مهار بیابان‌زایی

سازمان منابع طبیعی و علی سلاجقه

شنیده‌ام که در مراسم معرفی رییس جدید سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور، جناب وزیر در طول سخنرانی‌شان و به بهانه‌ی مدیریت زمان، از ذکر این نام طولانی صرف‌نظر کرده و اختصاراً از عبارت “سازمان منابع طبیعی” استفاده کرده‌اند.
نگارنده هم بر این باور است که این نام، سزاواری بیشتری برای نامیدن نهادی دارد که متولّی بخش منابع طبیعی کشور است، زیرا منابع طبیعی که فقط جنگل و مرتع نیست و تأمل‌برانگیز‌تر آن که مگر می‌شود جنگل یا مرتعی را یافت که خارج از آبخیز شکل گرفته و مستقر شده باشد؟!
این درست مانند آن است که به جای سازمان حفاظت محیط زیست، بگوییم: سازمان حفاظت گیاهان، جانوران، تالاب‌ها، انسان‌ها، چشم‌اندازهای طبیعی و …
امید که دکتر علی سلاجقه در نخستین گام ورودش به این سازمان بزرگ و ارزشمند، بتواند نامی برازنده‌تر و کوتاه‌تر برایش یافته و نشان دهد که مانند دوران دانشکده، از شکستن کلیشه‌های فسیل‌شده، هراسی ندارد. به ویژه آن که وی در نخستین سخنرانی‌اش به درستی به مفهوم بزرگ و بسیط منابع طبیعی اشاره کرده و خواهان حرمت‌نهادن به همه‌ی کارکردهای غیرقابل تبادل منابع طبیعی شده است.
برای این یار و دوست دیرین در انجام مسئولیت بزرگی که بر عهده گرفته، بهترین‌ها را آرزو دارم.

محمد درویش

عضو هیئت علمی مؤسسه تحقیقات جنگلها و مراتع کشور

نوشته های مشابه

80 دیدگاه

  1. ماجرای نامها و نامگزاری های مربوط به این رئیس جدید برایم جالب شده است . سلاجقه یعنی سلجوقیان که حکایتش جداست . اما این آقای سلجوقی در عکسی که گذاشته اید پشت تریبونی ایستاده است که روی آن به خط فارسی نوشته شده است “دانشگاه منابع طبیعی ” و شگفت اینکه بالای این نام ، نشان دانشگاه تهران را گذاشته اند! به عبارتی دیگر برگزار کنندگان و سخنران های مجلس – و قاعدتا” از جمله جناب سلاجقه – خودشان هم نمی دانسته اند که بالاخره اسم دانشگاهشان دانشگاه تهران هست یا دانشگاه منابع طبیعی؟ و خیلی هم طبیعی هست که در چنین هرج و مرج علمی و اداری که بر مملکت حاکم شده است جناب وزیر مربوطه هم تا آخر سخنرانی اش در مراسم معرفی جناب سلاجقه نفهمد که دارد در سازمان جنگلها و مراتع کشور حرف میزند یا تشکیلاتی خیالی بنام سازمان منابع طبیعی؟ و خیلی طبیعی تر هست که یک آقای عزیزی که مدرک دکترای حمل و نقل و راه و ترابری دارد هم فرق بین تهیهء فسنجان را با تولید انرژی اتمی نفهمد و بیاید رو به جمعیت کند و بگوید در یکی از شهرهای کشورمان یک دختر شانزده ساله با استفاده از دو قابلمه و یک دیگ زودپز در آشپزخانه شان انرژی هسته ای تولید می کند

  2. با سلام به شما و آقای عبادی
    یک- کاش آقای درویش توضیح می داد که این عکس مربوط به مراسم مورد نظر (معارفه) نمی باشد.
    دو- نوشته روی تریبون را من دانشکده منابع طبیعی می خوانم!
    سه – سازمان منابع طبیعی خیلی وقت است رواج یافته و در لایحه پیشنهادی به مجلس هم آمده
    چهار- رسم این است این جور مواقع(تحولات) همه اول احساس خوش بینی می کنند.
    پنج- خسن و خسین دختران مغاویه اند!
    با پوزش از توضیح فوق وآرزوی توفیق و لطافت بیشتربرای آقای عبادی

  3. من چشمم ضعیف است و دانشگاه میخوانم! اگر هم فرض را بر خطای دید بنده بگذارید ، یک نمره از کامنتم کم میشود و باقی قضایا کماکان سرجایشان هستند . در نتیجه ، بنده نگفته ام این عکس مربوط به آن مراسم معارفه هست ، ثانیا” دو اسمی بودن یک سازمان نشاندهندهء هرج و مرج ادری حاکم بر مملکت هست ، ثالثا” میزان خوش بینی به این قبیل تغییر و تحولات در ایران بستگی به حجم عقلی افراد دارد ، پنجما” آنچه که مصداق داستان خسن و خسین است کامنت شماست و نه اظهارات بنده! اگر روی آن تریبون صدبار هم از بالا تا پایین و به خط خوش نستعلیق بنویسند ” دانشکدهء منابع طبیعی ” باز هم تغییری در منظور و مواضع بنده حاصل نمیشود : سلاجقه همچنان یعنی سلجوقی ها ، بر کشور ایرانن چنان هرج و مرجی علمی و ادری حاکم شده است که امثال سلاجقه و وزیر محترمش هنوز نمی دانند در راس سازمانی بنام جنگلها و مراتع قرار دارند یا تشکیلاتی خیالی بنام سازمان منابع طبعی . و دولت کریمه شان هم وقتی لایجحه ای به مجلس می فرستد نمی داند سازمان مورد نظرش را سازمان منابع طبیعی بنامد و یا سازمان چنگل ها و مراتع؟ جالب اینجاست که اوضاع مملکت بقدری حسن قلی خانی شده است که هر کسی به هر شکلی که عشقش می کشد روی سازمانهای مختلف اسم می گذارد . در نتیجه من هم از فرصت استفاده می کنم و به اقای سلجوقی پیشنهاد می کنم اسم سازمانش را بگذارد ” سازمان مدیران گیلاس و آلبالو ” . این اسم هم قشنگ است ، هم درختی هست و هم واقعی هست . هفتصد استاد و کارشناس و کارمند و میرزا بنویس در دانشکدهء منابع طبیعی و نیز ” سازمان مدیران گیلاس و آلبالو ” نشسته اند و در ول پنجاه سال اخیر نتوانسته اند به اندازهء یک متر مربع به وسعت جنگلهای ایران بیفزایند و تنها هنرشان این بوده کا ماهیانه یک تا سه میلیون تومان از پول نفت خام خوزستان را بگیرند و بیانیهء صادر کنند که ” ای هوار .. رفت جنگلها .. و به داد جنگلها برسید! ”
    داستان فسنجان و دیگ و قابلمه و زود پز و حکایت آشپزی دختر شانزده ساله هم کماکان برقرار است و با خسن و خسین نوشتن شما جمع نمیشود.
    هر کسی در این مملکت مدیر شود خوبخود در فهرست ” نقد باید شدگان! ” بنده قرار می گیرد .
    ضمنا” امیدوارم نه این کامنتها حمل بر جسارت به جناب سلاجقه شده باشند و نه کسی تصور کند محمد درویش عزیز با این کامنتهایی که نوشته ام موافقتی دارد .

    1. درود بر لطیف عزیز و شاهرخ جباری گرامی:
      – نخست آن که اشتباه از من بود که عکس مربوط به معارفه دکتر سلاجقه را در سازمان جنگل ها در اختیار نداشتم و مجبور شدم تا تصویر مربوط به معارفه ایشان در مقام رییس دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران را قرار دهم که مربوط به سال گذشته بود. باز هم ببخشید.
      – دوم این که خوشحالم که گویا قرار است نام سازمان منابع طبیعی جایگزین گردد؛ فقط نمی دانم این همه تعلل برای تغییر نام چه دلیلی دارد؟
      – سوم این که جناب جباری از ریش سفیدان عرصه منابع طبیعی بوده و مطمئن هستم که لطیف ایشان را به جا نیاورده اند.
      – چهارم این که 23 سال است که علی سلاجقه را می شناسم (من و او با هم وارد دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران در کرج و در سال 1366 شدیم). او فردی با پشتکار است و اهل مصلحت سنجی به بهانه چشم پوشیدن از ملاحظات راستین منابع طبیعی کشور نیست. امیدوارم بتواند در این شرایط دشوار، نام نیکی از خود در تاریخ منابع طبیعی کشور به یادگار نهد. هرچند می دانم که کار بسیار دشواری پیش رو دارد … اما همه باید به او کمک کنیم.
      – پنجم این که دیگر کسی نمانده است! لطیف بهتر از هر کسی می داند که چه می گویم … توان ها تحلیل رفته و حوصله ها به سر آمده است. ما چند نفر اندک هم که باقیمانده ایم، بهتر است خودمان را دیگر ننوازیم!
      درود …

  4. به گفته وزیر آموزش و پرورش متوسط دریافتی معلمان 645 هزار تومان است. اگر نوشته آقای عبادی صحیح باشد و پرسنل سازمان جنگلها و مراتع ماهیانه بین یک تا سه میلیون دریافتی داشته باشند که وضعیت معاش آنها بسیار عالی است و طبیعی است که پرسنل چنین سازمانی شدیدا باید در راستای حفظ وضع موجود بکوشند.
    آقای درویش پس بگو چرا همیشه کبک شماخروس میخواند نمیخواند؟

    پاسخ:

    درود بر جناب زین العابدین عزیز … آقای عبادی از روی وجه لطیف شان، لطیفه تعریف کرده اند برادر! شما چرا جدی گرفته اید؟ من با 22 سال سابقه کار، دریافتی ام هرگز بیشتر از 680 هزار تومان نبوده است و گمان نمی کنم تا وقتی که بازنشسته هم بشوم بتوانم صاحبخانه گردم! ولی آرزو می کنم که حرف تان برای من همواره مصداق داشته و کبکم خروس بخواند! نخواند؟

  5. باید اذعان کنم که نوازشهای لطیف من را آرامتر می کند. درعین حال سعی من را در نوشتن به سوی مکتوبات عدالت گرانه تر بیشتر می سازد.
    محمد جان در استواری، سواد علمی و پشتکار دکتر سلاجقه حداقل من یک نفر شکی ندارم. ولی وقتی نتایج جمع بندی شده از کنفرانس بررسی برنامه چهارم توسعه را که مرحوم دکتر عظیمی برگزار کرد مجددا مرور می کنم نگرانیم بیشتر می شود. در آنجا نتایج چند بررسی علمی نشان داده بود که علاوه بر بحث خود مدیران بخش اعظمی از مشکلات به ساختارهای فسیل شده اداری تشکیلاتی سازمانهای دولتی برمی گردد. (بر من خرده نگیر که بالاخره من دایی جان ناپلئون سبز نویس (البت از نوع محیط زیستی) هستم.
    من هم امیدوارم دکتر سلاجقه بتواند این ساختارهای فسیل شده را اصلاح کند. آمین.

    پاسخ:

    بله … آمین!

  6. سلام. راجع به کامنت های بالا نظراتی دارم که کنارشان می گذارم.

    اما یک سوال. به نظر شما ترکیب “منابع طبیعی” برای این نامگذاری کمی کلی نیست؟ حداقل از منظر اقتصادی Natural Resources خیلی از موضوعات را پوشش می دهد، جنگل، منابع دریایی، زغال سنگ، نفت، زمین، هوا، معدن مس! شاید اشتباه من این است که دارم از نظر اقتصادی به موضوع نگاه می کنم نه از دیدگاه محیط زیستی. توضیح دوستان را پیشاپیش سپاس می گویم.

    1. درود بر بهروز عزیز … وقتی صحبت از منابع طبیعی در تشکیلات وزارت جهاد کشاورزی یا حوزه محیط زیست می شود، منظور بخش تجدیدشونده و پوسته زنده آن است. بخش های مربوط به معادن فلزی و سنگ و سوخت های فسیلی متولی خاص خود را دارد. بخش آب و انرژی های نو هم که در تولیت وزارت نیرو است.

  7. همین نوازشهای دوستانه بود که در اواخر دوران اصلاحات مردم تهران را به رای دادن به ترکیبی برای شورای شهرشان سوق داد که معجزه قرن را به کشور ایران معرفی کردند…

  8. میانگین حقوق دریافتی کارشناسان زیر مجموعهء وزارت کشاورزی ( به شمول حقوق ثابت ، حق ماموریت ، اضافه کار ، حق ماموریت ، مطالعه پروژه! ، و برخی دیگر از عناوین من درآوردی ) یک میلیون تومان و میانگین حقوق دریافتی مدیران میانی آن وزارت خانه یک و نیم میلیون تومان است . حالا اگر درویش عزیز سیصد هزار تومان کمتر از برآورد بنده می گیرد تقصیر من نیست . دیگر اینکه اگر این کارشناسان و مدیران در حوزهء کاری شان قادر بوده اند خدمتی به مملکت کنند و یا واقعا” در حال خدمت علمی و عملی به مملکت هستند این حقوقهایی که حاصله از فروش نفت خام خوزستان هستند نوش جانشان باد و اگر دست من باشد چهار برابرشان می کنم . بنده همیشه معتقد بوده ام که کارمندان و کارشناسان و مدیران لایق و خدمتگزار و موثر را باید روی سر گذاشت و حلوا حلوا کرد .
    اگر از بین مسئولان وزارت کشاورزی این کامنت بنده را می خواند و برآوردهای بنده را در زمینه حقوق پرداختی به کارشناسان و میران و کارمندان عالی رتبهء آن وزارت خانه حقیقی نمی داند هم می تواند در این زمینه از من توضیح بخواهد و هم اینکه می تواند به عدلیهء تهران مراجعه کند و علیه اینجانب عارض شود . بنده در هر دو صورت حاضرم خدمت برسم و حساب و کتاب و عدد و رقم و چرتکه و با استناد به ارقام و اعدادی که به عنوان بودجهء جاری وزارت جهاد کشاورزی در لایحهء بودجهء سال 1389 از طرف دولت کریمه به مجلس شورا ارائه شده است محاسباتم را توضیح بدهم . همین کار را دربارهء مدیران و استادان و کارمندان محترم و بزرگوار و بی سواد دانشگاه تهران نیز می توانم انجام دهم . اصولا” یکی از علایق و سرگرمی های بنده مطالعه و محاسبهء دقیق طرح ها و لوایحی هستند که در مجلس شورا مطرح می گردند . بخصوص ردیف بودجه ها و هزینه های کشورمان را با دقت می خوانم و زیر نظر دارم

