اروند درویشخاطرات روزانه

تا حالا خودت رو جاي مامان گذاشتي؟!

اروند در روزهاي برفي تهران - ۷ بهمن ماه ۸۶

شب، داخلي، 8 بعدازظهر شنبه، 15 دي‌ماه 86
اين ديالوگ بعد از پايان مشق شب و انجام ديكته توسط مامان به اروند، بين او و پدر شكل گرفت كه در اينجا براي ثبت در تاريخ و عبرت آيندگان! بدون كم و كاست آورده مي‌شود:
اروند (با خونسردي): پدر! تا حالا خودت رو جاي مامان گذاشتي؟
پدر(در حالي كه پيداست از شنيدن اين پرسش تعجب كرده): منظورت چيه؟!
اروند: حالا بگو!
پدر: نمي‌دونم … نه … خودت گذاشتي؟!
اروند: آره! من خودم رو جاي مامان گذاشتم …
پدر: خب، چي شد؟
اروند: هيچي مُردم!!
پدر (با تعجب فراوون): چرا مُردي؟!
اروند: آخه از بس كه من بهش حرص مي‌دم!!

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا