چرا در پیک نوروزی، هیراد خوشگلتر از من شده؟!

یکی از ابتکارهای جالب معاون آموزشی پرطرفدار مدرسه اروند، یعنی آقای قاسمپور – که همین جا بدرودشان را از دوران مجردی تبریک و تسلیت عرض می کنم! – این بود که ردپایی کاریکاتورگونه از بچههای کلاس در پیک نوروزی شان قرار داده بود که بر خلاف همیشه سبب شده بود تا بچهها این پیک را از خودشون بدونند و با اشتیاق تکالیفش را انجام دهند.
منتها یک اشکالی این وسط پیش اومد! اونم این بود که قیافهی هیراد مثل اولش، توپ باقی موند، ولی قیافهی بقیه، از جمله من، ضربهی کاری خورده بود! البته نه به اندازهی فرخ!!
خلاصه قرار شد فردا حال آقای قاسمپور را بگیرم! موافقید؟
راستی بچهها! دیروز با بابابزرگم رفتم کوه کارا مثل دو تا مرد! جای همگیتون خالی، نون و پنیر و گوجهفرنگی در اون بالابالاها آی چسبید که نگو و نپرس! منتها فقط اشکالش این بود که موقع برگشتن خیییلی شلوغ پلوغ شده بود درکه، انگار همهی پسرای عالم، قرار مدارشونو با دوس دختراشون در آخرین روزهای تعطیلات نوروزی به درکه انتقال داده بودند! نداده بودند؟
اروند: پدر نمی دونی چقدر دختر و پسر اونجا بود … از گروه جهت عمو محسن اینا هم یه عالمه بیشتر بود!
پدر: حالا بیشتر به تو خوش گذشت یا به اونا؟
اروند: خُب معلومه … به اونا!
پدر: چرا؟ مگه با بایابزرگ خوش نگذشت؟!
اروند: با بابابزرگ خوش گذشت، ولی ما تنها بودیم … فقط دو نفر بودیم … اما اونا “با هم” بودند!










اروند جان، مطمئنم بدرود آقای قاسم پور با دوران مجردی به تقویت خلاقیتشون کمک می کنه. باور کن موثره. دی: اما از شوخی گذشته چه ایده ی خوبی داشتن برای هم راه کردن تو و دوست هات. یادمه بچه که بودم تموم تکالیف عیدم رو یا شب اول انجام می دادم یا شب آخر. مهربونی ها و توصیه های مامان و بابا هم بی تاثیر بودن. بین خودمون باشه گاهی دادشم- که چن سال ازم بزرگ تره- به دادم می رسید. 😉
تازه اصلن لازم به یادآوری نیست که تمممممممومِ عکس های اروند، مثل خودش دوست داشتنی و خاطره انگیزن. ماجرای باغ انار توی چشم های قشنگش و اینا…
خوش به حالت مونترا جان … کاش منم یه دادشی یا آبجی ای داشتم که این موقع ها به دادم می رسید تا دیگه مجبور نباشم بین پدر و شقایق (دختر عمه) و مادرجون و بابابزرگ جمال واسه انجام تکالیفم ، هی تقسیم کار کنم و حواسم باشه که خدای ناکرده به کسی اجحاف نشه!!
راستی! فردا به آقای قاسم پور می گم که شما گفتید: خلاقیتشوون دیگه از این به بعد میره بالاتر!
خوشحالم که ماجرای باغ انار تو را یاد چشمای قشنگم می اندازه!
درود …
چه ابتکار جالبی…
حالا شما بخاطر این ابتکار و بزرگی خودتون ببخشیدش…
چشم … به خاطر گل روی شما می بخشمش.
پیش خودمون باشه! یواش یواش داشت ترس ورم می داشت … گفتم نکنه هیشکی ازم نخواد تا فردا ببخشمش!!
ماشالله! پدر بزرگ شما عجب هیبتی دارند
ارتشی بودند؟
ای پسر کپل با مزه
اگر سرت رو ماشین بکنی و یک دست کت و شلوار نیمدار بپوشی کپی پسر حاجی ها میشی
نه … پدربزرگ من معلم بودند. قبلن که گفته بودم! انگار حواست پرته ها!!
اون شعرهایی که برات نوشتم رو خوندی؟
عصرها که بابا درویش خسته ازاداره برمی گرده یک چایی پر رنگ لب سوز و لب دوز براش بریز و شعرهارو با ویلون براش اجرا کن
ولی عجب هیبتی دارند جون می دادند که دوره افسری رو می دیدند به عنوان افسر ارشد نیروی زمینی بخش لوژستیک
آخه پدربزرگ من هم ورزشکار هستند و هم یک “کرد” واقعی.
چه پیک نوروزی جالبی؟مگر هر مدرسه می تواند جداگانه پیک نوروزی چاپ کند؟
چرا که نه؟
می بینی که در این مملکت کار نشد نداره! داره؟
به به چه جالب! ایشان نهل مهاباد هستند؟چون اصیل ترین کرد ها گمان کنم متعلق به مهاباد باشند
نخیر … ایشان اهل بیجار هستند! پاک همه چیز را از یاد برده ای انگار!!
ولی ایشان با این هیبت حیف شد که در ارتش وارد نشدند……هرچند اروند بین خودمان باشد فرزند دو تیپ اشخاص بودن فوق العاده سخت است:خان ورشکسته و ارتشی بازنشسته
کجاش سخت است؟!
بیجار….نگفته بودی ولی خوب هیبت و سبیل های اساسی دارند
ایشان اهل شکار هم هستند چون بیجار در قدیم شکارگاه ممتازی بوده است
نه! ایشان با شکار مخالف هستند.
ارتشی ها بویژه اگر از آن ارتشی های استخوان دار قدیمی باشند 30 سال یعنی از شروع جوانیوارد خدمت می شوند و در میانه دهه 50 عمر بازنشسته می شوند در حالیکه هنوز انرژی و توان دارند اما خوب از کسی که عمری برای نمونه افسر توپخانه بوده نمی توان انتظار داشت کار دیگری بلد باشد پس در هنگام خانه نشینی وبال اهل و عیال می شوند از همه چیز ایراد می گیرند می خواهند نظم اهنین را بیشتر از پیش در خانه پیاده کنند
حالا بابا جمال در چه پایه ای تدریس می کردند؟
معلم حرفه و فن مقطع راهنمایی بودند.
به به به به چه جالب! حرفه و فن درس بسیار مهمی است بنظرم حتی از فیزیک و شیمی هم مهمتر است به شرطی که درست تدریش شود وامکانات لازم در اختیار دانش اموز ان و آموزگار باشد
..پدر بزرگ من هم در اوایل دوره رضاشاه نخست آموزگار بود
پس تو باید 50 سالی داشته باشی! نه؟
ببینم اروند بابایی فردا نمی خواهی به مدرسه بری؟
تو چی؟ نمی خوای بری واحد علوم و تحقیقات؟!
اولین روز کار پس از تعطیلات طولانی ،
بر ” همگی تان ” خجسته .
تو خوشگلی حالا هر بلایی هم به سر عکست بیاد ؛ مهم نیست
هوم…راست می گی ناقلا! به اونا که با همند بیشتر خوش می گذره
کلاس سوم که بودم صبح اولین روز بعد از عید همزمان با خوردن صبحونه داشتم پیکم رو هم تکمیل می کردم … هیچ وقت یادم نمی ره
مهم نیست تو پیک نوروزی عکست رو چه شکلی بندازن ،
اصلا مهم نیست که تو چه شکلی باشی،
چون واسه پدر و مامانی و همه ی اونهایی که دوستت دارن ، تو خوشگل ترین اروند دنیایی
و …
آره ،
آره ،
وقتی دیگری ِ کنارت “وزن ِ بودن ” را احساس کرده است
وقتی دیگری ِ کنارت ، بد نمی گوید به مهتاب اگر تب دارد
وقتی دیگری ِ کنارت ، ساده باشد
ساده باشد ، چه در باجه ی یک بانک ، چه در زیر درخت …
اون وقت ،
و فقط اون وقت ،
چقدر،
چقدر ،
چقدر ،
لذت بخشه … “با هم” بودن
موافقم … اونوقت همه چي طعم ديگري خواهد داشت؛ انگار اونجا همون هيچستان سهرابه و در آن بهترين چيز، رسيدن به نگاهيه كه از حادثه عشق تره!
درود …
پس اعتقاد داری به وجود یه بستر که بتونه به اون حادثه ی شاد ختم بشه؟
بستری که در اون ، آدم هایی حضور دارن که :
هر دوشون “وزن ِ بودن ” رو احساس کردن ،
هر دوشون به مهتاب بد نمی گن ، وقتی تب دارن ،
هر دوشون ساده هستن ، چه در باجه ی یک بانک ، چه در زیر درخت …
و وقتی این بستر فراهم بشه ، اون حادثه تر و خیس اتفاق می افته.
موافقی؟
من خیلی موافق نیستم سروی جان!
فکر می کنم گاهی اگر صبر کنیم تا اون بستر به وجود بیاد ؛ زمان ِ عاشقی را از دست دادیم و دست و پای کودک درونمان را بسته ایم
من به دو دو تا چهار تا تو عشق اعتقاد ندارم و
حتا گاهی محکومش می کنم
اول از همه شقایق جون عیدت مبارک. خوش گذشت سفر؟
دوم از همه 13 ها تونو که به در کردین؟ سبزه هاتون گره زدین؟
سوم : تعطیلات با توجه به نتیجه گیری اروند فکر کنم به پارسا اینا خوش گذشته باشه.
راستی من هنوز نفهمیدم پارسا با دلارام رفته یا آدین.:D
چهارم از همه اروند گلم شما چون خوش تیپ و خوشکلی هر کار کنند با عکست بازم خوشکلی. مطمئنم که به مامانی رفتی که این همه با نمکی
دقيقن همينطوره … هركي منو و ماماني رو با هم مي بينه؛ مي گه انگار سيبي كه از وسط قاچ خورده باشه!
راستي! من فكر نكنم ديگه عمو محسن سبزه گره زده باشه!! بقيه رو البته نمي دونم! مي دونم؟
مرسی متین جان
سال نو شما هم فرخنده
خوش گذشت ؛ جای شما خالی
دو دو تا 4 تا نیست ، شقایق جان
من میگم وقتی این “آدم ” ها با این نگرش به هم می رسن ، “حادثه” ی عشق اتفاق می افته
عشق اون لحظه ی ناب رسیدن نگاه های سرشار از دانائی به همه،
و این دانائی در اونها بوده ،
وگرنه عشق رو پیدا نمی کردن
وگرنه عشق رو در دیگری ِ کنارشون پیدا نمی کردن
فکر کنم منظورم رو درست متوجه نشدی و یا شاید من نتونستم خوب بگم
من نمی گم بمونیم تا اون دانائیه ایجاد بشه
من می گم همین جور که داریم تو مسیر دانائی قدم می زنیم ، عشق خودش مثل یه “حادثه” ی تر ، میاد
من اصلا اعتقاد دارم ، عشق تو جاده ی دانائی پیدا می شه
و این دانایی همراه با صداقته،
همراه با صمیمیته
من می گم عشقی که تو تو جاده ی دانائی پیداش نکنیم ، عشق نیست ، هوسه
چون دلیلش رو نمی دونیم ،
چون انگیزه هاش رو بستر دانائی شکل نگرفته
ساحل 36 خیلی خوب بود. تعریف قشنگی بود.
شقایق منظورت از حادثه یه اتفاقه که بدون اینکه من بدونم اتفاق می افته؟
سروي عزيز:
عشق كه تو جاده دانايي بوجود بياد را عشق معني نمي كنم!
عشق مي تونه در هر زمان و مكاني و بدون هيچ مقدمه اي و در هر سن و سالي پديدار بشه!
همينش خطرناكه …
و البته همينش هم نفس گير و دلرباست!
بدجور هم دلرباست …
قصه پير مغان را كه يادت هست! نيست؟
پس لطفا “دانائی” رو برای من تعریف کن ،
شاید ما تو تعاریف با هم مشکل داریم ، شاید هم نه.
در ضمن ،
عشق خطرناک نیست
اگه حس کردی داره خطرناک میشه ، مطمئن باش یه جای کار می لنگه
همینه که میگم عشق فقط تو جاده ی دانائی پیدا میشه
اون هوسه که خطرناکه ،
چون پاش رو کج میذاره،
چون ناراست می ره ،
چون زلال نیست ،
وقتی می گم ، جاده ی دانائی ، براش مکان تعریف نکردم،
براش بستر تعریف کردم،
دارم به عشق هویت می دم
عشق ، هویت داره
بر خلاف هوس ، که هویت نداره
می تونه مثل یه جرقه ، ناگهان و بی هیچ انگیزه ای بوجود بیاد و ناگهان هم از بین بره
پاسخ:
چرا بايد فكر كنيم كه هوس خطرناكه؟!
چرا هوس هامان را انكار مي كنيم؟ چرا سانسورشان مي كنيم؟
اينگونه مي خواهيم ساده باشيم؟
اينگونه مي خواهيم رها باشيم؟
اينگونه مي خواهيم پرده را برداريم و بگذاريم كه احساس هوايي بخورد؟!
من هوس مي كنم كه امروز چاغاله بادام بخورم؛ فلان فيلم را ببينم؛ با فلاني حرف بزنم؛ به فلاني بگويم دوستت دارم و از فلاني بخواهم كه بيا قرار بگذاريم كمتر همديگر را ببينيم!
اصلن مي دوني چيه سروي جان؟
من هوس مي كنم؛ پس هستم!
من می شه خواهش ِ سروی را ادامه بدم و البته بخواهم
که این جا ادامه بدیم؟
پاسخ:
چرا كه نه!
اينجا آزادي در حد بندسليگا وجود دارد! ندارد؟
خب ! من با اروند صدو پنجاه درصد موافقم!
و البته به نظرم تعریف هایمان از کلمات ِ
خطر و خطر ناک و خطر کردن ؛
با هم متفاوته
ادامه از آن پست:
متین جونم و ساحل جونم
این که یار را بشناسی ؛
تحلیل کنی ؛
فرمتش را با فرمت ِ خودت تطبیق بدهی و
بعد “تصمیم” بگیری عاشقش شوی ؛
عشق نیست!
عشق اصلا در یک کلام یعنی ناغافلکی
ادامه از پست قبل:
عمو محسن عزیزم
این :
“اندکی از داشته های خود بفاصله بگیریم ،
اگر تازه های عمیق تری یافتیم ،
به پذیریمشان ،
اگر نیافتیم ، داشته هایمان را باز محترم داریم .”
عالی بود
کاش همه این گونه فکر می کردند
من هم که همین رو گفتم شقایق جان
همین که در 43 نوشتی
من هم معتقدم که در عشق ، “انتخاب” نمی کنیم
اما کمی با این “ناغافلکی” مشکل دارم
میشه “ناغافلکی” رو معنی کنی؟
سلام اروند عزیز ،بالاخره تعطیلات تموم شد و اقای قاسم پور باید منتظر پیامدهای ابتکارهای جالبش باشد…ببینم اقای قاسم پور با هیراد نسبت فامیلی ندارند؟
اگر پیک های نوروزی زمان ما هم اینقدر جالب انگیزناک بودند مطمئنا نمی دادیم دیگران عزیز حلش کنند…
راستی سروی جان با اینکه عشق هویت داره شدیدا موافقم.
پاسخ:
نمي دانم! بايد امروز تحقيق كنم ببينم نسبت فاميلي دارد يا ندارد؟
شقایق جون من اصلاً منظورم از شناخت, تحلیل نبود.
تحلیل کردن مال حساب کتاب روزگاره. مال چیزهای بلورین نیست. چیزایی که به شفافی و شکنندگی دوستی ناب و عشق باشه نیست.
آشنایی یه اتفاقه. یه حادثه است.
عشق مفهوم و ماهیتش فرق داره.
تعاریف کلمات ما با هم فرق داره. برای همین هی دور خودمون میچرخیم
من الان رسيدم.
همون كلمهي عمومو براي عشق بسيار بيشتر ميپسندم و به دلم ميشينه:
ناغافلكي.
عشق ناغافلكيه…
در غير اينصورت، نياز سنجي و منفعتطلبيه…
توو عشق يهو بايد بيفتي بدون توجه به هرگونه استعداد بالقوه در طرف مقابل.
از نظر عاطفي، مالي تحصيلي يا هر چيز ديگهاي…
ممنون آنيموس عزيز …
زنده باد طرفداران عشق ناغافلكي!
البته يادمان باشد كه اصلن عشق غافلكي نداريم! خودتان را گول نزنيد لطفن!
“توو عشق یهو باید بیفتی
بدون توجه به هرگونه استعداد بالقوه در طرف مقابل.”
همینه آنیموسی من !
حالا نمه نمه …
برای همه هوشمندان ِ اهلی شده ِ در این فضای پر از طراوت .
نگاهی عمیق تر بیندازیم به ،
آنچه از ذهن های تراوایمان جاری شده ،
و بعد ،
دوباره با همان تراوائی ذهن هامان ادامه دهیم .
موافق هستید ؟
تحلیل کردن مال حساب کتاب روزگاره. مال چیزهای بلورین نیست. چیزایی که به شفافی و شکنندگی دوستی ناب و عشق باشه نیست.
آشنایی یه اتفاقه. یه حادثه است.
عشق مفهوم و ماهیتش فرق داره.
_____________________________________________________________________
با اینکه عشق هویت داره شدیدا موافقم.
_____________________________________________________________________
عشق اصلا در یک کلام یعنی ناغافلکی
_____________________________________________________________________
عشق ، هویت داره
بر خلاف هوس ، که هویت نداره
می تونه مثل یه جرقه ، ناگهان و بی هیچ انگیزه ای بوجود بیاد و ناگهان هم از بین بره
_____________________________________________________________________
عشق که تو جاده دانایی بوجود بیاد را عشق معنی نمی کنم!
عشق می تونه در هر زمان و مکانی و بدون هیچ مقدمه ای و در هر سن و سالی پدیدار بشه!
_____________________________________________________________________
من می گم عشقی که تو تو جاده ی دانائی پیداش نکنیم ، عشق نیست ، هوسه
چون دلیلش رو نمی دونیم ،
چون انگیزه هاش رو بستر دانائی شکل نگرفته
_____________________________________________________________________
فکر می کنم گاهی اگر صبر کنیم تا اون بستر به وجود بیاد ؛ زمان ِ عاشقی را از دست دادیم و دست و پای کودک درونمان را بسته ایم
من به دو دو تا چهار تا تو عشق اعتقاد ندارم و
حتا گاهی محکومش می کنم
_____________________________________________________________________
می دونی مشکل چیه؟
مشکل اینه که خیلی از ماها بلد نیستیم عشق بورزیم! و تازه اونایی که هم بلدند، عشق بورزند، اغلب نمی دانند که نباید از عشق هیچ پایبندی بسازند!
_____________________________________________________________________
عشق ورزی بدون پایبندی. خیلی قشنگه. خیلی
بتونی دوست داشته باشی بدون اینکه دوست داشتنت زنجیر باشه.
_____________________________________________________________________
اون عشقی که “پای بند” باشه ، اصلا عشق نیست ، هوسه
عشق ، نه پای رفتن رو می بنده ، نه بال پرواز رو
عشق ، جاده است برای پاهایی که اهل رفتن هستن و بلدند در کنار هم قدم بزنن
_____________________________________________________________________
عشق وقتی ایجاد میشه که ” پایبندی” اتفاق افتاده
اگر پای بند نشده باشی که عاشق نمی شوی
_____________________________________________________________________
در ضمن گمان من بر این است که از قضا وقتی پایبندی می آید، ناقوس مرگ عشق هم به صدا درآمده!
_____________________________________________________________________به این فکر کردم که چرا آدما یه قرارداد رسمی برای ازدواج مینویسن
_____________________________________________________________________چون عشق میخوان و اینو میدونن کسی که عاشق باشه حتماً پایبنده.
پس میان پای بند میکنن تا بگن ما عشق داریم.
_____________________________________________________________________پس کسی که عاشقه پایبنده. _____________________________________________________________________
” عشق یه رفتار مسئولانه است ”
_____________________________________________________________________من فکر می کنم پای بندی با زنجیربندی- عجب ترکیبی(!)- فرق می کنه. پای بندی به کسی، چیزی یا هدفی نتیجه ی یک تصمیم آگاهانه ست که بر اساس شناخت “خود” شکل می گیره و به سادگی به اون شخص، چیز یا هدف اختصاص داده می شه. پای بند بودن سخت نیست ولی در زنجیر بودن کشنده ست. پای بند بودن نشونه بزرگ شدنه… آدم پای بند چون تکلیفش با خودش مشخصه، برای هر کسی یا چیزی جای گاهی رو که باید، در نظر می گیره و این جوری به رشد خودش و اطرافیانش کمک می کنه. همون مسئولیت پذیریه که سروی گفت و همون مجال دادنی که متین ازش حرف زده…
_____________________________________________________________________عشق به معنای رهایی است … عشق یعنی سعادت، سعادت درک یه حس ناب که خیلی ها تا آخر عمرشون از اون بی بهره می مونند … عشق عزیزتر از آن است که بخواهیم دربندش کشیم و پایبندش کنیم. عشق را باید گذاشت تا هوایی بخورد و از سر گلها بپرد
_____________________________________________________________________پایبندی باید در ذات عشق باشد و هرگز از مخاطب عشق خواسته نشود، حتا در درون و ضمیر پنهان هم چنین خواستنی می تواند مترادف با مرگ عشق باشد.
_____________________________________________________________________امیدوارم منظورت عشق “یه سره” نباشه که از قدیم گفتن “دردسره”
هوا خوری هم باید با مسئولیت پذیری همراه باشه وگرنه میشه هوس
باز هم می گم ، ذات عشق یه رفتار مسئولانه است
_____________________________________________________________________عشق یه پدیده ی دوسویه است
نمی خوام بگم “یه اتفاق” ِ دوسویه
نه ،
من عشق رو یه اتفاق نمی دونم
عشق ، یه پدیده ی دوسویه است که بر اساس دانائی و آگاهی ایجاد میشه
_____________________________________________________________________اما من “عشق” را حادثه می دانم؛ حادثه ای که ناغافلکی رخ می ده و نگاه را خیس می کنه!
من آن رسیدن به نگاه خیس را دوست دارم … بدون هیچ قید و بندی … سبکبال و بی خیال …
_____________________________________________________________________
ولی من می گم اونی که زنجیرت کنه ، اصلا عشق نیست
اون ، اسمش عشق نیست
اون می تونه هوس باشه ،
احساس مالکیت ،
خودخواهی ،
و …
اما یقینا عشق نیست
اصلا تعریف عشق این نیست
_____________________________________________________________________
من با این ترکیب موافقم: “مسئولیت پذیری آگاهانه”
حادثه بودن عشق هم قبول دارم، اما حادثه ای در راستای زمان نه لحظه ای و گذرا.
_____________________________________________________________________
اگه آدم ها بتونن آگاهانه با حفظ فردیت خود و طرف مقابل، مسئولیت یکی شدن و هم راه شدن رو بپذیرن و نسبت به رشد و تکامل یکی شدن شون متعهد باشن، خیلی از مسائل رو می تونن حل کنن و از موانع سر راه شون برای عمیق تر شدن تجربه ی ناب و مشترک شون استفاده کنن. اما رسیدن به این مرحله زمان می خواد.
_____________________________________________________________________
عشق نمی تواند آگاهانه باشد … عشقی که آگاهانه شد؛ دیگر عشق نیست! یک قرارداد اجتماعی است. یک رابطه تعریف شده است. چارچوب پیدا می کند و محدودیت می یابد.
در عشق باید همه چیز “عشقی” باشد.
در ماجرای عشق، تفکر که از دربیاید، عشق می میرد!
عشق یه حس ناب و تکرارناشدنی است که مثل گل سرخ، با هر بند و نوازشی، ناگهان پژمان شده و برگ برگ در زمین فرومی ریزد …
_____________________________________________________________________
عشق را فقط باید نگاه کرد!
دست زدن به عشق ممنوع است!!
_____________________________________________________________________
منظور من بستر ایجاد عشقه ، که باید آگاهانه باشه
وگرنه اصولا “عشق ِ آگاهانه ” که نداریم
_____________________________________________________________________
عشق که ناغافلکی نمیاد؟مگه میاد؟
یعنی عشق یعنی خواستن بدون دانستن؟ نظر شما اینه؟
من مخالف این دیدگاه هستم
_____________________________________________________________________
عشق های اوایل جوانی ناغافلکی و نا پایداره. گاهی بر حسب اتفاق پایدار میشه.
_____________________________________________________________________
در عشق نه خواستنی هست و نه دانستنی!
برای همینه که می تونه خیلی خطرناک باشه و هر قرارداد اجتماعی و کلیشه مرسومی را به چالش بکشه …
_____________________________________________________________________
ما قرارداد اجتماعی میبندیم چون خیال میکنیم اینجوری عشق رو پیدا میکنیم.
اما بدون دانستن خواستن چیزی یه اشتباهه. یه اشتباه
_____________________________________________________________________
من با بستن قرار های اجتماعی برای عشق همونقدر مخالفم که با ندانسته عاشق شدن مخالفم
منظور من از دانستن این نیست که بدونیم داریم عاشق میشیم. منظورم شناخت کسیه که عاشقش میشیم
_____________________________________________________________________
عشق برای بوجود آمدن نیازی به شناخت یار نداره
_____________________________________________________________________آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ،
من دیوونه می شم وقتی کلمه ی “عشق” اینطوری دستمالی میشه
_____________________________________________________________________
عشق بدون شناخت طرف مقابل که اسمش عشق نیست. مگه میشه عاشق خدا بود بی شناخت؟
_____________________________________________________________________
عشق ناغافلکیه…
در غیر اینصورت، نیاز سنجی و منفعتطلبیه…
توو عشق یهو باید بیفتی بدون توجه به هرگونه استعداد بالقوه در طرف مقابل.
از نظر عاطفی، مالی تحصیلی یا هر چیز دیگهای…
زنده باد طرفداران عشق ناغافلکی!
البته یادمان باشد که اصلن عشق غافلکی نداریم! خودتان را گول نزنید لطفن!
_____________________________________________________________________
ممنون عمو جان كه هاي لايت كردي بحث شيرين و داغ و تب دار و نفس گير عشق را!
هر چند كه درنهايت:
عشق، عشق است!
نه كلامي بيش و نه كم!
و اين حديث مكرر را شگفتا كه از هر كه بشنوي؛ عجيب نامكرر است! نيست؟
ميخنديم، غش غشه وار…
😉
پاسخ:
مي تونم الان قيافه ات را در حالي كه از همون دامن هاي چين چين پوشيدي، حدس بزنم! منتها توصيف هايم را بيش از اين تصويري نمي كنم! چون ممكنه مجبور بشي نشاني اينجا را هم بابت مصلحت! ديليت كني! نمي كني؟ مي كني؟!
چه بامزه!
آدم جمله ها رو که بی اسم نویسنده می خونه هم ردِ اندیشه ی نویسنده خود گویاست
پاسخ:
اين رخداد فرخنده است.
اين يعني آدمهاي اتاق آبي – به قول سروي عزيز – همديگر را به خوبي حس كرده و باور كرده اند …
آنقدر كه مي شود بدون كلام هم با هم سخن بگويند!
ديده اي كه گاه، نگاه ها چقدر بيشتر از فلمها حرف مي زند؟
اين شايد خودش “عشق” باشد.
عشق به اين خانه آبي و آدمهايش كه يوهويي همه خودشونو توش خوش و سبكبال احساس مي كنند! نمي كنند؟
حالا شقايق مقايقه دقايقه هر چي باشه يه دونه باشه… حالا نمه نمه…
مي بينم كه شجاع شدي دوباره آنيموس جان! چيه رفيقت رو ديدي؟
دوباره از نمه نمه حرف مي زني؟
ها ها ها… اصلاً منتظر بودم عيشخم بياد. البته شجاعت كه در زنان آنيموسي يك خصيصهي هميشگيه، اما حضور يك دوست عشخولانه به عنوان يك حامي هم در قبال يك عمو كه تمايل وحشتناكي به بدجنسكي دارد بسي ضروري به نظر ميرسد…
فكر كردي … جفتتونو حريفم بدفرم! مي گي نه؟ برو از مامان شقايق بپرس!!
حیف که این جا نمی تونم یه فصل درست حسابی قربون صدقه ات برم فری من!
پاسخ:
ببخشيد! اونوقت اين فري من ، يعني من؟
من و دامن ِ چين چيني ماچيني؟!
ايشش! غش كردم!
رابطان اجراي بند آب قند!
این حس سبکبالی که گفتید جدا کم نظیره و خیلی دوست داشتنی ؛
اون قدر عزیز که وسط ِ یه سفر ِ کاملا تفریحی در کنار آدمهایی که عمیقن دوستشون داری ؛ دلت برای حال و هوای اینجا پر بکشه…
جدا فکر می کنی حریفی اروند!؟
مي بيني كه حريفم! وگرنه همه تونو اينجا با “مهارت، مهار نكرده بودم! كرده بودم؟”
شقايق جان ايشالا امروز به عنوان ديدار عيدانه يك برنامهاي چيزي ميگذاريم، حسابي قربون صدقه هم ميريم كه عمو همه فن حريف هم نباشه واسه تهديد اين دو نوگل نوشكفتهي بهاري و پاييزي!
پاسخ:
چه جالب! مردم به خاطر 10 دقيقه ي ناقابل خودشونو بهاري هم مي دونند!!
اوهوم اوهوم!
راستي شقايق راست ميگه اروند!
فكر ميكني حريفي؟!
شقايق كجايي كه فريتو كشتن!
پاسخ:
يا تو كشتن نمي دوني چيه؟ يا نمي دوني كشته شدن چيه؟ يا كشتت كردن نمي دونه چيه و يا هنوز نكشتنت (كه البته اين آخري رو بعيد مي دونم! نمي دونم؟)
خلاصه اين كه
مانده تا برف زمين آب شود …
این مهارت رو خداییش (حریف شاد کن!) خوب اومدی!
پاسخ:
از اين كه بر واقعيت ها اشراف داريد، سپاسگزارم!
اروند!
فری ِ من یعنی همون آنیموسی من!
مگه تو موهات فرفریه یا اول اسمت فریه پسر!؟
پاسخ:
مگه آنيموس موهاش فرفريه؟ يا اول اسمش فريه دختر؟!
فری آسوده باش!من اینجا هستم!!
راستی , اون دیدار ِ بهارانه رو پایه ام بد فرم
سلام عرض می شه به همه دوستان!
آقا ما اومدیم برین کنار
کی بود دامن چین چینی پاش بود و اب قند میخواست؟ براش بیارم؟
پاسخ:
به به! آقا پارساي گل ِ گلا! … رسيدن به خير … مي بينم كه حسابي بعد از اون سفر سرخ رنگ نفس تازه كردي و چار نعل مي تازي! تازه نوبت را هم نمي خواهي رعايت كني!
منم توو حالت غش و ضعفم از دست اين اروند!
آخه من و دامن چين چيني گل گلي تو اين برف ِ زمين!
وااااااااااي!
دوباره غش مجدد!
بعله! اين فري ِ شقايق، يه فرياي كه آخر اسمشم نازه!
ميشه فريه ناز!
يا فــــريــــنــــــــــــــــــاز!
بعله!
پاسخ:
اونوقت حالا خودشم نازه؟!
ها ها ها
پارسا هنوز کیفشو زمین نذاشته؛ کامنت گذاشته!!
اين ديگه به قدرت مهار بعضيا مربوطه!
پارسا جان بابا، كيفتو بزار زمين بعد!
هاهاها
هنوز پارسا کیفشو زمین نذاشته , اومده کامنت گذاشته!!
بابا حق داره به خدا … آخه بنده خدا آب قند مي خواد!! اونم با دامن چين چيني …
وظيفه هر مرد با وجدان و “مهندس كشاورزي گريزي” است كه در اينجور مواقع، اگر كيف دستش هست، بذاره زمين و آب قند shaer كنه! نكنه؟
تو عشق اگه نوبت رعایت کنی سرت کلاه میره دکتر جان!باید رو هوا بقاپیش!
البته شما که خود استادید نافرم!مدارکش هم موجوده!
پاسخ:
عجب! پس مداركش هم موجوده! حالا يه مداركي نشونت مي دم تا قاپيدن در حضور استاد را فراموش كني فرزندم!
آی گفتی
منم که مهندس نرم افزار و با وجدان !
تازه اسمتون هم چه زیباس
امان از دست اين مهندساي نرم افزار كه اين اتاق آبي رو به عشق كشيدند! نكشيدند؟
مهندس كشاورز گريز اونوقت مهندس IT ناگريز هستندشون؟!
شقايق جان خودت كمك كن از اين دوستان آب قندي داغ نميشه!
پاسخ:
آه درست مي گويي … بايد اعتراف كنم اين دوستان كه مي بيني، مهندسان كشاورزي هستند دور چين چيني!
آقا بحثو نگهدارین , منو مدیریت محترم کار داره!
ولی به هرحال ما هستیم دکتر جان و ارداتمند
نه آقا بحثو نگه ندارين!
شما به عمو برسين
من و شقايق دو نفري ادامه ميديم!
ببخشید! این رگ غیرتمند گردن ما زد بیرون!
(;
پاسخ:
بزن زنگو واسه ليدر جنبش!
براي سلامتي سران فتنه بلند صلوات …
آهان مديريت محترم توي شركت! نه توي وبلاگ منظورتونه مهندس!
من اون رگ گردن شما رو بانو!
کمک نمی خواد فری جون , خانوم مهندس ردیفه نگران نباش!تازه مدارکشم موجوده!
بابا دکتر جان ما چاکریم , قاپیدن در حضور استاد!؟استغفراله!
آقا ما فعلانا رفتیم!
يه 5 مين صبر كنيد من يه خبر براي سايت بفرستم بيام!
عشق که خوبه اگه آبی و بی دغدغه باشه بهتر هم هست
آخیش که چقده دوستتون دارم ها!
اولن كه دل به دل راه داره! نداره؟
دوم اين كه من جداً واسه آنيموس … بخوان فريناز! نگرانم!! چون ممكنه يه هويي ناغافلكي، خبر اين سايت رو بذاره تو اون سايت و از فردا 206 يه عالمه گرون بشه!! نمي شه؟!
ها ها!
فعلاً اولين شوك سال جديد بهم وارد شد. نياز به دعا و انرژي دارم كه خودمو نبازم.
كماكان نيشم تا ناكجاآباد بازه، نميدونم از انرژي زياديمه يا از اين كه نميخوام كم بيارم!
امیدوارم همیشه نیشتون تا آخر سال تا ناکجاآباد باز بمونه و بتونید فارغ از حرف ها و نگاه های بدجور، به سلوک دلپذیر و خوش جورتون ادامه بدید و از زندگی لذت ببرید و یادتون بمونه که آدمهای شاد، ناخواسته، دوستانشونو شاد می کنند و پرانرژی می سازنند. و همین بده بستان انرژی ها در فضای مجازی است که ممکنه آدم را به هوس بندازه تا بادامن چین چین، کفش کتونی بپوشه و تا انقلاب بدوه!
و این عین زندگی است! نیست؟
در ضمن، یادت باشه که هرگز دلیلی وجود نداره تا در برابر رخدادی یا کسی، آنیموس کم بیاره.
درود …
چه یاد آوری معرکه ای
دلم نمی آد از اینجا بکنم ، پاشم برم کلاس!
پاشو … پاشو برو كلاس …
از همين حالا شيطوووني نكن دختر!
🙂
عمو راست ميگه. برو عشقم ما هستيم تا بياي.
🙂
ممنونم از كامنت + تتون.
پاسخ:
قابلي نداشت اون + چين تون!
آروم آروم ،
بدون صدا ،
کفشهام رو در آوردم ،
رو پنجه های پام ،
اومدم تو ،
میخواستم اون ” عشق ناغافلکی ” رو ببینم ،
نمی خواستم از حضور این حجم بزرگ ِسبک فرار کنه ،
اما ندیدمش ،
نکنه ” عشق ناغافلکی ” ، “ناغفلکی” میاد و زود هم “ناغافلکی” میره ؟؟؟؟
شایدم نرفته ولی من نمی بینمش ،
خوب آخه من این ” عشق ناغافلکی ” رو تا حالا نشناخته بودم ،
آروم اما خوشحال آومده بودم ببینمش ، بشناسمش ، شایدم …… ،
میشه آدرسشو بمن بدین ،
برم ببینمش ،
برم بشناسمش ،
آخه عشق که خصوصی نیست که نخواین بذارین ببینمش ،
وقتی میره تو ” نیمه پنهان ” آدما دیگه نمیشه دیدش !!
مگه نه ؟؟؟؟
اگه اونجا نیست که باید ” عریان ” و “شفاف ” بشه دیدش ،
شاید ……………………………. ،
عشق مثل اون آهو مي مونه تو دل جنگل … يادته عمو محسن؟
يه هو ناغافلكي وسط راهت سبز مي شه و تو چاره اي نداري جز اين كه به احترامش بياستي و با نگاهت بدرقه اش كني و از اين كه مادر طبيعت اين بخت ياري را از آن تو كرد تا شاهد چنين حادثه اي باشي، قدردانش گردي!
آخه مي دوني چيه؟
شايد از هر يك ميليون آدمي كه روي زمين زندگي مي كنه، فقط يه نفر تونسته باشه آهو را در مسير ترددش ببينه!
مباد كه بخواهي آن آهو را تصاحب كني!
مباد كه در انديشه ي نوازشش برآيي!
مباد كه در صدد انداختن زيباترين و گرانبهاترين گردن آويز به آن آهو باشي …
اگر اين كار راكني، ديگر هرگز از خراميدن يك آهو لذت نخواهي برد و ديگر عشق را درك نخواهي كرد و آدم ِ بي عشق؛ آدم ِ مرده است!
خوب ،
خوب ، نخودی مهربون ،
بذار واسه تو بگم که :
من ” عاشق ” که شدم ،
یه گرمای خیلی عجیبی رو حس کردم ،
داشتم میدویدم که نسیمی بهم بخوره ،
یک دفعه ساری رو دیدم که پرید .
تو همون دویدنم بودم که فهمیدم زاغچه ها الان چقدر جدی ترن برام ،
تازه سبک سبک می دویدم و از روی فقه هم رد شدم و اصلن نفهمیدم،
چون میخاستم با اشکائی که از ” عشق ” جاری شده بودن حوض ماهی هارو پر از آب کنم ،
من نوای عشقو که تو گوشم شنیدم تازه فهمیدم صدا های دیگرو هم میشه شنید ،
بعد از همون بود که آسمونو که نگاه کردم تا “او”نی که آبی آسمون و دریا وامدارشن رو ببینم ،
از لای آب چشمام رنکین کمونو دیدم و تازه رنگا رو شناختم .
بعد که برگشتم دیدم ” عاشق ” تر شدم ،
اونوقت بود که فهمیدم ،
زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست .
اره ” نخودی ” عزیز ،
اینجوریم میشه ، نمیشه ؟
دقيقن!
اصلن فقط اينجوري مي شه كه بشه! وگرنه فكر كرديم كه شده! اما نشده!!
فقط اينجوريه كه پشت بند عشق، ترس وجود نداره … ترس از دست دادن! ترس قاپيدن …
عشق، همش نشاط و جوشش و شوق مي شه … براي اين كه بهتر ببيني و بشنوي و حس كني و بچشي …
براي اين كه بهتر بتوني با اون چيزايي كه تا حالا جدي شون نمي گرفتي، دم خور بشي …
اين فقط آدم عاشقه كه مي تونه ادعا كنه، مهربونه؛ مي تونه ادعا كنه كه اهل غيبت نيست؛ مي تونه ادعا كنه كه همه ي آدماي همه ي سرزمين هاي دنيا رو دوس داره …
و مي تونه بگه: نفرت و كينه و حسودي را نمي فهمم و درك نمي كنم!
اون كسايي كه فكر مي كنند عاشق هستند، اما سايه رقيب را با تير مي زنند؛ يا حاضرند سر معشوق را زيرآب كنند تا چپ نگاه نكنه؛ يا همش دارند خودشونو مي خورند و از كابوس از دست دادن يار، مفهوم زمان رو در شب و روز از دست دادند، آنها عاشق نيستند و هرگز هم نبودند؛ آنها سهام خريدند و مدام نگران از دست دادن ارزش سهامشون هستند …
يك عاشق چگونه مي تونه در ذهنش افكار منفي راه بده؟ اصلن نمي تونه؛ حتا اگه بخواد. يك عاشق بايد سرتاپاي وجودش را شور و نشاط فراگرفته باشه و با ضرب زمين راه بره …
عشق؛ خود ِ خود ِ معجزه است و فقط آدمايي كه مادر طبيعت بيشتر دوستشون داره، مي تونند بفهمند كه عشق چيه!
زنده باد عمو محسن عزيز …
نخودی مهربون
آخه ببین ،
شایدم این ” ناغافلکی “ها یکدفعه
آدم روببره توجنگل ،
ببره لای دیوان شعرا ،
ببره تو کتاب های فلسفه ،
ببره کنار میخونه ها ،
ببره تو کانون فیلمنامه نویسا ،
ببره تو ………….. ،
هی مشغول میشه و مشغول میشه ،
بعد یدفعه میبینه سبد زندگی اش خالی خالیه ،
انوقت مجبور میشه یه سناریوئی بنویسه ،
اما ،
آخه ،
………………………………………
…………………………….
من یه جورائی فهمیدم که :
اگه عشق جاری بشه ،
اونوقت میشه که :
بری توجنگل و گردنبند هم هدیه نکنی ،
بری تو دیوان شعرا ، شعرا رو با موسیقی عشق بخونی ، بلند بلند ،
میشه بری تو کتاب های فلسفه مقدمه اصلیش رو” عشقی ” بنویسی ،
میشه بری و جام می رو لاجرعه سر بکشی ،
میشه سناریو های زیبائی رو از عشقی که جاری شده بنویسی ،
بعدم حس میکنی چقدر سنگین شده ،
سبد زنگی رو میگم .
داره ازش سر ریز میشه ،
انوقت اصلن جائی برای یه چیزائی نمیمونه ،
حسادت و غیبت که چیزی نیستن ،
تازه حس می کنی عشقه که تو رو میکشونه تو دامن طبیعت و خیلی جاهای دیگه ،
تازه دیگه نمی خواد — بیابان زائی رو مهار کنی — ،
کویر ا جای خودشون میمونن و جنگلا و دشتا و چشمه ها و رودخونه ها و … هم جای خودشون ،
شاید اونوقت اصلن اینا بشن بستر زایش عشق . نمی شن ؟؟؟
اما ، اما اینا ” ناغافلکی ” نمیشن . میشن ؟؟؟؟
فقط مونده بود به “يونگ” هم اشاره كني تا تمام طرفهاي دعوا رو بچزوني!
خودمونيم كم كلك نيستي عمو جان! هستي؟
البته از يك پسر 7 ساله كمتر از اين توقع نيست!
اما مگه داستان شبان را در كيمياگر يادت رفته؟
اونجا هم دونفر بودند كه با هم پيش مي رفتند تا به رمز كيمياگري دست يابند؛ يكي از آن دو، جهانگردي حرفه اي با تمام تجهيزات فرامدرن و لازم بود كه براي هر رويداد غيرقابل پيش بيني و ناغفلكي اي، پيش بيني لازم را كرده بود؛ و آن ديگري، جوانكي كه گله گوسفندانش را فروخته بود و به راه زده بود تا چه پيش آيد!
لابد مي داني كه در نهايت پيروز ميدان كه بود؟!
اصلن ما براي چه زندگي مي كنيم عمو جان؟
زندگي مي كنيم كه دانشمند شويم؛ كه دانا شويم؛ كه هنرمند شويم؟
نه! ما زندگي مي كنيم كه عشق كنيم و براي اين عشق كردن بايد عشقي زندگي كنيم؛ بايد فرمان را بدهيم به دست دل و بگذاريم برود تا ته خط …
گابريل گارسيا ماركز مي گويد:
اگر يكبار ديگر مي توانستم دوباره زندگي را در آغوش بگيرم، بيشتر پامي كوبيدم، بيشتر بستني شكلاتي مي خوردم و بيشتر و زودتر به آنها كه دوستشان داشتم، مي گفتم: دوستتان دارم.
