اروند درویشخاطرات روزانه

یاد باد روزگار آبله مرغان … یاد باد!

اروند در حال تمرین بسکتبال - 7 مرداد 88بسکتبالیست آینده20090712633_resize 

دیروز وقتی داشتم از کلاس بسکتبال بر‌می‌گشتم، به پدر گفتم:
یادش به خیر … اون موقع که آبله مرغون گرفته بودم، چقدر خوب بود!
پدر (با تعجب): چی چیش خوب بود؟!
اروند: آخه اون موقع، هر چی می‌خواستم، واسم آماده می‌کردید و لازم نبود تا واسه خودم آب بیارم بخورم!

یاد باد آبله مرغان!اروند - خرداد 1387 - درگیر با آبله مرغان!

پدر (در حالی که احتمالاً  در فکر کلاس هایی بود که منو امسال تابستون ثبت نام کرده و البته با میل خودم!): آهان فهمیدم … واقعاً شرایط سختی رو داری می‌گذرانی پسرم! دلم داره واست کباب می‌شه …

      نتیجه گیری اخلاقی:
     یک  گفتگوی خوب، همیشه منشأ لذت‌های بزرگ است!

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

7 دیدگاه

  1. پسر گل شیطون روز به روز با نمک تر و آقاتر میشی. خدا حفظت کنه. هزار ماشالا

    پاسخ:
    من شيطون نيستم! ديگرون خيلي بي حس و حال هستند … به بزرگي خداوند سوگند!

  2. احتمالا تو را مونده!

    یه وقتایی حرف هایی که زده می شه مال حس و حال همون موقع است و شاید دیگه اون حس تکرار نشه که ترای اگین جواب بده!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا