عكس ها و یاها
-
برای آنها که در سرولات اروند را دستکم گرفتند!
این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نامهای میثم و علی…
-
سانس فران سیس کو!
شب، داخلی؛ قبل از شروع سریال مسافران: اروند: پدر، سانس فران سیس کو یعنی چه؟ پدر (در حالی که مشغول…
-
دنیای بدون پشهبند، انگار چیزی کم دارد! ندارد؟
آقا نمیدونید این پشهبند در اون خنکای شبهای بام ایران، چقدر میتونه لذت بخش باشه … من که هیچ، امّا…
-
سفر به شهری که به ستارهها نزدیکتر از هر جای دیگری است!
تا ساعاتی دیگر رهسپار استانی میشویم که فقط یک درصد از خاک ایران را اشغال کرده، امّا به اندازهی…
-
یلدا را که دیدم؛ یادم افتاد که چقدر زود، دیرها از راه میرسند!
انگار همین دیروز بود که هنوز نیامده بود و برای همین، پدرش را بابای فردا مینامیدند … امروز اما…
-
اروند در کنار همشاگردی هایش
یک روز بیادماندنی در دبستان بنی هاشمی … روز اهدا کارنامه ثلث دوم به دانش آموزان کلاس دوم دبستان:
-
یک روز توپ با عمو خوشنویس و دوستان در سیراچال!
تا حالا این همه آدم یک جا ندیده بودم که همهشون مثل پدر «زیست محیطی» باشند و واسهشون درخت…
-
ماجرای اولین حضور من در آزادی!
امروز – 23 بهمن 1387- به اتفاق پدر و دوستامون (عمو داریوش و عمو حسین و پسراشون – امید و امیر و …)…
-
خدا چرا ما را آفرید؟!
یه روز اومدم خونه و از مامان پرسیدم: خدا چرا ما را آفرید؟ مامان هم یه نگاهی به مادرجون کرد…
-