اروند درویشچیستانزنگ تفريح!

برای آنها که نمی‌دانند بین لواشک و چشمک رابطه وجود دارد!

       چند روز پیش تصمیم گرفتم واسه‌ی پدر یک معما طرح کنم که البته نمی‌دونم چرا این یکی اونقدر مورد توجه پدر و دوستانش قرار گرفت؟!

پسرها در کنار مغازه و سمت چپ رودخانه مشخص هستند!

     همون طور که در این نقاشی می‌بینید، ماجرا از این قرار است که این دو تا آقا پسر که در کنار مغازه ایستاده‌اند، تصمیم گرفته‌اند برای اون دو تا دختر خانوم که اونور رودخونه ایستاده‌اند، چشمک بفرستند! منتها نمی‌دونند چطوری می‌تونند بهونه‌ی لازم را واسه این کار پیدا کنند؟ از پدر پرسیدم که می‌دونی باید چیکار کنند؟
پدر: اصلاً چرا می‌خواهند چشمک بفرستند؟
اروند (با خونسردی تمام): خُب معلومه … چون ازشون خوششون اومده دیگه!

چقدر کاربردهای چشمک برای نسل امروز زودتر اجرایی و ملموس شده است تا نسل دیروز!

پدر (در حالی که سعی می‌کرد خنده‌ی خودشو کنترل کنه): آهان!
اروند: حالا جواب می‌دی؟
پدر: راستش نمی‌دونم … می‌شه خودت بگی؟
اروند: کاری نداره که … اون دو تا پسر می‌رن تو مغازه و یه چیز ترش مثل لواشک می‌خرند و بعد وقتی که دارند اونو می‌خورند، به بهانه‌ی این که آن چیز ترش است و مجبورند قیافه‌ی صورت‌شان را تغییر دهند، چشمک خودشان را هم می‌زنند و کار تمام!

     نتیجه‌گیری اخلاقی:
    اون کدوم پدرنامردی بود که گفته بود: هدف وسیله را توجیه می‌کند؟!

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

21 دیدگاه

  1. اروندمن بین نظر تو و چیزی که خودم می دانم کمی شک دارم وقتی که شیطان خود یک فرشته بوده وبعد از راه خدا جدا شده نمی توان گفت که وجودندارد البته نمی توان هم کاملا مطمئن بود که وجود دارد.باید اطلاعات بیشتری کسب کنی.

    1. سلام بر نیلوفر عزیز. من موندم چرا همون فرشته ها دخلشو نیاوردند؟! مگه اونا همه با هم نیستند؟ پس دیگه چرا باید از شیطان بترسند؟

  2. حيف كه قراره مردم كالاهاي تبليغاتي صدا و سيما را تحريم كنند ، وگرنه مي شد با ايده تو يك تيزر توپ براي كارخانه لواشك سازيي كه بالاترين مبلغو پيشنهاد مي ده ساخت .

    پاسخ:
    واقعاً كه حيف. اصلاً من فكر مي كنم اگه آدم بزرگها اختيار مملكت و زندگي شونو به دست آدم كوچيكها مي دادند، دنيا خيلي زيباتر و آرام تر از امروز مي شد. بچه زود مي بخشند و فراموش مي كنند و كينه به دل نمي گيرند … كدوم آدم بزرگي اينجوريه؟!

    1. پس چي كه قبول مي كنم. تازه مي تونم تضميني كار كنم و اگه از نتيجه راضي بوديد، حق الزحمه را پرداخت كنيد!

  3. تمام این حرفها رو اروند میزنه؟
    به ظاهر شما هم چندان مهندس کشاورزی نیستید و معاشرت و بیابان گردی با ممدلی خان و دکتر ناصر الحکما روی شما هم هی… اتر گذاشته!

    پاسخ:
    درباره ممدلي خان بيشتر توضيح بده … موضوع داره جالب مي شه!

    1. در ثبت احوال عربستان كه نمي خواسته اسمم ثبت بشه كه ايراد بگيرند! در ضمن از اين كه واقعيتها را متوجه مي شويد، بهتون تبريك مي گويم!

  4. ممدلی خان همون محمد علی خان اینانلوی معروفه
    ایشون از شاهسون های قزوین!!!!1هستند پیش از 22 بهمن57 در TVمجری برنامه ورزشی بودند در روز 23 بهمن بنا به گفته یکی از همکارانشون پارسال در تلوزیون ز سه به دست گرفته و جلوی در نگهبانی می دادند
    کارشناس های محیط زیست می گویند نسل آهوی شهر سمنان را ممدلی ورانداخته!!؟؟
    سبیلها از بناگوش دررفته …
    دکتر ناصرالحکما که ما دیدمش به عسق افلاطونی علاقه داره ولی زبون !این هوا!!!

    پاسخ:
    ممنون از اطلاعات تاريخي/معاصرتون … منتها اينا چه ربطي به پدر من داره؟

  5. اروند !

    من اگه بودم، واسه خاطر لواشک هم که شده خودمو مینداختم توی آب D:
    اما اگه شانسِ منِ، تا من برسم اونور رودخونه یا لواشک ها تموم شدن یا من غرق شدم !!
    حالا به نظرت چجوری میشه پسرا رو کشوند اینور رودخونه؟!

    1. كاري نداره مريم جوون! تو بپر تو رودخونه، بقيه اش با من … ببخشيد! با اون پسرا … حتماً شيرجه مي رن واسه نجاتت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا