از مارمولکها بیاموزیم!
1)
دیروز، پدرم از ماجرایی صحبت کرد که چند ساعتی ذهن اهالی محل را به خود مشغول کرده بود. گویا ظاهراً در کُنج سقف یکی از مغازههای محل، گنجشکی برای خود لانه درست کرده و چند مدّتی بود که آن گنجشک ماده به همراه سه فرزندش که تازه از تخم بیرون آمده بودند و همسرش در آن کنج اکولوژیک و دنج! روزگار میگذراندند. پدر میگفت: یکی از سرگرمیهای ما در این روزها، تماشای غذادادن مادر به جوجه گنجشکها بود … مادر با چه مرارتی به دنبال ذرهای غذا میگشت و آن را دانه به دانه و به نوبت به لانه آورده و در دهان فرزندان میگذاشت و میرفت و دوباره و … دوباره این کار را تکرار میکرد، بدون خستگی …
امّا دیروز، وقتی که گنجشک ماده بر روی کف خیابان مشغول برداشتن تکهای غذا بوده، ناگهان اتومبیلی که با سرعت از آن محل عبور میکرده، او را زیر میکند و جا در جا میکشد … پدر میگفت: عکسالعمل گنجشک نر، واقعاً همهی ما را به حیرت انداخت … او دمی بر بالای سر همسرش حاضر میشد، با نوک تکانی به وی میداد، جیک جیک غریبی سر میداد و آنگاه میرفت تا وظیفهی مادر را کامل کرده و به فرزندان غذا دهد … و باز این دور را تکرار میکرد … پدر میگفت: تا ساعتها این کار را تکرار کرد و همهی کسانی که این صحنه را دیدند، فکر نکنم هیچگاه منظرهی آن را از خاطر ببرند …

2)
در صفحه یک از شماره 312 خبرنامهی مؤسسه تحقیقات جنگلها و مراتع کشور، حکایتی پندآموز از رخدادی عجیب درج شده که حتا اگر اغراقآمیز و نامحتمل هم باشد، حاوی پیام و زنهار ارزشمندی به آدمیان است.
ماجرا از این قرار بود که یکی از شهروندان ژاپنی پس از دیدن میخی که بر بدن یک مارمولک فرورفته سخت حیرتزده و ناراحت میشود. او بعد از آنکه تصمیم به تخریب دیوار قدیمی منزل و بازسازی آن کرده بود، این مارمولک دردمند را بر سینهی دیوار میبیند و بسیار حیرت میکند! چرا که چندین سال از زدن آن میخ به دیوار میگذشت و در تمام این زمان طولانی، جاندار بیگناه نهتنها این درد را تحمل کرده بود، بلکه همچنان زنده مانده و مرگ را به چالش کشیده بود! امّا چگونه؟! مگر میشود مارمولکی که حرکت نمیکند و اسیر شده است، بتواند غذای مورد نیازش را برای همه این سالها تأمین سازد. آن ژاپنی نیز، کارش را تعطیل کرده و غرق در حیرت به مشاهدهی مارمولک و کشف راز ماندگاری و بقایش میپردازد که ناگهان صحنهی شگفتانگیز دیگری را میبیند! او مارمولک دیگری را مشاهده میکند که با دهانی پر از غذا به مارمولک اسیر نزدیک شده و بدینترتیب او را تغذیه میکرده است!
آن مرد با خود میگوید: «اگر موجود به این کوچکی میتواند عشق به این بزرگی را با خود حمل کرده و بپروراند و سالها، ایثارگرانه عشقش را نثار یک همنوع کند، ما انسانها از چه ظرفیت بزرگی برای مهرورزی و نیکوخصالی برخوردار هستیم و تا چه حد میتوانیم عاشق باشیم».
3)
چندی پیش، مستندی شگفتانگیز را از شبکه چهارم سیما نظارهگر بودم که توسط یک فیلمبردار آماتور شکار شده بود. او به طرزی تصادفی و عجیب شاهد به دام افتادن چند گاومیش توسط چندین شیر عظیمالجثه بود و به چشم خود دید که چگونه گاومیشها به جای فرار کردن، تصمیم میگیرند با یکدیگر متحد شده و برای نجات فرد ضعیف و اسیر شدهی گله، خود را به خطر اندازند و به جنگ سلطان حیوانات روند! و در نهایت نیز، پیروز شده و شیرها را فراری داده و به مراقبت از همنوع زخمی خویش بپردازند.
4)
آخرین مورد – که در مراسم اهدای جایزه در کانون عالی گسترش فضای سبز و حفظ محیط زیست ایران هم به آن اشاره کردم – در همین تابستان گذشته رخ داد. ماجرایی عبرتآموز در حوضهی آبخیز باراندوز (استان آذربایجان غربی) که از نزدیک شاهدش بودم. در حوالی روستای ممکان، شاهد پارس بیامان و یکریز سگی بودم که پس از پرس و جو دریافتم، آن سگ گله از شب قبل مشغول پارس کردن بوده، چرا که یکی از گوسفندان از بالای صخرهای سنگی به پایین پرتاب شده و پایش شکسته بوده و درنتیجه، این سگ وفادار و مسئولیتشناس تمامی شب را بر بالای پیکر آسیبدیدهی گوسفند به صبح کرده تا مبادا گرگها به آن حیوان آسیبدیده حمله کنند و در عین حال، آنقدر پارس کرد تا صاحبش متوجه او شد و برای بردن گوسفند، از آبادی مراجعت کرد و در تمام این مدت (حدود 10 ساعت) خودش بدون آب و غذا ماند، اما صحنه را ترک نکرد!
فرجام سخن:
خواستم بگویم: دستکم بخشی از ما آدمهای مغرور و اغلب از خودراضی، هنوز که هنوز است خیلی خیلی کم در بارهی دنیای اسرارآمیز حیوانات میدانیم، در صورتی که بسیاری از همین حیوانات به ظاهر نفهم، نشان داده و میدهند که در خیلی از موارد تعریف شایسته و عبرتآموزی از عشق، ایثار، حمایت و امید را برای ارایه دادن در اختیار دارند.
راستی! چگونه است که ما آدمها به خود حق میدهیم تا به بهانهی سرگرمکردن خویش، مجوز آزار حیوانات در در قالب برپایی سیرک را صادر کنیم؟ و غمانگیزتر از آن، شاهد حمایت سازمان حفاظت محیط زیست از برپاییاش هم باشیم؟!
مؤخره:
خوشحال میشوم اگر خوانندگان عزیز این تارنما نیز از تجربیات و یافتههای خویش در مورد شجاعت و وفاداری و مقاومت و عشق حیوانات با دیگر هموطنانشان سخن بگویند و دریافتهای خویش را در محیط مجازی به اشتراک نهند.





متاسفانه معرفت و عشق به همنوع در این دوره زمونه روز به روز داره ضعیف تر میشه، همین جریان گنجشگ که گفتین، اگر یه انسان روی کف خیابون افتاده باشه فکر میکنید چقدر طول میکشه که یک نفر راضی بشه یا جرئت کنه بهش نزدیک بشه تا ببینه زنده است یا مرده؟
در مورد سیرک هم راستش من فکر نمی کردم جز روش های آزار حیوانات محسوب بشه، برام جالب بود.
پاسخ:
چندی پیش با دوستم – مجتبی – در حوضه آبخیز امامه (شمال شرق تهران) همین رخداد را از نزدیک تجربه کردم! وانتی به دره سقوط کرده بود و هیچکس حاضر نبود خود را به دو سرنشین وانت که زخمی و شوکه شده بودند، برساند و آنها را نجات دهد! حتا وقتی که سرانجام آن دو نفر را با مرارت فراوان به بالای دره آوردیم، هیج ماشینی، حتا اتومبیل نیروی انتظامی حاضر نمی شد تا آن دو را به بیمارستان برساند!
وای برما …
با درود فراوان..
عالی بود آقای درویش ممنون از این مطلب آموزنده.
پاسخ:
سپاسگزارم … وظیفه بود.
از صبح تا ظهر یک کلاغ بر فراز یک نقطه در دور دست پرواز میکرد.و قار قار میکرد آنقدر که ما را به شک انداخت و با سه نفر از دوستان به آنجا رفتیم.
در آنجا یک گربه را با سیم دار زده بودند.سیم را باز کرده و گربه را دفن کردیم.کلاغها هم رفتند.
