لحظه‌ها و نکته‌هامناسبت‌ها

فرض کنیم در ایران هم یک پروانه بود! با او چه می کردیم؟

پروانه، نامی است که از 30 سال پیش، زمانی که جولیا لورن هیل– Julia Butterfly Hill – یک دختربچه شش ساله بود، برای خود انتخاب کرده است. در آن روز، وقتی که هیل به همراه خانواده خویش مشغول پیاده روی و گشت و گذار در طبیعت بودند، ناگهان یک پروانه روی انگشتانش نشست و در تمام مدت روز از آنجا تکان نخورد!

این حادثه کوچک، اما به قدری برای آن دختربچه شش ساله شگفت آور و پر رمز و راز بود که سبب گردید از آن پس، مسیر زندگیش را تغییر داده و به یک سلحشور و فعال محیط زیستی بدل شود. کاری که بعد از سه دهه هنوز دارد انجام می دهد و نه تنها سبب شده تا بسیاری از مردم دنیا او و خدماتش را دنبال کرده و ارج نهند، بلکه آن پروانه کوچک را هم برای همیشه در تاریخ محیط زیست جهان، جاودان ساخت.
یادتان هست روزی از آن پنجره سبز سخن گفتم که پیامبر من شد؟ فکر کنم این پروانه هم پیامبر هیل بوده است! نبوده است؟

امروز یکی از خوانندگان فرزانه تارنمایم به نام عباس رسول زاده بیدگلی، به خاطرم آورد که 27 آذر مصادف است با سالگرد روزی که یازده سال پیش در 18 دسامبر 1999، پروانه توانست سرانجام طبیعت ستیزان آمریکایی را که قصد داشتند تا رویشگاه بلندترین و تنومندترین درخت دنیا ، موسوم به سرخ چوب غول پیکر یا Sequoia sempervirens را در جنگل هومبولت ایالت کالیفرنیا نابود کنند، از تصمیم خود بازداشته و تضمین دهند که هرگز به این درختان زیبا و یگانه آسیبی نخواهد رساند.
می دانید چگونه پروانه موفق به چنین کاری شد؟
او 738 روز را در بالای یکی از همان درخت ها – که اینک به آن لونا (Luna) می گویند، سپری کرد!

باورتان میشود؟ یک دختر 25 ساله از 10 دسامبر 1997 تا 18 دسامبر 1999 را در در ارتفاع 55 متری از زمین و بر روی یک درخت زندگی کرد و تا تضمین نگرفت، از آن درخت پایین نیامد تا به همه ثابت کند، او پیامبر خود را یافته است و می داند که رسالتش در این دنیا چیست؟
پیش تر از ماجرای بارون درخت نشین برایتان گفته بودم، یادتان هست؟
جولیا هیل نشان داد که آن بارون می تواند مرد هم نباشد! در عین حالی که از مردان چیزی هم کم ندارد! دارد؟

گفتنی آن که خانم هیل، اینک به عنوان یک فعال محیط زیستی شناخته شده در جهان، اقدام های بازدارنده خود را فقط محدود به داخل آمریکا نکرده و برای نجات طبیعت کره زمین، فعالیت های خویش را همچنان ادامه داده و گسترش می دهد که می توانید برای آگاهی از جزییات این برنامه ها و فعالیت ها، به ویژه اثرگذاری اش بر روی رهبران برخی از کشورهای آمریکای لاتین به صفحه مربوط به او در ویکی پدیا مراجعه کنید.
خب، همه چیز را گفتم، جز پاسخ به پرسشی که در پیشانی این یادداشت هنوز می درخشد!

فرض کنیم در وطن عزیز ما، در ایران هم یک پروانه بود! دختری که دلش می خواست برای جلوگیری از قطع درختان در جنگل لویزان یا باغ گیاه شناسی نوشهر، برای مخالفت با احداث جاده ابر؛ برای اعتراض به نحوه مهار آتش در گلستان و زاگرس؛ برای جلوگیری از قطع درختان دنا به بهانه عبور لوله گاز؛ برای مخالفت با احداث سد پانزده خرداد، سیوند و …؛ برای دفاع از حق زیستن حیوانات؛ برای نجات دریاچه ارومیه و نخلستان های اروندکنار و رویشگاه مانگرو در نایبند و دریاچه بختگان و … اعتراض کند!
با او چه می کردیم؟!
تأمل در پاسخ این پرسش، شاید بتواند اندکی از دلیل تشدید بیماری جانفرسای طبیعت وطن و رواج وندالیسم را در جامعه امروز ایران برشما بنمایاند! نمی تواند؟

یادمان باشد:

آن که می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید: ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند! میکنند؟

پرسش این است: آیا در نظام کنونی آموزش و پرورش مان، ما به کودکان مان – به دختران و پسران مان – ایستادن، راه رفتن، دویدن، پرسیدن، مقلد نبودن و اوج گرفتن را می آموزیم تا اینک از ایشان انتظار پرواز و پروانه بودن داشته باشیم؟

دل‌نوشته‌ها - محمد درویش

چرا «دل‌نوشته‌ها»؟! «دل‌نوشته‌ها» همه‌ی آن چیزی را هدف قرار داده كه به بهانه‌ی «مهار بیابان‌زایی» نمی‌توانم در موردش بنویسم! كاری كه البته در طول دو سه سال گذشته انجام می‌دادم!! دل‌نوشته‌ها، پنجره‌ای است كه از قاب آن به جهان پیرامونم می‌نگرم؛ اگر گاه‌گاهی احساس می‌كنید كه آن قاب تنگ‌تر از آن چیزی است كه باید باشد، هدایتم كنید؛ امّا اگر فراخ‌تر به نظر رسید، رهایش كنید تا دست‌كم اندكی از تنگی پنجره‌های اطراف را تعدیل ساخته و به دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد...

نوشته های مشابه

122 دیدگاه

  1. با او چه می کردیم؟!
    به جرم اغتشاش و ایجاد نا امنی و خلاصه اقدام علیه امنیت ملی …..
    اصلا رییس محمدی زادست به من و شما و پروانه و امثالهم چه ربطی داره!!!خودشون هر کاری دلشون خواس بکنن!
    (حرفای ریس محیط بانی پارک ملی خبر بدجور روم تاثیر گذاشته ها!! شستشوی عقلی!!)

  2. بهت میگم چی میشد انقدر آدمهای لات و عوضی میرفتن زیر درخت و متلک میگفتن! تا بدبخت بی خیال محیط زیست میشد! البته این یه قسمتشه حیف که مهمون دارم و فقط تا اون مهمونم داره با تلفن ححرف میزنه اومدم پای نت وگرنه برات یه عالمه حرف داشتم!

    1. به یاسمن:
      خب من هم دنبال چرایی این پژواک هستم؟
      چرا باید ایران با برخورداری از دیرینه ترین تمدن دنیا و مدنیت جهانی، اینک در چنین شرایطی قرار گیرد؟

  3. موضوع اینه که در اونجا احتمالا” به همون اندازه که طبیعت ستیزان درخت کُش قدرت داشته اند اون دختر هم به همون اندازه قدرت داشته است چون پلیس وارد قضیه نشد که به سرعت دختر رو از اون بالا بکشه پائین و غائله رو ختم کنه.
    ولی درسته، عشق معجزه گر است و غیر قابل پیش بینی!

    1. به سیمین:
      و به نظرم قدرت دختر بسیار بیشتر از مخالفانش بوده است …
      البته پوشش گسترده خبری رسانه ها و حمایت ده ها هزار از طرفداران محیط زیست در داخل و خارج آمریکا از این اقدام را نباید نادیده گرفت.
      به نحوی که تقریباً هر هفته از ماجرای این درخت و پروانه اش فیلم و عکس و مصاحبه تهیه و منتشر می شد.

  4. چه دل نوشته دلنشینی است استاد .

    نه ! به نسل ما یاد ندادند که پروانه باشیم ،حرجی هم بر آنان که خود گرفتار خاک بودند ، تا آسمان و پرواز نبود! هر بار هم پروانگی کردیم ، پرهایمان را چیدند !
    “…
    با کلاشینکف که پروانه شکار نمی کنند

    پروانه را بگذارید
    لای تکه های
    یخ… “

    1. به مسعود:
      ما باید بکوشیم تا جبران کنیم مسعود جان …
      ما آدم بزرگ ها باید سلوک پروانه بودن را، نترسیدن را، پرسیدن را، خروشیدن را، تسلیم نشدن را، درگیر فضیلت های ناچیز نشدن را به فرزندان مان بیاموزیم …
      ما باید بگذاریم تا احساس فرزندان مان هوایی بخورد و زیر هر بوته که خواست بیتوته کند …
      درود …

  5. فتبارک الله احسن الخالقین!
    ماشالله
    با اینکه دو سال بالای درخت بوده ولی هزار ماشالله
    بانوان ایرانی یاد بگیرند

    حالا چون بلوط زار های زاگرس در حال نابودی هستند خوب است ایشان برای یاری به هومان خان هم به دیار بختیاری بیایند.
    بلوط ارتفاعش کمتر است.

    جهانگیر خان هم از پائین لبنیات و نان تازه به بالا پرتاب می کنند

  6. می بینید درویش خان

    خوب است شما هم چند فقره از آن بانوان همکار خودتان را به عنوان نماد سمبلیک به بالای درختان باغ کرج بفرستید.
    ولی یک سوال چطور این بانوی شجاع در ظرف دو سال سبزه نشده است؟

    1. اشکار جان پیشنهادت در مورد استفاده ابزاری از پروانه در زاگرس مرا دچار دل درد کرد از شدت خنده!
      خداوند شما را نکشد انشاالله! بکشد؟
      درود …

  7. سلام باید اعتراف کنم هرگز جرات انجام همچین کاریو ندارم.
    فکر می کنم اگر یه روز همچین کاری بکنم قبل از ورود پلیسو مولیسو افرادلاتو لوت بابام میومد سرمو مثه یه کنجیشک کوچولو جدا می کرد میذاشت رو سینم بعد داداش اولیم جنازمو به آتیش میکشید وداداش دومیم خاکسترشو یه جایی گموگور میکرد مامانمم تواین مدت سرگرم پاک کردن اسمم از تو شناسنامه ی خودشو بابام میشد…. خداوکیلی حالا اگه ملت راضیین تا من می رم رو درختای بلوط زاگرس زندگی میکنم!!!!!!!!!!!!!

    1. به کرم ترسوی کوچولو:
      شما چه جور بختیاری ای هستید که حاضر شدید خود را با نام کرم ترسوی کوچولو بنامید؟!
      نکنه فقط دانشجو هستی و ساکن موقت شهرکرد؟!

  8. هومان خان
    یک سر با اجازه بزرگترها به وبلاگ پروانه بانو زدم
    یک هوا لاغر شده ولی ماشالله داره.

    حالا هومان خان اگر پروانه از درخت های محل شما بالا بره امنیت داره؟
    نکنه با برنو کوتاه و کلاش ناکارش کنند؟

    توی این دو سال حمام نمی رفت؟!

    ما که خوشمان آمد.

    خوب است چند گیل بانوی چاق و چله و سفید و کپل را بفرستیم بالای درختان مانند زیتون پرورده جا بیافتند

  9. خوب صحبتهای مفرح آشکار عزیز منو به یاد بانو. مجتهد انداخت… از ایشون هم میشه استفاده کرد البته بالای درختان مثمر!

  10. آره یادم اومد نه نمیشه استفاده کرد

    اما آقای درویش درخت انجیر درخت بسیار پرتوانی هست ها!!

    راستی ، درخت شاه میوه هنوز خزان نکرده، میوه هم داره! لیموها هم دوباره شکوفه دادن!

  11. اینش
    آن که می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید: ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند! میکنند؟
    خیلی باحااااااال بود
    حال همایونیمان جا آمد!

    ما دوتایی کلی به کامنتای اشکار خندیدیم
    کلا استفاده ابزاری چیز خوبیه ! 😉

  12. من با این آقای مسعود و خارزمی موافقم!
    شعر شقایق خیلی جالبه!
    فلورا کامنت مرتبط نذاشته ! چرا تذکر ندادین استاد!؟

  13. سیمین خانوم قدرت این دختره از قدرت پلیس که هیش!از قدرت بی افش هم بیشتر بوده حتمنی ! 😀

  14. ان پروانه ای که روزی روی دست ژولیا نشست. او را به پیامبری عشق مبعوث کرد.فرخنده باد این رسالت. اما ای کاش سعید پرهام الان اینجا بود و به ما میگفت که پروانه ای که او را نبی وحجت خود در طبیعت قرار داده چه رنگی بوده ? به شما قول میدهم که رنگارنگ ترین پروانه مال او بوده، وگرنه جانش را پای عهد خودش با شاپرک کوچولو نمی گذاشت . اره، سرزمین ما هم ا این پروانه ها ی زیبا زیاد داشته ودارد. ( پرهام ،حنیفی و …..)فقط تفاوت پروانه های این کهن دیار با ژولیای مبارز این است که او گرداگرد شمع عشق سبز خود گشت و نسوخت .ولی شاپرک های ما چه عاشقانه بدور شمع طبیعت ایران زمین گشتند و سوختند. و با بال اتش گرفته خود قلب ما را هم اتش زدند.

  15. در مورد اگاهی دادن به کودکان برای احترام به طبیعت.گفته درستی است خاصه انکه که ادبیات و فرهنگ ما از دیر باز عشق به طبیعت راترویج میکرده .این اثرات وارد فرهنگ ادبیات داستانی کودکان ما شده.یادم می اید سالها قبل از اینکه جلای وطن کنم، د ر ناحیه دربند در شمال تهران زندگی می کردم. ان روز ها هنوز شمیرانات لوله کشی گاز نشده بود. و اهالی دربند که زمستان های بسیار سردی داشت مجبور بودند با بخاری های نفتی خانه ها را گرم کنند. خانه ما هم از این قاعده مستثنی نبود. ولی یک بخاری نفتی برای گرم کردن خانه بزرگ ما کفایت نمی کرد بنا بر این مادر یک کرسی بزرگ وسط هال قرار داده بود. شبهای سرد دربند را ما بچه ها با قصه های شیرین مادر بزرگ در زیر کرسی به صبح میرساندیم. و با همین قصه ها من یاد گرفتم طبیعت را دوست بدارم.خصوصا حیوانات را. یکی از این قصه ها را برایتان باز گویی میکنم تا شب یلدای اینده ان را برای اروند بگویید، تا او هم برای نسل های اینده تعریف کند.

  16. خدا رفتگان همه رابیامرزد. مادربزرگم گاهی قبل از خواب برامون قصه می گفت. نارنج و ترنج، کدو قلقله زن و قصه ی پیرزنی که یک خونه ی قد قربیل داشت…

    جونم براتون بگه که شبی از شبهای طوفانی که پیرزن تو قربیلکش نشسته بود یکی تق و تق و تق در می زنه. میپرسه کیه کیه در می زنه؟ گنجیشکه که زیر بارون خیس شده بود میگه: منم منم خاله پیرزن، درو وا کن دارم زیر بارون خیس میشم. .خاله پیرزن در رو باز می کنه و گنجیشک رو راه میده کنار چراغ تا گرم بشه ،اما همین موقع باز تق و تق و تق در می زنن و این بار خانوم غازه پشت در بوده .پیرزن در رو برای غازه هم باز می کنه و تا میاد بشینه و برای خودش چایی بریزه ، آقا خروسه که تو بارون خیس خیس شده بوده تق و تق و تق در می زنه . صاحب خونه با خوشرویی به اونم پناه می ده.وقتی سر و کله ی خانوم بزی پیدا میشه ، پیرزن که خونه اش قد قربیل بوده از مهمونها خواهش میکنه که یک کم جمع و جورتر بشینن تا بزه هم جا بشه؛ جا دادن آقا گاوه سخت تره و پیرزن مجبور میشه بهش بگه که جا نداره ، اما مهمون ها باز یک کمی جمع تر می شینن و آخر سر گاوه هم میاد تو.درد سرتون ندم ،اسب و الاغ وفیل هم در می زنن وعاقبت همشون با مهربونی کنار هم جا می شدن و گل میگن و گل میشنفتن. فردا صبحش هم تصمیم می گیرن موندگار بشن و کنار هم خوش و خرم زندگی کنند.بعد مامان بزرگم لبخندی می زد و می گفت: قصه ی ما به سر رسید،کلاغه به خونه اش نرسید .

  17. آنجا روزی باغ خواهد شد
    باغی
    که کودکان کودکانتان
    در آن
    بازی خواهند کرد
    ما قول نمیدهیم
    سعی خواهیم کرد

    زمانی را
    که بچه های بازیگوش
    در میان گلسنگ ها
    از پی پروانه ها
    جست و خیز کنان می دوند
    و دامون
    برای دیدن قله کوه
    سرش را بلند خواهد کرد
    و مادر
    که دیگر خیلی پیر شده است
    خواهد گفت :
    ” تو پدرت را دیدی !”
    و تو
    و همه شما
    دیده خواهید شد.

    روزی زندان شما باغ خواهد شد
    ما
    قول نمیدهیم
    سعی خواهیم کرد.

    ما باید
    آزادی را یاد بگیریم
    و آزادی را یاد بدهیم
    ما باید
    دوستی را یاد بگیریم
    و دوستی را یاد بدهیم
    ما باید
    تقسیم کردن را یاد بگیریم
    شادی هامان
    دردهامان
    نان , عشق و قدرت مان را
    و
    تقسیم کردن را یاد بدهیم
    ما باید
    نگاه کردن را یاد بگیریم
    دیده شدن , حرف زدن , حرف شنیدن
    ما باید
    صداقت را یاد بگیریم
    و حقیقی بودن را
    یاد بدهیم

    ما باید
    جهان خود را بشناسیم
    و ساختن را یاد بگیریم

    می بینید
    ما
    کار بسیاری در پیش داریم
    نه
    ما قول نمیدهیم
    ما
    سعی خواهیم کرد.
    آن زمان
    دیگر
    هیچ کس
    باغ ها را زندان نخواهد ساخت
    و زندان ها
    قتلگاه شما
    میدان های تیر
    سلول های انفرادی
    اتاق های شکنجه را
    حتی
    حتی موزه آثار وحشیگری نخواهد کرد

    وقتی یادبگیریم
    دیگر یادآوری خشونت گذشتگان هم
    به کارمان نخواهد خورد
    و شاید
    کودکانِ ِ کودکانمان
    یاد بگیرند
    که هرگاه
    پروانه ای را در میان گلها دیدند
    فقط
    از دیدنش لذت ببرند
    که اگر
    گل زیبائی در کنار رود دیدند
    آن را نچینند
    و برای کبوتری که روی دیوار خانه خواهد نشست
    دانه بریزند.

    از همبازی های تازه نترسند
    از ندانستن نترسند
    زیرا
    هیچ کس آنها را تحقیر نخواهد کرد
    دیگر دروغ لازم نیست
    هیچ چیز
    جز صداقت
    دوستی
    مهربانی
    نمره بیست نمی گیرد
    و هیچ چیز
    جز دروغ
    خشونت
    نامهربانی
    نمره صفر نمی گیرد.

    ما باید
    یاد بگیریم
    به چه چیز نمره بیست بدهیم
    و به چه چیز
    نمره صفر
    ما باید
    ارزش ها را یاد بگیریم
    ما باید
    زمین مان را
    دوباره شخم بزنیم
    و دوباره
    بذر بکاریم.

    آن ها
    زمین ِ ما را خراب کرده اند
    باغ ها را زندان ساخته اند
    روستا ها را پادگاه
    و با بمب های شان
    مزرعه ها را سوزانده اند
    و خانه ها, خیابانها, شهرها و کشورها
    مردم
    و کودکان را مسموم کرده اند
    و دشمنی را
    میان ما رواج داده اند.

    نه
    نه ما قول نمیدهیم
    ما
    سعی خواهیم کرد
    که تا یاد نگیریم
    دوست نمی شویم
    و باز
    دشمنی خواهد ماند
    آنگاه
    باید دوباره
    در مخروبه هائی که آن ها ساخته اند
    که خود خواهیم ساخت
    مردن یکدیگر را
    نظاره کنیم .

    آه کودکان آینده !
    که در جنین مادرانتان رشد خواهید کرد
    هنگامی
    که بر دشت های سبز آینده دویدید
    به قله های دوردست
    نگاه کنید
    به آسمان نگاه کنید
    به رودها
    و به زمین زیر پایتان
    نگاه کنید
    شما
    مغرور خواهید بود
    زیرا
    هیچ چیز
    برای سرافکندگی نخواهید داشت.

    1. به میری:
      آری بس است قول داد و حرف زدن …
      ما باید سعی کنیم و عملا به فرزندان مان نشان دهیم که تمام تلاش مان را می کنیم تا پردیسی زیباتر برای زندگی شان به ارمغان آوریم …
      .
      و اما حالا که شما یادی از مادربزرگ مرحوم تان کردید و ما را در لذت شنیدن قصه ای از آن زنده یاد شریک ساختید. می خواهم از تجربه دیشب خود با فرزندم – اروند – برایتان بنویسم:
      دیشب مطابق معمول و هنگام خواب، خواستم تا یکی دیگر از قصه های حسن کچل را برای اروند تعریف کنم؛ اما متوجه شدم که مجموعه داستانی اش به پایان رسیده … به اروند گفتم: می خواهی یک قصه از خودم برایت تعریف کنم؟ او هم قبول کرد و من به صورت زنده و همزمان با پژواک های او قصه را به پیش می بردم …
      یکی بود، یکی نبود
      زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیشکی نبود …
      یه شهری بود که خونه های همه مردمش روی درخت بنا شده بود و مردم اون شهر از ترس حمله حیوانات درنده هیشکدوم جرات نمی کردند از درختای بزرگی که داشتند، بیان پایین. حتا پادشاه هم روی درخت زندگی می کرد …
      اما یه خونواده ای هم بودند که سالها بود عروسی کرده بودند، ولی هنوز خدا به اونا بچه ای نداده بود … تا این که اونقدر به درگاه خدای مهربون دعا کردند تا سرانجام خداوند به اونها یه دختر تپل مپل خیلی خوشگل داد با چشمهای درشت عسلی و موهای خرمایی … اونا اسم دخترشونو گذاشتند: بلوط قرمزی
      بلوط قرمزی همونطور که داشت بزرگ می شد، آوازه زیبایی و بانمکی اش تموم سرزمین را فرا گرفت و مردم شهر گروه گروه می اومدند تا این دختربچه شیرین و خوشگل را از نزدیک ببینند.
      روزی بلوط قرمزی به مامانش گفت: چرا ما باید همیشه این بالا باشیم؟ من دوس دارم برم اون پایین ببینم چه خبره؟
      اما مادرش گفت: اون پایین خیلی خطرناکه دخترم، پر از حیوونای وحشی و درنده است و ممکنه تو را بخورند …
      با این وجود، بلوط قرمزی داستان ما نمی تونست حس کنجکاوی شو ارضاء کنه و تصمیم گرفت، یه شب وقتی که مامان و باباش در خواب ناز هستند، یواشکی خودشو از درخت بیاره پایین و کف زمین رو لمس کنه …
      به محض این که پاشو گذاشت کف زمین، اونقدر احساس خوبی بهش دست داد که بی اختیار در اون شب مهتابی و پرستاره شروع کرد به بالا و پایین پریدن و آواز خوندن … تو دلش می گفت: واقعاً این مامان و بابای من “مخ تعطیل” هستند ها (در این لحظه شلیک خنده اروند داشت به من انرژی می داد! زیرا من یکی از اصطلاح های او را به کار برده بودم) که تا حالا نذاشتند من بیام پایین بازی کنم و دیگه هی نترسم که ممکنه بیافتم پایین … خلاصه همونجوری تو عالم خودش بود که ناگهان یه سایه سیاه و یزرگ از پشت سرش نمایان شد (در این لحظه اروند هم سرشو کرد زیر پتو و التماس کنان گفت: پدر یه دفعه بلوط قرمزی چیزیش نشه ها! من هم که داشتم آن لاین قصه می ساختم و جلو می رفتم، بر اساس سلیقه مشتری مرتب مسیر قصه را اصلاح می کردم!!)
      خلاصه بلوط قرمزی عصبانی شد و به اون سایه سیاه و مخوف گفت: چرا جلوی تابش مهتاب و ستاره ها رو گرفتی لندهور؟!! مگه نمی بینی دارم بازی می کنم؟
      اما سایه متعلق به یه خرس خیلی بزرگ قهوه ای بود که با شنیدن این حرف، حسابی عصبانی شد و با یه غرشی بلند گفت: مگه نمی دونی من کی هستم؟
      بلوط قرمزی هم بهش گفت: هر کی می خوای باش! مگه نمی بینی همه مردم الان خواب هستند؟ صداتو بیار پایین تر … (یواش یواش اروند هم داشت سرش رو از زیر پتو می آورد بیرون …)
      خرس قهوه ای که حسابی از کوره دررفته بود، خواست بهش نزدیک بشه که بلوط قرمزی گفت: وای وای چه بویی می دی؟! فکر کنم مامانت هیچوقت تو رو حمام نمی بره! نه؟
      آقا خرسه که حسابی داشت جوش می آورد، دهانش را به سمت بلوط قرمزی برد تا یه لقمه چربش کنه که بلوط قرمزی گفت: وای ی ی ی … چقدر دهانت بوی بد می ده؟ انگار تا حالا مسواک هم نزدی! زدی؟
      خلاصه سریعاً رفت و با شاخه های جنگل یه مسواک درست کرد و به آقا خرسه گفت: دهنت را باز کن تا بهت یاد بدم چه جوری باید مسواک بزنی؟
      خرسه که تعجب کرده بود از این همه شجاعت بلوط قرمزی، چاره ای نداشت جز این که به حرفهایش گوش کنه و بلوط قرمزی هم دندونای آقا خرسه رو حسابی تمیز کرد و بعدش هم اونو فرستاد داخل آب یه برکه در همون نزدیکا که همیشه از بالای درختا اونجا را می دید، تا حسابی خودشو بشوره و تمیز بشه.
      آقا خرسه وقتی از آب اومد بیرون، احساس کرد که چقدر حالش بهتر شده و سرحال تر است …
      .

      .
      خلاصه از بلوط قرمزی خوشش اومد و اونو گذاشت روی پشتش تا تو جنگل با هم بگردند. حیوونای جنگل هم که می دیدند، بلوط قرمزی با آقا خرسه دارند راه می روند، همه به بلوط قرمزی سلام کرده و کسی آزارش نمی داد. و به این ترتیب، بلوط قرمزی با همه حیوونای جنگل از شیر و پلنگ و ببر گرفته تا گراز و گرگ و روباه آشنا شد و با همه شون دوست شد.
      در همین حین، مادر بلوط قرمزی از خواب بیدار شد و دید که دخترشون نیستش!
      همینجور که داشت دور و اطراف را نگاه می کرد، ناگهان دید که دختر یکی یه دونه خوشگلش داره با یه دونه خرس درشت هیکل راه می ره! اونقدر ترسید و داد زد نا شوهرش از خواب بیدار شد و گفت: زن! چیه نمی ذاری کپه ی مرگمونو بذاریم؟ باز توهم زدی انگار! چقدر گفتم شب سریالای ناجور نگاه نکن؟!
      (در این لحظه باز اروند زد زیر خنده …) اما مامان بلوط قرمزی گفت: چشماتو باز کن ببین چه بلایی داره سرمون می آد مرد؟ آخه تو چقدر تنبلی و همش می خوای بخوابی؟ (اروند همچنان قهقه می زد از اداهایی که من در می آوردم و نقش کاراکترها را با تقلید صدا بازی می کردم) خلاصه پدر بلوط قرمزی هم با غرغر فراوون چشماشو باز کرد و به مجرد آنکه اون صحنه را دید، غش کرد و افتاد!! (اروند دیگه داشت از خنده ریسه می رفت …)
      هیچی دیگه سرانجام مامان و بابای بلوط قرمزی مجبور شدند از درخت بیایند پایین تا دخترشونو نجات بدهند که بلوط قرمزی وقتی اونا رو دید، بهشون سلام کرد و گفت: اصلن نترسید! این آقا خرسه خیلی مهربوونه و به شما آزار نمی رسونه … اصلاً اگه کسی حیونا رو اذیت نکنه، انا هم به آدما کاری ندارند و همه می تونید از درختا بیایید پایین …
      و به این ترتیب، بلوط قرمزی کاری کرد تا همه مردم شهر برای اولین بار از بالای درختا بیان پایین و زندگی خوشی را تجربه کنند و به همین خاطر خیلی از بلوط قرمزی ممنون بودند … اونقدر که آوازه شهرت بلوط قرمزی به پادشاه و پسر بزرگش رسید و سرانجام روزی پادشاه، بلوط قرمزی را برای شاهزاده خواستگاری کرد و به این ترتیب، بلوط قرمزی به محبوب ترین پرنسس سرزمین شون تبدیل شد …
      قصه ما به سر رسید … کلاغه به خونش نرسید …
      .

      .
      در اینجا اروند یه جمله ای به من گفت که فکر نکنم هرگز آن را از یاد ببرم: گفت: پدر این قشنگ ترین قصه ای بود که تا حالا شنیده بودم، خیلی ممنون …

  18. ینی ها منم قصه میخام!امشب میام پیش اروند میخابم! 😀
    ———
    من مرده این user friendlyبودن داستانتون شدم استاد!
    بابا مشتری مدار@ بابا جذاب@ بابا پدر نمونه
    شما که میدونین من عاشقتونم نافرم!@

  19. ایندفه خوشگلتر باشه استاد!موخرمایی!؟ :-&
    نه!@
    ————
    اتفاقنی من دیشب این خانومه درخت نشین رو سرچ کردم و شاهزاده اش رو دیدم!به پای هم پیر شن مادر 😀
    اشکار هم چشاشو درویش کنه اگه خدا قبول کنه قربت الی اله

  20. سلام مهندس درویش عزیز, چقدر زیبا است که شما برای فرزندتان قصه می گویید. با این کار باعث می شوید که اروند علاوه بر استحکام ارتباط و پیوند فکری و همچنین رشد خلاقیت, درس زندگی را نیز از لابلای داستانهای شما پیدا کند و بیاموزد. متاسفانه این رسم زیبای کهن کم کم دارد در میان خانواده های ما به دست فراموشی سپرده می شود.
    اما درباره پروانه باید بگویم که گرچه کار او بسیار جسورانه و یکتا بوده است ولی هرگز خطر جانی و کیفری و قضایی در پی نداشته است. متاسفانه تبعات نوشتن یک مقاله بی غش در ایران بسیار بیشتر از کاری همچون گلاویز شدن و کتک زدن رئیس جمهور در امریکا است. بنابراین مقایسه پروانه های ما با پروانه های آنها میسر نیست زیرا جایی که آتش افروخته باشد کاری جز سوختن در آتش از پروانه بر نمی آید.

    پاسخ:
    امیدوارم این رسم زیبا در زیر سایه سنگین عجله و نداشتن وقت کم رنگ نشود. و باز امیدوارم که آتش افروخته شده بر جان زمین چنان کاهش یابد تا پروانه یادش بیافتد به جز سوختن کارهای دیگری هم هست که انجام دهد.
    درود …

  21. آی بانو آی بانو

    آی بانو بانو بانو بنشین به روی زانو

    غوغا بپا کن ازون ناز و کرشمه دلُم

    شد چشمه چشمه دلُم

    ناز بانوچه گل من سرسه کوچه گل من

    دختر غنچه گل من کوچه به کوچه گل من

    ناز بیا ناز بیا نازگل من نازنین دلبر خوشگل من

    غوغا بپا کن ازون ناز و کرشمه دلُم

    شد چشمه چشمه دلُم

    خداوندا دلُم غم داره امشو گلُم که یارُم رفته ناپیدای امشو گلُم

    کنار چشم مو حاصل بکارین گلُم که آب چشم مو دریای امشو گلُم

    شد چشمه چشمه دلُم

    سه پنج روزه که بوی گل نیومد گلُم صدای چهچه بلبل نیومد گلُم

    بریم از باغبون گل بپُرسیم گلُم چرا بلبل به سیل گل نیومد گلُم

    ای دل بلایی دلبر

    ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر در انتظارُم کی از در در آیی دلبر

    تو از برُم دوری دل در برُم نیست دلبر هوای دیگری اندر سرُم نیست دلبر

    خدا میدونه که از هر دو عالم دلبر تمنای دیگر جز دلبرُم نیست دلبر

    ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر در انتظارُم کی از در در آیی دلبر

    درخت بید بودُم در کنج بیشه دلبر تراشیدن مو رِ با ضرب شیشه دلبرر

    تراشیدن مو رِ قلیون بسازن دلبر که آتیش بر سرُم باشه همیشه دلبر

    ای دل بلایی دلبر، بالا بلایی دلبر در انتظارُم کی از در در آیی دلبر

    بارون

  22. اشکار هم چشاشو درویش کنه

    …. شراب تنها خوردن بقول عبید زاکانی تنها کار کلیمیان و ق ا ض ی ا ن است.

  23. اشکار خان با این ترانه هایی که گذاشتی باعث شدی که نصف شب به سراغ سه تارم بروم و بعد از مدت طولانی آن را از جعبه اش در بیاورم. آخر یادم آمد که یک زمانی آهنگ این ترانه ها را می زدم و همراه با آن می خواندم. راستی می دانید که امریکاییان عاشق صدای سه تار هستند؟ مخصوصا چهار مضراب را خیلی دوست دارند و صدای سه تار برایشان بسیار عجیب و دلنشین است. البته به شرط اینکه نصف شب نباشد!

  24. سلام آقای درویش. کاملا درست حدس زدید.ولی مگه چیه؟؟کرما خیلی دوس داشتنی هستن گاهی فک میکنم بیشتر از بعضی آدما.تازه خیلی هم مفیدن مثه کرم ابریشم، کرم خاکی و…. بعدشم همه ی پروانه ها یه روزی یه کرم بودن منم دلم می خواد یه روزی پروانه باشم اصلا شایدم بهترنمی شه یعنی ؟؟؟اگه شما استادم باشید میشه.بازم نه؟؟؟؟نمیشه؟؟؟من که تلاشمو می کنم ولی ….بعدشم گفتم که جرات ندارم کاری که پروانه خانم انجام دادن تکرار کنم حالا می خواستید دروغ بگم کرم شججججججاع کوچولو.بدشانسی یه کم ریزه ام براهمین دوستام معمولا کوچولو صدام میزنن.
    ولی حالا اگه شما ناراحت میشید با یه اسم دیگه بتون سر می زنم..آره راضی شدیدالان؟خدا حافظ.

    1. به کرم ترسوی کوچولو:
      حرفم این است که اگر می خواهیم جامعه متحول شده و گامی به جلو بردارد، شاید نخستین گامش آن باشد که با نام و نشان واقعی مان به بیان دیدگاه های خویش بپردازیم و از آنها با شهامت دفاع کنیم.
      وگرنه همواره کوچولو ترسو ضعیف و مظلوم باقی خواهیم ماند! نخواهیم ماند؟

  25. R2ss جان
    خوبی؟

    ببین همراه با خواندن این اشعار خراسانی باند سیما کمی هم از آن ام الخباعثی که خواجه رند شیراز همراه با شاه شجاع در گلستان ارم به رگ می زد ، می چسبد.

    وبگرد عزیز: حتم دارم تا حال دریافته باشید که من و فکر با هم دو خط موازی هستیم که هیچگاه به هم نمی رسیم

  26. الان یک دوست دختر اسپانیل در کنار نوای سه تار عجیب می چسبد!
    و یا بقول درویش خان نمی چسبد؟

  27. اقای درویش
    لطفا” از این به بعد شبها برامون داستان بگید، صبح ساعت 10 که فایده نداره!
    اول داستانتون رو اینجا بنویسید که ما مستفیض بشیم، بعد بروید برای اروند تعریف کنید. البته اشکالش اینه که سلیقه مشتری در این روش اینجا لحاظ نمیشه. البته نه! سلیقه چندین مشتری رو مجبورید اینجا لحاظ کنید که ممکنه با سلیقه اروند فرق داشته باشه! مثلا” من داستان های وحشتناک رو دوست دارم! مثلا” اونجائی که سایه سیاه و بزرگ اومد رو باید ادامه می دادید و وحشتناکترش می کردید!

    1. به سیمین:
      نخست آن که امیدوارم آرش از سانفرانسیسکو توانسته باشه کمبودهای مرا در داستان نویسی برای شما جبران کنه!
      دوم این که اصولا دل نوشته های من یه جورایی کوشیده تا این خواسته را اجابت ببخشه!
      درود …

  28. چه قصه ی زیبایی گفتین آقای درویش…
    یادمه اسپیلبرگ ِ پسر میگفت هرشب برای بچه هام داستانی تعریف میکنم و هرشب یکی از اونها رو قهرمان داستانم قرار میدم… با بچه ها میخندم و اشک میریزم و اوج میگیرم… تا خودشون رو تو نقشهایی که باید در زندگی بپذیرن بشناسن… قصه ی شما قصه ای به اون سبک بود… در مایه های محیط زیستی…واقعا میشه اینجوری پروانه هایی برای ایران زمین بپرورونیم… یا حداقل دوستداران پروانه ها … و حامیان پروانه ها رو…
    درود

    1. به فلورا:
      فکرش را بکن اگر پدرها و مادرها اندکی بیشتر می توانستند به مطالعه و داستانخوانی اختصاص دهند؛ به ویژه در کتاب ها و داستان و اشعار ملی خودمان، تا چه اندازه می توانستند برای فرزندان خود حرف داشته باشند و دیگر ناچار نبودند تا آنها را به ضرب و زور انواع بازی ها و انیمیشن های دیجیتالی سرگرم و خاموش کنند!

  29. سلام
    گفتنی ها رو همه گفته اند .
    امیدوارم نسل های بعدی ما از درختان و جنگل های امروزه ما – هر چند کم- به عنوان یاد باد آروزگاران یاد نکنند و نسلی که در حال بزرگ شدن است کاری کنند کارستان .
    بدرود.

  30. سیمین بانو
    مهاربیابانزایی برای من فیلتر بود با آنتی فیلتر رفتم
    یکی از دوستان-مسعود گرامی- ساعت 8شب کامنت گذاشته تا اون ساعت خبری از فیلتر نبوده
    گویا

    بسیار متاسفم درویش گرامی

  31. درود بر همه دوستان …
    خوشبختانه خودمان را هنوز فیلتر نکرده اند! لطفن بر اعصاب خود مسلط باشید و به آینده امیدوار.
    شاید اشتباهی رخ داده باشد.
    به هر حال وقتی لغت نامه دهخدا را فیلتر می کنند، فیلتر مهار بیابان زایی دیگه تعجبی نداره! داره؟
    سرفراز و برفراز باشید …

  32. اتفاقاً پایین کشیده شدن کرکره کلبه مجازی درویش، شاید سبب شود تا مردم به کار و زندگی و درس و مشق شان برسند و زودتر مدارک عقب افتاده خود را بگیرند! نه؟
    من عادت کرده ام تا از پس هر رخدادی به دنبال پیام و علامت مثبتی بگردم که حتمن برایم به ارمغان آورده است.
    مهار بیابان زایی رفت تا شاید معلوم شود که چقدر بودنش برای آنهایی که به عشق شان می نوشته، مهم بوده یا نه؟
    درویش برای همه ی زیستمندان این بوم و بر می نوشت؛ برای تک تک بلوط هایی که در غرب و شمال کشور مظلومانه سوختند؛ برای گرازها، روباه ها، سمورها، مارمولک ها … و دلش می خواست که وکیل مدافع این موجودات مفید اما بی زبان و مظلوم باشد؛ به نظرم آنها قدرت بزرگی دارند و هرگز پشت وکیل مدافع خویش را خالی نخواهند کرد.

  33. درس و مشق اصلی و کلاس درس اصلی مهار بیابان زایی بود! این کلاس کارامدی بیشتری نسبت به کلاس های معمول دارد!

  34. ای بابا آقای درویش به این زودی میدون رو خالی نکنین
    من به مهاربیابانزایی 1 , 2 , تا مثبت بی نهایت فکر میکنم
    زودباشین بفکر آرشیوتون باشین…
    اثرپروانه ای یادتون رفت?

  35. از خودم تعجب میکنم که میخوام به شما روحیه بدم درحالی که من همیشه از این سه سرای درویش نشان انرژی میگیرم

  36. کاش کمی پر پروانه میسوزوندیم تا جناب آشکار, آشکار بشن و جو اینجا رو عوض کنن!

    دوستان
    دیس لایک لطفا”

  37. آقای آرش از سانفرانسیسکو هم که همیشه مطالب بانمک می نوشتند شانس ما امشب ساکت هستند!

  38. درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووویش خان

    حاجی نوکرتم به مولا
    قول می دم مطالب جفنگ بیشتر بنویسم تو مهار بیابون زایی تا فکر و ذکر خوننده ها از آب دزدی و جنگل تراشی به مهین و شهین منحرف بشه

    تازه درویش خان هم قول میده تبلیغ کله پزی اکبر آقا سینه پشمالو باجناق شما رد مجانی بزاره

  39. غمت نیباشه دادا
    ناسلومتی هم شهری علی اوس احمد هستی
    باکت نباشه

    فرودو سلجوق واسه خودشونن

    شاغلام نوکریتو می کنه
    هومان خان برات چایی دم میکنه رنگ خون

    میزنی تو خط کار آزاد.

  40. درویش خان
    درویش خان
    این فیلتر کنندگان خنده های نمکین شما را ندیده اند
    آن ریش مشک فام عنبرین شما را نبوئیده اند.

  41. ستاره های سربی

    ستاره های سربی
    فانوسک های خاموش
    من و هجوم گریه
    از یاد تو فراموش

    تو بال و پر گرفتی
    به چیدن ستاره
    دادی منو به خاک
    این غربت دوباره

    دقیقه های بی تو
    پرنده های خسته ن
    آیینه های خالی
    دروازه های بسته ن

    اگه نرفته بودی
    جاده پر از ترانه
    کوچه پر از غزل بود
    به سوی تو روانه

    اگه نرفته بودی
    گریه منو نمیبرد
    پرنده پر نمیسوخت
    آینه چین نمیخورد

    اگه نرفته بودی
    و
    اگه نرفته بودی

    شبانه های بی تو
    یعنی حضور گریه
    با من نبودن تو
    یعنی وفور گریه

    از تو به آینه گفتم
    از تو به شب رسیدم
    نوشتمت رو گلبرگ
    تو رو نفس کشیدم

    از رفتن تو گفتم
    ستاره دربدر شد
    شبنم به گریه افتاد
    پروانه شعله ور شد

    اگه نرفته بودی
    جاده پر از ترانه
    کوچه پر از غزل بود
    به سوی تو روانه

    اگه نرفته بودی
    گریه منو نمیبرد
    پرنده پر نمیسوخت
    آینه چین نمیخورد

    اگه نرفته بودی
    و
    اگه نرفته بودی

    ستاره های سربی
    فانوسک های خاموش
    من و هجوم گریه
    از یاد تو فراموش…

  42. کی اشکاتو پاک میکنه

    کی اشکاتو پاک میکنه
    شبا که غصه داری
    دست رو موهات کی میکشه
    وقتی منو نداری

    شونه کی
    مرهم هق هقت میشه دوباره
    از کی بهونه میگیری
    شبای بی ستاره

    برگ ریزونای پاییز
    کی چشم به رات نشسته
    از جلو پات جمع میکنه
    برگای زرد و خسته

    کی منتظر میمونه
    حتی شبای یلدا
    تا خنده رو لبات بیاد
    شب برسه به فردا

    کی از سرود بارون
    قصه برات میسازه
    از عاشقی میخونه
    وقتی که راه درازه

    کی از ستاره بارون
    چشماشو هم میذاره
    نکنه ستاره ای بیاد
    یاد تو رو نیاره (2)

    پریا

    پریا گشنه تونه ؟
    پریا تشنه تونه ؟
    پریا خسه شدین ؟
    مرغ پر بسه شدین ؟
    چیه این های های تون ؟
    گریه تون وای وای تون ؟

    پریا هیچی نگفتن ، زار و زار گریه می کردن پریا
    مثِ ابرای باهار گریه می کردن پریا

    پریای نازنین
    چه تونه زار می زنین؟
    توی این صحرای دور
    توی این تنگ غروب

    نمی گین برف می یاد ؟
    نمی گین بارون می یاد ؟
    نمی گین گرگه می یاد می خوره دتون ؟
    نمی گین دیبه می یاد ، یه لقمه خام می کنه دتون ؟
    نمی ترسین پریا ؟
    نمی یاین به شهر ما ؟
    شهر ما صداش می یاد
    صدای زنجیراش می یاد

    پریا … !
    قد رشیدم ببینین
    اسب سپیدم ببینین
    اسبِ سپیدِ نقره نل
    یال و دمش رنگ عسل
    مرکب صرصرتک من
    آهوی آهن رگ من
    گردن و ساقش ببینین
    بادِ دماغش ببینین
    امشب تو شهر چراغونه
    خونه‌ی دیبا داغونه
    مردم ده مهمون مان
    با دامب و دومب به شهر می یان

    داریه و دمبک می زنن
    می رقصن و می رقصونن
    غنچه‌ی خندون می ریزن
    نقلِ بیابون می ریزن
    های می کشن ، هوی می کشن :
    « شهر جای ما شد »
    عید مردماس ، دیب گله داره
    دنیا مال ماس ، دیب گله داره
    سفیدی پادشاس ، دیب گله داره
    سیاهی رو سیاس ، دیب گله داره

    *****

    پریا !
    دیگه تُکِ روز شیکسه
    درای قلعه بسته
    اگه تا زوده بلند شین
    سوار اسبِ من شین
    می رسیم به شهر مردم
    ببینین! صداش می یاد
    جینگ و جینگِ ریختن
    زنجیرِ برده هاش می یاد

    آره ، زنجیرای گرون ، حلقه به حلقه ، لا به لا
    می ریزن ز دست و پا
    پوسیده‌ان ، پاره می شن
    دیبا بیچاره می شن
    سر به جنگل بذارن ، جنگلو خار زار می بینن
    سر به صحرا بذارن ، کویر و نمک زار می بینن
    عوضش تو شهر ما … آخ نمی دونین پریا :
    درِ برجا وا می شن ، برده دارا رسوا می شن
    غلوما آزاد می شن ، ویرونه ها آباد می شن
    هر کی که غصه داره
    غمشو زمین می ذاره
    قالی می شن حصیرا
    آزاد می شن اسیرا
    اسیرا کینه دارن
    داسِ شونو ور می دارن
    سیل می شن : شُر ، شُر ، شُر
    آتیش می شن : گُر ، گُر ، گُر
    تو قلبِ شب که بدگله
    آتیش بازی چه خوشگله

    آتیش آتیش ، چه خوبه
    حالاهم تنگ غروبه
    چیزی به شب نمونده
    به سوز ِ تب نمونده
    بجستن و واجستن
    تو حوض نقره جستن …

    الان غلاما وایسادن ، که مشعلا رو وردارن
    بزنن به جون شب ، ظلمتو داغونش کنن
    عمو زنجیر بافو پالون بزنن ، وارد میدونش کنن
    به جایی که « شنگولش کنن»
    « سکه‌ی یک پولش کنن»
    دست همو بچسبن
    دور یارو برقصن :
    «حمومک مورچه داره ، بشین و پاشو » در بیارن
    « قفل و صندوقچه داره ، بشین و پاشو» در بیارن

    پریا ، بسه دیگه های های تون
    گریه تون ، وای وای تون

    پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه می کردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

    *****

    پریای خط خطی ، عریون و لخت و پاپتی
    شبای چله کوچیک که زیر کرسی چیک و چیک
    تخمه می شکستیم و بارون می اومد
    صداش تو نودون می اومد
    بی بی جون قصه می گفت
    حرفای سر بسه می گفت
    قصه‌ی سبزِ پری ، زردِ پری
    قصه‌ی سنگ صبور ، بز روی بوم
    قصه‌ی دختر شاه پریون
    شمایین اون پریا
    اومدین دنیای ما
    حالا هی حرص می خورین
    جوش می خورین غصه‌ی خاموش می خورین
    که دنیا مون خال خالیه ، غصه و رنجِ خالیه

    دنیای ما قصه نبود
    پیغوم سر بسه نبود
    دنیای ما عیونه
    هر کی می خواد بدونه

    دنیای ما خار داره
    بیابوناش مار داره

    هر کی باهاش کار داره
    دلش خبر دار داره
    دنیای ما بزرگه
    پر از شغال و گرگه

    دنیای ما ، هی هی هی
    عقبِ آتیش ، لی لی لی
    آتیش می خوای بالاتَرک
    تا کف پات ترک ترک

    دنیای ما همینه
    بخواهی نخواهی اینه

    خب ،پریای قصه
    مرغای پر شیکسه

    آبِ تون نبود ، دونِ تون نبود،چایی و قلیونتون نبود ؟
    کی بتون گفت‌که بیاین دنیای ما ، دنیای واویلای‌ما؟
    قلعه‌ی قصه تونو ول بکنین
    کارِتونو مشکل بکنین

    پریا هیچی نگفتن ، زار و زار گریه می کردن پریا
    مثِ ابرای باهار ، گریه می کردن پریا

  43. نکنه الان درویش دل شکسته، با دست و پای بسته ، کنار کنجی نشسته ، قلمش رو شکستن ،

    درویش جونم آفتاب کن
    دل هومان رو شاد کن

  44. حاجی جون درویش کده بسته بشه در بلند مدت خود شما بیشتر ار همه ضرر می کنی
    اضافه کار پر میشه ها

    مرغ تخم طلا رو نکش

  45. استاد ارجمند، جناب آقای درویش عزیز

    با سلام و عرض ادب،

    از مطلب خوبتون، تصاویر دل انگیز و لینک های زیبایی که در میان متن برقرار کرده اید، بسیار لذت بردم. تاثیر گذار بود.

    با سپاس فراوان – کاوه اشکشی

  46. سلام درویش داستانتون قشنگ بود و براستی بچه ها داستان هایی که آن لاین بافته می شو ند را بیشتر دوست دارند,ندارند؟
    درخواست راهنمایی:
    امروز دخترم بهانه ئدربزرگش را می گرفت .بجای دلداری اشک های من پیشی گرفتند شما این مواقع با اروند چکار می کنید؟
    خدا همه رفتگان را رحمت کند

  47. سلام استاد
    بنده نوازی نمودید.
    دیدن هر هفته کامیونهای حامل درختان تاغ در تاغزارهای کمک کم به بیابان مانند شده اران و بیدگل و اعتنای مردم و مسئولین من را به یاد تعریف بزرگتر ها از سالهای پایانی جنگ می اندازد. زمانی که اوردن جسد شهدا و تشییع انها به امی عادی تبدیل ساخته بود.

    شعر زیر را که گمان کنم اول بار از وبلاگ شما خوانده ام به شما و تمداد دوستداران و تلاشگران حفظ میراث طبیعی تقدیم میکنم:

    برادرم درخت
    شکوه رستن و حیات
    سترگ و سربلند و سبز

    فکنده پنجه در زمین
    بر آسمان گشاده دست
    به جستجوی نور و رنگ
    رها میان بادها

    نهفته راز زیستن
    میان شاخسار و برگ

    به پیکرش چه زخم هاست
    ز رنج جهل و خشم و آز
    ز رنج روزگار سخت
    برادرم درخت
    برادرم درخت

    “کمال‌الدین ناصری”

  48. درود بر شما استاد اومدم نظر بدم خدائیش دهنم وا موند چقدر نظرررررررررررررررر
    راستش تنها چیزی که می تونم بگم اینه که ما حتی وقتی می خواهیم یاد بدهیم هم بهمون می گن که چی؟برید به اونایی بگین که….
    ما پروانه که سهله اگه کرم هم باشیم لهمون می کنن

  49. در عین حالی که از مردان چیزی هم کم ندارد! دارد؟

    مطلبتون خوب بود.اول با خوندنش خوشحال شدم اما بعد از خوندن جمله ای که در نوشته تون بود ردپای عمیق مردسالاری رو حتی تو حرفهای شما که حامی محیط زیست هستین هم دیدم ،این تاسف بار و مضحکه اینکه درمورد حقوق طبیعت برای زنده موندن حرف بزنیم اما بگیم که زنی چیزی از مردها کم نداره . سوالم اینکه به راستی مردها چه خدمت به سزایی انجام داده اند که شده اند مرجع و زن ها وقتی خوبند که چیزی از آنها کم نداشته باشند!؟

  50. سلام
    عنوانی که برای عکستون انتخاب کرده بودین باز هم همون مفاهیم رو القا میکرد . در واقع ما با انتخاب کلمات مفاهیمی رو بیان می کنیم . استفاده از عبارت شیر زن علاوه بر انتقال مفهوم مورد نظر شما از ترویج افکار ضد زن هم پیشگیری می کرد.
    سپاس

  51. حقیقت این است که “مردانگی” را نباید تماماً با جنسیت هم آوا دانست. دست کم در اینجا چنین است! نیست؟ در دل نوشته های درویش، آنجا که پای مردانگی به میان می آید، به مفهومی اشاره می رود که از ویژگی‌های ذاتی بیولوژیکی، فیزیولوژیکی و یا روان‌شناختی معمول فراتر رفته و صفتی فراجنسیتی مدنظر است. شاید با گذر از پارادایم‌های بیولوژیکی، روانشناختی، انسان شناختی، فمینیستی، روانشناسی اجتماعی و جامعه شناختی بهتر بتوان از گرانیگاهی به نام “مردانگی” سخن گفت.
    وقتی فردوسی بزرگ در پادشاهی نوذر می گوید:
    از آن پس چنین گفت کای سروران ؛ پلنگان جنگی و نام​آوران
    کدامست مردی کنارنگ دل ؛ به مردی سیه کرده در جنگ دل
    .
    معلوم است که منظوری فراتر از مردی دارد! ندارد؟
    درود …

  52. شعرهایتان را عوض کنید آقای درویش، قرار نیست همیشه به گذشتگان اکتفا کنیم. شعری جدید بگویید و در آن از زنانی ستایش کنید که تا پای جان برای زندگانی ایستاده اند. دنیا همزمان به زن و مرد احتیاج دارد. بگذارید این تعادل در نوشته تان دیده شود. به این روح و تفکر زنانه احترام بگذاریم، همانطور که تا الان روح مردانه را ستایش کرده ایم و ستایش می کنیم. دنیا فقط به مرد و “مردانگیش” احتیاج ندارد. به زن و “زنانگیش” هم احتیاج دارد. زنده باشید

    1. از این که تعادل در نوشته هایم در حوزه مد نظر شما دیده نمی شود، متاسفم. شاید اگر دوباره مجالی فراهم شد، بتوان آن نگاه و آن اشعار را از منظری دیگر نگاه کرد و دوباره سرود …
      ممنون از دقت نظر و همراهی تان. تلاشم را خواهم کرد.
      درود.

  53. این مطلبتان امروز در صفحه وبلاگ روزنامه جام جم چاپ شده است (با ذکر منبع)، شاید بهتر بود همون اواخر آذرماه چاپ میشد و با اجازه خودتون البته، ولی همین که چنین مطلب خوب و پرمحتوایی در یک روزنامه دولتی چاپ میشود جای امیدواری دارد به نظر من؛ به هر حال یادمان نمی‌رود که چه بر سر وبلاگ مهار بیابان‌زایی آورده‌اند و چه ها بر سر این مملکت و محیط زیست و حیات وحشش. امیدوارم مشکلات رفع گردد و هر چه زودتر بتوانید در خانه اصلیتان بنویسید؛ سلامت و پاینده باشید.

  54. سلام
    اونو به جرم آلوده کدن محیط زیست تحویل وزارت بهداشت میدادیم البته شاید هم یه جورایی مسئول ناکامی های فوتبال هم بشه بهش چسبوند که اونو باید ازمسئولش (وزیر علوم )پرسید آهان از همه مهمتر دفاع از فضای سبز یعنی همون هواداری از موج سبز پس آقای موسوی هم باید جواب بده اصلا همه فتنه ها زیر سر همین زنیکه بوده نه خاتمی

  55. سلام
    نوشته بسیار تاثیرگذاری بود، اگرچه با یک سال تاخیر این مطلب را میخوانم ولی این را مطمئنم که از اهمیت آن کم نشده. با جولیا همذات پنداری می کنم چون از وقتی خود را شناختم با طبیعت مانوس بودم و به خود قول دادم هرکاری که بتوانم برای حفاظت از آن انجام دهم، هرچند کوچک. چه میدانم شاید او دختری است که من همیشه میخواستم باشم. راهش سبز باد…
    با اجازه این مطلب را در فیس بوک منتشر میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا