حتا مرگ هم می تواند پدرسوخته باشد! نمی تواند؟

فلسفهی مرگ چیست؟ چرا باید بیاییم که برویم؟ اگر نمیآمدیم، چه اتفاقی میافتاد؟ کجای این جهان بی در و پیکر کج و معوجتر میشد اگر نمیآمدیم؟
چند هزار سال است که آدمها دارند میکوشند تا پاسخهایی قانع کننده برای این پرسشهای کلیدی بیابند؛ پاسخهایی که باید اعتراف کرد، هرگز نتوانستهاند از منظر دانشی که به آن دست یافتهاند، خویشتن خویش را قانع کنند! توانستهاند؟
این که هر از چند گاه پدیدهای مانند هشت پای مشهور آکواریوم اوبرهاوزن آلمان میتواند اینگونه عالمتاب شود؛ یکی از مهمترین شناسههای تأییدکنندهی این مدعاست …
هرچند البته هستند افرادی که به آرامش رسیده و خود را بینیاز از طرح چنین پرسشهایی یافتهاند یا پاسخهایی “دل” پسند برایش آفریدهاند … منتها نه هر دلی!
یه روزی که زیاد هم دور نیست، سهراب با حیرت پرسیده بود:
چرا مردم نمیدانند که در چشمان دم جنبانک امروز
برق آبهای شط دیروز است؟
به نظرم این میتواند کلید ِ در گنج حکیم باشد! نمیتواند؟
مرگها میآیند تا زندگیها استمرار یابند … به همین سادگی …
میگویید نه؟ دوباره به این مرگهای پدرسوخته بنگرید تا دریابید که چرا باید باور کنیم که نهتنها مرگ ترسناک نیست، بلکه در ییلاقیترین بخش اندیشه نشیمن دارد …
زیرا فقط این مرگ است که در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید …
مرگی که میتواند برای همهی ما همچنان “پدرسوخته” باشد و زندگیساز …







سالها با این اندیشه زیسته ام که مرگ دنباله زندگی و جزیی از آن است… راستی اگر مرگ نبود زندگی را قدر می دانستیم؟! با این همه شومی مرگ سایه ای سنگین بر زندگی انداخته است… و انسان با درد بودن زندگی می کند.. دردی که با فهم مرگ در او شکل می گیرد و بزرگ می شود تاآنگاه که بمیرد… “درد جاودانگی”…
یاد این شعر هم افتادم:
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد…
این هم مرگ پدرسوختانه قوی…
انسان هوشمند البته به استقبال مرگ نمی رود که زندگی امری مقدس است درنهاد آدمی… بگذرم…
مرگ، یکی از بازی های زمان و نشانه ی محدودیت ما در ویژگی های جانمایی مان در کهکشان راه شیری است! وگرنه اصلن می شود مرگ را هرگز ندید! نمی شود؟
کافی است به این تصویر که توسط تلسکوپ سویفت گرفت شده دقت کنید؛ تصویری که ابعادی از جهان را به اندازهی دویست هزار سال نوری در صد هزار سال نوری پوشش داده است … حال فرض کنید که ما در مرکز این تصویر ۲۰۰ هزار ساله قرار داریم؛ در سمت راست ما اجرامی را میبینیم که صد هزار سال نوری از ما فاصله دارند، به عبارت دیگر، ۱۰۰ هزار سال پیش از ما میزیستهاند! و در سمت چپ هم اجرامی وجود دارند که ما صدهزار سال پیش از آنها زندگی کردهایم و در حقیقت از منظر آنها، ما ۱۰۰ هزار سال است که مردهایم! نمردهایم؟
خُب حالا برایمان بگو آیا گفتگویی که هم اکنون بین محمد درویش و نیره حسینی جاری است، مربوط به دو تا آدم از هزاران سال پیش است یا هزاران سال پس؟!
.
.
و به خندیم به مرگ …
اگر مرگ نبود زمین می گندید…
نه! اتفاقاً زمین دارد از وجود بعضی زنده ها بیشتر می گندد! نمی گندد؟
درود بر مهتا …
اون که آره .. متاسفانه
برای همین است که رامین جهانبگلو می گوید:
در دنیای امروز، خشونت دیگر فقط وسیله نیست؛ غایت است و انسان وسیله ای برای خشونت.
شب خوش …
درویش گرامی! با این یادداشتی که نوشتید و توضیح اجرام و عمر جهان و … من را یاد سوالاتی که سالها در زهنم با آنها درگیر بودم انداختید… گاهی فکر می کردم نکند ما همه انسانها و هر آنچه در جهان هست موجوداتی بسیار اندک و ریز و به اصطلاح خودمان میکروسکوپی هستیم که مثلا در زیر ناخن انگشت شست پای یک موجود غول پیکر زندگی می کنیم و اصلا به حساب نمی آییم!!! سوالات فلسفی کودکی و نو جوانی، یادش به خیر… لحظه ای که من یادداشت نوشته ام و لحظه ای که شما پاسخ داده اید زیر هزاران لحظه فرو نشسته است.. به راستی ما کجای زمانیم… آری بیایید با هم به مرگ قهقهه بزنیم… زندگی را و شاید خیال زندگی را پاس بداریم…هر آن به “گذشته” می پیوندد و آن “بعدی” هم نیست.. پس “حال” کجاست؟ واقعیت کدام است… مرگ چیست؟ زندگی…
اگر مرگ در امتداد فرآیند طبیعی آفرینش باشد زندگی زا است. ولی مرگی که از جهل انسانی برخیزد زایندگی را هم زایل می کند. نمونه های آن کم نیستند همچون مرگ انسان در جنگ, مرگ درختان در مسیر جاده سازی, مرگ مزرعه در مسیر ساختمان سازی, مرگ دریاچه در مسیر سدسازی و دیگر مرگهایی که خود ساخته و خود خواسته است و در نظام طبیعی آفرینش خداوند جایی ندارند.
سلام
مرگ آغاز زندگی دوباره است .
درود – بحث جالبی بود.
تصویر انتخابی هم بسیار زنده و زیبا بود.
بدرود.
به ابوحنانه:
ممنون از تو … آن نان های تاجیکی هم محشر بود!
.
.
به آرش:
نگاه زیبایی به زندگی داری رفیق، نگاهی که در آن مرگ برای هیچ و پوچ معنی ندارد. اما باید یادمان باشد که ما هرگز نمی توانیم بر بنیاد دانش اندک خود، هیچ مرگی را کاملاً “هیچ و پوچ” دانسته و یا برعکس، آرمانی و رؤیایی و طبیعی به شمار آوریم … ما باید به بازی خود ادامه دهیم و بگذاریم همه نقش های کوچک و بزرگ خویش را در این بازی به اجرا درآورند …
.
.
به نیره:
لابد می دانی که شمارگان ذرات ریز ماسه و شن در روی زمین، بی نهایت است؛ اما شاید ندانی که همه ی آن ذرات خرد، شاید یک درصد از ستارگان موجود در جهان را نیز شامل نمی شوند! ستاره هایی که فقط یکی از آنها به نام خورشید، همه ی تاریخ و دانش و بصیرت و دین و آیین و حیات ما آدم ها را به خود پیوند زده است!!
نگاه کن که ما چقدر حقیریم در این جهانی که حتا نمی توان بزرگی اش را متصور شد … بنابراین، شاید زیر ناخن یک موجود غول پیکر هم برای ما فضای بسیار بزرگی باشد! نه؟
درود …
سلام
منظور زنان تاجیکی این بود که مردان آنها تعهدی به ادامه زندگی مشترک ندارند و مثلاَ زمانی که برای کار به کشوری دیگر می روند ماندگار شده و بر نمی گردند و یا اینکه به راحتی زندگی را که تشکیل داده اند بی خیال می شوند!
بدرود.
عجب! ما فکر می کردیم تاجیکستان کمتر از مظاهر مدرنیته آسیب دیده است!!
مرسی به این نگاه الان نیتز داشتم/به مرگ و قشنگ دیدن!
پاسخ:
قابلی نداشت خبرنگار ورزشی نویس! نبینم به این چیزا نیاز پیدا کنی ها!!
درود …
نیاز I MEAN
گمونم هستی و نیستی دو روی سکه هستند ! سکه هائی که قطعاً واقعی اند و وجود دارند . از موقعی که هست شدی باید به نیست شدنت هم بیاندیشی ولی یه مسئله ی خیلی مهم می مونه و اون هم اینکه تو مدت هستت چطور هستی ات را سر میکنی ! برخی از زندگان از مردگان هم بی تحرکتر و مرده ترند و یا دلهاشون هست ، نیست !!! چقدر هست و نیست کردم من !
یاد یه شعر قشنگ افتادم که البته ربطی به بحث نداره :
” هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد
هست آن است که هر لحظه به یادت باشد ”
ولی خوشا بحال همه ی اونهائی که همیشه زنده می مانند!!!
درود و شادباشید و شادی بخش
پاسخ:
راست می گویی … مرگ گاهی در دنیای زنده ها بیشتر نمود دارد تا در آرامستان آبادبوم ها …
درود.
به گفته ی سهراب عزیز ؛ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
مرگ ، یک فصل از زندگی است ، مثل تولد ؛ بلوغ ؛ عشق و …
تجربه کردنی است و
گاه مثل این عکس ها ؛ چه فریبا و پدر سوخته هم هست !
پاسخ:
کاش ما آدمها فصل ها را تغییر ندهیم و بگذاریم “مرگ” در فصل و زمان خودش بیاید و ببرد …
پاسختان به نیره عزیز و
کامنت آرش عزیز
بسیار خواندنی بودند .
پاسخ:
سپاسگزارم …
مهندس جان این روزها بدجوری به ” پدرسوخته ” گیر دادید! حالا چرا پدر سوخته و نه …. 🙂 جسارت کردم در نزد همجنسان لطیفم !
استادی می گفت نسل ما ” نسل سوخته ” است بنابراین فرزندان ما هم ” پدرسوخته ” اند !!!
پاسخ:
عجب … تا حالا از این منظر به نسل سوخته نگاه نکرده بودم!
درود بر غزاله ی عزیز.
روی عکس اول نوشته اید که : احساستان را از تماشای این تصویر شرح دهید.
من در عکس بیشتر آبی ِ پس زمینه را می بینم و آن سایه ی سورمه ای روی تن مرغ ماهیخوار که چون جلیقه ای بر تنش شده و هیبت ِ یک شکارچی چیره دست را به او بخشیده است .
آن ماهی ِ شکار هم چنان در هوا رها شده؛ که انگار دارد فلامینگو می رقصد ؛ نه آن که در شرف خورده شدن است !!
پاسخ:
تعبیر زیبایی بود … انگار دارد رقص مرگ می کند! نه؟
درود بر مسعود عزیز.
“است” ِ آخر جمله را “باشد” کنید !
کی؟ من؟! … من نمی کنم! شرمنده …
من دارم به این ماهی حسد میبرم… حسد زنانه که میدونین چه خانمان براندازه؟
چون داره در اوج میمیره، حتی تا آخرین لحظه در اوجه!
میمیره
اما نه با یک “کاهش جان” تدریجی… در اوج امید … در اوج زیبایی … در اوج همه ی احساسهای زیبا و خوب
تعبیر زیبای تو مرا یاد شعر بی مثال شفیعی کدکنی عزیز انداخت:
در میان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگی ست مرگ برگ ها
زان که در هنگامه اوج و هبوط
تلخی مرگ ست با شرم سقوط
وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬
-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-
رو به بالا و ز پستی ها رها
خوش ترین مرگی ست مرگ شعله ها.
درود بر فلورای عزیز …
حتی یا حتا ؟
ایامتان نیک و به شادی!
کم پیدایین و گوشیتون یا دست رس نیستی یا خاموشی؟
هر جا هستی سالم باشید و خدانگهدارت
زنده باشی ابوطالب جان …
دارم زندگی بدون گوشی موبایل را تمرین می کنم!
در ضمن حتا ! همان شکلی که می خوانی بنویس رفیق.
درود …
عکس اول :
مرگ در امتداد زندگی … مرگی که زندگی به دنبال خود دارد.
از این بحث های بعد زمان لذت می برم ..
پایدار باشی رفیق
ممنون آقای درویش
یادآوری زیبایی بود
اینجا گاهی به تنهایی برای دلتنگ شدن و از دلتنگی گریختن کفایت میکنه…
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که میخوانی…
سلام به همگی
به نظر من مرگ یا مردن برای ما آدمها خیلی با این ماهی که در حال خورده شدنه فرق می کنه
ما می میریم و در دنیای دیگه متولد می شویم. ولی این ماهی بیچاره خورده می شه تا زندگی رو توی این دنیا ببخشه
مردن برای کسی که میمره خوشاینده. چون از این دنیا و زنجیرهایی که به دست و پامون می زنه رها می شیم ولی برای بازمانده ها خیلی دردناکه مخصوصا که کسی که مرده ستون یک خونواده باشه.
پدر من 8 سال قبل از فوتش سکته قلبی کرده بود و یکبار که حالش خیلی بد شده بود می گفت خودشو روی تخت CPR از بالا دیده و دیده که دکترها دستگاهها رو ازش جدا کردن . این اتفاق توی ساعت 11- 12 شب براش افتاده بوده . بعد دیده آسمون براش باز شده یک آسمون آبی و روشن . می گفت اینقدر سبک و شاد شده بودم که اصلا دلم نمی خواست برگردم . برگشته بود و 8 سال دیگه پیش ما بود. خیلی جوون بود هنوز نوه هاشو ندیده بود که برای بار دوم خیلی آروم و خیلی خوشحال وقتی داشت می رفت سرکار در حال شوخی با همکاراش توی ماشین اداره ( آخه پدرم خیلی اهل شوخی و مزاح بود. همیشه خنده روی لباش بود و همه از مصاحبتش لذت می بردن ) پر کشید و رفت. گاهی اوقات خوابشو می بینم و می بینم که جاش خیلی خوب و به قول ما زمینی ها خیلی با کلاس و پر و پیمونه و عجیب همونجوریه که دوست می داشت. اهل کتابخوندن بود. و من می بینم که کنار یه شومینه روی یه مبل راحتی لم داده و بدون دلواپسی داره کتاب می خونه . ولی ما که اینجا موندیم و دلتنگشیم و فقط منتظریم که شاید شاید یه روزی اونو دوباره ببینیم. توی آغوشش بپریم. دستهای مهربونشو ببوسیم. و باور کنید که شستن سنگ مزارش و دیدارش در خانه ابدیش هیچ تسکینی بر دل داغدیده ما نیست. نمی دانم کاش پسرم مثل اون مرد بزرگی می شد. کاش او بود و پسرم او را می دید. کاش او بود تا دوباره سرم را روی پایش می گذاشتم و او موهایم را نوازش می داد . گرچه پدرم جسمش برای روح بلندش کوچک شده بود. دوست داشت پر بکشد در آسمان آبیی که دیده بود . دوست داشت آرامش داشته باشد. ما هم راضی هستیم به خوشی او و رضای دوست.
و همیشه نوشته روی سنگ مزارش را در ذهنمان مرور می کنیم
این خط من از کاغذ
هم پاک شود روزی
این دست من از خاک است
و هم خاک شود روزی
هر کس که مرا داند
یا خط مرا خواند
شاید که کند یادم
وغمناک شود روزی
این یک نوشته نمی دانم از کیست ولی شاید یه جوری به این پست بخورد!!!
“هر هزار سال یک بار،فرشتهها قالی جهان را در هفت آسمان میتکانند تا گرد و خاک هزار سالهاش بریزدو هر بار با خود میگویند:این نیست قالیای که قراربودانسان ببافد،این فرش فاجعه است. با زمینه ی سرخ خون و حاشیههای کبود معصیت،با طرحهای گناه و نقش برجستههای ستم. فرشتهها گریه میکنند و قالی آدم را میتکانند و دوباره با اندوه برزمین پهنش میکنند. رنگ در رنگ، گره در گره،نقش در نقش، قالی بزرگی است زندگی که تو میبافی و من میبافم ،همه بافندهایم،میبافیم و نقش میزنیم،میبافیم و رج به رج بالا میبریم ،میبافیم و میگسترانیم. دار این جهان راخدابرپا کردوخدا بود که فرمود:”ببافید”، وآدم نخستین گره را برپود قالی زندگی زد. هرکه آمد،گرهای تازه زدورنگی ریخت وطرحی بافت وچنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد. آمیزهای از زیبایی و نازیبایی،سایه روشنی ازگناه وصواب. گره تو هم تاابد براین قالی خواهدماند، طرح و نقشت نیزوهزاران سال بعد،آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشهایازآن راتو بافتهای…. کاش گوشهای را که سهم توست زیباتر ببافی”
سلام
مرگ چیری است که این روزها دیواری شده بین من و پدرم.
هیچ وقت فکر نمی کردم پدرم در فاصله یک متری من با مرگ هم آغوش شود .
وقتی دلم خیلی می گیرد کسی بر سرم نهیب می زند .
بابا می دونست رفتنیه حس می کنم با فرشته مرگ قرار گذاشته بود .بعد عمل یکی یکی ما رو ببینه تا برای هیچ کدوممون حسرت نمونه .
بابا مردانه زندگی کرد و تا روزهای آخر سراپا بود .حتی روز آخر .
جز این نمی توانست باشد .
دو ساعت قبل از رفتنش با دوستش که نگرانش بود تلفنی حرف زده بود و شوخی کرده بود تا خیالش راحت شود.
ریششو زده بود با من نهار خورده بود نمازشو خوند. دوبار ازم آب خواست . گذاشت دکتر اکو بگیرد و خیالش از خوبی عمل راحت شود و تا نشستن روی ویلچر صبر کرد بعد با فرشته مرگ هم آغوش شد.
دکتر هم شوکه شده بود.
کاش همه فرصت کنند خوب زندگی کنند و تا آخرین لحظه به کسی جز خدا محتاج نباشند.
بابا موقع خاکسپاری هم می خندید.
به همسایه:
درود بر پدری که موقع خاکسپاری هم می خندید و درود بر چنین فرزندان غمخواری که یاد پدر را همیشه گرامی داشته و حرمت می نهند …
.
.
به تمامت تنهایی:
خواهرم امروز به من می گفت که دیروز خواب پدر را دیده است … از او پرسیده که اوضاع چگونه است؟ آیا خیلی سخت می گیرند؟ و او گفته: اصلاً … اینجا خیلی زود آدم را درک می کنند و می بخشند … اصلاً غصه نخور …
خوشا به حال پدرتان که همیشه همه از مصاحبتش لذت می بردند …
روحش همواره شاد بماند و عزیزانش را نیز شاد کند …
.
.
به فلورا:
برای همینه که اسمشو گذاشتم: دل نوشته ها … جایی که از دل باید نوشت و لاجرم بر دل هم باید نشست! نه؟
درود و ممنون از لطفتان …
.
.
به هومان:
یاد آن شب و نورمحمد به خیر …
همسایه جان
فکر می کنم همه آدما وقتی قرار می شه فرشته مرگ رو ببینن خودش از این قرار خبر دارند.
من خیلی آدمها رو می شناسم که اونها هم خودشون رو برای این قرار آماده کردن
پدر من هم همینطور
توی هفته آخر به خونه همه دوستاش سر زده بود. به دوستای قدیمش که از اهواز دور بودن تلفن کرده بود.
صبح زود قبل از اینکه ماشین اداره بیاد دنبالش رفته بود حموم و ریشوش زده بود. دخترا رو بوسیده بود و با مادرم خداحافظی کرده بود
مادرم میگه اون روز موقع رفتنش مثل همیشه نبود
خیلی خوشحال و سبک می رفت
جعبه قرصهاشو فراموش کرده بود. شاید هم باید فراموش می کرد
روز اول شیفتش بود بعد از عید فطر
کلی با همکارش شوخی کرده بود و گفته بود که عید شما بوده چرا عیدی برام نگرفتی و کلی همه باهم خندیده بودن
بعد هم سرشو گذاشته بود روی دوش همکارش
اونا فکر کردن خوابیده. چون محل کار دور از شهر بود
ولی بعد می بینن پرواز کرده و رفته . هر چی دنبال جعبه قرصش می گردن که قرص زیر زبونی براش بذارن می بینن نیست.
بابا چه خوب و راحت و چه سبک و خوشحال پر کشیده بود
تنها کسی که ندیدش من بود
هفت ماه بود که ندیده بودمش
عید رفته بودیم اهواز و حالا مهر بود
انگار باید داغ نشنیدن صداشو و ندیدنشو تا آخر عمر توی دلم داشته باشم
مرگ بابا برای من دیوار نیست
مرگ بابا برای من دنیا دنیا فاصله است بین من و مردی که عاشقش بودم
بین من و مردی که آروز دارم پسرم ، پسری که آرزو داشت داشته باشه مثل او شود
متین و مودب ، پر از وقار و فروتنی، پر از احساس و عشق ، پر از مهربانی و استواری
پر از استقامت و صبوری،
دلم برایش تنگ شده
روح بلندش شاد
سلام..عکسها خود گواهی براین هستند..که مرگ هست وهمیشه در کمین ما؟قدر لحظه را دانست چون بی خبر ومثل زلزله می آید!ولی فلسفه ی خود من از مرگ ..برمی گردد به اون چیزهایی که در جامعه ی ما ..گفته می شود وگاه تحلیل
ولی بدور از تمام این حرف ها واین تحلیل ها ..فکر می کنم این خود ادمها هستند که می توانند برای خودشون دنیای آرامی درست کنند..زندگی کنند..شاد باشند وسرشار از عشق ودوستی..ودر کنا این همه چیز قبول مرگ!وقتی همه چبز رو قبول کنی خواه ناخواه مرگ هم خودش به ساده ترین شکل پذیرفته می شود
وبه نظر من ..مرگ هم می تونه پدر سوخته باشد(:
وقتی به عکسها نگاه می کنم….بیشتر حسم شاد است تا افسوس..پس تا شقایق هست.زندگی باید
نکته دقیقاً همین حس است! حس شادی که از دیدن مرگ این ماهی ها به آدم – ناخودآگاه – دست می دهد … ریشه این حس شاد را اگر بگیری، می رسی به آن چه که سهراب هم گفته است …
این که مرگ می تواند پایان کبوتر نباشد! نمی تواند؟
درود بر فرشته عزیز که تا شقایق هست، زندگی را بازی می کند …
وقتی قبول داشته باشیم که مرگ جزئی از زندگی است آن وقت خود مرگ برایمان زندگی جدیدی می شود چه بسا زیباتر از این زندگی
ولی تا آن موقع باید خوب زندگی کرد
خوب باشیم و خوبتر زندگی کنیم و تا لحظه آخر زیبا بازی کنیم
آفرین … به خصوص تأکید می کنم روی زیبا بازی کردن
زیرا اگر این کار را درست انجام دهیم، چه بخواهیم یا نخواهیم دیگران را هم تشویق به مشارکت در بازی و جدی گرفتن بازی کرده و آنگاه همه از این بازی لذت خواهند برد …
درود …
مرگ و زندگی
موضوعاتی هستند که همیشه به دنبال هم می آیند .
از مرگ سخن گفتن راحت نیست .
تجربه ای که تا به آن نرسی هیچ از آن نمی دانی
و دانسته های ما به شنیده های ما محدود است .
جمله ی هوشمندانه ای بود:
“دانسته های ما به شنیده های ما محدود است!”
خب در چنین حالتی، چرا بهترین گزینه را انتخاب نکنیم و به مرگ نخندیم تا زندگی را از یاد مبریم؟
درود بر نیمای عزیز …
مرگ لحظه پایان ساعت زمان و رسیدن به وقتی دیگر است تا بنگریم به ساعتی که گذشت ….
اما در مورد تصویر اول؛ لبخند یا بهتر بگم، “منقارخند” پلیکان را دیدم که فراموش کرده چکارچی او هم در موقع صیدش به او می خنده.
درود بر قربانی نکته سنج:
“منقارخند” را امروز از شما یاد گرفت.
سرفراز باشید.
چکارچی که نه همون شکارچی. البته بد هم نیست چرا که هر صیادی وقتی به دام افتاد بیشتر به چکارچی شبیهه تا شکارچی. نه؟
بله! هر صیادی باید بداند که خودش روزی صید خواهد شد!
درود …
دیروز با مادرم دکتر بودم تعریف کرد یکی از همسایه ها پدرم را در خواب دیده در باغ بزرگی پر از درخت شاد و سرحال .از پدرم جویای حالش می شود ،از آنجا تعریف می کند من یاد خواب خواهرتان افتادم .
دلم آرام شد.
خوشحالم … این روزها زیاد با پدرم حرف می زنم …
دلی آرام برای همه ی هموطنانم آرزوست …
درود.
مهندس من اگه جای عکاس عکس اولی بودم
عکس نمیگرفتم می پریدم ماهیه رو می گرفتم !!!
تو اگه این کارو نمی کردی که نمی تونستی شکاری همچون “شیرین” را صید کنی رفیق! می توانستی؟
درود …
😀
همینه !!!@
گفتین شیرین دلم واسش تنگ شد
می خوای برو مرخصی! تعارف نکنی ها …
زحمتشو می کشین استاد؟!!@
زحمت نمی خواد که!
تو گرین کارت داری پسر! نداری؟
شما گرین کارت دارین نافرم!
من که از اول دیپورت بودم مهندس جان !@
شکسته نفسی می فرمایید ها …
همین الان بلند شو وسط اتاق و بگو: کسی می تونه یه لحظه گوشی اش را بده به من تا زنگی بزنم؟
آنگاه بشمار هواخواهانت را ….
آره هم همه اتاق هم همه همسایه ها می دن
گوشیشون رو البته
ولی کسی که باید مرخصی منو بده @ منو تحویل نمیگیره
شما وساطت کنین استاد @
من البته سفارشت را می کنم! منتها بیشتر سفارش شیرین را … تا طفلکی بتونه یه خورده نفس بکشه!!
مخلصیم مهندس جان
یه کاریش کنین جون آرش@
من خودم بهش تنفس مصنوعی میدم شما نگران نباشین 😉
نه عزیز من … بگذار واسه بعد از افطار!
ا ؟آهان ؟هان ؟چی؟
یادم نبود ماه رمضونه !
استاد ما همه مسافریم تواین دنیا و روزه بهمون واجب نیس !@
😀
حالا اونم نباشه من هنوز به سن تکلیف نرسیدم
آهان … شرمنده من نمی دونستم!
ببینم الآن با بزرگترتون اومدین اداره نه؟ می شه گوشی رو بدین به بزرگترتون … من باهاش کار دارم!
.
.
احمدالله … فکر کردم مرخصی گرفتی رفتی!
وای استاد جان یه چن دقیقه ای قطع شدیم از اینجا
من رفتم از ناخوشی زیرزمین
وای وای خداروشکر درستش کردن
😀
عاشقتونم به مولا @
@@@@@@
می گن مرخصی خبری نیست !@
معلومه که سفارش منو نکردین! 🙁
گفتم که سفارش شیرین را کردم! نگفتم؟
🙁
🙁
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر – هرلحظه – رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم!
کولاک بود مهندس
ولی این دخمل ما زهر نیست خداییش شکلاته !
به آرش:
من هم دارم در باره شکلات واقعی صحبت می کنم رفیق!
.
.
به پارسا:
به به … آقا پارسا … از این ورا …
ما بساطمون کجا بود آخه مرد!
دکتر ! از این شکلک سبزا که حالشون به هم خورده تو بساطتون نیس؟!
:-&
دکتر از این شکلک سبزا که حالشون داره به هم میخوره تو بساطتون نیس!!!؟
با چه مزه ای ؟ 😉
با مزه نیش عقرب!
خوبه؟
🙂
در رکابیم
بساط وبسایتتون رو میگم دکتر!!
به پارسا:
تو آقایی … رکاب چیه؟
.
.
نه … شرمنده!
.
.
به آرش:
می بینم که پدرسوخته باز هم هستی! نیستی؟
واییییییییییییییییییییییییییییییییی استاد جان
نگین که نیش خوردشم
ولی خداوکیلیش آدم نیشم میخوره نیش عقرب به این پدر سوختگیو بخوره@
اه اه چه لوس!@
ما چاکریم اسیدی دکتر جان
به پارسا:
شما رفیق هستید شفاف چون آب شلمزار … چرا چاکر باشید چون اسید؟
.
.
به آرش و پارسا:
می گم یه دفعه یه کاری دست خودتون ندیدن ها! آخه میزهاتون خیلی از هم دور نیست! هست؟
باز این پسره خودشو قاطی کرد
مهندس دست منو بگیرین تا نزدم ناکارش کنما!!!@
معلومه که هستم استاد
اصن اگه نباشی که یا کارت زاره یا باید بری …{سانسور}
چشمای ماهی تو این عکس دومی رو دیدین دکتر ؟
یه حرفی داره
آفرین پارسا جان … حتا اگه دقت کنی تو عکس سوم هم همون نگاه ملتمسانه در چشمان ماهی هویداست …
درعوض به چشمان شکارچی هایش نگاه کن!
به قدم آرش چهار تا پا باز
به قدم من شش تاشاید !!
آره دکتر راس میگین!
نگاه شکارچی یاد یه نگاهایی یه وقتایی انداختم!
خدا خودش به خیر بگذرونه …
😀
باشه دکتر ! یادم نبود از این جا زن و بچه مرد رد می شن !
بریم کوچه پشتی !
زن و بچه مردم کدومه؟
مگه نمی دونی که خود آرش هم هنوز به سن تکلیف نرسیده؟!
زن و بچه مردم ! نه مرد !!
دست خودش نیس استاد ! یول میزنه شما ببخشینش!!!
راستی ها مهندس تعجب کردم از اون شش قدم و چهارقدمی که پارسا گفت !یعنی زد خوشو فنا کرد @
آرش باید ثابت کنه که نرسیده ! 😀
به آرش:
نه! فقط شفافیت و صداقتشو نشون داد!
.
.
به پارسا:
موافقم!
استاددددددددددد؟داشتیم ؟
باز دس به یکی کردین ؟
یهو بگین خانوم مهندسم بیاد دیگه منو …@
خب همینه دیگه! مگه نمی گی عاشقتونیم به مولا؟
.
بسی گفتند: دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است، اما … نوشداروست!
.
حالا اگه می خواهی برگیر!!
عالی
نه !@ همون نوشدارو ! دو تا گیلاس لطفا!@
خیییلی بامزه اید بچه ها …
امیدوارم زندگی همیشه به روی شما به خنده و مزه های شیرینش همواره در زیر زبان تان پایدار بمونه …
مرگ آغاز دنیای دیگری است که در آن زنده تر هستیم .
عکس ها خیلی خوش رنگ هستند مثل تولد.
درود بر حمیدرضای عزیز …
غیبت داشتید قربان!
سر کامنتهای پست قبلی نزدیک بود به فنا رویم! شما هم ما رو تنها گذاشتید و رفتید …
.
.
به آرش:
امید که جاودانی باشه مزه اش برای تو …
مزه شیرین مال منه !@
قربون شما
این جا کامنت های دوستان ما چقدر زیاد است
شرمنده جناب مهندس
شما یک تنه همه را حریفید
شما لطف دارید … اما دوتنه صفای دیگری دارد! ندارد؟
سلام مهندس
اون پارسای بالایی من نبودم !
دکتر شاهده!
اگر من الان اینجا هستم ؛ اصلن نگران پروژه نیستم ها ؛ خیالتان راحت !
توجه … توجه! علامتی را که هم اکنون می شنوید، اعلام خطر یا وضعیت مادون قرمز است! نیست؟
در برین بچه ها 😀
ماورای بنفش است !
درودی دوباره بر مرد متولد آبان ماه!
خانوم مهندس من یه سالی بود اینجا سر نزده بودم!
اون پارسابالایی این پارسا پایینی نیس!
دوتنه رو خوب اومدین مهندس !
هان؟چی ؟ کی ؟ من ؟
من اینجانبودم !
گفته بودم که من همیشه خوووب می آیم! نگفته بودم؟
همین است دیگر !
عقرب را عقربی بزرگ تر باید !
پاسخ:
یا دست بالای دست بسیار است!
بله! باقیشم که خودتون بهتر میدونین !
منم غیرتی !نمیتونم اینجا بگم !@
نه … راحت باش کماندار عزیز! مگر نشنیده ای که شاعر می گوید:
اندر ره عاشقی کم و بیشی نیست
با هیچ کسی زمانه را خویشی نیست
افکنده ی عشق را ملامت چه کنی؟
کاین کار به خواجگی و درویشی نیست! هست؟
چقدر قشنگ دکتر
می دونی این شعر از کیست؟
ما پیش شما درس یاد میگیریم استاد
اون کامنت یادتونه؟
شیرین پرینتش کرده زده رو آینه میزآرایشش
نظر من نیز مثل خط ابتدایی آرش است جناب مهندس
اما اون درسی که آرش می خواد یاد بگیره رو شما استاد کردید! نکردید؟
مولانا
پاسخ:
نه …
من هم چون آقای حمیدرضا ن.
نه جناب مهندس
ما در محضر این دوستان جوان آن درس را درس پس می دهیم !
استاد کجا بود قربان ؟
من با اجازه تان باید بروم وزرات خانه .
روزتان خوش .
روز شما هم خوش …
نام شاعر هم احمد غزالی است.
خیلی متشکرم .
بااجازه .
کلاس میذاریم جزوه هم میدیم !
منتها بعد نهار
ببخشین بعد افطار 🙂
بچه ها خیلی خوش گذشت …
فعلا خدا نگه دار …
خدا مواظبتون باشه !
یه دفعه جاتون نافرم خالی شد استاد
من الان تازه دیدم … ماجرای آن پرینت را می گویم آرش جان … به شیرین خانوم سلام تنوری برسان و بگو :
کاری بار رفیق من – آرش – کرده ای که دوستت داشته باشد،
اما نه فقط برای آنچه که هستی،
بلکه برای آنچه که هست
هنگامی که با تو است …
.
.
شب خوش …
بازگشت همّ خوب است.(این جمله شایسته دستور درویش ِ جان همّ باشد انشاا…)
نگاره یکم حادث است به حضور ارواح آبیان .از رو به رو نه فنّ ،که خود قدر و قدرت حقّ است آنچه مجموع شده در قاب.
تصویر دوّم:مقتضیست پس از این فیگور تفاهمی این دو عزیز و مرضیِّّّ عکّاس و ثبت موفق ،جهت التیام بینش اذهان غیر خواص ،از پسِ این پردۀ محفوظ به حیا سیری شان را و ناخوردنیشان را و حیاطشان را به اذهان برسانند نند رسانا !
—دو گوژپشتِ مجعد به میان، چشم به لنزِِ ِ تیز، تصویر گرِ ِگَر…
…حالا اصلن چرا این منقار به طولِ نسبت نوکِ کرکودیل باشه؟
—فکر میکردم ماهی تنها توی آب آقاست!!!!!
سوّمین: فهمیده ای در همین صفحه فرمود :دست بالای دست ، انگار برگی حایل شونده بالادست میتواند بود به خیال سومین قهوه ای زیبا ! و جالب سر وزن حاضر شدن نفس ساقه ای هم به قرار کافیست .ایستاده .
یزدان پاک ماهیان را در این پیچ گلو بسلامت دار!
این کلمات -به توصیه جناب درویش – جمله با فسفرِ ِ موجود محشورند !قربتا الی ا…
به غزاله:
شما لطف دارید … مانند همه خوانندگان دل نوشته ها که این کلبه مجازی را از خودشان می دانند. سرفراز باشید …
.
.
به حسین هیچکاش:
غالب انسان ها، هنگام تولد، به همان سهولتی که یک کتاب در اسباب کشی گم می شود، روح خود را گم می کنند.
درود …
ماشالا . اینجاست که میشه تعارف کرد و گفت بفرما کامنت . بهتر است فارسی را پاس بدارم و بگویم : بفرما نظر !!! منتظر مطالب جدید هم هستیمااااا 🙂
درود
چاکریم @
می دونین یا باز بگم مهندس جان ؟
می دانم …
برای همین است که صدها سال پیش، اندیشمندی به نام اورپیدس گفته بود:
نیکوست که ثروتمند باشی و پرتوان
اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند …
.
درود …
سلام
آمدم سلام و ادب عرض کنم و باز بروم …
متشکرم از آموزش دیروز .جناب مهندس
پس با پاسخی که به آرش جان دادید شما نیکو اندر نیکو هستید.
نه! من فقط متخصص در بردن بازی هستم!! می دانی چرا؟ زیرا می توانم یک روح زیبای انسانی را شکار کنم … و چه پیروزی از آن بالاتر که بتوانی چنین شکاری را در تور اندازی؟
شکاری مثل حمیدرضای عزیز …
شرمنده ام فرمودید
امیدوارم از شکارتان مایوس نشوید
با اجازه تان …
روز خوش
اگر نیتت از شکار کردن و به تورانداختن، مانند نیت سهراب باشد که لب دریا می رفت و تور در آب می انداخت تا “طراوت” شکار کند؛ هرگز پشیمانی و یأس در آن راهی ندارد رفیق من! دارد رفیق من؟
روز متفاوت و مفیدی برایتان آرزو دارم …
بسیار تعبیر هوشمندانه ای بود جناب مهندس
متشکرم
(دلم میخواست میماندم)
سلام بر دکتر جان خودمون
دکتر از وقتی این کلندر به سمت راست اضافه شده کانتر دیده نمیشه!
check it plz
کلندر چیست پارسا جان؟ شماره انداز را من که می بینم.
درود …
دستت درسته دکتر ! من با اپرا نمی دیدمش !
calendar منظورم بود
خدا بگم این رایانه مردها و زنها (بخوان : کامپیوتر من ها و ومن ها!) را چه کار کنه که فارسی را به جای پاس داشتن، به پاس (بخوان : فنا) می دهند! نمی دهند؟
جدا؟؟ خدا هم ؟
😀
آخ آخ … دوباره شما افتادید به جووون هم!
E ! Parsa !man sob be sob to ro dava nakonam zohr nemishe
😀
و درود بر شما مهندس عزیز که بی شک در عرصه ی مهار بیابان زدائی حتی با دستانی نه چندان پر و با وجود همه ی سنگ اندازیها بهترین هستید !
ممنونم از همراهی تان
البته غزاله خانوم ما “بیابان زایی” را مهار می کنیم نه “بیابان زدایی” را …
سرفراز باشید.
عکس ها رو دیدم و نظرها رو خوندم . دیدگاهها برام خیلی جالب بود .
تعبیر “رقص ماهی” خیلی به دلم نشست .
من اما ، دلم می خواد از دید شکارچی به مرگ نگاه کنم . اصلن دلم می خواد بگم ما آدم ها شکارچی مرگ هستیم . می تونیم مرگ رو شکار کنیم . می تونیم حتی مرگ رو غافلگیر کنیم . می تونیم دست مرگ رو بگیریم و دوتایی بریم یه هوایی بخوریم .
می تونیم رفیق باشیم ، حواسمون به هم باشه ؛ هوای هم رو داشته باشیم …
و یادمون نره که :
“مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است ”
و
” کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم ”
پس :
” بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم … “
می دونم چیزی که می خوام بنویسم ربطی به این پست نداره ، اما اینقدر هوای این جا خوبه که آدم می تونه یه نفس عمیق بکشه و با صدای بلند و خیال آسوده ، شادمانه آواز بخونه … پس بر من ببخشایید .
این مینیمال رو که می خوام بنویسم ، تو یه وبلاگ خوندم که آدرسش یادم نیست، خیلی خوشم اومد ، دلم خواست حس خوبم رو با شما شریک بشیم . نویسنده اش هرجا که هست ایشالا روحش شاد باشه که روحم رو شاد کرد .
اینه :
” هوا دو نفره هم که باشد ، جمعیتی در من است . “
برای همینه که می گویم: مرگ هم می تواند “پدرسوخته” باشد!
زیرا همه دنبال شکار چیزهایی هستیم که یه جورایی پدرسوخته باشند! نه؟
درود و شب خوش.
:)))))
کاملاً پاسخ تان گویاست! نیست؟
درود …
ما نه پی حسمت و حا امده ایم از بد حا دثه انیجا به پناه امد هایم/رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود ان همه راه امد هایم.
بله همه رهرو منزل عشقیم … فقط نمی دانم چرا بعضی ها یادشان می رود که مسیر اشتباه را با آهسته کردن حرکت نمی توان اصلاح کرد!
درود بر باران …
از دید من مرگ چون در پهنه هستی رخ میدهد نیستی نمیباشد بلکه فرم دیگری از ادامه حیات است .
اما ما هنوز به ان فرم دیگر حیات اشراف و معرفت نداریم .
چه بیهوده خواهد بود هستی اگر اینهمه ظرافت و میزان و اندازه که خالق ما در خلقت ما موجودات بکار گرفته است « نیست » شود !