پاسخ:
تعارف نمی کنم … دلم لرزید محسن جان. خداوند این عمل انسانی تو را حتما ارج خواهد داد … کاش مانند محسن را در اطراف خویش بیشتر به جا آوریم … محسن های نازک اندیشی که بال زدن یک کلاغ برای آنها هیچگاه رخدادی معمولی نخواهد شد … زنده باشی دوست نادیده من.
استاد درویش ! ذهن انسان امروز پر شده از الگوها، و ضد ارزشها؛ متاسفانه بسیاری از دیالوگها در ذهن اکثر ما تبدیل به یک الگو شده است : ” بخور وگرنه می خورند!”” دلت واسه خودت بسوزه! ” “سرت کلاه رفته! ” و… . تمام این بینش ها که شاید ناخواسته بر زندگی انسان تحمیل شده باعث شده است با وجدانی راحت شنیع ترین رفتارها را بروز دهد؛ تمام این مسائل مدنی باعث شده از رسالتی که به دوش داریم فراموش کنیم، فراموش کنیم که به چه هدفی زاده شده ایم و این آمدن و رفتن بهر چیست ؟ بیان مسائل و حقایقی اینچنین ظریف و زیبا شاید تلنگری باشد برای ذهن های بیمار، تا شاید در ناخودآگاه خود و در کنار انبوهی از تصاویر هرز نقش مارمولک عاشقی نیز جای گیرد و این لحظه آغازگر تعقل و شروع بینشی جدید به دنیا باشد و شاید همین نقطه آغازگری مسیری باشد که باعث جاودانگی فرد در تاریخ شود .
پاسخ:
درود بر صالح عزیز، دوست قدیمی و طبیعت شناس.
بینش ژرفت را می ستایم و بسیار امیدوارم که شاهد تکثیر شتابان چنین نگاهی در بین ایرانیان باشم. تنها در آن صورت است که می توان اطمینان داشت که نسل آینده نیز خواهد توانست از طبیعتی با کیفیت لذت ببرد.
درود
موضوعات جهت موج های سبز بعدی در اینجا است:
https://greenday.ir/news/latestnews/-2008071343/
پاسخ:
سپهر جان ممنونم. کاش موضوعات را به صورت جدول نظرسنجی در وبگذر یا آی سی تی قرار دهی تا امکان رای دادن دوستان راحت تر باشد.
موفق باشی.
با سلام من دوران کودکی ام را از آن جهت که در یک باغ نسبتا بزرگ زندگی می کردم جزو بهترین تجربه های زیست محیطی خویش می دانم شاید بیشتر از آنچه که طی چندین سال در بهترین دانشگاه ایران ( دانشگاه تهران) و سر کلاس بهترین استادان آن دانشگاه آموخته بودم یاد گرفتم به خاطر دارم که هرساله همزمان با امتحانات ثلث سوم و پایان بهار فصل زادولد انواع پرندگان اعم از گنجشگ بلبل سار و … بود یک سال با همکاری پسر همسایه یک بچه بلبل را از لانه اش بیرون آورده و به امید اینکه بتوانیم بزرگش کنیم و از صدای زیبای همچون پدر یا مادرش در خانه بهره بگیریم در قفسی زندانی نموده قافل از اینکه مادر در جستجوی فرزند خود را بارها به قفس نزدیک کرد و در دام ما اسیر و باز به علت اینکه بی نهایت خودش را به قفس می کوبید و ناگزیر از آزاد کردن آن بودیم و بی مهابا به جنگ ما آمده بود شاید برای بیش از 4 بار من مادر را در قفس زندانی کردم ولی دوباره بر می گشت تا اینکه بالاخره ما از رو رفتیم و ناگذیر مجبور شدیم جوجه بلبل را به آشیانه ویرانش برگردانیم و بعد ها فهمیدم که در هیچ قفسی از آواز بلبل خبری نیست. بدون شک راز آن مارمولک نیز در عشق مادر و فرزندی است.
پاسخ:
راست می گویی … بهترین خاطرات من نیز برمی گرد به دوره ای که در مزرعه پدربزرگم – واقع در سلفچگان – روزگار می گذراندم و در امر آبیاری جالیز هندوانه و باغ انار مشارکت داشتم … وای که چقدر زود دیر می شود …
فوق العاده بود