروی مهربان ” را پیگیر باش،
به این چراها ،
ذهن کوچک من پاسخ هائی داده است ،
بخوان ،
بعد در مورد چگونگی شان ،
اگر در ” سرولات”ی نشد ،
همین جا با هم خواهیم گفت ،
( اگر تا پایان اولیه این گفتگو از این فضا اخراج نشوم )
درود بر سپهر
اروند نازنین
امشب باید بلند شوم و بیایم ،
چای ننوشیده ،
دو زانو جلویت بنشینم ،
و بگویم ،
” اروند نازنین ” باورم این است که این فضا ،
فضای بروز شمایان است برای زندگی زرد زیبا ،
حضور مثل من هائی ،
فقط برای بارور تر شدن ذهن هایمان است ،
اگر چنین نکنیم سبدهامان خالی خالی خواهد ماند ،
و اگر شد ، زمان هائی را که از دست داده ام ،
بگویم ،
تا ،
شاید شمایان ،
دیگر سهمی در از دست دادن زمان نداشته باشید .
پاسخ:
همين است كه مي گويي …
اگر جوان ترها ياد بگيرند كه نيازي نيست تا هر چيزي را از نقطه صفر تجربه كنند و مي توانند بر دوش بزرگترها و منظر ديد وسيع تري را تجربه كنند؛ آنگاه بي شك امروز، روز ديگري بود! نبود؟
شقایق عزیز
عمیقن خوشحالم از این توجه و نگاه شما به ،
نوجوانان و جوانان سرزمین مان ،
بیاد ندارم در هیچ ، هیچ زمینه ای ” وسواس”ی داشته باشم ،
تنها نگرانی یا ” وسواس ” من در ارتباط با دیگران کنار خودم بوده است ،
” انسان ” موجود بسیار ظریف وبشدت پیچیده ای است ،
و این از خصوصیت های زیبا و بارور ” انسان ” است ،
برای همین همیشه در چنین فضا هائی که ” انسان ” هائی گرد هم آمده اند میباید تلاش کنم که آن فضا را در هم نیامیزم .
همه پرسش ها و نگرانی هایم از این ذهنیت است .
عمو محسن من شما را خیلی دوست دارم
پاسخ:
بنده هم مي خواستم همينو عرض كنم.
پارسای عزیز
من نگران نیستم که چرا شما یان را از آن دور تر ها نشناختم،
من برای از دست دادن این شانس متاسف نیستم ،
بیاد ندارم ذهنم به تاسف نشسته باشد .
این ها تاسف ندارد ،
این ها نگرانی ندارد ،
این زمان های از دست رفته ، با آن هزینه های گزاف شان ،
بستری پر بار بوده برای فهمیدن ،
حال ،
من فهمیده ام ،
عمیقن فهمیده ام ،
( با همین ذهن کوچک خویش)
و قدر دان حضور همگی تان در این فضا هستم ،
” همگی تان ” که نگاهی گرم و صمیمی به ” انسان ” دارید ،
حضور همگی تان در این فضا،
برایم سخت مغتنم است،
انگیخته ام میکند ،
قوتم می بخشد .
آموخته ام میکند .
تلاشم برای رسیدن به همسوئی با ذهن های هوشمند و توانا ی همگی تان است .
و همانگونه که گفته بودم ،
شاید خاصیت حضورم ،
از دست ندادن زمان باشد برای شما ،
” ما ” بزرگتر های شناسنامه ای ،
زمان را بسیار از دست داده ایم ،
حال ،
“همگی تان “،
باید زندگی زرد زیبا را با این ” زمان ” ها که دیگر در کنونه ما نباید از دست بروند سیراب کنید .
پر طراوت باشید
سروی مهربان
می خواهم اشاره ای داشته باشم به گوشه ای از گفتار تو ،
( همراه با یک شیطونی کوچولو )
من می گویم ،
اگر در میانه گفتگو ها ، دیدگاه دیگران کنار خود را عنوان گفته بعدی قرارندهیم،
و در امتداد بروز داشته ذهنی خویش در مورد زمینه کلی موضوع مورد نظر پیش رویم ،
بسادگی با برداشت های هرکداممان در همان زمینه کلی آشنا خواهیم شد،
در چنین حالتی حاشیه ها از بین میروند و موضوع مورد نظر تحلیل میشود .
دیگری نیازی به مثالهای متعدد و غیر فراگیر نخواهد بود ،
انوقت،
خواهیم دانست جایگاه هر یک از دیگران کنار ما در زمینه کلی موضوی کجا است ،
از این بستر است که ،
میتوانیم از عمیق ترین لایه های ذهن هر یک مان آگاه شویم ،
این آگاهی آغاز انتخاب راه ها است ،
( اما این بار ،
در آن سوی این باور خودم ،
از گقتار تو ، قبل از پایان سخنم کمک گرفته ام )،
بدون این گونه انتخاب ،
تفاهم بی معنا است ،
تعامل به بار است ،
من نقطه کوری را بین خودم و هم نسلان خود یافته بودم،
در میان ارتباط با انان ، در تاروپود مثال ها ، شواهد ، واقعیت ها و حاشیه ها ، زمان را از دست میدادم،
در این میانه ،
زمان که به ذهنم نشست ، در لابلای گقتگوهای زمان کش ،
تلاش کردم از نیمه پنهان وجودشان ششناختی بدست آورم ،
بدون حاشیه رفتن ها ، بدون توجیح کردن ها ، بدون پذیرش اصولی ثابت برای زندگی ،
( انسان توانائی شگرفی دارد در توجیح کردن رفتار خود و ما با فرهنگ کهن خویش از این توانائیمان با مهارت بهره میگیریم )،
اصلن این نقطه کور چه بود ؟؟
من در آن میانه یافتم که هم نسلان من و شاید گذشتگان آنها ،
و حتا در حال خودمان ،
حجمی از ” انسان ” ها تغییر در ” انسان ” را تا حد ناممکن پذیرا شده اند ،
کجا ؟
آن جائیکه اصلن خاصیت ” انسان ” پویائی و تحول است ،
مگر ذهن میتواند تراوا نباشد ؟
مگر ذهن میتواند زایش نداشته باشد ؟
من میگویم :
نه ، اصلن ،
اما مثالها – شواهد – واقع شدن شدن های فراوان بیرونی این عدم امکان تغییر را باکثرت فراوان برخ ما میکشد.
و در نگاهی گذرا و سطحی به این کثرت ،
همان جمله معروف که یاد آوری کردی به میان ما می نشیند ،
—–همینه که هست —— ،
یا بهتر گفته شود ،
همین است که آنها میگویند !!!!
( این ” آنها ” هم از آن مقوله های عجیب است .)
اما ،
این “همین ” از کجا آمده است ؟
فعل ” هست ” را چه کسی برایمان صرف میکند ؟
من با زمان فعل دشواری خاصی ندارم ،
آسان میتوان آن را در ماضی ، حال ، یا آینده صرف کرد ،
من ” همین ” را نمی فهمم ،
اگر” همین ” همان تنبلی وحشتناک و بی تلاشی کور است،
آن را فهمیده ام ،
برای همین میگویم تلاش ما می باید در بستر حرکتی زیبا و تلاشی روش روان شود ،
اصلن ،
تمام دشواری های ما از همین ” همین ” هاست ،
من میگویم این ” همین ” را ،
بشکلی یا به فرمی میباید به میخ تاریخ آویزان کنیم ،
این ” همین ” از پشت سر آمده ،
نسل های قبل که بین ما حضور دارند میخواهند که آن را تثبیت کنند ،
اما با تمام هوشیاری شان دقت نکرده اند که تاریخ مصرف —-همین —— ، —– همینه —–گذشته است .
من با ذهن کوچک خود جستجو میکنم برای —— کدام —–
و بعد برای گشترش پهنه این —– کدام —– به کنارن دیگران خود میروم و با آنان می آمیزم ،
ذهن را از پستوی تنهائی و درون نگری به فضای حضور دیگر ” انسان ” ها می کشانم ،
غیر از این باشد کاری نمی توان کرد ،
بی تلاشی و تنبلی در این راه ،
—- همینه—- را مثل رنگ چشم هایم بمن می چسباند،
گاه ما تلاش بسیار داریم برای :
توجیح – ترمیم – بزک – ( بقول بچه های رشته هنر گریم ) این —– همینه —— ها،
شک نباید کرد که این راه سهل تری است ،
—کدام —- همیشه علامت سئوالی را با خود به همراه دارد ،
باید تلاش کرد برای برداشتن آن علامت سئوال ،
باید رسید به آنسوی علامت سئوال ،
اما —— همینه —— بسته هائی را باخود دارد که بسادگی در اختیارمان قرار میدهند
و ما تنها مجری آن خواهیم بود ،
بدون چرائی های آن ،
اگر چرائی برایمان مطرح شود باز باید تلاش کنیم در بستر همان —–کدام —–؟
اما ،
اگر در تاریکی میخ تاریخ پیدا نشد چه ؟
من میگویم :
برای پیدا کردن میخ تاریخ ،
اگر در تاریکی ماندیم ،
اگر ” باچراغ خاموش ” راه افتادیم ، ( بقول درویش عزیز )
نیازی به عقب گرد نداریم ، اگرچه گاه چنین میکنیم ، ( شاید با تمرین بتوان نکرد )
نیازی به نقاب زدن نداریم ، اگر چه گاه میزنیم ، ( شاید با تمرین بتوان که نزد )
من وقتی در این تاریکی ها سرگردان میشوم ،
هیچگاه به مقابله نمی نشینم ،
هیچگاه به مجادله روی نمی آورم ،
من به پهنه ——کدام ——- ها میروم ،
من دانسته ام که مقابله و جدل زیبائی های بستر زنده گی غریزی ” انسان ” است ،
شاید بشکلی این مقابله و جدل است که زنده گی غریزی را کمی از یکسانی بدر میآورد !!
غریزه طول و عرضی دارد بسیار خوش نما ،
اما عمق آن اندک است ،
وقتی این بستر پذیرفته شد ،
یعنی پذیرای مطلق چرخه زیبای طبیعت شده ایم !،
چفت و بست این ” چرخه طبیعی زنده گی ” آنچنان محکم و ظریف ساخته شده که،
اگر خود را به آن بسپاریم ، ما را بعنوان یک ” موجود زنده ” تا آن پایان خط باخود خواهخد برد ،
این بستر ،
در همان بسته های ” گذشتگان ” پاسخ های از پیش پردازش شده ای را در اختیارقرار میدهد که،
بشکلی پاسخی باشد برای کوشه بسیار کوچکی از زیر مجموعه نیاز های عمیقن ” انسان “ی ما ،
اما در چنین وضعیتی ،
کماکان ایستاده ایم بر روی محیط دایره هائی ( شاید همان متحدالمرکز ها )،
حداکثر تلاشمان میتوان آن باشد که به طول شعاع دوایر چیزکی بیفزائیم ،
بستر ، —– بسته و کور—– است .
هر از گاهی باز به نقطه اول میرسد .
من این راه را ، راه زندگی نمی دانم ،
من این همراهی را همراهی با زندگی نمی دانم ،
در این راه ،
بستر غریزی زنده گی —— ” همین ” ه ——- خواهد بود ،
با بقچه های بشدت پر از رنگ و زیبائی های بیرونی مادر بزرگ که همراه آن است ،
اما بستر هوشمندی ،
زندگی را از بزرگراه های چند بانده و یا باریک راهائی در کنار دره های عمیق میتواند به پیش برد .
این جاست که باید ،
در ابتدای آن بستر غریزی با تمام رنگهای بیرونی و زیبایش ،
و یا،
در ابتدای آن بستر بزرگ راهی یا بستر باریک پر پرتگاهش ،
به تلاش برخواست ،
تلاشی پر از هیجان های میرا برای انتخب بستر اول ، و بعد ………………………….
یا ،
تلاشی پر از انگیخته گی ، هوشمندی و خردورزی که گاه دشواری های فراوان دارد ؟
برای انتخاب بستر نوع دوم ،
اما ،
بستر هوشمندی در کنار خود عاملی بسیار ارزشمند نیز دارد ،
ایا دانسته ایم این عامل کدام است ؟ ،
اندکی به اطراف مان بنگریم ،
بهمین سادگی پیدایشان میکنیم ،
در کنار مان است ،
————————————همه دیگران کنار ما ————————————–،
که —- تلاش —— می کنند برای زندگی پر از عشق و گرما ،
اینان شانه هاشان را با تحمل بار آن بقچه های زیبا خسته نکرده اند ،
شانه هاشان بستر آرامش دیگران کنار شان است ،
چه تصویر زیبائی است در ذهن کوچک من ،
تصویر آرامش بر شانه ای که عمیق پذیرای توست ،
پذیرای عمیق ، یعنی دوست داشته شدن ژرف ،
دوست داشتنی که از هوشمندی های درون ” انسان ” است،
نه از فرمان های غیر ارادی و توانای غریزی تو .
بستر زندگی غریزی مسافر خود را خواهد برد ،
بردنی که میتواند هیچ یک از این سئوالات را مطرح نکند ،
یا مطرح کند و خود تو توجبحشان کنی،
توجیحشان نکنی ،
به صندوق خانه نیمه پنهان وجودت بسپاریشان ،
اگر این آخری بشود ، سخت است ،
جدالی خواهد بود بین،
دانسته هایت ،
خواستن هایت ،
و ،
توانائی هایت ،
بعد درگیر میشوی باذهن ،
و بعد ،
سرخورده ، بی رمق ، وامانده و در نگاهی عمیق —— خسته ————- ،
گاه ،
روی برمیگردانی از ” زندگی ”
“زندگی” ی که با نگاه از دریچه ای دیگر آنچنان گرم و پر از عشق میتواند باشد .
راست بگویم ،
اگر من ( با همه مختصات فردیم ) پس ماند های ذهنم را در زمانی ،
با همه آن دشواری ها و زخم ها ،
گره هایش را با دندان از خود نمی گشودم ،
شاید ، تمام این نوشته را شعری هولناک از ذهنی بیمار می پنداشتم .
( شاید اکنون نیز این نوشته ها به حق چنین بظر آیند ، اما این ها گوشه ای از هویت من است تا آن زمان که اندیشه نوین دیگر در ذهنم ننشیند )
سروی مهربان ،
بگذار این گوشه ذهنم را نیز باز کنم ،
از همان دوران پاک دبستان که برای ستایش زحمات بزرگانما ن به نمره بیست آویخته شده بودیم ،
( در کنونه زمان مان داستانهای خوفناکی از این جهت شنیده ام )
از همان دوران دبیرستان مان که تا انتهایش تست میزدیم و دانشگاه همه ذهن مان را تا آن ته پر کرده بود ،
در همان دانشگاه که میخواستیم متخصص شویم و بر ای آن ، چه تصاویری از منزلت ها ی بیرونی در ذهن نشانده بودیم ،
کجا و کجای این همه زمان ،
خود ما و همه آن بزرگان و آموزگاران و استادان ما ،
————————– ” مهارات ” های زندگی ——————————————
را بما آموختند ؟ ،
اصلن از —————-” مهارت ” های زندگی ——————————————–
چه سخنی برایمان گفتند ؟.
مطلق دانش آکادمیک ، دانش کلاسیک که چیزی نیست ،
این بینش ما است که با بارور شدن از دانش ما ، مهارت را در هر زمینه ای در ما مینشاند .
بیاد بیاور بحث چندی پیش را در ” مهار بیابان زائی “،
“انسان”هائی از آن سوی آبها حق حیات را از همه آنان که” تخصص اکادمیک “نداشتند گرفته بودند.
به تصور من انان که ” انسان ” های شریفی هستند ، زندگی شان به پای اینگونه تخصص هایشان آرام آرام خاموش میشود .
اصلن اینگونه تخصص های اکادمیک آنجا شکوفا میگردد که در خدمت ” زندگی ” باشد .
نه آنکه ” زندگی ” را در خدمت تخصص ( از هر نوع آن ) بگذاریم .
ما ” بزرگان سنی شما “،
در چنین بستر هائی روان بوده ایم ،
دانسته های من ، بمن میگوید :
——————————– جنس زنده گی زمان شما ها ——————————–
اندکی یا خیلی اندکی با ،
——————————— جنس زندگی زمان ما —————————————
فرق کرده است .
نیاز های درونی ” انسان”ی ،
نیاز های مشترکی است برای همه ” انسان ” ها ،
اما ،
اما،
جنس شان به شدت تابعی است از زمان .
مهربانی ،
صداقت ،
دوست داشتن ،
دانستن ،
عشق ،
زایش ،
آفریدن ،
………………
……………………
………..
در کدامین زمان از تاریخ زندگی ” انسان ” در ذهن او نیوده است .
به تصور من همیشه چنین بوده است ،
اما،
در هر برش از زمان ( بخوان تاریخ ) ،
با وجود تمام این فصل مشترک های زیرین ،
” انسان ” ها بشکل های گوناگون ،
روبروی هم ایستاده اند .
که ، می توانستند در کنار هم بنشینند .
براستی چیست این ” جنس زندگی ” ،
نابسامانی هایش به سامان می نشیند ؟ .
میرسد آن روزی که سپهر هوشمندمان ،
بجای برشمردن آنهمه و آنهمه محسنات تخته ،
کمی هم ، ( نمی گویم غرق شود )، از دریای زندگی بریمان بگوید ،
این ها که سپهر میگوید از جنس زندگی نیستند ،
اینها شاید صیقل دهنده پوسته روئین زندگی باشند ،
اگر جنس زندگی شناخته نشد ،
صیقل دهنده اش هم در لایه ای از ابهام خواهد ماند
اصلن آن زندگی ی که شناخته نشده صیقلش برای چیست ؟
شاید با این صیقل دادن ها سرگرم میشویم که بدرونش سرک نکشیم ؟
ولی اگر بدرون زندگی سرک نکشیم ،
خسته نمی شویم ؟
خوابمان نمی گیرد ؟
سخاوت هایمان سبز خواهد بود ؟
عشق هامان آبی خواهد بود ؟
اصلن ،
زندگی هامان زرد خواهد بود
“اروند نازنین”
هنوز تمام نشده ،
چه بگویم دیگر !!
سپهر عزیز
من آماده نواخته شدن هستم ،
تا از پس آن پخته تر شوم ،
و باز هم ،
مثل همان دور های زمان ،
بیشتر از من بشنوی ،
تخته را باز کن ،
اما ،
به من به پرداز ،
جاری شدن هوشمندی های تو نیاز من است ،
” جنس ” تخته ماندنی تر از من است ،
بیاد داری ،
” شتاب باید کرد ،
و در جوانی یک سایه راه باید رفت .”
پاسخ:
اين راه رفتن در جواني يك سايه رو خوب اومدي!
يادته اغلب بچه ها سايه هاشون در جنگل جوووون نبود؟!
اروند نازنین
قول میدم که دیگه از این اشتباه ها نکنم ،
یاداشتمو (101) میباید یک جای دیگه میذاشتم !!!
ببخشید .
بعدن بهت میگم چی شد که این شد !!
پاسخ:
عمو محسن جان:
این دفعه رو هم شانس آوردی ها! درست مثل بانو آرتمیس! یادت هست؟
منتها وای به حالت اگه سومین گاف از راه برسه!
خلاصه باید خیلی احتیاط کنی در جاگذاری چیزهایی که باید یه جای دیگه بذاری؛ ولی سر از یه جای دیگه درمی آره! نمی آره؟
چشم عمو محسن …
هر وقت گفتید بگو … اونوقت می گم …
شما هم خوب بلدید با شیطونی آدم رو بنوازید ها…مرسی از نواختنتون … مرسی … آدم اگه نواخته نشه ، آدم نمی شه …
و … منتظر بقیه اش هستم
راستی من تازه یاد گرفتم که توجیح رو با ح می نویسن نه با ه … بابت این هم مرسی ..
به ه ه ه ه حالا کجاشو دیدی؟ عمو محسن تخصصش اصولاً نواختنه!
می گی نه؟ برو از خاله فرزانه بپرس!
اروند جان راستی این عمو محسن مون هم عجب شناگر خوب و پر و پیمونی هستند؛ نه؟ … یه تنه همه رو حریفن؛ دست مریزاد عمو محسن داری بعض ها رو تخته میکنی ها!
تازه فکر کنم عمو محسن یه تنه که چه عرض کنم، نیم تنه هم همه رو حریف باشند!
سروی مهربان
اصلن —سعی نکن املا’ کلمات رو از من یاد بگیری ،
حتمن— اونطوری که نوشته ای صحیح است .
اصولن— من با املا’ کلمات و کردش فعل جملات
مشکل دارم.
قبل از پایان این گفتگو مشگل من روشن میشود .
شايد قبل از پايان هم روشن شود عمو!
مشكل تو اين است كه نمي داني:
چرا در قفس هيچكسي كركس نيست؟
و گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد!
نه؟
توجیه درسته اون ترجیح که به ح هست
در بالایی به=با !
هستی اروند خان؟من بدو بدو اومدم جواب کامنتا رو بخونم! 🙂
فعلاً كه هستيم! نيستيم؟
ها ها تایم منو خانم مهندس رو داشته باشین!!
خداییش راندمان پروژه رو بگو!
پاسخ:
فكر كنم امروز نه ميتا هست نه بيتا و نه گيتا! نه؟
سلام .با اجازه من هم امدم که باشم…مثل همه ی شما عزیزان که هستید . و چه زیبا ، بودن را در این اتاق پاک با هم هیجی می کنید.اروند عزیز که مثل خودم متولد سال اژدها هستی ،از قول دوست شاعرمان برایت می نویسم..
“اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد….”
اتاق مجازی زیبایی داری،ایام به کام.
پاسخ:
سلام بر دوست تازه وارد … خيلي خيلي خوش آمديد … چطوري هم اژدهايي عزيز متولد 1367 يا 1355 يا 1343 يا …
فكر نكنم ديگه لازم باشه عقب تر برم! نه؟
راستی یک مساله ی مهم را یادم رفت بگویم ،یک دوست بهمنی شیطون خطرناک اینجا داری که اسمش یا سین شروع می شود،بگو خب…
خب من دخترخاله اش هستم و با تمام اژدها بودنم گاهی از پسش بر نمیام!
ادرس اتاقت را از او گرفتم.
اروند عزیز
اولن : “بسراغ من اگر ” میایی ،
لطفن اول در بزن ،
اینطور سرزده که میایی ،
مثل گل های شبدر در باد میلرزم ،
دومن : با ان دستکاری عجیب و کمک فتوشاپ بلائی سر آن عکس آورده ای که:
معلوم است “در قفس هیچ کسی ” جای نمیگیرد . میگیرد؟
سومن : قرار نبود تو روز روشن با ستاره ها فال من رو بگیری :
من تازه دارم گل های شبدر و لاله های زردم رو آبیاری میکنم . بعدن برات میگم که هر کدومشون چقدر از اون یکی زیادتر دارن !
باید ، تونست ، که دید .
عمو جان:
اولن بنده به سراغ هر كسي كه مي روم؛ “ناغافلكي” مي روم! مي گي نه برو از مامان شقايق بپرس!
دومن خداييش آن تظاهرات ديداري – به قول اروند: جنابعالي! – نيازي به دستكاري فتوشاپي نداره؛ چونكه خودش به اندازه كافي دستكاري شده هست! نيست؟
سومن:
من كه هنوز فال نگرفتم … من فقط يه خورده از واقعيتهاي كوچولوي يه آقا پسر هفت ساله نازنين را فاش ساختم كه خودشو در درون يه هيبت دستكاري شده زمخت مخفي كرده! منتها به قول سروي: هر بار كه با صداي مخملي اش حرف مي زنه؛ خودشو لو مي ده! نمي ده؟
اروند نازنین
مثل اینکه قرار گذاشته بودیم بعضی چیزار و نگی ، درسته.
اما –جنابعالی– همه چیزو میگی ،
مواظب باش به سپهر میگم” ناغافلکی ” ت رو بنوازه ها !! نمی ترسی ؟
من و ترس؟
اونم از سپهر؟
مگه نشنيدي كه يه مرده ميره دريا … بقيه اش باشه واسه فردا؟
فعلاً هم كه سپهر دوباره رفته بخوابه تا مرور كنه حرفاي مهمي كه مي خواد برامون بزنه! نه؟
اروند عزیز
نه ، نه،
من بقیه رو از الان شروع میکنم ،
تا قبل از فردا میفرستم ،
اون ” ناغافلکی ” هات ،
اون ” فردا ” هات ،
منو میترسونه ،
تازه بقول ” شقایق ” عزیز ،
تازه شاید بخواهی از اون ” سهام بی عدالتی” ت هم برام پست کنی !!
مثل همون کاری که با عکس کردی !!
من نمی خوام برم دریا .
اروند عزیز
“خارهایی را دید و دوست داشت که گل دارند”
بیادم آمد :
” وقتی درخت هست ،
پیداست که باید بود ”
وقتی باغچه فهمیده شد ،
خار ها زیبا می شوند .
پاسخ:
و به قول پدر:
در آن روز كه خارها فهميده شوند، ديگر به خود اجازه نخواهيم داد تا به هيچ سبزينه ي زوهمندي خطاب كنيم: “علف هرز”
و به هيچ موجود زنده اي بگوييم: “جاندار زيانكار”
من دنبال آفرينش چنين روزي هستم براي اروند هاي نازنين اين ديار (من كه مي گويم، يعني پدر اروند!)
اروند نازنین
“برای بقا باید در برابر باد نایستاد و خم شد ”
یاد دکتر باستانی پاریزی در ذهنم نشست .
باستاني پاريزي وجود نازنيني است كه گمان مي كنم هرگز در وطن شناخته نشد.
او بيش از 33 سال پيش در همايشي در تهران (سال 1355) فرياد زد:
مهندسان ما جوش مي خورند كه چرا ونيز دارد مي رود زير آب
در حالي كه همين روزها قنات همت آباد ما در يزد خشك شد
و دود از كنده آن درآمد!
و امروز واقعاً ديگر قناتي براي ما نمانده است عمو جان!
ممنون كه ياد اين ابرمرد فرزانه وطن را زنده مي كني و حرمت مي نهي …
اروند نازنین
میشه یه تغییر کوچیک تو او ن کلمه در ( 143 ) داد ،
“در برابرشون” رو بکنم ” کنارشون “،
میشه ؟
پاسخ:
شما جوون بخواه عمو جان …
اين كه حتمن مي شه!
اصلاً شد! نيگا كن.
اروند نازنین
اجازه میدی یک ذره تمرکز داشته باشم ؟
اخه من میخوام اونارو بگم قبل از فردا ،
من هنوز زخم خورده اون ناغافلکی هات مونده ام باز هم میگی ها !!!!
“وقتی که عشق آمد و ناغافلکی هم آمد”
یه چیزائی میگی ،که من یه چیزائی بگم ،
بعد ،
سروی مهربان و شاید هم شقایق عزیز و احتمالن
پاسای عزیز ، یکباره همشون دعوام کنن .
توه میدونی ، آخه ………………….. میشه ؟
صبر می کردی اینو فردا میگفتی ،
اینجوری مثل بید نمی لرزوندی منو ،
آخه من جلوی هرچی باده حاضرم خم شم ،
ولی جلوی این یکی ناغافلکی تو یه چیزی هم میزارم زیر پام که بلند تر شم و منو ببینی و صدام رو بشنوی !
اگه نگام نکنی باز از اون عکسام میفرست که با فتو شاپ مشغولت کنه ،
اگه صدامو گوش ندی میام در گوشت فریاد میکشم ،
میدونم تو دیگه اونو تکرار نمی کنی. می کنی ؟
نمی دونم دکترجان شاید برای اینه که من تحمل شیطنت بچه ها و تحمل شلوغی رو ندارم
منظورتون از اینکه عشق ناغافلکی بیاد دوباره است!؟خب بیاد D:
من دیگه جیکم در نمی آد تا عمو تمرکز کنند
پارسای عزیز
گفته های شما ها کلی به ذهن کوچک من کمک میکند،
من همیشه قدردان گفته های همگی تان هستم ،
اما ،
اروند نازنین،
گاه ناغافلکی میرود در پوست ” درویش عزیز ”
وقتی اینطور میشود یکدفعه ” شیطونی ” هاش گل میکنه ،
انوقت باز آن “چشم قلب ” را بدیدن وامیدارد .
“وقتی که عشق آمد و ناغافلکی هم آمد”
اصلن نمی دانم چرا میخواهد مرا به کوچه” بن بست “ببرد؟
بدور از این ها ،
گفتار همگی تان عمیقن برایم مغتنم است .
کوچه بن بست که باحاله عمو محسن
خصوصا اون کوچه باغی های دربند!
پاسخ:
من درکه رو ترجیح می دم البته!
اروند جان اومدم شکایت
اومدم از بابای تو شاکی ام
به من میگه شیطون. تهمت میزنه. این مامان من رفته اسم دوستم رو اشتباهی خونده تو گوشی ام. این بابای تو هم به من تهمت میزنه. میگه من اسم سامان رو سمانه نوشتم تو گوشی ام.
اومدم اینجا دادخواهی
کی وکیل من میشه؟
پاسخ:
بهتره اعتراف كني متين جان! اينجا مجلس خوديه و ظاهراً فقط من نخوديم!
حالا چند سالشه؟ چي خونده؟ چه جوري با هم آشنا شدين؟ بيشتر دوس داره چه غذايي واسش درست كني؟ از چه گلي بيشتر لذت مي بره؟ اسم بچه هاتونو مي خواين چي بزارين؟ و …
خط دوم اصلاح شود: اومدم از بابی تو شکایت کنم
خصوصا وقتی ساعت 3 صبح اونجا باشی یا 6عصر پاییز!چ
(:
پاسخ:
البته 3 صبح بهتره! نه؟
من وکیل خوبی ام!
پاسخ:
تو شاید خیلی چیزای خوب باشی یا بلد باشی که انجام بدی؛ منتها بعید می دونم بتونی وکیل مدافع خوبی باشی یا بتونی وکالت کنی! بخصوص اگه موکلت نامرد هم باشه! نه؟
متین عزیز
اگه شکایت از بابای اروند نازنین مورد نظره،
همون ” درویش عزیز ” خودمون،
وکیل مکلیل کارساز نیست !
باید دست بدامن کانون وکلا شد ،
من یک دفعه خواستم اینکارو بکنم ،
” ناغافلکی ” پشیمون شدم !!!
پارسای عزیز
3 صبح رو کاملن موافقم ،
اما 6 عصر رو با اجازه میبرم کمی عقب تر ،
ولی هر دو تاشو عالین
پاسخ:
چقدر می بری عقب تر عمووو جوووون؟
23 و 59 دقیقه نیمه شب خوبه؟!
در دفاع از متین جون خدمت مامان شقایق عرض کنم که باور کنید متین بی گناهه من یه بار دیدمش کلی هم خدمتش ارادت دارم اصلا این وصله ها بهش نمی چسبه….
قضیه ی اش نخورده و دهن سوخته است….متین جون برو لااقل هدیه ی ولنتاینت رو از سمانه بگیر دلت نسوزه.
پاسخ:
فاطمه جان نیومده ، نخستین گاف رو دادی! ندادی؟
اگه می گی: متین بی گناهه و این وصله ها بهش نمی چسبه! یعنی این که داری در باره یه بزهکاری غیرقابل بخشش صحبت می کنی!
منتها بعدش همین بزهکاری رو به “آش” تشبیه می کنی که طفلکی گیرش نیومده که بخوره، اما بهش بهتون هم می زنند که خورده و دهانش هم سوخته!
و لابد می دونی که آش ها معمولاً خوشمزه و هوس برانگیز هستند و به عنوان پیش غذا می توانند، حسابی اشتهاآور هم به شمار آیند! می گی نه؟ برو از متین بپرس یا اگه باز هم می گی نه؟ برو از مامان ِ شقایق بپرس!
سروی مهربان
پس من چقدر بد می نویسم ،
که اینگونه معنی شده .
واقعن بدلیلی اینگونه مینویسم در همین گفتن های پایانی خواهی دید ،
فعل جمله هایم گاه سخت در رفت و امدند ،
میدانی چرا ،
این همان دغدغه چگونه گفتن است با هوشمندان کنار خودم که بگویم ………………………. ، این هم در همین گفتار روشن میشود ،
البته اروند عزیز ،
ناغافلکی من رو برد تو قفس ،
ولی پدر اروند حتمن دیده فیلم ” دیوانه از قفس پرید ” را . ندیده ؟
پدر اروند:
درود بر جک نیکلسون … هنرپیشه مورد علاقه من که در 70 سالگی هنوز هم می تونه! می تونه که می گم، یعنی عاشق شدنه! گفتم که یه دف فکر بد نکنی پارسا جون! چون از بقیه مطمئن هستم که نمی کنند! می کنند؟
به شقایق:
کی جرات داره به قدرت های شما شک کنه بانو؟
قبوله … هر چی شما بگی
به عمو محسن:
تو خوش خط ترین آدمی هستید که من دیدم ، باور کنید .
همه ی حرف هاتون رو با خط خوب و زیبا می نویسید ، اگر غیر از این بود اینهمه طرفدار نداشتید عمو جان من…
اندازه ی همه ی همه ی دنیا دوستتون دارم.
این “گفتارتون” منو کشته به خدا .
نههههههههههههههههه!
“تو” از کجا اومد؟
منظورم شما بود …
خواهش می کنم باور کنید …
من ممکنه یه ذره شیطون باشم اما بی ادب نیستم .
پاسخ:
این “تو” نشانه ی صمیمیته سروی جان.
نشانه ی اینه که اینجا همه قبول کردیم که عمو محسن قصه ما در درون دریادلش، یه آدم کوچیک 7 ساله شیطون و با نمک داره که می خواد با اروند پهلو بزنه!
اما طفلکی نمی دونه که نمی تونه! می تونه؟
سروی مهربان
اگه این اروند نازنین ،
این “ناغافلکی” هاش رو یک روز عقب بندازه ،
اگه ” درویش عزیز” یک روز اون دکون دونبشش رو که پر از ابزار نواخته تخته کنه ،
اونوقت من میگم که :
این ها ” بی ادب” ی نیست ، این ها ……………… ،
بعدن میگم ،
حالا هرچی هم ” درویش عزیز ” بنوازه ،
پاسخ:
فعلاً تا تو آزادراه کردستان گیر کردی بهت بگم که شرمنده عمو جان!
ناغافلکی که دست من و تو نیست که بخوای بهش افسار بزنی!
اصلن اگه بهش افسار بخوره و مهار بشه، یعنی از اولش هم ناغافلکی نبوده! بوده؟
این”مهربان” رو که میذارید ته اسم کوچیکم ، قند توی دلم آب میشه.شاد میشم از اینکه من رو اینطوری می بینید . بر عکس بعضیا که به من میگن شیطون!
برعکس دیگرانی که چشم سفید و گیس بریده رو می چسبونن به ته اسم آدم به جوری که تا ته ته قلبت آتیش می گیره
بر عکس بعضیا که …
بی خیال …
می مونم تا این “گفتار ” تون بیاد …
پاسخ:
بنده شهادت می دهم که اتفاقاً این وصله ها به سروی نازنین و هوشمند و پرشور قصه ما نمی خوره … وصله که می گویم، یعنی: گیس بریده!
دیدین دکتر جان!هیچ کی منو تحویل نگرفت!
من می گم من وکیل خوبی ام —> سکوت مطلق!
من می گم حالا که کسی نیس بیاین هم صحبت شیم —>مامانشون اجازه نمیده
—->ای روزگار!
پاسخ:
تو باید یک توبه نامه بنویسی یا از این به بعد با نام مستعار وارد بشی و یا از تجربه های اینجا استفاده کنی برای اونجا!
چون که با پته ای که از خودت به آب دادی؛ بعید می دونم بتونی هیچ پرونده وکالتی را برعهده بگیری یا بر عهده ات بذارند! نه؟
مشکل از روزگار نیست ، گردن روزگار نندازید …
راس می گه دیگه پارسا جان! (سروی را می گ.یم که راس می گه)
آخه تو خودتو بذار جای متین یا سروی یا آنیموس یا فاطمه یا جیران یا خاله فرزانه!
ببین حاضر بودی با مردی که رسماً اعلام می کنه با بچه ها میونه ای نداره و جزوه هم منتشر می کنه و ستاره دار هم هست و نسبتاً هم ناکامه و نیم سوز هم داره و نداره! به عنوان وکیل مدافع یا طرف مشورت وارد گفتگوی چالشی یا غیرچالشی بشی! نه والله!!
اروند نازنین
اگه ” اروند نازنین” از این ” ناغافلکی ” های خودش کمی دست بکشه ،
اگه ” درویش عزیز ” نت ” هاش یادش بره و ننواره تم،
اونوقت میگم ،
میگم که چطوری “پارسای عزیز” آروم آروم بچه ها رو دوست میداره اون هم از نوع عمیقش .
یک ” ستاره ” هائی میشینن رو صندلی سبز کنار ” پارسای عزیز ” که تو اون شب ” درویش عزیز ” باید عینک آفتابی بزنه .
بعد میبینی یک صف طولانی از موکلاش منتظرش هستن ،،
چی ؟
چطوری ؟؟ ،
بقیه شو فردا میگم !!!!
وای تا فردا که این پارسا ممکنه از بی خوابی تلف بشه!
طفلکی چه رنج ها که باید ببره تا بتونه وکالت یه پرونده رو بر عهده بگیره!
اروند نازنین
به ” پدر ” ، “درویش عزیز “خودمان هم بگو بخونه ،
اگه بهانه آورد که داره ” حفظ محیط زیست ” میکنه ،
خودت براش بلند بلند بخون ،
از بزرگراه کردستان که رد میشم ،
اما ،
این ” ناغافلکی ” بد جوری پاشو گذاشته ……….. ،
یاد جنگل های عجیب قشنگ سیاهگل افتادم با اون ماجرا هاش ،
از ماجراهاش بگذریم ،
هشت نفر از همون جونهای هوشمند توانا با همه زورشون،
افتاده بودن به جون من تنها ،
بقیه نشسته بودن ،
بعضی هاشون کیف میکردن از اینکه حرفهای دلشون رو میشنون ،
بزرگا هم نگران ضربه فنی شدن من بودن ،
آخه ،
بزرگا هم تو اون نیمه پنهانشون با اون هشت نفر همراهی میکردن ،
خلاصه همشه در مورد همین ” ناغافلکی ” ها بود،
بعلاوه دو تا چشم ،
سیاه مثل ذغال ، آبی مثل دریا ، سبز مثل سبزه زارهای رویائی ……
و اونوقت من که رنگ هارو با همه ی سلول های بدنم دوست دارم ،
مانده بودم با اون ” ناغافلکی ” هاشون چه کنم ،
تو که میدونی ،
” کاوه ” می گفت عمو محسن مخلصیم ،
اما مخلصیم که جواب من نبود ،
درس مثل اینی که گفتی ” ناغافلکی” دست منو تو نیست ،
خوب اگه دست من و تو نیست ،
کجا میتونه ……………………… ،
بقیش رو فردا میگم !
اروند نازنین
شهریور ماه،
چهار شبانه روز تمام،
در کنار چند تا گراز که همش میومدن پیشمون ،
نمیدونی در ” ناغافلکی ” اومدن هاشون ،
” بچه ” ها چه عکس العمل هائی داشتن ،
آخه شاید بعضی هاشون از گربه بزرگتر ندیده بودند،
مثلن سپهر عزیزمون با اون ” پرشین کت” ش،
فکر کن چقدر نواخته شدم ،
مثلن 6تا 7 ساعت * 4 روز * 8 نفر ، واااااااای ،
وقتش هم بین صبحونه و ناهار ،
بین ناهار و شام ،
شب هم که تا صبح اون هائی که ” خواب ” شون نمیبرد .
بله جالبه.تولد دکتر شریعتی را میدانستم اما والت دیزنی را الان از شما شنیدم…
حالا واقعا من بزهکاری را به اش تشبیه کردم؟!؟یا جنابعالی رندانه ضرب المثلی را که به کار بردم تشبیه معرفی کردید؟! اصلا ضرب المثل ها چقدر می توانند تشبیه باشند؟
به هر حال مطمئن هستم متین با اینکه اش ها خوشمزه اند موافق است.راستش تعریف اشپزیش را خیلی شنیده ام.
به سروی:
چی؟
کی؟
جنگل؟!
س ر م ا یه؟!
درختای بللللند!!!
راستی کی میاید؟؟؟زود بیاید دیگه.
به شقایق جون:
خیالت راحت چون اینجا همه قضیه ی مامان شما رو می دونن و دنیا همه دوستت دارند: من، متین ، سروی .
من آش دوس دارما.آش نخورده و دهن سوخته دوست ندارم.
پاسخ:
آهان … این شد یه چیزی!
حالا تا چه اندازه مایلی دهانت برای خوردن آش بسوزه؟!
یه غلط … داشتم. آقای درویش تا آبروم نرفته اصلاح کنید …
نگران مباش متین جان! همه الان خواب هستند و خوشبختانه آبرویت محفوظ ماند و کسی هم نفهمید! فهمید؟
مرسی از تصویر سازی خوبتون عمو محسن.
راس میگید تقصیر روزگار نیس
ولی من اگه جای این آپشنها که گفتی(متین یا سروی یا آنیموس یا فاطمه یا جیران) بودم وارد مذاکره می شدم!!!
اروند ، بابا جان یه کم تبلیغ مارو کن ، فقط بلد بودی از آرش تعریف کنی!؟
پاسخ:
پارسا جان! عزیز من … چه بگویم آخه؟
مگه می شه از موسولینی دفاع کرد بعد از آن همه جنایت؟
بهترین کاری که می شه براش کرد اینه که از خداوند متعال درخواست غفران واسعه ی الهی برای روح سرخ و نوربالایش کرد! نکرد؟
آخه با اون همه ماجرایی که تعریف کردی، دیگه کدوم حبه ی انگوری باورش می شه که تو مامان زریش هستی؟! آقا گرگه ی شیطوون بلا!
نه!
مطمئن باش که کسی دیگه در رو واست باز نمی کنه! می کنه؟
می گی نه؟
برو از مامان ِ لیدر جنبش بپرس!!
پارسای عزیز
واژه های آن نوشته از لابلای گفته های کوتاه تو در ذهنم نشست،
من نه ” ناغافلکی ” ،
که اصلن تصویر سازی بلد نیستم ،
در این جا ،
فقط باور هایم را میگویم ،
باور داشته باش ،
مگر ،
پس از نواخته شدن های ” درویش عزیز ” ،
که ذهن فرار میکند ،
در مورد کفایت مذاکرات کاملا حق با شماست…اذرماهی هانه هم خیلی با مزه بود…
راستش من از دفتر رفتن خیلی خاطره ی خوب دارم چون هروقت مرا به دفتر می خواندند خبر خوبی در انتظارم بود…
سری به دنیای خاطره ها زدم .یاد روزهایی که بزرگترها مدام گوشزد می کردند “قدر این روزهای منحصر به فرد را بدانید” بخیر.
بیشتر، معلم های نازنین دبیرستان می گفتند ،گرچه هیچ وقت نمی گفتند چطور باید قدر روزها را دانست خب البته اروند عزیز همه چیز را که نباید گفت،نه؟ بعضی را باید خودت کشف کنی.
چرا دانشگاه دفتر ندارد؟؟
پاسخ:
دانشگاه دفتر ندارد؛ چون فکر می کنیم دیگه خیلی آدم بزرگ شده ایم! چون از بس آدم کوچیک خطابمون کرده اند، خسته شده ایم … سالها باید بگذرد تا دریابیم که آدم کوچیک بودن، خستگی که ندارد، هیچ؛ سعادت هم دارد! ندارد؟
به شقایق جان:
باور نمی کنم ، یعنی واقعا به شما قضیه را نگفته اند ؟….عجب!
پاسخ:
طفلکی شقایق!
من موندم چرا خودش نمی ره از مامانش نمی پرسه؟!!!
پارسا ی عزیز
انگار اینجا ،
” ما ” را تحویل نمی گیرند ،
میگوئی نه ،
212- 213 را بخوان .
سروی مهربان
در پی آنهمه این سو و آن سو رفتن ها ،
از اینجا ادامه میدهم ،
می خواهم از جنس زندگی بگویم ،
” زمان ” را ابتدا در آن جاری نمی کنم ،
بدون هیچگونه پیش داوری یا اصلن داوری در مورد آن ،
اما بعد ن در پایان ،
اگر ضرورتی بود در کنار یکدیگر به داوری آن میپردازیم .
( دیده ای که گاه به افسوس می نشینیم که لایه هائی از لطافت و مهربانی ،
که در زندگی ” آنان ” بوده است ، دیگر در میان ما رنگی ندارد ،
و گاه به حسرت می نشینند ، از لایه هائی که در زندگی ” این ” ان پدید آمده ،
و آنان بی بهره بوده اند ، برای همین ، فعلن از زمان میگذرم .)
هر زمان که از زندگی می گویم ،
هر کجا که از زندگی می شنوم ،
سهراب به ذهنم می آید:
” زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یک سان نفسها ست ”
زندگی در یک نگاه کلی و از بیرون میتواند اینگونه باشد ،
“پروژه ” ای که میباید با جفت شدن ” انسان ” هائی بانجام رسد !!!!!
و مثل هر” پروژه” ای نیاز به عواملی دارد برای بسامان رسیدن ،
نیروی ” انسان ” ی ،
اسناد های مکتوب ،
ابزار های مورد نیاز ،
مواد اولیه ،
چهار چوب زمانی ،
شاید اینگونه نگاه ،
بشکلی قابل انطباق باشد با “زنده ” گی ،
نیروی ” انسان”یش بهم پیوستن دو ” انسان ” کنار هم ،
سند مکتوبش قباله ازدواج ،
ابزارِ لازمش پژو 206 – خانه 70 متری به بالا – سفر به انیتالیا – ……….. ( مثلن )،
مواد اولیه اش لوازم خانگی ست شده با رنگی یکسان ( مثلن )،
چهار چوب زمانیش از همان لحظه تا … زمانیییییییی ،
در چنین نگاهی به زندگی ،
ابزار – اسناد – مواد اولیه در کانون زندگی نشسته اند ،
و ،
” انسان ” هنرمندی ها باید از خود جاری کند ،
برای چه ؟
برای بکاری گیری این —- ابزار و اسناد —– در زمان پیش رویش ،
تا ،
لذت ببرد از حاصل عملکرد ومحصول این عوامل ،
(” ناغافلکی ” من را ننوازید )،
در این گونه دیدن ها ” انسان ” در کانون زندگی نمی نشیند ،
تنها میتوان در گوشه و کنار آن به ” انسان ” نگاهی کرد .
بگذار ذهن هوائی بخورد ،
پس به آنسوی این مجموعه مجازی میرویم ،
عنوان های پر بار ،
محتوا های دلنشین و جدی ،
نظرهائی قابل تامل،
که از پی – تحقیق – مطالعه – پژوهش – تجربه – نظریه پردازی ،
بر ما جاری میشوند .
در ” مهار بیابان زائی ” ،
در ” دل نوشته ها ” ،
اینگونه بحث ها در جریان اند .
حال در پس مطالعهِ گوشه ای از این عنوان ها ،
لحظه ای درنگ کنیم ،
این عنوان ها که در پی آن ، اینهمه بحث جریان یافت ،
برای که بود ؟
برای چه بود ؟
مطلق “محیط زیست ” مورد نظر بود ؟
مطلق ” زن ” مورد نظر بود ؟
به تصور من ،
مطلق بحث ها تاثیر گذار بودند ،
اما ،
” محیط زیست ” و ” زن” در کانون بحث ها نشسته بودند ،
” انسان ” در حوالی آن بحث ها سرگردان بود ، نبود ؟
نوع ادبیات بکار برده شده ،
پرخاش گری ها ،
به حاشیه رفتن ها ،
” من ” هائی که گاه شدیدن بروز میکردند ،
گذر از بار معنائی واژه هائی همچون – طنز – شوخی – هجو -،
و گاه (با تاسفی عمیق) ” انسان ” ها ئی که میدیدی که درجه بندی شده اند ! ،
با پیشوند یا پسوندی ……………………………….. ،
حاصل اینگونه نگاه است .
ذهن ها گاه تنیده شده بود در “پروژه ” ،
مطلقِ دانستن ها ،
مطلق تحقیقات ،
مطلق تجربه ها ،
مطلق پژوهش ها و گاه مطلق ” من ” گوینده !!
” انسان ” بیرون شده بود از نقطه کانونی دیدشان ،
آنسو تر ،
میخوانیم از موافقت با حذف یاداشتی نابخردانه ، ناشایست و پر از شلوغی ذهن ،
و در پاسخ به آن ،
موافقت با انتشار همان یاداشت نابخردانه – ناشایست – . پر از شلوغی .
در لایه های زیرین آن موافقت با حذف هیچ رشدی را نمی توان شاهد بود ،
اگر می شد بوده باشیم ، اکنون چنین پاسخ هائی دریافت نمی کردیم ،
اما در موافقت با انتشار آن پاسخ بسوی آن رفته ایم که زمانی در پیش رو،
دیگر چنین پاسخ هائی دریافت نکنیم .
( و دیدیم که آن ذهن شلوغ با نابخردی هایش به پستوی سکوت رفت ،
اگر نمی رفت حتمن تلاشمان کافی نبوده ) .
در نگاه اول ، مطلق عنوان مهم بوده و در کانون ذهن نشسته بوده است ،
در نگاه دوم ، ” انسان ” در کانون نگاه و بررسی آن عنوان نشسته بوده ،
و اینگونه است که آن فضای مجازی امروز این چنین مورد توجه است ،
اینگونه می اندیشم که :
با مطلق اندیشیدن به زندگی ،
میتوان پروژه “زنده “گی را با رنگهای بیرونی به پیش برد ،
دستیابی به پایه های رفاهی آن هم دشواری خاص نخواهد داشت ،
اما مشکل من با این نوع نگاه و تفکر ،
جای ” انسان ” است در اینگونه — زنده گی — ،
” انسان ” کجای این – زندگی — قرار گرفته ،
موجودی هوشمند که توانائی بکار گیری ابزار های گوناگون را برای ” زندگی ” دارد ؟
موجودی که با توانائی ، هنرمندی و خلاقیت خود در بکار گیری این ابزار، تنوع زندگی را جان میبخشد ؟
موجودی متفکر که تلاش میکند برای این زندکی فلفسه ، نظریه و راهکارهای جدید بیان کند ؟
موجودی که از یکسو ( بهر دلیل ) بستر” زندگی” را تخریب میکند ،
——–و از سوی دیگر به تحقیق و مطالعه می نشیند برای ترمیم و باز یافت آن،——–
موجودی که از درون ” زندگی” را دچار لکنت میکند ،
و بعد ،
بدنیال ابزاری روان میشود که لایه های بیرونی آن را صیقل دهد ؟
راستی جای ” انسان ” در این گونه نگاه به “زندگی ” کجاست ؟
به تصور من ،
در این نوع نگاه ،
” انسان ” تلاش فراوان میکند ،
تا ابزار لازم ( شاید هم از نوع بهترینش را )،
برای این ” زنده “گی فراهم آورد ،
گاه ،
” زندگی ” اش را به بهانه ” زنده ” گی بهتر به پای ،
علم و صنعت می ریزد ،
” زندگی” گم میشود در لابلای ،
مطالعه ، تحقیق ، پژوهش ، کشف و داشتن ها ،
گفتم به بهانه ،
زیرا اگر درهمه اینها ” انسان ” در نقطه کانونی شان نشسته بود ،
” زندگی ” ،
بدون گسست ،
واهمه و ترس ،
مقابله و جدل ،
رنگ میگرفت و انگیزه های ” انسان”ی در آن جاری میشد ،
هیجان _ سرخوردگی _ نا امیدی ______ “خسته ” گی جای بروز پیدا نمی کردند ،
من با ذهن کوچک خود ب ،
بستر این زندگی را اینگونه یافته ام :
باز هم برای آنکه ذهن هوائی بخورد ،
نگاهی بیاندازیم به همین فضای مجازی که در آن هستیم ،
به بهانه ” اروند نازنین ” آمده ایم ،
وقتی آمدیم ،
“اروند نازنین” را که دیدیم ،
ما نیز کودک درون مان ،
سرک کشید ،
کودک درون دیگران را که دید ،
کودک درون مان پردها را کنار زد و با جسارت از پستویش بیرون جهید ،
،
بدون ” من ” تنهای خود ،
” ما ” را دید ،
و آرام آرام میرود تا نیاز های درون ” خود ” را نه ” من ” خود را جاری کند ،
و برای همین ،
اینگونه رها این فضا را تنفس میکنیم ،
و برای همین است که تفاوتهائی نمایان میشود در پس ،
” مها بیابان زائی ”
و ،
“وبلاگ فرزندم اروند “،
بدون حاشیه ،
بدون پرخاش،
در میان حضور بلورین ” کودک ” هریک ازما ،
با درک عمیق مفهیم شناور واژه ها ،
حال دوباره به این سو نگاهی بیاندازیم ،
اسید را که میشناسیم ،
ماده ایست خطرناک در” محیط زیست ” انسان ،
قلیا ها را هم میشناسیم ،
خطرناک همانند اسید ها ،
و ” انسان ” که گاه خطراتی بیش از اسید وباز دارد در ” محیط زیست ” مان ،
حال اگر این دو ماده را تحت شرایطی و با خرد ِ خاص ِ همان ” انسان “.
با یکدیگر در آمیزیم و حتی مواد پر خطر دیگری به آن بیفزائیم،
و فرایند آن را دقیقن کنترل کنیم ،
محصول ، بر پایه آن خرد ِ ” انسان ” نمیتواند ،
داروئی جان بخش ،
………………….. ،
……………… ،
………………………. ،
……………….. ،
برایمان باشد ؟
از نظر علمی حتمن میتواند .
حال ،
” انسان ” که میتواند با جایگاه خود ،
خطر آفرین ترین عامل طبیعت باشد ،
( البته در آنسوی سازندگی بی نظیرش را میگویم )
آیا نمیتواند یک ” زندگی ” ساده ،روان ، هوشمندانه را سامان دهد ،
سامانی که جای بروز همه نیاز های درونی او بر خود او باز باشد ،
نمیتواند جای هیجان ها به انگیختگی برسد ؟
نمیتواند جلوی بالغ خود را بگیرد که کودک دورونش را محبوس نکند ؟
نمیتواند رنگین کمان را بر روی رنگهای تیره بکشاند ؟
……………………………….
……………..
………………………..
من میگویم ،
این اصلن خاصیت “انسان ” است ،
این خاصیت تراوائی و زایش ذهن ” انسان ” است ،
اما چرا این خاصیت و توان ” انسان ” ها بچشم نمی آید ،
چرا گاه ” زندگی ” ها ، بسوی ” زنده ” گی رفته اند ؟؟؟؟
باز ،
من میگویم ،
” انسان ” برای زود دست یابی ،
برای بی حوصله گی ،
برای بی تلاشی ،
دچار این ” زنده ” گی شده است ،
دست یافتن به —-ابزار—– زندگی ، بسیار سهل تر از دست یافتن به —– خِرد —-زندگی است .
پس از این همه پرگوئی ،
به آن نکته میرسم ،
نکته همین جاست،
دست یافتن به —— خرد ِ زندگی ———– ،
و این من ِ بالغ ِ دور مانده از کودک ِ خویش اینگونه همه آن ارزشمند یها را به مطلق خودشان سپرده !!!
و برای بدست آوردن آنها از ابزار در دسترس بهره گرفته است ،
به فرایند نیاز های زندگی پا ننهاده ،
پس خرد ِ زندگی را از دست داده است ،
خرد ِ زیبا زیستن ” زندگی ” را به همان مطلق خردورز شدن در ” زنده” گی واگذار کرده است ،
اگرچه ،
هیچگاه این بستر،
به خردورزی مطلق رسیدن را ” سد “ی نمی باشد .
حال تصور کن ،
دو ” انسان ” آغاز میکنند ما شدن را ،
اگر از “من” خود بگذرند ،
فرایند ” زندگی ” آغاز میشود ،
خردمندانه ،
با هوشیاری ،
در بهم پیوستن ،
پروسه ای شکل میگیرد که محصول آن تنها یک ” ما ” است،
” ما ” ئی که هوشمندانه همه :
کشف ها ،
خلاقیت ها ،
خواستن ها،
بدست آوردن ها،
و بودن هایش فقط از ” ما ” و برای ” ما ” آغاز میشود و پیوسطه ادامه میابد .
ما پروسه “زندگی ” را نیاموخته ایم ،
ما بهم پیوستن های جدا از هم را تجربه کرده ایم .
و این جدائی را با رنگ و بوی غریزی بهم چسبانده ایم .
اما حال نیاز داریم که :
این جدا جدا بودن هایمان را به چسبانیم به آن جدا ، جدا چسبیده های آن ها ،
و در این میان جدا میمانیم از یک دیگر ،
در همه ی گستردگی آن ،
آن هائی که بشکلی و بفرمی دوستشان داریم ( حتا غریزی )
پس به تصور من ،
پروژه “زنده” گی را نمی توان زیبا زیست ،
این پروسه ” زندگی است که زیبا زیسته میشود .
پاسخ:
محشر بود …
اما این تیکه اش … تییکه اش … تییییکه اش … واقعاً خود اوا گاردنر بود! نبود؟
آنجا که نوشته ای:
من میگویم ،
” انسان ” برای زود دست یابی ،
برای بی حوصله گی ،
برای بی تلاشی ،
دچار این ” زنده ” گی شده است ،
اروند نازنین
همونطور که میدونی ،
همیشه تو سفر با همسفران،
چند تا ” شیطونی ” کوچولو هست ،
حالا ببین توی (215) از اونا هست ؟
ناغافلکی نه ها .
اقاي مهندس كاش زمان در ما هم جازي شده بود تا زماني را دريابيم براي پاسخ به نواختنهاي شما.
چرا پس من نميرسم ؟
پاسخ:
نمی رسی؛ چون نمی خواهی که برسی! می خواهی؟
سپهر عزیز
نواختن با نوازش فرق ها دارد . ندارد؟
انقدر بر من از چپ و راست نواخته میشود که:
تنها میتوانم با نوازش جای آنها را ترمیم کنم ،
اما در این فضا ،
نت های هر دو تاشان عجیب زیبا است ،
نواختن هایت را با همان نت های هوشمندانه ات بر من جاری کن .
سخت منتظریم .
سلام عمو محسن
خیلی خیلی قشگ بود “215”
دغدغه های روحم را که نمیتوتنم آرامش کنم در بین کلمات شما دیدم
روحی که نمی خواهد “زنده” گی کنه
تمام دغدغه اش پیدا کردن راه “زندگی” است که نمی یابمش
باز هم بگویید
از راه و روش ” زندگی”
بگویید از برداشتن،نقاب هایی که ساخت ایم
از قانون هایی که خودمان یا پیشینیان گذارده اند و اکنون اصول “زنده” گی شده اند
اصولی که با آن ها نه عشق را میتوان یافت
نه حتی دوست داشتنی زیبا
به ما هم بیاموزید چگونه زندگی کنید
من از خدا ممنونم که ساحل را به من داد و به واسطه اون شما خوبان را شناختم
من از خدا ممنونم که به واسطه اصول نوشته نشده و پایدار آفرینشش ما را اینجا کنار هم گرد آورد تا روحمان نفسی تازه کند
به دور از دغدغه های دنیای “سفت” مان
میگویم دنیای سفت
آری سفت است
اگر اصولی که شما برای زندگی کردن پیدا کرده اید ما هم بیابیم مطمئناً دنیا نرم میشود
مطمئنم میشود
میدانم در این جمع دوست داشتنی میتوان یافت
مطمئنم
مطمئنِ مطمئن
به عمو محسن:
خوندم و … مسحور اون کلمات رقصان شدم …
گیجم …هنوز …
به هوش که اومدم براتون می نویسم … زمان لازم دارم تا افکارم رو جمع کنم …
تمام این کامنت های مرتبط رو جاگانه ذخیره کردم و پرینت گرفتم … دوباره باید بخونمشون …
فردا براتون می نویسم … ( البته اگه تا بحث رو بستید … اگر مونده ، می مونم تا بقیه اش رو بگید )
عمو محسن عزیز ، شما پدیده ی منحصر به فردی هستید … از اون انواع کمیاب که … ” دنیا دیگه مث تو نداره ” …
پاسخ:
عمو محسن اینجا هست تا به رغم مشغله های فراوان کاری اش که می دانم تا چه اندازه زیاد است، به من و تو ثابت کند که: هر یک از ما این توانایی را داریم تا نشان دهیم: دنیا دیگه مثل من نداره! داره؟
سروی جان!
وقتی عمو محسن در 62 سالگی می تونه بیشتر از همه ی جوونای 20 تا 30 سال در سرولات، انرژی داشته باشه و کمتر از همه شون بخوابه و بیشتر از همه در بحث ها شرکت کنه؛ چرا من و تو نتونیم؟
عمو محسن اینجا هست تا ما یادمون بیافته که هر کدوممون می تونیم بریم روی دوش عمو محسن و عمو محسن ها قرار بگیریم و از منظر بازتری به بستری که آفریده شده بنگریم و لذت ببریم و بخندیم به دشوارک های کم زمانی که گاه برای خود مانند کوه بزرگش کرده و می کنیم! نمی کنیم؟
اصلاً اگه عمو محسن با اون شییییکم گُنده و تظاهرات دیداری نامیزون، می تونه اونقدر در چشم شمایان! محشر و تو دل برو و دوست داشتنی جلوه کنه! فکر کن تو “گیس بریده” و “شیطووون” می تونی چه کولاکی راه بندازی و پارسایان را به در و دیوار بکوووبونی! نه؟
متین عزیز
وقتی به این فضا رسیدیم ،
جسارتی من را فراگرفت که خاصیتش را برای ” درویش عزیز “،
در آن روز های پشت سر گفته بودم ،
اصلن همیشه همینطور است .
چنین فضا هائی با حضور جوانان هوشمند ،
همه قرمز های ذهنم را پاک میکند ،
ذهن را می سپارد به دست اموختن ،
هنوز تجربه نکرده اید ،
( از نظر شناسنامه ای میگویم )
آموختن تازه ها از ذهن های نو و هوشمند ،
پهنه زیبائی را برایم می گستراند .
و همه ترس بروز خویشتن خویشم را ،
یک جا از من می کند و پرت می کند آن دور ها ،
بجایش رنگ سبز سخاوتمندی همگی تان می نشیند .
پر طراوت باشید .
من یک” شیطونی ” کوچولو کردم ،
سروی مهربان ،
داشت یک شیطنت میکرد ،
( هنوز فرق ” شیطونی ” و ” شیطنت ” را نگفته ام ، درست است .)
” اروند نازنین ” هم نا امید از بستن این گفتگو ،
رفته تا شاید در خواب گلوی این کابوس را بگیرد .
” درویش عزیز ” هم که هیچ ،
هر از گاهی احوالی میپرسید از ” عمو محسن ” ،
اما این روز ها انگار اصلن شماره ” عمو محسن ” را ،
از –فون بوک— همراهش پاک ، پاک کرده ،
اما من رهایش نمی کنم ،
بیاد دارید در مورد ………….. ،
کفته بود بچرخ تا بچرخیم ،
من هم دارم آرام آرام چرخ زدن را شروع میکنم .
اما بعد از این ها ،
سروی مهربان ،
من هنوز از درون پروسه ” زندگی ” نگفته ام ، گفته ام ؟
من هنوز از رنگها نگفته ام ، گفته ام ؟
من هنوز از ………نگفته ام ، گفته ام ؟
اما ،
همیشه ِ ، همیشه از همین الان ، پذیرای آموختن هستم ،
هر زمان که سروی مهربان آغاز کند .
پاسخ:
شماره ات را که بگیرم و حرفهایت را که خالی ام کردی … ممکن است دیگر برای همه ی ما ثبتش نکنی عمو جان!
بچه ها نظرتون چیه؟
دیدی یه موقع هایی آدم از این که یه نفری رو می شناسه، حال می کنه و به خودش می باله؟ چند روز پیش که پدر اومده بود دم مدرسه من و دید که اسم پسرش را روی یه پلاکارد نوشته اند و از او تقدیر کرده اند بابت کسب تراز 100 درصد در یک مسابقه بین المللی و بین 24 کشور، خیلی خوشحال شد! چون که می تونست بگه: من اومدم … پدر کسی که اسمش اون بالا داره می درخشه! نه؟ یه چند وقت پیش ترش هم درست همین احساس برای من پیش اومد … با پدر و عمو سعید (شوهر عمه فریبا) و امیر رفته بودیم باشگاه آرارات تهران، چون که پدر به مناسبت روز جهانی کوهستان سخنرانی داشت … بعد از سخنرانی اش، اونقدر تشویقش کردند که پیش خودم گفتم: بابا! عجب پدری دارم ها … (البته فقط پیش خودم گفتم و با چشمام که برق می زد نیگاهش می کردم، اما به روش نیاوردم! چونکه ممکن بود پر رو بشه! نه؟) …
حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم:
امروز با خوندن یادبرگهای زیبای عمو محسن و مشاهده ی پژواکهای شایسته اش در بین اهالی دوست داشتنی کلبه مجازی ام، یه هویی “ناغافلکی” به خودم گفتم: آرررره … این منم اروند درویش که یه همچین عموی نازنین هفت ساله ای را قبل از همه ی شما کشف کردم! نکردم؟
درود …
عمو محسن عزیز، من مدت زیادی مهمان بی سر و صدای این اتاق ابی بودم …خیلی از حرف های عزیزانی که اینجا می نویسند را خوانده ام …حتی دل نوشته ها را هم بی سرو صدا میخوانم ، خیلی وقت است.
مدت زیادیست که حرف های سروی عزیزم متین جان شقایق جان اروند مهربان و مهمانان دیگر اتاق ابی اش را می خوانم ، شاید به همین خاطر است که اینجا اصلا احساس غریبی نکردم احساس می کنم همه شان برایم اشنا هستند…گاهی هم فراموش می کنم که من برایشان اینقدرها هم اشنا نیستم ، اما راستش را بخواهید حرف های شما را چندین و چندین بار میخواندم و میخوانم چون همیشه از میان ان همه جمله ی طنازانه یک گنجی به قدر فهم خودم پیدا میکردم و از این کشف بزرگ مسرور می شدم…هنوز هم می شوم.
برایتان ارزوی بهترینها دارم .
پاسخ:
ای نامرد ِ آذرماهی! تو هم آره؟ تو هم چراغ خاموش اینجا و اونجا دید می زدی ما رو … (ما رو که می گم، یعنی وبلاگامونو!)
اروند نازنین
گفتم که ،
ابن ” پدر ” ، درویش عزیز خودمون ،
شماره منو پاک کرده ،
……. یه تلفن هم نزد که این ” درخشش ” تو رو بمن بگه ،
توی اون بجرخ تا بجرخیم ،
حسابی تلافی میکنم !!!!
ولی جدای از این ،
از هوشمندی های عمیق تو چنین برجستگی هائی در ذهن همه مان نشسته بود.
بر انگیخته ام کردی ،
امشب ، برای همیشه بیادم خواهد ماند ،
خواب شیرینی خواهم داشت ،
همیشه پرطراوت و سرخوش باشی،
زنده باشی عمو جان … به قول خودم: ایشاالله که خواب “خرمگس” نبینی امشب! از بس که ماهی …
اما می دونی؟ یه چیزایی رو باید گذاشت تا تو یه جاهایی گفت که وقتشه!
می دونی سعادت چیه؟
سعادت اینه و آدم سعادتمند کسیه که بدونه چی رو باید کی بگه و کجا بذاره! نه؟ (اینم به اون شیطوونی 215 در!)
اروند نازنین
حالا که “پدر ” اونقدر از این شکوفائی تو سر حال اومده ،
حواسش نیست ،
پاشو بدو برو تو (220) جمله اول سطر یکی مونده به آخر رو پاک پاکش کن ،
اونوقت منم …………… ، باشه ،
ممنون که الان میدوی و میری و پاکش میکنی .
پاسخ:
شرمنده! شاید بشه حقایق را پاک کرد! اما واقعیت ها رو هرگز!!
اروند نازنین
به ” پدر ” بگو : اونائی که توی 226 گفتی ،
حرف خوبیه ؟؟
نه تنها حرف خوبیه …
که می شه گفت: حرف ماهیه!
می گی نه!
برو از مامان ِ شقایق بپرس!
اروند عزیز
اتفاق های زیبائی پشت سر هم می افتد ،
مثل اینکه ،
از این به بعد،
تا وارد میشویم باید یک تبریک و درود بفرستیم ،
و این ” انسان ” رو خیلی انگیخته میکنه،
هر روز یک برجستگی دیگه ،
از ” انسان ” های برجسته فضای مجازی تو .
همگی تان کامیاب باشید .
دقيقاً همينطوره عمو جان …
هر روز يك برجستگي ديگه!
منتها من موندم ايني كه الان گفتي، يعننننني چه؟!
اروند نازنین
بعدن میگم !!!!!!!!!!!
آهان گرفتم!
ديگه نمي خواد بگي!!
مي گي نه برو از … استغفرالله!
آخ استاد استاد مرسی ازاین حمایت و ساپورت.دوسستتاان دارم نافرم
هاها من هرروز یک برجستگی رو پایه ام
پاسخ:
این است فرق مهندس کشاورزی با مهندس کامپیوتر! اون هم از نوع پیاده سازش! نه؟
تحویل بگیر متین جان! ای مهندس کشاورزی آزادکار!!
اروند نازنین
آخه ، این ………….. حرف خوبیه ؟؟؟
پاسخ:
عمو جان!
گاه برخي از حرفاي خوب كه بدموقع زده مي شن و مي شن: حرف بد! يا طرف نمي دونه چه جوري اونو مطرح كنه يا اصلاً خودش خرده شيشه داره يا …
منتها وقتي طرف نازنين باشه، شيرين باشه، دوست داشتني و شيطووون باشه و با نمك و توپول موپول هم باشه، اونوقت هر كسي بهش اين رخصتو مي ده تا شيطنت كنه! اونم ناغافلكي! نه؟
دارم اروند دارم!میونه با بچه ها!سعمی میکنم بدارم بدارم بدارم.حالا راضی شدی؟
بعضی ها به ماشیرینی دادن دکتر جان!ممنون از تهدید و تشویقتان
جای شما بسی خالیست اینجا .من ناپلئونی و نون خامه ای و رولت خوردم
پاسخ:
نوش جان …
یادته گفتی چرا هواتو ندارم؟
این هم هوا!
فکر می کردی بشه از تو دنیای مجازی، اینقدر سریع روزگار دنیای حقیقی را شیرین کرد رفیق؟
بنوازيد! بانو آنيموس وارد ميشوند!
D:
(اين از خود متشكر بودن حقيقتاً دست خودم نيست، در ضمن قهرم ولي حرف ميزنم)!
پاسخ:
یاد خانه سبز افتادم … مرحوم خسرو شکیبایی هم همیشه می گفت: قهر هستید که باشید، چرا حرف نمی زنید؟
خوشحالم اینجا هم با وجود قهر بودن می شود حرف زد! نه آنیموس جان؟
اين همه داد و بيداد كردم نشنيد گوش كَس!
):
سلام عرض شد
پاسخ:
سلام بر دوست قدیمی …
شما كه هميشه حتي سكوتهاي ما را شنيدهايد، امان از بعضي عمووووها!
هيچمعلوم نيست كجان!
D:
پاسخ:
مشکل عموها مربوط می شه به برادرزاده های بی معرفت آنیموس جان!
سروی مهربان
باشو غریبه کوچک ،
هنوز به روشنی در ذهنم نشسته است ،
در فیلم همان گونه که آرام آرام زبان یکدیگر را می آموختند ،
و به زبان مشترک میرسیدند ،
فاصله مکانی بین شان هم از بین میرفت ،
فیلم ده بسیار تاثیر گذار بود بر من ،
اما ،
کیشلوفسکی ،
که در برشی از زمان ،
همه روشنفکران ما و نیز جوانا ن ، سخت در پی او بودند میگوید :
” عشق احساس زیبائی است ،
اما فوران ، به کسی که عاشقش شده ای وابسته می شوی ،
کاری می کنی که او دوست دارد ،
چون می خواهی خوشحالش کنی ،
گیرم که خودت این کار را دوست نداشته باشی ،
پس با آنکه از احساس زیبای عشق برخورداری ،
و کسی که دوستش داری از آن توست ،
به کار های زیادی دست می زنی که خلاف میل توست .”
وبعد سئوالی را مطرح میکند که خود نیز نمی تواند پاسخ گوید ،
” ایا وقتی از خودمان برای دیگران مایه میگذاریم ،
دلیل آن نیست که میخواهیم دیگران نظر خوبی نسبت به ما داشته باشند ؟ ”
این فیلم ها ،
یا فیلم های دیگر بگونه ای میتوانند نشانه هائی از تظاهرات رفتاری ما را نشان دهند ،
اما ،
آیا این نشانه ها ، نشان از همه درون ما دارد ؟
یا تنها آنسوی نیمه پنهان ما را نشان میدهد ؟
ایا اگر این تصور در ذهن بنشیند که بستر زندگی از جمع بندی و پذیرش:
نظر گاه ها ،
جملات قصار ،
دیوان شعرا ،
کتب آسمانی ،
…………….
…………………
فراهم می آید ، اندکی یا بیشتر به خطا نرفته ایم ؟
ایا ” انسان ” هوشمند می تواند :
با عاشقانه ترین شعر ……… ( هر شاعری ) عاشق شود ؟
با تعاریف بسیار برجسته ، زندگیش را تعریف کند ؟
با نسخه های روانشناسانه و فلسفی ، روحش را پایبند کند ؟
با فرامین آسمانی ، به پاگیزگی مطلق برسد ؟
پاسخ من منفی است .
مگر ،
با بروز نیاز های درونی ” انسان ” ی خویش ،
بر پهنه این ،
تعایف ،
نسخه ها ،
اشعار ،
فرامین ،
که با جسارت و پردازشی خردمندانه پیگیری شوند .
و دریچه های گشوده شده به خردورزی ذهن همیشه ِ همیشه ،
باز ِ باز بماند .
این روز ها دیده اید ،
ساختمان ها را هم بازسازی و یا نوسازی میکنند ،
اما گاه ” انسان ” باز میماند از نوساختن ها ، نو شدن ها ،………… ، خویشتن ِ خویش ،
(” نغافلکی ” نپرسید :
پس آنها که میراث مان مانده اند چه ؟
میگویم آنها با اصالت هاشان نشانه راه هائی هستند که ما آمده ایم ،
و فقط همین ،
حال ما باید هوشمندانه نشانه هائی را نشانه رویم که نشان از کجا رفتنمان دارد .
جنس آن نشانه ها ی میراث شده ،
با جنس این نشانه های باید شونده ،
تفاوت های عمیق دارند .
و این نشانه ها در هیچ شعر و نسخه ای یافت نخواهند شد ،
مگر از تراوائی ذهن هامان .)
تصور من این است که :
ما بگونه ای به اسباب و وسایل گذشتگان خود چسبیده ایم ،
برچسب میراث ( که بار مثبت معنائی دارد ) مجوزشده است برای ،
ماندن در همان فضا ،
استفاده از همان ابزار ،
رفتن در همان بستر،
و گاه سرک کشیدنی به بیرون ،
این ها شده است عادت ما ،
که این منطبق با نیاز هامان نیست ،
در این میان ما چیز های بسیاری را از دست داده ایم ،
اما با بی تلاشی های عادت شده در ما ،
.رویمان را آن سو میکنیم و از پست راه میرویم ،
بریتان گفته بودم :
در چنین حالتی دیگر در آینه هم مثل خودمان نیستیم .
نکته جالب اینجاست که :
اسباب های آن میراث گاه بشدت زیبا با آن همه خاطره و داشته هایش ،
چگونه در بنائی جدید جای میگیرد ؟
و اینجاست و تنها اینجاست که میباید :
از همه هوشمندی ها ، هنرمندی ها ، خلاقیت ها ی خویش عمیقن بهره گیریم ،
( درست بمانند اسباب کشی از خانواده خود ،
به خانه دیگری کنار مان می ماند ،
که باید هنرمندانه جابجا شوند ،
تا “چینی نازک تنهائی” ،
” ما ” و ” آن ها ”
هیچ کداممان ،
هیچ چیزمان ،
دراین جابجائی ، (به خوان بستر جدید زندگی )
ترک بر ندارد .)
گاه ترسی از ترک برداشتن ها تو را ماندگار میکند ،
و تو تا آن دور ها حرکت داری اما حرکتی فیزیکی و ذهن “ایستا ” مانده است ،
گاه …………………………………
گاه……………………………………………………..
گاه در میان رفتن و نرفتن می مانی ،
این سخت ترین نوع ماندن است ،
میدانی که باید رفت ، اما نمی دانی چطور ؟ از کدام بستر ؟
اینجاست که باز آن ربایش عجیب و غریب توان غریزی تو ،
بر جسارت آگاهانه تو سوار شده است ،
اما ،
جسارت که “انسان” را ایستا نمی کند ،
رمز و راز این دوگانگی چیست ؟
عمو محسن عزیز ،
می مانم تا بعد … می مانم …
وقتی 265 را نوشتم هنوز 264 را منتشر نشده بود …
اما … فرقی نمی کند …
هنوز …می مانم تا بعد … می مانم …
اروند نارنین
میدانم امروز سخت خسته بر می گردی خانه ،
پس ممکن است در این فضای مجازی خویش، ببسراغمان نیائی،
میدانی که دلتنگ می شویم ،
اما اگر چنین شد،
برای رفع دلتنگی ،
با ” شیطنت ” ،
ان گقتگو را ادامه میدهم .
عجیبه، اروند جان! صورتکی که واست گذاشتم سیو نشد! این بود: 🙂
اروند نازنین
من ممنونم از فضائی که برای حضور همگی ما فراهم آوردی ،
من قدر دان حضور همه ” انسان ” های پرطراوت و خردورز این فضا هستم ،
اما همچنان منتظرم که ،
داستان آن پارچه نوشته روی دیوار مدرسه را برایمان کامل تعریف کنی ،
منتظرم ها ها ها ها ها ها
پاسخ:
من که حرفی ندارم … این پدر تنبل رو باید هولش بدید! وگرنه من هر روز سوژه دارم به خدا! ندارم؟
اروند جان ، به تو پسر نابغه ی دوست داشتنی ِ نازنین افتخار می کنم .
پدر و مامانی چه عشقی می کنند از داشتن نازنینی مثل تو … چقدر ته دلشون قند آب میشه وقتی که از این پارچه ها دم در مدرسه ات می بینن.
آفرین مرد کوچک … هزار آفرین …
برات موفقیت های خیلی خلیی خیلی بزرگتر در همه ی زوایای زندگیت رو آرزو می کنم .
پاسخ:
ممنون سروی جان … امیدوارم یه روزی دلبندان تو هم در پناه ساحل امن و خلاقی که برایشان خواهی آفرید، چنین تجربه هایی را لمس کنند.
شقایق عزیز
شاید همه باشند ،
اما ” درویش عزیز گفته با چراغ خاموش حرکت کنند !!!
پاسخ:
درویش عزیز نبوده اون!
بگم کی بوده؟
سلام و شب خوش…اروند عزیز از شنیدن موفقیت هایت بی اندازه خوشحال شدم….
خیلی دوست دارم “وقتی” را که بابا مامان ها با خوشحالی می گویند به فرزندشان افتخار می کنند… چشمهایشان برق می زند شاید گاهی کمی هم خیس شود…به رویشان نباید اورد که می دانیم خاک توی چشمانشان نرفته است…
راستی ابن”بابا عجب پدری دارم” را بلند بگو …من همیشه بلند می گویم.
اما خوش به حالت که عموی نازنینی مثل عمو محسن داری من عمو ندارم …باید از عمو محسن بپرسم عموی من هم میشود؟
راستی …. روز مهندس را تبریک عرض میکنم.
پاسخ:
ممنون …
باشه، بلند می گویم!
من هستم عمو محسن
یک سوالی هم داشتم….افتخار می دهید عموی من هم باشید من عمو ندارم…
پاسخ:
چه جالب! من هم ندارم … دیگه کی نداره؟ لطفن دست بی عموها بالا می خوام بشمارم!
فاطمه عزیز
ممنونم از لطف شما ،
میدانم در این فضا که ازآن ” اروند نازنین ” و نوجوان ماست ،
” مهندس” ین زیادی حضور دارند ،
روزشان خجسته ،
وجودشان پر طراوت،
شب شان پر گل ،
فاطمه عزیز
با نگاهی به شناسنامه ،
من خیلی بزرگم ،
اما گفته بودم،
سن عقلی ام حتمن کمتر از همگی تان است ،
باورم این است ،
بعدن میکویم جرا و خواهید پذیرفت ،
من قدردان همگی شما هستم که مرا کنار خود پذیرفته اید .
اما ،
هیجکس ،
البته با بزرگواری ،
فلسفه این لقب ” عمو محسن ” را از من نپرسید ،
اگر شد ، بعدن برایتان میگویم،
منم همین دور ورها هستم … زیر سایه ی شما …
عمو محسن ، خیلی چیزها هست که باید برامون تعریف کنید … یادتون نره !
خیلی چیزها …
من دلم کوچیکه … تند تند حرف بزنید …
یه آرشیو خیلی باحال دارم از حرف هاتون … همه شون پرینت گرفته و تر و تمیز …
می خوام زیاد تر که شدن بدم برای صحافی … فکر کنید … چی میشه…
نظرات این پست خیلی زیاد شده و فکر کنم برای اونهایی که ADSL ندارن صفحه کمی سخت بالا بیاد ،
میشه پیشنهاد بدم اروند عزیز یه پست جدید ( با هر عنوانی که صلاح می دونه ) بذاره تا بقیه ی صحبت ها اونجا ادامه پیدا کنه؟
پاسخ:
آره می تونید پیشنهاد بدید!
سروی مهربان
اینگونه که میگوئید،
آدم هائی مثل من دچار تنگی نفس میشوند ،
چون پاسخی برای گفتن ندارند ،
دم و باز دم من اندازه خودم است ،
این ها که شما میگوئید خیلی بزرگتر از من است .
باورم این است که،
” من ” ها باید که نگذارند ” زمان” های شما به سرقت رود ،
از هرسو ، بهر دلیل ،
پرگفتن هایم برای همین است ،
برای همین آنچه به ذهن میرسد میگویم و گاه شاید پر خطا ،
اما چسارت بیانش از باور هایم است ،
باور به حضور هائی که ” درست ” ها را حتمن بر من جاری میسازند ،
من هنوز نپذیرفته ام که در چنین فضائی و با چنین حضور هائی میباید ،
در قاب هائی ازقواعد خاص یا اصول از پیش تعین شده بگویم ،
من هنوز می خواهم باشم ،
پس باید بیاموزم ،
پس میگویم ،
و باور دیگری دارم که ،
در چنین رویکردی نیمه پنهانم ،
روشن روشن میشود .
و همه ی تلاش ما باید این باشد که بتوانیم نیمه پنهان خود را نه فقط برای خود که برای آنها که دوستشان داریم، روشن کنیم …
تا بعضی ها مانند آنیموس لازم نباشد چند روز چراغ خاموش حرکت کنند و بعد فریاد اعتراض سردهند!
از ماست که برماست! نیست؟
سروی مهربان
” گر زمانی ماهی بیتاب رود ،
بگذرد بر بستر شن های داغ ،
گندم از شوراب روید ،
گل ز سنگ،
خو بگیرد با غم پائیز باغ ”
اولین عکس العمل طبیعی ” انسان ” پس از تولد ،
گریه های اوست ،
همراه این گریه ها پیامی است ؟
نشان از نگرانی های او دارد ؟
این گریه ها ،
خوب است یا بد ؟
اصلن از همین جا شروع میشود ،
خوب و بد را میگویم ،
گاه ذهن های پویائی که خفته در بستر غریزی بوده اند ،
ناگهان بیدار میشوند ،
با مهربانی های غریزی شان روان میشوند به جستجوی “خوب” ها ،
آنچه را آنان از این دریچه ” خوب ” نمی دانند به پشت دیواری پرتاب می کنند که ” بد ” می خوانندش ،
در آغاز، آرام آرام ،
و بعد با سرعت بیشتر ،
و گاه همراه با فشار افزون شونده ،
” خوب ” و “بد” را بر آن ” انسان ” جاری میکنند ،
وجود آن ” انسان ” تازهِ پرطراوت به دو پاره میشود ،
پاره ای که اجازه حضور دارد با بروز ” خوب ” های آنان ،
و،
پاره ای که ” بد ” های تعریف شده آنان را ___ میباید ____ که در خود نهان سازد ،
نهان سازد ، نهان سازد ، نهان سازد .
این ” خوب ” ها و ” بد ” ها ،
همچنان بر تو میبارند ،
با قاب هائی که پهلو به پهلوی هم ، همه ِ فضای حضور تو را پر کرده اند ،
با تلاش هم که از این قاب بدر آید ،
بدرون قاب کناری پرتاب می شود ،
فضا فضای تنفس ذهن نیست ،
فضا فضای ،
باید و نباید ،
کردن و نکردن ،
نظم و بی نظمی ،
…………………
…………
……………………
است ،
و بعد در این فضای پر فشار ،
” انسان” می ماند که چگونه باید عبورکرد ،
بایک تنبلی لاجوردی ،
میتوان ” خوب ” هایشان را پذیرا شد ،
” بد ” هایشان را در آن نیمه خود پنهان نمود ،
و آسان بر روی همان دوایر گاه متحدالمرکز ایستاد و حمایت شد .
گاه ، این جا و فقط این جاست که:
” انسان ” میتواند مورد قبول واقع شود ،
راستی این مقبولیت چیست ؟
از کدام نیاز ” انسان ” جاری شده است ؟
اصلن نیاز” انسان ” چیست ؟
” انسان ” کیست مگر ؟
” انسان ” چیست مگر ؟
باید که منطبق بر آنان باشد ؟
برده خواستن های آنان باشد؟
هیچ نقاشی کودکان را دیده ای ؟
هیچگاه به کادر نمی اندیشند ،
گاه نیمی از نقاشی خود را در فضای بیرون آن کاغذ های محدود کوچک می کشند ،
با زیبائی شگفت انگیزی سه بعد را در یک بعد ترسیم میکنند ،
اما ،
” ان” ها نمی خواهند که ببینند !!!
در آغاز آموختن بسیار شنیده ایم ،
از سر خط بنویس ،
راست بنویس ،
………………………….
…………….
………………….
و مصرف پاک کن ها چقدر زیاد بوده است ،
برای پاک کردن آنچه بروز میکند ،
و ” باید ” جور دیگری بوده باشد .
راستی ” خوب ” بودن کافی است ؟
” انسان ” با “خوب ” های آنان به رستگاری میرسد ؟؟
” خوب ” آنان کافی است یا باید “کامل ” بود ؟
کامل یعنی :
حضور همه ” خوب ” ها و ” بد ” ها در کنار یک دیگر ،
بدون پنهان ساختن ،
با امکان بروز هر یک برابر با هم ،
بروز آن ها تنها بستگی به درون هر ” انسان ” دارد و بس ،
این دستورالعمل های بظاهر زیبا :
خودخواهی هایت را نباید بروزدهی ،
عصبانیت هایت را نباید بروز دهی ،
بد جنسی هایت را نیاید بروز دهی ،
خشمگینی هایت را نباید بروز دهی،
آنقدر به تکرار در ذهن ” انسان ” نشانده میشود که ،
باوری میشود در ” انسان ” که این خصویات خود را نباید بروز داد!! .
خصوصیاتی که ظاهرا در درون ” انسان ” هست ،
اما بدون چرائی آن ،
باید محبوس شود در همان نیمه پنهان .
انجا که هریک از این ها بهر دلیل میخواهد بروز کند ،
همان ” زنگ ایست ” ها بشکلی دیگربصدا در می آیند و تورا ایستا نگهمیدارند ،
ایستا بودنی که باید همه ذهن ” انسان ” گرفتار آن باشد ،
و گاه با تلاشی بسیار.
دراینجا ” انسان ” میخواهد بروز چیزی را مانع شود که چرائی ممانعت از آن را نیافته است .
این است که آن تلاش ِ بی ثمر حتا مانع بروز ” خوب ” های آنان می شود ،
چون فرصتی نمانده ،
همه تلاش ها برای عدم بروز ها مصرف شده ،
و از این جاست که ” انسان ” آغاز میکند نفی عواملی را که برای خود او نفی شده یا بعنوان ” بد ” پذیرفته است .
و از این جاست که ” انسان ” آغاز میکند نفی ” انسان ” هائی را که ” کامل ” اند و ” بد ” ها را ،
بهتر بگویم نداشته هایشان را بروز میدهند .
اما همین جاست که اگر بروز ” بد ” ها ،
یا کاستی هایشان ،
چسبیده به چراها باشد ،
بستر رشد آغاز میشود ،
نیمه پنهان میرود که عریان شود ،
تهی از آنهمه نباید ها .
اما آیا این پایان راز و رمز آن دوگانگی است ؟؟
من دیوونه ی این قسمتم عمو محسن :
“و مصرف پاک کن ها چقدر زیاد بوده است ،
برای پاک کردن آنچه بروز میکند ،
و ” باید ” جور دیگری بوده باشد . ”
شما فوق العاده اید …
موافقم!
نه با این که شما فوق العاده اید البته!
با این که برو بالاتر!!
اروند نازنین
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
جان ن ن ن ن ن
سروی مهربان
در میانه های بهمن ماه بود ،
همان جوانان هوشمند ِ توانا ،
کوله ها را بستند ،
که،
راهی جغرافیای دیگری از سرزمین مان شوند ،
از شوق دیدار آن جغرافیا ی نشسته در ذهن هاشان،
با آن تصاویر عجیب قشنگ در پوستر ها ،
جسارت یافته بودند که با گرمای حضورشان ،
سرمای کویر را پذیرا شوند ،
چادر های خوب،
با،
کیسه خواب های خوب تر از آن ،
یارای آن سوز پر نفوذ را نداشتند ،
اما تجربه سفر های پیشین یاد شان داده بود که چه باید کرد ، و کردند ،
و در زیر آفتاب کویری صبح ، با شادمانی از لرزش های شب می گفتند ،
انگار شب را در اطاق های پر از گرمای خود چسبیده به پره های شوفاژسر کرده بودند !!
باد فراوان بود و حرکت شن های روان ،
حرکت شگفت انگیز پرواز ابر گونه شن ها در آسمان ونگاه ناباورانه جوانان ،
در بین راه یک نفر از جوانان هوشمند همسفر،
که ” محیط زیست ” را خوانده بود و مهمتر از آن ،
” محیط زیست ” را فهمیده بود ،
برایشان از شرایط زیست گاهی کویر می گفت ،
مارمولک های قهوه ای کویری را در دست میگرفت ،
آن پلک های عجیب شان را باز میکرد و باز می گفت ،
به فضائی رسیدیم که بوی خاصی آن را پر کرده بود ،
بو آزار دهند بود ،
آرام آرام حس میشد زیر پا ها نرم است ،
پا ها ، گاه در جاهائی فرو میرفتند ،
ناگاه همان همسفر ” محیط زیست ” ی مان خم شد ،
تکه ای از آن نرمی های زیر پاها را در دست گرفت ،
در دست بازشان که کرد ،
انتشار بو می خواست نفسها را بگیرد ،
صدای همه در آمده بود ،
با چهره های درم کشیده شده ،
همه از چه بودن آن می پرسیدند ،
و او با چهره ای بسیار——- گشاده و مفرح —— چنین گفت ،
این مدفوع حیواناتی است که دیشب از اینجا عبور کرده اند ،
برای آنکه آنها رابشناسیم ،
میشود ازشناخت ترکیب مدفوع آنها شروع کرد !!!
او این کار را بسادگی شروع کرد ،
و با روانی ِبسیار تشریح می کرد ،
حیرت آور بود ،
باور کردنی نبود ،
سرک کشیدن همسفران برای دیدن محتویات آن دو دست ،
و گاه کنجکاوانه ،
بدون آن تعریف های ” خوب ” و بد ” ،
کاوش در آن ” نرم ” ها ،
و بعد ،
برگشتن حالت چهره هاشان ،
و جاری شدن سئوالات بسیار ازسوی آنان بجای :
بد گفتن ،
نالیدن ،
نق زدن ،
از آن بوی خاص ،
دیگر برایشان مدفوع آن مفهوم تک بعدی نشسته در ذهنشان از گذشته را نداشت !
حال دانسته بودند که آن بوی خاص ،
آن مدفوع ،
میتواند نشان از حضور موجودی زنده را در آن نزدیکی ها داشته باشد .
حال ذهنشان به آن موجود زنده چسبیده شده بود ،
دیگر مطلق ” مدفوع ” را نمی نگریستند .
خواستند که بدنبال آنان رویم ،
تا ببینندشان ،
تا بشناسندشان ،
لحظه لحظهِ شگفت آوری بود ،
یک نگاه از دو زاویه !!!!!!!!!!
وزایش آن تاثیرِ عجیب کنجکاوی از ذهن آنان .
در کشاکش آن لحظه سهراب به ذهنم نشست :
” چشمها را باید شست ،
جور دیگر باید دید ”
” و بدانیم اگر کرم نبود ،
زندگی چیزی کم داشت ”
” ریگی از روی زمین برداریم ،
وزن بودن را احساس کنیم ”
آرام آرم ،
در ذهن همسفران نشست ،
باز هم درحال نشستن است که :
همه “چیز” در کامل دیدن آن ” چیز” معنی دار می شود ،
نه در شکلی منفرد و دور از همه ی ِ کامل خود .
پس اینجاست که:
در پس شناختی کاملِ بدون پیش داوری یا داوری ناشناخته ،
مفاهیم پر بار میشوند ،
مثلن :
” لذت “.
” لذت ” ی که باید در پس تلاش ، ” انسان ” را فرا گیرد .
” لذت ” ی پر از آرامش ،
” لذت”ی که تلاش تو بان معنی داده است ،
” لذت ” نمی تواند آن باشد که:
در بستر همان ” خوب ” ها و “بد ” ها برایت به تعریف نشسته اند ،
اگر” انسان ” به چنین شناختی نرسد ،
حرمت نهاده ،
پاس داشته ،
تلاش کرده است ،
برای عدم بروز خویشتن خویش ،
و،
تلاشی بسیار برای گسترش و مراقبت از نیمهِ جان کاه وجود خود .
آنگاه که ” انسان ” بر بروز رفتار هایش حصار میکشد ،
آنگاه که نیمی از رفتار هایش را در در گاه بروز،
به نیمه پنهان خویش می سپارد ،
آنگاه که خود را از نگاه دیگرا ن مطرح میکند .
” انسان ” مسخ شده ای را میماند ،
ناتوان ، مانده از راه ، سر خورده ، نا امید و —– خسته —– ،
در انتظار تکان نخ های بسته شده به خیمه شب باز خود ،
هر چند این ریسمان ها عریان نباشند ،
هر چند آن حرکات فریبنده باشند .
اصلن مگر میشود فریبنده باشند ،
اگر باشند برای چه کسی فریبنده است ،
بغیر ازبرای آن تعریف کنندگان “خوب” ها و “بد ” ها ؟
پس خود خویشتن آن ” انسان ” کجاست ؟
انگار همه دارائیش را برای همان نیمه پنهان خرج کرده است ،
و دیگر توانی برای بروز نیاز های زیبای درونی خویشتن خویشش ندارد !!
این ” انسان ” دل خوش است که حرکت می کند ،
این ” انسان ” دل خوش است که میگوید ،
این ” انسان ” دل خوش است که تلاش می کند ،
این ” انسان ” دلخوش است که عاشق میشود ،
این ” انسان ” دل خوش است که کار های نیک انجام میدهد ،
اما ،
حرکتش بسوی نیمه پنهان خویشتن خویشش است ،
گفتنش از تکرار همان تعریف تکراری و ملال آور ” خوب ” ها و ” بد ” هاست ،
عشقش از همان خوشحالی هابرای بدست آوردن دلخوشی هاست ،
نیکیهاش برای هما ن نگاههای تائید کننده دیگران است ،
راستی برای چه ؟
سطر زیر جا مانده بود !
نمی دانم چرا ؟
“لایه های رمز و راز این یکی چگونه است ؟”
به همگی شما خوبان .
نا پیوستگی ها را ندیده بگیرید ،
(حداقل بطور موقت )
نمی دانم چرا ؟
شاید ذهنم نگران همان پرگوئی ها یا بیشتر از آن است ،
شاید هم بعنوان شاگردی خوب گفته های ” درویش عزیز ” را بکار بسته ام ،
و،
یک جاهائی در آن میانه ها با چراغ خاموش رانده ام .
با پوزش ، پوزش ،پوزش ِ فراوان .
آررررررررررررره …ولی یهو وسوسه شدم … از اینکه اتفاق های تازه رو تجربه کنم نمی ترسم حتی اگه قبلا یه طور دیگه فکر کرده باشم … به هیجانش می ارزه … بذار جاری شه این هیجان تو زندگیمون … تا 300 می ریم …ایشالا …
پاسخ:
به به! چشمم روشن … یه دفعه سینما هم برو دیگه خانوم خانوما!!
به عمو محسن :
آآآآآآآآآآخ که اینجا ف اینجا ف این قسمت حرفهاتان آتش می زند به این دل صاحب مرده :
“در انتظار تکان نخ های بسته شده به خیمه شب باز خود ،
هر چند این ریسمان ها عریان نباشند ،
هر چند آن حرکات فریبنده باشند .
اصلن مگر میشود فریبنده باشند ،
اگر باشند برای چه کسی فریبنده است ،
بغیر ازبرای آن تعریف کنندگان “خوب” ها و “بد ” ها ؟
پس خود خویشتن آن ” انسان ” کجاست ؟
انگار همه دارائیش را برای همان نیمه پنهان خرج کرده است ،
و دیگر توانی برای بروز نیاز های زیبای درونی خویشتن خویشش ندارد !!”
ممنون که می نویسید …. ممنون که می نویسید …
تبریک می گویم سروی جان …
شاید یکی از پیچیده ترین بخش ها از کلام عمو محسن را به خوبی و با بند بند وجودت دریافته باشی.
درود …
سروی مهربان
” آفتابی لب در گاه شماست ،
که اگر در بگشائید ،
به رفتار شما می تابد ”
چهره تیره من ،
از نژادم نیست ،
از تابش خورشید سرزمینم است ،
در جاده های کویری این سرزمین ،
با شیار های بسیار زیبا در کوه ها و تپه هایش ،
رنگهای گوناگون خاک هایش ،
ثروت نهان در عمقش ،
بسیار رانده ام ،
سراب جاده ها ،
ذهن را می کشاند که باید رفت ،
بازهم رفت .
در این رفتن ها ،
چکش و الکترود ،
سورفک تانت و اسید ،
از ذهن پاک میشوند ،
و باز دوباره در سراب های به چشم نشسته ،
دچار میشوی ،
دچار باغ انار ،
دچار دانه های پیدای انار ،
دچار آفتاب و روشنی هایش ،
و،
دچار__________ نیمه پنهان ___________،
و ندانسته ایم ،
ونمی دانیم چرا ؟
این ___________نیمه پنهان __________ از این همه تابش کنار خود روشن نمی شود .
از آن سو ،
آرام آرام که از نوزادی و خردسالی و نوجوانی ،
به جوانی و میان سالی و ………….. می رسیم ،
اصلن تا آن ” ته ” بودن مان ،
این ” نیمه پنهان ” تاریک و تاریک تر می شود !!
از بستر علم و دانش هم که عبور کرده باشی،
از کارشناسی و ارشدش ،
از دکترا و فوق تخصصش ،
این ” نیمه پنهان ، با آن ضریب نفوذ بالا یش ،
همچنان تیره و تاریک در ما نشسته می ماند !!
