جنگ و صلحفردوسیلحظه‌ها و نکته‌هامناسبت‌ها

پاک‌تراشی گل و گیاه از تقویم‌های وطن!

«شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی‌آید؛ از بهاری می‌آید که فراخواهد رسید

جبران خلیل جبران – نامه‌های عاشقانه یک پیامبر

دیروز منصور واعظی، دبیر شورای فرهنگ عمومی اعلام کرد که در تقویم سال 1390 پنج مناسبت برای همیشه حذف خواهد شد که یکی از آنها 25 خرداد، روز ملی گل و گیاه بود و دیگری، همین دیروز (30 شهریور) بود! یعنی روز گفت و گوی تمدن‌ها
این خبر را که شنیدم، دلم گرفت … با خود گفتم چه بر سر کشور گل و بلبل آمده که حتا تحمّل یک روز بی‌خاصیت در تقویمش را که بوی گل و گیاه یا صلح و گفتگو دهد را هم ندارد؟ این دیگر چه بدسلیقگی شگفت‌آوری است که باید از آُستین دبیر شورای فرهنگ عمومی ایران‌زمین به درآید و به جهانیان اعلام کند:
آهای مردم دنیا! گل و گیاه و گفتگوی تمدن‌ها در جایی که بیش از سه دهه است که آرمان‌شهر همه‌ی مردمان طاغوت‌ستیز  جهان می‌نامیمش، دیگر جایی در تقویم رسمی‌اش ندارد!
آن هم در حالی که همین ماه گذشته بود که عالی‌ترین مقام اجرایی کشور در همایش ایرانیان خارج از کشور گفته بود: ایرانیان اهل گفتگو هستند. دکتر احمدی‌نژاد این را هم اضافه کرد: هر جا انسانیت، فرهنگ، تمدن، عشق، عدالت‌خواهی و آزادگی هست، نام ایران با افتخار حضور دارد.
اینک مایلم بپرسم که کجای این سخنان با حذف روز گفتگوی تمدن‌ها از تقویم رسمی ایران سنخیت دارد؟!
دلم حتا برای مردم شریف محلات هم سوخت که هرساله با چه شور و شوقی این مراسم را برپا می‌داشتند و می‌کوشیدند تا نام ایران را به عنوان تنها کشور صادرکننده‌ی گل در خاورمیانه، جهانی کنند.

یادمان باشد:
بیش از یک هزار سال پیش، مردی از دیارتوس، شاهنامه‌اش را اینگونه آغازیدن کرد که:

خرد چشم جان است چون بنگری / تو بی چشم شادان جهان نسپری

و من امروز در شگفتم که چرا پس از گذشت این همه سال، هر چه دست را سایبان چشم می‌کنی، کمتر نشانی از خردمندی در زمانه‌ای که امروز اسیرش شده‌ایم، می‌بینی و می‌بینم و می‌بینیم؟!
با این وجود، ایمان دارم آنها که امروز – در وسط زمستان! – تحمل گل و گیاه و گفتگو را در تقویم‌ها ندارند، روزی که چندان دور نیست، خود به سرنوشت روز اسناد ملّی می‌افتند و در عطر بهاری که خواهد آمد، خفه خواهند شد. این را شعور همان گل و گیاه دارد به من و تو نوید می‌دهد! نمی‌دهد؟

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

180 دیدگاه

  1. بسیار متاثر شدم.بچه که بودیم یک روز از تعطیلات رو می رفتیم شوش دانیال .کنار تپه های باستانی شوش شهر مدفون شده می دویدیم تا جایی که لبه پرتگاهی می رسیدیم کمی دورتر شاوور می خروشید با دختر خاله هایم نفس عمیقی می کشیدیم بعد با تمام توان داد می زدیم و برای یک سال جدید خودمان را خالی می کردیم .
    حالا دلم می خواست اونجا بودم و از ته دلم داد می زدم :
    چرا؟؟!!

  2. دلم می گیره..
    پر از بغض می شوم
    به کجا چنین شتابان!!!!؟
    کاش
    وای کاش جوابی بود .برای این سوالات
    نمی دونم..چی بنویسم
    فقط غمگینم..اون هم

    جواب در چیست؟
    🙁
    🙁

    1. آنچه که بیشتر آدمی را غمگین می سازد، مشاهده ی تسلیم بی چون و چرا و بی تفاوتی بسیاری از مردم است! انگار سرنوشت ما چنین بوده و کاریش نمی شه کرد!
      اما آیا واقعاً هیچ کاری از دست ما برای اعتراض به چنین بدسلیقگی هایی برنمی آید؟

  3. البته محمد جان به نظر من اونها خیلی شانس آوردن که این زمان را نمی بینند برای اینکه شاید فرصت فیلم بازی کردن پیدا نمی کردند ولی حقیقتن آری کلی سوژه داشتند. یادش گرامی باد.

  4. گمونم وقتی که حتی نام گل و گیاه را در برگ تقویم نمی توان تحمل کرد !

    در عوض تا دلتان بخواهد مناسبتهای مختلف از خودشان می سازند تا عوام بر سرشان بکوبند و بگریند و …

    تمامیت شادی و یا غرور و افتخارشان هم در شایعات و دروغ و فرافکنی هایشان در زمینه های مختلف علمی و فرهنگی و … میشود آنهم در جائیکه فقط عاقلان میدانند چقدر به این چیزها بها داده می شود !!!
    و همه ی اینها زمینه را برای چپاول بیشتر دیکتاتوران فراهم می کند و دریغا که سرنوشت همه ی آنهائی که کمی بیشتر می فهمند را همین عوام رقم می زنند !!!

    چقدر دردها مشترکند مهندس و باز هم دریغ و افسوس که درمان نمی شود ، با وجود اینکه ما واقعاً می خواهیم !
    مجدداً درود و خوب باشین و ممنونم

    1. به امیر سررشته داری (دایی جان وبلاگستان سبز):
      نه … هنوز این آخرش نیست رفیق! آخرش سخنان رحیم مشایی در دیدار با ایرانیان خارج نشین بود که با تحلیل سخنان رییس جمهور آمریکا در سازمان ملل گفت: آمریکا خود را به مواضع، نگاه و پیام‌های ملت ایران نزدیک می‌کند.
      .
      و البته پزشکزاد حرف ندارد!
      .

      .
      .
      به غزاله:
      بله درد مشترک زیاد داریم … شاید حتا بیشتر از زیاد!
      باید بکوشیم تا شادی های مشترک مان را افزون کنیم.
      درود ….

  5. واقعا متاسفم اخه بودن روز گل و گیاه چه ضرری به جایی مزنه! باید به پدرم بگم که نصف دیوار اتاقش تقدیرنامه هاییه که تو نمایشگاههای گل و گیاه گرفته یا به عنوان شرکت کننده یا در مقام هیات ژوری متاسفم…

    1. شما فکر می کنید که چرا روز ولادت امام هشتم (ع) تعطیل رسمی نیست؛ اما روز شهادت ایشان هست؟!
      .
      اگر پاسخ این سوال را دادید؛ فکر کنم پاسخ پرسش خود را هم دریابید! نه؟
      درود …

    1. گاه سوختن یک باغ می تواند نوید رویشی به مراتب مستحکم تر و سبزتر را دهد …
      گاه با سوختن یک باغ، بسیاری از آفت ها و موذی ها هم می میرند و عرصه پاک و منزه می شود …
      درود.

  6. اگر یک کم فقط یک مقدار روح حاکم بر این تصمیمات بویی از احساس و لبخند داشت …
    کاش …
    رنگی سیاه گرفته است و بر همه چیز می کشد . حتی بر تقویم

  7. نمی دونستم روز تولد شناسنامه ای من روز گفت و گوی تمدنها بوده !.. چه جالب !.. شاید چون از گفت و گوی فقط اسمش رو داشتیم و تازه اون رو هم که میگید حذفش کردن !.. من با 30 شهریور یاد فرداش می افتادم که جنگ شروع شد .. انگاری جنگ به تاریخ و تقویم کشور ما بیشتر میاد تا صلح و گفت و گو !.. متأسفم .. با حذف گفت و گو ، جنگ به دنیا میاد و مسلمن جنگجوهایی که علاقه ای به ظلم و سیاهی و دروغ و تباهی ندارند و وقتی که می بینند مخاطب علاقه ای به گفت و گو و تغییر رویه نداره مجبورند که باهاش بجنگند .. عاقبت دودش به چشم خودشون میره ..

  8. تو حق داری که روز 30 شهریور را با روز بعدش بیاد آوری …
    چه روز تلخی بود آن روز … نخستین روزی که به دبیرستان رفتم و داشتم به خاطر خرید یک موتورسیکلت بال درمی آوردم که همه چیز تغییر کرد و بوی مرگ همه جا را فراگرفت …
    با این وجود چند تا از بهترین دوستانم را مدیون جنگ هستم! ساسان و بهمن و منوچهر؛ بچه های باحال آبادانی که به دلیل جنگ مهمان شهر ما شدند و روزگار خوشی را با آنها در دبیرستان سپری کردم …
    درود.

  9. من که زیاد از این مسائل سر در نمی آورم ولی گمان می کنم که چون گل و زن در زیبایی با یکدیگر مشترک هستند, جفای به چشم نوازی دامنگیر هر دو شده است و صد البته رگه هایی از زیبایی نیز در گفتگوی تمدن ها به چشم می خورد. حالا مشکل خانم ها با کمی کریه المنظر شدن حل می گردد ولی گل از پایه و اساس خود مورد دارد. باز هم جای شکرش باقی است که روز کودهای حیوانی و انسانی را جایگزین روز گل و گیاه نکرده اند.

    پاسخ:

    تو خیلی خوش بین هستی آرش جان! چون من فکر نکنم مشکل خانوم ها به همون راحتی که گفتی حل شود!!
    درود …

  10. می گما!
    با صحبت های این گل نوشته ها اضافه کاری خوبی نصیب حاج آقا میشه ها!!
    به به
    حالا بین خودمون باشه خوب شد شما اسیر نشدی وگرنه ….!!!!
    هومان خان و کاکو مجتبی هم در جنگ بودند؟
    اگر جنگ را با هومان خان کنترات می کردند تا بغداد را می گرفت

    اصلا چه احتیاجی به گل هایی طاغوتی مانند لاله و ارغوان و شقایق و نسترن داریم؟
    چرا نباید گلی بنام بدری شله ، عصمت خالدار و اشرف چارچشم وجود نداشته باشد ؟
    ( یکی این حرفها شرم آوره مگه نه)
    درویش خان در پست بعدی از خاطرات دوران جنگ خود بگویید و تصویر خودتان را در کنار اتوبوسی که می راندید بگذارید

    ببینم درویش خان ظبط صوت را کجا قایم می کردید ؟

    بگذریم
    اصلا ما گل به چه کارمان می آید
    صادرات گل می خواهیم چکار نفت و گاز می فروشین از طریق کشور دوست و واسطه امارات از هلند گل می آوریم .
    یک درصد کوچولویی هم پول چایی بروبچ که قابلی ندارد ( منظور از بروبچ توله سگ های کله ژل زده هستند با یک لاخ ریش زیر لب )

  11. حالا باز هم بین خودمون باشه ها ولی یک اسپندی دود کنید چون با روحیاتی که اکنون دارید جای تعجب است که در دهه پرتلاطم 60 کیو کیو بنگ بنگ نشدید
    و یا شاید هم شده باشید ولی خبر ندارید!!!!

    پاسخ:

    به نظر می رسه خیلی تحت تأثیر شاه ماهی موزیک ایران قرار داری! نداری؟

  12. من در این سریال از خواهر آسژیران غیاث آبادی خیلی خوشم میاد ؟
    واییییییییییییی ماهه!
    قدیم این سریالرا دیده بودم دوتا خانم تو دل برو داشت یک زن جناب سرهنگ که مادر پوری فشفشو بود و خیلی ترگل ورگل بود و یکی هم خانم بازیگر نقش خواهر آسپیران که پس از از دست رفتن یکی از پایه های ناموس آقا پوری برای انتحان کردن امده بود
    وای!!
    دیگه یک هنچین حانم های خوشگلی پیدا نمیشه
    در سریال ایتالیا ایتالیا هم اون کلفته خیلی مامان و تودل برو و باب دل مردهای ایرانی بود

    پاسخ:

    وارد مقولات تخصصی شدی که فقط امیر باید نظر بده!

  13. ولی تمام این حرفها دلیل نمیشه که علت ماست مالی بر روی نام روز گل وگیاه رو از یاد نبریم
    …. بقول شاعر :
    ماست ماست کنگر ماست
    شمسی مال حاج آقاست !!!!

    پاسخ:

    اینجا را هم بخوان اشکار جان:
    https://isdle.ir/news/index.php?news=3889

  14. تاریخ مرگ و ماتم است: تقویم کهنه روی میز
    هر برگ آنرا پاره کن، میان شعله‌ها بریز!
    باید قلم گرفت به دست، تقویم تازه‌ای نوشت،
    باید که تن نداد و رفت، به جستجوی سرنوشت

    هر برگ این تقویم درد، روز دروغ و شیون است
    تاریخ ما، حضور ما… در دستِ تو، دست من است
    بر ما هر آنچه که گذشت، تاریخ ما نبود و نیست
    آغاز ما : عمر زمین، با خلقت دنیا یکی‌ست

    تا کی به فکر معجزه؟ در انتظار حادثه؟
    سوار سرنوشت تویی… پشت غبار حادثه،
    تا کی به ظلمت گم شدن؟ جادو شدن؟ زانو زدن؟
    خدا ندارد احتیاج: به نذر تو ، نیاز من

    تقویم درد و تفرقه، ما را به عصرِ سنگ برد
    این قومِ در خود گم شده
    از ذات خود، شکست خورد
    این کهنه تقویم غریب، تکرار تاریخ عزاست
    بی ابتدا و انتهاست… نگو که شرح حال ماست

    باید جهان را تازه دید، رفت و به فرداها رسید،
    برای یک آغاز نو، نباید انتظار کشید
    به اعتماد دست هم، باید گرفت از نو، قلم،
    دوباره خط زد و نوشت،
    از ابتدا، قدم قدم

    تاریخ مرگ و ماتم است
    این کهنه تقویم غم است
    بی ترس دوزخ یا بهشت
    از زندگی باید نوشت

    اردلان سرفراز

  15. سلام بر محمد درویش عزیز!
    به قول اون بزرگ مرد شیرازی:
    صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست / عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
    زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت /کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
    حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش /از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد
    اما هرچه این سیاهکاران جنگ طلب بر سر این خاک عزیز آورند بایستی گفت: اندکی صبر سحر نزدیک است.
    به امید سرزمینی سبز و شاداب!

  16. بسیار متاسفم

    بانو مجتهده نجفی که خدمت شما میفرمودن باید از گیاهان مثمر استفاده کنیم یادتون رفته!
    عزیز من گل کجاش مثمره؟ بجای گل میتونین درختان میوه بکارین و استفاده کنین. سدر و مورد بکارین.
    تصمیم گیرندگان فرهنگی ما هم امسال ایشون با همون مغزهای فسیل شده هستن دیگه!
    .
    .

    سالهای نوجوانی کتاب کنار تختم هشت کتاب سهراب بود، تا اینکه سالهای دبیرستان شعر “آب را گل نکنیم” رو تو کتاب ادبیات مون دیدم اما با یک قطعه ی حذف شده!!!

    خیلی دوست دارم بدونم شما میتونین حدس بزنین کدوم قطعه حذف شده بود؟؟


    زن زیبایی آمد لب رود
    آب را گل نکنیم
    روی زیبا دو برابر شده است!!

    هیچ وقت نفهمیدم کجای این 3 خط مورد داشته!؟
    زن زیبا؟!!
    روی زیبا؟؟

    یک قومی بدتر از مغول مثل سلولهای سرطانی چسبیده ن به فرهنگ و کلیه سلولهای فرهنگی جامعه ما، روح جامعه هم خوابه ، نمیدونم بلاخره در زمان مناسب میفهمه که سرطانی شده، یا وقتی میفهمه که کار از شیمی درمانی گذشته!!

  17. خانم جان سروی برای زیارت به کربلا رفته اند
    سفر خوش خانم جان!!!
    …هیچ می دانستید کشور کویت 5درصد درآمد فروش نفت عراق را به عنوان غرامت می گیرد ؟؟!!

  18. خیلی ما ملت ایران …. هستیم!
    می گویید نه ؟!
    ببینم ببم جان ها چند کشور مانند ما وجود دارد که نام نابود کنندگان فرهنگ خودشان را مانند اسکندر و چنگیز و هیمور و هولاکو را بر روی فرزندان خود می گذارند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

  19. البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند!!
    ایکاش خانم جان سروی سری هم به ایوان مدائن و موزه بغداد و باقیمانده های بابل کهن در نزدیکی بغداد بزنند.و در بغداد در کنار رود فرات در یک قهوه خانه عربی قهوه ای ناب بنوشند

  20. در قهوه خانه های بغداد تخته نرد بسیار مرسوم است و در کنار طاس ریختن و رجز خواندن پکی به لوله بلند و چرنی قلیان می زنند

  21. فلور بانو !
    روی زیبا حالا چه مرد و یا چه زن اصلا چه معنی دارد ؟
    حتی زن هم باید ریش و سبیل داشته باشد
    خودتان که حتم دارم با موجودات مونث ریش و سبیل دار در بسیاری از سازمان ها دیدار کرده اید!!!
    ای مرده شور ترکیبشان
    ریش تنها ریش مهندس درویش که مانند ابرسن و حریر و خز و مینک لطیف است و انبرین بو و مشک فام
    و سبیل های شاغلام قیطونی و مشتی
    و ابروهای هومان خان مردانه و ستبر

  22. با اجازه آقای درویش
    جناب آشکار کلی تفریح کردیم از سخنان شما. همینطور از پست گهرباری که از مطالب شما در وبلاگ جناب سررشته داری نوشته شده بود.

    راستش من خیلی نگران سروی هستم عراق در این روزگار کشوری نیست که بتونی هر جایی دوست داری رو با خیال راحت بری ببینی اون زمان “مرحوم” بود که پدران و مادران ما با ماشین شخصی میرفتن و کلی جاهای زیبا ودیدنی عراق رو میدیدن.
    امیدوارم بازگشت سروی رو به سلامتی جشن بگیریم

  23. ای بابا
    فلور بانو !
    الان شبگردی در کاباره های بغداد و تماشای رقص شکم بسیار دلچسبه
    بغداد مقداری امن تر از حنوب عراقه

    در بغداد شبها ماهی کباب شده سرو می کنند.
    پرتقال و صدالبته خرمای عراق هم کیفیت عالی دارد
    اما هرچه از کثیفی و ذباله های چند ده ساله کپه شده در حیابان ها و عالیجناب مگس ؟! که مدام بدور عراقی ها و دک و دهن آنها نی گردد ، بگوییم کم است !!

  24. قربونه اون حرفای عشق لاتی
    قربونه اون مخلصتم فداتم
    قربونه اون من خاک زیر پاتم
    قربونه اون حافظه روی تاقچه
    قربونه حسن یوسف تو باغچه
    قربونه مردمی که مردم بودن
    اهل صفا، اهل تبسم بودن
    قربونه اون دوره ی پر دماغی
    قربونه اون تصنیف کوچه باغی
    قربونه دوره ای که خوشبختی بود
    تار سیبیلا چک تضمینی بود
    مردای ناب و اهل دل نداره
    شهری که بوی کاه گل نداره
    بوی خوش کباب و نون سنگک
    عطر اقاقیا و یاس و پیچک
    بوی خیاره تازه توی ایوون
    تو سفره ای پر از پنیر و ریحوون
    بوی خوش کتاب های کاهی
    تو امتحان کتبی و شفاهی
    قدم زدن تو مرز خواب و رویا
    خدا، خدا، خدا، خدا،خدایا
    حرفای گریه دار نمی پسندین؟
    می خاین یه جک بگم کمی بخندین؟
    خوشا به حال اونکه تو محلش
    هوای عاشقی زده به کلش
    کسی که قلبش اتصالی داره
    می دونه عاشقی چه حالی داره

  25. آخه یکی نبود بگه :
    … خانم جای سروی مشهد به اون تمیزی ، شاه چراغ شیراز و شاه عبالعظیم و یا حج عمره که بود آخه خاخود جان عراق رفتی چیکار ؟
    به جای اینکه از عراقی های گردن کلفت غرامت جنگی بگیرین دو دستی باید پول هم به اونها بدیم
    تازه این دزدها و خائنین جدیدی که بجای صدام آورده اند می گویند قرار داد الجزایر یعنی چه ؟

    خانم جان سروی فکر نمی کنی اگه بمبی چیزی اطراف شما منفجر بشه خاخور جان متین خودشو از غصه و گریه ناکار می کنه ؟!

    حالا خوب شد زیاد حرف های خطرناک به خانم جان سروی در وبلاگش نگفتیم وگرنه !!!!!

    خواننده : ناصر مسعودی
    آهنگساز : سید محمد میرزمانی

    چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، می‌جان جانانا٬ تَرا گَمَه میرزا کوچک خانا
    چقدر در جنگل می‌خوابی به خاطر مردم؟ خسته نشوی ای جان جانانم، با تو‌ام، میرزا کوچک خان!
    خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آویزانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
    خدا می‌داند که از ترس دشمن خواب نمی‌توانم، دل آویزان و نگرانم، با توام، میرزا کوچک خان!

    چِر ِه زوتر نایی، تندتر نایی، تنها بنایی، گیلان ویرانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
    چرا زودتر نمی‌آیی؟ تندتر نمی‌آیی؟ گیلان ویران را تنها گذاشته‌ای، با توام میرزا کوچک خان!
    بیا ای روح روان، تی‌ریشا ‌قربان، بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
    بیا ای روح و روانم، قربان ریشت، آن چشمان روشن را روی هم نگذار، با توام میرزا کوچک خان!
    اَمه رشتی جَغَلان، ایسیم تی‌ فرمان، کُنیم اَمه جان، تی پا جیر قربانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
    ما بچه‌های رشت، به فرمان تو ایم، جانمان را به پایت قربان می‌کنیم، با توام میرزا کوچک خان!

    1. به ساسان تاری:
      آن بزرگ مرد شیرازی را بسیار دوست دارم و ممنون که از او یاد کردی.
      .
      .
      به فلورا:
      بله شاید گل و گیاه باید حذف می شد؛ چون مثمر نبودند! وای برما …
      و آن تکه ای که حذف شعر سهراب گفتی، دلم را به درد آورد … من نگران کودکان این سرزمین هستند که دارند با سانسور “روی زیبا” بزرگ می شوند … من بسیار نگرانم … نگران
      .
      .
      به اشکار:
      من هم در شگفتم که چگونه یک ایرانی می تواند نام فرزند خود را چنگیز به نهد؟ و از آن شگفت آورتر آن که چگونه مأمورین ثبت احوال در برابر این نامگذاری خاموش می مانند؟!
      .
      .
      درود …

  26. به !درویش خان از چه چیزهایی در شگفت هستید ؟

    وقتی یونانیان و ترکان و مغولان به ایران حمله می کردند بر خلاف اکثر کشورها ، بزرگان ایران به بهانه حفظ منافع خودشان دست یاری و نوکری به مهاجمان می دادند .

    شما هیچ می دانستید که در کشورهای عربی از خواجه نصیرالدین طوسی وزیر هلاکو خان مغول به دلیل ترغیب او به فتح بغداد متنفرند و ایشان جزو معدود دانشورانی هستند که اعراب به هیچ وجه او را جزو نوابغ خود نمی خواهند منصوب نمایند !!

    جالب است حتی رازی و بوعلی را هم عرب محسوب می فرمایند.

  27. سلام درویش جان
    منظورت از کودکان کدام کودکان است. ما که دیگر به پیری رسیدم عزیز جان
    سانسور از زمان بچگی ما بوده و هست
    مگر کتابهای رمان و پیشگفتارهای کتابها و شعرها و …. قبلا سانسور نشده بود
    پیشگفتار شاملو بر دیوان حافظ را چند نفر از همسالان من خوانده اند؟
    بعدهم عزیز جان همه چی باید به هم بخورد دیگر
    ما با این همه غم و غصه و گرانی و ترافیک و هوای آلوده و زمین ناپاک و رودهای خشک شده و دریاچه های به گل نشسته چه به گل و گیاه!!!
    خس و خاشاک !!! هم از سرمان زیاد است

  28. به به به سلامتی . می بینم که بنا به گفته ی جناب اشکار ، عراق هم آباد شده اون هم از صدقه سری بعضی ها . خدا رو شکر

    درود به همه

  29. در ضمن مهندس 30 شهریور روز اسناد هم بوده ، که آنرا هم حذف کرده اند البته فقط و فقط در جهت حذف روز گفتگوی تمدن ها و برای طبیعی تر جلوه دادن آن انجام شده است !

  30. بله درسته . 17 اردیبهشت بوده ، من چرا قاطی کردم ؟؟!! در تقویم 1390 ، 5مناسبت دیگه رو هم حذف کردند و 6 مناسبت رو اضافه ! در خبرگزاری مهر توضیح داده شده .

    5 دی به عنوان روز ” روز ملی ایمنی در مقابل زلزله” هست که اون هم حذف شده !!! این دیگه خیلی جالبه با توجه به اینکه هر روزه زلزله در این کشور به شکلهای مختلف صورت میگیره حالا چه با تکانهای طبیعی خدائی و چه با حرفها و رفتار سردمداران !!!

    1. من هم مانده ام که چرا اسپم می شوید؟!
      مربوط به نام وبلاگتان نباید باشد، زیرا نیما و احمد هم در بلاگ ها هستند. فکر کنم باید نشانی ای که به عنوان ایمیل می نویسید را تغییر دهید، زیرا شبیه نشانی بلاگتان است!
      درود …

  31. آهان پیدا کردم
    وبلاگت از اسم وبلاگم خوشش نمی آید
    وبلاگهاهم دل پیدا کردن هاااااااااا!!!!

  32. یادم می آید کتابهای بابا را مخصوصا آنهایی را که می گفت “به سن شما قد نمی دهد حالا زود است بخوانید ” یواشکی از توی کتابخانه کش می رفتیم و وقتی شبکار بود تا صبح بیدارمی نشستیم و می خوانیدم . کتابهای محمود دولت آبادی ؛ افغانی ؛ شاملو؛ چخوف ؛ گارسیا مارکز ؛ همه چاپ اول و دوم و اصل . الان کسی چاپ جدید و سانسور شده از آنها سراغ دارد ؟
    بی خودی نیست کتابهای چاپ اول با آنکه کاغذهای ترد و شکننده شده از چاپهای جدید گرانتر است
    تازه شاهنامه را نگفتم
    شاهنامه های چاپ مسکو و قبل از انقلاب تومنی صددینار با چاپ جدیدش توفیر دارد.

  33. نه عزیز جان مال ایمیل نیست

    پاسخ:

    شاید دلیلش آن باشد که شما از پیشوند http در ابتدای نشانی بلاگت استفاده نمی کنی.

  34. به گمونم در مورد جدیدترین زلزله ی به وقوع پیوسته در صحنه ی بین الملل هم باید منتظر خیلی چیزها باشیم ، البته اگر جنگ ازنوع زرگری نباشد !

    خوب باشین و ممنونم

    1. به تمامت تنهایی:
      یه جایی در مسیر درکه به پلنگ چال هست که می تونی ازش هر کتاب نایابی را بخواهی. تازه اگر نداشته باشه، هفته بعد حتمن برات می آره. این فرد 20 ساله که پنج شنبه ها کسب و کاری پررونق در درکه راه انداخته است.
      در مورد مغول ها هم موافقم!
      .
      به غزاله:
      کدام زلزله را می گویی؟!
      .
      .
      درود …

  35. در مورد نام فرزند:
    باور کنید مغولها هم آنقدر بد نبودند. در جا می کشتند و می سوزاندند نه اینکه روی آتش ملایم کباب کنند و از صدای جلز ولز آدمها قند توی دلشان آب شود

  36. ممنون حتما بهش سر می زنم
    چون از وقتی بابا رفته انگار کتابخونه اش قفل شده هیچکداممان جرات نداریم به کتابهای کتابخانه دست بزنیم .
    جای نگاهها و دستهایش روی تمام صفحه های آنها هست.

    پاسخ:

    اما من فکر می کنم روح پدر هنگامی شادتر خواهد بود که از کتاب هایش بهره برده شود …
    هرچند می فهمم که چه می گویید.
    خداوند سایه ی آن روح مقدس را بر فراز فرزندانش همواره سبز و گرم و پرتپش نگه دارد …

  37. آخ تمامت تنهایی !!!
    دیوانه کننده است بوی کتاب های قدیمی
    اون کتاب هایی که برحی کاغذ کاههی داشت که الان ترد شده
    کتاب های انتشارات پروگروس شوروی
    تن تن اصل که کاتپیتان هادوک …. اصل می نوشید

    های های های
    ازون بالا میاد یک دسته مورچه یکی تارمیزنه یکی کمونچه
    کتاب های داستان سری کتاب های طلایی انتشارات امیر کبیر

    1. موافقم …
      من هم عاشق بوی کتاب ها و کاغذهای قدیمی هستم … یه جور اصالت غیر قابل دسترس در آن حس می شود که در زمانه حاضر انگار کیمیاست.
      درود …

  38. بوی نای کاغذهای قدیمی ِ کتاب های نم گرفته از خیانت ِ انبار خانه ؛
    خیلی حس نوستالژی داره ؛
    من یاد ِ روزهای نوجوانی ام می افتم که یواشکی در کتابخانه ی زیرزمین پدربزرگم می خزیدم و کتاب های ممنوع می خواندم .

    پاسخ:

    مثل چی؟!
    کتاب های ممنوع منظورم هست …

  39. به تمامت تنهایی
    من هم با درویش موافقم .ما هم بعد از بابا غمگین بودیم ولی تصمیم گرفتیم ببینیم بابا چی دوست داشته انجام بدیم چون می دونستیم از اون بالا نگاهمون می کنه
    خواهرم تصمیم گرفت دنبال دکتراش بره …
    منم که فغلا باید این دوازده واحد جامونده ترم قبل رو تموم کنم .
    یکی از انگشتر هاشو از مامانم گرفتم گاهی موقع نماز و دعا دستم می کنم .
    یه آرامشی به آدم می ده .امتحان کن اولش سخته ولی بعد یه حس خاصی به آدم می ده

    پاسخ:

    من هم انگشتر پدر را همیشه در انگشت دارم … جالبه که اروند می گه: یه روز این انگشتر به من هم می رسه! نه؟

  40. به درویش گرامی :
    راست می گویی؛ گرچه تقریبا اکثر کتابهای مهمش را خوانده بودم
    کلیدر؛ پابرهنه ها؛ داستانهای کوتاه چخوف؛ روسپیان سودا زده من؛ نان و شراب؛ غرور و تعصب؛ دن آرام؛ عقیل عقیل ؛ جای خالی سلوچ ؛ داستانهای کوتاه علی اشرف درویشیان و محمدا افغانی؛ سمفونی مردگان ؛ باردیگر شهری که دوست می داشتم ؛ صدسال تنهایی و کتابهای شعر حمید مصدق که نامم را از بین شعرهای او انتخاب کردم و شعرهای شاملو آیدا و آینه و خیلی کتابهای دیگر که یادم نیست ولی هنوز همه 2200-300 تا نشده
    بعضی از کتابهایش را از سایت کتابناک دانلود کردم و متن الکترونیکی آن را می خوانم.
    پدر وقتی رقت کتاب تمام نشده ای داشت که پیش من است و هنوز جرات خواندش را ندارم . او عادت داشت کتابها را با یک کاغذ سفید جلد می کرد تا وقتی که می خواند جلدش خراب نشود حتی نتوانستم جلد را باز کنم و نام کتاب را بخوانم . شاید خیلی رومانتیک باشد و برای بسیاری از شما لوس و بی مزه. خدا برای همه عزیزانشان را سلامت و با عزت نگهدارد
    .
    .
    با اشکار جان
    موافقم خیلی دیوانه کننده است. من از تمام سری کتابهای تن تن و میلو فقط 2 جلد را داشتم که آنها را با انبوهی از کتابهای کودکان به کتابخانه مدرسه دخترانه آزادی در اهواز اهدا کردم . شاید یکی از اشتباهاتم همین بود که از وقتی خودم را شناختم در خواندن کتابهای بزرگترها آنهم یواشکی غرق بودم. و فکر میکردم که داستان زندگی من هم مانند آنهاست غافل از اینکه داستان داستان است و زندگی زندگی
    .
    .
    به شقایق
    واقعا خواندن کتابهای ممنوع آنهم یواشکی خیلی کیف دارد که با هیچ چیزی نمی شود عوضش کرد هرچی یواشکی تر بهتر و کتابهای بیشتر نه ؟

    پاسخ:

    خوشحالم که با هم هم نظر هستیم.
    در ضمن من هم با انجام کارهای یواشکی موافقم! اصلاً نمی دونم چرا اینقدر کیف داره این کارها! نداره این کارها؟!

  41. همسایه جان سلام
    شاید باورت نشود ولی حتی سر مزارش رفتن برایم سخت است
    هنوز فکر می کنم یک روز او از محل کار به خانه بر می گردد و مثل همیشه روی صندلی مخصوصش می نشیند و لیوان چایش را روی میز می گذارد و همانطور پکی به سیگارش می زند شروع می کند به کتاب خواندن
    البته این موقع ها ما اصلا مزاحمش نمی شدیم و بعضی وقتها برایش
    زیرسیگاری می آوردیم و چای یخ کرده اش را عوض می کردیم.
    شاید چون من نتوانستم با او خداحافظی کنم و صورت مهربانش را ببوسم اینطوری هستم
    برایم دعا کن

  42. بحث به کجا رسید
    برگردیم سر گل و گیاه و حذف یک نام فقط یک نام از تقویم که خود یک قرارداد است.
    راستی چرا تقویم اینقدر برای ما مهم شده است؟
    اصلا چه طور نام روزهای هفته را عوض کنیم؟

  43. گمان دارم ایران جزو معدود کشورهایی است که این مقدار روز و هفته در تقویم خود به یدک می کشد .
    از قدیم گفته اند سنگ بزرگ علامت نزدن است

  44. آخه فقط یک نام است
    اینکه ما در تقویممان نام زیاد داریم فکر می کنم مربوط می شود به زمانهای قدیم که هر روز اول ماه و نیمه ماه جشن بود و سرور و شکرگذاری
    اما الان فقط یک نام است
    چرا تحمل یک نام را هم نداریم؟ مگر چه اتقافی در این روز قرار بوده بیافتد ؟

    1. من فکر نکنم که مناسبت های موجود در تقویم ما زیاد باشد. آنچه که زیاد است، مناسبت های پژمان کننده است. ما حتا خودمان دوست داریم تا در سالگرد مرگ پدر یا مادر برایشان مراسم بگیریم و بگرییم. هیچ فکر کرده اید که چرا مراسم تولد پدر و مادرمان را پس از مرگ شان ادامه نداده و بزرگ شان نمی داریم؟!
      هیچ فکر کرده اید که چرا روز ولادت حضرت رضا (ع) تعطیل رسمی نیست؛ اما روز شهادت شان تعطیل رسمی است؟!

  45. برای اینکه مرده پرستیم
    زمان هخامنشیان که هر 15 روز در تقویم روز جشن و شکر گذاری بوده نمی دانم چرا به اینجا رسیدیم که هر هفته باید عزاداری کنیم حالا اگر نبود هم صبح جمعه باید پاشیم و با اندوه و گریه دعای ندبه بخونیم

    1. خب پرسش من این است که این فرهنگ مرده پرستی از کجا آمده است؟ اگر بگوییم که از عرب ها به ما ارث رسیده، آنگاه پرسش این است که چرا خود عرب ها اینگونه رفتار نمی کنند و چنین مناسبت هایی ندارند؟!

  46. این را نمی دانم
    ولی فکر کنم از آنجایی که به جای یاد حسین و گفتن از رفتار و گفتار و پندار نیکش یادگرفتیم توی سرو کله خود بزنیم و گریه کنیم
    از آنجایی که خنده و کف زدن حرام شد
    از آنجایی که حرکات موزون و رقص فلکوریک شد حرکات اغوایی و حرام
    از آنجایی دوست داشتن و عشق ورزیدن گناه شد
    از آنجایی که گریه کردن و شیون سردادن صواب شد
    از آنجایی فکر کردیم خداوند برای هر قطره اشکمان یک آخر طلایی به خانه مان در بهشت می افزاید و خنده و شادی از ارزشمان کم می کند
    از آنجایی که صحرای کربلا تکه ای از بهشت است و گل و گیاه مظهر نفرت!!!

  47. شما می دانید که چرا تا وقتی سالم هستیم و زنده کسی برایمان شاخه گلی نمی آورد. ولی همینکه مردیم توی حیاط خانه و سر مزارمان گل بارتن می شود ؟

  48. شما می دانید که چرا تا وقتی سالم هستیم و زنده کسی برایمان شاخه گلی نمی آورد. ولی همینکه مردیم توی حیاط خانه و سر مزارمان گل باران می شود ؟

    1. به نظرم این ویژگی ایرانی ها ربطی به دین آنها که از شبه جزیره عربستان آمده است، ندارد. باید ریشه ی این گریه محوری و مرده پرستی را در جای دیگری دنبال کرد. اما متاسفانه من از بضاعت علمی لازم برای تحلیل تاریخی این موضوع در پیش از اسلام برخوردار نیستم.
      هرچند درجاتی محدودتر از آن را در بین همه ی اقوام و ملل هم می توان ره گیری کرد؛ وگرنه شکسپیر هرگز نمی گفت: به جای دسته گلی که پس از مرگ بر مزارم نثار خواهی کرد، یکی از شاخه هایش را در زمانی که زنده هستم به خودم بده.
      .
      درود …

  49. آخ حرف یواشکی کتاب خواندن شد یاد دوران نوجوانی افتادم که وقتی کتابی دست من و خواهرم می افتاد تا تمامش نمی کردیم ول کن نبودیم .یادمه شب دور از چشم مادر یه جایی یه نوری پیدا می کردیم تا ادامه کتاب را بخوانیم .یه وقتی مادرم سر می رسید و داد می زد بخاطر خودتون می گم بخوابید لااقل چراغ روشن کنید کور نشید
    من برای کتاب خواندن یه فیلتر داشتم خواهرم کتاب را می خواند اگر می دید برای من هم خوب است می گذاشت بخوانم . سر همین اخلاق مادرانه خواهرانه اش ( خواهر بزرگ ها اغلب به خواهر کوچک تر احساس مادری هم دارند!) نگذاشت بوف کور صادق هدایت را بخوانم چون خودش افسرده شده بود مانع من شد منم حرف شنو تا همین چند وقت پیش به صرافت خواندنش نیفتادم
    قراره برم بخرمش !

    1. طفلکی خواهر بزرگه! آدم یاد پیش مرگ های قبله عالم در زمان قاجاریه می افته … منتها این بار از نوع فرهنگی اش!! درست مثل وزارت ارشاد خودمان که میوه چینی می کند برای خلق الله در حوزه فرهنگ و هنر و ادبیات و گاه البته “روی زیبا دو برابر شده است” از کتاب ها جا می افتد! نمی افتد؟

  50. راست می گویی طفلکی خواهر بزرگا منهم نگذاشتم خواهر کوچیکه پابرهنه های زاهاریا استانکو را بخواند . آخه پر … بود !!!!!!!!!!!!!!!!
    فکر هم نکنم خوانده باشد

  51. نه بابا اینطور ها هم نیست .فکر کنم یه کمی هم بر می گرده به پا بلندی خواهر کوچیک ها زود می خواهند بزرگ شوند من آنقدر پا بلندی می کردم که با چهار سال اختلاف سنی از ما می پرسیدند دوقلو هستید؟!
    من اون وقت ها کیف می کردم ولی حالا دلم برایش می سوزد .
    هر دو مکمل هم بودیم البته من مستقل تر .بقول خودش جاده صاف کن من بوده .البته برای انتخاب رشته دبیرستان جاده خراب کنم شد و نگذاشت بروم رشته ریاضی …

    پاسخ:

    دیدی گفتم: خدا از سر تقصیراتش بگذرد!!

  52. یادم می آید خواهر کوچیکه وقتی مامان و بابا می رفتن بیرون و قرار بود ما تنها در خانه باشیم کبود می شد از گریه درست مثل حالای چشم نقره ای
    و من باید مواظبش می بود ( توی پرانتز مثل اینکه از اول تا آخر عمرم باید هرچی عرعرو نگه دارم هاااااا !! ) یه روز هر چی دلقک بازی کردم و هرچی اسباب بازی بود آوردم چاره نشد و همسایه ( البته منظورم شما نیستید ها ) آمد دنبالمان و ما را برد خانه. بعد مامان آمد دید به به جا تره و بچه نیست خلاصه آنشب به خاطر اینکه سنگر را رها کرده بودم و از استیصال ( نمی دونم املااش را درست نوشته ام ) امر خطیر بچه داری را به خانم همسایه محول کرده بود کتک حسابی خوردم. که آنرا هم با بزرگواری بر خواهر کوچیکه بخشیدم !!!!!!!!
    بیچاره خواهر کوچیکه هنوز شرمنده است

  53. کاش همه خواهر کوچیک ها قدر خواهر بزرگ هاشونو بدونن و خواهر بزرگ ها هم خواهر کوچیک ها رو بخاطر کوچک بودنشون ببخشن .
    من خواهرمو خیلی اذیت کردم ولی اون هنوز بزرگوارانه مرا دوست دارد

  54. مطمئن باش می دونن
    مخصوصا وقتی از هم جدا شدن و هرکی رفت پی زندگیش بیشتر می دونن
    هنوز نگرانشونم
    هنوز از دور و البته یواشکی که بعضی ها حسودیشون گا نکنه مواظبشونم
    با اینکه مامان چند سالییه که بازنشسته شده ولی هنوز احساس میکنم جانشین مامانم خیلی بده ها

  55. بد نیست افتخار کن که خواهر بزرگ تر بودی توانستی محبت درونی ات را نثار کوچک ترین هایت کنی من به تو و خواهرم وهمه بزرگ ترهایی که بدون چشمداشت بزرگی می کنم افتخار می کنم

  56. از شما بعید است که در مورد زلزله ی ایجاد شده در صحنه ی بین الملل آن هم توسط شخصی که در هر کجا و به هر شکل می خواهد خودش را مطرح کند ، حال چه بصورت خوب یا چه بصورت بد ؛ بی خبر باشی ؟!

    درود امروزی

  57. داشتم روی این جمله محذوف فکر می کردم:
    روی زیبا دوبرابر شده است

    من تا حالا نمی دونستم بخاطر برداشت سطحی از شعر قسمت معنی دار شعر را حذف کرده اند.آخ.آخ اگر این ها می توانستند خودشان شعر بگویندمی دانستند شاعر برای آوردن چنین تمثیل قشنگی چقدر زحمت کشیده

    دقت کنید دوبرابر شدن رو بچسبید روی زیبا بماند اشاره دارد به حالت ذره بین مانند آب که حالت بزرگ نمایی دارد .
    شاید هم منظورش موجی بوده که بر آب افتاده و آن را دوبرابر کرده .

    شاید این موج ناشی از قطره اشکی بوده که بر آب چکیده

  58. حتی اگر تندبادی ناخواسته برگ‌های این روزهای خوش و خوب را از تقویم‌های کاغذی بردارد و با خود به دوردست‌ها ببرد، خاطره‌‌‌اش در روزشمار ذهن آن‌ها که صنوبرها را با هم دشمن نمی‌خواهند و سایه‌ی تمام بیدهای دنیا را برای زمین و مردمانش رایگان می‌خواهند، باقی خواهد ماند. آن‌ها که در سمت و سوی شکفتن و روییدن گل‌ها هستند و باقی خواهند ماند…
    درود به درویش گرامی و دلنوشته های از دل برآمده اش

  59. ای بابا !!
    چقدر محیط اینجا افسرده شده
    حالا
    یک
    دو
    سه
    شاغلام بیا وسط!!!!

    درویش خان تا بحال شده که با شاغلام کتک کاری کردی باشید …. بعدش شاغلام شمارو بزنه ناکار کنه ؟

    شاغلام
    شاغلام
    تنها کسی که حریف شاغلام میشه هومان خانه

  60. دیدگاه شما منتظر تایید مدیر می باشد.

    …. به به سایه محرم علی خان اینجا هم افتاده است !!!!

    1. به غزاله:
      او این کار را کرد تا زلزله ایجاد کند، اما فکر کنم در حد یک پس لرزه بیشتر نبود! بود؟
      .
      .
      به همسایه:
      تعبیرت از آن قطره اشک چسبناک بود …
      .
      .
      به شهرزاد:
      من امیدوارم هر آیینه شاهد افزایش آدم هایی باشیم که در سمت و سوی شکفتن و روییدن گل ها هستند و از این همه تنگ نظری، کینه و نابخردی نفس کم نمی آورند و راه را همچنان امیدوارانه ادامه می دهند.
      .
      .
      به اشکار:
      نمی دانم چرا وردپرس گاه به تو و تمامت تنهایی گیر سه پیچ می دهد؟!
      .
      .
      به فلورا:
      موافقم.
      .
      .
      شب خوش.

  61. سلام درویش
    الوعده وفا اینم شعر پاییز :

    حسی می جنبد
    به تکاپو,به سختی
    می آیند تا تجربه کنند :
    زمزمه های جانبخش را
    نوازش های سرد و گرم را

    ***
    حجم می گیرند و رنگ
    دویدن رگ های هستی در وجودشان
    تا بلوغ
    حس می پذیرند و زیبا می شوند
    آغوش گشاده در هوا
    در انتظار نوازشی
    همنوا با زمزمه ها

    رقصی زیبا در آغوش باد
    و کمال منیت به قیمت مرگ

    پاییز پایان وابستگی برگ هاست

    ***
    با احترام ن.دستگاهی

  62. درود …
    زیبا بود و دلنشین …
    به خصوص آن آخرین منزل که پاییز را به پایان وابستگی برگ ها تشبیه کرده بودی …
    گمان برم یکی از رموز شادزیستن، همین کسب توانایی برای کاهش وابستگی ها در عین غلظت دلبستگی ها باشد! نه؟
    روزتان خوش …

  63. سلام مجدد
    واقعا چرا دوریش جان ؟
    حالا منکه به اندازه اشکار جان بامزه نیستم و مطالب جالب و فرح بخش نمی نویسم و بعضی وقتها سایه افسردگیم توی نوشته ها پیداست.

    پاسخ:

    من منظورتان را نمی فهم! چی چرا؟

  64. جناب تمامت تنهایی:
    گریه شمع ازبرای پروانه نیست
    صبح نزدیک است ، فکر شب تار خود است

    بفکر درویش حان و من نیستید به فکر فرشته مهربون این وبلاگ حاج آقا مرد همیشه در صحنه باشید که مجبوره هر روز این نوشته ها رو چک کنی که کسی حرف های بد بد نزنه
    خوب حرج آقا هم یکی مثل منو شما
    اونم دل داره
    اضافه کارو دوست داره
    از سهمیه 6 ماهه مرغ و برنج و روغن مایه ادارشون حوشش میاد
    حالا هی یه چیزهایی بنویسید که حاجی خمیازه بکشه

    بابا جان یکم پیاز داغشو زیاد کنید !

  65. اصلا حاجی جون چه اهنگ هایی دوست داری برات بذاریم ؟
    ها !
    یاد رادیو کویت و ایران حقیقت منش بخیر
    لنگ ظهر و وقت ناهار آهنگ های بند تنبانی و در پیتی را بخواست خوانندگان محترم از قبیل عبدل بندری و غلام سیاه برای عشقاشون و نشمه هاشوم پخش می کرد .
    دم به ساعت هم در خبرها می خواند :
    … والاحضرت انیر خط تولید کارخانه یخ سازی را افتتاخ فرمودند !!!

    حاجی جوم تورو به اون غبعبت قسم اون زمونها توهم حال می کردی از رادیو کویت

  66. اشکار جان:
    “گریه شمع ازبرای پروانه نیست
    صبح نزدیک است ، فکر شب تار خود است ”
    می دانم نسل ما نسل مهمانی بالماسکه است. همه مان اینطوری هستیم
    شاید انکار کنیم ولی به هزار دلیل که اولینش تفاوت عمیق فرهنگ مدرسه با خانه است ماسک به صورت داریم .
    کمتر کسی را سراغ دارم که خود واقعی اش را با ماسک مخفی نکرده باشد . بعد فکرش را بکن در یک مهمانی پر زرق و برق یک نفر به قول بعضی ها “مثل املها” ماسک نداشته باشد . چقدر وصله ناجوری می شود برای این مهمانی و شاید تاتر. نه ؟
    حالا کاری نداریم که گاهی ماسکها مهربانند و خود واقعی وحشتناک و گاهی ماسکها وحشتناکند و خود واقعی مهربان و یا هردو مهربان و یا هردو وحشتناک

  67. بله ایرانیان از چند صد سال در یک مجلس بالماسکه شرکت می کنند و.
    نه!
    هزاران سال است در عهد ساسانی مانوی و مزدکی بودیم ولی محض گل روی موبدان فلان حرف را می زدیم تا…… تا این تای لعنتی کی به اتمام می رسد .

    بابا جان حرفی ، چیزی ما و درویش را بی خیال شوید اگر باز هم از این خرف ها بزنید حاجی عصبانی می شود ها؟!

  68. بجای این موارد ….. امروز نهار چی پختید ؟
    ترشی و شوری و مربا چی بلد هستید ؟
    دیزی بهتر درست می کنید و یا استامبولی پلو

  69. از دل و جیگر بیشتر خوشتان می آید و یا پیتزا پپرونی

    اگر باز هم ازآن حرف های مربوط بزنید ، بجرم اینکه حرف نا مربوط نمی زنید!! کاری دست این صفحه می دهند .

    1. کامنت تمامت تنهایی عزیز مرا برد به حال و هوای ترانه ی نقاب:
      .

