پندهای اخلاقی
-
درس تازه ی دیگری از اروند: روزگار را سخت نگیرید!
هفتهی پیش آقای پدر دوباره دسته گل به آب داد و یه تصادف کوچولو با ماشینش کرد که 643 هزارتومان…
-
آخرین یادداشت معلم برای من!
دیروز در پایان درس هدیههای آسمانی، خانم باطبی، معلم عزیز و دوستداشتنیام که خیلی برام عزیز است، به رسم یادبود…
-
خواستن، توانستن است!
یه چند وقتی بود رفته بودم تو نخ این پدر و مامانی … آخه هی آدامس بادکنکی میخوردند و باد…
-
برای آنها که در سرولات اروند را دستکم گرفتند!
این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نامهای میثم و علی…
-
و سرانجام مامانی اومد به دنیا … اونم برای سی و هفتمین بار!
مامانی رو خیلی دوس دارم … نمیتونم بگم چقدر؟ امّا میدونم اونقدر دوسش دارم که با تموم شکلاتها و…
-
ترفند هوشمندانهی اروند برای کشف عیار محبوبیت!
دوشنبهی گذشته (5 بهمن 1388) یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم … رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ…
-
یه مَرده می ره دریا … بقیهاش باشه واسه فردا …
روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه 1388 چند روزیه که ماشین نداریم … چون که آقای تهوری با…
-
وقتی کلاغها و گربهها با هم دوست میشوند؛ ما چرا نباشیم؟!
با پدر رفته بودیم پارک ملت تا ورزش بکنیم … البته من که هیکلم حرف نداره! داره؟ بیشتر به خاطر…
-
کاش قانون جاذبه وجود نداشت!
امروز داشتم با پدر از خونهی مادرجون برمیگشتم و تو راه ازش پرسیدم: این قانون جاذبه به چه درد میخوره؟…
-
زندگی مثل حباب است؛ از حبابها لذت ببرید!
ما برگشتیم و جای شما خالی، به اندازهی یک دنیا بازی کردم و خندیدم و خنداندم … در بارهی…