تو چرا آن همه رنج سفر را به خودت هموار مي كني رفيق؟
چرا ميخ چادرت را در سرزمين اين اتاق آبي بر زمين كوبيده اي؟
و چرا سپهر و جيران و غزل و … اين كار را نكردند؟ آمدند و رفتند و نماندند؟!
هيچ فكر كرده اي كه چرا عاشق تنهاست؟!
پس خوب شد که من…!
پاسخ:
واقعن خوب شد که تو …
نخودی مهربون
شبنم و بردیا ،
بعدش هم نیما ،
یونگ رو دوختن به ذهنم ،
تار و پود ذهن من هم ،
انقدر شل و ول تو هم رفته ، که همه چیز لای اونا میمونه و گیر میکنه ،
راست بگم هنوز در گیرشم ،
چرا های زیادی واسه پرداختن جونا به یونک تو ذهنمه !!
نگاهای مختلفی از زاویه های خاصی به اون دارن ،
همینش هم خیلی جالبه .
ذهن و حافظه پر ” درویش عزیز ” کمک میکنه . نمی کنه ؟
چقدر زیاد ،
نبودن ،
سروی مهربان ،
متین عزیز ،
فاطمه عزیز ،
رهگذر عزیز ،
مونترای عزیز ،
کالیراد عزیز ،
……….. ،
…………… ،
حس میشه ،
نکنه این حجم زیاد من و ” نخودی عزیز ” ،
همه فضا رو اشغال کرده باشه ؟
نه ،
نخودی مهربون “جا ” ئی نمیگیره ،
رو ابرا بهمه طرف سر میزنه ،
باید یه فکری بحال این حجم خودم بکنم !!
نه عمو جان! حجم من و تو اشكالي نداره … خيلي هم توپه! و يه عالمه هم هوادار داره! نداره؟
لطفن دست به گيرنده هاي خود نزنيد!
الان كاليراد پيداش مي شه؛ متين و سروي و فاطمه هم كه وسط هفته ها هميشه شب رو هستند!
پس جاي نگراني نيست!
در ضمن بنده هميشه در خدمتم براي اين كه چيزي نپره!
آي گفتي!
به نظرم بدون “ناغافلكي” زندگي چيزي كم دارد! ندارد؟
اروند نازنین
پس این از شیطونی های توست ؟
توئی که نمیزاری این ” ناغافلکی ” از این جا بپره ؟
ارون نازنین
نه نداره ،
“ناغافلکی” مال بعد از او گرما هه است که گفتم ،
اونجا جای جولون دادنش زیاده ،
قبل از اون ممکنه ، ممکنه ،
اصلن گرممون نشه .
عشق تنها یادگار کودکی است
عشق همبازی خوب سادگی است
تکرار بعضي کلمات آدم رو به عرش مي رسونه و دوست داشتن يکي از این کلمات خيال انگيز است
وقتی احساس کردی عاشقی منتظر نباش که قدم پیش بذاره
با تما عطش عشق بهش بگو که دوستش داری
شاید فردایی برای گفتنش نباشه
و شاید چین زمان تو را در حسرت گفتنش بذاره
کالیراد عزیز
شاید عشق بهترین همبازی سادگی است ،
این اصل ِ اصلشه .
اما اگه با همه عطش عشق بهش گفتم دوسش دارم و جوابش تو گوشم یا دلم ننشست ،
چه جوری باید جوابمو بگیرم ؟
از کی باید جوابمو بگیرم ؟
آخه هنوز ، الان که میخوام بهش بگم ،
فردا رو ازم نگرفتن ،
آفتابِ فردا منتظرمه ، منتظرشم ،
من در خدمتم عمو محسن عزیز…
ممنون كه همه اعلام حضور كردند!
لطفن اونايي كه غايب هستند، خودشون دستاشونو ببرند بالا!
عمو محسن گرامي
اگه جوابش دل نشين نبود عيسي منشانه يکبار ديگه صورتت رو به سيلي جواب او بسپار
و فرياد بزن که:
عشق فرياد رساي من و توست
باز کن پنجره را که شقايق اينجاست
و
وقتي کتاب فاصله ها بسته مي شود
زيباست جمع خواهش من با غرور تو
پاسخ:
اتفاقاً شقایق اینجا نیست! داره درس می خونه مثلن!!
مونترای عزیز
حضور شما همیشه به طراوت های این فضا می افزاید ،
برای همین ،
همیشه منتظرتان هستیم .
کالیراد عزیز
بسیار زیبا می گوئید ،
اصلن تا شقایق هست ،
اینجا و یا آنجا ،
فرقی نمی کند ،
زندگی باید کرد .
اما ،
اگر کتابش رو نبست و باد ورقش زد ،
چطور باید خواهشمو با غروش پپوند بزنم ؟
عمو محسن عزیز
اگه کتابش رو نبست و باد در تار موهاش چرخید و کتاب رو ورق زد
بدان که غرورش رو در گنجه ی دلش زیر پا گذاشته و عاشق شده
عشق هم سادگی لبخندی است که تو بر لب داری
یکبار دیگه صورتت رو به سیلی جواب او بسپار
نوازشت میکنه
اگه عاشق باشی
پاسخ:
آفرین … محشر بود …
کالیراد عزیز
حتمن ،
حتمن ذهنمو دچار این هم خواهم کرد .
ذهن پر از ” عشق ” تان گل باران .
پاسخ:
چه جمله زیبایی گفتی عمو:
ذهن پر از ” عشق ” تان گل باران .
جای من این جا خیلی خیلی خالی بوده امروز
من امرزو از 8 صبح کلاس داشتم تا غروب
تازه شانس آوردم که شگردهام کلاس آخر رو پیچوندن و دررفتن وگرنه کلاسم ساعت 7 عصر تموم میشد
چقدر حرف های خوشگل خوشگل زدید
و …
51 :
عمو محسن عالی بود … ممنون
102 :
اروند ، خیلی عالی بود
این بخش از نگاهت رو به عشق قبول دارم
امکان نداره عاشق باشی و تو ذهنت ، کینه و حسادت و نفرت و غیبت و … باشه
اگه باشه … اگه باشه …
اون وقت میشه :
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
عشق بند نیست که به گردنش ببندی و بترسی از فرارش
قبول دارم
تو عشق ، “از دست دادن ” مفهوم نداره
چون همه اش به دست آوردن همه ی خوبی ها و شادی های دنیاست
اینم قبول دارم
105:
خیلی ذهنم رو درگیر کرده … خیلی
فکر کنم باید چند بار دیگه هم بخونمش
106:
کمی عصبانیه
111:
به خدا من سر کار بودم
من صبح ها کلاس دارم ، به جز شنبه ها و پنجشنبه ها
112:
اون “شب رو ” رو خوب اومدی
الان میگی : ” من همیشه خوب میام ولی بد می رم ”
120:
مگه میشه کسی رو وادار کرد که عاشق آدم باشه؟
باور کنید ، عیسی منشانه هم رفتار کنید و مدام صورت سیلی خوردتون رو مهمان نوازش های تلخش کنید … عاشقتون نمی شه
چون دچار ، نشده
دچار ِ شما نشده
و این عشق ِ یه سره ، یقینا دردسره
پاسخ:
در مورد 106، بحث عصبانیت نیست؛ احساس کردم عمو محسن نمی خواد حرف گوش کنه!
جوکشو که بلدی! نه؟ اگه نه! از آنیموس بپرس!!
شرمنده می کنید، عمو محسن. گاهی می خونم و می خونم و لذت می برم. ساکت هم می شم، این طور وقت ها! 101 عالی بود و کاملن محسوس.
راست می گی، اروند. ترس که بیاد، عشق می زاره می ره. تو انجیل متا اومده که: “در عشق، هیچ ترسی وجود نداره. عشق حقیقی ترس رو بیرون می کنه و عشق در کسی که می ترسه، هویدا نمی شه…
اما با اون بخشی که گفتی عاشق تنهاست، موافق نیستم. نگاه خیس و عمیق عاشق نمی ذاره چیزهایی رو که در اطرافشن، نبینه و احساس تنهایی کنه.
پاسخ:
ـ دچار يعنی: عاشق.
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک٬
دچار آبی دريای بيکران باشد.
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيههاست.
و او و ثانيهها میروند آن طرف روز.
و او و ثانيهها بهترين کتاب جهان را
به آب میبخشند.
مونترای عزیز:
من فکر می کنم که تنهايی از همون نخستین لحظه ی آفرینش حادثه عشق ، زاده می شود و با عشق بزرگ شده و گسترده می گردد. می دانی چرا؟
چون عاشق صداهایی را میشنود که ديگران نمیشنوند. عاشق چيزهايی احساس میکند که ديگران نمیکنند و رازهایی می داند که دیگران نمی دانند.
برای همین است که می گوید:
من گنگ خواب ديده و مردم همه کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
پس یادت باشد:
او که عاشقتر است٬ بيشتر میداند و آنکه بيشتر بداند٬ – چه بخواهد یا نخواهد – بيشتر از آنها که نمیدانند فاصله دارد.
مونترای عزیز:
او که عشقش بزرگتر است٬ خواب بزرگتری میبيند و او گنگتر و ديگران کرترند.
این قانون عشق است و باید که در او شناور ماند و نپرسید که چرا؟!
سروی جان، موافقم نمی شه کسی رو “وادار کرد”. اصلن “وادار کردن” با ماهیت عشق، تناقض داره… اما باید ابرازش کرد تا خفه نشه و آدم رو خفه نکنه!
“ناغافل کی” مربوط به ابتدای جاده ست. وارد که شدی، باید مثل هر چیز دیگه ای مسئولیتش رو بپذیری… مسئولیت پذیری صفت آدم هاییه که بزرگ شدن و می دونن از خودشون، زندگی و اطرافیانشون چه انتظاری دارن. حتا هوس کردن هم- اگه نمی خوایم سانسورش کنیم- مسئولیت داره، نداره!؟ من هوس می کنم برم کوه و می رم. این رفتن هموم مسئولیتشه، نیست؟
پاسخ:
و همه چیز از ابتدای جاده و نخستین قدم است که شکل می گیرد. مثلن آشنایی تو با این وبلاگ چگونه بود؟ کاملن تصادفی یا ناغافلکی!
اما ماندنت و استمرار بخشیدن و پررنگ شدن حضورت، بسته به میل و اراده و علاقه ی خودت شکل گرفت.
اما فکر کن اگه اون ناغافلکی اول شکل نمی گرفت، آیا بقیه رویدادها اتفاق می افتاد؟
برای همین است که می گویم: نقش اتفاقات تصادفی (ناغافلکی) در سرنوشت آدمها انکارناشدنی است.
همه هستن، مونترا نيست. مونترا هست، بقيه نيستن! نصف النهارها فرق مي كنه!؟ گمونم ابوسهوهیِ ستارهشناس و رياضي دان، حق داشته نواقص مسائل ارشميدس رو بررسي كنه و دوباره نصف النهارها رو حساب كنه ها…
دي:
40:
هیچ اشکالی نداره ، به شرطی که مسئولیت هوس هامون رو بپذیریم
و بتونیم درست مدیریتشون کنیم
پاسخ:
هوسی که درست مدیریت بشه، دیگه نمی شه اسمشو هوس گذاشت! می شه یه خواسته؛ یک نیاز که باید جواب داده بشه به معقول ترین شکلش.
