برای کدامیک از این سه دختربچه باید بیشتر نگران بود؟!

ابوطالب ندری را همهی خوانندگان سرای مجازی درویش میشناسند؛ او در شمار معدود عکاسهای خبری ایران است که شهامتش در شکار موضوعات داغ بیشتر از هنرش در شکار زوایای ناب، است.
آخرین شاهکار او، رونمایی از کهنزادبومی تاریخی در گرگان است موسوم به قلعه خندان. قلعهای که گویا قرار است ساماندهی هم شده و بدل به موزه گردد (قلعه خندان یکی از مهمترین محوطه های باستانی است که در محدوده شهر گرگان – استرآباد قدیم – قرار دارد و نخستین بار دمرگان در سال 1269 خورشیدی از آن بازدید و نقشه آن را تهیه کرد).
اما همان گونه که در تصاویر تلخ ابوطالب میبینید، در قلعه خندان ظاهراً کسی خیال خندیدن ندارد و اصلاً مدتهاست که این قلعه رنگ خنده را ندیده … برعکس این سرنگهای خونی و چرکهای متعفن است که سر و روی قلعه را پر کرده و مهمتر از همه حضور چنین تماشاچیهای معصوم و پاکی که معلوم نیست به کدامین گناه باید شاهد صحنههایی اینگونه سیاه باشند …
اینک میخواهم از شما خوانندهی گرامی بپرسم:
برای آیندهی کدامیک از این سه دختربچه پاک و معصوم باید بیشتر نگران بود و گناه کدام پدر و مادر سنگینتر است؟
دخترکی که در کنار معتادین تا مفرق آلوده به مواد مخدر روزگار میگذراند؛
دخترکی که در میان چکمهها و اسلحهها دست پدرش را سخت فشرده است؛
و یا دخترکی که شاهد مراسم اعدام و طناب دار در معبری عمومی است؟!
یا شاید باید برای آن جامعهای نگران بود که اجازه میدهد تا چنین صحنههایی رخ دهد؟!








آقای درویش عزیز،
برای هر چهار.
موفق و پیروز باشید.
فرهنگی – تاریخی – صنعتی
به فرهاد (فرهنگی – تاریخی – صنعتی):
نه! شما فقط می توانید یک انتخاب داشته باشید و چرا؟!
درود …
.
.
به فلورا:
با دختر اول و سوم آدم سمپاتی دارد؛ شاید چون یه جورایی آنها را از پوست و خون خود می داند … اما دختر دوم انگار دور است … دختر دوم متعلق به سرزمینی است که رهبرانش هنوز از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی با افتخار یاد می کنند؛ سرزمینی که حمل اسلحه در آن آزاد است و شمار زندانیانش به نسبت جمعیت، سرآمد است؛ آن هم کشوری که مجازات اعدام در آن قانونی است و جوانانش را به عنوان سفیران مرگ در هزاران کیلومتر آن سوتر می فرستد و سالی 300 میلیارد دلار خرج جنگسالارهایش – فقط در افغانستان – می کند! اما برای نجات 20 میلیون آواره پاکستانی از سیل، گفته است که فقط می تواند 50 میلیون دلار در طول چند ماه آینده هزینه کند!
هیچ تاکنون به این نکته اندیشیده ای که چرا حمل اسلحه و جنگ برای بسیاری آمریکایی ها تا این حد مقدس است؟ و چرا وقتی اوباما با ساخت مسجد در کتار برج های دوقلوی منهتن موافقت می کند؛ اینگونه بر او می تازند تا ندای صلح طلبی و تسامحش را خاموش کنند؟!
.
بیشتر حرف خواهیم زد …
.
.
به فرناز:
خوش آمدید به سرای مجازی درویش …
کدامیک از این صحنه ها را خشونت آمیز نمی بینید؟! آیا کودکی که اسباب بازی اش، سرنگ های آلوده و خونی قلعه خندان است؛ می تواند به مردم و سرزمینش در آینده خنده ای اهدا کند؟!
درود …
من برای دختر اول و سوم بیشتر نگرانم چون دختر دوم داره تو جامعه ای زندگی میکنه که هرچند با آزمون و خطا ولی به رشد و توسعه دست پیدا کرده… برای هر دردی درمانی در آستین داره… یا اینکه امیدی هست که درمانی پیدا بشه…
اما اولی و سومی در جامعه ای زندگی میکنن که به بن بست رسیده و از نظر ارزشهای اخلاقی و اجتماعی به معنی واقعی کلمه! در حال سقوطه اینطور نیست؟!
سالهاست که از قول سخنگویان و متولیان فرهنگی میشنویم که در فرهنگ غرب، نهاد خانواده… اخلاقیات … سلامت روان و… در حال فرو پاشیه… اما بازهم اثری از فرو پاشی -اون هم بیشتر از ما- در فرهنگ اونا دیده نمیشه
اونجا اگر کسی به آسایشگاه روانی مراجعه میکنه، دیوونه شناسنامه دار نیست… اما ما در هرکجای کشور که باشیم ، صدها دیوونه عاقل نما میشناسیم که تو دلمون مگیم خانواده شون از دست اینا چی میکشن… چه فرزندان و دختران معصومی زیر سقف خونه شون دارن رشد میکنن… وای به حال شون… چطور باید به جامعه راه پیدا کنن با کدوم اخلاقیات صحیح آموخته شده؟ با کدوم پیش زمینه های فرهنگی و اجتماعی؟
بزرگترین حسن یک جامعه غربی اینه اینه که تکلیف آدمها با خودشون مشخصه… کسی اسمن زندگی خانوادگی نداره که رسمن افسار گسیخته باشه… یک کودک یک نوجوان …یک جوان از کودکی یاد میگیره که واقعی و جدی با امکانات و موهبتهایی که واقعا داره، زندگی کنه نه با اما و اگر و باید و شاید…
ببخشید غرغر کردم… این پست خیلی جای صحبت داره… نظرات دوستان هم باید خوندنی باشه…
در همین رابطه، براتون یه فایل ویدئو ایمیل میکنم
گرچه هریک از این تصاویر و هر یک از این آدم ها بشدت تاثربرانگیزاست اما من همیشه حساسیت بیشتری به کودکانی دارم که ناظر خشونت هستند .
همیشه فکر می کنم کودکی که خواسته یا ناخواسته ناظر خشونت است صدمات جبران ناپذیری را دریافت می کند و این صدمات بی تردید تمام آینده ی او را تحت تاثیر قرار خواهد داد و حتی اگر امیدی به تغییر در زندگی او داشته باشیم انگار این نظاره گر بودن جوری در روح او حک شده که بی تردید او را از وابستگان به خشونت خواهد کرد و زخمی که بر می دارد او را وا میدارد که روزی در جائی زحمی بزند و فاجعه از اینجاست که ادامه پیدا می کند .
من اگر کاره ای بودم در این مملکت، صلاحیت آن پدر و مادری که اجازه می دهند تا دختربچه شان شاهد مرگ یک انسان و دست و پا زدن های چندش آورش باشند؛ را می گرفتم.
آن پدر و مادر فقط به آن دختر خیانت نکردند؛ به یک نسل خیانت کردند.
ممنون از شما آقای درویش که نور می تابانید بر این جهالستان …
شوکه شدم مهندس …
باور نمی کنم در شهر من – گرگان – چنین محیطی وجود دارد!
خدا به داد آن دخترک معصوم برسد …
آمدم بگویم که معلوم است، تصویر سوم نگران کننده تر است که پاسخ شما به فلورا میخکوبم کرد …
.
خدا درویش را از وبلاگستان نگیرد …
آقای مهندس درویش درود بر شما
من دانشجوی جامعه شناسی هستم … آیا اجازه دارم تا برای انتخاب موضوع پایان نامه ام، وقت ارزشمندتان را بگیرم؟
اگر امکان دارد ایمیل تان را برایم ارسال دارید تا مفصلاً سی وی خود را برایتان ارسال کنم.
در ضمن، به نظر من عکس دوم فاجعه بار تر است.
آقای درویش عزیز
فقط گرگان چنین وضعیتی ندارد … وضع بوشهر به مراتب بدتر است.
همه را گرد بی خیالی گرفته و انگار اخلاقیات مرده است …
اگر قرار است که یک گزینه را انتخاب کنیم، من دختر اول را انتخاب می کنم. دختر اول شاهد یک ناهنجاری خانمان برانداز در جامعه است که بیشتر از آنکه دولتمردان مسبب ایجاد آن باشند خود پدر و مادرها در ایجاد آن نقش آفرینی کرده اند. دیدن چنین صحنه های و حتا صحنه های به ظاهر جذاب استعمال مواد مخدر سبب می گردد قباحت و زشتی استفاده از مواد مخدر در بین فرزندان مان شکسته شود و زمینه گرایش آنها را در آینده ای نزدیک سبب گردد …
درود بر ابوطالب عزیز و باشهامت …
سلام
به نظر من می بایست در ابتدا به حال خودمان گریه کرد چرا که توانایی رفع این معظل در تصویر اول را نداریم و شعور حضور در چنین مراسمی را در تصویر سوم نداریم چرا که آیا یک کودک می بایست به چنین مکانی بیاید؟
تصویر سوم هم که کاری بهش ندارم!
بدرود
به روشنک:
و من اگر کاره ای بودم، هرگز اجازه نمی دادم تا چنین صحنه هایی در انظار عمومی رخ دهد و می کوشیدم تا مجازات اعدام برای همیشه در سرزمینم ممنوع شود.
.
.
به سعید وطنخواه:
شوکه شدن هم داره …
.
.
به شهریار:
ممنون از لطفتان.
.
.
به شریفی:
متاسفانه شتاب اعتیاد در ایران مدتهاست که از مرزهای نگران کننده هم گذر کرده است …
.
.
به هومان خاکپور:
شاید این نکته بی راه نباشد که ریشه ی بسیاری از بزهکاری ها در اعتیاد نهفته است. اما ریشه اعتیاد در کجاست دوست من؟!
.
.
به ابوحنانه:
منظورت تصویر دوم بود! نه؟
.
.
به آناهیتا اکرامی:
چرا عکس دوم فاجعه بارتر است؟
.
.
درود …
اعدام حق است و مردم باید شاهد مجازات قاتلان باشند تا قتل نکنند. کودکان هم جزء همین مردم هستند.
البته در قلعه خندان واقعاً دارد یک فاجعه اتفاق می افتد …
در طول این چند ساله اخیر نرخ اعتیاد دارد وحشتناک رشد می کند آقا …
تقریباً نصف همکلاسی های من سیگاری یا بیشتر هستند …
نمی دانم که آیا دخترک عکس اول اصلا فردایی دارد که بخواهیم نگرانش باشیم یا نه. آیا آن شب را سالم به فردا رسانده است؟
آن پدر و مادر عکس سوم هم که دیگر نهایت فاجعه هستند. چطور می خواهند جواب عقده ها، کابوس ها و هراس های فرزندشان را بدهند؟
سلام
با دیدن این مطلب و عکسهای مرتبط شوکه شدم
احساس بدی پیدا کردم
این روزها روی تخریب سفید کوه خرم آباد متمرکز بودم اما باور کنید با دیدن عکسهای جوانان ایرانی در این وضع واقعا باید به حال خود گریست
ضمنا داشتن انتخاب بین سه گزینه مورد بحث واقعا سخت است اما فکر میکنم عکس اول جای تفکر بیشتری داشته باشد
ضمنا میتوانید عکسهای تکمیلی تخریب در سفید کوه لرستان و همینطور عکسهایی از بهشت لرستان (اشتران کوه) را در دیده بان لرستان ببینید
didebanelorestan.blogfa.com
برای دخترک عکس اول نگرانم اما ، دعا می کنم برای زنده ماندن و “زندگی” کردن ، بجنگد و راهی پیدا کند … دعا می کنم ، گرچه خیلی امیدوار نیستم.
برای دخترک عکس دوم نگرانم چون به قول شما “نگاه انسانی” اش زیر سایه ی آن اسلحه ها می ماند ، اما دعا می کنم که از سایه بیرون بیاید و آفتاب عشق به انسان ها را تجربه کند .
اما ،
من بیشتر برای دخترکی نگرانم که روحش را به دار کشیده اند ؛
که یادش می دهند “به دار کشیدن ” آدم ها ، تماشایی است ؛
که چشم هاش به جای “درخت ” ها ،
“دار” ها را به تماشا نشسته است .
من نه فقط برای دخترک عکس سوم که برای تمام فرزندان سرزمینم نگرانم ؛
سرزمینی که درخت هاش دارند کم می شوند و دارهاش …زیااااااد!
به سید مهدی موسوی:
یکبار دیگر کامنتت را بخوان رفیق! به نظرم از همه بیشتر باید برای آینده افرادی نگران بود که مانند تو می اندیشند!
.
.
به شایان – 17 ساله:
فکر کنم تو جوان ترین خواننده ی وبلاگ من هستی … امیدوارم بتوانی دوستانت را آنگونه متاثر کنی که هرگز به خود اجازه ندهند تا با مصرف سیگار حقوق شهروندی را بیش از این پایمال کنند. به نظر من، نوجوانانی که بدون ترس سیگار می کشند؛ نشان دهنده جامعه ای هستند که در آن ارزش هایش وارونه شده است …
.
.
به فرزانه:
بدتر از همه نگاه کن به چهره خندان برخی از حضار … آنها واقعاً به چی دارند می خندند؟!
.
.
به مجید دریکوند:
سرزمینی که به کودکانش رحم نمی کند؛ معلوم است که سفیدکوهش هم رحم نخواهد کرد مجید جان …
.
.
به سروی:
تعبیر بدیع و متأثرکننده ای ارایه کردی … باید نگران سرزمینی بود که چوب های درختانش، سرنگون می شوند تا دارهای بیشتری افراخته شده و جان گیرند …
.
.
درود …
آن قدر تلخ بود که
مدتی است دارم عکس ها را نگاه می کنم و نمی دانم چه باید بگویم … .
دخترک اولی و سومی از جنس خودمان هستند ، پاره ای از تنمان
شاید هم از این روست که ناخودآگاه ،
این دلبرکان ِ مشکین مو بیشتر متاثرم می کنند ؛
تو گویی می خواهم آغوشم را از ورای این عکس ها ، برایشان بگشایم و
مادرانه بازی شان بدهم تا بازی ِ دنیای سیاه ِ اطرافشان را نخورند .
من گزینه ی چهار را نگران کننده ترین می دانم .
و البته ، جامعه را نه به معنای صرف ِ حکومت ِ جامعه که به معنای تک تک افراد جامعه به علاوه ی دولتمردان ، تعریف می کنم ؛
آن هم وطنان ِ خندان ِ پشت ِ سر دخترک سوم ، جانم را می کاهد .
روان آینه گون ِ کودکانمان را بی تاثر در مظان ِ زنگ ِ حماقت و ارتجاع می
گذاریم و خوش هم هستیم … .
دل کودکان بسان لوح های نانوشته اند باید مواظب باشیم که چه طرح و رنگی بر آنها می زنیم .
می دانید در ذهن هریک از کودکان بالا چقدر علامت سوال رژه می رود؟
و چه پاسخ هایی برای سوال های خود خواهند یافت؟
مهندس نمیشه قراری چیزی بذاریم این بچه رو از اون جا برداریم ؟
از ناراحتی نمیتونم سرجام بشینم
از صبح ، دارم به همین چیزی فکر می کنم که وبگرد عزیز گفت .
درویش عزیز سلام
وبلاگ من
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس
به این آدرس منتقل شد :
https://1mohandes.bloghaa.com
لطف کن و آدرس وبلاگم رو در بخش پیوندها تغییر بده
در ضمن از همراهی و نوشته هایی که دیشب برای من در وبلاگم گذاشتی سپاس فراوان دارم
درویش عزیز سلام
ادرس وبلاگ من
( یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس ) به این آدرس تغییر کرده :
https://1mohandes.bloghaa.com
زحمتی برات دارم ، لطف کن و در قسمت پیوندهای وبلاگ خودت آدرس رو عوض کن
بابت زحمتی که بهت دادم پوزش می خوام
بی شک برای اولی و سومی بیشتر نگرانم ، نه تنها نگران بلکه شاید گریان و یا خندان ولی خنده هایم تلخ و گزنده اند ! اینان را با دومی ( آنان ) هیچ جوره نمیتوان قیاس کرد !
اینان دخترکانی از جنس خودم هستند که با چنین مسائلی فقط قد می کشند . حق ندارند که بدانند . حق ندارند که بفهمند ، حق ندارند که بپرسند ، حق ندارند خدایشان را ، دین و مسلکشان را ، مذهبشان را ، پوششان را ، رفتار و کردارشان را ، نگاهشان را و حتی نوع نفس کشیدنشان را خودشان انتخاب کنند !!! اینها همه جوره آزادند دوست من ، آزاد و فارغ و رها از همه چیز و همه کس ؛ آزادی و رهائی مطلق دارند زمانیکه برای همیشه به خواب می روند!!!
اینان مثل من فقط ظاهراً قد برافراشته اند ، اما درد درونشان را خمیده کرده و من متاسفم برای همه ی اینانی که از نسل خاک و خاکسترند !
az sobh kheili narahate dokhtare avali shodam doctor
kheili gonah dare
babaye ahmaghesh liaghate in bache ro nadashte
دلم برای دختر دومی گرفت .طوری دست پدرشو گرفته که فکر می کنه اگه این دفعه بره جنگ ممکنه تا آخر عمرش نبیندش . حاضر شده توی چنین جمعی پیش پدرش باشه .یه لحظه دیرتر هم غنیمته
الهی مهندس ما را به ما برسان !
دلمون تنگ شده بابا! با خودتون لپ تاپ ببرین خوب 🙁
وبگرد و شقایق عزیر
ای کاش می شد ای کاش همین یک بچه بود می دانید چندتا بچه هستند؟
چند تا شون رو می شه برداشت؟
شاید اونها وسیله درآمدزایی و رد و بدل کردن مواد باشند. و مطمئنا خیلی در این کار حرفه ایند
می دانید بعضی وقتها فکر می کنم آدمها آنطور می اندیشند که دیده اند و آنطور می بینند که آموخته اند. آن کودک تصویر اول چیزی جز مواد و اعتیاد نیاموخته و نمی تواند به چیزی غیر از بیاندیشد.
کودک تصویر دوم جنگ را برای صلح جهانی و امنیت خود و کشورش ضروری میداند چون به او اینگونه آموخته اند
ولی کودک سوم …
نمی دانم
نمی دانم باید چه بگویم
کشته شدن یک حیوان در جاده و یا آن هنگام که به اسم قربانی سرش را می بریم آنچنان برایم زشت و کریه است که نمی توانم باور کنم چطور یک پدر و مادر می توانند کشته شدن این انسان را برای نمایش یک عمر به کودکشان تقدیم کنند
نجات کودک اول باید درست دولت باشد و نهادهای اجتماعی او باید خیلی قبل تر قبل از اینکه متوجه باشد که زاده کیست وکجا به خانواده ای که در آرزوی فرزند کانون زندگیش در حال از هم پاشیدن است سپرده می شد و ما متاسفانه هرروز شاهد کودک آزاری کودک فروشی و .. غیره هستیم . امیدوارم خداوند به دل معصومشان رحمی کند!!!!
کودک سوم …. هیچ ندارم بگویم. بگویم روانپزشک !! با عرض پوزش از جامعه روانپزشکان، خود ایشان با مسائل یزرگی دست به گریبان است. خود من چون از نزدیک با چند نفر از آنها در ارتباط هستم به آنها اعتمادی ندارم. او را هم به خدای یگانه خدایی که قصاص را حکم کرد می سپارم !!!!
راس میگه آرش 🙁
برای دختر آخری یاد این شعر افتادم جناب مهندس :
حکم اعدام به بی رحمی مان
حکم اعدام به جان سختی مان
حکم اعدام که بد روزی بود
روز فرسایش دل رحمی مان
حکم اعدام به خودخواه ، به پست
حکم اعدام به رزمایش دست
حکم اعدام که خشکید ز ما
نوگل ساده ی خوشبختی مان
(شاعر:بهاره عامل نوغانی)
چون من دختر ندارم ،دختربچه هابرایم دست نیافتنی و رویایی هستند ،خیلی متاثر شدم.
پاسخ:
پس با هم هم درد هستیم!
امید که عروسی را به قلاب اندازی که جای خالی دختر را برایت پر کند …
درود.
من نیز با پارسا خان موافقم .
برای هر سه نگرانم
اولی جامه ی من است با تمام زشتی ها یش ونگاه نگران ..وبایدها ونبایدها
چیزهایی که یاد میگیرند بچه ها وچیزهایی که به ناچار باید یاد بگیرند برای زنده بودن ..وبقا
دومی دور است ولی آیا نباید نگران بود؟
او هم مورد ظلم هست؟چرا نباید نگران بود!!او هم یاد میگیرد همان گونه باشد که می بیند..که درک می کند..که می فهمید..که باید بفهمد..وراهی هم نیست برای این گریز..پس در خق او هم ….با دیدن این همه اسحله..وغیره…یعنی کشتن روح..یعنی عادت به ..خشنونت..عادت به همه چیزها وارزشهایی که …نباید باشد..اما هست..هر چند دور..هر چند در رفاه
وسومی..نگرانتر از همه
چون روح لطیفش را ..با دیدن این تصاویر..میکشیم..درست مثل دخترک عکس دوم
به جای محبت..به جای عشق به همنوع…اورا از هم اکنون..وارد دنیای کور مبادلات بزرگان می کنیم..وچه مادری فردا تحویل این جامعه می دهیم
ممکنه..اعدام درست باشد..اما نگاه دیدن کودک ما هم…در کنار ما..با لبخندی بر لب درست هست؟
پس نگران هرسه باید بود..فرق نمی کند هرکدام کجا هستند..مهم این است که مادران فردا هستند..مادرانی پر از نفرت..
مادرانی که درس محبت..وعشق به فرزند ..وهمنوع را یاد نگرفته اند
نوشته های شما همیشه منو شک زده می کنه…واقعیت هایی که سعی می کنم..وسعی می کنیم کمتر فکرش را بکنیم..اما..با ما ودر کنار ماست
درود بر شما
dorud bar hameye dustan. Nazaratetan ra az taridgh mobile donbal mikonam. Mamnun ke faalaneh dar ien bahs mosharekat mikonid.
dar zemn mitavanid baraye aghahi az vazeit dokhtar 1 be abutaleb zang bezanid. 09112719121
سلام مهندس !
چه خوب که اینجایین حالا فینگیلیش اشکالی نداره!
باشه.ممنون
همین که آرش گفت
و من هم همین که جناب پارسا و آرش خان گفتند 🙂
درود و خوب باشین
مردم زلزله زده کوه زر در ۱۰۰ کیلومتری دامغان ، روزه خود را با ربنای شجریان که با موبایل از صدای بلندگوی مسجد پخش می شود ، افطار می کنند !
درود بر شما
ممنونم اقای درویش عزیز
اقا از دیروز ساعتحدود 5 عصر در این منطقه زلزله زده هستم و جایتان خالی ! شبها در چادر امدادی هلال احمر شب سحر می کنیم.
همین دقایقی پیش بود که صدای ضعیف ربنا رو که از بلندگوی مسجد پخش می شد شنیدم و چون بدلی ربنا هم در اومده خواستم خوب تشخیص بدم که از جمعیت حاضر فاصله گرفتم و دقت روی خواندن و سوال کردم از دوستان جدیدم که همه تایید کردن صدای ربنای شجریان از بلندگوی مسجد ان هم از موبایل ، پخش می شه و برام جالب بود که بقول ان دوستی که می گفت چون ممنوع کردن با موبایل پخش می کنیم و میزاریم کنار میکروفن که پخش بشه.
جایتان خالی ، حالی کردم صدای ربنا رو اونم فابریکی شنیدم ( 30 ساله که با گوشت و … امیخته هست ، با سیاسی کاری و … هم کاری ندارم) !
////////////////////////////////
در مورد قلعه خندان دیگر خندان نیست هم باید بگم که این همه که گفتی لایقش نیستم و بازهم حاضرم برنامه ای بچینید و مهمان من ، جهت پاک سازی قلعه خندان !
بسم الله
به راستی چه کسی می تواند بگویدکدام یک بیشتر در معرض خطرند و وضعیت کدام یک نگران کننده تر است؟! روح کودک لطیف است و گیرندگی زیادی دارد.او هر موج کوتاه و بلندی را که شما آن را بشناسید یا نشناسید درک و دریافت می کند.تأثیر تمام اتفاقات بر شخصیت او باقی می ماند.کوچک ترین و نامحسوس ترین نگاه ها و رفتارها و صحبت ها تأثیر خود را بر جان و روح زلال این موجودات بی گناه و پاک می گذارد. ما نمی توانیم بگوییم مثلا میزان اثر دیدن یک فرد معتاد با آن وضعیت خیلی کمتر از دیدن فرد بر دار کشیده شده است.همان گونه که بزرگ ترها با هم متفاوتند و میزان اثرپذیری شان با هم متفاوت است کودکان نیز متفاوتند و شاید اثر دیدن فرد معتاد یا اسلحه و میدان جنگ به مراتب بیشتر مثلا شخصیت دختری را خدشه دار کند تا…
فراموش نکنیم که این سه دختر نمونه و نمادی از دیگر فرندان و کودکان پاک این سرزمین اند.هر کجای روان آن ها که زخمی شود دردی بر پیکر جامعه وارد می شود.و دامنه اثرگذاری آن تاکجاها که پیش نخواهد رفت و چه کابوس هایی که تا کدام سال زندگی آن ها بر جان شان نخواهد شتافت!
چه کسی را باید سرزنش کرد؟ خانواده را ؟ حکومت را ؟ جامعه را؟
معتاد را؟ سرباز را؟دشمن را؟ مجرم بر دار کشیده را؟وضعیت کدام یک نگران کننده تر است؟کدام یک از ما می توانیم بفهمیم در دل هر یک از آن ها با حجم سنگین سوالات و معماهایی که باآن ها روبه رو شده اند چه می گذرد؟چه دردی می کشند و با چه سردرگمی شدیدی دست به گریبانند. کودکان نمی توانند به راحتی و شفافیت احساس خود را بیان کنند و نمی توانند بفهمند نگرانی شان از چیست و از کدامین خنجر چنین خون آلود شده اند. ترسو دلهره آن ها حتی اگر از شنیدن فریادی ناگهانی و گذرا هم بود به همین اندازه که چنین صحنه های فجیعی را می بینند خطرناک بود…
از این ها که بگذریم ببینید چه قدر حضور در چنین فضاهایی و دیدن چنین صحنه هایی را دوام و تاب آورده اند .. این فاجعه چه قدر بزرگ است! وقتی بزرگ ترها از کنار این امور به راحتی عبور می کنند کودک هم از آن ها می آموزد که با چنین مسایلی چون امور طبیعی زندگی بنگرد وحساسیت خود را نسبت به آن ها از دست بدهد. این عمیق ترین نقطه فاجعه است. کشتن درد انسانیت در کودک. کدام یک یاز این” آدم بزرگ ها” حاضرند به چنین جنایتی اعتراف کنند؟
پدر و مادرها؟ حکومت ؟ جامعه؟
معتاد؟ سرباز ؟دشمن ؟ مجرم بر دار کشیده؟
شما می توانید بگویید کدام یک گناه کارترند؟
هر روز میام اینجا و نگاه میکنم شاید بابای دختر سوم او را نیاورده باشد. حماقت بعضی انسانها اندازه ندارد.
حماقت کمترین کلمه برای اون ژدره. من با 29 سال سن حاظر نیستم لحظه مردن یه حیون رو تو یه فیلم بیینم. بعد ژر اون دختر چه جوری با ذهنش رسید ذهن کوچولوی اون بچه توانایی هضم این لحظه رو داره.
بیشتر عصبانی هستم. دلم میخواد می تونستم یه چک تو گوش اون پدر می زدم. اون مرد. اگه پدر بود این جنایت رو نمیکرد.
اون لیاقت حضانت یه بچه رو نداره.
درد داره دیدن اینا. درد
درد زندگی بین موجوداتی که حماقتشون اندازه نداره.اصلاَ اعدام در ملا عام جرمه. دیدن مردن یکی چی داره؟
چی؟
سلام
و باز هم حقیقتی تلخ
کودک اون هم دختر نیاز به محبت داره کجای دنیا و کدوم مملکت و کدوم شهر مهم نیست این دختران هنوز معصومند و تربیت پذیر
اگر با مهر و محبت و روح لطیف بزرگ شدند نسل آینده هم این گونه خواهند بود و اگر نه……………
عمق این مطالب وقتی آشکار می شود که هم سن و سالان خودم را می بینم ما بچه های جنگیم بچه های وحشت و نگرانی بچه های ترس ، ترس از شهادت پدرانمان ، ترس از خرابی خانه هایمان و ترس از……..
و این گونه است که هیچ چیز شادمان نمی کند
مادران ما با سالی یکبار پختن برنج در عید نوروز شاد بودند
ببخشید……
من به حال هر سه کودک نگرانم
تمامت تنهایی عزیز :
حرفت درسته ؛
خیلی از کودکان دچار چنین سرنوشت های سیاهی هستند ،
ولی شاید ، وظیفه ی ما در همین لحظه ، حمایت از این دخترک ِ در معرض آسیب است .
یاد داستان ِ آن پیرمردی افتادم که
در جزر دریا ، صدف هایی که در مد به ساحل رانده شده بودند را جمع می کرد و به دریا بر می گرداند تا زنده بمانند؛
ناظری به سخره اش گرفت که تمام ساحل پر از این صدف هاست ؛
مگر تو می توانی به داد ِ همه شان برسی ؟
و پیرمرد گفت : فعلن همین “یکی” را به دریا باز می گردانم تا بعد .
من معتقدم، هر دردی درمانی دارد، به جز اعتیاد!
کسی که پیش فرض ذهنش شد اعتیاد، حتی اگر ترک کند، حتی اگر 100 سال از مواد فاصله بگیرد، اولین راه حل ذهنش میشود دود و تخدیر…
دختر دومی را نمیدانم اما شاید دختر سومی هم درگیر یکی از ریشههای اعتیاد باشد، اغلب قتلهای جامعه، اغلب فجایع، اغلب آشیانههای پرپر، سرچشمه از همان اعتیاد بالایی دارد…
من پرپر شدن جوان ِ نزدیکی را به چشم دیدهام که میدانم اعتیاد چه میکند با بنیاد یک آدم و خاندانش…
خانوم مهندس یه وقتایی مثل استاد حرف میزنه ها !
اندر عجایب شیخ ماست !@
مهنددددددددددس جاتون خااااااااااالیه نافرم
پاسخ:
خوشحالم که تو فرم می دهی این جای خالی نافرم مرا! نمی دهی؟
سلام دوست عزیز نماز وروزتون قبول//بدین وسیله از شما دعوت میکنیم برای به عموم گذاشتم دل نوشته هاتون بصورت رایگان در وب سایتمون دل نوشته هاتون رو به سمع عموم برسونید تا همه ضمن استفاده نظرات خودشون رو هم راجع به نوشته تون بیان کنند//ادرس وبلاگتون رو هم میتونید در زیر نوشته تون تو تایپیک درج کنید //با تشکر [گل]
مهندس
روح پدر شاد باشه @
شقایق جان
من هم حرف تو را قبول دارم. ولی همین جوری هم نیست. انسان را با صدف نمی شود قیاس کرد. یکسری مسائل باید قانونی باشد . تحت نظارت دولت باید باشد. نمی شود که هر آدمی دلش سوخت برود دست یک بچه را بگیرد ببرد.
می دانی به این بهانه چه هرج و مرجی می شود. می دانی قاچاق بچه یعنی جی ؟ شاید آن مادر و پدر معتاد دلشان می خواهد بچه شان را یکی نجات دهد ولی مطمئنا نمی خواهد که کسی او را به عنوان روسپی بفروشد و یا اعضاء بدنش را حراج کند و یا برای کارخانه های لوازم آرایش او را بسوزانند تا چربی بدنش را ببرند!!!!!!!!!! از این مطالب ناگوار پوزش می خوام ولی حقیقته
قانون فرزند خواندگی باید آسانتر شود. باید نهادهای اجتماعی فعالتر شوند. من و شما برویم آنجا ثبت نام کنیم اگر صلاحیتمان اثبات شد بدون پارتی بازی خیلی راحت بچه را در اختیارمان بگذارند. ولی قبلش باید یک جایی برای این بچه ها ساخته شود یک جای خیلی خوب و راحت با امکانات تا بچه ها را از این پدر و مادرهای بدون صلاحیت بگیرند و تا زمانی که یک آدم مطمئن پیدا شود در آنجا نگهداری کنند.
فقط یادمان باشد که همه مثل ما فکر نمی کنند آدمهای بد و با سوء نیت در اطراف بسیارند.
دولت باید برای این بچه ها پدر و مادری کند !!!!!!!!!!!!
پول هم داریم نفت هم داریم زمین خالی هم که یک عالمه !!!!!!!!!!!!
دکتر جان
من دیروز یادم نبود .شرمندتون شدم
پدر از توی آسمون داره نگاهتون میکنه و کیف میکنه از شما
زنده باشین
درویش جان
می دانم خیلی خوب می دانم جایش خالی است با هیچ چی و هیچ کس پر نمی شود
پدر را می گویم
پدر که رفت هیچ لحظه ای بدون او نبودم هیچ لحظه ای نیست که چشمم به دنبالش نگردد
پدر که رفت چشم نقره ایم را ندید و چشم نقره ای او را
چند روزی می شود عصر که می شود می آید می گوید “بابات توی آسمونه داره می آید پایین ببین داره می آد پایین ” یه روز گوشی تلفنو برداشت و گفت ” مامان جونی باباته می خواد باهات حرف بزنه ” چشم نقره ایم هم به دنبال او می گردد.
24 مهر که بیاد 3 سال که می شود که رفته است 1095 روز 26280 ساعت …
شبها به یاد او می خوابم که شاید در خواب ببینمش
فقط امید مرا زنده نگه داشته که شاید شاید یک روزی او را ببینم
این هم شعر پروین برای همه پدرهای رفته از این دنیای خاکی
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!
روحشان شاد
عمو به سلامت باد!
در خطهی سرسبز و جیگر شمال به شما خوش میگذرد؟!
من که شمال بودم هوا بسیار لطیف و خنک و بارونی بود.
خواهرم هنوزم بهونه شمالو میگیره با اینکه شنبه برگشتیم…
تقریباً مطمئنم و صددرصد امیدوارم که بسی بهتون خوش بگذره.
🙂
خوش بگذره = خوش میگذره!!!!
😀
آقای درویش
همانطور که با همدردی صمیمانه تان از بار اندوهم کاستید
آرزومند سبکبالی تان هستم .
روح شان قرین رحمت الهی
مرگ پایان یک کبوتر نیست … .
تردید نکنین شاد هست روح پدر ، همه ی آسمانی ها شاد هستند ، بیاییم برای شادی روح زمینی ها دعا کنیم !
خوب باشین
آمین
چقدر به این دعا احتیاج دارم.
کودکی ها …. از محمدعلی بهمنی
جایت امشب در تماشایم – پدر! خالی
کودکیها باز روی صحنه میآیند
پرده بالا می رود یک لحظهی دیگر
و من در نقش تو از راه میآیم :
نشسته همسرم بر سفرهی سجاده
طفلم ایستاده در کنار ِ در
و در فکرش کلاغی که به من از شیطنتهایش خبر داده است در پرواز .
جایت امشب در تماشایم – پدر! خالی
کودکیهایم به روی صحنه میآیند.
آقای درویش عزیز ،
سفر آسمونی پدر نازنینتون ،
سفری شاد و سبز باشه …
راستش ، زبانم قفل می شه این جور وقت ها…
حرفی اگر برای گفتن بود
دیوارها سکوت نمی کردند …
روزگارتون بهاری ؛ همیشه … خیلی …
خدا بیامرزه پدربزرگ رو… روحش آروم و توی سبزترین باغهای بهشت جاودانه.
برای همه دخترکان غمگین دنیا
پدر!که چنین خاموش در برابرم آرمیده ای! چشمانت آسمانی باد آنگاه که سفر را آغاز می کنی به آنسوتر از من…
پدر! نامت بلند باد وقتی درواپسین لحظه، زندگی را برایم به خداحافظی آهسته در دلت به غم دوری آمیختی…
پدر! یادت همیشه باد آنگاه که از آسمانها … از میان ابرها.. در میان گلها… از ورای کوچ پرستوها… صدایم می کنی و در رویای نیمه شبهایم دستهایت را به روی سینه ام می کشی…
پدر! خانه ات آباد… سفرت به خیر… خیالت آرام… آسوده بخواب…. پدر!
🙁
آقای درویش عزیز ،
سفر آسمونی پدر نازنینتون ،
سفری شاد و سبز باشه
……. خانم جان سروی خاخور جان متین فلورا بانو ، شیمی حال شیمی احوال ؟
چی کودن دارید ؟
این چند روز درویش این یار مه لقا همیشه ذکر خیر شما را می کرد
…خانم جان سروی نگران آقا جواد نباشید الان اون دنیا پیش حوری های ترگل ورگل و غلمان های زیر ابرو ورداشته گوگوری مگور نشسته گل میگه و گل میشنفه و از شراب ها و ودکاها و کنیاک ها و آبجوهای بهشتی نهایت استفاده رو می بره ( چیه حاج آقا اون دنیا که این چیزها حلاله حتی ماهی
اوزونبرون)
خیلی روحیه شاد داریم مشکل کرایه خونه و ثبت نام بچه و عدم امنیت و گرانی و غبار عربی و خشکسالی عمدی و غیر عمدی نداریم حالا باید غم و غصه های بچه های آنجا و اینجا رو هم به این مصائب اضافه کنیم .
نمی خواهم سیاه نمایی کنم ولی باید با این شرایط فکر نان بود که خربزه آب است !!!
هیچ نگاهی دوستانی که کولر گازی دارند به فیش برق این ماه خود کرده اند ؟
(حاج آقا به خدا نزن بجان عزیزت این حرفهارو می زنم تا جماعت از رمانتیک بازی بیرون بیایند و به فکر پیدا کردن یک لقمه نان حرام گرم و تازه مانند سنگک های دورو خاشخاشی قدیم بیافتاند )
اشکار عزیز ،
استاندار نازنین ما دستور فرمودند که هیچ کس در استان گیلان فیش برق رو پرداخت نکنه تا دولت تعرفه ها رو برای استان های شمالی که از کولر گازی استفاده می کنن ، تغییر بده .
شما ساکن مازندران هستید؟
استاندار شما هنوز اقدامی نکردن برای تغییر تعرفه های برق؟
(ببخشید آقای درویش عزیز ،
می دونم این کامنت ربطی به پست شما نداشت اما موضوع فیش برق بود و درد مشترک! )
خانم سروی این درویش خان نازنین ، این فرشته روی زمین این چند روزه مدام از شما ذکر خیر می نمود …. چه نگاری است درویش
درود بر نایب السلطنه بارگاه درویش
حضرت آشکار خان
ماخوبیم عزیز
ممنون که به این خونه که چند روزی بی رونق بود صفا عنایت فرمودین!
آخ آخ آخ فلورا بانو !
مدینه گفتی و کردی کبابم !!!!
درویش بشر نیست فرشته ای است فرستاده بر زمین همانند شازده کوچولو
بقول افغانها همانند کره مهتاب است این نگار این لولو شاهوار این یاقوت یمانی این لعل بدخشان
خودش بکنار از جوانمرد خیابان سیروس هرچه گویم کم است ….سینه کفتری…مو کرنلی… سبیل قیطونی……معرفت این هوا !!!!
فلورل بانو هرزمانی که گذرتان به رودبار و منجیل فتاد برای این درویش عزیز تر ازجان این غارتگر کون و مکان زیتون پرورده آغشته به رب رنار خرید بفرمایید …ماهی سفید و سیاکولی نیز فراموش نگردد
هومان خان هومان خاکپور نیست….. بلکه هومان گنجور است …..کدامین گنج ؟
کدامین دفینه ؟
…… از یاقوت نیز پربها تر و از مروارید سیاه نیز گرانمایه تر است این درویش دلریش
نکند که طرفداری از گاوهای اسپانیولی بالاخره کار به دستتان داده باشد! آخر نمی دانم خبر دارید با نه که آن گاو خبرساز را در سواحل هاوایی دیده اند که در زیر آفتاب دراز کشیده است و سان شاین می نوشد و اعتراف کرده است که تمامی آن وقایع صحنه سازی بوده است و از چند روز قبل خبرنگاران آنجا مستقر شده بودند و به او آموزش داده بودند که چگونه خود را به جمعیت برساند. او همچنین گفت که او را اغفال کرده بودند و به او گفته بودند که قرار است یک سکانس از فیلم گلادیاتور را بازی کند و خبر نداشته است که قصد خبرنگاران مشکی نمایی در کشور اسپانیا بوده است. او اضافه کرد اگر غیر از این بود چطور امکان داشت که یک گاو از دیوار یک ورزشگاه بالا برود و اگر به عکسی که از نمای نزدیک از من گرفته شده است دقت کنید می بینید که من به دوربین زل زده ام تا مطمئن شوم که از من عکس و فیلم کافی تهیه می کنند.
وی در جواب خبر نگارانی که پرسیده بودند آیا این خبر صحت دارد که مبالغ کلانی در این صنعت جابجا می شود پاسخ داد که این خبر کذب محض است و تمامی دست اندرکاران گاوبازی در اسپانیا تنها هدفشان فقط خدمت به مردم است و تا کنون هیچ گاوی هم در آنجا کشته نشده است.
بعد کامنت های زرد اشکار ، کامنت آرش عزیز ؛ بسیار چسبید !
در ضمن ، دیگه دلمون خیلی تنگ شده ها .بسه دیگه !
بیاد بانو مجتهد نجفی…….
حیف که ایشان به این کنج درویشانه نظری نمی افکنند .
در رژیم غدایی شمال کشور بادنجان نیز در کنار لپه و تخم مرغ و سبزی نقش مهمی را ایفا می نماید .
…به گمان من واژه پارسی بادنجان ، باتنگان می بوده است .
آسمان همه جا یک رنگه!
ممنون از لطف همه دوستان که به یاد نخستین سالگرد رفتن پدر بودند …
با درود و ادب
وبلاگ شما از ابتدای سال 1389 در لینک وبلاگ دونا قرار دارد
اگر مایلید وبلاگ دونا را در لینک خود قرار دهید
روزگار خوش
http://www.donaa.blogfa.com
سلام به درویش عزیز
نمی دوسنتم سالگرد پدرتون در همسن روزهاست
یادش گرامی و روحش شاد
درویش عزیز سیستم بلاگها که وبلاگ من در اون هست برپایه وردپرس فارسی شکل گرفته
میشه گفت وردپرس فارسی رو تغییر نام دادن و مجازش کردن
می دونی که وردپرس فارسی فیلتره
درود بر تو …
نمی دانستم بلاگها همان وردپرس فارسی است.
امیدوارم فیلتر نشه.
ممنون از لطفت.
ممد جان به باور من گناه آن پدری که دخترش را بدیار بدار آویختن انسانی میبرد، نا بخشودنی است.
ترویج خشونت خود گناهی بزرگ است. منطورم از گناه انجام کاری نابخردانه است. کشتن انسانها که تماشا ندارد.
پاسخ:
درود بر محمد افراسیابی عزیز …
فاجعه برای دختر اول، حقیقتاً دردناک و البته به نظر اجتناب ناپذیر می نماید … چگونه می شود برای چنین دختری که در چنان محیطی رشد می کند، آینده ای پربار و مثبت فرض کرد؟ با این وجود، من گناه پدر و مادر او را – اگر داشته باشد – کمتر از پدر و مادر دو دختر دیگر می دانم. زیرا آنها به راحتی می توانستند، از حضور دخترشان در چنین فضاهای خشونت آمیزی جلوگیری کنند؛ اما نکردند. به ویژه با تو هم نظر هستم که گناه پدر و مادر دختر سوم بسیار نابخشودنی تر است؛ آنها دارند در حق دخترک معصوم و بی گناه شان، خیانتی بزرگ روا می دارند …. کودکی که تفریحش تماشای دست و پا زدن یک انسان در آخرین لحظه های عمرش باشد، چگونه می تواند برای صلح و دوستی و مهربانی در جهان گام بردارد؟!
یاد یک خاطره افتادم. یک روز یکی از همکارانم با عمویش رفته بود شمال و متاسفانه در جاده هراز تصادف می کنند ولی ما از او هیچ اطلاعی نداشتیم. خلاصه با پرس و جو تلفن مادرش را پیدا کردم و وقتی که گفت تصادف کرده اند من خیلی ناراحت شدم و پرسیدم الآن خودش کجا است؟ گفت خودش الآن از بیمارستان مرخص شد و چیزیش نشده است ولی عمویش مرد. من زمانی که مادرش گفت خودش سالم است جمله “خدا را شکر” را آماده کرده بودم که بگویم ولی صبر کردم که حرفش تمام شود. ولی دیگر دستور گفتن آن جمله از مغز من صادر شده بود و من بعد از اینکه او گفت عمویش مرد گفتم خوب خدا رو شکر!
حالا آقای درویش عزیز با عرض تسلیت به مناسبت سالروز فوت پدر از این خوشحالم که شما سالم هستید و دوباره نوشته هایتان را می خوانم.
هنوز هم می گویم که در طنازی حرف نداری رفیق نادیده من … درود بر تو و خدا را شکر …
خوش آمدین آقای درویش
این چند روزه تصور میکردم اگر شما حضور داشتین این بحث چقدر داغ میشد… اما دیگه یخ کرده!
نه … هنوز یخ نکرده … به نظرم هنوز می شود ساعت ها در چشمان خندان آن جماعت که رو به دوربین عکاس خبرگزاری ایسنا لبخند می زنند و شاهد مرگ یک انسان هستند و دخترشان را به حال خود رها کرده اند، نگریست و از چنین جفایی شگفت زده شد …



.
.
.
.
این مردم و با چنین شور و شوقی می خواهند چه ببینند؟!!
.
.
نگاه این دخترک را دوباره بنگر … داره منو آتش می زنه این نگاه …
اقتضای چنین جامعه ای با چنین مردمانی با چنین پدران و مادرانی، شاید همین زندان اوین پر از بیگناهه ، همین متخصصهای مهاجره، همین دلهایی که در اوج شادی نمیتونیم عمیقا شاد باشیم… همین استیصالی که گریبان همه ی کسانی رو گرفته که در زندگی با خرد پیش میرن و با خرد زیستن رو میخوان در همین جامعه به کودکان شون بیاموزن…
من به اندازه کافی تلخ هستم آقای درویش، اون چشمها رو دیدم دیگه زهر مار شدم…
مانده ام که چرا پدر و مادر آن طفل آن چشم ها را نمی بینند؟!
چرا طبیبان جامعه این چشم ها را نمی بینند؟
چرا روزگار به آنها زهر مار نمی شود؟!
آیا این راه اعتلای فرهنگی یک جامعه است؟!
نمیدونین چه همه شبیه کودکی منه!
اما من پدر و مادر سهل انگاری نداشتم و این ی شدم که هستم وای به حال این دختر معصوم…
همه چیز این جامعه قربانی مصلحتهای سیاسی و باند بازی شده اگر قبلا 50 درصد و پشت پرده بود حالا علنی و آشکارا.
در چنین حالتی کسی برای اعتلا ی فرهنگی تره خورد نمیکنه طبیبان جامعه هم که وادار به سکوت شدن… شاید بهتره بگیم جامعه داره بدست امثال پدر و مادر همین کودک اداره میشه!! که از حالا لذت دیدن مرگ دیگران رو بهشون بچشونن!! خبر آقازاده هاشون رو که دارین؟!
به فلورا:

جامعه ای که تماشای مرگ هم نوعانش برایش یک سرگرمی خیابانی باشد؛ جامعه ای است که باید برایش بسیار نگران بود و گریست …
و
برای جامعه ای که کودکانش را هم وامی دارد تا در این سرگرمی شرم آور مشارکت کنند؛ حقیقتاً باید خون گریست …
.
.
نگاه کن به مردمی که چگونه می کوشند از طریق تیر برق و پشت بام لحظه مرگ را ببینند …
.
به اشکار:
گمان می بری چرا باید 400 هزار دانشمند در زمانه کنونی در آزمایشگاه های جنگ مشغول کار و فعالیت باشند و در آزمایشگاه های صلح هنوز ندانیم که در مواجهه با سیل باید چه کرد؟!
اینها همه نتایج همان سحری است که تو به آن در بریتانیای قرن نوزدهم اشاره کرده ای …
این همه تاکید بر قوه قهریه از طرف ناتو برای چیست؟!
مگر ما زبان نداریم و خردمند نیستیم؟!!
درویش من درویش دلریش من
از فکر نگاه این بچه بدر آیید در بریتانیا هم تا اواسط قرن نوزدهم یکی از پرطرفدار ترین تفریحات مردم لندن دارزدن در میدان نیوگیت لندن در برابر همگان بوده است . مردم ان هنگام بریتلانیا متمدن تر بودند و یا مردم کشور گل و بلبل ؟!
نمی گویم همه ولی برخی از طبیبیان این جانعه هماهنگ با باقی مردم بفکر کلیه فروشی و دماغ بری هستند
اینجا عزیزم ایران است
خوب سران ناتو و اعضای کنگره امریکا که برطبل جنگ میکوبن بزرگترین سرمایه گزاران در زمینه ساخت سلاحهای جنگی هستن، خوب، در عالم سیاست هم باید جنگی ایجاد کنن که سلاح هاشون رو بفروشن!
زمانی که دانشجو بودم رمانی خونده بودم به نام “سران و سلاطین”
نوشته ی تایلر کالدول دیگه ازش کتاب دیگری نخوندم و ندیدم
اما ایشون به خوبی در این رمان بسیار تلخ پشت صحنه ی تمام اتفاقات جهان رو نشون میدن. پشت صحنه ی زندگی های شخصی بسیاری ازین سلاطین جنگ رو نشون میداد … اون زمان دنیا رو اینقدر تلخ نمیدیدم و باور نمیکردم اما حالا حقیقت تمام نوشته های ایشون برام مثل خورشید روشن و آشکاره!
بله نکته دقیقاً همینجاست …
انحطاط اخلاقی به جایی رسیده که ما جنگ می افروزیم تا بیزینس کنیم!
نگاه کن در همین سیل پاکستان که چگونه عده ای از زمین داران و مالکان بزرگ برای آن که اراضی کشاورزی شان از سیل در امان بماند، با لودر مسیر رودخانه و سیل را تغییر دادند تا مردم روستاها بیشتر آسیب ببینند! مردمی که هموطن ایشان بودند! نبودند؟!
امریکا خودش طالبان رو ایجاد کرده و به جون پاکستان انداخته، حالا میگه از ترس حملات تروریستی طالبان نمیتونه به سیل زدگان پاکستان کمک کنه!
اینکه در رو به روی مهاجرین کشورهای دیگه باز میکنه و فرزندان همون مهاجرین رو برای جنگ به دورترین نقاط دنیا میفرسته
خدا رحمت کنه ” احمد عزیزی”ِ شاعر رو هرچند تو کماست هنوز! اما یه مطلبی داشت که وقتی من دبیرستانی بودم تو کیهان مینوشت هنوز یادمه:
میگفت
علم باید از نردبان عشق بالا برود، چاقوهایی که بی وضو ساخته شوند، تنها هنرشان ریختن خون کبوترهاست!!
چه جمله زیبایی:

.
چاقوهایی که بی وضو ساخته شوند، تنها هنرشان ریختن خون کبوترهاست!!
.
و این روزها چقدر دارد خون کبوترها می ریزد …
.
حالا به جای این “وضو” میشه معرفت گذاشت میشه شناخت گذاشت میشه خرد گذاشت اما به هرحال این علم از نردبان جهل بالا رفته که اینگونه شده
بله می شه خرد گذاشت …

.
«خرد چشم جان است چون بنگری / تو بی چشم شادان جهان نسپری»
.
درود بر فردوسی بزرگ …
.
درد دل کردن با بزرگوارانی که رنج همنوع شون رو میشناسن التیام دهنده ی رنجهاست
دروود به درویش گرامی
.
ابو سعید ابوالخیر می گوید:
هر کس به نفس زنده باشد، به مرگ بمیرد؛ اما آن که به اخلاص و صدق زنده است، هرگز نمیرد.
.
و من اعتراف می کنم که دوست ندارم هرگز بمیرم!
باشد که همه یاد بگیریم چگونه می شود بدون نفس هم زنده بود و ماند …
.
ممنون از همراهی هاتان …
و من اعتراف می کنم که دوست ندارم هرگز بمیرم!
…. درویش خان بابا پس چجوری می خواهید با حوری های ترگل ورگل و غلمان های گوگوری مگور در بهشت راندوو بگذارید ؟
حوری خوبه یا غلمون ؟…. البته غلمون غلمون !!!
و در آزمایشگاه های صلح هنوز ندانیم که در مواجهه با سیل باید چه کرد؟!
… جنگ در خوی درونی و ذات بشر است.
.
نه قبول ندارم.
ذات بشر بر بنیاد “داد و دهش” شکل گرفته … این را می شود با اندک وجدانی دریافت.
…
تو داد و دهش کن، فریدون تویی …
.
.
.
مگر می شود در ذات این کودک جنگ و خونریزی باشد؟!
خشونت در خوی بشر است اگر در میدان نبرد همرزم شما کشته می شد آیا نمی خواستید خون حریف پیش رو را همچون شراب طهور بر زمین بریزید ؟
پرسشت درست مانند آن است که بگویی: اگر فردی با داس خون آلود به سوی فرزندت یورش برد و تو با آن مرد برخورد فیزیکی کردی و مانند یک تماشاچی مؤدب رفتار نکردی، یعنی این که ذات بشر خون ریز است!!

به نظرم تو از یک نوع عذاب در این دنیا محروم بوده ای اشکار جان! عذابی که البته محروم بودن از آن، مثل همدم شدن با مرگ است!!
می دانی نام آن عذاب چیست؟!
.
.
درود …
من جهان را به دو بخش تقسیم کرده ام.
دولت ها و ملت ها.
دولت ها کسانی هستند که سیاست می کنند و می کشند
ملت ها کسانی هستند عشق می ورزند و کشته می شوند
سلام عمو. برگشتید؟ خوش گذشت؟!
سلام درویش جان
نمی دانم چشمان دختر سوم در عکسهایی که نشان دادی نگران است . منتظر است پرسشگر است؟ یا هیچکدام . شاید منتظر است. در این سن بچه ها معمولا در مورد مسائل غیر مشاهده ای می پرسند. خدا کیست پیغمبر کی یود مرگ چیست نمی دانم شاید چشمان شیطان این کودک منتظر این است که الان می فهمم مرگ چیست . این آقاهه می میرد نه ؟ مامان می گه هرکی می میره می ره پیش خدا می ره تو آسمون حالا می بینم چه جوری می ره پیش خدا !!!!!!!!
با دیدن عکسهای دیگر از دختر سوم . دیدن مردمانی که با ولع در انتظار اعدام هستند. و چشمهای آن دختر بی اختیار یاد تیتر دو پست گذشته شما افتادم
” جدولی که افتخار آفرین نیست! هست؟ ”
واقعا ما باید کجای آن جدول باشیم؟!!!!!!!
پدر و مادر این دختر و آن مردمی که انگار از چشمانشان خون می بارد – و شوق مردن کسی هرچند گنهگار آنچنان آنها را به میدان اعدام می کشاند انگار روز اولی است که انسان به پرواز درآمده است – چقدر در این رتبه جهانی سهیمند.
گردانندگان این سیرک مرگ چقدر؟
گرچه اگر من و تو آنجا نباشیم این سیرک برای همیشه تمام می شود. نمی شود ؟
سلام به همه
رسیدن بخیر مهندس و امید که خوب باشین
این جمله از کیه جناب rs232؟ : من جهان را به دو بخش تقسیم کرده ام.
دولت ها و ملت ها.
خیلی زیبا بود بنظرم .
سلام درویش
طاعات و عباداتتان قبول
اتفاقا من و یکی از دوستانم داشتیم درمورد اثرات دنیای پیرامون رو ی بچه ها می گفتیم و از دیدین فیلم ها یا صحنه هایی که سالها کابوس زندگی مان شده بود من از صحنه ای می گفتم که تانک از روی بدن سربازی رد شده و من تا سالها کابوس کودکیم بود (البته دور از چشم پدر و مادر از لای پرده دیدم!) و او از نمایشگاه های دوران جنگ که سالها از آهنگ نی نوا بخاطر یاد آوری خاطرات آن دوران متنفر بوده و مدتی هم با همسرش سر این آهنگ مشکل داشتند!!
خلاصه متقاعد شدیم که بچه ها هر فیلم یا صحنه ای را نبینند
اگر کودکی بطور ناخواسته صحنه ای را ببیند که برایش خوب نباشد والدینش آنقدر باید با او حرف بزنند و تلاش کنند تا اثرات شوم آن پاک شود حال برای دیدن راحت چنین صحنه هایی چه تاوانی باید داد؟
به همسایه:



هرگز یادم نمی رود تماشای لورنس عربستان را در سینما چهارباغ اصفهان در سال 1351 – زمانی که 7 سال بیشتر نداشتم – هنوز هم از آن فیلم متنفر هستم؛ زیرا فقط صحنه های آأم کشی و خونریزی اش را به یادم می آورد … هرچند بعدها فیلم هایی به مراتب خون بار تر هم دیدم … یادم هست که برای ندیدن برخی صحنه ها خودم را لای چادر مادرم مخفی می کردم …
.
.
.
به rs232:
این فی البدهه هایت هست که همه را کشته! نکشته؟
خداوند تو را همواره سیاست کند؛ منتها نکشد!!
.
.
به تمامت تنهایی:
بله … اگر من و تو تماشای سیرک مرگ را تحریم کنیم، برپاکنندگانش را رسوا خواهیم کرد … و همه درد برمی گردد به همین نبود اراده و دانایی لازم در من و تو!
.
.
نگاه کن سیل جمعیت مشتاق دیدن نمایشنامه شرم آور مرگ را …
.
.
.
به غزاله:
موافقم!
.
.
به آنیموسی:
ممنون از احوالپرسی های برادرزاده ی عزیزتر از جانم …
فی البداهه بود خانم غزاله عزیز. اگر از هر ملتی یک مادر و فرزند را انتخاب کرده و همه آنها را در یک اطاق تنها بگذاریم, پس از یک ماه چنان با یکدیگر دوست خواهند شد که به سختی می شود آنها را از هم جدا کرد. ولی اگر سران دولت آنها را ده دقیقه در یک اطاق تنها بگذاریم نه تنها یکدیگر را می کشند و می خورند بلکه جهان را هم با خودشان نابود می کنند.
چی ؟ برادر زاده ؟؟؟؟
شما که تنها یک خواهر داشتید ؟ به به چشمم روشن !!!
امان از این روحیه رومانتیک از شاهکار سینمایی هم خوشتان نمی آید !!!!
هرچند ترکها هم پی از نود سال هنوز از اعراب که در جنگ جهانی اول به عثمانی خیانت کرده و به کمک بریتانیا شتافتند متنفر هستند ……
… این روحیه رومانتیک شما منو که کشته هومان خان و کاکو مجتبی و آخر معرفت شاغلام چه می کشند از عشق شما ولله اعلم…..
من روحیه رمانتیک ندارم رفیق!
این تو هستی که “رمانتیک گریزی” پیشه ات کردی! نکردی؟
درورش خان من که فرهاد کوه کن !!! نیستم تا برای رسیدن به یار به عوض سوار شدن بر تله کابن و گذشتن از بیستون با کلنگ خود زنی کنم !!!!!
… این حرفها به کنار اگر شاغلام هم یک وبلاگ بزند بسیار خواندنی می شود…..بین خودمان باشد از قدیم بزاز ها چون بیشتر مشتریانشان خانم بوده … هی… کمی تا اندکی سر و گوششان می جنبیده .برای همین بانوانی که همسر بزازان گرامی بودند به قدری خرج تراشی می کردند تا حاج آقا ذله شود و نتواند یک زن جدید بگیرد….. البته بزاز باشی ها هم بسیار زرنگ هستند و با خرید کیلویی طلا یر خاتنمشان را گرم می کنند و می روند در سابق در اکباتان و اکنون در ولنجک یک زن گوگوری مگوری می گیرند
نه خیر …
انگار همه ی راه ها برای اشکار به “رم” ختم می شود! نمی شود؟
گر زنی گوش و مر کنی دمبم ، بنده از جای خود نمی جنبم !!!
…افسوس که نرود میخ آهنی برسنگ !!!!!
….. حالا که می فرمایید بسم الله ! یا اسدالله میرزا !! نبود سانفرانسیسکو !!!
نبود
درویش من… درویش دلریش من…
دلی داری خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
جناب مهندس
اگه خودسهیل خان نظر منو قبول داشته باشه
من به تور انداختمش! آن هم چه پرنسسی
یه مثل مادربزرگانه هست که میگه مادرو ببین ، دخترو بگیر!
شما در این مورد خاص موافقین؟
ذوقققققققققققققققققققق میکنیم….
چرایش را خودتان میدانید.
🙂
راستی پسر عموم چطوره؟ بهتره؟
دلم مُرد براش، بسوزه پدر تجربه که منم از این تجربهها زیاد دارم و مردم از درد همذاتپنداری…
تاپ نیوز رو شنیدین دکتر!؟
رفیقمون یول براینر شده 😀
بهش میگم تابستون فصل پشم چینیه تو نزدیک پاییز چیدی سردت میشه!
اونی که باید بپسنده، پسندیده پارسا، تو چرا گیر میدی آخه؟!
ولی کلاً من کامنتای پارسا و آرشو و کل کلاشونو خیلی دوس دارم، اعتراف میکنم که بسی میخندم توو کل این برادرا…
اجرکم عندا… انشالاه!
😀
هان! بگو ما مضحکه ایم دیگه آبجی!؟ 🙂
اون که باید بپسنده تو تاریکی میبینتش فری جان
من صب تا غروب مث آیینه دق باید تحملش کنم عزیزدل برادر
دکتر به جان خودم
به همون چیزی که واستون گفتم فک کرده این بلا رو سر کله ش آورده!
حواستون که هس؟
وااااااااااای از این خلاقیتت داداش!
خوب سعی کن حست رو به حس اونی که توو تاریکی میبینه نزدیک کنی، بلکه اون صب تا غروب تو هم احساس مثبتی داشته باشی.!
هان؟!
نه نمیشه ! خطرناک میشه! منم اینکاره نیستم!
ببینا من هی میخوام محترم و جنتلمن باشم تو نمیذاری :))
یاد اون روزای اون خونه بغلی افتادم فری 🙁
نفت اینترنت من داره تموم میشه!حواست باشه دختره
آره منم پارس پسر! 🙁
نه تو کلاً جنتلمنی، نمیخواد سعی کنی، هر چی سعی کنی بدتر میشه.
😉
پارسا جان حقیقتاً آنیموسی حق داره که این کامنت خصوصی را دزدکی بخونه! درست مثل اون 211 نفر دیگه که چراغ خاموش همون کار را کردند! نکردند؟
در باره درجه روشنفکری شیرین هم موافق نیستم! زیرا آبان ماهی ها اصولاً با درجه به دنیا می آیند! نمی آیند؟
در مورد پژمان شدن پروژه هم باید بهت بگویم: حقته!
تا وقتی که زلف یار را به صورت پروژه آنالیز می کنی و فراکافت می نمایی و می سنجی، باید هم که پروژه ها به سامان نرسند رفیق من!!
درود …
هوووم، میدونم، خانم مهندس بهم گفت، شرایط اینترنتو. باشه تا بعد، منم برم به کارام برسم.
متشکرم جناب rs232 . فی البداهه ی است که بسیار جای تامل دارد !
خوب باشید دوستان
به پارسا:

عجب خبری بود پارسا! انگار آنقدر هنوز داغ است که مفعولش را گیج کرده و نمی تواند اینجا بنویسد! نه؟
.
.
.
به آنیموسی:
بله دلیلش را می دانیم … پسرعمو هم خوب است … ممنون.
.
.
به غزاله:
درود …
.
.
به حمیدرضا ن:
سلیقه ات حرف نداره رفیق! داره؟
.
.
به اشکار:
ببینم چقدر حاضری برای محبت هزینه کنی؟!
.
.
سرفراز باشید.
والا از دنیا که پنهون نیس از شما چه پنهون
مفعول به رفته مثلااااااااااااااا ماموریت همرا با مفعول علیه!
harf nadare! i agree
نیستین دکتر 🙁
درود بر درویش گرامی
دیدن این نقطه های کوچک رنگی مرا یاد آن دختر کوچک ِ پالتو قرمز ِ فیلم خاکستری “لیست شیندلر” می اندازد که چقدر به چشم می آمد در متن سیاه و سفید و آفت زده فیلم؛ دلم می سوزد برای این نقطه های کوچک رنگی، نقطه هایی که گم می شوند در متن سیاه و سفید جامعه ای که به بهانه ی فقر، جنگ و … دنیای رنگین کمانی پشت چشم های این نقطه های کوچک را نادیده می گیرند و کوچه های خاکی معصومیت شان را با قیر و آسفالت و بتن قاب می گیرند.
.
به شهرزاد:
آن دخترک زیبارو را در فهرست شیندلر یادم هست … چه یادآوری به جایی کردید هم نام عزیز.
درود بر شما و به امید آن که بتوانیم ما آدم بزرگها به دنیای رنگین کمانی بچه ها بیش از پیش احترام نهیم.
.
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند …

فروغ فرخزاد
.
.
.
به پارسا:
پس واقعاً در این مأموریت اضافه کار هم باید در نظر گرفته شود! نه؟
به! آدم روحش تازه میشود وقتی به دلنوشتههای شما میآید، اینجا همه چیز مستنده
ممنون از این عکس، چقدر به جا بود، دلم برای این صورت قشنگ تنگ شده بود.
غاده السمان شعر دیگری هم با مضمون این شعر فروغ دارد:
به تبرها خیره می شوم
در حالی که بر گردنم راه می روند
یاران دیروزم را ندا می دهم
و با بیم گردنم را جست و جو می کنم
زیرا در کابوس من
دست های همین یاران است
که تبر را برداشته است
و کاش انسان ها که نه، بازیگران سیاه و سفید این صحنه، به قول شاملو کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نمی آوردند…
درود
به! آدم روحش تازه میشود وقتی به دلنوشتههای شما میآید، اینجا همه چیز مستنده
ممنون از این عکس، چقدر به جا بود، دلم برای این صورت قشنگ تنگ شده بود.
غاده السمان شعر دیگری هم با مضمون این شعر فروغ دارد:
به تبرها خیره می شوم
در حالی که بر گردنم راه می روند
یاران دیروزم را ندا می دهم
و با بیم گردنم را جست و جو می کنم
زیرا در کابوس من
دست های همین یاران است
که تبر را برداشته است
و کاش بازیگران سیاه و سفید این صحنه، به قول شاملو کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نمی آوردند…
درود
این شعر فروغ مرا یاد ماجرای غم انگیز گردن زدن لیدی جین گری در سن 16 سالگی انداخت …

.
.
گاه از این همه رژه تبرها – حتا در هزاره سوم – شک می کنم به این که آیا ما واقعا پیش می رویم یا فرو می رویم؟
.
باشد که رسم سیاه و سفید دیدن برای همیشه در دنیای آدم زمینی ها به خاک سپرده شود و دیگر هیچ تبری بر روی هیچ گردنی راه نرود …
درود.
ینی الان آرش مرده
دلم براتون یه نقطه شده
استاد چن روزه سالن تولید نرم افزار پرررررررررر نور شده ! 😀
خیلیم بی مو خوشیم
درود بر خوش تیپ ترین مرد بی موی دنیا …
امروز برای هیچ کدام نباید نگران بود!
امروز اگر میخواهی نگران باشی برو بالا شهر مثلا ولنجک و برای دختران ایرانی نگران باش که با مردان مسن و غربی میپرند و با افتخار برده سکس بودن و زیر یک و یا چند مرد غربی خابیدن را « مد » کرده اند. امروز دختر ایرانی بودن و زیر مردان غربی خابیدن در ایران مد شده. امروز باید نگران دختران ایرانی بود که با افتخار زیر مردان ( که حداقل دو برابر سن دختران ایرانی دارند ) اروپایی که برای سکس مجانی به ایران آمده اند باشید.
اگر این موضوع را نمی دانستی برای این دختران سرویس دهنده به سکس توریست اروپایی هم نباشید. نگران خودتان باشید که خبر نداشتید که در مملکت خودتان چه می گزرد!
عزیز من!
چگونه باید از چنین خبری بنده نوعی اطلاع داشته باشم؟ آنگونه که شما تصویرسازی کردید، آدم برای آگاهی از چنین رخداد شرم آوری یا باید یکی از آن دختران برده باشد و یا یکی از آن پیرمردان پولدار اجنبی! که البته بنده هیچکدام از آنها نیستم! هستم؟
وقتی همه ی دالان های رسانه ای مکتوب و رسمی و نیمه رسمی در سانسور و فیلتر به سر می برد و برای رسانه ملی هم چریدن گاو در نزدیکی های کمپ تیم ملی فوتبال از اهمیتی به مراتب بیشتر برخوردار است تا تحلیل روند شتابناک توریسم سکسی در کشور، دیگر چه انتظاری از درویش داری برادر من؟!
.
درود …
“دارا” ی عزیز
مطمئن باش که دخترانی که ازشون یاد کردین پدر و مادرانی سهل انگار و ولنگار از جنس همین پدر مادرهایی که تو این عکسها میبینید داشتن که نیازهای عاطفی فرزندشون رو در سن مناسب تشخیص ندادن که به چنین وضعیتی دچار شدن…
این دختر های جوان اگر هم به گیر پیرمردهای اجنبی نمیفتادن، مطمئن باشین اسیر حاجی های بازاری – تالاری اخیر- با هیبتهای دینی دونبش و آغا زاده های نا نجیب شون میفتادن و میفتن! خاطرات سو گلی های حرمسرای برادر سعید رو که مطالعه فرمودین انشاءاله!؟
فکر نکنم بشود متهم شماره یک را فقط پدر و مادر معرفی کرد … شوربختانه به جایی رسیده ایم که اصولاً کمتر نوجوان و جوانی را می توان سراغ گرفت که همچنان حرمت دار والدینش باشد. به نظر من پرخاشگری و خشونت شتابناکی که بر پرده سینما و بازی های رایانه ای ترویج می شود و قرار گرفتن در معرض انبوه تصاویر و داده هایی که مانند زباله های اطلاعاتی ذهن کاربران جوان را می فرسایند، به همراه مدیریتی که علناً دو رنگی را در سطح جامعه تشویق می کند، سبب شده تا فاصله بین نسل ها شتاب ناک تر از هر زمان دیگری ژرف تر شود و چنین ناهنجاری هایی را بیافریند …
درود …
درد، باور نکردن خود است… آن که خود را می فروشد بدانید که دردهایی ژرف دراد که گاهی خودش هم از آن ناآگاه است… و این ناآگاهی و جهل بزرگ ترین درد ماست… هنوز در مجلس ما نمایندگان ما بر سر ازدواج موقت چه بحث هایی که ندارند و انگار که نه انگار با این لایحه سراسر توهین به بانوان بی حرمتی بزرگی می شود. … چه بگویم از این درد بزرگ؟!
بله درد فراوان است … جایی خواندم که متوسط زمانی که زنان ایرانی برای آرایش ظاهری خود مصروف می دارند، 3.6 برابر زمانی است که برای مطالعه اختصاص می دهند!
البته در مورد پسران هم وضعیت اصلاً قابل دفاع نیست …
انگار همه در مسابقه ای جنون آفرین برای نمایش خود شرکت کرده اند و حواس شان نیست که روزی که این مسابقه به پایان رسد، آنگاه عجیب احساس توخالی بودن خواهند کرد …
درود.
بابا الان بیخود پاپی اون 3 تا دختر نشید!
اروند چطوره ؟
اروند خوبه اشکار جان.
ممنون که دوستان را خبر کردی رفیق!
درویش من درویش من ای فرهاد کوه کن
برخی از اعتقادات مانند خرافات می مانند ولی گاهی مانند آخرین تیر ترکش بسیار ارام کننده هستند…… برای اروند خونی بریزید و قربانی کنید حتی شده یک خروس
…….. خروس پلو با زیره و کره محلی بسیار دلچسب است ….شاغلام را سلام برسانید و بگویید تی فدا آبرار!
شرمنده اشکار جان …
چگونه باید خون یک جاندار را ریخت تا جاندار دیگری سلامت بماند؟!
فکر می کنم گفته های امام جمعه کاشمر را فراموش کرده ای رفیق من!
.
می توان کارهای بهتری انجام داد رفیق! نمی توان؟
مدرسه داشلی برون را که یادت هست؟
درود …
حالا به سلامتی اروند رفتیم که رفتیم…. یک …دو… سه
شعرهای خواجه پیروز (حاجی فیروز)
بشکن بشکنه بشکن،
من نمیشکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه میدونن،
منم میدونم،
عید نوروزه.
ارباب خودم سلامو علیکم
ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم مردم ایران
بچهها وپیرهاو جوانان
ارباب خودم چشمارو بازکن
نوروز اومده اخمارو بازکن
ارباب خودم پسته وبادوم
مژدهای دارم برای مردوم
ارباب خودم کشک وبادمجون
همه چیزها میشه ارزون ارزون
تخم مرغ وگوشت فط وفراوون
روغن وبرنج ونفت وصابون
ارباب خودم فلفل ریزه
لباس بچهها چه قدر تمیزه
بازی در میارن توی کوچه
جیباشون پراز نقل وکلوچه
ارباب خودم خسته نباشی
سالی راتو پشت سر گذاشتی
یادمون نره آنچه گذشته
ارباب خودم فندق وپسته
مثل گلی بر سبزه نشسته
قربونش برم کارش درسته
دست از خوبیها هنوز نشسته
«ای حاجی فیروز»
بشکن بزن، از جای بپر، ای حاجی فیروز
از کوچه ما هم بگذر، ای حاجی فیروز
پیراهن قرمز به تن خود کن و بگذار
چون قیف کلاهی به نوک سر، ای حاجی فیروز
برگیر به کف، دایره و زود بیاور
از موکب نوروز خبر، ای حاجی فیروز
با مشت بکوبند اگر بر سر تو خلق
کن رقص و بپر مثل فنر، ای حاجی فیروز
پا سوی شمال از چه گذاری تو در این شهر؟
آنجا ز وفا نیست اثر، ای حاجی فیروز
ژیلا و مهین و سوسول و هوشی و سوزی
رفتند همه سوی سفر، ای حاجی فیروز
اشک تو ندارد اثری در دل آنها
بیهوده نکن چشماتو تر، ای حاجی فیروز
چهچه بزن، آواز بخوان، شور بپا کن
در کوچه بده قر به کمر، ای حاجی فیروز!
برده گر از یاد تو را فی فی و زی زی
یاد تو بود آبجی قمر، ای حاجی فیروز!
با گفتن: «ارباب خودم بزبز قندی…»
درد منو از بین ببر، ای حاجی فیروز
برخیز و بخندان همه اهل محل را
با دایره تا سیزده بدر، ای حاجی فیروز!
خوردنیهایی که باشد باب دندان آورم
پشمک و نقل و گز و قطاب و سوهان آورم
ماهی و قرقاول و مرغ و فسنجان آورم
پرتقال از رشت و نارنکی ز کرمان آورم
تا بجنبد بهر خوردن هی پک و پوز شما
باد خوش روز شما، فرخنده نوروز شما
زیب و زیور میدهم من خانهها را سربسر
مرد و زن را میکنم رخت و لباس نو ببر
تا که خوش باشند از دیدار روی یکدگر
گرچه در آغاز سال نو به عنوان سفر
میگریزند از میان یاران پفیوز شما
باد خوش روز شما، فرخنده نوروز شما
در تن هر بچه کردم جامههای تازهای
خانمی را دادهام طوق طلای تازهای
کردهام تقدیم عبای تازهای
بستهام بر ریش هر تاجر حنای تازهای
دادهام بنبک به دست حاجی فیروز شما
باد خوش روز شما، فرخنده نوروز شما
آمدم تا باز هم آرم شما را سوی هم
تا که ماچ آلود بنمایی ریش و روی هم
گرچه قبلا خصم هم بودید یا زالوی هم
من شما را میکنم از نو تملق گوی هم
بسکه هستم یاور و غمخوار و دلسوز شما
باد خوش روز شما، فرخنده نوروز شما
اندرین سال جدید ایامتان بادا سعید
باد از عیش و خوشی هر روزتان چون روز عید
ای الهی آنکه در سرتاسر سال جدید،
یا به هر سالی که بعد از آن همی آید پدید،
باد امروز شما بهتر ز دیروز شما
باد خوش روز شما، فرخنده نوروز شما
درویش خان البته من حتی در فکر و خیال هم نمی توانم مخالف نظر آن مقام محترم کاشمر باشم وگرنه حاج آقا حالا که سرو کاشمر را در دوران عباسی قطع کرده اند مجبورم می کند گل های قالی را بشمرم و عجب بی انصاف خوش نقش و نگار است این فرش کویر یزد !!!!
….. ببینید درویش خان بروید با شاغلام با اسلامبول و یک خروس گردن کلفت بخرید و بدهید شاغلام گردنش را ببرد سپس یک خروس پلو اساسی بازیره و کره نحلی درست کنید و با دوغ گازدار آبعلی خانواده و ترشی بادنجان در کنار آب باریکه ای که از جاجرود مانده همراه با اهل بیت و بابا جمال نوش جان بفرمایید
نوشخند اروند تقدیم به تو رفیق بامرام …
از جنت مکان عبید زاکانی نقل شده که روزی یک لوطی به پسرش گفت برو برای ادامه زندگی مطربی و شعبده بازی یاد بگیر و گلیمت را در این جنگل مولا بیرون بکش وگرنه تورا به مدرسه می فرستن که تا اخر عمر لنگ زندگیت باشی
….. من حاظر بودم شاگردی شاغلام را بکنم و روزی 100 تا از ان فحش های آب نکشیده را بخورم اما در دانشگاه زندگی و جانعه زیر دست و مشت و لگد ایشان مدرک توانایی سروکله زدن با این جماعت یعجوج و معجوج را بگیرم.
بله التزام در مکتب شاغلام هم برای خودش می تواند موهبتی باشد.
از نسل آخرین تهرانی های اصیل است شاغلام….. کم پیدا می شود دیگر مانند ایشان… این کاکو مجتبی هم مانند شیرازی های قدیمی است باوقار و با معرفت حتم دارم مهمان نواز و سفره باز هم باشد
… باید یکی از همان چایی های معروفی که خواجه نکته سنج با شاه شجاع در شب های معطر به بهار نارنج باغ های شیراز در زیر سرو چمان می خورد با کاکو مجتبی بخوریم …. البته باید یک پلو با برنج چمپا و کره محلی و دوغ و گوشت شکار هم با هومان خان بخوریم بعدش هم چای سیاه لبسوز و لب دوز جهانگیر خانی بر روی منقلی پر از ذغال بلوط و باقلوا و پشمک چقدر می چسبه !!!
…. این چرندیات را می گویم تا کمی بخندید
فقط اون قسمت گوشت شکار را اگر حذف کنی … بقیه را هستم!
.
مجتبی بی نظیر انسانی است … بی نظیر که می گویم، یعنی دارم کم لطفی می کنم در حقش …
درود …
انسان مودبی هستند.. با پرسش های مکرر من اصلا جواب سربالا ندادند و چقدر متین بودند با وجود ادامه تحصیل در مقطع دکترا در خارج خلاف دکترچه های وطنی و یا بورسیه های حکیم فرموده ….
….. خیال دارم برای خاطر ایشان اشعار فولکلریک شیرازی را جمع کرده و پینوشت بگذارم…..
… در مورد گوشت شکار بسیار خوب من هم چندان موافق نیستم ولی خورشت کرفس کوهی حتما باید در برنامه باشد همراه با کباب بره و مخلفات جهانگیر خانی……
مخلفات جهانگیرخانی هم برای سلامتی ات ضرر داره رفیق تنکابنی من! نداره؟
نه دیگه اینجارو دیگه نیومدید درویش خان !!! عطر و بوش دیوانه کننده است !!!
دیدی گفتم ضرر داره!
تو که نمی خواهی دیوووونه بشی! می خواهی؟
من که همینطوری مجنونم ! اگه عقل داشتم نمی رفتم کارمو ول کنم درس بخونم….درویش من درویش دلریش من ایکاش یک صدم شاغلام جربزه داشتم
درویش خان باید یک باشگاه مجازی درویش دوستان درست کنیم ……
یک فکر بکر !
چطوره یک کمپینی اینترنتی راه بیاندازیم و همه شما را دکتر خطاب کنیم تا بی سواد های بالایی در رودروایسی قرار بگیرند و مجبور شوند شما را دکتر خطاب کنند !!
ای بابا …
مگه درویش چشه که بخواهیم کمپین بزنیم؟!
آقای درویش
متاسفانه من با شما مخالفم- در مورد رفتار نوجوانها وجوانها-
تربیت فرزند هم در کشور ما ازون مقوله های بسیار دردناکه که بسیار هم جای پرداختن داره
متاسفانه خانواده های ایرانی بدلیل همون نشناختن یا باز نشناختن روشهای به روز و مناسب با فرهنگ خودمون نه کودک که خدایان کوچک و دیکتاتورهایی پرقدرت تربیت میکنن و در سن نوجوانی انتظار دارن دیکتاتور تازه اوج گرفته دست از قدرت برداره و حرف شنوی داشته باشه, اما کدوم دیکتاتوری از جایگاهش نزول میکنه تا نوجوانی اینکارو بکنه که تنها و تنها دیکتاتور دنیای خودش و زندگی خودشه! اما رفیق بد و زغال خوب هم تاثیر داره البته!
تا بعد…
درود
پاسخ:
آخ آخ … نمی دونم چرا تا گفتی: دیکتاتور کوچک، یاد اروند افتادم!!
درود …
قربان استاد
من این کامنت دارا رو که خوندم خیلی ناراحت شدم 🙁
پاسخ:
می فهمم ناراحتی هم داره …
البته فکر کنم جنس ناراحتی تو با پارسا در این مورد فرق بکنه! نه؟
عکس اروند خیلی باحاله
شنیدم که بچه چی شده اون روزی نگرانش شدم
ولی شما که هستین خیال آدم راحته 🙂
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
عکس بریتنی رو مرسی
مهندس! آدم خوشگل هرکاریش کنن خوشگله
حتی کچل! مث من 😀
آرش جان، شاید آدم کچلو هر کاریش کنن خوشگله؟ هان؟!
😀
ولی به هر حال شما کلاً غمت نباشه، اونی که باس بپسنده، پسندیده…
😉
با آنیموسی موافقم آرش جان!
غمت نباشه گل پسر …
درود …
همه ی این درد ؛
شاید از همان معضلی که پیش از این در موردش حرف زدیم
نشات می گیرد ، فقر !
که این فقر ، شامل فقر اندیشه و فقر فرهنگ هم می شود دیگر.
فکر می کنم ، مقصر چه والدین باشند ؛
چه جامعه ؛ چه محیط های نخستین ِ اکتساب ِ کودکان مثل مدرسه ، همه یک تقصیر دارند : بی خردی .
(یعنی همان فقر اندیشه )
این که مقصر کیست ؛ چه اهمیتی دارد وقتی “تقصیر” در زندگی هایمان آزادانه و بی تهدید ، قدم می زند
پاسخ:
این جمله:

این که مقصر کیست ؛ چه اهمیتی دارد وقتی “تقصیر” در زندگی هایمان آزادانه و بی تهدید ، قدم می زند
.
تکاندهنده است …
.
درضمن ؛
من گاهی در شگفت می شوم از این تفکر که
در سرزمین کهن ِ من و تو اگر زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در آورد ؛ او منفور است
و اگر زنی کلیه اش را بفروشد
تا خرج ِ آزاد کردن ِ شوهر بی عار ِ زندانی اش کند ؛ ایثار کرده!!
هر دو تن فروشی است!
کلیه ای که دیگر بر نمی گردد و زنانگی ای که کاستنی نیست!
( اعتراف می کنم که دارم برای پست این کامنت شجاعت به خرج می دهم ! چرا که روزی که در فیس بوک نوشتمش ، مورد نوازش دوستان و فامیل قرار گرفتم !!)
پاسخ:
این همان اسلام کاریکاتوری است که سید حسن خمینی هم پیش تر به آن معترض بود و داستانش را در همین وبلاگ نوشته ام.

راست آن است که آدم ها از ستیز غم انگیزی در چیدمان ارزش هاشان رنج می کشند.
درود …
.
.
شجاعتت رو ستایش میکنم شقایق جان
شقایق عزیز
شجاعت فقط در شجاعانه حرف زدن و دفاع کردن نیست، شجاعت ِطرح ِیک موضوع با این همه زاویه ی پیدا و ناپیدا گرامی ترین شجاعت هاست.
خیلی هایی که از طرف شون مورد نوازش قرار گرفتی مسلما بارها چنین سوالاتی قلقلک شون داده ولی حتی به خودشون اجازه فکر کردن ندادن…چه خوبه که به خودمون اجازه فکر کردن و بلند فکر کردن بدیم…
هگل فیلسوف آلمانی میگه:
فکر مقدس است حتی در ذهن یک جانی یک قاتل…
دروود
به نظر می رسد داری تعریف پخته تری از “پهلوانی” ارایه می دهی و می زنی روی دست درویش! نمی زنی؟
به این اشکار توجه کردید؟! هر وقت بحثی جدی پیش می آید این … سعی در انحراف بحث را دارد.
بله … این یکی از ویژگی های اشکار است! زیرا طاقت مصیبت را ندارد!!
به هر حال امیدوارم دارا همچنان به صورت جدی در مباحث طرح شده شرکت کند.
درود …
عکس این پسرک زیر پل را هر بار می بینم ، نیشتر به جانم می خورد .
فلورای عزیز :
سپاس .
همین طوره …
ما متاسفانه عادت کرده ایم ؛ از دیدن ِ آن چه دیدنی و قابل ِ حل و برنامه ریزی است ، چشم پوشی کنیم ؛
تا بدون توجه به آینده ، در لحظه آزرده نشویم .
کاش زیر پل بود … به نظر می رسد سقوط اخلاق و وارونگی ارزش ها و فاصله افتادن بین آدم ها را یکجا می توان در بی پناهی این پسرک دید …
درود.
آقای درویش
ما ارادتمندیم قربان،
ما راه و رسم بهتر پهلوان بودن رو در مکتب شما مشق میکنیم عزیز!
البته خیلی دوست داشتم در مورد بحثی که شقایق جان پیش کشید مفصل تر بنویسم اما فکر میکنم هنوز فضای جامعه و بالطبع وبلاگستان ما کشش چنین بحثهایی رو نداره کار به دلخوری و … میکشه… ماجرای خانم شادی صدر و دیگران رو که به یاد دارین؟
هم خودش و هم آقایونی که در طرف مقابل بودن آخر ِ اون بحثها بسیار ناراحت بودن! و چه نازنین یارانی که از هم رنجیدن، و چه نادانانی که بدون اینکه کشش چنان بحثی رو داشته باشن افتادن وسط و ماجرا رو تلخ و تلختر کردن…
درود
فکر کنم یکی از مزیتهای وبلاگستان و سرای مجازی همین امکان تمرین برای بحث کردن و مشق دموکراسی نوشتن باشد.
درود بر فلورا بانو …
gonaah e pedar va madari ke farzandeshoon ro be tamashaye mojaazaat e marg e yek nafar bordeh and az hameh bishtar ast vali che basaa in koodak az mobaarezin e mokhaalef ba hokm e edaam beshavad.
کاملاً موافقم. زیرا حضور یا عدم حضور این کودک در این سیرک مرگ! کاملاً متأثر از اراده پدر و مادرش است. اما در دو مورد بالا چنین آزادی ای برای انتخاب وجود ندارد.
امیدوارم که این کودک روزی به قول شما در صف مخالفین اعدام در همه نقاط زمین قرار گیرد.
درود …
بعضی وقتها با وجودی که برات خیلی سخته ولی مجبور به سکوت میشی چونکه هنوز صبا نیاز به پدرداره و مادر صبا نیز یاور میخواد برای مراقبت از پاره تنش…………………………………… آقایان درسته که مجبور به سکوتم ولی مطمئن باشید دست از پیگیری مسائل پرونده صبا بر نمیدارم تا زمانی که نفس میکشم وحقیقت مشخص گرددو…………………………………….
این همه نامه نگاری میکنی با مسئولین و درخواست بررسی مسائل بوجود آمده برای فرزندت را میکنی و چشم انتظار میمانی برای جواب ولی در آخر متهم میشی به ………….
آقایان یادتان می آید برای تامین هزینه های صبا به همه جا مراجعه نمودم برای کمک. ولی جواب چی بود؟؟ و در آخر……..مجبور به فروش یکی از کلیه هایت میشی و بعد متهم میشی از طرف آقایان به……….
و آخر و عاقبتت میشود……
آگر واقعا هنوز وجدان بیداری هست بیاید تا بگویم در آخر چه تهمتهائی میشنوی و به چه چیز محکوم میگردی وقتی به دنبال حقایق در روند درمان فرزندت هستی؟؟؟!!!
وجدان بیداری بیاید تا به او بگویم ……
وجدان بیداری بیاید تا به او مدارک ….. حتما به صبای پدر سری بزنید
درود بر پدر عزیز صبا و آفرین به پایمردی ها و عشق بی نظیرت.
بعضی وقتها با وجودی که برات خیلی سخته ولی مجبور به سکوت میشی چونکه هنوز صبا نیاز به پدرداره و مادر صبا نیز یاور میخواد برای مراقبت از پاره تنش…………………………………… آقایان درسته که مجبور به سکوتم ولی مطمئن باشید دست از پیگیری مسائل پرونده صبا بر نمیدارم تا زمانی که نفس میکشم وحقیقت مشخص گرددو…………………………………….
این همه نامه نگاری میکنی با مسئولین و درخواست بررسی مسائل بوجود آمده برای فرزندت را میکنی و چشم انتظار میمانی برای جواب ولی در آخر متهم میشی به ………….
آقایان یادتان می آید برای تامین هزینه های صبا به همه جا مراجعه نمودم برای کمک. ولی جواب چی بود؟؟ و در آخر……..مجبور به فروش یکی از کلیه هایت میشی و بعد متهم میشی از طرف آقایان به……….
و آخر و عاقبتت میشود……
آگر واقعا هنوز وجدان بیداری هست بیاید تا بگویم در آخر چه تهمتهائی میشنوی و به چه چیز محکوم میگردی وقتی به دنبال حقایق در روند درمان فرزندت هستی؟؟؟!!!
وجدان بیداری بیاید تا به او بگویم ……
وجدان بیداری بیاید تا به او مدارک …..
اینکه برای کدامیکی باید بیشتر نگران بود را نمیدانم ولی دلم برای اولی بیشتر از همه سوخت چون قطعن کمتر از ان دو تای دیگر فرصت کودکی کردن دارد…
و شاید اصلن ندارد …
درود بر محمد تقی عزیز.
فکر کردن به پاسخ سوال نکته انحرافی ظریفی بوده که طراح زیرک با هنرمندی هرچه تمام تر در نظر گرفته اند……….جواب با هر عددی باشه به نظر من نادرست خواهد بود……هر سه حالت تکان دهنده و تلخ بود…این تصاویر زنگ هشداریست برای مادرانی چون من و پدرانی چون شما…به راستی به کجا توان پناه برد؟!!
از این که طراح این پرسش را “زیرک” توصیف کرده اید، بسیار ممنونم! زیرا پدر خدابیامرزم همیشه بهم می گفت: پسر! تو چقدر ساده ای؟ یه خرده هم زیرک باش!
حیف که 470 روزی به این جمله دیر رسید! یا این جمله دیر بر لوح مجازی خانه درویش نقش بست!!
.
امید که این زنگ هشدار که چه عرض کنم؛ ناقوس رعب آور را بشنویم …
.
درود …
دومی و سومی لا اقل یه بابایی دارن که هواشون و (کم یا زیاد) داشته باشه. ولی اون بدبخت اولی که همچین بابایی داره چی؟ کی هوای اینو باید داشته باشه(البته اگر این عملی نکبت باباش باشه)
یکی نیست به این بگه تو که اینقد در برابر مواد بی اراده ای بیخود کردی بچه دار شدی که آینده ش رو همین الان بکنی یه تل خاکستر
البته الان که خوب فکر می کنم می بینم توی تصویر اولیه اون آقا بابای این دختر نیست. به این دلیل اول کار تصور کردم اولیه هم بابای دختره ست چون توی تصویر دوم و سوم دخترک ها کنار باباهاشون به تصویر کشیده شدن. فکر کردم لابد اولیه هم با باباشه.
ولی در کل آدم به هر کدوم از این سه عکس که نگاه بندازه اعصاب و روانش به هم می ریزه.
من خودم تو سن 17 سالگی شاهد یه اعدام بودم. که اون هم فقط در حد یک نگاه کوتاه بود. جرئت اینکه کامل صحنه رو ببینم نداشتم. (که البته پدر و مادرم هیچ تقصیری نداشتن چون من تنهابودم و تو راه مدرسه) . ولی این صحنه چنان تاثیر بدی تو روحیه م داشت که تا یه هفته از جلوی چشمام کنار نمی رفت.
نمی دانم … شاید یکی از مهم ترین بخت یاری های آدم باید این باشه که در مکان و زمانی که نباید قرار بگیره، قرار نگیره!
درود …
سلام
مورد اولی که نشان داده شده خواسته یا ناخواسته دست پرورده دست پدر و مادر و مینطور الا آخر به عقب خانواده خویش است چون اپر می خواستند فرزندشان میان معتاد ها نباشد حداقل کاری که می توانستند انجام بدهند از امدن به این مکان جلوگیری می کردند یا لااقل برای این بچه توضیح دهند که ما که نتوانستیم آینده تورا به شایستگی بسازیم حداقل توضیح دهیم که تو راه صحیح را در اینده بیابی و به این طریق بتوانند از صدمات ناشی از مشکلات آینده تا حدودی این دختر بچه را رها سازند
و دختر بچه دوم در میان سربازان و در میان دست پر مهر پدر
ما چه میدانیم که دختر بچه ها چه دل بستگی عجیبی به پدر های خود دارند – این دختر دست پدر خود را سخت می فشارد و در ذهن خود می پرورد جنگ تا حداقل اگر روزی پدر خود را ندید ولی این صمیمیت فشردن دست تات ابد در یادش حک شده باشد هر چند او بسیار کوچک است و این موارد بستگی دارد که این پدر به اجبار براب دفاع از وطن رفته باشد یا برای تجاوز به کشوری بی گناوه …
ولی مورد سوم که من سخت از آن متنفرم دیدن افراد بزرگسال چه برسد به دیدن یا رفتن بچه ها برای مشاهده اعدام . اگر نظر من را بپرسی می گویم فقط افراد باید نظاره گر اعدام باشند که خود خلافکار باشند والا بچه مگر بچه خود را به سینما آورده ای این چنین به صف اول ایستاده یا اینکه کتاب علمی برایش خریده ای و تشویق به مطالعه کرده ای واقعا ناراحت کننده است بچه ای با این سن کم شاهد اعدام و آینده پر از خشونت
باید تاسف خورد
درود بر شما و ممنون از همراهی تان در این بحث.
به نظر می رسد اغلب شرکت کنندگان و مشارکت کنندگان در این بحث با نظر شما هم آوا باشند.
تلخی مورد سوم به مراتب دردآورتر و نگران کننده تر است. زیرا راحت تر از دو مورد دیگر می توان جلویش را گرفت! نه؟
راستی که به دوران ظلمانی به سر می بریم…
و بی شک پیشانی صاف نشان بیعاری است…
همیشه با خود می اندیشم،انسانی که قتلی را نظاره گر است،قاتل بعدی است.
امیدوارم اینگونه نباشد! چه در اینصورت باید 15 هزار قاتل بالقوه جدید را پس از ماجرای چهارشنبه گذشته به سیاهه مورد نظرتان افزود!
من واقعا گیج شدم از این همه کامنت ونظر! ولی باز هم آمدم این پائین تا نظرمو بنویسم نمی دونم چرا؟
به هر حال فکر کنم اگه نظرمو ننویسم امشب خوابم نمی بره!
به نظر من آخرین عکس وموضوع به تماشا بردن اعدام یک انسان می تونه بدترینشون باشه .چون انسان هرچه می آموزد با تربیت و آموزه های والدینش وبعد هم از جامعه است .وآن پدر ومادر قباحت وزشتی اعدام یک انسان را از دل فرزند دور ریخته اند واو خود در بزرگسالی فردی خشن وفاقد رحمت وعطوفت خواهد شد که ریشه همه نا بسامانیهاست.
نخست آن که این گیج شدن، لطف دوستان را می رساند که درویش همواره شرمنده آن بوده و خواهد بود.
دوم این که بیاییم همه آرزو کنیم که این سرزمین صاحب پدران و مادرانی شود که هرگز حاضر به تکرار چنین تجربه های شرم آوری برای فرزندان پاکنهاد خود نباشند.
درود …
آقای درویش،من هم امیدوارم ولی منطق من غیر از اینو قبول نمیکنه،انسانی که جان کندن انسان دیگر رو نظاره می کنه ،قلبی از سنگ داره و کشتن دیگری رو در ذهنش تمرین می کنه…
یا شاید باید برای آن جامعهای نگران بود که اجازه میدهد تا چنین صحنههایی رخ دهد؟!
” شاید باید ” دردناکترین ترکیب ادبیات است !
موافقم! خیلی ترکیب دردناکی را انتخاب کرده اید سودابه خانم!