  9. به مجتبی
    معصومه ابتکار در جایی گفته بود که یک بار با خاتمی سوار بر هواپیما بودیم و به سفر می رفتیم . وقتی به جنگلهای شمال رسیدیم من از آن بالا پایین را نشان خاتمی دادم و گفتم ببینید که این کارخانه های چوب بری چگونه درختان را قطع و قتل و غارت می کنند ( نقل به مضمون) . ملاحظه کردید؟ به این می گویند ” مدیریت شاه سلطان حسینی “یعنی عملکرد و عرضه و اختیار و قدرت یک مدیر شریف و محترم و در عین حال بی عرضه و بی خاصیت و فلج و علیل و ذلیل و دکوری که فقط به درد نشستن پشت یک عدد میز چوب گردویی بزرگ و امضا کردن نامه های اداری می خورد و دیگر هیچ! یعنی مدیر بی لیاقت و بی عرضه و بی خاصیتی که نابودی جنگلهای شمال و قتل عام درختان و غارت جنگلها و محیط زیست مملکت توسط مافیای چوب بری و جنگل کشی ایران را از آن بالا به رئیس بی لیاقت و بی عرضه تر از خودش نشان می دهد و می گوید ” تو رو خدا می بینین که اینا دارن چیکار می کنن؟! ” قربانت گردم ، کسی که معچزهء قرن را با دو درصد آراء مردم تهران به کرسی شهرداری رساند قلم معترض من نبود بلکه کارنامهء آن مدیران بی عرضه و شاه سلطان حسینی بود که همهء افتخاراتشان در بالا رفتن از دیوار سفارت آمریکا و کپی کردن مقالات دیگران و چاپ کردنشان به اسم خودشان و پوشیدن عبای رنگ روشن و گفتگو با تمدن آشور و بابل و مصر باستان خلاصه میشد . مدیران بی لیاقتی که مدیریت را از یک دولت نسبتا” تکنوکرات و میانه رو گرفتند و بعد از هشت سال دو دستی تقدیم واعظ جوادی و امثال او کردند و بعد هم رفتند با عزت و احترام رفتند در پشت میز همان شورای شهری نشستند که معجزهء قرن تولید می کند .

  10. آقای درویش، هرچند میدونم این کامنت ربطی به موضوع این پست نداره و مورد غضب آقای عبادی قرار خواهم گرفت ولی دلم میخواد بپرسم که:
    “نفت خوزستان” دیگه چه صیغه ایه؟
    تاکید آقای عبادی روی این دو کلمه در نوشته هاشون، یه مقداری آدم رو به یاد جنبشهای “پان…” و جدایی طلب میندازه، که به نقاط مثبت اقتصادی یا اخلاقی و اجتماعی یک ناحیه از کشور و یا یک قوم میپردازن.

    شاید نه، حتما، اگر در اون سال منحوس نفت در مسجد سلیمان کشف نمیشد امروزه ایران وضعیت اقتصادی بسیار بهتری میداشت، چون به جای اقتصادی که به سبک وابسته بودن به درآمد نفت شکل گرفته و اداره میشد و میشه اقتصادی متکی به اصول اقتصادی صحیح و قوای فکری درست از ابتدا شکل میگرفت. از طرف دیگر اینقدر هم مورد توجه کشورهای استعمارگر قرار نمیگرفتیم که نهادهای اجتماعی و اقتصادی از ابتدا مبتنی بر روابط -و نه ضوابط – در ایران شکل بگیره که حالا بخواهیم این نهادها رو از وجود این ساختارهای فسیل شده و سرطانی نجات بدیم، که واقعا شدنی نیست.

    پاسخ:

    تفکر ما باید حمایت گر منافع ملی باشد. چه در غیر آن صورت، بختیاری ها هم خواهند گفت، آب کارون و دز متعلق به ماست! پارس آباد مغان هم خواهد گفت: بخش مهمی از محصولات کشاورزی به ما تعلق دارد! رینه هم خواهد گفت: دماوند مال ماست و …
    اما البته لطیف منظور دیگری از این تکیه کلامش دارد! ندارد؟
    درود …

  11. به کجا چنین شتابان آقای بنده‌ی خدای لطیف
    این بیانات در تداوم همان تفکری است که همه مشکلات ما را از توطئه دشمن می داند اما یک جور دیگرش
    آقا صد کلام به یک کلام “ما ملتی هستیم که نمی توانیم با هم کار کنیم” نمی دانم چرا اما اطمینان دارم اگر هم دست بیگانه‌ای در کار باشد ولی یک درد بی درمانی در خود ما هم هست.
    اگر دولت کار محور بیاید میگوییم دزد است با او قهریم. اگر مردمی آزاد اندیش و خوش قلب بیایند میگوییم بی عرضه اند پس تنهایشان بگذاریم تا اینکه به کفاره بی تفاوتیهایمان این می شود که میبینیم
    هموطن ارجمند، دلسوز و آگاهم
    هر که در دل آرزو و در سر فکر بالندگی کشورمان را دارد بی گمان باید اول فکری به حال این درد مشترک در جان خودش و جامعه بکند.
    نه همه استادان دانشگاه تهران بی سوادند و نه تمام مدیران آن دوره کذایی بی عرضه و نه…
    باور کنید خداوند مشغول خلق کردن یک انسان خارق العاده و بی نقص برای به سامان درآوردن مشکلات جامعه ما نیست و برای ولایات آن ور آب هم چنین کاری نکرده بلکه یک حرف زده و محکم هم به پایش ایستاده و آنهم اینکه “سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمیدهم مگر اینکه آنچه در خودشان است تغییر دهند”.
    از دل همین انبوه کارشناسان پول نفت بگیر باید دستهایی به هم داده شوند تا راهی برای درمان دردهای بیشمارمان بیابند.
    گفتنی است که شور و هیجان و همگرایی که در جریان پاروزنان به کمک شما به راه افتاد را با سپاس به جا می‌آورم

  12. با تشکر از آقای عبادی نکته سنج
    مجموعه پرسنل وزارت جهاد کشاورزی حدود 97000 نفر است. حالا شما محاسبه نمائید هزینه های اداره این مجموعه عظیم و صد البته کارآمد را!

  13. به مجتبی
    قربانت گردم ، هدف من از نوشتن این کامنت ها نه دست به یقه شدن با کسی هست و نه خالی کردن عقده هایم علیه شخصیتی حقیقی و حقوقی . منظور بنده صرفا” روایت ” آنچه که بر ما گذشته و می گذرد ” هست و آنهم صرفا به منظور کشف حقیقت . بنده نمی توام حقیقت را بنا به میل شما کم و زیاد کنم . ما اینجا داریم با عدد و رقم حرف می زنیم ولی شما مثل کشیش های کاتولیک در حال موعظه کردن های احساسی شده اید و بنده را به راه راست هدایت می کنید .
    داستان جادوگر شهر اوز ( شهر زمرد) اثر فرانک باوم را خوانده ای؟ یا فیلم و لااقل کارتون آن را دیده ای؟ شهری که در آن مردمش شیرهایی هستند که شجاعت ندارند ، آدم آهنی هایی قلب و از همه بدتر مترسک هایی ترسیم شده اند که مغز ندارند . و ابد اگر فرانک باور الان زنده بود نمادهای دیگری هم به اهل شهر اوز می افزود ، از جمله مدیرانی که تجربه ندارند ، استادانی که علم ندارند و مردمی که از مسئولین ادارات و شرکت ها و کارخانه ها و سازمانها و نهادهای فرضا” محیط زیستی و کشاورزی شان بیلان کار و حساب و کارنامهء عملکرد نمی خواهند .
    علمای دینی خطبه های نمازشان را باین جمله شروع می کنند که ” اوصیکم بتقوالله ” و شما بنده را توصیه می کنید به کف زدن برای مدیران بی لیاقت خوش قلب . مدیری که هشت سال در راس تشکیلاتی قرار گرفته باشد و مثل مستوفی های بی خاصیت و بی عرضه و بی اختیار و بی برنامهء قاجاری از مدیریت و ریاستش قط تکیه زده بر مخده های یزدی و بالش های تبریزی را یاد گرفته باشد و بیلان کارش را نتواند با عدد و رقم واقعی شرح دهد و نهایتا” وضعیتی خرابتر از قبل را بسازد و دو دستی تحویل مدیری بدتر از خودش بدهد و برود ، چه برکتی داشته است که بنده باید طبق توصیهء شما شاکر و مداحش شوم؟ عزیز من ، اینجا اصلا” بحث دزدی نیست . اگر کسی بیاید و خانهء بنده را آباد کند ، هر چه به عنوان مزد دستش بردارد نوش جانش باد . اگر قالیچه ام را مخفیانه برداشت ، خودم دو لحاف هم به عنوان ناز شصت به آن قالیچهء مسروقه اضافه تقدیمش می کنم . منتها به شرط آنکه پشت سرش بنایی را آباد کرده باشد . بنده دارم با نام و نشان واقعی ام و به شکلی عقلانی و آماری و با تحکم و حسابخواهانه و متکی به اعداد و ارقام حرف می زنم ، اما شما دارید با نحوی بی نام نشان و از سر احساسات جملاتی شاعرانه می نویسید و بنده را دعوت به یک ” بی خیالی عارافانه ” و شکر گزاری به درگاه مدیران بی عرضه و بی لیاقت دعوت می کنید . خب ههمین افکار و عقاید بودند که ما را به اینجا رساندند .

    پاسخ:

    خوشحالم که مجتبی معنی “قربانت گردم” را نمی داند! وگرنه ممکن بود در این بحث شیرین و داغ دیگر شرکت نکند!

  14. آقای عبادی عزیز
    ما تا خودمان نخواهیم و مسوولانه بدنبال مطالباتمان نباشیم هیچ مدیر قدری نخواهد توانست کاری از پیش ببرد. اگر یک روزی توانستیم یک زنجیره انسانی مثلا اطراف جنگل گلستان تشکیل داده و هزینه تخریب به بهانه توسعه را بالا ببریم مدیر نالایق تغییر کرده و کارآمد می تواند کاری انجام دهد وگرنه همین است که هست. حرف من تمجید کردن از کسی نیست سخن این است که راه توسعه جامعه ما از میان بردن سیاه بینی و ارتقای فرهنگ مشارکت و مسوولیت پذیری تک تک سلولهای تشکیل دهنده آن است.
    نمونه کاری که زنان خانه دار میانسال کرمان انجام داده و در حال جلوگیری از تبدیل پارک شهرشان به پمپ سوخت هستند.
    نام و نشان امثال من و حتا شما به کار این حرکت نمی آید سخن و عمل ما مهم است.
    دانشگاه صدها و زیست بوم ما هزاران مشکل دارد و بی گمان بی خردیهای مدیران در آن نقش داشته و دارد اما نقش ما چیست تنها ناسزا گفتن به آنها یا اثرگذاری در هر حدی که در توانمان است؟؟
    اگر در میان همین معرکه پر چالش بمانی و با این سامانه ناکارآمد مقابله کنی تا حرف حساب را به پیش ببری نقشی ایفا کرده‌ای وگرنه در این هیاهوها و بحثهای وبلاگی ما که بینندگان را خسته میکند سودی نمیبینم

  15. به مجتبی
    طبیعی هست کسی که بررسی عملکرد مقامات مختلف اجرای در مملکتش را ” ناسزا ” می بیند سودی هم در گفتگوهای انتقادی نبیند . دور جنگل گلستان زنجیرهء انسانی تشکیل بدهیم؟ یعنی یک میلیون نفر را بیاوریم تا دست همدیگر را بگیرند و دور این جنگل حلقه بزنند تا مثلا” وزارت راه عرض جاده ای که از میان آن کشیده است یا میخواهد بکشد را از نه متر به چهار متر کاهش بدهد؟ لابد برای جلوگیری از آلودگی خلیج فارس هم باید یک زنجیرهء هشت میلیون نفری را از شط العرب تا بندرعباس تشکیل بدهیم و بعد هم برای حراست از جنگلهای بلوط رشته کوه زاگرس یک زنجیرهء سه میلیون نفری را از یاسوج تا سنندج راه بیندازیم و یک زنجیرهء چهار میلیون نفری را هم به دور دریاچهء ارومیه بکشیم و الی آخر . این آدمهایی که قرار است به دور جنگل ها و دریاها و رشته کوههای ایران زنجیرهء انسانی تشکیل بدهند بهتر است وقتی که پای صندوقهای رای زنجیره و صف تشکیل می دهند بجای آن که اسم رئیس جمهوری که از بالای آسمان نابود شدن جنگلهای کشورش را می بیند و روی زمین دربارهء گفتگوی تمدن سومریان با تمدن اینکاها سخنرانی می کند و بجای اسم آن نماینده ای که برای ساخت پالایشگاه مازندران و نابودی محیط زیست کشورش در اتاق وزیر نفت را از جا کنده است ، اسم کسانی را روی ورقهء رایشان بنویسند که لااقل معنی نابودی محیط زیست و طبیعت ایران را بفهمند .

  16. خیلی دوست دارم وارد این بحث بشوم اما احساس می کنم کمی برای چنین گفتگوهایی پیر شده ام.

    پاسخ:

    ولی شما دست کم از من و لطیف و مجتبی و شاهرخ و پورنگ جوان تر هستید! مگر آن که منظور دیگری از “پیری” داشته باشید! نه؟

  17. بهروز جان ، نقد کردن عملکرد مدیران اجرایی در حوزهء محیط زیست شرایط سنی ندارد . اتفاقا” کار ساده ای هم هست . لااقل به سختی و دشواری گفتگو دربارهء تغییرات اقلیمی قطب جنوب یا احتمال استفادهء اروپا از انرژی خورشیدی در صحرای آفریقا نیست . بقول محمد درویش : هست؟

  18. به آقای عبادی عزیز
    نکته اینجاست که هر چند نقد خود مدیران لازم است (البته بدون ناسزا) اما مقابله یا اصلاح عملکردهای نادرست آنان لازمتر است.
    به چند میلیون نفر نیاز نیست. مثال آن حرکت کشتیهای آزادی غزه بود که جمعیت ندکی بودند اما یک تأثیر جهانی برپا کردند و در نهایت منجر به شکست محاصره غزه شد.
    از آنجا که متاسفانه در کشور ما همه چیز فورا انگ سیاسی می‌خورد و هزینه‌ها رابه شدت بالا می‌برد اینگونه حرکتها فوق العاده آرمانی است و من تنها به عنوان بالاترین کارهایی که می شود انجام داد مثال زدم
    منظور این است که یا حساس کردن مردم و افزایش انگیزه وآگاهی نسبت به آنچه بر این بوم زیست می رود راه را برای تأثیرگذاری واقعی باز کرد.
    متاسفانه بی توجهی به محیط زیست یک معضل جهانی است و موضوع بی لیاقتی مدیران این حوضه تنها یکی از وجوه مشکلات است. اراده حاکمان باید تغییر داد شود .. و این شدنی است اگر بخواهیم…

  19. در این دوران سخت حضور کسانی مانند آقای دکتر صدوق و آقای سلاجقه در سازمانهای متولی حفاظت از طبیعت ایران عزیز امیدوار کننده است، اگر انبوه مشکلات را تاب بیاورند و بمانند و تلاش کنند…

  20. ممنونم؛ اما مطمئن نیستم. ممکن است حق با شما باشد. به هر حال نقد اصولی دارد و پیش نیازهایی. مثلا من که هیچ وقت در هیچ از سازمان های این حوزه همکاری مستقیمی نداشته ام و از جزییات فرآیندها و پیچیدگی ساختارهایشان آگاهی ندارم به خودم اجازه نمی دهم نه ساختار سازمان و نه مدیرانش را نقد کنم. به هر حال هر فردی می تواند در دامنه محدودی از حوزه های صاحبنظر باشد که من در هیچ حوزه ای نیستم و از بابت هم نگرانی ندارم. به گمانم امروز شاید سخن گفتن از رخدادها و واقعیت هایی مثل همین شواهد تغییرات اقلیمی و یا انتقال انرژی خورشیدی ضروری تر و دچار سطح کمتری از نااطمینانی باشد. به هر حال هنوز پایه ای ترین خلاءهای اطلاع رسانی در بسیاری از ارکان این حوزه به اندازه ی کافی گسترده و عمیق هست که جای چندانی برای درج اظهارنظرهای شخصی و نتیجه گیری بر اساس تعمیم های ضعیف در یک سلسله مراتب اجتماعی باقی نمی گذارد. شاید، شاید یکی از رسالت های کسانی که در این زمینه دغدغه دارند باید این باشد که توجه عمومی را از تحلیل های روزمره دور کنند و زمینه حضور و به کارگیری عبارت های علمی تر را در ادبیات این حوزه فراهم آورند. شاید. من به خودم بیشتر از همه باور و تردید دارم. رو به راه باشید.

    پاسخ:

    ارتقاسازی اطلاعاتی در حوزه محیط زیست، یکی از مهم ترین رهاوردهای مثبت حضور در دنیای مجازی است. درود بر بهروز عزیز.

  21. پورنگ جان
    سیستم اداری در ایران کاریکاتوری از سیستم اداری در کشورهای مترقی جهان است . برای مثال ، آلمان سازمانی برای حفاظت از جنگل هایش دارد . شاید کمتر کسی در ایران بداند که تقریبا” همهء جنگلهای انبوه کشور آلمان دست کاشت است! اگر شما در ارتفاعی نسبتا” پایین از این سوی آلمان تا آنسویش بروید جنگلهای آن را به طرز شگفت انگیزی در اشکال هندسی می بینید . پیش از جنگ جهانی دوم مردم آلمان شروع به کاشت جنگل کردند و اکنون یکی از غنی ترین و انبوه ترین و زیباترین و وسیع ترین جنگل های اروپا را دارند . بعد از جنگ جهانی دوم مردم آلمان از سرما یخ زدند اما بدون اینکه کسی ناظر بر کارشان باشد حاضر به بریدن آنچه که خودشان و پدرشان کاشته بودند نشدند و درختانشان را به چشم هیزم نگاه نکردند . سازمان حفاظت از منابع طبیعی آن کشور – مانند هر مملکت مترقی دیگر – چند کار را به دقت و بطور سازمانی و به اصطلاح سیستماتیک انجام می دهد . یکی حفظ و مراقبت از درختانی که دارند و دوم کاشت و گسترش آن جنگلها . بطوریکه سطح و حجم فضای جنگلی آن کشور همواره رو به ازدیاد بوده است . بعد نگاهی به سطح و حجم درختان و فضای چنگلی ایران بیندازید که روز بروز مثل برفهایی آخر بهار در حال ذوب شدند هستند . یعنی در زمانه ای که ما یک سازمان خاص برای حفظ جنگلها و مراتعمان داریم ، نه تنها به سطح جنگلهایمان چیزی اضافه نشده است ، بلکه روز بروز این درختان و جنگلها با سرعت بیشتری در حال از بین رفتن هستند . درست مثل بیمارستانی که نه تنها هیچ بیماری در آن بهبودی حاصل نمی کند ، بلکه بیماران بستری شده در آن نیز یکی یکی و با سرعت در حال مردن هستند . خب . اولین سئوالی که مطرح میشود این است که پس آن تعداد انبوه پزشک و پرستار و کارشناس و کارمندی که هر روز وارد این بیمارستان میشوند و عصر به منازلشان بر می گردند و سالیانه دهها میلیارد تومان از بودجهء کشور صرف پرداخت حقوق ماهیانهء آنها میشود ، در این ساختمانها چه می کنند؟ واقعا” سازمان حفاظت محیط زیست و سازمان جنگلها و مراتع و کلا” وزارت جهاد کشاورزی ( با این اسم مضحکش ) مشغول به چه کاری هست؟ اگر به شهر شیراز سفر کرده باشید می بینید تپه های اطراف این شهر خشک و لخت هستند و صرفا” یک تکه از آن سرسبز است . این تکهء سرسبز همان چند درختی هستند که در سال 1350 و به مناسبت جشنهای 2500 سالهء اسمش را نیار کاشته شده بودند . من در سال 1371 با یک محاسبهء سرانگشتی متوجه شدم که می توان سراسر تپه ها و کوهپایه های اطراف این شهر را با صرف یک میلیون تومان و ظرف یکماه درختکاری کرد . سازمان جنگلها و مراتع کشور در سی سال اخیر عرضه و لیاقت این را نداشته است که حتی یک درخت ( حتی یک درخت! ) به حجم درختان کشور بیفزاید ولی در عوض در این مدت میلیونها درخت بریده شده اند و حجم جنگلهای ما نسبت به سال 1357 دست کم سی تا چهل درصد کاهش یافته اند . یعنی سه درخت از این طرف کاشته میشود و سی هزار درخت از آنطرف بریده میشود! تمام مدیرانی که در این سازمان بی خاصیت به ریاست رسیده اند و نیز تمام رئیسانی که در سازمان حفاظت محیط زیست ایران به مقامات بالایش رسیده اند – در عمل – نه تنها قادر به بهبود کردن اوضاع نشدند بلکه وقتی رفتند پشت سرشان طبیعت ایران را از آنچه که بود هم ویرانتر رها کردند و رفتند . ما البته شکی نداریم که بسیاری از پرسنل این دستگاهها واقعا” دغدهء خدمت به مملکت را دارند و آدمهایی بسیار با تجربه و اهل علم هم بینشان هست ، اما وقتی ساختار یک تشکیلات دکوری و بی اختیار و بی امکانات و دست خالی و بی عرضه و فلج و علیل و ذلیل باشد ، رئیسش خودبخود تبدیل به یک مستوفی و ماشین امضاهای اداری میشود و سایر پرسنلش هم چیزی بیشتر از میرزا بنویس هایی حقوق بگیر نمی شوند که هر روز صبح به ساختمانی وارد میشوند ، هشت ساعت از وقتشان را به کاغذ باغذی و سایر سرگرمی های اداری اختصاص می دهند ، و ساعت دو یا چهار هم که میشود پیس بسوی خانه! و این دور را هر روز تکرار می کنند و طبیعت ایران هم روز بروز همان میشود که می بینید . وزرات جهاد کشاورزی و سازمان جنگلها و پژوهشگاه هایشان باید روزی صد بار خدا را سپاس بگذارند در بین انبوه کارمندان و کارشناسانشان چهار نفر مثل محمد درویش و هومان خاکپور وجود دارند که با زحمت های فردی شان و ابتکارها و دغدغه های شخصی شان نسبت به محیط زیست ایران پرچم سازمانشان را در عالم مجازی اینترنت بالا نگه داشته اند و آبروی همهء تشکیلاتشان را خریده اند . سازمان های حفاظت منابع طبیعی در ممالک پیشرفته از بالا تا پایین مقامات و پرسنلشان مثل محمد درویش هستند ، با این تفاوت که آنها اختیار عمل و قدرت اجرایی دارند اما محمد درویش و هومان خاکپور و امثال آنها در سازمانشان استثناء هایی پراکنده هستند، و بدون اختیار و قدرت اجرایی .

  22. چه بحث جالبی شده، من علیرغم تنشهای کوچک موجود در بحثها بسیار محظوظ شدم به این دلیل که فکر میکنم محیط زیست ما احتیاج به همه ی انواع روشنفکرانی داره که تو این پست کامنت گذاشتن- البته خودم رو با شماها قاطی نکردم من یک خواننده بیطرف بودم-

    محیط زیست ما به امثال آقای “عبادی” نیاز مبرم داره که صادقانه و بدون کوچکترین تخفیفی معایب و نارسایی های محیط زیست و مسئولانش رو بیان میکنه و افقهای پیش ِرو و بایدهای این عرصه رو پیش چشمهای ما میگذاره. به آقای “مجتبی” و آقای درویش و… هم احتیاج داره تا علیرغم دانستن تمام این معایب، درعرصه ی عمل با رواداری و علم به حقیقت عرصه رو برای اونچه که عیب ما ایرانیهاست و ایشون به زیبایی بیان کردن- ما ملتی هستیم که نمیتوانیم با هم کارکنیم- مهیا کنه…
    در اونصورت موفقیت بسیار نزدیکتر خواهد بود، به قول آقای درویش، نخواهد بود؟!

    پاسخ:

    دیروز در مراسم روز ملی دماوند و حضور کم نظیر و انبوه عاشقان این بزرگترین کوه مخروطی جهان، احساس کردم که نه! شاید هم ما ملت سرانجام بتوانیم با هم کار کنیم.
    درود …

  23. راستش منظورم از پیری دو چیز بود. اول این که حس می کنم این روش بحث نابالغ است. مثلا راستش به نظر من با وجود تمام نقصان هایی که در کشور هست کمی غیرمنطقی است که ما از یک غلط املایی فرضی روی پارچه ی خوشامد شروع کنیم و سازمان علمی کشور را زیر سوال ببریم. اصلا چنین تعمیمی به نظرم گمراه کننده است.

    راستش تجربه ام هم نشان می دهد که در این دنیای مجازی وقتی یک چیزی را به عنوان کامنت می نویسی و می روی بعد از آن برداشت های مختلفی می شود که خیلی با منظور واقعی ات فاصله دارد. برای همین از آن پرهیز می کنم که این دومین دلیل بر ریسک گریزی و شاید نشانی بر آنچه من اسمش را “پیری” گذاشته ام باشد.
    به هر حال من روی نحوه ی تعمیم ها، استنادها، ادعاها، محاسبات و … همه و همه نظرات مشخصی دارم که … به همان دلیل پیری! می گذارم برای بعد. نگذارم؟

  24. کاملن آقا بهروز را درک می‌کنم اما امتیاز گفتگوهای مکتوب (اگر عبارت درستی باشد) بر مجادله شفاهی این است که آنچه بیان شده اولا با تأمل بیشتری مطرح شده و دوم ماندگارتر است و فرصتی برای مشاهده مجدد و بازنگری خود گوینده و مخاطب فراهم می‌آورد. برای رفع عیب فهمیده نشدن منظور نویسنده نیز باید بحثها را بدون دلخوری اما با ایجاز ادامه داد.
    برای قضاوت های عجولانه نیز ناچارم ایشان را تأیید کنم چرا که به عنوان مثال جنگلکاریهای سرو و کاج کوه باباکوهی (ضلع شمال شیراز) هر چند زیبا و به نوعی تنفس گاه شیرازیهاست اما اگر ابیاری نشود در مدت کوتاهی خشک خواهد شد و از این نظر توسعه‌ی ان به ویژه در این وانفسای بی‌آبی مورد تأیید اهل فن نیست چرا که درختچه‌ها و بوته‌ایهای بومی و سازگار با این اقلیم بدون نیاز به آبیاری و تنها با یک مدیریت اصلاح و احیای پوشش گیاهی مستقر خواهند شد. هر چند به سرسبزی و زیبایی درختان فعلی نخواهند بود اما پایداری بوم شناختی دارند.عکسهای زیبایی از همین گونه‌ها در همان محل در آرشیو دارم.
    علت ادامه نیافتن آن درختکاریها دشواری نگهداری آنهاست که تنها به دلیل هماهنگ نبودن یک تصمیم گیری با طبیعت رخ داده است. معضل بزرگتری که به وجود آورده یک برداشت نابخردانه دوم است که برخی مسوولین آن را دنبال کرده و آن تبدیل این درختان به گونه‌های مثمر با این توجیه است که حال که آب می‌دهیم چرا میوه برداشت نکنیم و با این استدلال هزارها هکتار از مراتع و جنگلهای اطراف شهر را به باغ تبدیل کرده و مسبب بحران کم نظیر آب در این حوضه آبخیز شده‌اند!!!
    الیته مفاهیمی که آقای عبادی مطرح کرده (به ویژه در نظر قبلی)درست و درد مشترک همه دلسوزان است اما به گمانم مستنداتی که مطرح می‌کنند نیاز به تعمق بیشتری دارد.
    آنچه از فرهنگ مردم آلمان بیان کرده‌اند مثال روشنی است از آنچه من با بیان ناقص نتوانسته‌ام بگویم و آن اینکه باید مردم به حقوق و وظیفه‌هاشان در قبال محیط زیست حساس و آگاه باشند و در واقع دولتها را مجبور به حفظ آنها بکنند و این خودآگاهی و همگرایی در جامعه ما اکنون طفل نوپایی است که باید رشد کند و به بلوغ برسد.
    احتمالن آقای درویش حق این قضاوت را به من می دهدکه بگویم امثال ایشان تا آنجا که من میدانم در درون سازمانشان استثنا نیستند و شاید بشود برعکس آن را گفت یعنی بی تفاوتها انگشت شمارند اما این خیل عظیم در سردرگمی‌های نبود برنامه و نبود هدف گذاریهای سازمانی و نبود… برآیند کارشان حرکت محسوس رو به جلو نیست اما کارهای موردی چشمگیر و تحسین برانگیز فراوانی انجام شده است. بی استثنا در هر شماره جدید مجلات علمی منتشره در موسسه تحفیفاتی متبوع ایشان دست کم یک نتیجه تحقیق جالب و بدرد خور یافت می‌شود. و این سند دیگری است از آنچه قبلن گفتم یعنی نداشتن همگرایی در کارها…
    همگان بر اطاله کلامم ببخشند

  25. ممنونم از توضیحات مجتبی
    البته کوههای شرقی و مرکزی ترکیه اگر از کوهها و تپه ها و دره ها و کوهپایه های زگرس ما کم آبتر نباشند خیلی هم پر آب تر نیستند . اما سیاست های درست و خردمندانهء ساختار وزارت کشاورزی ترکیه به گونه ای بود که جچم عظیمی از آن مناطق را زیر کشت درخت فندق بردند و امروزه ترکیه جزو بزرگترین صادر کنندگان فندق جهان است . یعنی جنگلهایی را بپا کردند که نیازی به ابیاری ندارند و سالیانه صدها میلیون دلار را نیز همراه با چندین هزار شغل برای آن کشور به ارمغان می آورند . وقتی شما می بینید که درختی ناسازگار با زیست بوم در کشور ما کاشته میشود باز بر می گردد به بی سوادی کارشناسان و مدیرانی که در راس امور قرار دارند .
    اینکه می فرمایید موئسسات علمی ما مشغول پژوهش هستند خب این پژوهش ها بالاخره یک جایی باید نتایج عملی خودشان را نشان بدهند . امام زاده هایی که معجزه ای ندارند بود و نبودشان و پژوهش کردنشان و نکردنشان چه تفاوتی دارد؟ ما همچنان تصور می کنیم که بهترین خلبانهای دنیا را داریم ولی در عمل می بینیم که نود درصد از سوانح هوایی مان به دلیل خطای خلبانهایمان بوده اند . یعنی در واقع بی سوادترین خلبانهای دنیا را داریم!
    بهروز در همان کامنت اولش نظرات بنده را – البته در لفافه ای که برای بنده چندان هم لفافه ای نداشت – بچه گانه دانسته بود و از موضع ” پیر خرد ” ابراز چنین مطالبی را بچه گانه و به دور از شان خودش دانسته بود . روحیهء من به گونه ای نیست که نیازی ببینم نظراتم را با طعنه و کنایه و متلک ابراز کنم . اما با توجه به اینکهظارها” تمام تخصیلات و مطالعات و تجربیات بهروز عزیز صرفا” در علوم مربوط به مهندسی کامپیوتر ، تجارت و بازرگانی و نیز اقتصاد و بازار بوده است – و احتمالا” در طول عمر شریفشان حتی یک واحد درسی در زمینهء جغرافیا ، محیط زیست ، طبیعت و زیر مجموعهء آنها از قبیل تغییرات اقلیمی و غیره نخوانده اند – پس از جهت علمی حق دارند بلوغ و بزرگی خودشان را حفظ کنند و اجازه بفرمایند تا نابالغانی مثل بنده در این زمینه ها ” ناسزاگویی ” کنند .

    1. جنگلهای فندق در شرق و مرکز ترکیه، ادامه اش تا گردنه حیران در استان اردبیل می رسد؛ جایی که موسوم است به جنگلهای “فندق لو”. این منطقه، به صورت طبیعی رویشگاه چندین هزارساله فندق بوده است و هنر دولت ترکیه آن است که این رویشگاه طبیعی را حفظ کرده است. در حالی که ما متاسفانه نتوانستیم آن را حفظ کنیم که ماجرایش را در “چرا باید از گردنه حیران، حیرت کرد؟” پیش ترها نوشته ام. اما موجی که در کشور راه افتاده، در پی ترویج این نگاه خطرناک است که درختان غیرمثمر، درختانی مشکوک و دسیسه امپریالیست جهانی هستند! و ما باید این دسیسه ها و مزدوران غربی را ریشه کن کرده و به جای شان درختان میوه بکاریم که لابد ماجرایش را در وبلاگم در فروردین ماه 1388 خوانده ای؟
      از قضا هفته گذشته حدود 4 ساعت با خانم نجفی گفتگو کردم و ایشان همچنان بر این باورند که ریشه ورود درختان غیر مثمر – یا به قول ایشان: درختان بی ثمر! – به ایران بسیار مشکوک است و دست امپریالیست جهانی در آن پیداست!
      در ضمن، دلیل نامهربانی ات را با بهروز درک نکردم! فکر کنم وجود امثال بهروز – به ویژه در روزگار یخ زده امروز وبلاگستان سبز – غنیمت است و ما نباید با برخوردهای سختگیرانه ی خود همین چند نفر محدود باقیمانده را هم از وبلاگنویسی در حوزه محیط زیست پشیمان کنیم. یادمان باشد که تعداد یادداشتهای بهروز در طول دو ماه اخیر، به تنهایی با 80 درصد محتوای کمی گرین بلاگ برابری می کند. به شخصه از لینکها و مطالب او بسیار استفاده کرده ام و اصولاً هنر ما باید سوار کردن آدم ها به قطار وبلاگستان سبز باشد! نباید باشد؟
      درود بر لطیف عزیز.
      .
      .
      در ضمن آقا مجتبی: اجازه من یکی که دست شماست و خودت می دانی که خییلی مخلصیم رفیق شیرازی و باصفای من.

  26. آقای عبادی عزیز بیان آقا بهروز مبنی بر عدم بلوغ بحث هارا با عدم بلوغ فکری گوینده‌ی آنها یکی دانسته و رنجیده‌اند.
    راست این است که موجودی به نام تعامل و همکاری فکرها که خوشبختانه سالهاست در بین صاحبان فکر این دیار متولد شده همچنان دوران طفولیت را طی می‌کندو خیلی با بلوغ فاصله دارد.
    از قضا در این ملک هر گاه کسی به یک مرحله از رشد فکری یا تجربه ارزشمند می‌رسد تواناییش در تعامل با دیگر فکرها کاهش می‌یابد اینهم از عجایب فرهنگی ماست.
    سخن نغز و فکر چاره ساز در درون مغزها میجوشد اما دستها به هم داده نمی شود تا آنها را فریاد کند و به مرحله عمل درآورد…
    به هر حال بحثهای جالبی بود به حدی که عملگرای کوتاه زبانی چون من را به وجد آورد تا در کار بزرگان دخالت کنم

    محمدآقای عزیز
    ممنون که اجازه دادی اما آیا مطلبم را در خصوص کارکنان نهاد پژوهشی منابع طبیعی تأیید می‌کنی؟

    پاسخ:

    شاید یکی از مهم ترین مشکلاتی که ما در بخش تحقیقات منابع طبیعی داریم، وجود چماقی به نام تجاری سازی یافته های پژوهشی و کاهش شدید اعتبارات طرح هایی است که به اصطلاح مشتری در بخش اجرایی یا خصوصی ندارد. در حالی که سرمایه گذاری در حوزه منابع طبیعی باید در شمار وظایف حاکمیتی دولتها و حکومت ها باشد. از همین رو، به نظرم یکی از دلایل نمود ناکارآمدی بخش تحقیقات در مواجهه با مشکلات این حوزه، تخصیص کمتر از یک درصد کل بودجه به آن است. من نیز اعتقاد دارم که اغلب همکارانم در مؤسسه عمیقاً به حفظ منابع طبیعی وطن عشق می ورزند و دوست دارند که در این راه ردپایی مفیدتر از خویش به جای نهند.
    درود …

  27. بحث های چالشی و مفیدی را در حوضه مدیریت و یا نامدیریتی محیط زیست کشورمان شاهد بودیم و برایم خیلی جالب بود، کلا” از گفتگوهای شفاف و بی پرده لطیف عزیز در حوضه محیط زیست و منابع طبیعی لذت می برم.
    زنده باشی لطیف جان

    1. هومان جان دیگه داشتم نگرانت می شدم! گفتم چه شده است که بعد از ماجرای پلنگ چال دیگه این رفیق شفیق پیدایش هم نیست؟! البته این بحثها می تواند حتا پربارتر هم استمرار یابد و من امیدوارم که اینگونه شود.

  28. سلام مجدد به همه. ممنونم از آقای درویش گرامی بابت محبتی که به من دارند، مجتبی عزیز، و آقای عبادی محترم. آقای عبادی عزیز، اگر از هر کجای مطالب من در سطور بالا چنین برداشتی شد که من شخص شما را مورد اشاره قرار داده ام و خدای نکرده به شما توهین کرده ام عذرخواهم، چنین قصدی نداشته ام. گفتم که حفظ همگنی بین قصد و برداشت در فضای مجازی سخت است.

    خطاب من نه شخص و شخصیت شما، که روش شما در انتقاد است که به عقیده ی اینجانب بسیار ضعیف و مشوش است. اگر دوست داشتید که مطمئنم دوست دارید برای این ادعا شواهدی را از همین کامنت های بالا برایتان درج می کنم که خدای نکرده حرف بی اعتبار نزده باشم.

    من به رسم ادب و نشستن در جایگاه یک برادر کوچکتر چه از نظری سن، چه دانایی و چه تجربه مجددا بابت هرگونه سوء تفاهم احتمالی پوزش می خواهم.

    راستی در مورد واحدهای درسی هم حدس شما کاملا درست است. نشان به آن نشان که من هفته ای یک بار در مطالب سایتم می نویسم که من در هیچ کدام از این حوزه ها که هیچ، در حوزه هایی که درسش را هم رفته ام و کلاسش را گذرانده ام تخصص و دانشی ندارم 🙂

    1. درود بر بهروز عزیز … من فقط واقعیتها را گفتم و به نظرم کار تو شایسته تقدیر است. اما در مورد لطیف عزیز، به نظرم اندکی بی انصافی است که بخواهید فقط بر اساس کامنتهای این پست روش وی را در تحلیل و انتقاد به نقد بکشید. بهتر است با توجه به مجموعه مطالب وی، به ویژه نقدها و تحلیل های عالمانه اش در حوزه تاریخ و جغرافیا و اغلب کامنتهایش در وبلاگ ناصر کرمی و نیز بخش محیط زیست تارنمایش، به این کار ارزشمند مبادرت ورزید.

  29. همه ی بحث های مطرح شده بین دوستان را خواندم
    و دلایل نوشته ی این پست را هم در مورد نام منابع طبیعی بر این سازمان ، سنجیده می دانم ولی متوجه نشدم چرا آقای عبادی خاطر نشان شده اند که :
    “دو اسمی بودن یک سازمان نشاندهندهء هرج و مرج ادری حاکم بر مملکت هست”

    فکر می کنم ؛ به عنوان برداشتی از این نوشته و کامنت های مرتبطش باید گفت ؛
    بی توجهی به محیط زیست متاسفانه یک مشکل جهانی است و نه فقط ایرانی که نابخردی مدیران و ضعف در مدیریتشان نیز موضوع را تشدید می کند ،
    که متاسفانه این نادانی و نا آگاهی در مدیران ِ وطنی بیشتر دیده می شود !
    مطالباتمان از مدیران بالادستی ؛ “ما” را در مقام مردم عادی ، کارشناسان این
    حوزه یا حتا غیر از این حوزه (بی آنکه الزامن ،ملزوم به پاس کردن واحد درسی در این زمینه باشند !)و یا مدیران میانی از تلاش در این زمینه بی نیاز نمی کند !

    پاسخ:

    بله بی توجهی به محیط زیست، فقط محدود به ایران نمی شود؛ اما درجه این بی تفاوتی در برخی کشورها از جمله ایران – باید بپذیریم – بیشتر از میانه است!
    درود بر مسعود عزیز.

  30. حق با شما است آقای درویش، قبول دارم. راستش من تا حدی با کارهای آقای عبادی آشنایی دارم. جالب اینجا است که بعد از اینکه با وبلاگ آقای کرمی آشنا شدم آنجا کامنت های ایشان را دیدم. کامنت هایشان را روی بیوتا و گرین بلاگ هم خوانده ام. به وب سایت خودشان هم مراجعه کردم. حتی در ذهنم بود که اگر خواستم در این حوزه بنویسم اشاره ی مختصری هم به برخی از آن ها بکنم. در نهایت تردید نکنید که منتقد بی انصافی نیستم. شاید لازم باشد دو نکته را پیش از هر حرف دیگری بگویم:
    1- من هم مثل آقای عبادی به بسیاری از فرآیندها و تصمیمات و عملکردهای داخل کشور انتقاد جدی دارم. احساس می کنم منابع به طور مناسبی تخصیص پیدا نمی کند و نهادها ظرفیت توسعه ندارد.

    2- باز هم تاکید می کنم که تنها ایراد وارده از سوی من به شکل تعریف و تشریح نقد آقای عبادی است و هیچ نکته ای دیگری در این میان نیست. در عین حال مانند همه ی خوانندگان شما و سایر وبلاگ هایی که آقای عبادی عزیز آنجا می نویسد صراحت و شجاعت قلم ایشان را تحسین و تقدیر می کنم.

    حالا اگر آقای عبادی اجازه بدهند و این زیاده گویی های من مزاحم شما نباشد با جزییات بیشتر موضوع را باز می کنم. سلامت باشید.

  31. قبل از هر چیز من نگران این موضوع هستم که مبادا کسی در زمینه ای نظری کاملا” برخلاف بنده داشته باشد و صرفا” برای پرهیز از وقوع جدالی قلمی ، نظرش یا عقیده اش را ننویسد و یا به نحوی پیراسته اش کند و بعد آنرا در اینجا بیان کند . منظور بنده از مباحثی که هر از گاهی در مهاربیابانزایی با دوستان شروع می کنم تشویق آنها به شرکت در بحث ها و بیان نظراتشان است و نه خدای نکرده نهیب زدن به آنها و خاموش کردنشان .

    دیگر اینکه بنده قطعا” مایل به فاش گویی و بی پرده سخن گفتن هستم اما قطعا” مایل به پرده دری و نقض حرمت هیچ کسی نیستم . اگر گاهی در کامنتها و نوشته هایم در اینجا و یا هر جای دیگر اسائهء ادبی به کسی دیده شود مطمئن باشید که از روی سهو بوده است و نه عمد و اگر کسی با خواندن نوشته هایم رنجیده خاطر شود موجب تاسف و شرمساری بنده خواهد بود . این دل آزردگی چه از ناحیهء دوست وبلاگی مان بهروز عزیز باشد و چه از سوی مدیری سابق مانند واعظ جوادی . در نتیجه همواره و پیشاپیش از همهء عزیزانی که درباره شان و یا در خطابشان می نویسم طلب پوزش و بخشش دارم .

    دیگر اینکه ما هر چه که باشیم و با هر بضاعت عقلی و علمی که باشیم ، همین هایی هستیم که اینجا هستیم . یعنی در عالم اینترنت و در فضای مجازی آن همین جمع اندک و کوچک و پراکنده ای هستیم که می بینید . در واقع دار و ندار همدیگر هستیم . در یک چنین فضایی ساکت شدن و کناره گرفتن و ننوشتن و سکوت کردن و کم شدن حتی یک نفر از این جمع مختصر دست کم برای بنده یک فاجعه محسوب میشود . همه هم شاهد هستید که این جمع هیچ بالا و پایینی ، و قدیم و جدیدی و استاد و شاگردی ندارد و گفتگوهایمان و حتی دعواهای علمی و مباحثات و مجادلات قلمی مان بر محور رفاقت می گردند . لااقل اینکه بنده خودم را کوچک همهء عزیزانی می دانم که در این گفتگوها شرکت می کنند .

    و آخر اینکه بقول مائو ” بگذار هزار گل بشکفد ” . بهم دیگر اجازه بدهیم تا حرف بزنیم و نظر بدهیم و انتقاد کنیم ولو آنکه حرفمان و نظرمان خام و ناپخته و نابالغ باشد . علم یکدیگر ، نظر یکدیگر ، عقاید همدیگر ، طرح های یکدیگر و نوع انتقاد کردنها و یا ابراز نظرکردنهای یکدیگر را به چالش بکشیم ، نقد کنیم ، رد کنیم و حتی سرزنش کنیم . اما راه سخن گفتن و حساب خواستن و مخالفت کردن و نظر دادن یکدیگر را نبندیم و همدیگر را دعوت سکوت و سکون نکنیم . ما در زمانه ای خود را برای نقد کردن و مخالفت کردن با مدیران دستگاههای ذیربط در محیط زیست ایران نمی دانیم که ریاست و مدیریت چنین سازمانهایی را افرادی به مراتب بی سوادتر و بی مطالعه تر و بی تجربه تر از ما در اختیار گرفته اند . ما باید همدیگر را تشویق به شرکت در گفتگو کنیم و یاد بگیریم که حرف بزنیم ، داد بزنیم ، اعتراض کنیم ، نقد کنیم ، حساب بخواهیم ، جواب بخواهیم و اگر لازم باشد جواب بدهیم . این منظوری هست که بنده دارم و به همین دلیل است که مایلم هر از گاهی خودم و سایر دوستان از این حالت سکوت و بی تحرکی بیرون بیاییم و با شرکت این گفتگوها تمرین مباحثه و مناظره و مجادله و تبادل افکار کنیم . از همهء عزیزانی که با مدارایشان بنده را در کامنتهای این پست تحمل کردند ممنونم . امیدوارم دوستان بزودی در زیر مطلبی دیگر از نوشته های مهاربیابانزایی بحث دیگری را شروع کنند و بنده هم در آن شرکت کنم .

    فلورا در جایی به تاکید بنده بر نفت ” خوزستان ” انگشت گذاشته و تکرارش را یادآور ” پان ” گرایی دانسته بود . اشارهء من به نفت خوزستان و یا زعفران خراسان و یا قالی کرمان قطعا” به معنای ” پان خوزستانیست ” یا ” پان زعفرانیست ” و یا ” پان قالیست ” بودن بنده نیست بلکه تکرار این حقیقت تلخ است که 98 درصد از درآمد کشور ما و نانی که هفتاد و چهار میلیون ایرانی میخوردند حاصله از 480 حلقه چاه نفت در استان خوزستان است . اگر فروش این نفت خام متوقف شود ، عموم مردم ایران ناگهان تبدیل به مردمی شبیه به مردم قحطی زدهء اتیوپی میشوند . برای مثال ، مردم شریف تهران باید گربه های آن شهر را شکار کنند و برگهای درختان چنار خیابان ولی عصر تهران را بکنند و بخورند . این ماجرایی بود که در عراق رخ داد . عموزادگان عراقی من – که روزگاری بسیار ثروتمند بودند – ماهی یکبار از روی میادین مین می گذشتند و از بصره به ایران می آمدند و مواد غذایی اهدایی از طایفه مان را برای نیمی دیگرمان که در عراق هستند می بردند تا از گرسنگی نمیرند . تاکید بنده بر نکته هایی که رویشان انگشت گذاشته اید صرفا” برای تکرار این حقیقت تلخ است که ما ملتی هستیم با 2500 سال ادعا ، ده هزار سال عقب ماندگی فکری و فرهنگی ، اقتصادی در حد اتیوپی ، 480 حلقه چاه نفت در خوزستان ، و دیگر هیچ!

    پاسخ:

    درود بر لطیف عزیز. باید بگویم که نگرانی ات کاملاً منطقی است! راستش در این زمانه که همه کلی مشکل و دغدغه و تنش و … دارند؛ دیگه کمتر کسی پیدا می شه که بخواد در مباحثی شرکت کنه که استرس هایش را بیشتر کنه. تا به حال چندین نفر از صاحبنظران از من خواسته اند که بدون ذکر نام نظرات شان را انتشار دهم که البته قبول نکردم. اما واقعاً چرا اینگونه شده است؟ من امیدوارم بتوانیم به نحوی دیدگاه های خود را انتقال دهیم که در عین شفافیت و حقیقت، کمتر نوازشگر باشد!
    زنده باشی لطیف جان.

  32. با اجازه ی آقای درویش:
    آقای عبادی ِعزیز من متوجه علت تاکید شما میشدم. به همین خاطر نوشتم که کاش از همون ابتدا نفت در ایران کشف نشده بود. ما که در زمان قاجار با نفت زندگی نمیکردیم، حالا اگر درزمان قاجار توسعه یافته نبودیم، کشورهای رو به توسعه یا توسعه یافته ی زیادی هستن که همزمان با ما و بدون نفت راه توسعه رو بسیار بهتر از ما پیدا کردن.
    اما به نظرم تاکید شما بر این دو کلمه علیرغم اینکه همه ی ما به این موضوع واقفیم -که بدون نفت ایران هیچه، یا درآمد میلیونی مسئولین از محل فروش نفت هستش- از ارزش کلامتون میکاهه و یه مقدار بهش بویی غیر از دلسوزی و خیر خواهی و هر نیت مثبت دیگری که در وجود شماست میبخشه…
    دفاع بی شائبه ی شما از حقیقت ها و بایدها در عرصه ی محیط زیست برای من برابری میکنه با دفاع بی شائبه دکتر شریعتی از اصل و حقیقت دین که هیچ نا خالصی و شبهه ای رو در اصل دین نمیپذیرفتن و بهمین خاطر فکر میکنم شما هم اگر کلامتون از همین شوائب هرچند کوچک به دور باشه بسیار پربارتر و موثر تر خواهد بود.
    امیدوارم شما هم نرنجیده باشین.

  33. روش آقا لطیف عزیز در به راه انداختن بحث و درگیر کردن دیگران جالب بود. با اینکه پرده ابهامی هم بر روی گفته هایشان کشیده شد و بل اخره معلوم نیست برای تهییج سکون گزیدگان این بیانات حداکثری و چالشی را بیان کرده یا واقعا همینقدر صفر و یکی هستند.
    چون هنوز بهانه‌ای برای اعلام پیر شدن ندارم دوست دارم باز هم بحث را با یک خاطره ادامه بدهم و آن اینکه:

    اگر اندیشه ورزان طبیعت دوست این دیار یک “پیر خرد” داشته باشند به نظرم کسی جز سید آهنگ کوثر این مرد راست گفتار نیک کردار نیست.
    روزی یکی از جوانان جویای نام که به تازگی مدرک دکترا یش را در آبخیزداری از یک دانشگاه خوب خارجی گرفته و دست کم به شهادت نوشته‌هایش تا آن زمان حرفها و ایده‌های زیادی برای مدیریت جامع آبخیزها و حفاظت اصولی خاک و آب داشت با هیجان خبر پیشنهاد یک پست مدیریتی به خودش را برای استاد بیان و نظر او را جویا شد. پاسخ شنید (نقل به مضمون) که قبول نکن و به کار تخصصی خودت بپرداز تا شاید گرهی از کار این ملک باز کنی چرا که وقت عزیزت تلف میشود. یا اخته‌ات میکنند که ثمری نداشته باشی (با پوزش از ایشان و خوانندگان) یا چوب حراج به آبرویت می‌زنند تا خودت به کناری بروی. دست آخر تو میمانی و پشیمانی عمر گرانمایه‌ی از دست رفته.
    این نصیحت نیوشیده نشد و جناب ایشان در جایی میان آن دو سرنوشت در حال روز شب کردن هستند.
    حکایت مدیران کم سوادتر یا کم تجربه تر یا بی تفاوت تر بودن در خیلی از موارد نیست بلکه گرفتار شدن در چنبره‌ی سامانه‌های ناکارآمدی است که پر انگیزه ترین افراد را بی خاصیت می‌کند چون یا بی‌خیال شده‌اند یا مشغول پر کردن انبانها از طعام…
    رییس پیشین سازمان جنگلها و مراتع (دکتر شریفی)را از نزدیک می‌شناسم هم با سواد است هم تجربه دارد و هم اگر دور هم بنشینیم همین دلمشغولیهایی که دست کم در نظرات این پست نوشته شد را بازگو می‌کند اما در طول سالها معاونت و ریاست او مسیر قهقرایی منابع طبیعی همچنان ادامه یافت.
    نیروی کار در کشور ما برای پیشبرد هدف سازمانی تربیت نشده و حس دیگرخواهی و وطن دوستی ناجوانمردانه از ما سلب شده است. حل این معضل فرهنگی که به قول آقا لطیف عقب ماندگی چند هزار ساله و به گمان من 200 -300 ساله است که برخی دیدگاههای غیر عقلایی حکومتیان نیز آن را تشدید کرده است. درمان آن نیاز به کار خستگی ناپذیر فرهنگی دارد. مؤثرترین نقش یک انسان مسوول در چنین جوی این است که اینگونه نباشد. یک الگوی عملی خوب در یک محیط کاری، خانوادگی، مجازی، و … تکثیر تصاعدی پیدا می‌کند. این بیان را با تمام وجود لمس کرده و آزموده‌ام.
    در بیان پیشین گوشزد کردم که آقای درویش در مؤسسه‌شان استثنا نیست الان دقیقتر بگویم که روزی استثنا بود اما آنقدر گفتگو کرد، مطلب نوشت ، خوب عمل کرد که امروز خیل بزرگی از همکاران آن نهاد را با مفهوم مسوولیت پذیری اشنا کرده اگر تنها عامل نباشد از مهمترین آنهاست. رانندگان آن موسسه نیز امروز چنان آگاهند که شاید دیدگاههایی بهتر از برخی متخصصان دارند.
    خلاصه اینکه… با یک گل هم بهار می‌شود…

    1. خودم را آماده کرده بودم تا بنویسم: “از خواندن این کامنتت لذت بردم آقا مجتبی.”
      که دیدم آخرش را خراب کردی و از درویش تعریف کردی. درویشی که خودش بهتر از هر کسی می داند که “تعریفی” نیست.
      درود رفیق …

  34. مجتبی جان ، من به همین شکلی که ملاحظه می کنید فکر می کنم و نظراتم را بیان می کنم . چه خوب باشند و چه بد ، چه صفر و بیست باشند و چه منطقی و واقع بینانه ، همینی هستند که می بینید . ظاهر و باطنم همین هست . نه ایهام و ابهامی در کارم هست و نه پرده ای بر عقایدم کشیده ام
    دیگر اینکه همچنان تصور می کنم جامعهء ایران یک عقب ماندگی ده هزار سالهء مدنی و یک عقب ماندگی دو هزار سالهء فکری و یک عقب ماندگی تکنولوژیک پانصد ساله دارد . ما اگر دویست سال از دنیای مترقی عقب بودیم که غمی نداشتیم . دویست سال پیش میشود 1820 میلادی . بنده همین دیشب مطلبی در سایتم نوشتم درباره موزه ای که دویست سال پیش در منچستر ساخته شد . بعد با وضعیت امروز کشورمان مقایسه اش می کنم و دست آخر به این نتیجه می رسم که ما در حال حاضر دست کم دویست سال از دویست سال پیش انگلستان عقب تریم . شما وقتی به ایتالیا بروید و روح فرهنگ و هنر و معماری و شهرسازی و بینش آنها در ششصد سال پیش را ببینید و با زمان حالمان مقایسه کنید باز به این نتیجه می رسید که دست کم یک هزار سال از ششصد سال پیش ایتالیا هم عقب تریم!
    بنده وقتی به شهرهای خوزستان سفر می کنم و حال و روز فکری و فرهنگی و رفتاری و اخلاقی مردممان را می بینم و بعد با تاریخ روم باستان و یونان باستان مقایسه شان می کنم باز به این نتیجه می رسم که همولایتی هایم و قوم خویشانم لااقل دو هزار سال از مردم کنونی اروپا عقب تر هستند . اصلا” چرا راه دوری برویم؟ شما همین امروز به محلهء شیخ علی چوپان شیراز یا کوچه پس کوچه های نازی آباد تهران بروید و دو ساعت از وقتتان را در بین اهالی آنجا بگذرانید بعد با افکار و اخلاق و تمدن اهالی فقرنشین ترین محلهء شهر لیون فرانسه مقایسه شان کنید

    1. با عقب ماندگی 10 هزار ساله مدنی موافق نیستم! دست کم تا 2 هزار سال پیش، ایران در شمار مطرح ترین تمدن های زمان خویش بوده است! نبوده است؟

  35. وقتی شما می گویید دست کم تا دو هزار سال پیش ایران در شمار مطرح ترین تمدنهای زمان خودش بوده است ، معنایش این هست که ما از ده هزار سال پیش تا دو هزار سال پیش یعنی به مدت هشت هزار سال اولا” تمدنی بنام ” تمدن ایران ” داشته ایم و ثانیا” این تمدن در دوران هشت هزار ساله اش یکی از مطرح ترین تمدنها در آن هشت هزار سال بوده است . از نظر احساسی و به لحاظ حفظ غرور ملی مان شاید این نظریه خریداران بسیاری داشته باشد اما از نظر تاریخی ما در این هشت هزار سالی که مورد نر شماست اساسا” پدیده ای به نام ” تمدن ایران ” نداشته ایم . یا لااقل اینکه من تاکنون از وجود یک چنین تمدنی بی خبر بوده ام .
    متاسفانه تبلیغاتی تاریخی که از بعد از دوران مشروطه و پیرامون تاریخ باستان در کشورمان آغاز شد و در دوران پادشاهان پهلوی عملا” تبدیل به ” باستان گرایی ” شد ، بسیاری از مردم ما دچار خطا شدند و اغراق ها و افسانه هایی را که در این زمینه بیان می شدند را به سادگی باور کردند . من چند ماه پیش در کتابفروشی های مقابل دانشگاه تهران کتابهای بی شماری را دیدم که دربارهء کوروش و یا حاوی جملات و اندرزهایی از کوروش هخامنشی بودند در صورتی که ما بجز همان سیلندر کوچکی که در موزهء بریتانیا وجود دارد و نیز اشاره هایی که یکی از مورخین یونانی به وی کرده است ، دیگر هیچ شناخت و اطلاعی از کوروش هخامنشی نداریم . این بی اطلاعی تا بدانجا پیش رفته است که حتی باستانشناسان ما نیز واقعا” باور کرده اند که بنای پاسارگاد مزار کوروش بوده است . منظورم این است که تاریخ پادشاهی سه تن از پادشاهان خوشنام هخامنشی ( یعنی کوروش ، داریوش و خشایار ) بسیاری را به این گمان رسانده است که بنابراین ما تمدنی باشکوه نیز داشته ایم .
    آنچه که ما داشته ایم ” امپراطوری ایران ” یا پرژن امپایر بوده است و نه ” تمدن ایران ” یا پرژن سیویلیزیشن . امپراطوری ایران بر پایه های تمدنهای عیلام و آشور و سومر و بابل و آکد بنیان گذاشته شد و ما خودمان بطور ابتدا به ساکن هیچگاه بنیانگزار هیچ تمدنی نبوده ایم . این مایی که می گویم البته منظورم سلسله های آریایی ( یعنی پارس ها ، پارت ها و مادها ) هستند . البته اگر منظورمان از تمدن تعریف اجتماعی ( و نه تاریخی ) آن باشد ، بله ما هزاران سال است که متمدن بوده ایم . اصولا” از نظر اجتماعی ” مدنیت ” در مقابل ” بدویت ” است و مرز مدنیت و بدویت نیز داشتن ” خط ” است . یعنی هر قومی که قادر به نوشتن بوده اند جامعه شان از مدار بدویت و ساختار بدوی وارد مدار مدنیت و جامعه ای مدنی شده است . با یک چنین تعریف ساده ای از مدنیت جمع افتخارات تاریخی ما بسیار بیشتر از آنچه که در حال حاضر تصور می کنیم میشود . اما اگر از نظر تاریخی به مدنیت نگاه کنیم و آن را شامل پیشرفت در شهرسازی و برخورداری از فرهنگ شهرنشینی و قانونمندی و قانون مداری و تکنولوژی پیشرفته در کشاورزی و دامداری و معماری و طب و ارتباطات و حمل و نثل و تحصیل بدانیم ، خیر . ما در این زمینه صرفا” مدیون تمدنهای عیلام و آشور و بابل و سومر و آکد بوده ایم و کپی رایت این تمدنها نیز بطور کامل متعلق است به ملت بدبخت کنونی عراق . پایتخت هخامنشیان شوش کنونی بود که بنایش ارتباطی به سلسله های آریایی و از جمله هخامنشیان نداشت و مهمترین بنای بازمانده از هخامنشیان نیز پارسه یا تخت جمشید است که آنهم بنایش هیچ ربطی به ایرانیان نداشت و کپی برابر اصل سازه های سومری است . اصولا” تنها تمدنی که در طول تاریخ بشر مستقل بود و از ابتدا تا انتها به گونه ای مستقل پیش رفت تمدن مصر باستان بود
    نگاه کردن به تاریخ از منظری قومی و ناسیونالیستی صرفا” منجر به تفکرات ” باستانگرایی ” و در حالت حادتر آن تبدیل به نژادگرایی میشود . این چیزی بود که هم صدام حسین مفلوک دچارش شد و خودش و مردم عراق را در هیبت بخت النصر و قوم سومر و آشور می دید و هم نژادگرایان کنونی ایرانی دچارش شده اند و خودشان را در هیبت زرتشت و کوروش و کمبوجیه می بینند . ضمنا” حالا که صحبت از زرتشت شد بد نیست بدانید که ما از نظر تاریخی چند زرتشت مختلف داشته ایم . یعنی بیشتر از یک حضرت زرتشت در تاریخ داشته ایم!

    1. درود بر لطیف عزیز و ممنون از وقتی که برای روشنگری در مهار بیابان زایی اختصاص می دهی. باید اعتراف کنم که در حوزه تاریخ هر دو دستم بالاست و اصولن ترجیح می دهم که در این حوزه خواننده نگره های متخصصانی چون تو باشم. نظیر سخن تو را پیشتر در مقاله پر سر و صدای اشپیگل هم خوانده بودم با عنوان: “منشور حقوق بشر کوروش کبیر ، یاوه بزرگ” همچنین به نظر می رسد تو هم مانند ناصر پورپیرار تمامی تاریخ پیش از اسلام ایران را یکسره یا تقریباً یکسره افسانه سازی نژادپرستان ایرانی می دانی. و البته می دانم که متفکران و مورخان بزرگی چون محمدعلی اسلامی ندوشن خلاف رآی تو را دارند.
      به هر حال من هم با تو هم عقیده هستم که نباید به تاریخ از منظر قومی و ناسیونالیستی نگریست.
      سرفراز باشی.

  36. من این لینکی را که گذاشته بودید با دقت خواندم اما محتوایش نه مطلبی تاریخی بود و نه علمی بود و نه معقولانه بود و نه از همه مهمتر اینکه نه هیچ دخل و ربطی به نظریات من داشت . ظاهرا” شخصی تصمیم گرفته بوده که در آن مطلب بگوید که اولا” کورورش هخامنشی آدم بسیار بد و ظالم و جنایتکاری بوده و ثانیا” آنکه لوحهء فرمان کوروش هخامنشی محتوایی انسانی نداشته و اگر هم داشته است درباره اش اغراق شده .
    قبل از هر چیزی باید این نکته مشخص شود که یک چنان مقاله ای به کجای توضیحات تاریخی بنده مربوط میشود؟ مگر من دربارهء شخصیت کوروش هخامنشی و محتویات لوح فرمانش به فرمانروای بابل مطلبی را عرض کرده بودم که حالا نظراتم بخواهد نظیر محتوای لینک شما و نظرات اشخاصی از قبیل ناصر پورپیرار باشد یا نباشد؟

    دیگر اینکه تا زمانی که ما بخواهیم تاریخ را از منظر قومی و قبیله ای و احساسی نگاه کنیم حاصل کارمان چیزی بهتر از محتویات مقاله ای که لینکش کرده اید نمی شود . جهت اطلاعاتان باید عرض کنم که البته یک چنین مطالبی را پیش از نویسندهء این مقاله نه ناصر پورپیرار بلکه مرحوم آیت الله خلخالی در کتابچه ای با نام ” کوروش ، جنایتکاری دروغگو ” نوشته بود که بنده یک جلدش را داشتم و بعدها با نامهای ” کوروش جنایتکاری درغین ” و ” کوروش جنایتکار ” تجدید چاپ شد . این قبیل اظهارات به همان اندازه بی ارزش و بی اعتبار هستند که کتابهایی از قبیل ” کوروش یا ذوالقرنین ” و امثال آنها هستند . یعنی هر دو طرف بنا به موضعگیری های قومی و قبیله ای و سیاسی و عقیدتی خود سعی در جعل تاریخ دارند . من البته از آنجا که لینک شما و نیز اظهارات ناصر پورپیرار هیچ ربط و شباهتی به نظراتی که در اینجا نوشته ام و کلا” به هیچکدام از نوشته هایم ندارند ، نمی توانم بیش از این از این وارد چنین مطالبی بشوم . ضمن اینکه هرگز بیاد ندارم دربارهء تقسیم بندی تاریخ ایران به پیش و پس از اسلام حرفی زده باشم چه رسد که بخواهم بقول شما مثل ناصر پورپیرار قسمتی از آن را بستایم و قسمتی از آن را رد کنم . همین اندازه می توانم بگویم که بنده نوشته هایی از قبیل محتویات لینکی که گذاشته اید – و متعلق به یک گروه نژادگرای ضد ایرانی هست – و نیز مجموعهء اظهارات فرد کمونیست و تواب شده و نومسلمان ضد فارس و ضدیهودی مانند ناصر پورپیرار را اساسا” مباحثی تاریخی و علمی و عقلانی و جدی و دارای ارزش واکنش نمی دانم چه رسد به اینکه بخواهم موافقشان باشم یا مخالفشان . این قبیل مطالب صرفا” مقداری فحش و فضیحت به اشخاص تاریخی مورداحترام قوم فارس و اقوام همخانوادهء آن است که جهت خالی شدن عقده های درونی برخی از اشخاص قوم گرا و نژادگرای ضد فارس و ضد ایرانی بی مغز و نیز خنک شدن دل برخی از مخاطبین بدبخت تر از خودشان نوشته میشوند و ارزشی در حد همان مهملات ضد عربی دارند که روزانه به شکلی انبوه از سوی مجانینی در این سوی خط نوشته میشوند و می بینیم . من هرگز وارد محتوای چنین نوشته هایی که بیشتر به فحاشی نامه شبیه هستند تا یک مقاله و نیز دیگر نوشته های به ظاهر تاریخی اما غیر تاریخی و غیر علمی و حتی غیر اخلاقی که علاوه بر غیر تاریخی و غیر علمی بودنشان مملو از نفرتهای نژادی و قومی هستند نیز نمی شوم . از نظر بنده حتی ردیه نوشتن بر یک چنین مطالبی می تواند منجر به رسمیت شناختن این هذیانگویی ها به عنوان ” نظرات و تحلیل هایی تاریخی ” شود . کما اینکه دوستان بنده بارها و بارها از من خواسته اند که نظرم را دربارهء مهملات ناصر پورپیرار و از آن مهمتر دربارهء فیلمی که همین کمونیست تواب و مسلمان شدهء ضد یهودی با همکاری صدا و سیمای کشورمان دربارهء تخت جمشید ساخته بود بنویسم ، اما حاضر به این کار نشدم بنا به همان علتی که قبلا” عرض کردم . اما متاسفانه ظاهرا” آنقدر این فرد و معتقدین ضد ایرانی و ضد فارس و هواداران نژادپرست و نامتعادلش جدی گرفته شده اند که شما هم به مطالبشان لینک می دهید و به نامشان استناد .

    1. خوشحالم که در برابر پورپیرار اینگونه مرزبندی می کنی. در ضمن مگه من کی هستم که اشاره ام به نوشته های پورپیرار به معنی جدی گرفتن شان در جامعه تلقی شود؟ باور کن 97 درصد جامعه نام چنین فردی را هم نشنیده اند و البته باید قبول کنیم که اغلب مردم ما اصولن علاقه ای به تفحص در این حوزه هم ندارند!
      مثال خلخالی را هم خوب آمدی. نگرانی من هم همین است که مخالفت تو و تردیدها و انتقادهای جدی ات به شکوه تمدن ایران در پیش از اسلام، ناخودآگاه تو را در همان جبهه قرار می دهد. زیرا به هر حال تندروهای مذهبی و ضد ملی، از حرفها و استدلال هایت در این حوزه بیشتر از آن که خشمگین شوند، شادمان و خشنود می شوند! نمی شوند؟
      درود …

  37. سلام و بابت تاخیر عذرخواهم.

    راستش آقای عبادی عزیز برای اینکه فرصت زیادی از شما و سایر خوانندگان احتمالی این مجموعه کامنت ها نگیرم مطلبم را در نقد کامنت های شما به طور اجمالی در چند بخش خلاصه می کنم. برای اینکه بحث خیلی شلوغ و درهم نشود دو نقد اول را درج می کنم و باز اگر فرصت داشتیم و دوست داشتیم ادامه اش می دهم.

    اول: راستش اولین نقد من بر نقد شما در استفاده شما از بعضی عبارات یا گزاره ها است که به طور مستقیم ارتباطی به نقد ندارد و حتی به نظر من به استحکام نقد شما هم ضربه وارد می کند. مثلا در کامنت اول اینطور گفته اید که “سلاجقه یعنی سلجوقیان که حکایتش جداست.” راستش من هرچه فکر کردم ارتباط اشاره ی شما به نام خانوادگی ایشان را با نقد سازمان متبوعشان پیدا نکردم. این مثل این است که من بخواهم عملکرد شما یا یک مجموعه مرتبط با شما را نقد کنم و بنویسم: لطیف از صفات خداوند است و این حکایتش جدا است. یا مثلا بخواهم در مورد نخست وزیر پیشین بریتانیا چیزی بگویم و بنویسم: نام خانوادگی ایشان براون بود به معنای قهوه ای و این حکایتش جدا است. این را بگویم که من قبول دارم که سلاجقه به معنای سلجوقیان است و نیاز به هیچ دلیل و مبینی هم نیست، برایم مهم است بدانم عبارت شما چه ربطی به بحث دارد.

    دوم: شما گاهی در نقد از تعمیم هایی استفاده می کنید که کمی به نظر من غیرمنطقی است. به عنوان مثال باز در همان کامنت اولتان به اشتباه کلمه ی دانشکده را که روی کاف آن به وضوح سرکش ندارد دانشگاه خوانده اید و بعد از آن “هرج و مرج علمی” کشور را نتیجه گرفته اید. فرض کنیم که حرف شما در مورد اشتباه املایی و هرج و مرج علمی کشور هر دو درست باشد. آیا می شود از این چنین نکته ی کوچکی به چنان خروجی کلانی رسید؟ در همان کامنت مورد مشابهی هم هست. آقای درویش به صراحت گفته اند که آقای وزیر گفته است که به دلیل کمبود وقت از نام سازمان طبیعی استفاده می کند. شما از اشاره ی صریح آقای درویش یک برداشت کاملا اشتباه کرده اید که “جناب وزیر مربوطه هم تا آخر سخنرانی اش در مراسم معرفی جناب سلاجقه نفهمد …” که خب به روشنی غلط است. بعد باز دوباره موضوع را تعمیم داده اید که در کشور هرج و مرج اداری است. در یکی دو کامنت بعدتر گفته اید “دولت کریمه شان هم وقتی لایحه ای به مجلس می فرستد نمی داند سازمان مورد نظرش را سازمان منابع طبیعی بنامد و یا سازمان چنگل ها و مراتع؟” که باز اشتباه است چون آقای جباری در کامنتش گفته است که “سازمان منابع طبیعی خیلی وقت است رواج یافته و در لایحه پیشنهادی به مجلس هم آمده” که به روشنی به این معنا است که اشتباه تایپی نبوده است. ببخشید اینطور به صراحت می گویم اما این نوع استدلال و تعمیم شما از برای من اینطور است که شما هدفتان این است که ثابت کنید در کشور هرج و مرج است، بعد از هر روش و سوژه و عبارتی استفاده کنید که آن را ثابت کنید.
    خوشحال می شوم که محبت کنید و به طور مشخص به این دو نکته پاسخ دهید تا چند مورد بعدی را سرفرصت اینجا بنویسم.

  38. بقول عین الله باقر زاده ف ای بروی تخم چشمم! البته نکته های شما از دوتا بیشتر شد ولی فبها .

    از نظر بنده در کشور ما هرج و مرج غریبی حاکم شده است که هرج و مرج اداری صرفا” یکی از آنهاست . نقطهء مقابل هرج و مرج ” ثبات و ثبوت ” است که من آنرا در ساختار اداری ایران نمی بینم . ثبات و ثبوت یعنی استحکام و قدرتمندی در پژوهش ، بررسی ، قانونگزاری ، تصمیم گیری ، اجرا ، مدیریت ، اصلاح ، تحلیل ، بازخوردگیری ، تجربه اندوزی ، بها دادن به تجربیات ، توقف فوری شیوه های ناکارآمد ، واقع گرایی ، واقع بینی ، عمل منطقی ، مختار بودن ، هماهنگ بودن ، مستقل بودن ، برچیدن کاغذ بازی ، و از همه مهمتر سیستماتیک عمل کردن مجموعهء ذیربط . همانگونه که قبلا” عرض کردم ، از نظر بنده یک چنین ویژگی هایی ا در ساختار اداری و اجرایی کشورمان مطلقا” وجود ندارند . در نتیجه ب عقیدهء بنده در کشورمان یک هرج و مرج و نابسامانی اداری حاکم است .

    دیگر اینکه وقتی وزیری بیاید و سازمان جنگلهاو مراتع و آبخیزداری کشورمان را سازمان منابع طبیعی بنامد معنی اش این است که نمی داند نام این سازمان منابع طیعی نیست . وقتی هم یئت دولت لایحه ای را به مجلس بفرستد و بجای نام سازمان جنگلها و مراتع و آبخیزداری کشور بنویسد سازمان منابع طبیعی ، معنی اش این است که اعضایش نمی دانند نام سازمان مذکور منابع طبیعی نیست . در نتیجه بر ساختار اداری وزارت جهاد کشاورزی و کل هیئت دولت هرج و مرج داری حاکم است . اما اگر هم وزیر مربوطه و هم هیئت دولت بدانند که بطور عمدی در بیانات و اسنادشان از سازمانی نام می برند که اسم رسمی اش چیز دیگری است ، باز هم معنی اش این است که بر ساختار اداری کشورمان هرج و مرج حاکم است

    توجیه شگفت انگیز شما هم برایم جالب است . من واقعا” نمی دانم با چه منطقی و طبق چه فورمولی خلاصهء اسم سازمان جنگل ها ، مراتع و آبخیزداری کشور میشود سازمان منابع طبیعی ؟ با این منطقی که شما دارید لابد خلاصهء اسم عبداللطیف عبادی هم میشود کامبیز!

    اشتباه خواندن نام دانشکده بجای دانشگاه نیز توفیری در نظرات بنده دربارهء علل وجود هرج و مرج در ساختار اداری کشورمان ایجاد نمی کند جانم . من دلایل وجود این هرج و مرج را وجود نداشتن ویژگی های ثبوت و ثبات در ساختار اداری مان می دانم و این ویژگی های را نیز برایتان فهرست کرده ام . اشاره ام به معای نام سلاجقه نیز به همان اندازه نسبت به موضوع بی ربط بوده است که مرتبط دانستن آن موضوع با فحوای کلام بنده و دلایل فهرست شده ام برای وجود هرج و مرج در ساختار اداری کشورمان در این کامنت شما

  39. با پوزش از دو طرف چند نکته به نظر می‌رسد:
    1-آقابهروز نگفته‌اند که وجود هرج و مرج اداری در کشور را قبول ندارند (یعنی نظری نداده‌اند) تنها این نقد را دارند که از چندتا داده‌ی اشتباه یک نتیجه‌‌گیری کلان شده که حتا اگر آن داده‌ها درست بودند (نام دانشگاه، کاربرد اجمالی نام سازمان توسط وزیر) اشتباهاتی هستند که در حد خود نابخشودنی‌اند اما در این حد و اندازه نیستند که چنان برداشتی ازشان بشود. شاید مانند این باشد که در خصوص یک موضوعی من حرفهایی داشته باشم و طرف مقابل به دلیل اینکه دکمه‌های پیراهنم را جا به جا بسته‌ام حرفهایم را بی محتوا بداند.
    2-نام سازمان منابع طبیعی برای سازمان یاد شده چرا بی ربط است؟
    3-همین ایرادات به بعضی استنتاجات تاریخی آقا لطیف نیز وارد است که با آنکه بحثهای بدیع و تأمل برانگیزی دارند اما خواننده با دیدن این ایرادات نسبت به کلیت مطالبشان دچار تردید می‌شود.

  40. از اینکه پاسخ دادید سپاسگزارم.

    در پاسخی که نوشته اید پاراگراف اول در تعریف و تایید موضوع هرج و مرج است که آن را می‌پذیرم اما جواب مستقیم نقد من نیست کما اینکه من در نقدم نوشته ام که وجود هرج و مرج را قبول دارم. برعکس مدتی است با استادی از یکی از دانشگاه‌های فرانسه در زمینه هرج و مرج اجتماعی و پویایی‌های شکل گیری آن مشغول یک کار پژوهشی هستم. البته دوست دارم بدانم شما هرج و مرج را ترجمه‌ی چه واژه ی انگلیسی می دانید چون فکر می کنم در تعریف هرج و مرج هم کمی با هم اختلاف نظر داشته باشیم. این را لطفا مشخص کنید.

    در پاراگراف دوم شما مجددا همان صحبت قبلی را تکرار کرده اید که وزیر نمی دانسته اسم این سازمان منابع طبیعی نیست در حالی که به بیان روشن آقای درویش وزیر می دانسته و عمدا از چنین نامی استفاده کرده است. در مورد دولت هم باز صحبت خود را تکرار کرده اید در حالی که دولت اشتباه نکرده، دولت درخواست تغییر نام سازمان را داده است. راستش تعجب می کنم که چطور وقتی هر دوی این موارد به صراحت در مطالب آقای درویش و آقای جباری هست شما چطور از جملات روشنی مثل موارد بالا چنین نتیجه گیری می کنید.

    در نهایت پاراگراف دوم گفته اید که “اگر هم وزیر مربوطه و هم هیئت دولت بدانند … بر ساختار اداری کشورمان هرج و مرج حاکم است”. خب پس خیلی دانستن و ندانستن وزیر شرایط را عوض نکرد و رابطه ی علت و معلول شما خیلی هم برایش فرقی نمی کند که علت چه باشد. اولا این یک کاربری مستمر نبوده است. فعلا شما فقط دو مورد از این کاربرد را اطلاع دارید. دوم اینکه اگر قرار باشد هر خطای سهوی و عمدی را با چنین شتابی تعمیم بدهیم که خب اینطوری عملا همه چیز به طور پیش فرض در حال هرج و مرج است. برایتان مثال می زنم. اگر شما قصد ثبت نام اینترنتی در سایت های مختلف را داشته باشید در بعضی سایت ها از کلمه ی IRAN به عنوان نام کشور استفاده می شود و بعضی جاها IR IRAN. یا مثلا در مورد ایالات متحده در بعضی فرم ها US درج می شود و در برخی United Stated. درست است که این دو کلمه دقیقا یکسان هستند اما حسب روش استنتاج شما باید گفت که در مورد نامگذاری کشور آمریکا هرج و مرج است چون انگار کشور دو نام دارد. به هرحال من باز هم معتقدم شما از یک جزء بسیار کوچک شروع کرده اید و یک کل خیلی بزرگ را نتیجه گرفته اید و جالب اینجا است که بود و نبود علت بیشتر به نظر بهانه ای برای بیان معلول به نظر می رسد.

    می رسیم به پاراگراف سوم. گفته اید که بین دو نام منطقی نمی بینید. اول اینکه اگر شما منطقی نبینید دلیل بر عدم وجود منطق نیست. می شود منطقش را جویا شد. من در چند کامنت بالاتر از آقای درویش پرسیدم که این ارتباط چطور است و ایشان پاسخ مناسبی داده اند که توصیه می کنم مطالعه کنید. اگر روی وب کمی جستجو کنید موارد جالبی را خواهید دید. مثلا وزارت منابع طبیعی ایالت Ontario کانادا در حوزه‌های زیر مسئول است:

    Fish & Wildlife Management
    Land & Waters Management
    Forest Management
    Forest Fire, Flood and Drought Protection

    که به نظرم به شکل قابل توجهی به عنوان فعلی سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری منطبق است. جالب است که اگر به سازمان مشابه در بسیاری از ایالت های ایالات متحده هم نگاه کنید خدمات مشابهی را ارائه می کنند. هر چند من خودم همانطور که در کامنتم نوشتم این نام را خیلی قبول ندارم اما حسب چنین مشاهداتی و توضیح کوتاه آقای درویش خیلی هم بی ربط نمی بینمش. حالا شما در تعویض اسمتان به کامبیز مختارید.

    اما برویم به بخش آخر که موضوع نام خانوادگی آقای سلاجقه است. اگر دقت کنید من مطلبم را در دو بخش کردم و بخش مرتبط با نام خانوادگی آقای سلاجقه را در بخش اول و جدا از بحث هرج و مرج آوردم. پس من هیچ ارتباطی بین این دو قضیه برقرار نکردم و به شکل روشنی بین هر دو خط کشیدم. پس ربطی نبوده است که بی ربط باشد. شما پاسخ سوال روشن من را نداده اید که خب برایم همچنان بر جایش باقی است.

    در نهایتش باز هم اینکه همچنان قابل می دانید و پاسخ می دهید را با تمام وجود ارج می نهم. سعی می کنم نوشته ام را چند بار مرور کنم که خدای نکرده در جایی زمینه ی ای برای دلخوری باقی نگذارم اما اگر باز هم جایی چنین شده است شما به بزرگی خودتان و جوانی من ببخشید. ضمنا از آقای مجتبی عزیز هم بسیار ممنونم که در بحث شرکت می کند. نقد سومم را هم در کامنت بعدی درج می کنم.

  41. و اما سوم: سومین نقد جدی من به شما این است که منبع آمارهایی را اشاره می کنید ذکر نمی کنید. شما گفته اید بر اساس بودجه سال جاری “میانگین حقوق دریافتی کارشناسان زیر مجموعهء وزارت کشاورزی … یک میلیون تومان و میانگین حقوق دریافتی مدیران میانی آن وزارت خانه یک و نیم میلیون تومان است “. بدون هیچ جزییاتی. وقتی سوال شده گفته اید به لایحه ی بودجه تسلط دارید و چنین است. مثال نقض آقای درویش را هم رد کرده اید. دوست دارم جزییات این مورد را بشنوم. ادعا کرده اید که ” نود درصد از سوانح هوایی مان به دلیل خطای خلبان هایمان بوده اند .” این هم سند می خواهد. یا مثلا ” ۹۸ درصد از درآمد کشور ما و نانی که هفتاد و چهار میلیون ایرانی میخوردند حاصله از ۴۸۰ حلقه چاه نفت در استان خوزستان است .” که حداقل آنقدر که من پیگیر مباحث اقتصادی هستم این عدد 98 درصد کاملا اشتباه است. این یعنی تمام صادرات غیرنفتی و گاز و سایر محصولات پتروشیمی کشور می شود 2 درصد؟ آن هم فقط خوزستان؟ یعنی تمام معادن کشور و تمام حوزه های جنوبی و تمام صادرات غیرنفتی و … ؟ مثال بعدی آمار شما است که ” ولی در عوض در این مدت میلیونها درخت بریده شده اند و حجم جنگلهای ما نسبت به سال ۱۳۵۷ دست کم سی تا چهل درصد کاهش یافته اند .” این هم سند می خواهد خصوصا اینکه شما می دانید تخمین سی تا چهل درصد خیلی بازه ی بازی است کمااینکه آلمان که شما در کامنت تان از آن یاد کرده اید در طی سال های 90 تا 2005 حدود سه درصد به وسعت جنگل هایش افزوده است پس بازه ی ده درصدی در این حوزه عدد کوچکی نیست.

    باز هم ممنونم که وقت می گذارید و پاسخ می دهید.

    1. می خواهم در اینجا یک تشکر درست و حسابی از لطیف بکنم! البته نه از جنس تشکرهایی که امیر سررشته داری می کند!!
      راستش مجموع کامنتهایی که مجتبی و بهروز در زیر این یادداشت نگاشته اند، بیشتر از کل کامنتهایی است که در طول حیات مهار بیابان زایی از این دو عزیز دریافت کرده ام. البته عذر آقا بهروز موجه است؛ زیرا تازه به وبلاگنویسی رو آورده اند. اما حضور پررنگ آقا مجتبی که می دانم به شدت درگیر تز دکترایش است و بین بلژیک و گربایگان فسا در تردد بوده و افزون بر آن پدر سه فرزند هم می باشد و مهم تر آن که “شیرازی” هم هست! نشان از کار بزرگ لطیف دارد! ندارد؟
      درود …

      مؤخره:
      حتا برخی برایم ایمیل زده و درگوشی پرسیده اند: آیا این مجتبی همان آقا مجتبای معروفی است که شما اغلب در آخرهای بهمن از او یاد می کنید؟!

  42. ضمن تشکر از بهروز و مجتبی
    من کامنتهای شما را با دقت خواندم و ممنونم از نقدها و توضیحاتتان . اشارهء ناگهانی بنده به نام سلاجقه کاملا” بی ربط ، نابجا ، غیر ضروری و حتی تصور می کنم غیر اخلاقی بود . در نتیجه از این بابت متاسف ، پشیمان و شرمنده هستم . هیچ توجیه عقلانی برای نوشتن یک چنان اشاره ای ندارم ولی واقعا” قصد بدی هم نداشتم . من ناخودآگاه بیاد سلجوقیان افتادم و میخواستم اشاره ای به ساختن بندها و سدهای سلجوقی کنم . اما اشاره ام به این موضوع ناقص و اشتباه بود و اصلا” نباید زیر نام یک فرد چنین حرفی را می زدم . در نتیجه خطا کردم و امیدوارم اگر یکروز کامنتم را خواند بنده را ببخشاید

    دربارهء سایر مسائلی که مطرح کرده اید هم هر نوع جواب و توضیحی که بخواهم بدهم میشود برگشت به مباحث قبلی . به عبارتی دیگر ، وارد یک نوع تسلسل باطل میشویم . مناظره کردن باید همراه با مطرح کردن نکات و مسائل جدید باشد . یعنی با هر کامنتی که مینویسیم یک بحث جدید را مطرح کنیم . اما اگر قرار باشد بعد از هر کامنت طولانی دوباره برگردیم به نقطهء اول و دوباره از اسم سازمان منابع طبیعی و دکتر سلاجقه شروع کنیم در توضیحاتمان نه نکتهء جدیدی را کشف کرده ایم و نه رو به جلو رفته ایم . مطرح کردن نکات ابتدایی بحث چیزی شبیه به بازی مار پله میشود . یعنی دوباره بعد از آنهمه توضیح دادن دوباره برویم از اول شروع کنیم . در نتیجه اگر اجازه بدهیم گفتگو را به همین شکل تمام کنیم . بخصوص اینکه بعد از این مطلب ، محمد درویش مطالب مهم و بیشتری را هم در مهار بیابانزایی نوشته است . همانگونه که قبلا” عرض کردم ، بهتر این است که این گفتگوها را دربارهء مسائلی جدیدتر و زیر پستهایی جدیدتر ادامه دهیم . توقفمان زیر یک پست می تواند برای سایرین بسیار ملال آور شود
    موضوعاتی مانند درآمدهای ارزی کشورمان ، نابسامانی های اداری در کشورمان ، و امثال اینها را هم بگذاریم برای پست هایی که بطور مستقیم یا غیر مستقیم محمد درویش در این زمینه می نویسد . اتفاقا” من سرم درد می کند برای مناظره در چنین موضوعاتی!
    زیر پست جدید ناصر کرمی هم دو کامنت مفصل دربارهء ساختار اداری و مدیریتی کشورمان نوشته ام و اشاره ای هم به درآمدهای ارزی ایران کرده ام . این بحث را میشود در آنجا هم ادامه داد ، هر چند که متاسفانه ناصر کرمی بعد از نوشتن پست هایش ول می کند می رود و برخلاف محمد درویش ظاهرا” هیچ علاقه ای به ایجاد گفتگو و ادارهء مناظره ندارد

    1. لطیف جان: ناصر یک سر دارد و هزار سودا! در حالی که درویش شاید هزار سر داشته باشد، اما یک سودا بیشتر ندارد! دارد؟ بنابراین همین که ناصر خان، برخی وقت ها در یادداشت هایش لینک می دهد، باید خدا را صدهزاربار شکر کرد …
      اما موضوع بحث ما از قضا بسیار مهم است و من به شخصه خود بسیار از ترکیب و تلفیق این نگاه ها می آموزم. این بسیار لذت بخش است که در این وانفسای گریزان بودن مخاطبان جدی از فضای وبلاگستان، بتوانی چند خواننده ی پیگیر و متخصص را بیابی که اینگونه دقیق محتوای کلام آدم را بالا و پایین کرده و ظرافت هایی ستودنی را تذکر دهند و طلب رفرنس کنند.
      همچنین به نظرم شجاع ترین آدم روی زمین کسی است که شهامت عذرخواهی و اعتراف به اشتباه را داشته باشد و بی شک با کامنت بالایی ات نشان دادی که الحق در شمار شجاع ترین افراد فعال در دنیای وبلاگستان فارسی هستی و من همچنان اعلام می کنم که به دوستی با چنین انسانی افتخار می کنم و امیدوارم که این دوستی ها در طول زمان بیش از پیش صیقل یافته و مودت ها را بتوانیم در محیط وب و نیز خارج از آن بسط و گسترش دهیم.
      درود …

  43. مشکل ما ایرانیان کمبود گفتگوست و خوشبختانه وب، فضای مناسبی را در این زمینه فراهم کرده است.
    این که حداقلی از ادب و احترام متقابل برای دیالوگ وجود داشته باشد ایده آل است ولی در آغاز و در شرایط عدم تمرین کافی، به ناگزیر از هر دو طرف با نیش و کنایه، تحقیر و حتی توهین هم همراه خواهد بود،اما به باور من در ادامه به صمیمیت ،محبت یا دست کم تحمل ختم خواهد شد. این در مقیاس بزرگ تر هم صادق است.
    به نظر من هم ،کفایت مذاکرات در این سرفصل پیشنهاد خوبی است . به سهم خود برای همه دوستان آرزوی توفیق می کنم.

    1. جناب جباری عزیز … البته ما مشکل کم نداریم که یکی از آنها کمبود گفتگو و دومی که شاید مهم تر از اولی باشد؛ کمبود گوش برای شنیدن است!
      درود بر شما.

  44. در مورد نام خانوادگی با آقای درویش بسیار موافقم و این حرکت شما را شخصا به چشم یک الگو نگاه می کنم. در مورد گفتگویمان هم هر طور شما صلاح می دانید. من سعی کردم پاسخ ها را به نقطه ی روشنی برسانم و حتی نکات جدیدی را مطرح کنم اما انگار موفق نبوده ام. در نهایت از شما بابت وقتی که گذاشتید سپاسگزارم. از آقای درویش هم ممنونم که چنین فرصتی را فراهم کردند. بی تردید اگر حضور موثر و مستمر ایشان نباشد چنین خروجی خوبی به دست نمی آید. به سایر دوستانی که در میانه های راه ملحق شدند و همکاری کردند هم ابراز احترام می کنم.

    راستش آقای درویش من هم چون شما دوست داشتم این بحث ادامه پیدا کند. حتی یکی دو مورد دیگر را هم آماده کرده بودم اما در نهایت یک سوی این گفتگو آقای عبادی است و خب من به پیشنهاد ایشان احترام می گذارم. امیدوارم باز هم فرصت هایی از این دست برای بحث و ابراز نظر با دوستان مهیا شود. من که آموختم. راستی باز هم اگر گفته ای بود که نباید گفته می شد به سهم خودم: ببخشید! 🙂 [این را بگویم که این شکلک لبخند است که در سایت شما کمی خنده اش عمیق است و خدای نکرده سوء تعبیر نشود]

    1. فرصت زیاد است بهروز جان … از بابت شکلک هم نگران مباش! خیلی بامزه از کاردرآمده! نیامده؟
      به هر حال، دقت نظر و دیدگاه نازک اندیشانه ات را در تحلیل کلمات دوست دارم.
      درود …

  45. خوشبختانه آقای عبادی نشان دادند که از یکی از بزرگترین آسیب‌های روشنفکران که از دیرباز بدان مبتلا بوده اند مبرا بوده و آنهم مطلق کردن خود و افکارشان است.
    روند این بحثها یکی از امتیازات گفتگوهای مکتوب را نیز نشان داد و آن گریز ناپذیر بودن دفاع از آنچه است که بیان شده و این به پالایش گفته‌ها و افکار کمک بزرگی است.
    در فرهنگ خودی ، که باید آن را شفاهی نامید ما در گفته‌هایمان قضاوتهای سریع و مبتنی بر داده‌های نامطمئن فراوان داریم اما در مواد مکتوب آنها را رتوش کرده و از راه حفظ ظاهر هم که شده آنچه در دلمان است را با احتیاط بیشتری بیان می کنیم. شجاعت آقا لطیف این است که همان که در دل دارد بر قلم می‌آورد و آنها را بی مهابا در معرض نقد همگان قرار می‌دهد.
    با تأسف، به سخره گرفتن نام فامیل یا قیافه یا یک عادت رفتاری دیگران خوراک روز مره بسیاری از ماهاست و حتا آن را مبنای قضاوت افکار یکدیگر نیز قرار می‌دهیم. تنها یک قلم رو راست چون قلم آقا لطیف می‌خواهد که در یک فضای گفتگوی نقد محور آنچه گفتن شفاهی‌اش معمول است را مکتوب کند تا دیگران به نیکی تشخیص دهند که تا چه اندازه چنین زاویه‌ای از دید غیر قابل دفاع است و در نهایت گوینده(ی البته با صداقت)اش را ناگزیر به اصلاح آنها می‌کند.
    آنقدر به دلم نشست که یک آرزوی محال کردم و آن اینکه ای کاش یک بار تنها یک بار عذر خواهی از نوع آنچه در این مجال وبگذری مطرح شد را از زبان مدیران جامعه‌مان می‌شنیدیم . البته یکی از لازمه‌هایش داشتن فضای نقد سالم است که آن هم سلامش را برسان…
    از اینکه بنا به اشاره آقای درویش عزیز به این درگاه مجازی که محل تنفس فکر و جان است کم سر میزنم متاسفم اما خوشبختانه دلایل یا بهانه‌هایش را خود او گفته و به ویژه شیرازی بودن اش را سخت تایید می‌کنم که طبع آهستگی و دوری از جدل را در نهاد ما به عاریت گذارده است. البته یک بهانه دیگر هم وجود دارد و آن را همشهری شاعر مان بیان کرده:
    دو صد گفته چون نیم کردار نیست
    هر چند در میدان فعالیتهایی که تا کنون برای ارتقای محیط زیست و اصلاح رفتار آدمی با طبیعت انجام داده ام هر روز بیشتر متوجه شده ام که کار فرهنگی و آگاه ساختن مردم از هر کار و اقدام دیگری واجب تر است…

  46. دوست بسیار عزیزم جناب آقای درویش
    از اینکه محیطی برای تبادل نظرات دلسوزان منابع طبیعی کشور ایجاد کرده ای بسیار سپاسگزارم.
    هرچند که من امیدی به بهبود اوضاع منابع طبیعی ایزان ندارم اما از آنجائیکه دست تقدیر رندگی حرفه ای ام را با منابع طبیعی گره زده است کامیابی و ناکامی کشورم در این زمینه از دغدغه های من است . محمد عزیز و قتی که نقدهای دوستان سبز اندیش مان را می خوانم حساسیت و آرزوی دست یابی آنها به شرایط ایده ال منابع طبیعی کاملا محسوس است اما آگر سالها و سالها به طور موردی تنها بعضی از نقاط ضعف و قدرت را مطرح کنیم به نتیحه مطلوب نخواهیم رسید . پیشنهاد من این است که بصورت منسجم حرکت کنیم بیائید دست در دست هم در قالب یک برنامه جزء جرء نقاط ضعف و چالشها، نقاط قوت مورد بررسی قرار گیرد و با تحلیل ساختاری و نگاه واقع گرایانه به سازمانهای فرابخشی و شرایط جاری حاکم، نقطه نظرات خود را بیان کنیم شاید بتوانیم تاثیری مثبت بر مدیران ارشد و تصمیم گیر بگذاریم. اگر این کار زمان بر هم باشد حداقل قدرت نقد مان را افزایش خواهد داد و ما را در رسیدن به اهدافمان یاری می کند.

    1. درود بر فرهاد عزیز و ممنون که در این جستار مهم مشارکت کردی. به گمانم این نخستین کامنت تو در مهار بیابان زایی باشد.
      حقیقت داستان آن است که دلیل وجودی و استمرار مهار بیابان زایی به رغم همه نیش و نوش هایش – که خودت بهتر می دانی! – همین است که بتوانیم در این حوزه ظرفیت سازی شایسته تری کنیم.
      با تو همراه هستم رفیق.

  47. با سلام
    من در معاونت امور دام وزارت کشاورزی 12 سال سابقه دارم و حقوقم 595000 است. اگر جناب عبادی ادرس محل پرداخت یک میلیون را بدهند ممنون میشم.

  48. ما هم به سهم خود انتصاب ایشان را تبریک می گوییم و موفقیت ایشان را از خداوند متعال خواستاریم.
    شادزید روزافزون … پیروز باشید و بهروز!

    1. هادی جان
      به هر حال این آقایون الان سکاندار منابع طبیعی ما هستند و اگر بتوانیم نشان دهیم که در اخذ مطالبات خویش جدی هستیم، آنها هم وادار به همراهی بیشتر با طرفداران محیط زیست خواهند شد.
      درود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا