اروند درویشافتخار آفرینی هاپندهای اخلاقیخاطرات مدرسه
آخرین یادداشت معلم برای من!

دیروز در پایان درس هدیههای آسمانی، خانم باطبی، معلم عزیز و دوستداشتنیام که خیلی برام عزیز است، به رسم یادبود هم یه دونه هدیه به من داد و هم این نامهی خوشگل را برام نوشت که نمیدونم چرا مامانی به خاطرش واسم این کادو را خرید (اعصاب سنج) و پدر هم طبق معمول با خوندنش اشک ریخت!
و من قول میدهم در همین جا و در حضور دوستان عزیز اتاق آبیام که هرگز این معلم مهربان را فراموش نکنم و همیشه به یادش باشم.
خداوند برای همهی کودکان این سرزمین، آموزگارانی مثل خانم باطبی عطا فرماید.
آمین





این روزها ، همه ی ابرهای دنیا مهمون دلم هستن اروند جان و امروز بیشتر از روزهای دیگه …
نامه ی قشنگ معلمت ، بهانه ای بود برای باریدن این ابرها …
ابرهای همه عالم ، شب و روز ، در دلم می گرید …
برات سلامتی ، شادی و خوشبختی آرزو می کنم و امیدوارم در کنار پدر و مامانی روزهای خیلی خیلی قشنگی رو تجربه کنی .
خیلی دلم می خواد بدونم آرزوی معلمت چی بوده ، اما هر چی که هست حتما آرزوی قشنگیه و من هم برای برآورده شدنش دعا می کنم .
می دونی اروند ،
معلم ها اگه شاگرداشون رو مثل بچه هاشون دوست دارن و همیشه بهترین ها رو براشون می خوان.
یه ماه دیگه سال تحصیلی تموم می شه و تصور اینکه از شاگردهام(بچه هام ) جدا می شم قلبم رو به درد میاره ، روحم رو ازار می ده ، دلم براشون شون تنگ می شه ، برای روژان ، آوا ، بهاره … دلم برای شیطنت هاشون ، گریه ها و خنده هاشون ، دستهای کوچولوی پفکی شون ، چشمهای خندون ِ شیطونشون تنگ می شه
دلم برای خاله ساحل گفتناشون تنگ می شه ، دلم برای دستهای مهربونشون که یهو از پشت سر حلقه می شه دورکمرم تنگ می شه
دلم برای جیغ زدناشون تنگ می شه …
دلم تنگ می شه …
این روزها که غصه ها هجوم آوردن به طرفم ، این دلتنگی ِ روزهای آخر سال تحصیلی یه بار مضاعف شده روی شونه ام
آخ اروند ، این روزها چقدر غصه هام زیاد شدن ،
کم کم داره شمردنشون سخت میشه
پاسخ:
ممنون سروی عزیز …
امیدوارم که شاگردهای عزیزت با اون وجود معصوم و پاکشون اونقدر برای آموزگار مهربون شون دعا کنند تا دیگه هرگز آسمون دل و روحت ابری نشه و نباشه.
درود …
واااای… اروند! ساحل! بارونی بودم، بارونی تر شدم! فک کنم قراره بــارونی بمونم!
چه خوب که تنها نیستم تو این ذهنیت: “اروندی با جسم کوچک، اما روح بزرگ”
من هم برای برآورده شدن اون آرزوی قشنگ دعا می کنم، یه دعای بارونی!
پاسخ:
درود بر شما و ممنون از اعاهاي باروني همه ي اهالي دوست داشتني اين اتاق آبي.
زنده باشي مونتراي عزيز …
بابا این درویش خان که همه اش اشکش دربرابر مشکشه!!!آخه چقدر درویش روحیه رومانتیک داره.همه ماهاروکشته.دهه 60 نمی دونم چطور دوام آورد
…گنجیه این درویش
..باید اسم هومان خان رو گذاشت هومان خان گنجور بجای خاکپور 20 ساله مانند شیر ژیان مراقب درویش نازنینه
..اگر درویش خان مداح می شد آخ که چه روضه ای می خوند
پاسخ:
اتفاقن من در زمان دبیرستان – در نجف آباد – مداحی هم کرده ام اشکار جان!
چشمانم خیس شد…
اروند نازنین ؛
من هم مثل آموزگار نازنینت ، از این پسرک با روحی دریایی
خیلی آموخته ام.
یگانه آسمانی ام پشت و پناهت باشد عزیزک.
پاسخ:
ممنون خاله شقايق عزيز …
وای چقدر پر احساس
خب حق دارن دیگه..
از بس پسر خوبی هستی تو
یعنی جمیعا خوبین.. دیگه این دفعه باید بیام ببینمت اگه بد قولی نکنم!!
پاسخ:
مهتا جان: پدرم مي گه مهتا متخصص در ساختن بيل هاي بدون دسته يا دسته هاي بدون بيل است! منتها من كه حرفشو نفهميدم! تنها چيزي كه فهميدم اينه كه خيلي شما رو دوست داره و هميشه براتون دعا مي كنه … اما مطمئن نيست كه بيلي با دسته ساخته بشه! حالا واقعن مي شه؟!
اگر بداني با من چه كردي اروند، اگر بداني…
من كه گفته بودم:
چه مي كنه اين اروند!
نگفته بودم آنيموس جان؟
خانم خطيبي… معلم كلاس اولم بود. شايد در تصور هيچكس نگنجد، اما اگر قدرتي در من هست، اگر اعتماد به نفسي كه ديگران ميگويند در من هست، اگر با قدرت حرف ميزنم اگر فكر ميكنم هيچ آدمي در دنيا نيست كه من نتوانم بپذيرمش و مهروزي به او نداشته باشم،مگر اينكه خودش نخواهد، اگر فكر ميكنم، وقتي تنهاترين تنهاها شوم، باز هم خدا هست، به خاطر خوبي اين معلم واقعيست…
كلاس اول دبستان كه بودم، به خاطر بمباران مدرسههاي ما تعطيل شد.
اين معلم مسئول در حوالي مدرسه، حسنيهي خانهي يكي از همكلاسيها را كلاس كرد و نميداني كه روي يك تخته سياه كوچولو، از آنها كه فكر كنم 80*60 بود و پايه داشت، به ما درس زندگي ميداد…
نه كه فكر كني احساساتي شدم و دارم اغراق ميكنم، نه او يك چيزهايي را به تك تك ما داد، كه شايد تا آخر عمر هيچكس نتواند مشابهش را به روح ما هديه كند.
و هديه او به من اعتماد به نفس و غرور مثبت بود…
به هر كسي يه لقبي ميداد و به آن لقب بزرگ و بالندهاش ميكرد.
براي يك دخترك 6-7 ساله خيلي مهم است كه “عصاي دست جادويي” معلمش باشد نه؟
فكر كن هر كاري كه ميخواست بكند عصاي جادويي را صدا ميكرد، آخ كه نميداني چه لذتي داشت يك كلا 30 نفره كه هر كدامشان در نوع خودشان بينظير بودند و تمامشان كارآمد.
حتي كسي كه لاكپشت اسمش بود و مادرش از شل و ول بودنش عاصي بود، بعدن شد خرگوش و سالها فرزترين بچهي دبستان بود…
آخ كه اگر بداني يك خانم باطبي خوب، چقدر زندگي آدم را عوض ميكند.
كلاس دوم خانم مخلص، كلاس سوم خانم جليلزادگان، كلاس چهارم خانم آلاحمد و كلاس پنجم خانم جمالزاده…
وه كه مرا تا كجا بردي اروند، ياد ِ قصههاي خانم جليلزادگان افتادم،اگر بداني چقدر شيرين بود، اگر بداني چقدر قشنگ خاطره تعريف ميكرد و درس را ميكشيد تا وسط خاطرههايش… خطم را اما مديون خانم آلاحمدم… با آن خودنويس پاركر كه به من هديه داد و سرمشقهايي كه به طور خصوصي برايم مينوشت و من شب به شب، كنار پدرم مينشستم و هر كلمه را ساعتها تمرين ميكردم…
و پدر و مادر… آخ كه اروند، اين چند خط تو نميداني با من چه كرد…
چه پيوندي بين عشق و آموزش هست كه حالا كه ياد ِ خاطراتم موقع درس خواندن با پدرم افتادم از همينجا چنان دلم برايش پر كشيد كه دلم خواست اينجا نبودم و توي خانه در آغوشش ميكشيدم.
اگر بداني پيادهروي صبحگاهي با پدرم تا مدرسه و باز كردن ريشهي كلمات چه كمك ارزندهاي در ياد گرفتن زبانهاي مختلف به من كرده…
اروند عزيزم، پدر را درياب، مادر را سجده كن…
اروند، اروند…
چه كردي با احساس من…
پاسخ:
زنده باشی عصای جادویی عزیز و مهربان و پرشور اتاق آبی اروند.
فریناز !
من مُردم !همین!
پرت شدم به سال ها پیش …
شقايق آمده بودم متن جديد را بخوام و يك كامنت اعلام حضور بدهم و بروم به كارم برسم، گفتم كه به تو…
اما ديدي اروند چه كرد؟
توي دالان زمان غوطهورم…
صبح دوست و همکارم – همان که پنج شنبه نامزدی اش است و آرش دعوتتان کرد – کروکی ِ آدرس مهمانی را به دستم داد
خط پدر بزرگوارش بود
و عین خط پدر من ! (خط آقای دانش روی آن بسته را یادت هست؟)
و دیدم چقدر چقدر چقدر دلم برای پدرم تنگ شده و
الان که آنیموسم این خاطرات را از پدرش گفت ؛
دلم برای دیدنش بی تاب شد…
پاسخ:
پدرها بی نظیرند …
افسوس که اغلب ما فقط وقتی این واقعیت را درک می کنیم که خیلی دیر شده است … خیییییلی …
دوستت داریم اروند خان . شاد باشی پسر
پاسخ:
ممنون.
امیدوارم تو هم صاحب یه دونه اروند بشی پارسا جان. فقط موندم چطور بچه ات اینقدر شبیه آنیموس از آب درآمده؟!
اه!چه اینترنت بی مزه ای!
اروند نازنین
پدر را که مقدم شمردی ،
مادر را که سجده کردی ،
معلم را که بخاطر سپردی ،
برای بزرگداشت همه آنها ،
و رشدی اینگونه که داشته ای ،
مهارت های “زندگی ” را نیز در ذهن داشته باش .
پاسخ:
از مهارت های زندگی برایمان بگو عمو جان …
فکر کن که این مهارت ها، 10 سال دیگر که من 19 ساله خواهم شد تا چه اندازه به کارم خواهد آمد و 20 سال دیگر چه اندازه می تواند برایم خاطره انگیز باشد و 30 سال دیگر بابتش چه خرما و حلوایی برای شما و پدر که درست نکنم!
دکترررررررررررررررررر کجایی؟بی پارسا شدین بابا!
دکتر جان
امروز یه
testing area
خوبی بود برای این که ببینین کی بیشتر از همه دوستون داره!
اونم خودمم!
بقیه این بی معرفتا خصوصا یکیشون (اصن منظورم خانوم مهندس نیست!سوییچ ماشینم من گم نکردم!!!!) اصن اینورا پیداش نشد ببینه شما خوبی یا نه!؟
پارسای عزیز
همه ” دکتر جان ” رو دوست دارن ،
هرکدوم از اون یکی بیشتر ،
اون یکی از این یکی بیشتر !
آهاي پارسا (نفسكش!) اينترنت امروز قطع بود، دوباره لنگر منگر خورده بود به كمرش!
اينه كه كمپيدا بودن مردم!
هاااا!
درود بر همه ی دوستان …
چه کسی بود مرا صدا کرد؟
همین الان بعد از دو تا جلسه ی نفسگیر ، اومدم اینجا تا نفس بگیرم و مخلص همه تون هم هستم.
درود …
آقا اجازه ما هم اینجاییم!
اینا قدشون زیادی بلنده ما پشتشون معلوم نیستیم!
آقا اجازه!
نمی شه ما جلو بشینیم؟!
شما که لیدر جنبش هستید!
شما خودتان می توانید جا تعیین کنید …
اصلن تو دهن این جا بزنید!
آخ جان!
پس پارسا برو اون گوشه یه دستو و یه پاتو بگیر بالا!