دقیقن به همین دلیل است که می گویم تنها نیست! می بیند، حس می کند و می فهمد چیزهایی را که دیگران حتا از وجودشان بی اطلاعند. ولی راست می گویی، اروند. کسی زبان عاشق را نمی فهمد مگر این که خود عاشق- یا همان طور که گفتی “دچار” باشد. و درباره ی نقش انکارناپذیر این اتفاقات هم حق با توست…
راستی، درسته که خیلی وقت ها جای دوستامون خالیه اما چیزی این جا نمی تونه حال گیری باشه.
اروند جان داشتم فكر ميكردم با اين تيريپي كه شما براي من تجسم كرده و در نظر گرفتيد، احتمالاً كاريكاتور من از هيراد هم خوشگلتره!
به خدا!!!
حداقل يه ربع باعث خندهس!
پاسخ:
بر منکرش لعنت!
بابا اون شرکت شما نیرو نمیگیره؟
اینجا هیچ نامردی سارافون و زیریش رو نمیپوشه!
نترس فری خانم خانوم مهندس خوش متوجه هست اسیدی!
تو از کجا می دونی پارسا که هیچ نامردی نمی پوشه؟!!
اتفاقاً پارسا جان در راستاي تصميمات اخذ شده، تنها نيروي سارافون پوش از ديروز قراره كه منتقل بشه به انفرادي!
كلاً بعضيا با نفس كشيدن هر رقمش مخالفن!
چه رسد به نيروي تازه نفس!
در مورد 156 هم اصلاً نظري ندارم، اصلنا!
در مورد 154 چی؟ اونجا هم نظری نداری اصلنا؟!!!
هان؟!
.
.
.
.
آهان!…
آهان؟! چه خوب که اهان!
با آذین دیگه!
دلارام رو من گفتم؟کی ؟ من ؟(به قول پارازیت و خانوم مهندس!)
نیروی خوش نفس با تجربه حرفه ای فنی کاربلد تازه از همه مهمتر پارسا!نمی خواین؟
سفارش ما رو بکنین دکتر جان ؛ منم سفارش شما رو میکنم !
واقعن این نام “پارسا” چقدر برازنده توست!
خودمون يه پارسا اينجا داريم واسه هفت پشت كليهي همكارا بسه!
پاسخ:
برو بالاتر …
واقعاً داشتن چنين پارساياني، پارسايي ميطلبه!
داشتم دكتر؟! سرم خورد به سقف!
پاسخ:
حالا خوبه دامن چین چین پات نکردی پس! نه؟
همچين فرقي هم نميكرد! سقف خيلي بلند نبود!
:-\
همینه ! ننه بابای ما میدونستن اسم مارو واقعا پارسا نذاشتن دکترجان!
هرچند شما خودت میدونی لابد!
دکتر جان
من آب قند فقط میتونم واسه دیگر دوستان بیارم
شما خوب باشین خواهشا
ها ها ارادت داریم دکتر!
هم به شما هم به خبر رسان!منظورم همون پیش بینیه دیگه!!!
خواهش داریم خواهشا!!!
رو زمین اینجا چسبی چیزی نریختین دکتر جان؟
نه! خیالت راحت … می تونی تکووون بخوری!
منتها بهتره تکون تکون دیگه نخوری!!
پارسا و فری خانم فکر نمی خوان که!
خودشون بالغ وعالغند!!نه خانمی؟
ها ها این تکون تکون رو الان دیدم!!!!
end ین ها!
پارسا جان:
همیشه یادت باشه در زندگی، چیزهایی را که باید در لحظه ببینی و شکار کنی، به آینده موکول نکنی!
بله بله بله
هم باید در لحظه ببینم هم در لحظه اقدام کنم!
نه دیگه! در لحظه لازم نیست اقدام کنی! اونجا رو باید نمه نمه بری!!
کی بود در مورد مهندس کشاورزی چیزی میگفت!؟به گمونم من بودم!!!!!
ای بابا دیگه سوسن خانومو که اروند هم می خونه چه برسه به پدرش! مگه نه بانوی چین چین دامن؟!
بابا سوسن خانوم که بهونه است منظور نمه نمه است استاد جان!
مگه نه خانم چین چینی ؟
عمو محسن کجا هستن؟
فکر کنم اونقدر این آنیموس سوسن سوسن کرد که عمو محسن هم هوس کرد بره در دشتهای شهمیرزاد گل سوسن بچینه!
ای جانم! اونا باهم بودن؟
حالا کی اجرای زنده سوسن خانوم هست ما هم بیایم؟ راستی اروند نمی دونی تو پانتومیم وقتی “سوسن خانوم” رو انتخاب می کنین چقدر با نمک می شه!
پاسخ:
به به … می بینم که طرفدارای سوسن خانوم دارند از طرفدارهای مهار بیابان زایی هم می زنند بالا!!
اگه زشت هم بودی ما دوستت داشتیم اروند خان!
ممنونم نگار خانوم. یادم باشه وقتی دختر دار شدی، یه بررسی جدی تری داشته باشم!!
راستی! با آرزویی که دم عید واستون کردم، موافقید؟!
سروی عزیزم از مدیریت هوس گفته بودی ،میخوام بگم که من با این جمله بیشتر موافقم—–>”هوسی که درست مدیریت بشه، دیگه نمی شه اسمشو هوس گذاشت ”
مثلا خود جنابعالی وقتی هوس کردی بری بالای اون تخت دو طبقه که بلد نبودی ازش بیای پایین (!)هوست رو مدیریت نکرده بودی که داشتی خودتو به کشتن می دادی دیگه؟ …تازه عمو محسن هم شاهده…اگه راست میگی هوس کارای خطرناک نکن دخترم،مدیریت کن!
ولی بنظرم در مورد مسئولیت هوس هامون حق با شماست .
اروند عزیز انگار اتاق ابی شما بشدت دچارشده……دچار یک بحث جالب …
“عشق “موجود سهل و ممتنعیه که بیشتر از اینکه وصف کردنی باشه ،درک کردنیه …
به قول خانوم کالیراد عزیز ،عشق هم سادگی لبخندی است که تو بر لب داری…
راستی عمو محسن عزیزم جمله های شما همیشه توی دلشون یه مفهوم قشنگی قایم کردند… “آفتابِ فردا منتظرمه”یه عالمه رنگ زرد ساطع می کنه و تویِ دلش یه دنیا امید نهفته است…شاد باشید
مگه من چی گفتم، آقای نماینده ی اروند!؟ می گم که تنها نیست یا به تره بگم احساس تنهایی نمی کنه چون سرگرم چیزهاییه که فقط اون می تونه ببینه و احساس کنه. از طرف دیگه طبیعتن دیگرانی که دچار نیستن نمی تونن اونو بفهمن… این که دیگرانی که مثل اون نیستن نمی تونن بفهمنش که دلیل نمی شه اون تنها باشه. اون چیزها و آدم هایی رو که باید، در کنار خودش- تو همون جاده- احساس می کنه و با زنده گی هم راهه. نه!؟
کاری نکردم که…
پاسخ:
زنده باشید.
ناغافلکی اومودن با ندونستن فرق داره
بعد از اینکه عاشق شدی تازه میفهمی عاشق شدی
مگه میشه تا ذات یه چیز ندونی چیه دوسش داشته باشی
تو میدونی شکلات چه طعم نابی داره برای همون طعم نابش دوسش داری. عشق هم همینطوره. حالا نیاین بگین عشق شکلات نیست. میدونم فقط یه مثال بود.
مگه میشه ندونی کسی که عاشقش شدی چه نازنینیه عاشقش بشی. امکان نداره
دل بستن ناگهانی رو عشق معنی نکنیم
عشق تو یه نگاه عشق نیست
من کٍی گفتم عاشق شدن یه کار اردای و با حساب کتاب روزگاره. اما ناغافلکی بودن “عاشق شدن” با اینکه کسی که عاشقش میشی رو” بشناسی “منافاتی نداره
یادمون باشه مجنون صه هم تو یه نگاه عاشق نشد و میگه “تو مو میبینی و من پیچش مو” .
مجنون قصه ها هم عاشق “مو” نشد. عاشق “ظاهر” نشد. “عاشقی بدون شناخت یکی” عاشق مو شدنه.
این” پیچش مو” همون شناختنه.
آخه اینکه توی یه نگاه دیدن یکی رو بخوای و بگی عاشق شدی مگه میشه. میتونی بگی دلبسته شدی. میتونی بگی یکی رو میخوای اما نمیتونی بگی عاشقی
( من در حال تعویض “آی اس پی “هستم. برای همین یه هفته ای اینترنت ندارم. اینم از خونه سروی نوشتم)
مرسی از زیبایی کلامتان عموی عزیزم
مرسی از همه ی ذهن های دوست داشتنی که چرخ ذهن منو روغن کاری می کنند
مرسی از اروند عزیز که در دنیای کودکی خودش جا رو برای بزرگای عاشق کودکی باز کرده
و مرسی از خدای بزرگی که منو با همه ی فرشته های دوست داشتنی این کلبه ی مجازی آشنا کرده
سپاس بیکران خدای را که:
بسیار دوستش می دارم و یقین می دانم دوستم می دارد
” عشق هم در عاشقی بر کوی و برزن می زند
در میان عاشقان هر دم به من سر می زند”
برای عاشق شدن هرگز ته صف عاشقی نایستید
دنیای عاشقان زیر تن پوش کویر رویایی است
و من از راهروی عشق گذر خواهم کرد
دست در دست سپید گل یاس
با چمن می مانم
نسترن نام مرا می داند
به شقایق گفتم که سفر نزدیک است
کاش با آتش لبخند سحر؛ یار عاشق می شد
کاش آبستن روياي شقايق مي شد
اروند عزیز
شاید اگر رمز مرگ را آنگونه که درویش گرامی گفت(” آن راز این است که قدر نرفتن را … قدر بودن را … قدر زنده بودن ر … قدر عشق را بیشتر و نفس گیرتر و داغ تر و تب آلوده تر بدانیم”. )در می یافتیم هرگز در صفی بنام عاشقی نمی ایستادیم
هرگز چراغی را قرمز نمی یافتیم
هرگز به دنبال چراغ سبزی نمی گشتینم
و هرگز دلتنگ و دلگیر نمی شدیم
کاش او پنجره را بگشاید
پاسخ:
با همش موافقم، جز چراغ قرمز!
از قضا پيشنهاد من اين است كه در صف عاشقي تنها چراغي كه به كار مي آيد، همانا قرمز است و بس!
درود …
دل ما پوسید فنا شد از بس کار کردیم.دکتر جان
ابرو كمونو هستم، اما ترجيح ميدم به جاي سوسن خانم سهيلا جون باشم!
(شكلك ياهو كه داره با استرس ناخن ميجوئه)
استرس خوب نیست سهیلا جووون … قند خونو می بره بالا و اونوقت دیگه آب قند هم دردی رو که دوا نمی کنه، هیچ؛ بلا ملا می آره! نمی آره؟
بله آقا. حق با شماست. صف يعني چي!؟ نوبت، نوبت عاشقیه… 😉
درود بر هر چی آدم با مرامه که در نوبت عاشقی، صف را رعایت نمی کنه! می کنه؟
و البته به شماره 240 و بقیه ی دوستان!
دی:
پاسخ:
خواهش دارم … خواهش دارم …
چی کار کردیم که عمو محسن با ما قهر کرده؟
دلم می خواد تو این بحث عشق و صداقت و نوبت عاشقی و دانائی و … شرکت کنم …
اما این فاصله ها که می افته بین بحث ها رو دوست ندارم
احساس می کنم نمی خوایم جدی در موردشون حرف بزنیم
انگار حوصله ی شنیدن حرف های هم رو ندایم که زود بحث رو عوض می کنیم
نگید نه …
نگید اینطور نیست …
یه نگاهی به کامنت های این صفحه بندازید …
من فکر می کنم اگه قراره راجع به یه موضوع حرف بزنیم ، اگه قراره نظرهامون رو بگیم ، اگه قراره از هم ، از نظرات هم یاد بگیریم ، اگه قراره قدمون بلند شه ، باید تا ته یه بحث بریم
وگرنه فایده نداره …
نخست آن که ما کاری نکردیم! اگه تو کاری کردی زود باش اعتراف کن! (دست کم درگوشی بهمون بگو چه جور کارایی کردی! نکردی؟)
به هر حال اگه نگی مثل ماجرای تخت، آخرش افشا می شه ها!
دوم این که خودت فاصله می اندازی! کی گفته صبح بلند شی بری سر کار؟ خب مثل دختر خوب و حرف گوش کن بمون تو خونه و از پشت مانیتور تکون نخور! حتا تکون تکون هم نخور! درست مثل پارسا!!
سوم این که برادر من … ببخشید خواهر من! چه انتظارها دارید شما! این بحث صداقت و عشق و دانایی و نوبت عاشقی از روز خلقت آدم مطرح بوده و تا جهنم هم ادامه خواهد یافت! نخواهد یافت؟
بنابراین اگه فکر کردی می شه این بحثها رو تو وبلاگ من سر و ته هشو هم بیارید، فووووتی نا!
البته من داوطلبانه و به خاطر فرزندم حاضرم بحث “نوبت عاشق” و عدم رعایت صف را تا قیام قیامت ادامه دهم! چون می دونم اروند هم مرد ِ ماندن در صف نیست! هست؟
در نهایت این که عمو محسن فردا پیداش می شه! چون با یه عالمه سوسن خانوم … ببخشید گل سوسن از شهمیرزاد برگشته! درست مثل چکهایی که این روزها زیاد برمی گرده! نمی گرده عمو جان؟
خُب حالا دیگه برای شادی امواتتون یه صلوات بفرستید تا نمه نمه برویم تو رختخواب …
پس می ریم تا فردا، که عمو محسن هم باشن. شب همگی به خیر.
پاسخ:
ای نامرد! حالا عمو محسن نباشه، باید کافه رو تعطیل کرد؟ این بود رسم پارو زدن؟
باشه ما هم خدایی داریم …
تقصیر منه که اون عکس فتوشاپی شو گذاشتم تو وبلاگم واسه خودم شر درست کردم! نکردم؟
.
.
.
شب خوش و به قول اروند: خواب خرمگس نبینی الهی …
247 ، عصبانی بود
ببین سروی جان!
تو یا نمی دونی عصبانیت چیه؛
یا عصبانیت نمی دونی چیه؛
و یا نمی دونی چیه عصبانیت!
.
.
.
لازم شد تا اندکی از خشم مرا از عمو محسن سراغ بگیری تا دریابی که عصبانیت چیست؟
در 247 من داشتم فقط قصه می گفتم!
من یه چیزی برام عجیب بود خانم سروی
چرا فکر می کنی کامنتها اشتباه راه رفته؟
چرا فک میکنی اگه جدی باشه درسته و اگه
شوخی باشه زنگ تفریحه و به قول شما چیپس وسط داربی!!!؟
من بحث رو هستم اسیدی و نمیخام هم منحرفش کنم ولی این یه کم عجیبه از شما که اگه من تو بحث نیستم یعنی اون بحثه خوب نیس!
بابا جان قراره ماسک نداشته باشیم
پاسخ:
آقا اون چيپس وسط داربي رو هستم بدفرم! منتها اگه ذرت بوداده باشه ترجيح مي دم!
در ضمن مي بينم كه جنگ جهاني سوم بين نرم افزارها و سخت افزارها و پياده سازها و آناليست ها در حال شكل گيريه!
آخ جون!
حيف كه آنيموس امروز مشغول اسباب كشيه!
وگرنه همچين “نمه نمه” مي رفتيم به استقبال سنگ قيچي كاغذ!
خوبه سبیل نداردم وگرنه الان می جویدمش!!!!!
پاسخ:
پارسا جان! در مورد اون چيزايي كه نداري، نمي خواد توضيح بدي!!
در مورد چيزايي شرح بده كه داري و مي دوني كه هنوز كار مي كنه! نمي كنه؟
از این دور تر های تهران ،
از یک شهر صنعتی در سرزمین پاک مان،
با همان — اینترنت های ذغالی —” درویش عزیز ” ،
چاشت نیمروی تان نوش جان .
پر طراوت و سرخوش باشید.
ببينم عمو جان آخه اين سزاواره؟
شما آنجا سوسن خانوم درو كنيد و ما اينجا آب قندش را به همراه پارسا بخوريم؟!
رسیدن به خیر عمو محسن عزیز
اروند خوب
وقتی چراغ را دیدی
و رنگ را وسیله حرکت و یا منع حرکت دانستی نمی توانی در سرزمین عشق در صف بزنی
و باید رنگ ها به تو فرمان بدهند
اما من معتقدم و باور دارم در سرزمین عاشقی بی رنگی تنها رنگ پیروز است
چشم ها را شستم
قطره ای اشک به دامان ریخت
آه را بوسیدم
باد هم در پیچش موی سیاهش مانده است
کاش آن روز به او می گفتم:
دوستت می دارم
یاس را می بویم
قاصدک پیغام من را می برد
او نگاهی می کند
کاش آن روز چراغ قرمزی و صفی نبود
کاش در صف ایستادن را نمی دانستم
و کاش آنروز به او می گفتم:
دوستت می دارم و یقین می دانم دوستم می داری
درست مي گويي در سرزمين عشق بايد كور رنگ بود و با چشم ديگر ديد:
آن گاه
رنگ ها بيني
به جز اين رنگ ها
گوهران بيني
به جاي سنگ ها
درود بر عهديه عزيز …
سلام استاد محسن
دکتر جان دعوا که نداریم ! ولی نمه نمه رو هستم اسیدی!
من این اتاق رو دوست دارم همین و خلاص!
من ذرت مکزیکی رو ترجیح میدم!!!
چرا هیچ کدومتون نیستین آخه؟؟؟؟
باز منو کاشتی رفتی!
دکتر هوووووووووو کجاااااااایید؟
شرمنده … يك مهمان عزيز داشتم به نام استاد اسكندر فيروز، بهترين رييس سازمان حفاظت محيط زيست در طول دوران 45 ساله موجوديت اين سازمان.
بايد او را به باغ گياه شناسي ملي ايران مي بردم و در كنار گل هايي كه از هميشه عطرآگين تر و رودهايي كه از هميشه دل نواز تر و سنجاب هايي كه از هميشه عاشق تر بودند، مي چرخاندم.
جاي همه ي دوستان خالي …
.
.
.
در ضمن پارسا جان:
اطلاع موثق دارم كه در دبي، دو بار ريپ زده و يه بار هم نزديك بوده آفتامات بسوزونه!!
به پارسا:
پارسا جان ، باور کن من با شوخی های شاد این جا که از کودک درونمون بلند می شه و گاهی صورتمون رو سرخ می کنه ، مشکلی ندارم
اما وقتی بحث صداقت ، رها شد در حالیکه هنوز خیلی خیلی حرف واسه گفتن مونده بود ، بعد بحث دانائی پیش اومد و اون هم رها شد و حالا هم بحث عشق …
کمی دلم می گیره
می دونی چرا؟
چون حرف هاتون رو دوست دارم ودلم می خواد ازتون بشنوم ، از همه تون و ازتون یاد بگیرم
من هم شادم از این دور هم بودن و گل گفتن و گل شنفتن و دامن چین چینی پوشیدن و نمه نمه و …
اما دلم می خواد ، بیشتر از این باشیم ،
بیشتر از این حضورتون ، حرف هاتون ، عقیده هاتون تو زندیگم جاری بشه
شاید من آدم پرتوقعی هستم ،
شاید اشتباه می کنم ،
شاید اصلا هدفمون از دور هم بودن ، این نیست …
نمی دونم،
اما من ، با همه ی وجودم ، همه تون رو دوست دارم و از اینکه کنارتون قدم می زنم خوشحالم ،
و دلم می خواد بیشتر حرف بزنیم ،
از اون گره هایی که تو ذهن من ، ذهن ما ، ذهن همگی مون وجود داره ،
و به هم کمک کنیم برای “بهتر شدن”
پارسا جان ،
چه باشم یا نباشم ،
تصور اینکه پشت کامپیوترتون نشستید و موقع تایپ ِ شیطونی هاتون ، یه لبخند قشنگ گوشه ی لبتون نشسته ، احساس لذت می کنم
خوشحال می شم که خوشحال باشید
باور کن …
و …
اگه فکر می کنی ، چیپس وسط دربی ، ارزش کمی داره ،
مجبور می شم به دوئل دعوتت کنم
چون امکان نداره من دربی رو بدون چیپس بگذرونم
اصلا دربی بدون چیپس هیچ معنایی نداره
یه بار دیگه به چیپس وسط دربی توهین کنی ، فرمتت می کنم
و …
یه ذره از اون آب قندت بخور ، حالت جا بیاد
😀
و …
زنده باشی و شاد … همیشه … همیشه … همیشه
پاسخ:
پارسا جان بیا رسمن اعتراف کن که سروی ترتیب تو داد! نداد؟
به عمو محسن:
جاتون خیلی خالیه عمو محسن …
“این جا ” ، جاتون خیلی خالیه
1- من که کافه رو تعطیل نکردم، اروند جان! جز من هیش کی نبود- چراغ خاموش ها رو نمی دونم البته! خب، شبا همه می خوابن، حتا مونترا! خصوصن اگه صبح ها بخوان بره شرکت یا مثلن دانشگاه. تازه، اون شب به خیر پیرو این جمله بود، مهندس: “خُب حالا دیگه برای شادی امواتتون یه صلوات بفرستید تا نمه نمه برویم تو رختخواب …”. حل شد، آقا؟
2- سلام، عمو محسن عزیز. حسابی جاتون خالیه.
3- سروی چرا نمی گی دقیقن چی کار کنیم، خب!؟ یه سئوال دقیق مطرح کن، لطفن. از همون شروع کنیم، دوستم… خودت کنترل اوضاع رو در دست بگیر، ساحل عزیزم. بابای اروند هم کمک می کنه.
پاسخ:
واقعن جوابت قانع کننده بود، به خصوص اونجا که نوشتی:
“مونترا هم می خوابه!”
یادم باشه در مورد جوابت با مسعود یه صحبتی بکنم!
ای وای مثل اینکه سوتی ها داره زیاد می شه . آخه از بس مشغول همت مضاعف و کار مضاعفیم حواس برامون نمی مونه دیگه .
پاسخ:
واقعن چقدر خوب شد این همت مضاعف زاده شد تا همه بتونند یه جورایی از زیر سوتی های پرشمارشان در بروند! نه؟
پارسا!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
ببین آنیموس ، چون پارسا الان در دسترس نیست، من به جایش می گویم:
جان ن ن ن ن ن ن …
ما هم مشتری شدیم دیگه..
به به …
مبارکه!
امیدوارم که مشتری اینجا بمونی مهتا جان.
اتفاقن با توجه به تخصص و تجربه هایی که داری، می دونم که خیلی می تونی تو بحثهای جدی این اتاق آبی مؤثر باشی.
در بقیه بحث ها هم من و پارسا و آنیموس و البته با اجازه لیدر جنبش، می آریمت تو خط!
نگران مباش!!
درود.
با مسعود!؟ خوبه اتفاقن. این جوری وقتی گوشی رو بر می داره و شماره می گیره، یادش می یاد اون جا روزه نه این جا… :))
می بینم که مونترا نمی خوابه!
چیه؟ آقا مسعود ما بدخوابت کرده؟
می خوای ادبش کنم رفیق بهمنیمونو؟!
نههههههههه، مرسی.
گناه داره. بچه ی خوبیه. فقط یه کم شیطونه. خاصیت ماه تولدشه البته. این خاصیته رو بی زحمت شما نشنیده بگیر. دی:
اصلاح مي كنم: نشنيده بگيريد.
باشه
می گیریم
.
.
خوب شد؟
مرسي و شب تون بخير.
بله. مرسي. 🙂
به پارسا :
در لحظه زندگی کردن خوبه ، به شرطی که قدر لحظه هامون رو بدونیم
در ضمن ،
از همون آب قندایی که برای دلارام ، ببخشید ، آذین …ای وای ببخشید ، آنیموس درست کرده بودی ، بخور …حالت خوب تر میشه
آره جانم
راستی فکر کنم آنیموس الان به خونت تشنه است
یه نگاهی به 275 بنداز
پاسخ:
از خون رد کرده!
رجاء واثق دارم که در این بزنگاه تاریخی می خواهد سر از بدنش جدا کند!!
به مونترا :
ممنون گلم
راستش من یه سری سوال تو ذهنمه که دلم می خواد جوابشون رو بدونم یا نظر دیگران رو بدونم تا ببینم چقدر به نظر من نزدیکه ، ایا اونها جهان بینی بهتری دارن ، شاید نکته ای گوشه ی ذهن دیگران باشه که من تا حالا بهش فکر نکردم
مثلا :
آیا صداقت مرز داره؟
مرزش کجاست؟
امروز از یکی از همکارام (شیرین ) که نویسنده ی خوبی هم هست این سوال رو پرسیدم و گفت :
” بله ، مرز داره و مرزش میزان درک طرف مقابلمه . ممکنه من یه چیزهایی رو به تو بگم چون تو درکش رو داری اما برای دیگری تعریف نکنم چون اون طرف درک نمی کنه و ممکنه به خودش یا به من آسیب بزنه ”
از یکی از دوستام همین سوال رو پرسیدم و گفت : ” مرز صداقت ، حریم شخصی منه ”
و خیلی های دیگه خیلی جواب های دیگه دادن
من درک نمی کنم وقتی می گن صادق باشیم با اینکه واسه صداقت شرط و شروط و حد و مرز می ذارن چطور سازگاره ؟
این سوال اولم …
آیا کسی هست که مرا یاری کند؟
به اروند :
لطفا به پدرت بگو :
“قابلی نداشت رفیق … دم ِ ناخدا درویش گرم … “
رجاء واثقتون خيلي واثقتر از اين حرفاست عمو خان!
مگه دستم به اين پارسا نرسه!!!
😉
نه بهتره دستم به آذين جوووون و دلارام جوووون برسه…
احتمالاً اينجوري بهتره.
حتماً بهتره…
(خندهي وحشتناك شيطاني!)
شقايق جان عزيزم؟ گفتي يه وقتايي آذين اطراف شركت آفتابي ميشه هان؟!
پارسای عزیز
خوب من هم ” هستم ” ،
اما نه – اسیدی – که از انواع اسید ها سخت هراسانم ،
هستم در قد و اندازه های خودم ،
من کم می خوابم ، زیاد حرف می زنم ، چای زیاد می نوشم – قهوه اندک،
اما هرگز شگلات 98درصد تلخ سوئیسی نخورده ام ،
اصلن تلخ ها را دوست ندارم ،
پس مزه آن شکلات را هرگز نفهمیده ام ،
اینجا هم منظور ” پارسای عزیز” را از ماسک اصلن نفهمیدم.
چیپس – لای — داربی مزه بسیار دلچسبی دارد ،
اگر قرمز باشی و آبی برده باشد ،
یا اگر آبی باشی و قرمز برده باشد ،
دندانپزشک لازم میشود ، و بقیه قضایا ،
اما باید مواظیب بود چیپس های – لای — داربی زمین نریزد .
یک جورائی حیف میشود .
اگرچه ممکن است اصلن پاکتش را خالی کنیم زمین .
و بعد حال کنیم .
سروی مهربان
حضور در چنین فضا ئی خاص ،
و همراهی ” انسان ” هائی خالص و ناب همیشه مغتنم است ،
اگرچه نیاز هریک از این ” حضور ” ها با دیگری کنار خود متفاوت باشد ،
خلاقیت و هنرمندی این ” حضور ” ها آنجاست که ذهن هاشان در هم آمیزد ،
تراوائی ذهن هاشان بروز کند تا از لابلای آن ،
” مهارت های زندگی ” تجربه امان شود ،
به تصور من یکی از زیبائی های این فضا ،
گقتگوهائی بود که از لابلای گفتار های دیگری کنار مان بمیان می آمد ،
نه دستور جلسه ای ،
نه موضوع از پیش تعین شده ای،
نه اجباری ،
نه بایدی و نه نبایدی ،
و این زیبا ترین حالت برخورد ذهن هائی است که به کنار یکدیگر می آیند .
این گفتگو هائی که در گرفت گفتگو هائی نیستند که به پایان آن بیاندیشیم ،
این گفتگو ها با رشد هر یک ازما مفهیم نو تری میابند ،
مثلن پایان گفتگو های من ، پایان همچون خود منی خواهد بود.
وحجم پرداختن به اینها نیز ،
به حچم نیاز ها و تجربه های هر یک از ما بستگی دارد .
پس خواهیم گفت و خواهیم شنید ، در فضائی پر از طراوت و سرخوشی ،
من نخواهم گفت :
اینگونه باشد یا آنگونه ،
تلاش میکنم ، فضا بگونه ای باشد که انگیخته بمانم ،
…………………………………………..،
چیزی درونم میگوید انگیخته خواهم ماند .
مونترای عزیز
اینهمه سئوال !!
دنبال دقتش نگردیم ،
مبصر هم که داریم ، نداریم ؟
نه مبصر نداریم ،
این ” نخودی ” عزیز خودش صدتا مبصر است ،
اصلن خودش مبصر تعیین میکند !! نمی کند ؟؟؟؟
پس اینهمه راه فراوان ،
کفش ها را بپوشیم ،
راه های رفتنی رو باید رفت .
از هر سو که باشد .
پاسخ:
آقا ما مخلص آ« چیز درون تان هم هستیم و بهت قول می دهم که انگیخته خواهی شد! یعنی درستش اینه که شدی عمو جان! نشدی عمو جان؟
درود …
من الان ميخواستم يه سري برم تو وبلاگ مهار بيابانزايي، وبلاگ رو في+ل+تـــــر كردن!!! يا من اشتباه ميكنم؟!
اونوقت چطور؟!
واااااي، من وسط خيابون بودم صداي اروند رو شنيدم كه داشت از دور مي خوند كلي ذوق كرده بودم. همون يه تيكه كه گفت تو نفس دوباره بودي و اينا… خلاصه خوش به حال شما كه از نزديك داشتيد مي شنيديد و اين حرف ها… مي رم اين آلبوم شانس رو مي گيريم، ببينم چي چي هست اصلن! هر چند نسخه ي لصليش با صداي ارونده، نه او آقاهه!
آقا، كارهاي مهم ما هم بلخره تموم مي شه، آقا… لطفن اين قد دل منو نسوزونيد، آقا. خب!
خب، اين شقايق و باباي اروند هم كه همش خوان خوان مي كنن و من نمي دونم ماجرا چيه، سروي جان. خودت بيا رك و پوست كنده منو از اين ابهام بيار بيرون، دختر كه صواب/ثواب/سواب داره ها. تازه saواب هم داره! حالا مي شه حدس هايي هم زدها، ولي گفتن خودت يه چيز ديگه ست.
پاسخ:
خداییش اون “saواب” را خوب اومدی!
خودمونیم … تو هم کم شیطووون نیستی ها!
بچه ها تبریک!
مونترا راه افتاده بدجور!!
.
.
.
در مورد سروی هم باید منتظر ماند و دید که امشب به سلامت از آن کوچه تنگ و تاریک به خونه می رسه یا نه؟
من منتظرم، مهمون ها برم و بعضي ها بيان اين جا، آقا!
خانوم، بدو بيا ديگه… 😉
پاسخ:
شرمنده مونترا جان …
امشب شب جمعه است و دیزی هم پر دمبه است!
در نتیجه همه رفته اند مهمونی! نرفته اند؟
راست می گویی شقایق …
گاه چنین تلنگرهایی را ما آدم بزرگ ها نیاز داریم تا یادمان باشد که مسئولیت های دیگری هم داریم.
درود …
راستی تو امشب مهمونی نرفتی؟!
خب، یخ آب می شه بلخره. شما محیط زیستی ها که باید به تر بدونید!
قلبن به ترین ها رو براش- برای سروی- آرزو می کنم…
مونترا فردا می ره مهمونی!
پاسخ:
به مونترا خوش بگذره فردا … راستی! مونتانا رو هم با خودش می بره یا تنها می ره؟
شقایق جان،حس خوبیه حس شرم. شرمی از این نوع که شما گفتید. خوش به حال تون. کامنت تون منو برد به “در ستایش شرم” حسن قاضی مرادی.
مونتانا هم گفته می یاد. همین الان بیدارش کردم…
ماشالله خیلی جفتتون سحرخیزید ها!
طفلکی مسعود خان چه جوری می خواد از پس شما دو تا بربیاد؟!
دیدین توی دنیای مجازی پنجشنبه جمعهها٬ مهمونی رفتن کمرنگ میشه؟!
چقدر اینجا خلوته از دیروز صبح تا حالا!
🙁
خُب بالاخره دوستان هم باید به شب های جمعه شون برسند آنیموس جان! نباید برسند؟
عوضش صبح شنبه با انرژی مضاعف می آیند و کاری مضاعف را در اتاق آبی سامان می دهند!
.
.
.
در ضمن دیگه نبینم شکلک غم دار ثبت کنی اینجا دختر!
خودم پارسا رو ادب می کنم!
خیالت راحت …
دیدگاه تکراری شنانسایی شد؛ شما پیش از این هم چنین چیزی گفته بودید!
(من کِی گفته بودم؟!)
هر دفعه میخوام کامنت بدم٬ یه دو سه باری این پیغامو میده تا کامنت من رو احیاناً ارسال کنه…
خب احتمالن از صور قبیحه در ارسال کامنت داری استفاده می کنی! ببینم مگه دامن چین چین پات کردی الان؟!