      .
      ای ﺑـﺎزﻳـﮕﺮ! ﮔـﺮﻳـﻪ ﻧـﻜـﻦ، ﻣـﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﻮن ﻣـﺜﻞ ﻫـﻤﻴﻢ

      ‫ﺻﺒﺤﻬﺎ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻧﻘﺎب ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﻲزﻧﻴﻢ

      ‫ﻳﻜﻲ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﻴـﺸﻪ و ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺪوش

      ‫ﻳﻜﻲ ﺗﺮاﻧﻪﺳﺎز ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻏﺰل ﻓﺮوش

      ‫ﻛﻬﻨﻪ ﻧﻘﺎب زﻧﺪﮔﻲ ﺗﺎ ﺷﺐ رو ﺻﻮرﺗﻬﺎی ﻣﺎﺳﺖ

      ‫ﮔﺮﻳﻪﻫﺎی ﭘـﺸﺖ ﻧﻘﺎب ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻲ ﺻﺪاﺳﺖ

      ‫ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب

      ‫از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪی ﺧﻮاب

      ‫ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ

      ‫ﺑﺮای ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎی ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ

      ‫ﻛﺎﺷﻜﻲ ﻣﻴﺸﺪ ﺗﻮ زﻧﺪﮔﻲ، ﻣﺎ ﺧﻮدﻣﻮن ﺑﺎﺷﻴﻢ و ﺑﺲ

      ‫ﺗـﻨـﻬﺎ ﺑـﺮای ﻳـﻚ ﻧـﮕـﺎه، ﺣـﺘﻲ ﺑـﺮای ﻳـﻚ ﻧﻔﺲ

      ‫ﺗﺎ ﻛﻲ ﺑﻪ ﺟﺎی ﺧﻮدِ ﻣﺎ ﻧﻘﺎبِ ﻣﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻪ؟

      ‫ﺗﺎ ﻛﻲ ﺳﻜـﻮﺗـﻮ ر‪ج زدن ﻧﻘﺶﻧﻤﺎﻳﺶ ﻣﻨﻪ؟

      ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب

      ‫از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪی ﺧﻮاب

      ‫ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ

      ‫ﺑﺮای ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎی ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ

      ‫ﻣﻲﺧﻮام ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮاﻧﻪ رو، رو ﺻﺤﻨﻪ ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺰﻧﻢ

      ‫ﻧـﻘـﺎﺑـﻤﻮ ﭘـﺎره ﻛـﻨـﻢ، ﺟـﺎی ﺧـﻮدم داد ﺑﺰﻧﻢ

  70. ” ﻣﻲﺧﻮام ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮاﻧﻪ رو، رو ﺻﺤﻨﻪ ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺰﻧﻢ

    ‫ﻧـﻘـﺎﺑـﻤﻮ ﭘـﺎره ﻛـﻨـﻢ، ﺟـﺎی ﺧـﻮدم داد ﺑﺰﻧﻢ ”

    ای کاش می شد . فریاد را می گویم
    ای کاش می شد . پرتاب صورتک پاره شده را می گویم

    چقدر دلم خلوتی می خواهد و وسعت بی انتهایی برای یک لحظه فریاد کشیدن

    اینجا که می رسم یاد علی می افتم و چاهش و فریادهایی که ته چاه می زد.
    کاش روزی برسد این بغض خفه شده برای همیشه از گلوی آدمیان حذف می شود.
    کاش کودکانمان هیچوقت نه نقاب داشته باشند و نه فریاد خفه شده و تحملی طاق شده!!!!!!!!

    ممنون درویش عزیز

    1. با آرزوی زیبایت همراه هستم … یکی از دل نگرانی های بزرگ من همین است که می بینم دل بندان نونهال و معصوم ما دارند نقاب زدن را؛ زودتر از هر فضیلت دیگری یاد می گیرند!
      سرفراز باشید ..

  71. الان گفتن که خواهرم کلیه اش مشکل دارد و دکترها هنوز تشخیص ندادند که مشکل چیست و فردا باید از کلیه اش نمونه برداری کنند.

    می شود خواهش کنم برایش دعا کنید که مشکلش خطرناک نباشد؟
    دیگر تحمل مصیبتی دیگر را ندارم

    ممنونم

    پاسخ:

    به دعا کردن … به خواستن … به طلب کردن بسیار باور دارم. ایمان دارم که هر چه را که بخواهیم – اگر واقعاً نشان دهیم که می خواهیم – بدست خواهیم آورد.
    برای همین است که امروز هم مثل آن روزی که از همه خواستم تا برای چشمان مونترای عزیز دعا کنند، از خوانندگان دل نوشته هایم می خواهم تا ندای تمامت تنهایی را لبیک گفته و برای سلامتی خواهر عزیزش دعا کنند …

  72. به گمونم در حد همون پس لرزه هم نبود ولی متاسفانه شاید همین لرزه های کوچک هم در زندگی مردم اثرات بزرگی بگذارد !
    البته امیدوارم که نگذاره ولی نگران تحریمهای بیشتر و بیشتر باید بود 🙁

    درود روز دوشنبه

  73. به فلورا:
    ممنون فلورا جان، بدون این که اینجا را خوانده باشم و پیش از این که به دلنوشته‌ها بیایم، به تمام نوشته‌ها و پیام‌های دوست داشتنی‌ات در پرواز پروانه لایک دادم! چقدر خوب که این قدر خوب و مهربان حضور داری.

    با درود و سپاس از هم نام گرامی

    1. به غزاله:
      سلام روز دوشنبه به غزاله عزیز …
      من هم آرزو می کنم که نگذارد!
      .
      .
      به شهرزاد درویش:
      این لایک دادن چیز خوبی است، کاش یک کامپیوتر من یا وومن! شیرپاک خورده ای پیدا می شد و کد آیکونش را می ساخت و برایم می فرستاد.
      .
      .
      درود …

    1. من هم نمی دانم!
      ولی فکر کنم اگر بشود چنین آیکون هایی را در پای هر پست نشاند تا خوانندگان بر حسب علایق خویش به محتوایش لایک دهند، نتیجه جالب شود:
      .

      .
      .

  74. کد آمادش هستش دکتر جان

    مدارک آرش مث مدرک دکترای کردان تقلبیه!جدی نگیرینش 😀

  75. درود یک روز خوب دیگه به شما و همه ی خوانندگان خوبتان جناب مهندس .

    روز خوبی داشته باشید ؛ البته روز بسیار خوبی در انتظارتان هست ، شک نکنید . پیشگو نیستم ولی سعی میکنم گاهی خوش بین تر باشم ، بنظرم تو جامعه ی ما خیلی بهش نیاز هست 🙂

    اگه بی خیال ترافیکهای سرسام آور این روزها باشیم ، همه چی آرومه و …

    1. به پارسا:
      عجب! پس کد آماده اش هست؟ واقعاً؟!
      .
      .
      به غزاله:
      همین نگاه مثبت شما سبب شد تا امروز احساس کنم که روز متفاوتی را شروع کرده ام.
      سپاس.
      امید که برای شما هم این سه شنبه متفاوت و بیادماندنی و لذت بخش باشد.

  76. با توجه به شب بسیار لطیف و قشنگ گذشته امروز حال اکثر پایتخت نشینها باید بهتر باشه ، درسته مهندس ؟

    بنابراین امروز بهتر از دیروز .

    درود ، خوب باشین و آخر هفته ی خوبی هم داشته باشید .

  77. سلام
    عجب بارش آسمانی لطیفی بود.اول بویش آمد بوی خاک نم خورده .بعد یه بارون حسابی .
    آقا شست همه چی رو .چقدر دلم می خواست می رفتم زیرش و خیس می شدم دل گرفته ی ما رو هم می شست

  78. بارون میاد جرجر
    گم شده راه بندر
    ساحل شب چه دوره
    آب اش سیا و شوره
    ای خدا کشتی بفرست
    آتیش بهشتی بفرست
    جاده ی کهکشون کو
    زهره ی آسمون کو
    چراغ زهره سرده
    تو سیاهیا می گرده
    ای خدا روشن اش کن
    فانوس راه من اش کن
    گم شده راه بندر
    بارون میاد جرجر

    1. اصلاً شاید “راه بندری” از آغاز وجود نداشته که حالا بخواهد گُم شود تمامت تنهایی عزیز!
      هیچ از این زاویه به موضوع نگاه کرده ای؟
      .
      چقدر باید به دنبال راهی بگردیم که افسانه است!
      .
      بارون و مه می آیند تا ما – از قضا – بیشتر راه را گم کنیم و به جای ایستادن در مقصدی کاذب و ایستا؛ پویایی خود را حفظ کرده و لحظه ای از حرکت نایستیم و بو کنیم اطلسی های تازه ی دور و برمان را …
      .
      در ضمن فکر کنم هاجر اینا از اونجا رفتند! نرفتند؟

  79. آره صاحبخانه جوابشون کرد اونا هم رفتند جایی دیگه .شایدم هاجر ازدواج کرده از اون شهر رفته باشه!
    می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون بجا می مونه

    چقدر با هر باران دست در دست همسالان چرخیدیم و خواندیم که باران نم نم پشت خونه هاجر اینا می آید و هر گز فکر نکردیم هاجر کیست پشت خانه آنها کجا بود که باران نم نم می آمد؟!

  80. این شعر خیلی بلند اگه دوست داشته باشید همش را بنویسم ( کپی کنم )
    توش هاجر و عروسی و دم خروسی هم داره !!!!!!!!!!!!

  81. بارون میاد جرجر
    گم شده راه بندر
    ساحل شب چه دوره
    آب اش سیا و شوره
    ای خدا کشتی بفرست
    آتیش بهشتی بفرست
    جاده ی کهکشون کو
    زهره ی آسمون کو
    چراغ زهره سرده
    تو سیاهیا می گرده
    ای خدا روشن اش کن
    فانوس راه من اش کن
    گم شده راه بندر
    بارون میاد جرجر

    بارون میاد جرجر
    رو گنبد و رو منبر
    لک لک پیر خسته
    بالای منار نشسته.
    لک لک ناز قندی »
    یه چیزی بگم نخندی:
    تو این هوای تاریک
    دالون تنگ و باریک
    وقتی که می پریدی
    «؟ تو زهره رو ندیدی
    عجب بلائی بچه! »
    از کجا میائی بچه؟
    نم یبینی خوابه جوج هم
    حالش خرابه جوجه م
    از بس که خورده غوره
    تب داره مثل کوره؟
    تو این بارون شَرشَر
    هوا سیا زمین تر
    تو ابر پاره پاره
    زهره چی کار داره؟
    زهره خانم خوابیده
    «… هیچ کی اونو ندیده

    بارون میاد جرجر
    رو پشت بون هاجر
    هاجر عروسی داره
    تاج خروسی داره.
    هاجرک ناز قندی »
    یه چیزی بگم نخندی:
    وقتی حنا می ذاشتی
    ابروتو ورمی داشتی
    زلفاتو وامی کردی
    خالتو سیا می کردی
    زهره نیومد تماشا؟
    «… نکن اگه دیدی حاشا
    حوصله داری بچه! »
    مگه تو بی کاری بچه؟
    دومادو الان میارن
    پرده رو ورمی دارن
    دسمو می دن به دسش
    باید درارو بسش
    نم یبینی کار دارم من؟
    دل بی قرار دارم من؟
    تو این هوای گریون
    شرشر لوس بارون
    که شب سحر نم یشه
    «… زهره به در نمی شه

    بارون میاد جرجر
    روی خونه های بی در
    چهارتا مرد بیدار
    نشسه تنگ دیفار
    دیفار کند هکاری
    نه فرش و نه بخاری.
    مردا، سلام علیکم! »
    زهره خانم شده گُم
    نه لک لک اونو دیده
    نه هاجر ورپریده
    اگه دیگه بر نگرده
    اوهو، اوهو، چه درده!
    بارون ریشه ریشه
    «. شب دیگه صب نم یشه
    بچه ی خسه مونده »
    چیزی به صب نمونده
    غصه نخور دیوونه
    کی دیده که شب بمونه؟
    زهره ی تابون این جاس
    تو گره مشت مرداس
    وقتی که مردا پاشن
    ابرا ز هم م یپاشن
    خروس سحر می خونه
    خورشید خانوم م یدونه
    که وقت شب گذشته
    موقع کار و گَشته.
    خورشید بالابالا
    «. گوشش به زنگه حالا

    بارون میاد جرجر
    رو گنبد و رو منبر
    رو پشت بون هاجر
    رو خون ههای بی در…
    ساحل شب چه دوره
    آب ا ش سیاه و شوره
    جاده ی کهکشون کو
    زهره ی آسمون کو؟
    خروسک قندی قندی
    چرا نوکتو می بندی؟
    آفتابو روشن ا ش کن
    فانوس راه من ا ش کن
    گم شده راه بندر
    بارون میاد جرجر…
    1333
    زندان قصر
    احمد شاملو

  82. من خیلی دوستش دارم .
    از بچگی باا او آشنا شدم
    وقتی پدر ما را که 2-3 سال بیشتر نداشتیم دور خود جمع می کرد و شعرهایش را برایمان می خواند
    منهم قسمت اول این شعر را یاد چشم نقره ای داده ام

  83. اشکار جان زدم رو دستت
    هم از بلندی شعر و هم از کیفیت و البته کیفیت!!!!!!!!!!!!!!

  84. ووووووووووویییییییییییییییییییییییییییی
    با ترس و البته کمی لرز یواشکی از کنار دیوار سرک می کشم و منتظرممممم!!

  85. بقول هموطنان خوش ذوق گیلانی ائووووووووووووووووووووو

    الان شعرهای فولکرول را هم اصلاع -سانسور کرده اند .
    بجای اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره هم شیر داره هم پستون ….
    رفقا برای بچای های خود می خوانند اتل متل توتوله …. هم شیر داره هم سینه !!!
    اینجای هر چی آدم دروغگو!!!!

  86. یک مصرع گفته ایم!!
    حالا زحمت کشیده مصرع کانل کننده را به عرض ملوکانه ما برسانید
    امضا مرحوم ناصرالدین شاه!!
    مصرع :
    …. اگر دستم رسد بر ریش درویش !
    مصرع دوم را انر می فرماییم بسرایید

  87. خوب جناب تمامت تنهایی!
    در چه هنر های تبحر دارید ؟
    ترشی جات ؟
    شوریجات ؟
    مرباجات؟
    چند نوع آبگوشت می توانید درست کنید ؟

  88. حقیقتا در بدشناسی و بیدبیاری شهره شده ام
    غیر از این هیچ !!!!!!!!!!!!!!!
    باور کنید
    اگر خواستید با من کنار خزر بیایید ببنید چگونه یکباره خشک می شود ؟
    این هنر نیست ؟ وجدانا هنر نیست؟ هست دیگه!!!!!!!!!!!!!

  89. باورکنید من دخلی به بیابان زایی ندارم هااااااااا!

    زندگی ام ؛ روح لطیف بچگی ام را ؛ خوشبخیم را ؛ ذهن پویا و تیزهوشیم را ؛ ایمان و اعتقادم را خشکانده ام
    دیگر چه بگویم درویش جان

  90. بابا جان تمامت تنهایی جان ائوووووووووووووو
    مبادا قرص برنج بخوری ها
    به شام امشب فکر کن

    ببینم در فریز خانه چند مدل سبزی دارید
    تلویزیون شما چند اینچ است ؟

  91. به اشکار جان :
    نه بابا اونقدرها هم اوضاع بد نیست
    یه شانس بزرگ دارم البته ؛ اونهم چشم نقره اییه
    برای شام هم فسنجان مرغ دارم ؛ بفرمایید ؛ خوشحال می شم مهمان ما باشید
    تلوزیونمان هم 42 اینچ است برای چی ؟ و چخ ربطی دارد

  92. خوب آخه می خواستن ببینم فارسی وان رو با چه وسعت و اینچی تماشا می فرمایید!
    اما امون از این فارسی وان که ذائقه مردهای ایرونی رو داره عوض می کنه
    ببخشید این شانس چشم نقره ای یعنی چه ؟
    فسجنان را شیرین درست می کنید و یا به مدل کدبانو های گیلک ترش؟
    در جایی خواندم اصل فسنجان پستنگان بوده است یعنی با پسته درست می شده است !!
    یک باز باید امتحان کرد چون پسته هم مانند گردو چرب است
    فسنجان را با مرغ و یا اردک و یا گوشت کله گنجشکی درست می کنید ؟
    برنج مصرفی شما چیست ؟دم سیاه است و یا صدری و یا چمپا
    در تهران قدین برای درست کردن ته دیگ پلو و چلو از نان سیگک بجای لواش استفاده می کردند.
    بسیار ته دیگ خوش رنگی مانند عقیق می شود

    1. اشکار جان: چشم نقره ای فرزند دلبند تمامت تنهایی است که سرانجام من نفهمیدم چرا یکباره پژمان شد؟!
      .
      هومان جان: بله کرده ایم! بدجور هم کرده ایم!!
      .
      .
      درود …

  93. سلام مجدد
    اشکار جان :
    1- به همان دلیلی که مردها از فارسی وان خوششان می آید فکر می کنم حداقل بنده از فارسی وان خوشم نمی آید. جایش ام بی سی پرشیا می بینم
    2- من به رسم جنوبی ها فسنجان را با گردو و ترش درست می کنم. شاید با پسته هم خوب شود نمی دانم .یک بار امتحان می کنم . اما حالا حالا ها نه
    3- برنجمان هم هاشمی درجه یک است که تصدق سر نیروگاه به ما می دهند.
    4- نان سیگک همان سنگک است ؟ اگه سنگک باشه خیلی ته دیگ می شه نه ؟!!!!!!!

    درویش جان :
    به دل نگیرد. شاید توی این یکی دو ماه که خودمو مهمون خانه مجازیت کرده ام متوجه شده ای که گاهی خستگی های روزگار بدجوی پژمرده ام می کند ولی زود سرپا می شم و سعی می کنم گرد کرختی رو از روی شاخه هایم بتکانم. درضمن در مورد توضیح درباره چشم نقره ای ممنونم. عکس چشمش رو توی بلاگم دیدی ؟

  94. معلومه که اون چشم بی نظیر و زیبا و معصوم را دیده ام. خدا همیشه نور آن چشم نقره ای دوست داشتنی را برای مادر دلبندش درخشان و فروزان و پایدار نگه دارد …
    درود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا