اروند درویشافتخار آفرینی هاپندهای اخلاقیخاطرات روزانهعكس ها و یاها
خواستن، توانستن است!

یه چند وقتی بود رفته بودم تو نخ این پدر و مامانی … آخه هی آدامس بادکنکی میخوردند و باد میکردند و میترکوندند و دل منو آب میانداختند …
هر چی هم بهشون میگفتم: به من هم یاد بدید که چگونه میشه، با آدامس بادکنک درست کرد، میگفتند: توضیح دادنش از انجام دادنش سختتره!
اما من کوتاه نیامده و ناامید نشدم و در تمام طول عید تمرین کردم تا سرانجام همینطور که در این تصاویر ملاحظه میکنید، روز گذشته توانستم طلسم را بشکنم و بترکونم آدامسهای بادکنکی را!
اینو گفتم تا سروی بدونه که نباید تحت تأثیر شعارهای زیستمحیطی پدر قرار بگیره و از آرمانهای 4 تاییاش دست برداره!
چون که خواستن، توانستن است! نیست؟












آخ آخ ،من عاشق ترکوندم آدامسم …
این یکی از لذت بخش ترین تفریحات دنیاست … باور کن
و مطمئن باش ،
من از آرمان هام دست بر نمی دارم و هزینه شون رو هم می پردازم ، نمی پردازم؟
بدجور هم می پردازی!
اصلن ببینم … مطمئنی از اون کوچه تنگ و تاریک به سلامتی اومدی بیرون؟
یا تو هم مثل اون شکارچی شیر در آفریقا کشته شدی؟!
جوکش را که شنیدی؟ نه؟!
راستی اروند من عاشق اون علامت لبخندی هستم که ته ِ ته ِ ته ِ وبلاگت هست … خیلی دوستش دارم
پاسخ:
خوشحالم که دوستش دارید …
نه نشنیدم
می گویند:
یه روز یکی از همشهری های پارسا می ره آفریقا واسه ی شکار شیر.
وقتی که برمی گرده، ازش می پرسند که خب بگو ببینیم، شیر دیدی؟ شکار کردی؟
اون بنده خدا هم می گه: ای بابا … شیرهای آفریقایی یا آدمو می خورند و یا می …
و بلافاصله اضافه می کنه که البته منو خوردند!
اروند نازنین
صبح بخیر ,
من که گفته بودم هرگز دیر نخواب !!!!
پاسخ:
اما من دیشب ساعت 9 خواب بودم عمو جوون. امروز هم ساعت 6:30 پدر را صدا کردم!
مبارکه :))
من وقتی بچه بودم همین اراده رو برای سوت زدن بکار بردم و بعد از یه ماه تمرین مداوم و با پشتکار خیلی زیاد حتی در نیمه های شب تونستم یاد بگیرم :))
پاسخ:
مهتا جان باید اعتراف کنم که تا حالا نتونستم کاری که تو کردی رو انجام بدم! تازه پدر می گه: اونقدر تا حالا از ماشین جا مونده چون که بلد نبوده سوت بزنه!
یادت باشه واسه من یک کلاس فشرده سوت زنی با دست بذاری (البته نه نیمه های شب!) تا من به سرنوشت پدرم دچار نشم!
درود …
به درویش خان بگو برایت از هومان خان سقز بگیرد.قدیم که آدامس نبود در ایران رسم بود برای خوشبو شدن دهان سقز می جویدند
ببینم باباجمال تخته نرد بلد است بازی بکند؟
بابابزرگ جمال فقط بلد است کوه برود و به ماشینش ور برود و میزان نمک و روغن غذاها را تست کند و غر بزند!
در ضمن من از اون سقزها دوست ندارم.
بی ادب!
پاسخ:
اول این که بی ادب آبجیته!
دوم این که خودت گفتی نشنیدم! نگفتی؟
سوم این که بالاخره نگفتی تو رو خوردند؟!!
آخ منم مهدكودك بودم كه ياد گرفتم آدامس بادكنكي باد كنم با اين آدامس خرسيها.
اما از تو چه پنهون سال دوم دانشگاه بودم كه ياد گرفتم با آدامس لاي دندون چندين تقتق ِ ريز پياپي راه بندازم.
اينقدر اين حركت رو دوست دارم كه خدا ميدونه.
در ضمن سوت زدنم از اين حركات تمرينيه كه كلاس اول دوم راهنمايي ياد گرفتم، اولا دو تا انگشت از دست راست و دو تا انگشت از دست چپم ميكردم توو دهنم و چنان سوتي ميزدم كه گوش همه آزار ميديد… اما بعدنا يعني الانا ديگه با كلاستره، دو انگشتي سوت ميزنم.
دو تا كار مونده كه ياد بگيرم، يكي سق زدن بلند، يكي هم سوت بلند بدون انگشت كه نميدونم چطوري باباييم با زبونش ميزنه، از اون بلنداها…
آفرين آدامس تركوندن كار خيلي سختيه. اما خيلي حال ميده، آدامس خرسي رو فراموش نكن، اونايي كه تو جلدش عكس بتمن هست ميشه زد روو بازو عكسشو.
اما يه كاراي ديگه هم هست كه بايد ياد بگيري، ابرو بالا انداختن، تك تك، تكون دادن گوشهات، رسوندن پنجهي پات به پشت گوشت در حالي كه روي شكم خوابيدي، مهارت گرفتن سوسك با دست (البته مطمئن نيستم اين يكي رو بلد نباشي) و مهارت قليون چاق كردن براي ملخا…
اينا هم كاراي افتخار آميزي كه بچهها بايد ياد بگيرن.
بعله….
پاسخ:
خداییش خییلی بامزه ای آنیموس … خوش به حال بچه هایی که آنیموس رو مامان صدا خواهند کرد … چه می کنه این مامان دوست داشتنی واسه جگر گوشه هایش.
مواظب خودت و دل مهربون و کودک معصوم درون و بازیگوش و بامزه ات باش و دیگه البته سعی کن ابرو به من کج نکنی! چون کج کلا خان یارمه!!
درود …
اروند جان
تو آدم را با دنیای کودکی آشتی میدهی …. کاری میکنی که این روزها روانکاو ها برای بیدار کردن کودک درون ما آدم بزرگ ها کلی تلاش میکنند اما بعضا موفق هم نمیشن !!
یادم افتاد به اولین روزی که تونستم بشکن بزنم ! سوت زدن رو که هیچ وقت یاد نگرفتم ! ترق ترق کردن آدامس هم برای تمرکز بسیار مفید است …. اما از من میشنوی از همه اینها مهمتر و مفید تر چشمک زدن است !!!
البته نه با استفاده از لواشک !!
سلام بر مریم بانوی عزیز … خوشحالم که این طرف ها با چراغ روشن رؤیت می شوید! امیدوارم یه روز با مه شکن دیده شوید!!
نخست آن که لطف دارید، من اصولن موصولن استاد بیدار کردن چیزهای خواب رفته هستم! نیستم؟
دوم این که چشمک گفتی و کردی کبابم! آخه این پدر چند تا نقطه! همه ی لواشکایی که از بروجن خریده بودیم رو خورده و یه ذره واسه من نذاشته تا تمرین کنم! حالا می گی باید چیکارش کنم؟!
# سروی گفت :
۲۳م فروردین ۱۳۸۹ در ۰۷:۲۷
بی ادب!
…هاهاهاها من تازه دوزاریم افتاد اوووووووو چی بو گوفتی برار جان
حقا که باید به اروند گفت شیرعلی
طفلکی درویش خان که به گفته خودش مهندس کشاورزیه (البته در دهه 60 فکر کنم کارشناس ارشد مکانیک بود)
ولی اروند ماشالله!ممدلی خانی است با یک آدامس بادکنکی
کارشناس ارشد مکانیک را شدیدن تکذیب می کنم! نمی کنم؟
آدم چقدر خوشش مياد از بعضي تعريفا!.
برم يه مهارت جديد پيدا كنم بيام بگم، بابتش بهم بگم مامان ِ خوبتر.
برو آنیموس جان … برو … دارمت بدفرم!
ایمان دارم که تو یکی از کودکانه ترین مادران دنیا خواهی شد؛ مادری که پرنشاط ترین روزگار را برای فرزندانش به ارمغان خواهد آورد.
اروند از حالا گفته باشم من پولدار که شدم درویش خان رو می برم کاستاریکاسواحل کاراییب موسقی آمریکای لاتین میوه های گرمسیری نوشیدنی های خنک موج سواری اسکی روی آب حرکات موزون سامبا مامبا رومبا……
اتفاقن به سامبا مامبا خیلی هم نیاز داره! با اون هیبت ناموزونش!
ببینم اروند به درویش خان که رای دادی؟
آره بابا … همه رأی دادند … حتا بابابزرگ جمال!
اه! ببینم ناقلا بچه ای به سن تو از کجا باید سامبا و مامبا رو بدونه؟ویا شاید هم لامبادا؟
هیچم هیکلش ناموزون نیست مرد باید شکم داشته باشه
تا حالا صدای گوشنواز درویش رو نشنیدی؟ اون لبخندش واون دندون های مانند مرواریدش رو ندیدی>؟
آفرین بر پسرک ماهر ِ بادکنک ساز ِ خوش ژست ِ خودم!
درویش خان منو که کشته
من و پسر داییم -فرشید – یک ماه با هم اختلاف سنی داریم ؛
و من همیشه ی خدا به خاطر اون یه ماه ؛ فخر ِ بزرگتری بهش فروختم
و اون رو ضربه فنی کردم
( به کسی نگو ولی همین الان هم با دو متر قد و کلی یال و کوپال هرچی من می گم ؛ می گه : چشم!)
یادم نمی ره که روزی که دوتاییمون یاد گرفتیم با آدامس بادکنک درست کنیم ؛
روی تاب ِ خونه مامان بزرگم نشسته بودیم و بادکنک های اون همه اش بزرگتر از مال ِ من می شد و من در یک اقدام ِ انقلابی بهش پیشنهاد دادم که همه ی آدامس ها رو تو بخور تا بتونی بادکنک خیلی بزرگی باد کنی!!
فرشید هم اطلاعت امر کرد و بادکنکی درست کرد به بزرگی سرش!
من هم با انگشت ترکوندمش!و به تمام موها و صورتش آدامس چسبید!
و البته بماند که دوتایی چقدر خندیدیم و بعدش فرشید بی نوا مجبور شد موهاشو چقدر کوتاه کنه !
چه خاطره جالبی …
البته اونو که دربست قبول دارم! وقتی پارسا مثل بید از لیدر جنبش می ترسه، پسر دایی که جای خود داره! نداره؟
سروی جونم
منظورت از این علامت لبخند که ته ته وبلاگ ارونده چیه؟کدومه؟کجاست؟
نه بابا شایعه است!
طفلکی لیدر جنبش!
چه جالب … پس شایعه است! نه؟
درست مثل تکذیبیه کارشناس ارشد مکانیک بودن پدر! نه؟
من همش از مامانم ميپرسيدم چطوري ميشه آدامس بادكنكي باد كرد، ميگفت آدامست رو بايد جمع كني بچسبوني پشت دندونات، بعد از بين دندونات با فشار فوتش كني بيرون!
اما من هر چي امتحان ميكردم، نميشد!
يه روز توي مهد، يكي از بچهها باد كردن آدامس رو طي يك الگورينم بسيار حساب بشده و پلهاي، به من ياد داد!
احتمالاً الان پروفسور توي يكي از رشتههاي فني بايد باشه…
نميدوني كه چقدر حرفهاي يادم داد.
نه دقیقن مثل اون!کارشناس ارشد مکانیک پدر اروند رو می گم!
ولی خب می شه تعمیم داد فرزندم!
باحال ترین مهارتی که باید یاد بگیری نگاه کردن در مواقه حیاتیه!
میگی نه از پدرت بپرس!
منم خوب الگوریتم همه چیو میدم ها!منظوری نداشتم فقط گفتم که گفته باشم!
دکترجان دیشب آرش سه ساعته داشته منو نصیحت میکرده و کلی بهم اخطار داده که اینجا مودب باشم و آبروی خانوم مهندس بعنوان معرف رو نبرم!ببرم؟!!
من از قبلی اینجا جواب میدم , اشکال نداره؟
سروی جون
منظور بنده این بود که خیلی دونستن این مسائل هنر نیس و همه میدونن دختر کوچولو!!!!لازم هم نیس هی تو بوغ کنیم!
کی می این اینوری که قرار لواسون بذاریم؟با اجازه آنیموس!
دکترررررررررررررررررررجان تا همین چند دقیقه پیش اینجا بودین ها!
🙁
پارسا پسر!
من اين هفته تهران نيستم، پنجشنبه جمعه دارم ميرم چالوس. عمو هم كه تهران نيست. شقايق جونم هم كه بدون من نمياد 😉
يه كمي صبر كن همه برنامهمون جور شه با هم بريم. باشه جوانمرد؟
اگه لواشک ها رو قایم کنی که پیداشون میکنه …. فکر کنم باید این دفعه که عمو هومان برات لواشک آورد یک کمی از لواشک ها رو یه جوری بدمزه کنی و بدی به پدر ! و بعد هم پدر از خوردن بقیه لواشک ها پشیمون میشه و همش میمونه واسه تو !!
البته این کار یک کمی غیر اخلاقیه !
شایدم بهتره بشینی و واسه پدر فلسفه بچینی که خوردن لواشک یک کار غیر زیست محیطی ست 🙂
پاسخ:
به به … چشمم روشن … می بینم که بعضی ها هنوز نیومده دارند بچه مردم را اغفال می کنند!
باشه مریم بانو جان … باشه … ما هم خدایی داریم … اگه گذاشتم اروند یه ذره لواشک بهت بده!
باشه خانمی
دکتر
پارسا که هست شما نیستی
شما که هستی پارسا نیست
🙁
🙂
آقا تبرررررررررررررریک. ولی می یومدی پیش مونترا هممممه شون یهو یادت می داد، اروند جان. بعد از این زود خبرم کن تا بگم چی کار کنی، نور دیده.
یعنی تو واقعن طرف دار آرمان های 4تایی دوست مشترک مونی!!؟ از پسر خلف هم چین پدر بعیده پسر… آقای درویش؟ آقای درویش؟ کسی خونه نیست، اروند جان؟
پاسخ:
ببینم مونترا!
یعنی تو سوت زدن هم بلد هستی؟
کف گرگی چی؟ اونم بلدی؟!!!
كجاي كاري اروند عزيز، من نه تنها دوست دارم بتركونم از صداش هم مي ترسم! ولي نمي دنم چرا هر چي آدامس خوشمزه است اين امير مي خوره. منظورم بابا اميره ديگه آخه من دوست دارم امير صداش بزنم. تو خونه هيچ آدامسي از دست امير در امان نيست و دائم هم ميگه نامناسبه و نبايد بخوري.
ولي اروند جون بيا و در گوشي به من هم ياد بده. باشه؟
به به! پس بابا امیر بهت یاد داده که فقط بهش بگی امیر! آره؟
ببینم تنهایی هم سینما دیدی که بره صدرا جان؟!!
به شقایق :
شقایق جان ، منظورم علامتیه که انتهای وبلاگ اروند هست ،
اینم عکسش :
http://www.sarvi.ir/images/news/Weblog_Arvand.JPG
به آنیموس :
مطمئنم مامان خیلی خیلی خوبی می شی … مطمئنم
سروي جووووون…. [گل]
مرسی سروی جان
اروند جان بابا امير خيلي دلش مي خواد بره سينما. هميشه ميگه 10 سالي هست كه سينما با دل درست نرفته ولي خب كارهاي خونه كه نمي ذاره!
از من می شنوی، بازم نذار که تنهایی بره! چون در مقطع 40 سالگی، آأما ممکنه تنهایی یه جایی برن، اما جفتی از اونجا بیان!!
نه اروند جان شك ندارم. شايد اصلا بيرون نياد ولي قطعا دو نفري بيرون نمي آد! مثل اينكه بايد بگم مامان بياد جواب اين تيكه را بدهد. نه؟
آره … چرا که نه؟ اصلن کجا از یه سالن گرو و نرم و تاریک بهتر؟ به خصوص اگه فیلم تارکوفسکی رو هم نشون بده که یا همه در حال چرت زدن باشند و یا وسط فیلم سالن را ترک کنند و آنجا را تبدیل کنند به مکان!
در ضمن، بهتره نشونی اینجارو به عیال مربوطه ندی! چون ممکنه دیگه خودت هم اجازه پیدا نکنی به من سربزنی!
نه اروند جان خيالت راحت. من مريضم و امروز كلا از لحاظ گوارشي out of order بودم. حواسش به منه و سراغ كامپيوتر نمي آد. در ضمن من امروز اولين دندونم هم افتاد. عكسش توي صدراي آتيش پاره هست. http://mosadra.blogfa.com/post-14.aspx
ولي بد فكري نبودا به بابا امير بگم. شايد كار و بارش را جمع و جور كنه و سري به سينما بزنه!
می گم خواست بره، بیاد یه سری به پدر منم بزنه!
راستی فردا پدر داره می ره مدرسه خرد در داشلی برون! نمی آی؟
حتما مي گم. شك ندارم جورش مي كنه ولي مشكل همون رشته تحصيليشه،
در ضمن ممنون اروند جان، بابا داره براي يك ماموريت كرمانشاه و خرم آباد آماده ميشه، خوش بگذره. ولي قول مي دهم يك برنامه با هم حتما براي شمال بگذاريم.
درضمن اگر عكس من در صدراي آتيش پاره بالا نيومد، الان مجددا درستش كردم. عذرخواهي مي كنم مشكل از طرف webphoto بود.
چرا بالا اومد. راستی! فردا 8 صبح در باره مشکلات محیط زیست کلان شهر تهران یه برنامه توپ در شبکه 5 پخش می شه! اگه گفتی چرا توپه؟!
شك ندارم كه عمو درويش توي اون برنامه است.
راستي چرا عمو درويش ديگه در حال زمين خوب نيست حرف نمي زنه؟ نكنه از اون موقعي كه اسم برنامه شده “حال زمين خوب مي شود” با مهران دوستي قهر كرده؟ هي به بابا امير مي گم ولي ميگه نمي دونم.
درست حدس زدی!
در ضمن از شنبه تا چهارشنبه هفته آینده می تونی به برنامه حال زمین خوب نیست با حضور پدر گوش کنی! این برنامه را پدر از روی یه قله کوه در تنگه سماع ران کرده است!
اي ول. حتما گوش ميدم. فعلا شب به خير.
شب خوش صدرا جان …