پاسخ:
طفلکی پارسا …
حالا یه بلیطی گیرش اومد و با پیکان ۵۹ آذین شده اش، یه جایی هم رفت و یه کاری هم کرد یا نکرد یا آفتامات سوزاند!
واقعن خدا رو خوش می آد؟!
برو طلب بخشش کن فرزندم!
چاره ای نیست … هست؟
ای بابا!این خانوم مهندس ما ,
از دیروز تا حالا قصد جون ما رو کرده اسیدی ها!
دکتررررررررررررررررررررررر به داد ما برسین!
طلب بخشش که زیاد کردیم دکتر جان!
ایشون کلا خشن هستن!نبینین با شما مهربونن!
پارسای عزیز:
بشر این توانایی را دارد که کاری کند تا همه در برابرش چاره ای جز مهربانی کردن نداشته باشند.
می دانی رمز مهربانی دیدن چیست؟
باید به خودت ریاضت دهی … باید تلاش کنی تا منظر دیدت را تغییر دهی … باید تمرین کنی و “بد نگویی به مهتاب، اگر تب داری.”
و باید “داد و دهش” را سرلوحه زندگیت قرار دهی …
یادت نرفته که فردوسی بزرگ چه گفت؟
.
.
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
.
.
.
و من ایمان دارم پارسایی را که شناخته ام، این توانایی را دارد تا کلید هر دلی را بیابد و هر قفلی را باز کند …
خداییش خدا رو خوش میاد!
تازززززززززززززززززززه امروز میخواستیم آیس پک بخوریم , نخورد!
تعداد سفارش ها کم شد , پیک نیاورد , من بیچاره مجبور شدم انر انر خودم تا اونجا برم بخرم!نامرد نیست ! نه اصن نامرد نیس!!!!
راستی فری جون
لنگر منگر فقط مال طرفای شماس!اینور که ویژ میره ویژ میاد!
میگن پسرا به مامانشون میرن!من نگفتما!میگن!!
خوشم می آد ازت …
گفته بودم این را!
نگفته بودم؟
.
.
.
اتفاقن اروند هم بسیار شبیه همسرم است.
خانوم مهندس بدو بدو یه دامن بده من بپوشم دارم صعود میکنم به سمت سقفففففففففففف!استاد ما رو زدین فنا کردین!
پاسخ:
پس
انالله و انا الیه راجعون …
حالا کی جرات داره این خبرو به مادر بچه ها بده؟!!!
نه … من اعتراض دارم!
او چین چینیه صاحب داره … صاحبش هم ناز داره … نازشم یه عالمه خریدار داره! نداره؟
کدومو می خواین مهندس؟ این چین چینیه خوبه؟!
مگه عاقبت پارسا جون زن گرفت؟ چقدر بيخبر… كي بچهدار شده؟
بيچاره آدم خوبي بود، تا پيتزايي پياده ميرفت ميامد، ديگه حقه ديگه…
خدا رحمتش كنه.
خدا رحمتـــــــــــــــــــــــش كنه!!!!
دکتر جان صاحب چین چینی و من نداریم که !
ما با هم کنار می آیم!
نازشم خودم می خرم قلیایی!
به مادر بچه ها خودم با روش های مهره نگهداری که می دونم
میگم!
ولی بچه ها نه خداییش!بچه!اونم یه پسر!
به به ابرو کمون!خوبی شما؟
زن کدومه؟کی ؟ من؟
اون 29 که من نوشتم مربوط به پاسخ 12 بود که دکتر پاسخ داده!
مگه نه؟
بعله فهميدم در جواب كي چيو و در چي كيو نوشتي، ولي احتمالاً شما مهره نميدوني چيه يا نميدوني مهره چيه يا شايد هنوز ابرو كمون رو نشناختي!!!!
اصغر يه گلدون بده من…………..
خییییلی باحال بود …
یه نوشابه به افتخار عصای جادویی اتاق آبی!
(; خوبي پارسا پسر؟
شما مطمئن هستید که پارسا هنوز پسره؟!
.
.
.
رجاء واثق دارم که دست کم چند نوبت یاتاقان زده و حتا یکبار تا مرز تعویض موتور هم رفته! نرفته؟
چي با حال بود عمو دكتر؟
ايشالا خدمت شما هم ميرسم… 🙂
پاسخ:
آخ جووون …
کی حالا می رسی؟ خدمت را می گویم!
آخ … آخ …
پارسا بیا از خودت دفاع کن که همه چیزت مورد شک داره قرار می گیره! نمی گیره؟
اون پارسا پسر رو به لحن گيلانيها ميگم، نخير من از هويت اصلي ايشون هنوز مطلع نميباشمي! نه كه ميخواد دامن چينچيني منو بپوشه…
در اولين مرحله به هرمافرو…. شك كردم حالا بعدن ميگم!
خوب بودم بهترم شدم فری خانوممممممممممممممممم
من نمی دونم؟چی ؟ من نمی دونم!
من دوننده همه این مدل مهره ها می باشمی !
می گی نه از آذین بپرس
خدمت رسيدن سرزده باشد به!
موافقم!
اصلن من می میرم واسه هر چیز ناغافلکی انه به!
ببین دکتر جان! خودتو با من چی کار داری؟اصن خودتو با من چی کار داری وقتی من اصن با تو کار ندارمی!
پاسخ:
پارسا جان … نگران مباش و به راه خود برو …
من اینجا نخودیم و مجلس هم که خودیه!
واييييييييي! تو بازم اسم اين دخترك رو اينجا آوردي؟! پارسا مو داري؟!
كچلت ميكنم!
حقته اگه بکشه!
منتها من می ترسم با اون هیکلش به جای اون که تو رو بکشه!
کشتت کنه!
فری جون شک نداره! من همه جوره می تونم ثابت کنم!
امشب آرش منو کشته!حالا ببینین!
من گفتم آذین؟؟؟؟؟؟؟؟کی ؟ من؟
من گفتم آنیموس!
(دکتر جون عزیزت دست به ادیت بزن!)
پاسخ:
من اگر بخواهم در امانت خیانت کنم؛ که کارهای بهتری هست برای این که بکنم! کارهای بهتری نیست برای این که بکنم پارسا جان؟!
نه خیالت راحت …
انتحار نکن که دنیا بدون عصای جادویی چیزی کم خواهد داشت بانو …
شما ثابت شدهاي!!! مخصوصاً همين چند ساعت پيش كه با دامن ِ من رويت شدي!
حالا نمیشه جلوی این دختر مخترا حرف هیکل اونو نزنین!
از من تعریف کنین!
پاسخ:
می فهمم پارسا جان …
راست می گویی!
حقیقت تلخ است!!
دكتر به خدا اگه دست به اديت بزني، دست به حركات انتحاري ميزنم!
نخودیه ها ! خودشون گفتن!
تاااااااااااااااااااازه صاحاب دارن!اونم خشن!
تو به من فکر کن آنی جان!
دكتر يه بار از شما تعريف كردن. چه مسافرتي رفته بودي عيد… هي…
هان!!!
اگه فهميدي اين “هان” براي چي بود!
اگه دکتر جان اهل ادیت بود که…
خداییش خودت تا حالا مسافرت نرفتی؟!
منم رفتم!
حالا مگه چیه!؟
هان چیه؟
دكتر شما بازم منو تنها گير آوردين! ميدونيد كه به آني ميپيچم به بازي…
اصلاً به من ميگن آني پيچ!
D:
آنی پیچ ؛ عصای جادویی ؛ فری ؛ بانو ؛ آنیموس ؛ سوسن خانم ؛ دختری با کفشهای کتانی و دامن چین چین …
بابا چقدر شما لقب دارید؟
از کنت مونت کریستو هم بیشتر لقب دارید!@ ندارید؟
من با بهاره و مريم و ليلي و اينا رفتم،
نه با لوستر و چراغقوه و آذين و چراغونيو اينا…
هان مال اون قسمت صاحاب بود!
دانکی هم لقب من بود!اونم 2012!
2012 رو خوب اومدی رفیق!
آهان!
no donkey
oh my God
خرداد ذاتش چندگانهس، اين كه ايرادي نيست كه به من وارد باشه.
کی از ایراد صحبت کرد؟
من دارم از پتانسیل ها سخن می گویم!
البته اون قسمت که نام همه معلم های دوره دبستان را گفتی، در حد بندسلیگا “تیرماهی” بود ها!
آقا یعنی خانوم
ما داریم میریم!
منتظر شدیم ریپلیکشن بندر عباس جواب بده که نداد!
شما م که جواب ندادی!
ما از دو طرف ناکام شدیم!(دکتر توضیح نمیخواد ها!!!!!لطفا!)
نگران مباش پارسا …
تو برو! من هستم!!
حالا من دارم درس ميخونم!
d:
ديگه از مني كه بين تير و خرداد غوطهورم بيش از اين انتظاري هم نيست عمو جون.
والله الانشم بسیار بیش از انتظار ظاهر شدی بانو …
نگران نباش تو برو، منم ديگه نيستم. 😉
دو به یک شرط می بندم که فکر نمی کردی این عمو تا این اندازه دکتر هم باشه! نه؟
عمو ديدي عقب موندي؟! اين دفعه من نقطه گذاشتم!
🙂
پاسخ:
فکر کردی!
من حکم حکومتی دارم!
دختر پاشو برو از این اتاق بیرون!
ببین از من گفتن!
خشنه طرف ها!حالا تاریخو اینا رو هم می تونه ندیده بگیره!
پاسخ:
بنده خدا، خشونت که همه جا بد نیست! هست؟
چشم آقا پارسا. هر چي آقامون بگه.!!!!
پاشو پاشو شما زودتر برو من پشتت میام!
دکترررررررررررررررررررررررررر دارم براتون اسیدی!
پاسخ:
می بینم که بدجور چروکیدی؟!
آفرین!خوشگل خانوم!ابرو کمون!چشم عسلی!
عمو دكتر جان ِ خيلي چيزها، ما آقامون داره ميره من برم يه چايياي چيزا براش بريزم …
پاسخ:
خوش بگذره … مواظب باش چایی لب سوز و لب دوز و لب ریز باشه!
من رفته رفته دارم سبز ميشم و ميرم!
اومدی؟
من تو ماشین منتظرتم بدو !
ببین فری من حالا هیچ چی ! تاریخ و تاریخی رو از دست می دی ها!
چروکککککککککک!عمرا!
من خودم اتو هستم دکتر جان
پاسخ:
اتو هستی! منتها اتو بخار!
پارسا جان؟ به سبز شدن من توجه نكردي؟!
راستی اون آرش اهل خشونته من اهل نوازشم!
پاسخ:
بنده خدا چرا داری اشتباه استراتژیک و فرا راهبردی مرتکب می شوی؟!
چرا عزیز جان!بدو سبزه خاتون! من پایین منتظرم!
بااااااااااااااااااااای
خشانت؟ اينم بد چيزي نيستا!
اتوي با بخار؟
پاسخ:
اتفاقن در مورد اتو؛ هر چه بی بخارتر، چسب ناک تر و داغ تر و سوزاننده تر!!
اگر متوجه سبز شدن من بودي الان يه پاكت ميدادي دستم از اين حرفاي ايشّي كه زدم خودم حالم دارم متنوع و متحول ميشه…
خوب عمو جان، پارسا جان. منم رفتم. شب خوبي در پيش داشته باشيد.
شما هم شامگاه و شبانگاه و صبحگاه خوبی را در پیش رو داشته باشید … آن هم بدون خوابی خرمگسی!
آقای مهندس من از شما عذر میخوام!این پسره بی حیاست , چشم منو دور دیده!!!@
راستی اون هیکل آرش رو خوب اومدین!هرچن افسردگی بعد فوت مادرم کار دست عضلاتم داد
راستی استاد دلم می خواد نظرتون رو در مورد تعهد بدونم؟
حالا پارسا و بانو آنیموس که جوونن و شوخی میکنن ولی خب شما میدونی که من یه جور دیگه فکر میکنم .
پارسا می دونه نظر شما جزء نظرات دو سه نفری است که برای من خیلی ارزشمنده
درود بر وبگرد عزیز.
1- خوشحالم که این طرفها بیشتر آفتابی می شوی رفیق …
2- ایمان دارم که به زودی هیکلت دوباره به همان کماندار دوست داشتنی و مهربان رجعت خواهد کرد!
3- در مورد شوخی های پارسا و آنیموس زیاد هم مطمئن نیستم که شوخی باشه! یعنی می ترسم شوخی شوخی یه کاری دست همدیگه بدهند! نمی دهند؟ (جوکش را که شنیدی؟)
4- و اما در باره تعهد باید بگویم:
تعهد را نمی شه و نباید ساخت، تعهد باید غریضی باشد.
و تنها اگر عشق، عشق باشد؛ بدون آن که متوجه شوی، تعهد هم در پی خواهد داشت!
یک عاشق واقعی، همه جا فقط معشوق را می بیند و فقط صدای او را می شنود … یک عاشق واقعی نمی تواند که کس دیگری را ببیند و یا به کس دیگری بیاندیشد.
و این یعنی یک تعهد واقعی.
ما همه باید یادمان باشد که
تعهد با باید و نباید به وجود نمی آید و با تهدید و قهر کردن تحکیم پیدا نمی کند.
درود …
آقای مهندس نمی دونین چقدرررررررررررررررررررررر خوشحالم که اون روز خجالتم بخاطر سکوتم ریخت و باز اومدم اینجا
خیلی آقایی استاد
شوخی ها تون خداست!
آقا اروند
نامه معلمتو که خوندم خیل دلم برای بچه هایی سوخت که معلمی مثل خانووم باطبی ندارن…
دوستت دارم پسررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
من هم همینطور … هر چند که تو عموی خیلی بی معرفتی هستی! نیستی؟
به به یه چیز دیگه از خدا میخواستم@!آن هستین !عالیه
من عاشقتونم استاد
جدا؟
یعنی واقعا ممکنه؟گناه داره حیوونی آذین@!@
پاسخ:
غیرممکن وجود نداره! داره؟
جوکشو شنیدم
D:
راس میگی عمو جون, قربون اون چشات برم . بی معرفته عموت
پاسخ:
البته نگران مباش …
فرق ما آدم کوچیکا با شما آدم بزرگا اینه که ما زود فراموش می کنیم و چیزی رو به دل نمی گیریم.
عالی عالی عالی
اگر عشق عشق باشه@!
گریه م گرفت
آدم باید تو زندگی خیلی نظر کرده باشه که بتونه مزه ی استثنایی عشق رو درک کنه …
حتا اگر عمر اون مزه زیاد طولانی نباشه …
پس اگه پارسای ما اینقدر بی معرفته یعنی عاشق نیس دیگه!تمام!
آقا پارسا تحویل بگیر!حیف که این دور وبر نیس بزنم سر و فکشو…
معلومه که عاشق نیست.
آدم عاشق نمی تونه درخواست دامن کنه! می تونه؟
.
.
.
ولی حالا تو هم کوتاه بیا رفیق!
مگه خودت عاشقی؟!
.
.
یادت باشد که اگر دوست داری که روحت لبخند بزنه، باید بتونی عاشق بشی.
من فکر می کنم که عشق همان لبخند پنهان روح است … درست مثل طلوعی تازه پس از یک شب تیره بر زمین یخ زده …
اون مزه براتون همیشگی باشه استاد جان
دانکی مدل 2015 میخواین؟
مگه اومده به بازار؟!
راستش شاید اینجا جای گفتنش نباشه ,
من از اون وضعیت بیرون اومدنم رو مدیون عشقم
خیلی خوشحالم کماندار عزیز …
امیدوارم که قدر این عشق را بدانی، بدون آن که مجبور باشی نیمی از حقوق هر ماه را برای آبیاری اش به هدر دهی!
.
.
.
آن موقع که آن رخداد تلخ برایت پیش آمد و مادر سفر ابدی اش را آغاز کرد، همه ی امیدم به سارا بود تا خالی های زندگی بدون مادر را برایت پر کند …
حتا می خواستم باهاش صحبت کنم … اما ممکن نشد تا این که …
شما عالی مینویسین استاد
من مجبورم مدام بگم عاشقتونم استاد جان
اومده به بازار :آرش مدل 2015!از نوع رازدار!
میگم شما که درخواست دامن نکردین انشااله؟
برای سایز من هنوز دامن مناسب دوخته نشده رفیق!
فکر کنم من اون بار از اول هم راهو اشتباهی رفته بود استاد جان ؛ عشقی که با نصف حقوقم می خریدم با یه هفته دپرس بودنم از دست دادم@!
مام فیلسوف شدیما !نشدیما؟
متولدین آذرماه، اگر در نیمه نخست ماه به دنیا آمده باشند، استعداد فیلسوف شدن را دارند. می دانی که دکتر علی شریعتی آذرماهی بود و برای همین
آنقدر تو جاده ی خاکی رفت!
.
.
. یک دوست صمیمی دارم که متولد 1311 است، اما تا دلت بخواهد جوان و بازیگوش و فیلسوف و دخترکش است. دکترای خاکشناسی دارد و نمی دانی دخترهای دانشجویش برایش چه ها که نمی کنند.
او متخصص در موسیقی و گیاهان دارویی هم هست و دستی بر سیاست هم دارد.
اما مهم تر از همه آن که همسرش را عاشقانه دوست دارد و این کار را 51 سال است دارد ادامه می دهد …
جالب این که همسرش را یک روز خواب می بیند و روز بعد در یکی از خیابان های برلین او را می بیند، ماجرای خوابش را برایش می گوید و همانجا درخواست ازدواج از او می کند …
.
.
.
می بینی رفیق! زندگی سحرآمیزتر و جذاب تر از آنی است که حتا فکرش را بکنی .
ها ها ها !
عاشقتم استاد بابت سایز دامنتون!نه بابا دامن می خواین چی کار؟
مزه به این ماهی زیر دندونتونه!
سارا…نه!نمی خوام یاد بی مهریاش بیفتم
نمی دونم چرا.واقعا هنوز نمیدونم چرا
اسم این شازده خانوم ما شیرینه , خودشم شیرینه البته! 🙂
امیدوارم همیشه به زندگیت شیرینی بده و تو هم در عوض ستون استواری برایش باشی که بی منت بتواند بر روی دیوارت یادگاری بنویسد و دلبری کند و روزگارت را بسازد و روزگارش را بسازی …
دوستاتونم مثل خودتون ماهن
البته بگما خانوما باید خیلی ماه باشن که بتونن این شرایط رو تحمل کنن!دختر کشی رو میگم@!خشششششششششششش به حال هردوشون
پاسخ:
خیلی بیشتر از خیلی!
و البته باید طرف هم ظرفیت این خیلی را داشته باشد!
این قانون طبیعت است.
شیشه خورده ها همواره سر و صدا می آفرینند …
شیشه خرده ها رو خوب اومدین استاد
ممنون ممنون ممنون
میگم بیاد اینا رو بخونه
اتفاقا همکار شماس!کشاورزی خونده و الان داره ارشد منابع طبیعی میگیره
و شما رو هم میشناسه!@
پاسخ:
باز هم تبریک می گویم و امیدوارم برای هم برازنده باشید و برازنده بمانید رفیق دوست داشتنی من.
دلم تنگ شده بود برای اینجا …
این دوست وبگرد ، همون آرش کمانداره؟
به قول شریعتی عزیز :
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید ، شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
درود بر سروی عزیز …
رسیدن به خیر.
بله همون آرش کماندار است.
کسی که هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکرده و نخواهد کرد.
مرسی ،
حالا سریع اعتراف کنید … من منتظرم …
بذارید من از راه برسم بعد دست به ویرایش بزنید
و نکنید حرام، آنچه را که خداوند برایتان حلال کرده است!
.
.
.
یکی از مصداق هایش همین بهره مالکانه از ویژگی ادمین بودن در آبی ترین اتاق مجازی جهان است! نیست؟
ممنون استاد جان
شما بینظیرید
اعتراف جریانش چیه؟
سلام خانم سروی
پاسخ:
الان برایت تعریف می کنه سروی …
من فردا پیش خانو م مهندس و باقی بچه هام
میام خدمتتون
فعلا
من هم فردا 8 صبح در شبکه 5 هستم و می آم خدمتتون!
می خواهم در باره تهران صحبت کنم … شهری که بود و شهری که هست!
.
.
.
یک شام دلچسب در یک شب مهتابی و در هنگامه ای بهاری گوارای وجود …
اون 4 بانده هم جووون می ده برای راهپیمایی بعد از شام! جون نمی ده؟
تعریف کنین من میمونم تا بشنوم
منتها باید برای شام برم عقب شیرین
سلام وبگرد جان
مزه ی 115 شما رو می گم ، اروند جان بیاد بگه چه مزه ایه…
پاسخ:
مزه چلو کباب می ده! نمی ده؟
آخ آخ ، من مرده ی اون قدرت بی نظیر ادمین جماعت هستم
به آنیموس :
اون خاطرات طلاییت ، فوق العاده بود عزیزم
یاد روزهای مدرسه افتادم …
ما هم که کلا آدم خاطره بازی هستیم …
ممنون … ممنون “عصای دست جادویی “
سلام
آبی بمونی اروند
ممنون سرنای عزیز.
از کجا می دونستی من استقلالی هستم؟!
اروند عزیزم …برات دنیا دنیا موفقیت ارزو می کنم ….می تونم تصور کنم که سالها میگذره و یک روز این یادداشت رو از لابه لای یادداشت های دیگه بیرون میکشی و بارها و بارها می خونیش…چشمهات می بارند و بعد… شاید تصمیم بگیری بری و دوباره بعد از سالها خانوم باطبی رو ببینی..
از ته قلبم برات دعا می کنم که اون روز مدیر جدید مدرسه ات از اون ادرس هایی که مدیر جدید مدرسه ام برای پیدا کردن خانوم صفاتی بهم داد بهت نده…خانوم صفاتی معلم کلاس اولم بود…اون روز ارزو کردم کاش چند ماه زودتر برای دیدنش رفته بودم….یادت باشه که این پستت حسابی صورتم رو خیس کرد پسرک مهربون.
خدا رحمت کنه خانم صفایی رو …
ممنون فاطمه جان که اینقدر صمیمانه احساست را با اهالی اتاق آبی به اشتراک می نهی …
کاش همیشه به موقع برسیم و حسرت نبریم!
درود …
من هم ممنونم …کاش هرگز اینقدر زود دیر نمی شد…
راستی ،خانوم صفاتی کلی با صفا بود ولی صفایی نبود ،صفاتی بود…
پاسخ:
آخ فکر کنم پدرم نیاز به عینک پیدا کرده! نکرده؟
فاطمه جان ، خاطره ات دلم رو لرزوند …
برای خانم صفاتی ، آسمانی آبی ، بالهایی جاودانی و رحمتی بی انتها آرزو می کنم …
راستی فاطمه ، از نوید ِ من چه خبر؟
😀
پاسخ:
مانده تا برف زمین آب شود …
شکلک درمی آری حالا واسم! نه؟
دلیلش اینه که من خیلی بد قولم بخاطر قولی که داده بودم و نشد که عمل کنم :))
ولی این دفعه دیگه قول میدم که بیل کامل کنم :))
البته منم خیلی نفهمیدما.. فکر کنم منظورش همینه !!!
درسته … منظورش همینه!
پس شمارش معکوس را برای دیدن یک بیل کامل شروع می کنیم!
آِ … اروند جان ، تو اینجا بودی؟
نه … شکلک چیه؟ شکلک کدومه؟
اشکال داره ما حال و احوال نوید جان رو بپرسیم ؟
;D
آه سروی جان!
به نظر می رسه باید یه جوک جدید برایت تعریف کنم! آمادگیشو داری؟
فکر کنم مثل آنیموس که در محضر عدل الهی سکوت می کنه ، من هم باید سکوت کنم …
آقا ، پرچم سفید …
آفرین دختر حرف گوش کن!
سلاااااااااااااااااااااااام. اومديم كارت ساعت بزنيم. من روزي سه بار كارت ساعت ميزنم، سوميش يا اينجاس يا توي دلنوشتهها…
سروي جان سلامن عليكم ويجه.
يه لقب جديد معرفي كنم از خودم: “فري خاطره” !
بعله ديگه! وقتي كه بعضيا نباشن سر خونه زندگيشون، ما هم مشغول تماشاي زنده برنامهشون از شبكه 5 باشيم، و ديگران هم در حال تماشاي همون برنامه از توو خونهشون باشن، ديگه كي بايد بياد اينجا كامنت بده؟
هان هان هان؟
عمو برنامه بسيار مفرح و دلنشين بود. ممنون. هر روز داريد من رو نسبت به محيط اطرافم حساستر ميكنيد.
آقا ما اومدیم یه چیزی بگیم همه با هم بخندیم!
صبح از خروسخون و من و یه خانومی که نخواست نامش فاش شود!
داشتیم خودمونو هلاک میکردیم که آنلاین شبکه تهران رو بگیریم که نشد !
یه دفه همون خانومی که نخواست نامش فاش شود!پاشد کیفشو انداخت رو شونش گفت من یه کاری خونه دارم میرم و بر میگردم!!!!!!!
ما هم دانکی دیگه!
بععععععععععد تا طرف رفت!
ما تونستیم کانکت بشیم!هو هو هو !
دکترجان شما چقدر آرومید !
بیا! شاهد از غیب رسید!!!!!
جدا؟ خانوم مهندس رفت خونه برنامه رو ببینه؟من فکر کردم یه کاری داشت!!!!!!!! D:
ببخشید! بقیه ی دوستان لطفن گوشاتون رو بگیرین!
پارساااااااااااااا! کوفت !
اوهووووم… همون كه ليدر جنبش گفت. من اصلاً خانوم مهندس جونو نگفتم!
يكي از دوستامو در جريان قرار دادم، اون داشت از خونه ميديد.
اگر بينندهها ميدونستند اين دكتر ما، پشت ظاهر آرومش، بمبي از شيطنت داره…
ببین فری جون تو باید طرف من باشی نه خانوم مهندس جونتا!
آره می دونم یکی دیگه از دوستات!
خاااااااااااااانوم مهندس ! شما اهل فحش دادن نبودینا!
دکتر کجایییییییی؟پارساتو کشتن
اهم اهم! فریییییییییی!با دکتر شوخی نکن!
این آرش دیشب منو زنده زنده آتیش زده ها!
دکتر باورت نمیشه برای من شیرین رو نگفته بود بی مرام!
با عموم شوخي نكنم پس با عمهم شوخي كنم پارسا جون؟
پارسا جون تو خودت خوبي؟ الان محل سوختگيهات بهتره؟
اين كه گفتي فريييييي با دكتر شوخي نكن، يعني غيرتي شدي، منتها ميخوام ببينم روو من غيرتي شدي يا دكتر؟!
رو شوما دیگه آبجی!روتو بگیر!مرد غریبه اینجاس!
رو دکتر که آرش غیرتی می شه!
بیست بار نوشته عاشقتم!
پماد سوختگی دم دستت هست ابرو کمون؟!بی زحمت بیار برام!زحمت اینستالش رو هم بکش!
يكي داشتم چند روز پيش آنيستال كردم، تمپهاشم شيفت ديليت…
بقاياي كوكيهاشم رو هم اينقدر اين صفحه رو رفرش ميكنم، ميره به ناكجاآباد!
اگه يه ريكاوري برام برفستي، شايد بتونم كمكت كنم..
مردم از خنده بابت 162.
خودم ریکاوری دی وی دی تم آبجی!
خنده نداره!انگشتتو بذار تو دهنت صداشو کسی نشنوه!
ببین من غیرتی شم دونیا جلودارم نیستا!
——————–
اوووووووق حالم بدشد!
والا منم به رسم ديروز سبز شدم!
شوما همون پارساي معمولي باش، بيش از حد لازم غيرت به خرج نده،من خودم حواسم رو جمع ميكنم. خواهشش ميكنم پارسا، تو رو خدا!
سلام آقای مهندس.
عالی عالی عالی
لباستون هم چه غیر رسمی و خوب بود , آدم احساس تکلف نمیکرد
این پارسا خودشم بکشه من باز میگم عاشقتونم!
دیشب هم عالی بود.مرسی از آرزوتون.
آهان اينو هستم، لباستون خيلي خوشرنگ بود. ست محشري بود. تبريك به سليقهتون.
شما بگو ف فری جون ‘
من میرم تا فرانسیسکو!خواستی سان فرانسیسکو!
“ف”
پس ديگه در كامنت بعدي نميبينيمت ديگه؟
من فنای این بچه پررویی تو شدم!
بابا ما تسلیم!
استاد کجایین تو رو خدا؟ ما مهجوریم بی شما
مرسي آقا! از لطفتون ممنونم.
ما چاکر شمایی خانومی ,
شوخی میکنم
کم آوردم دیگه!
ما چاکر شماییمممممممم / م جا افتاده بود!
آخي…
ما جنبهمون بالاست پارسا پسر.
خواستم تيريپ قهر بيام اذيتت كنم.
😉
خانوم تیریپ قهرت تو حلقم!
یعنی الانه که از او کنج اتاق و این کنج اتاق یه کتونی آل استار از جانب خانوم مهندس و یه کتونی پرومود از طرف آرش بیاد تو کله من !فری جون!هر دو منو چپ چپ نگا میکنن!
تازه ما امروز تولد داشتيم كلي شادونم. ببين به اين عكس مياد بخواد قهر كنه؟
http://bluenovember.persiangig.com/New%20Animoosi/15.jpg
اين حلقم رو خيالي نيست دوستم. اين تيكه كلام خودمه…
وئلا الان يه boom cat قهوهاي هم خودم واست ميفرستام…
بی خیال کفشای ارسالی عکسو عشق است!
تولد کیه حالا؟
تا اینجاش که اکی است!
اروند نازنین
تا آخرین کلمه این نامه زیبا رو خانم باطبی نوشت و از این جا به بعدشو باید خودت بنویسی. حتما می دونی چی گفتم… یه جوری که وقتی 10 سال بعد دوباره این نامه رو بخونی خودتم بتونی خودتو به یاد بیاری و انقدر از این “بودن” الانت دور نشده باشی که برای به یاد اوردن خودت مجبور شی فکر کنی…
یه وقت فکر نکنی ممکن نیست این دور شدن…
کار یه “لحظه”س. لحظه ای که معمولا زیاد بهش توجه نمی کنیم و میذاریم بگذره و ازش می گذریم…
مراقب همه لحظه هات باش رفیق …
این فرم اداره است؟
تولد همون دوستم كه كنارم نشسته. داشتم كيكش رو ميبريدم. فقط خواستم بگم امروزه رو ميبشخمت. به خاطر آيدا و تولدش و كلي خندهاي كه امروز كرديم.
وئلا بعدن در مورد لنگه كفش حرف ميزنيم مفصلاً…
نه فرم بانوي آنيموسي!
😉
مبارکه
چه کسی بود صدا کرد متولد نیمه ی اول آذر!؟ D:
شما هم آذری هستین مونترا جان؟پس به قول استاد فیلسوف میشین!
من البته خودم نیمه دومم!
بععله، وب گرد جان. شما هم؟ 🙂
راستی، سلام!
سلام دوست.
من شما رو اینجا میشناختم.اون نوشته مادربزرگتون خیلی خوب بود
استاد میگن باید یه خردادی بیابید!مال ما که آبانی از آب دراومد!شما چی؟شانس باهاتون بوده به قول مهندس؟
من همش منتظر شام گاه امروزم، اروند…
emshab khabarie?
نظر لطف تونه و مرسي كه به وب لاگم سر زديد.
توصيه ي من يه بهمنيه!!! بهمني هابچه هاي خوبين. =)
ولي مهم تلاش اون طرفه براي رسيدن به آرمان هاي مشترك شون. براي شما و هم راه آباني تون بهترين ها رو آرزو مي كنم. آباني ها هم خوبنددددددد…
امشب آخرين فرصت راي دادن به مهار بيابان زايي ست.
ووووو!بهمنی ها!آره اگه اون مرد خوشبخت مثل مهندس باشه که معلومه خوبه!خوش باشین و به آمالهای مشترکتون برسین.
امشب چه خبره؟
عمو محسن كجايين؟ چه قد دلم براتون تنگ شده…
مررررررسي، وب گرد عزيز. شما هم.
درود بر دوستان عزيزم و شرمنده كه نتوانستم امروز در خدمتتان باشم …
البته بيشتر كامنتها را خواندم و از ماجراي كوفت! و لنگه كفش بسيار لذت برديم! نبرديم؟
راستي! چرا پارسا هنوز براي كماندار توضيح نداده كه ماجراي امروز چيست؟!!!
شب دوباره برمي گردم …
لطفن همچنان پارو بزنيد!
ما از تنهايي پا زدن خسته شديم. بدون سكاندار آدم بيحوصله ميشود…
باشيد لطفاً!
پارو زدن!
سلام آقای مهندس
آرش آدرس اتاق آبی پسر یکی یکدانه تان را به من داد و خواستم سلامی کرده باشم.
او از شما خیلی تعریف کرده و من که دورادور شما را از طریق سمینارها میشناختم خیلی هیجان زده شدم!دنیا خیلی کوچیکه !
برای شما و خانواده آروزی تندرستی و تعالی دارم.
متشکرم که آرش مرا دوست داریدو برایش دعا میکنید!
اینجاست و سلام گرم میرساند.
سلام و درود بر یار جدید اما بسیار عزیز اتاق آبی ، یاری که می دانم اگر صفا و صمیمیت و مهرورزی خالصانه اش نبود، کماندار عزیز ما هم معلوم نبود دوباره کی خواهد توانست با زندگی آشتی کند و به جمع دوستانش که بسیار دوستش دارند، بازگردد.
برایتان “عشقی” را آرزو می کنم که “زمان” در برابرش کم بیاورد و به لکنت بیافتد.
امیدوارم حضور “شیرین” هم بر شیرینی فضای اتاق آبی اروند بیافزاید و هم کام رفیق دوست داشتنی ام را چنان شیرین کند که هیچ تلخی و هیچ نیشخندی در زندگی نتواند، نوشخند لبانش و زلالی دل پاک و سلوک بامرامش را بگیرد.
درود …
پس این اهالی اهلی شده کجان!؟
آقای مهندس از دیشب که در کنار هم جوابتان را خواندیم هنوووز داریم کیف کنیم.
پیروز باشید
مونترا جان
من و پارسا و خانوم مهندس که مهمونی هستیم
آنیموس هم لابد تا دوستش نباشه نمی نویسه@!
سروی هم لابد تا آنیموس نباشه
متین هم تا سروی نباشه
و در کل همه تا خود اروند گل گلاب نباشه
استاد دل ما سه تا براتون تنگ شده.بقیه رو نمیدونم!@
بله اقای وبگرد عزیز ،اروند جان نباشه شیطونی کنه ،اینجا کم و بیش در سکوت فرو میره….
ما هم دلمون تنگ شده…
در جواب 141 خدمت سروی عزیزم عرض کنم که نوید جان شما در سلامتی کامل به سر میبرند خدارو شکر…و اینکه …داره سعی میکنه یک کم چاق بشه،دیدی چقدر ضعیف شده بود؟
راستی امانتی هایی رو که داده بودید وقتی از رشت برگشت برامون اورد….مرسی
به دختر خوبم شقایق عزیز…
از اینکه در کامنت ۱۱ از دستخط من برای آقای درویش, با عنوان “عین خط پدرم” یاد کردید, بینهایت منشکرم.
این “یاد پدر بودن”, تعمتی است که همه از آن برخوردار نیستند. بچه هایی هستند که سال تا سال به یاد پدر نمی افتند, ولی امیدوارم شما همیشه این نعمت را قدر بدانید, همینطور که تا به حال دانسته اید.
پاسخ:
دلم را لرزاندي دانش عزيز … چندي پيش كامنتي از فرزند برومندت داشتم كه مرا مورد لطف قرار داده بود و اشاره كرده بود كه به اشاره پدر چنين كرده است …
من فكر مي كنم فرزندان همه عزيز هستند، حتا اگر ياد پدر و مادر را نكنند … همين كه هستند خوب است … همين كه بداني يه نفر هست كه تو آن را از خودت بيشتر دوست داري …
همين خوب است …
درود …
یه کم نیگران شدم ها… این جا هیچ وقت این جوری نبوده، اروند!
کجایین، بچه ها!؟
شهر در امن و امانه مونترا جان … خیالت راحت …
پدر اروند هم با دست پر برگشتن و شیطونی مجددا برقرار می باشد
عمو دانش عزیزم
من مدتهاست که ارادتمندم…
زنده باشید.
دکتر جان! ما دوباره داریم وحشی میشیم!یعنی ممکنه از اهلیت بریم ها!کجایین بابایی؟
اين دو روز شمال بودم. آب و هوا عالي بود، جاي همگي خالي بود.
البته دوستاي شمالي كه الان نبايد به من لبخند كجكي بزنن، بايد بزنن؟!
سلام راستي.
دوستان ؟ فری خانوم؟
به به سلام خانوم!هیچ معلومه تنهایی شمال چی کار میکنی.؟هیچ معلومه کجایی؟نمیگی اون که زیر پاته دله؟
دوستای شمالی باید ما رو دعوت کنن بریم ببینیم راس میگن هوای شمال خوبه یا نه!؟
آخي پارسا جان… شما نه كه مهموني بودين، نخواستم ديگه مزاحمتون بشم. اونم كه با شقايق جون و آرش كماندار… ديگه خود ِ خوش گذشتنه، شمال ميآمدي چيكار؟
من يه دل ديدم زير پا بود برش داشتم گذاشتم لب ِطاقچه خدا نكرده خس و خش نگيره.
ماااااا حواسمون جمع ِ.
ولي شمال تنها نبودم با خواهر جان محترمه بودم.
آی فلک!ما دلمون برای استادمون تنگ شده!
جاتون توی مهمونی خیلی خالی بود . از خانوم مهندس بپرسین!
من 136 بار اینو گفتم!
خوب بود بودین و یه حالی از یه نفر بچه پررو به اشتراک میگرفتیم!
اونوخ کی بوده این بچه پررو؟
همون که هم او وسط بود دیگه نه!؟
اوپس!تویی که!
من فکر کردم استاد اومده جواب داده!
نه !اون که مدام با این حرف میزد با اون حرف میزد , با این عکس مینداخت با اون عکس مینداخت برای این دسر میکشید برای اون شام میاورد برای این آب پرتقال سفارش میداد برای اون از مدارک علمی وفنیش تعریف میکرد!!!
سلام و درود بر اهالي اهلي شده و دوست داشتني اتاق آبي …
.
.
مي بينم كه در همان نگاه نخست، تهديد پارسا كاملا معني دار به نظر مي رسد! و ممكن است برخي از اهلي ها در اثر غيبت “نخودي” نيمه اهلي مايل به نيمه وحشي شوند! حالا فكر كنيد اگر قبله عالم بخواهند غيبت كبري كنند، چه خواهد شد؟ نخواهد شد پارسا جان؟!
.
.
.
در ضمن چرا دوستان داريد خودزني مي كنيد؟! مي بينم كه كماندار عزيز مركز صحنه را در عروسي اشغال كرده بوده و پارسا در پشت جبهه مشغول انجام بيزينس هاي سرخ رنگش بوده! نبوده؟ آن هم بدون توجه به شيريني هايي كه ممكن است در اثر نبود آذين در زير پا ناديده انگاشته شوند!
چی ؟ داداچ من؟
من فکر کردم اونی رو میگی که اصن نشست!
کردی ترکی کرشمه بابا کرم شمالی و … زدن و رقصید
بعد دید تو رقص شمالی کسی به پاش نمیرسه مجبور شد با یه خانوم غریبه برقصه و الکی هم به گرل فرندش لبخند میزد که بابا شما عشق مایی اینا اقتضای شرایطه!
اوه!!! چه شرايط موجودي!!!!
مداركشم موجود آقاي آرش؟!
اجازه آقا معلم
دل ما دیگه خیلی تنگ شده !
اين فكر كنم در شمار نخستين كلاس هايي باشه كه بچه هايش، دلشوون واسه آقا معلموشون تنگ مي شه! نمي شه؟
پارسا جان اين هم مداركش:
.
نه! اون که مدام با این حرف میزد با اون حرف میزد , با این عکس مینداخت با اون عکس مینداخت برای این دسر میکشید برای اون شام میاورد برای این آب پرتقال سفارش میداد برای اون از مدارک علمی وفنیش تعریف میکرد!!!
به به!
ابو اروند!
كجائيد؟! شما نبوديد اينجا كم لطف شده بود…
جون من این بیزینس های سرخرنگ از کجا به گوشتون رسیده
در ضمن خانوم مهندس راس میگه!از قیافش معلومه!
بله ، بله ، تنگ میشه
از بس که ما شاگردهای خوبی هستیم ، یه وقت فکر نکنید معلممون خیلی ماهه و دوست داشتنیه! … نه!
😀
پاسخ:
خيالت راحت … من فكر نمي كنم! من اصلن بدون فكر مي كنم … واسه همينه كه زندگي ام بي نظيره و هميشه همه چيز خوبه و من چقدر خوشبختم و …
من فكر مي كنم واسه يه كارايي اصلن نبايد فكر كرد!
1- واسه ابراز محبت،
2- واسه خنديدن،
3- واسه ترانه خواندن و پاكوبيدن
4- واسه كمك كردن
5- واسه بازي كردن
و 6-
واسه زندگي كردن!
الان 7 نفر آن لاین هستن :
احتمالا ، من و شقایق و آنیموس و پارسا و وبگرد و اروند
انوقت هفتمی کیه؟
زود بیاد اعتراف کنه … زود … زود …
شما اینورا بودین سروی؟
سلام!
دکتررررررررر مریدیم
نه البته نخستین بار نیست …
من برای معلم ادبیات دبیرستانم و معلم تاریخ راهنمایی ام ؛
هنوز هم دلتنگی می کنم
ولی حس اغوا کننده ای است!دلتنگی را می گویم البته!
کم نمی آرین که دکتر!باشه!دانکی صفر در خدمت شماس!
عاشقتم اروند جان!کجا بودی عمو؟
به فاطمه :
مواظب نوید باش تا من خودمو برسونم ، نذار کسی نگاه چپ بهش بکنه ;d
اروند عزیزم به پدر بگو هیچ جوره حرف غیبت میبت نزنه ها!من یکی مردم!
چه جالب شقایق ، منم دلم برای خانم اسماعیلی فرد دبیر ادبیات دبیرستانم تنگ می شه ، همیشه ازم می خواست که جدیدترین قصه ام رو تو کلاس بخونم ، نمی دونی چه کیفی داشت.
وقتی می خواست محبتش رو نشون بده میگفت “ذلیل مرده ”
من عاشق اون “ذلیل مرده ” گفتناش بودم
دکتر یعنیاگه باز نباشین من مامورم و معذور نمی تونم ببینم یه جوون به اسم آرش خطر اینجوری دلتنگی کنه و بمیره !حیفه بابا!مجبورم بیام کت بسته بشونمتون پشت سیستم!
هي هي… همه دارن جمع ميشن دوباره.
هوووووووووووورا.
همگي رو به خوندن پست جديدم دعوت ميكنم. بس كه بهم خوش گذشته.
من دچار اون 6 گانه ی پاسخ 230 هستم … بدجووووووووووووور
چه پاسخ بی نظیری دادید…
مرسی که هستین
پاسخ:
پاسخ ها را، پرسش ها مي آفرينند …
براي همين است كه اينشتين مي گويد: به جاي حل درست مساله، بكوشيد تا آن را بهتر توضيح داده و سوال هاي تان را صيقلي كنيد!
درود …
جای متین و عمو محسن خالی …
می دونم متین کجاست …
اما … عمو محسن … کجااااااااااااایید؟
دلم براتون یه ذره شده
اروند !نامرد!حالا دیگه همه خاله های دنیا برای عمو آرشت؟
بابا پس من چی؟
بیزینس سرخ ارغوانی میشه ها!
این دو جمله ی آخر 248 ، یه رگبار بهاری ، تو چشمام ایجاد کرد
از اون رگبارهای ناغافلکی …
راست می گی اروند جان ،
من هم اهالی خوب اتاق آبی رو دوست دارم ، چون دوست داشتنی هستن … خیلی …
همه شون … همه تون …
و … بی صبرانه منتظر اون گزارش جادویی هستم …
من مشتاقانه منتظر خواندن ِ آن بهترین گزارش ِ بهترین وبلاگ محیط زیستی ِ وطن همیشه سبزم هستم… .
پارسا جون خداييش نميدونم چرا اينقدر سر به سر تو گذاشتم مزه ميده…
اگه فهميدي به ما هم بگو!
من از همين تريبون از عموي كماندار سپاسگزاي ميكنم.
اروند به پدر بگو من هم امشب خاصه منتظرترم. اين افتخار كم افتخاري نيست كه…
داشتیم خانوم خانوما؟
عمو جان محسن کجایین؟
گزارش جادویی…
به سروی:
اولا :چشم.
دوما: همیشه برام سوال بود چرا وقتی دانشجوهات سر کلاس اذیت میکنند بهشون میگی “ذلیل مرده”….حالا دیگه می دونم قضیه از کجا اب می خوره….ریشه در کودکی داره…
آره فاطمه … طعم اون احساس خوشایند رو هنوز حس می کنم ، خیلی لذت بخش بود وقتی خانوم اسماعیلی با اخمی که معلوم بود ساختگیه می گفت : ” ذلیل مرده ”
حالا همه ی اون طعم لذت بخش رو به شاگردهام هدیه می دم و اونها هم واقعا دوستش دارن … مطمئنم اگه اونها هم یه روز معلم بشن به شاگردهاشون می گن “ذلیل مرده ” … مثل من ، مثل خانم اسماعیلی فرد ، با اخمی که معلومه ساختگیه …
هوم…
ولی حالا با همه ی احساس خوشایندش ؛ خیلی هم کلمه خوشایندی نیست ها!و دروغ چرا!؟ اگه کسی به دختر یکی یه دونه ی شیطونک ِ من بگه ذلیل مرده ؛ یه جورایی شاکی هم می شم!
مطمئن باش که دخترکوچولوها نمی گم ذلیل مرده ، دلم نمیاد ، ولی به دانشجوهای ذلیل مرده با کمال میل می گم “ذلیل مرده ” و باور کن کلی هم کیف می کنن از اینکه بهشون می گم ،
می دونی اون جو سنگین کلاس رو تا حدی تلطیف می کنه ، بچه ها با آدم احساس غریبگی نمی کنن ،
چون فاصله س سنیم با بچه ها کمه ، بعضی وقت ها بچه ها گارد می گیرن ، وقتی مثل خودشون می شم خیلی کیف می کنن ،
وقتی کنارشون می شینم ، جزوه هاشونو ورق می زنم ، از خطشون ایراد می گیرم ، شماره تلفن هایی رو که معلومه هول هولکی پشت جزوه ها نوشتن کشف می کنم ، شعرهای عاشقونه ای که گوشه کنار کتاب و جزوه شون هست می خونم ،
همه اش هم برای من لذت بخشه هم برای اونا
مطمئن باش شقایق ،
تا مطمئن نباشم که “ذلیل مرده” گفتنم ، احساس خوبی تو بچه ها ایجاد می کنه ، این افتخار رو نصیبشون نمی کنم
😀
من از تو و اینکه “نمی خواهی” کار اشتباه کنی مطمئنم
ولی
به نظر من کلمه ها هویت دارند و نباید نابجا استفاده بشن
آره … هویت کلمات رو قبول دارم …
اما…
شقایق دیدی مامانا وقتی می خوان بچه هاشونو دعوا کنن از چه کلماتی استفاده می کنن؟
ذلیل مرده
جوون مرگ شده
جونت درآآآآآآآآآآآد
جیگرتو در میارم
ورپریده
و …
فکر می کنی کدومشونو از ته دل می گن؟
کدومشونو واقعا آرزو می کنن؟
بچه ها کدومشونو باور می کنن؟
کدوم بچه ای باور می کنه که مامانش می خواد جیگرشو دربیاره؟
هویت کلمات رو قبول دارم اما … گاهی اینقدر یه چیزی شیرینه که نمی تونی با کلمات متداول بیانش کنی
قبلنا اگه یکی بهم می گفت : ” تو شششششرف نداری ”
یا ” پست فطرت ”
خیلی بهم بر می خورد … اما حالا نه … چون این عبارت ها بار معنایی متداولشون رو برای من از دست دادن
باید شاگردای منو بشناسی، باید باهاشون حرف بزنی و برق چشماشونو ببینی وقتی بهشون می گم “ذلیل مرده”
این یه چیزیه مثل اینکه بهشون بگم “دوستت دارم بچه … می فهمی؟ ”
اونا معنی اینو خوب درک می کنن… لذت بخشه … برای هر دو طرف
راستش ، می خواستم جواب این کامنتتو ندم ولی نتونستم!
اگر قرار باشه مادران جوان تحصیلکرده که “ادعای تغییر جهان”را در سر دارند ؛
بخواهند مثل مادران نسل پیش و پیشتر ؛ رفتار کنند که
بچه های ما می شوند مثل خودمون با همون عدم اعتماد به نفس های نهانی که گاهی خودشو از پس ِ کلمات به اصطلاح سرشار از غرور و افتخارمون نشون می ده!نمی ده!!؟
من هرگز به بچه هایم ؛ این چیزایی که گفتی رو نمی گم!
چون معتقدم حرفهای من براشون مثل آیه های کتاب آسمانی است و در جانشان حک می شه
و ایمان دارم ؛ ساحل ؛ ایمان دارم
که وقتی پسرک و دخترکم بزرگ و بالنده هستند
(حتا در روزگاری که ممکن است , مرا قبول هم نداشته باشند!)
همین کلمات ِ مثلن شوخی من ممکن است سد راه ِ تعالی شان باشد ؛ همین کلماتی که
من بی هیچ فلسفه ای به آنها نسبت داده ام!
من خاطره ی خیلی بدی از این نسبت دادن ها دارم و اصلن نمی تونم در موردش کوتاه بیایم .
در ضمن
اون اصطلاح هایی که گفتی مثل شرف نداری و غیره
که تکه کلام دوست عزیزمان هم هست ؛
حرف یک آدم عاقل بالغ به یه آدم عاقل بالغ دیگه است!
و خب هیچ شوخی نیست که پنجاه درصدش جدی نباشه!
خیالت راحت!
استاد
کاشکی زودتر مشغلتون کم بشه.
ما دلمون تنگتونه
آقا وقتی نیستین اصن خوب نیس
دیگه داریم از نیمه وحشی میشیم وحشی!
هیچ کی هم نیس کار دستش بدیم D:
دکتر جان , خانم مهندس عصبانیه امروز ؟!
نه مهندس ,
عصبانی نیستن
ازقضا الان کلی خندیدیم به کارای نیایش
ها ها ها!فقط یه آقایی حسودیش شده که رفته نشسته اون سر اتاق تولید!همین!!@
سلام. مگه نيايش اونجاست؟ الهي قربونش برم.
الان بايد موهاي منو ببيني، از حس ياغيگري منظورمه!
شدم وحشي وحشي بافقي ديگهها!!!
اين عمو جون دكتر، يعني ابو اروند اصلاً حواسش نيستا!
ما از كمبود استاد مرد شديم بابا!
چرا یاغی حالا ابرو کمون؟!!!
نه بابا!اینجا نیس!اگه خانوم مهندی بخواد از کارای این گوگولی کتاب بنویسه میتونه!اینقد هر روز تعریف داره!
ببین آرش بابا!
بیا اینجا کارت دارم!
دکتر رو دیده بچه پررو شده!
عمو جون دکتر روولش!حالا کی بیام موهاتو ببینم؟
پناه ميبرم به خدا از شر پارساي رجيم!
😉
ياغي مفهوم وحشي هم ميده اگر خدا قبول كنه، نميده؟!
الان شبيه ويتني هيوستون شدم وقتي بچه بودم، ميتوني تصور كني؟!
رجیم چیه خوشگله؟
من رحیمم!
خدا قبول کنه!قبلت!
این شکلی:
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/6/69/I_Look_to_You_Whitney.jpg
تو بهتری بابا!
تو بودي ميخواستي موهاي منو ببيني؟!
http://www.niksalehi.com/public/khabar/10729_271.jpg
نه بدتر از اونيه كه تو گذاشتي!
ولي به اين ميگن تلهپاتيا!
اووووووق!سیم ظرفشویی!
تله پاتیت رو هم هستم خانمی!
سروی خانم بیا به این پارسا بگو ذلیییییییییییییییییل مرده!
با اخم واقعنی!
مرسي رحيم جون. راستي خوش به حالت كه هر روز اين عشخه من از اون عشق من (شما بخون خان مهندس از نيايش) براتون تعريف ميكنه. خوش به حالتونتر كه هر روز ميبينيدش!
دلم براش تنگوليده بدجوريا!
این اینجوری نبودا مهندس جان اینجوری شده!
از لیدر جنبش بپرسین؟!ما سالی دوبار صدای اینو میشنیدیم!
عید و تولدش!
داداش وبگرد ميخواي خودم بهش بگم؟ هان؟
به موهاي من گفتي سيم ظرفشويي؟!
الان وحشي شده اينجوري شده، از بيعمويي!
آره خیلی خوش به حالمونه آنیموس خانم
خانوم مهندس خیلی ماهن
من گفتم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!111
من؟
پارسا بود آبجی!
ميدونم.
جملهي اول با شما بودم، جملهي دوم با پارساي رحيم!
خانوم مهندس يه دونه باشه.
من هم از معلمانم حداقل یک یادداشت دارم…از کلاس اول تا حالا …!!!
تو چی ؟دفعه ی اولته؟اگر دفعه ی اولته که مونده تا به من برسی…پس ژیگولی…!…!…اگه نیست نیمه حرفه ای هستی…گزینه ی یک یا دو؟
به نیلوفر: نه! دفعه ی اولم نیست و می دانم که آخرینش هم نخواهد بود!
به آنیموس: شرمنده! من از طرف پارسا از شما عذرمی خواهم!!
به وبگرد: دوستت دارم رفیق نادیده …
به پارسا: شیطنت های این روزهایت را که با کامنتهای آن روزهایت مقایسه می کنم، بیشتر درمی یابم که این اتاق آبی دوست داشتنی من تا چه اندازه می تواند کاری کند که همه، بی مهابای ملاحظات مرسوم، کفش ها را بکنند و به دنبال فصول از سر گلها بپرند. امیدوارم کم خارترین گل دنیا را صید کنی رفیق من.
به لیدر جنبش: می بینم که شمشیر دموکلس را در ساحل به اهتزاز درآورده ای!
به سروی: حقا که شرف نداری! داری؟
به مونترا: شرمنده بابت تاخیر در انتشار گزارش جادویی!
به فاطمه: زنان در طول تاریخ جنگها را شروع می کنند و مردان ادامه می دهند! (برنارد شاو)
در ضمن عمو محسن سخت درگیر تدارک دومین سفر جهتی ها به کردستان و کرمانشاه است. کالیراد هم در تپه 2000 گیر کرده!
درود …
در ضمن من از دوستان عزیزم : آنیموس، کماندار، پارسا و فاطمه در حیرتم که چرا هنوز پاسخ پرسشم را در دل نوشته هایم نداده اند؟!
به شقایق نازنینم :
شقایق جان …
مطمئنم که تو برای بچه هات ، بهترین مامان دنیا هستی ،
همون طور که ایمان دارم ،
که من ،
برای بچه هام ،
بهترین مامان دنیا خواهم بود …
راستش … من بچه هام رو طوری بزرگ می کنم که هیچ وقت فکر نکنن که حرف من وحی منزل هستن …
من بچه هام رو طوری بزرگ می کنم که باور کنن ، من هم یک انسانم با توانایی ها و ضعف های مخصوص به خودم و با وجد همون توانایی ها و ضعف هام ، با همه ی همه ی وجودم دوستشون دارم
من بچه هام رو طوری بزرگ می کنم که فکر نکنن مامان ها هیچ وقت اشتباه نمی کنن …
می خوام باور کنن که مامان ها هم مثل همه ی آدم های دیگه حق اشتباه کردن دارن ، حق دارن بعضی وقت ها بزنن جاده خاکی ، که مامان ها هم آدمن و آدم ها گاهی خیلی خیلی ناغافلکی دچار ناغافلکی ها می شن …
بچه هامو طوری بزرگ می کنم که باور کنن :
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش کرد او نیکویی
تو داد و دهش کن ، فریدون تویی
نه …
من هیچ وقت نمیذارم بچه هام فکر کنن حرف های من وحی منزله
این همون کاریه که مامان ها نسل قبل و قبل تر کردنن و نتیجه اش شد نسل من که گاهی عدم اعتماد به نفس های نهانی خودش رو از پس ِ کلمات به اصطلاح سرشار از غرور و افتخارش نشون می ده!نمی ده!!؟
من می خوام بچه هام باور کنن که …
حرف هیچ مامانی تو دنیا ، وحی منزل نیست و اونا – بچه ها – خودشون باید به دنبال راستی ها برن و در این راه من به عنوان یه مامان خوب ازشون حمایت می کنم … همیشه … همیشه … همیشه …
من می خوام بچه هام بدونن کلمات هویت دارن … اما …
“ما” هستیم که با رفتارمون و نیتمون به کلمات هویت می دیم
و اگه غیر از این باشه … آخ که اگه غیر از این باشه بچه هام واقعا از این دنیا نا امید می شن
می دونی چرا شقایق جان؟
چون اونوقت بچه هام به اطرافشون نگاه می کنن و میگن :
” وااااااااااااااااای عدالت چه چیز بدیه …
صداقت چقدر نفرت انگیزه …
عشق چقدر زشته … ”
چون همه ی این کلمات هویتشون رو در طول تاریخ از دست دادن ، دستمالی شدن ، بی رنگ شدن
اما اگه بچه هام مفهوم صداقت ، عدالت و عشق رو خودشون پیدا کنن و اگه با همه ی وجودشون بهش ایمان بیارن ، اونوقت به دانائی می رسن و اونوقت به بهشت می رسن و اونوقت همه ی روزگارشون بهشت می شه … اونوقت هیچ رفیق نیمه راهی نمی تونه آزارشون بده چون بچه هام یاد گرفتن که به “خود”شون احترام بذارن و “خود”شون رو دوست داشته باشن …
چون بچه هام از مامانی که حرف هاش وحی منزله نمی ترسن…
چون بچه هام شهامت تجربه کردن رو دارن ،
چون از اشتباه کردن نمی ترسن ،
چون از ترس “اشتباه کردن ” ، تجربه های نو رو پس نمی زنن …
شریعتی عزیز میگه :
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید ، شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
شقایق جان ،
می خوام بچه هام رو طوری بزرگ کنم که کوری رو بخاطر آرمش تحمل نکنن
من می خوام بچه هام مفهوم گل ، درخت ، خورشید ، مادر ، پدر ، عشق ، عدالت ، صداقت ، خدا ، رنگ ، نور ، بهار ، آزادی و زندگی رو خودشون بفهمن
می خوام هویت این کلمات رو خودشون تعیین کنن ،
و … من هم حمایتشون می کنم … همیشه … همیشه … همیشه
من ایمنا دارم که بچه هام ،
بهترین ، شادترین ، زیباترین ، سرزنده ترین ، قوی ترین و عاشق ترین بچه های دنیا خواهند شد
همون طور که ایمان دارم بچه های تو ، هستن
شقایق جان ،
من با همه ی عشق مادرانه ام ،
با همه ی احساس ظریف مادرانه ام ،
با همه ی وجودم ،
با همه ی همه ی وجودم ،
تو چشمهای نازشون نگاه می کنم و با مادرانه ترین صدای دنیا بهشون می گم ” ذلیل مرده ”
نه … اصلا بهشون می گم ” تو ذلیل مرده ترین ، ذلیل مرده ی دنیای منی ” …
اینطوری بهتره
و … ایمان دارم … شقایق … ایمان دارم …
که بچه هام منظورم رو می فهمن …
به شقایق :
یادم رفت که بگم …
نظرت رو قبول ندارم اما …
با همه ی همه ی وجودم به نظرت احترام میگذارم …
و …
دوستت دارم بانو …
خیلی …
هیچ وقت یادم نمی ره روزی که حالم خیلی بد بود زنگ زدی و وسط هق هق هام گفتی : ” ساحل می خوای بیام؟ ”
می دونستم که نمی تونی بیای … اما اون که گفتی ، اون که اون لحظه گفتی ، شیرین و دلچسب بود … خیلی … خیلی … تا زنده ام فراموشش نمی کنم …
ممنون و …
گفتم که دوستت دارم؟
به شقایق:
آره … 50 درصد شوخی ها جدی هستن …
باااااااااااور کن!
به پارسا:
ذلیل مرده
به وبگرد:
امر دیگه ؟
راستی به شیرین بانو ، سلام برسونید
بگید بیشتر به اینجا سر بزنه
به اروند:
پسرم ، این حرف های بد رو تو استادیوم یاد گرفتی؟
تقدیم به عمو محسن ترین ، عمو محسن ِ دنیای من:
من یک نفر را می شناسم
که کودکی را قورت داده
او شکل یک آدم بزرگ است
اما “خود”ش ، عین تو ساده
او صورتش را قرض کرده
چون صورتش مال خودش نیست
او با خودش هم فرق دارد
انگار هم سال خودش نیست
او توی جیبش گاهی اوقات
شیرینی و گل می گذارد
توی دلش هم تا بخواهی
شعر و خدا و نور دارد
چشمان او لو داده او را
چون چشم هایش شکل تیله است
لبخند هایش خنده دار است
از بس که او بی شیله پیله است
شاید کمی قدش بلند است
یا یک کمی پایش بزرگ است
اما دلش اندازه ی ماست
او ، آرزوهایش بزرگ است
( از کتاب چای با طعم خدا نوشته ی عرفان نظرآهاری )
به اروند:
تو ، ادمین ترین ، ادمین ِ دنیای منی …
مرسییییییییییییییی … یه عالمه
من نمی دانم چرا باید هماره
ماه در تنور و
ستارگان به طواف
و آبادی
در حسرت نان
و مهرورزی در پشت خط قرمز
اسیر باشد و بماند؟!
.
.
.
من نمی دانم، اگر ادمین باشی و به این درد هم نخوری، پس به چه دردی می خوری؟
درود بر سروی عزیز …
اروند عزیز این جمله رو قبلن تر ها خونده بودم…ولی یادم نمونده بود از کیه….حالا چطور شد که این جمله یادت اومد؟
از سروی بپرس!
چشم…..
راستی تو این عکست خیلی شیطون دوست داشتنی ای شدی پسر…
مطمئنم پدر سر هر کی بتونه کلاه بذاره ….سر تو پسر نازنین عمرا نمی تونه کلاه بذاره…
پاسخ:
من هم مطمئن هستم!
منتها تذکر پدر را هم جدی بگیر و پاسخ پرسشش را بنویس!
شرمنده چرا!؟ خب لابد سرتون شلوغه ديگه. حالا باز مرسي از اين شونصدتا كامنتي كه اين چند روزه گذاشتم لااقل اين يه دونه رو جواب داديد.
يادمه يه بار به سروي گفتم: “خوش به حال “تو”ي تو” و حالا مي خوام بگم: “سروي جان، بچه نمي خواي!؟ من حاضرم يه مامان ديگه هم – البته به جز اون دوتا(!)- داشته باشم ها!”
عمو محسن هم سفر خووووووبي داشته باشند…
مونترا جون شما هم اذر ماهی هستید؟….چه خوب ، بالاخره وسط این همه بهمنی من یه دوست اذرماهی پیدا کردم… دیگه تهنا نیستم.
به خاطر علاقهم از بچگي به شاهنامه، اون پست رو بيش از يكبار خوندم ولي اينكه چرا اون پرسش رو نديدم براي خودمم عجيبه!
من جواب دادم اونجا، منتظرم جواب درست رو بدونم هر چند كه تا حدودي توي پاسخها، بعد از ارسال كامنتهام، به جوابهاي جالبي رسيدم.
ساحل عزیزم
خودت می دونی که برای من خیلی عزیزی…
و دیروز هم بهت گفتم این که
با کسی “هم عقیده” و گاهی “هم سلیقه” نباشیم ؛
معنیش این نیست که دوستش نداشته باشیم ؛ که داریم!
در مورد این که مادران و پدران نباید فکر کنند یا کاری کنند که
کودکانشون اون ها را فرشته وحی و حرفشون را وحی منزل بدونن ؛
شکی نیست ؛
یعنی اصلا بدیهیه که نباید !
توضیح و شعار و حل مساله هم نمی خواد .
ولی مساله اینجاست که این اتفاق “خواهی نخواهی” می افته !
و پدران و مادران , خدا و پیامبر دنیای کوچک فرزندانشان هستند.
امیدوارم!
البته تنها امیدورام که منظور ِ حرفت را تمام و کمال بفهمند
و
ده دوازده سال ِ دیگر اون “چهار تا” عزیزم نیایند
تعبیر ِ صمیمت آمیخته به کلمات نازیبای مادرشان را از خاله شقایقشان بپرسند… .
بگذریم….
من نه دل ِ تعریف کردن خاطره ای را دارم که مرا به این نوع طرز ِ فکر سوق داده ؛
نه دل ِ آزردن تو را… .
اوامر اجرا شد استاد
عاشقتونم به مولا
پاسخ:
مخلصیم کماندار عزیز …
ها ها ها !حسودی هم داره شقایق!فقط به من گفتن به شما که نگفتن!
حسودي به چي؟ بگيد منم قابليت بالايي در حسودي دارمها!
D:
نكنه جريان ديده و ناديده و دوست داشتن و ايناس؟
حسودی به این که فقط به من گفتن دوستت دارم!!!
تاااااااااااااااااااااااااااااااااااازشم!فقط به من پاسخ دادن!
خانوم مهندس داریییییییییم که داششششششته باشیم!
برخي افراد اگر دست از پا خطا كنند انشاا… توفيق باشد با همين انگشتهاي ظريفم خفهشان ميكنم…
(اين جمله را در كمال لطافت روحي و سلامت عقلي نوشتم)
و البته بعيد ميدونم دوز حسادت من كم شدني باشه، البته در بخش احساس مالكيت و دوست داشتن و نه در هيچ بحث ديگهاي…
حسادت خوب نیس آنیموس جان
اصن در مورد خود من باعث میشه بیشتر تحریک بشم تا اون کاری که گرل فرندم بهش حسودی میکنه رو بکنم!!!
پیام شفاف و رسا بود و ایمان دارم که از سوی “شیرین” دریافت شد! نشد؟
الانم میبینی خانوم مهندس حسودیش شده؟!من کشتمش از اون موقع بس که پزززززززززز دادبهش!
که مهندس جانم فقط به خودم گفته!
اونم خودشو زده به کار!که یعنی اصلا من نمی شنوم!
از یه خانواده؟شاید منم از یه همسر نادیده دیگه باشم!!!؟
شیرین خیلی اپن ماینده استاد جان . از لیدر بپرسین!
اين حركت خوشبختانه در خانواده پدري من موروثي نشد و پدر و عموهاي من هرگز جرات تجديد فراش نكردن برادر.
راستي برادر وبگرد اين چفيهتون رو به من عنايت ميفرميد؟ (از اين داداشا)
اين بامزه بودن كه گفتيد حتي از ماهي ناهار امروز هم بيشتر به من چسبيد عمو جان درويش.
مرسي.
اروند جان، حديث تون تبصره هم داره. دخترك آذر ماهي يه بار خشم رو اساسي ترسونده تا ديگه نياد سراغش! نه اين كه اصلن نيادها ولي زووووووووووووود مي ذاره مي ره… دي:
آرره آذر ماهي ام، فاطمه جان. بهمني ها كه كلن ماه اند و كسي بين شون “تهنا” نيست عزيزم؛ ولي خوبه كه من و تو آذري- نه از اون لحاظ كه از اين لحاظ- هستيم ها. وب گرد هم با ماست.
بچه ها موافقيد از شيرين جان وب گرد جان رسمن دعوت كنيم بهمون بپيونده و آبي بشه!؟ اروند كه موافقه، حتمن… 🙂
درسته، آنيموس جان. حرف هاي آقاي درويش جان دل نشينه و به آدم مي چسبه.
من چفیه رو نفهمیدم آنیموس جان!
مرررررررررررررررررررررررسی مونترا خانم که منو هم بازی دادی
شیرین جان من اینجا رو می خونه مونترا خانم
اتفاقا در مورد وبلاگ شما و طرز نوشتنتون با هم حرف هم زدیم
بسي مايه ي خرسندي مونتراست، وب گرد جان… دي:
بهت گفتم “برادر” ياد چفيه برداران افتادم…
استاد جان
یادتونه بهتون گفتم سارا تو این مدل علاقه مندیها با هم موافق نیس
و اون مثال بستنی رو زدین که شاید اصن بستنی واسش خوب نیس
ولی من الان خیلی خوشم که برای شیرین هم بستنی خوبه هم از بستنی کیف میکنه!هم خودش بستنی شکلاتیه!
تااااااااااااااااازه خوشحالم که شما هم از این بستنیا که من دارم دارین آقای مهندس!
مونتراي عزيزم خوشحالم كه با من هم عقيدهاي…
[گل]
گل، آنيموس جان…
آهان!تو رو اجدادت منو میبینی یاد اونا نیفت دختر!
راستی مونترا جان شمام به آن بهمنی خوشبخت پیشنهاد کنین که بیان!
ميگن آدمها در ابتداي خلقت، اين شكلي نبودن كه الان هستن…
ظاهر آدما گرد بوده…
و انسانها به خاطر شكل گردشون بسيار انعطافپذير ميكرده
راستی ببخشین شما چلو کباب دارین نه بستنی !!!
البته بستنی آلبالویی با طعم منحصر بفرد بیشتر بهشون میاد!!!!
1- مرررسي آنيموس جان كه بهم سر زدي. خوش حال شدم.
2- مرسي، وب گرد جان. دوست داره كه بياد ولي يه كم زيادي سرش شلوغه و مشغول پروژه هاشه. دورادور ماجراهاي اين جا رو دنبال مي كنه و آشنايي با باباي اروند خيلي خوش حاله. اميدوارم شرايطي به وجود بياد كه بتونه رسمن حضورش رو اعلام كنه. 🙂
سلام گرم منو به ایشون برسونین و بگین مواظب خواهر کوچولوی ما باشه
اين داستانم نصفه اومد!
الان دوباره ميفرستمش. مخصوصاً براي حضرت آرش.
منتظرم علیا حضرت آنیموس کبیر
حتمن، وب گرد جان. ممنونم. تو هم مراقب شيرين قصه هايت باش، دوست خوبم.
اروند جان 300 ات ، ماه بود … مثل خودت
میگن آدمها در ابتدای خلقت، این شکلی نبودن که الان هستن…
ظاهر آدما گرد بوده…
و انسانها به خاطر شکل گردشون بسیار انعطافپذیر بودن، اينه كه الهه قدرت به الهه خلقت هشدار ميده كه قدرت انسانها داره زياد ميشه و ممكنه برعليه ما شورش كنند.
به همين خاطر الهه خلقت آدما رو به دو نيمه تقسيم ميكنه… و هر نيمه توي زمين رها ميشه…
حالا وقتي كه اين دو نيمه همديگه رو پيدا ميكنن، ـ نيمهي گشمده رو ـ و گرد ميشن دوباره، اينقدر احساس قدرت ميكنند، اينقدر احساس خوب دارن، و يكدست ميشن.
حالا فكر كنم برادر كماندار، شيرين جان ِ مهربان رو پيدا كردن و با نيمهي گمشدهشون تكميل شدن كه اينقدر احساس خوبي به هم دارن.
موندگار باشيد و خوشحال.
خیلی ممنونم آنیموس خانوم
خودم هم فک میکنم شازده خانوم من نیمه گمشده مه
خوشحالم که الان شناختمش نه وقتیکه دیر شده
البته هیچوقت دیر نیس
منم براتون خوشحالم. خانوم مهندس توو حرفاشون گفتن كه شما انسان فرهيختهاي هستيد. از كائنات همين انتظارم ميرفت كه بهترينها رو نصيبتون كنه.
شما و دوست مهربونتون به من لطف دارین
مواظب دوستتون باشین!
این همکار پاییزیه ما خیلی حساسه با اینکه نشون نمیده
اووووو حتماً نه كه دوستم يه دونه باشه، هواشو دارم تا اقيانوس!
به بانو آنیموس : 🙂
استاد جان وختی نیستین خیلی بده حتی الان که هوا خیلی هم بارونی و خوبه!
استاد این پارسا امروز دپسرده س!
میگه خیلی زیاده روی کردم دکتر جان ناراحت شده!!!!!@
اتفاقاً داشتم فكر ميكردم امروز پارسا اومده كارت زده رفته!
مثل كيف كارمنداي ايرانخودرو!
ميان كيفشونو ميزارن ميرن بيرون، مشتري كه مياد كيفشو نشون ميدن ميگن هست، حالا مياد!
اين پارسا هم كيفشو گذاشته رفته!
پارسا پسر؟ پارس جان مامان؟!
پاسخ:
ضربه اي كه به پارسا وارد شده، كمتر از سونامي ساحل نيست!
خدا رو شكر كه ديروز هيچكدام از ما نمي توانستيم افكار پارسا را بخوانيم، وگرنه عمرن ديگه پارسا اين ورا كه هيچ، اونورا هم آفتابي نمي شد! مي شد؟
ساحل؟تو خوبی؟
به نظر مي رسد ساحل در حال رؤيارويي با يك سونامي است!
اميدوارم كه سونامي نتواند پايداري ساحل را متزلزل كند …
هرچند كه تاكنون هيچ ساحلي در برابر هيچ توفاني كم نياورده است …
کجایی پس؟
پاسخ:
در خدمتيم نگار خانوم …
من هم مثل شما امیدوارم سونامی خیلی سونامی نباشد
و تزلزلی در ساحل ِ ما پیدا نشود …
خب!خدا رو شکر که شما “هم” نتونستین فکرشو بخونین!
وگرنه نه اینورا می اومد نه اونورا!!
پاسخ:
اين ور و اون ور زياد مهم نيست!
اون يكي ور خيلي مهمه كه هنوز مي ره! نمي ره؟
پارسا خود که میگه ضد ضربه است آقای مهندس!
به من میگه تو -یعنی آرش – همیشه ضربه میخوری چون به جای مغزت قلبت فکر میکنه ولی من -یعنی پارسا-عقلش حرف آخرو میزنه!
خود=خودش
يكي به من بگه پارسا پسر چشه؟ ساحل چرا طوفانيه؟
اي خدا!!!!!!
من سه ساعت رفتم ماموريت برگشتما!
پارسا یه کم شرمندست از استاد
یه کم سرش شلوغه
دیروز صب یه نیمچه دعوایی با طرف داشته
و
به من حسسسسسودیششششش میشه 🙂
مث خانوم مهندس! 🙂
از ساحل خانوم خبری گزارش نشده!
پاسخ:
نه! مشكل پارسا “چيز ” ديگري است كه ربطي به دعوا با طرف نداره! داره؟
جناب وبگرد با سلام خدمت شما و درود به ارواح مطهر بعضيا از قربانيان احتمالي حادثه خبري در دست هست؟
نمي دونم چرا؟ ولي همش فكر مي كنم اين آنيموس امروز اون آنيموس ديروز نيست! هست؟
انگاري يه خرده دُز شيطنتش بالاتر رفته! و البته شايد دو ذره!
خدايا اين روز را براي آنيموس طولاني تر فرما!!!
با سپاس و درود
هنوز خبری مبنی بر تعداد کشتگان یا مجروحان احتمالی این حادثه بدست نرسیده است.
پیوست:دعا برای رهبر!
این رهبر منظور لیدر جنبشه!نه اون بزه!!
نه ! نه! اون بزه که نه ! منظورم اون بزه تو دلنوشته ها بود!!!!!!!!@
مي بينم تنه كماندار هم خورده به تنه آنيموس!
حالا شيرين خبر داره آنيموس؟!@
وای من غش کردم از خنده به خاطر اون دو خط ِ آخرت وبگرد جان!
پاسخ:
آقا خواهشن پاي بز خوشگل ما رو به مسايل 30 يا 30 باز نكنيد!
آنیموس نگو ! بلا بگو!
شیطوونی حرفه ای بگو!
اینا هیچ چی فردا رو بگو!
پاسخ:
فردا؟ باشه … اشكالي نداره! من آماده ي مهار شيطنت هاي حرفه اي هم هستم!
استاد جان قربون شکلتون واسه من حرف در نیارین!
پاسخ:
شرمنده! مي طلبيد …
این خانوم اندازه شیش نفر کار ریخته سر من!چجوری بیام بنویسم ؟هان؟؟؟؟؟؟
اون که فکر میکنی نیس دکتر جان
خب الحمدالله كه نيس!
اون يكي چي؟
اون يكي هم نيس؟!
اون ور ، این ور، اون یکی ور ،این یکی ور همه رو ور میرم دکتر جان!
هستم هستم
الان ميام. گوشم بنده…
شيطنت؟ من؟ از پدر روحاني ميخوام براتون طلب اسغفار كنه.
من از شيطنت گذشتم فكر كنم!
مجروحين كه آمارشون رسيد كماندار! يك و نيم روز ازشون خبري نبود ميندازن گردن ليدر جنبش و كار و اينا…
خانوم مهندسسسسس!
دکتر جانننننننن!
اذیت نکنین منو!
از عيد تا حالا داري آذين رو اذيت مي كني، كسي بهت چيزي گفت؟
كه حالا اعتراض هم مي كني … آن هم مظلومانه؟!!
مواظب آنیموس هستم!اسیدی!
مجروحین؟نه بابا!من سالمم!
همش تقصیر لیدره!
مهندس!اینجوری که نمی طلبه! یه جور دیگه می طلبه!
من بازم با اروند موافقم!اونم ظالمانه!
واي من سرم شولغه، يه كمي هم گيج شدم، كي مي خواد بزي رو بزنه؟ كي كشته شد؟ من فردا كجام؟ كي اسيد پاشي كرده؟
وقتی هستین چه حالی میده!
من از اين به بعد طرف پارسام، ضعف كردم براي اين بچه، بابت 379.
آخي طفلكي بچه!
من هم با آرش موافقم صادقانه (385)
ای تی قوربان فری جووووون
منم ور شومام آبجی
منم با آنیموس موافقم (387)
من آمدم به پسر جناب مهندس سلامی عرض کنم , دیدم همه دوستان این جا هستند!!
خوش باشید.
من که البته اون شقایق نیستم ؛ این شقایقم!
پارسا جان ديگه كلاه قرمزي نشو ديگه، اونور تر لطفاً !
به به مي بينم كه فقط جاي خود آقاي مهندس سلامي خالي است!
شقايق جان مهندس سلامي را از قول ما سلام برسان… خوب
سلام علیکم
من داشتم رو معماری پروژه کار می کردم اینا منو اغفال کردن مهندس ن.
پاسخ:
آخه عزيز من بعد از 30 سال عمر شرافتمندانه، هنوز داري روي معماري پروژه وقتت را تلف مي كني؟
پس موقع دكتر بازي داشتي چيكار مي كردي؟!
به جان حسن دروغ ميگه آقاي مهندس ن!
اينجا فقط داره شولوغي ميكنه و هي اين ور و اونور ميره و بلاگيري ميكنه.
به خدا!!!!
به گمونم خود مهندس سلامی هم آنه داره می خونه و کر کر می خنده !!!@
ها ها ها
آنیموس راس میگه!
ديدين مهندس ن؟ شاهد از غيب رسيد!
ای بابا من که ترس ندارم دوستان!
اصلا منم بازی!!
چه می کنه این اتاق ِ آبی ِ اروند!
دکتر جان به شرفت دیگه جلوی آقای مهندس مارو سه نکن!
دکتر بازی چی هست حالا؟همون خاله بازیه؟
آخ جان من همبازي جديدو هستم خيلي!
آقاي مهندس ن ميشه براي من بستني بخرين؟
(بچه كه بوديم هر كي ميامد توو اكيپ كوچهمون، براي شروع و اثبات برادري بايد بستني ميخريد، ياد اونوقتا افتادم، تازشم دوچرخهش رو هم بايد مي داد بچهها هر كدوم يه دور امتحاني برن كه ببين دوچرخه كي بهتره!)
از بخت بد مامان منم نميذاشت من برم توو كوچه، بعد منم واسه اينكه كم نيارم ميرفتم توو بالكن، ميگفتم من ميرم از بالا داوري ميكنم كه كسي جر نزنه…
آنیموس جان ! هیچکدوم از ما سه تا جرات نداره جواب این طنز تو رو بده!بی ادبی نشه رفیق!
چرا جرات ندارین مهندس؟
چه نوع بستنی می خواهید ؟!!!
مگه ساحل طوریش شده، اروند جان!؟
به مونترا: خودش نه؛ اما وبلاگش آره! هر چند برای یک وبلاگنویس، فقط وقتی مشکلی در وبلاگ ایجاد می شود که مشکل برای خودش ایجاد شده باشد!
.
به حمیدرضا: آقا من فقط بستنی ماگنوم میهن دوست دارم!
.
به آنیموس: فکر کنم مامانت حق داشته ! نداشته؟
پست جدید نذاری یه اروند دیگه پیدا می کنیم که تند تند بنویسه. جانم… نه دلم نمی آد. دروغ گفتم بچلالم!
پاسخ:
یافت می نشود نگار خانوم! ما گشته ایم پیش از شما! اروند را می گویم …
اومدم بگم :
فلاشر
چراغ خطر
نور بالا
من هستم ؛ با چراغ های روشن!
آقا قبول نیست. ایهام داشت!
پاسخ:
یه موقع هایی ایهام لازمه مونترا جان! لازم نیست؟
سلام آقای مهندس
به این ور کم لطفی میکنید ها
فقط تو بیابان هستین!
امروز یه اتفاق خیلی خوب افتاد .
با یه تقاضای من تو اداره موافقت شد و مسبب موافقت کسی نبود جز رفیق شفیق شما.بعد من گفتم از شمام تشکر کنم!!!!@
خیلی خوشحالم امروز .کاشکی الان اینجا بودین شمام آیس پک میخوردین
وختی اینجا نیستین دلمون تنگ میشه استاد@
پاسخ:
نوش جان … من آیس پک خیییلی دوست دارم … اونقدر که وصیت کردم بر سر مزارم که آمدند، به جای گل، آیس پک بیاورند و به جای ریختن اشک، آن آیسپک ها را به جای من نوش جان کنند …
درود بر شیرین ترین آرشی که می شناسم!
بله مونترای عزیزم کاملا حق با شماست،بهمنی ها کلا ماه هستن…
و …
اروند عزیز به سایت ساحل میگی وبلاگ یا ساحل تازگی ها وبلاگ زده من بی خبرم؟!
تازه وبلاگ هم با تخفیف می گم!
چرا خب؟؟
دلیلش را برای سروی گفته ام! طفلکی نزدیک بود خودکشی کند!! دیگه تکرار نمی کنم؛ چون ممکنه دخترخاله اش هم، هم!
خب پس برم از سروی بپرسم.
سفر خوش!
کاش میشد برم اروند جان………..تا حالا شده از اینکه نمی تونی وقتی عزیزی بهت نیاز داره پیشش باشی احساس ناتوانی کنی؟
ساحلم به من نیاز داره ….ولی من……….
ساحلی که این روزها گرفته اسمانش را تنگ در اغوش…
آفرین به تو دخترخاله غمخوار …
300:
اروند جان ،
این کامنت رو ندیده بودم …
می دونی اون روز ، اون ویرایشت ، یکی از سبز ترین اتفاق های زندگیم بود
چون اصلا فکر نمی کردم که ادمین این دور و ورها باشه.
فقط آرزو کردم که کاش می شد اون اشتباه تایپی اصلاح بشه ، برآورده شدن اون آرزو برای من که انتظارش رو نداشتم چیزی مثل معجزه بود
یاد گرفتم که معجزه قرار نیست برآورده شدن یه آرزوی محال یا دور خیلی خیلی دور از دسترس باشه ، بلکه معجزه هر چیزی که شادی رو تو زندگیمون جاری کنه
و یاد گرفتم که برای دریافت معجزه ، فقط کافیه از ته دلم آرزو کنم … از ته ِ ته ِ دلم
ممنون … باز هم ممنون برای اون ویرایش سبز و این اتاق آبی
ولي ديده بودي سروي جان!
346 را نگاه كن!
.
.
.
گاه حال مان سبب مي شود كه چيزهايي را بهتر از هميشه ببينيم! نه؟
درود …
راست می گی …
دیده بودم
ولی انگار اون معجزه همیشه برای من تازه است … نیست؟