شاید این نشان از آن دارد که :
دانش ما در تمامی زمینه ها ،
از مدیریت و برنامه ریزی ، از آنالیز سیستم ها وزایش مصنوعی ،
از هنر و ادبیات و موسیقی ،
از چه های دیگر بگویم ،
هیچ کدامشان ، ظاهرن توان واکسنه نمودن ما را در برابر این ____ نیمه پنهان _____ نداشته اند !!
یا داشته اند ( من چنین می اندیشم ) اما ” ما ” کاری برایش نکرده ایم .
اگرچه این یک واقعیت (Fact) اجتماعی است ،
اما من چنین نمی اندیشم ،
پدران و مادران ما امروز در رفتگی مفاصل خود را با زرد چوبه و تخم مرغ بدرمان نمی نشینند ،
آتل های فایبرگلاس را بر روی مفاصلشان می نشانند !
پدران و مادران ما امروز گِل سر شور با خود به حمام نمیبرند ،
شامپو های گونا گونی مو هایشان را تمیز و پر حالت می کند !
درهمین مینی سوپر یا سوپر سر کوچه امان دیگرصدای مهره های چرتکه بگوش نمی آید ،
ترازویش دیجیتال شده همه چیز را بدون صدا جمع می بندد !
سئوال من از نسل هوشمند و توانای خردورزمان اینجاست ،
سئوال من این است ،
چگونه اینان به مصرف این تازه های نسل هوشمند خود نه تنها بدون دشواری ،
که با تمایل تن داده اند ،
اما از نیاز های درونی نوین همان نسل هوشمند خود روی میگردانند ؟
و بر داشته های خود پای می فشارند !!
تفکر آنان ، دستورالعمل های آنان ،
آنچنان فراگیر است در زمان که ما باید آنها را به پذیریم ؟؟
______نسل جوان ،
توان نو کردن داشته های ذهنی یا پذیرفته شده آنان را ندارند ؟_____________
یا مسئله جای دیگری است ؟
آزردگی مان از چیست ؟
اگر چنین نیست چه کرده ایم ؟
ما نیز دچار پرداختن به همان ” مصرف ” ی ها نشده ایم ،
ما تمام تلاشمان برای لبه های بیرونی زندگی مصرف نشده ،
ما با تمام زیبائی های همان لبه های زندگی از ” مغز ” آن فاصله نگرفته ایم ؟
( از ولنتاین و برند ها و ……….. فعلن سخن نمی گویم )
میدانم ،
تلاش برای حجیم کردن و صیقل دادن پوسته زندگی ،
چندان ساده نیست ،
گاه ما بهترین حجم زندگی خویش را در این راه هزینه می کنیم ،
پس از استراحت شبانه ،
و در فضای صبگاهی بشتر دلپذیر ،
کارمان را آغاز می کنیم ،
بعد از حجمی از کار ،
گاه ندانسته همه خستگی های “کار” را باخود به خانه میبریم ،
در زیر همان سقف از بیرون صیقل خورده ،
ذهن میرود بدنبال ،
نداشته ها ، باید داشته ها !!
می خواهیم که برگ سند های داشته هایمان ،
ما را دچار لذت کند ،
نمی کند ؟؟
چرا حتمن دچار لذت می کند ،
اما لذتی که شاید تعریفش از همان ____نیمه پنهان ____ ما بیرون آمده است .
نه آن لذتی که شایسته زیستن ” انسان ” است .
درهمین میانه ، این را هم با تاکید بگویم :
((( رفتار غریزی ،
رفتار یکسو نگرانه ،
رفتار خود محورانه عمیق ،
رفتار آویخته به داشته های گذشتگان ،
رفتار بی خردانه ، که هیچ نشانی از همه ی آن دانش بدست آمده ،
کارشناسی ها و ارشدش ، دکترا ها و فوق تخصص هایش در آن دیده نمی شود ،
گاه در کنونه ما ،
میان خود ِ خودِ نسل جوان ،
بدون ارتباط با گذشتگان نیز بچشم میخورد .
نگاهی بیندازیم به:
آزردگی ها از یکدیگر به چه بهانه هائی ،
گسست ها از یک دیگر به چه بهائی و با چه آماری !!!!
انتظار ها از یکدیگر با چه عمقی .
رفتار های بدون لطافت ها و طنازی های ” انسان” ی با چه حجمی)))
اندکی درنگ کنیم و ببینیم :
این همه آزردگی ، این همه توقف ، این همه توقع ، این همه خواستن بدون تلاش ،
چه حجمی از پردازش ذهن را به خو وابسته کرده است ؟
و بعد ،
با آن حجم باقی مانده چه کرده ایم ،
اگر فضای ذهن پر شود از آنچه هم جنس نیاز هامان نیست ،
و فقط به آنها به پردازیم ،
چه حجمی از ذهن می ماند برای اندیشیدن به تازه های مورد نیازمان ؟
پس نیاز هامان را چگونه آبیاری کنیم ؟
چگونه انگیخته شویم و انگیخته بمانیم ؟
اینگونه زیستن در تار پود آن نیمه پنهان ، چه فضائی برای زیستن زیبا باقی میگذارد ؟
دانسته ایم که تلاش مان در چه بستری جاری شده ؟
دانسته ایم تلاشمان را در چه بستری ___ باید ___ جاری کنیم ؟
چگونه آنها “گذشتگان ما” این چنین از بستر غریزی دستورالعمل ها و حمایت هایشان را بر
ما می ریزند،
و ما بجز آزردگی و تقابل و جدل با آنان به دستاوردی نرسیده ایم ،
زبان مشترک با آنان نیافته ایم ،
کجای زمان از ما گریخته است که :
نه تنها داشته های ذهنی آنان را نپالوده ایم ،
که گاه داشته های آنان را با رفتار خود تثبیت کرده ایم . نکرده ایم ؟
گاه به ذهنم می نشیند که :
همانقدر که آن نسل بر داشته هایشان پای می فشارند ،
همانقدر هم این نسل بر خواسته هایش پای میفشارد .
و هردو بدون شناخت __جنس __ یکدیگر در کنونه مورد زیست شان .
در امتداد دو خط موازی پیش میروند ،
نقطه اشتراکی نیست ؟
یا هست و هیچ یک از آنان به آن نمی پردازند ؟
من راه را ساده می بینم ،
اما هنوز مانده تا ابتدای آن راه ؟
اگز “شما” یان هم ساده می بینیدش،
همراه هم سری هم به ” صداقت ” بزنیم ،
آن سوتر سخن از صداقت فضا را پر کرده است .
سروی مهربان
” آفتابی لب در گاه شماست ،
که اگر در بگشائید ،
به رفتار شما می تابد ”
چهره تیره من ،
از نژادم نیست ،
از تابش خورشید سرزمینم است ،
در جاده های کویری این سرزمین ،
با شیار های بسیار زیبا در کوه ها و تپه هایش ،
رنگهای گوناگون خاک هایش ،
ثروت نهان در عمقش ،
بسیار رانده ام ،
سراب جاده ها ،
ذهن را می کشاند که باید رفت ،
بازهم رفت .
در این رفتن ها ،
چکش و الکترود ،
سورفک تانت و اسید ،
از ذهن پاک میشوند ،
و باز دوباره در سراب های به چشم نشسته ،
دچار میشوی ،
دچار باغ انار ،
دچار دانه های پیدای انار ،
دچار آفتاب و روشنی هایش ،
و،
دچار__________ نیمه پنهان ___________،
و ندانسته ایم ،
ونمی دانیم چرا ؟
این ___________نیمه پنهان __________ از این همه تابش کنار خود روشن نمی شود .
از آن سو ،
آرام آرام که از نوزادی و خردسالی و نوجوانی ،
به جوانی و میان سالی و ………….. می رسیم ،
اصلن تا آن ” ته ” بودن مان ،
این ” نیمه پنهان ” تاریک و تاریک تر می شود !!
از بستر علم و دانش هم که عبور کرده باشی،
از کارشناسی و ارشدش ،
از دکترا و فوق تخصصش ،
این ” نیمه پنهان ، با آن ضریب نفوذ بالا یش ،
همچنان تیره و تاریک در ما نشسته می ماند !!
شاید این نشان از آن دارد که :
دانش ما در تمامی زمینه ها ،
از مدیریت و برنامه ریزی ، از آنالیز سیستم ها وزایش مصنوعی ،
از هنر و ادبیات و موسیقی ،
از چه های دیگر بگویم ،
هیچ کدامشان ، ظاهرن توان واکسنه نمودن ما را در برابر این ____ نیمه پنهان _____ نداشته اند !!
یا داشته اند ( من چنین می اندیشم ) اما ” ما ” کاری برایش نکرده ایم .
اگرچه این یک واقعیت (Fact) اجتماعی است ،
اما من چنین نمی اندیشم ،
پدران و مادران ما امروز در رفتگی مفاصل خود را با زرد چوبه و تخم مرغ بدرمان نمی نشینند ،
آتل های فایبرگلاس را بر روی مفاصلشان می نشانند !
پدران و مادران ما امروز گِل سر شور با خود به حمام نمیبرند ،
شامپو های گونا گونی مو هایشان را تمیز و پر حالت می کند !
درهمین مینی سوپر یا سوپر سر کوچه امان دیگرصدای مهره های چرتکه بگوش نمی آید ،
ترازویش دیجیتال شده همه چیز را بدون صدا جمع می بندد !
سئوال من از نسل هوشمند و توانای خردورزمان اینجاست ،
سئوال من این است ،
چگونه اینان به مصرف این تازه های نسل هوشمند خود نه تنها بدون دشواری ،
که با تمایل تن داده اند ،
اما از نیاز های درونی نوین همان نسل هوشمند خود روی میگردانند ؟
و بر داشته های خود پای می فشارند !!
تفکر آنان ، دستورالعمل های آنان ،
آنچنان فراگیر است در زمان که ما باید آنها را به پذیریم ؟؟
______نسل جوان ،
توان نو کردن داشته های ذهنی یا پذیرفته شده آنان را ندارند ؟_____________
یا مسئله جای دیگری است ؟
آزردگی مان از چیست ؟
اگر چنین نیست چه کرده ایم ؟
ما نیز دچار پرداختن به همان ” مصرف ” ی ها نشده ایم ،
ما تمام تلاشمان برای لبه های بیرونی زندگی مصرف نشده ،
ما با تمام زیبائی های همان لبه های زندگی از ” مغز ” آن فاصله نگرفته ایم ؟
( از ولنتاین و برند ها و ……….. فعلن سخن نمی گویم )
میدانم ،
تلاش برای حجیم کردن و صیقل دادن پوسته زندگی ،
چندان ساده نیست ،
گاه ما بهترین حجم زندگی خویش را در این راه هزینه می کنیم ،
پس از استراحت شبانه ،
و در فضای صبگاهی بشتر دلپذیر ،
کارمان را آغاز می کنیم ،
بعد از حجمی از کار ،
گاه ندانسته همه خستگی های “کار” را باخود به خانه میبریم ،
در زیر همان سقف از بیرون صیقل خورده ،
ذهن میرود بدنبال ،
نداشته ها ، باید داشته ها !!
می خواهیم که برگ سند های داشته هایمان ،
ما را دچار لذت کند ،
نمی کند ؟؟
چرا حتمن دچار لذت می کند ،
اما لذتی که شاید تعریفش از همان ____نیمه پنهان ____ ما بیرون آمده است .
نه آن لذتی که شایسته زیستن ” انسان ” است .
درهمین میانه ، این را هم با تاکید بگویم :
((( رفتار غریزی ،
رفتار یکسو نگرانه ،
رفتار خود محورانه عمیق ،
رفتار آویخته به داشته های گذشتگان ،
رفتار بی خردانه ، که هیچ نشانی از همه ی آن دانش بدست آمده ،
کارشناسی ها و ارشدش ، دکترا ها و فوق تخصص هایش در آن دیده نمی شود ،
گاه در کنونه ما ،
میان خود ِ خودِ نسل جوان ،
بدون ارتباط با گذشتگان نیز بچشم میخورد .
نگاهی بیندازیم به:
آزردگی ها از یکدیگر به چه بهانه هائی ،
گسست ها از یک دیگر به چه بهائی و با چه آماری !!!!
انتظار ها از یکدیگر با چه عمقی .
رفتار های بدون لطافت ها و طنازی های ” انسان” ی با چه حجمی)))
اندکی درنگ کنیم و ببینیم :
این همه آزردگی ، این همه توقف ، این همه توقع ، این همه خواستن بدون تلاش ،
چه حجمی از پردازش ذهن را به خو وابسته کرده است ؟
و بعد ،
با آن حجم باقی مانده چه کرده ایم ،
اگر فضای ذهن پر شود از آنچه هم جنس نیاز هامان نیست ،
و فقط به آنها به پردازیم ،
چه حجمی از ذهن می ماند برای اندیشیدن به تازه های مورد نیازمان ؟
پس نیاز هامان را چگونه آبیاری کنیم ؟
چگونه انگیخته شویم و انگیخته بمانیم ؟
اینگونه زیستن در تار پود آن نیمه پنهان ، چه فضائی برای زیستن زیبا باقی میگذارد ؟
دانسته ایم که تلاش مان در چه بستری جاری شده ؟
دانسته ایم تلاشمان را در چه بستری ___ باید ___ جاری کنیم ؟
چگونه آنها “گذشتگان ما” این چنین از بستر غریزی دستورالعمل ها و حمایت هایشان را بر
ما می ریزند،
و ما بجز آزردگی و تقابل و جدل با آنان به دستاوردی نرسیده ایم ،
زبان مشترک با آنان نیافته ایم ،
کجای زمان از ما گریخته است که :
نه تنها داشته های ذهنی آنان را نپالوده ایم ،
که گاه داشته های آنان را با رفتار خود تثبیت کرده ایم . نکرده ایم ؟
گاه به ذهنم می نشیند که :
همانقدر که آن نسل بر داشته هایشان پای می فشارند ،
همانقدر هم این نسل بر خواسته هایش پای میفشارد .
و هردو بدون شناخت __جنس __ یکدیگر در کنونه مورد زیست شان .
در امتداد دو خط موازی پیش میروند ،
نقطه اشتراکی نیست ؟
یا هست و هیچ یک از آنان به آن نمی پردازند ؟
من راه را ساده می بینم ،
اما هنوز مانده تا ابتدای آن راه ؟
اگز “شما” یان هم ساده می بینیدش،
همراه هم سری هم به ” صداقت ” بزنیم ،
آن سوتر سخن از صداقت فضا را پر کرده است .
من کلی وقته توی کف این دوستات ام !!! خصوصا این آقاهه محترمی که سمت راست چهارزانو نشسته ( خجالت)