معنی خرگوش این نیست که گوشهای مثل خری دارد!


یکی از کلاسهایی که خییلی دوس دارم، زنگ آشنایی با حیوانات است. معمولن خانوم معلممون یه دونه حیوون از موزه حیات وحش میآره و شروع میکنه به معرفی تمام و کمال اون …
وای … یه دفعه یه دونه جغد آورده بودند و چشمتون روز بد نبینه! این آقا جغده! (شاید هم خانوم جغده!) از اول تا آخر با اون چشمای گُندهاش، چشم از من برنمیداشت! البته شاید هم حق داشت! نداشت؟ اصلن فکر کنم خانوم جغده بوده! نه؟

خلاصه ما همیشه یه گزارشی بعد از دیدن این حیوونا مینویسیم که حالا میخوام یکی از اونا رو واستون اینجا دوباره انتشار بدم:
میخوام بدونم نظرتون در باره این گزارش چیه؟ آیا آن چیزی که در باره میمونها، همسترها، خرگوشها، خفاشها، روباهها و جوجهتیغیها نوشتم، برایتون جالب بود؟ برای پدر من که خیییلی جالب بود، به خصوص قسمت مربوط به خرگوش و این که:

معنی خرگوش این نیست که گوشهای مثل خری دارد!
راستی! اگه گفتید معنی خرگوش پس چیست؟




فکر کنم خر یعنی بزرگ و خرگوش یعنی گوش بزرگ!
و گوش بزرگ به معنای ِ دراز گوش نیست!
نتیجه:ما درباره ی پستانداران دانستیم!
پاسخ:
آخ … آخ … اون نتيجه گيري اش منو (كه پدر اروند باشم) كشته … چقدر تشنه چنين نتيجه گيري هاي ساده و همه فهمي در محيط بيروني هستم!
درود …
نه!آقا جغد بوده!
اگه خانوم جغد بود می دونست چه جوری یواشکی نگاهت کنه که
تو اصلا نفهمی ولی اون تو رو فول اسکن کنه!
خييييلي باحال بود … فول اسكن را مي گويم!
نتیجه گیری های ساده و همه فهم…
درسته و چه ایده آل به نظر می آد
مي دوني شقايق: بعضي وقتا ما آدم بزرگا واسه اين كه نشون بديم، خيلي مي فهميم و حاليمونه! يه مطلب ساده رو آنقدر مي پيچونيم كه امر به خودمون هم مشتبه مي شه كه نكنه موضوع واقعن خيلي پيچيده باشه و ما چه مخي هستيم كه فهميديم جريان چيه!
مثل ماجراي زن و مرد و فمينيسم! نه؟
در صورتي كه طبيعي ترين قانون بقاي خلقت، حضور دو جنس مختلف از يك گونه است و تمام!
درود …
اروند نازنین
خوب دوباره سئوالاتو شروع کردی ،
از اون موضوع “دفتر خاطرات ” همینطوری من رو می کشونی دنبال خودت ،
و چقدر قشنگ ،
اصلن هیچ فکر کردی که چه بلائی سر این ” پروژه ” ها باید بیارم آخه ؟؟
امروز یه ” میان گقتاری اونجا ، توی ” صداقت کشندت ” گذاشتم ،
بیشتر از این نمی دونم ، بخاطر گوشهای بزرگش بهش میگن خرگوش ،
اما الانه بهت میگم درازی گوشهای خرگوش ها به چه درد میخوره ،
تازه وقتی ” غزل ” یکی دو هفته ای خرگوش داشت فهمیدم حس بویائیشون 20 برابر ” انسان” ه ،
ببین ” اروند نازنین ” اگه ایندفعه با ” درویش عزیز ” رفتی تو اون فضا های کوه و دشت سبز سبز ،
بعد یک خرگوش دیدی که اهلی تو شده و تو هم اهلی اون ،
مبادا گوشهای بزرگشون رو که خیلی تو دست میان رو بگیری ها ،
خیلی حساسن ، میدونی یک عالمه از عروق بدنشون توگوشهاشونه ،
وقتی گرمشون میشه این ها هستن که کمک میکنن که گرمای بدنشون عادی بشه .
برای همین هیچوقت گوشهاشو نگیر ،
اگه اهلی هم شدین دیگه نمی خواد ” روبروی ” هم وایسین وبهم نگاه کننین ،
بغلش کن ، بغلت میکنه ،
بعدم تو بهم بگو چرا بهش میگن خرگوش ،
اصلن ما ” انسان ” ها هم همینطوریم ،
هی نباید به هم دیگه فشار بیاریم یا مثلن بیخ خر همدیگرو بگیریم ،
” انسان ” خیلی حساسه ،
راستی حالا تو بمن بگو ،
کی ” انسان ” ها هم دیگرو اهلی میکنن ؟
عمو جان
ماه بود :
” اصلن ما ” انسان ” ها هم همینطوریم ،
هی نباید به هم دیگه فشار بیاریم یا مثلن بیخ خر همدیگرو بگیریم ،
” انسان ” خیلی حساسه “
با آن قانون طبیعت و درست و آسان برداشت کردن از آن خیلی موافقم اروند عزیزکم…
آقای درویش پسر، اروند نازنین،
من عاشق این نگاه ناب و کودکانه ات هستم. “معنی خرگوش این نیست که گوشهای مثل خری دارد!” فوق العده بود.
در مورد جنسیت اون جغد هم كه شقایق عزیز لطف کرده و اطلاعات جامع و مانعی رو در اختیارمون قرار داده که شواهد صحتش رو نشون می ده. دی:
این کامنت شماره پنج هم خیییلی با نمک و البته قابل تامل بود ها. این که نوشتی: “بعضی وقتا ما آدم بزرگا…” 😉
از عمو محسن مهربونتم كه مثل هميشه ممنونم به خاطر بحث هاي دل نشين و آموزنده شون.
خلاصه اين ما حسابي شاگردي مي كنيم در كلاس هاي آقايان پدر و پسر درويش و از اين بابت بسيار خوش حاليم و به خود مي باليم.
خوب و خوش حال باشي، هميشه. 🙂
درود بر مونتراي عزيز:
پس تو هم توضيحات شقايق جان را كافي و وافي مي دوني، نه؟
دست آخر آن كه:
مي خواستيم عرض كنيم كه مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد!
من عاشق “معنی خرگوش این نیست که…” هستم. کاش جایی داشتیم این گزارش های شما را چاپ می کردیم مرد جوان!
اشكالي نداره دختر جوان!
همين كه عاشق جمله هاي مني و اينجا رو مي خوني؛ خودش يه دنيا واسم مي ارزه.
مواظب خودت و دل پاك و كودك معصوم وجودت باش.
بدون شک کافی و وافی بود، توضیحاتشون… 🙂
خُب الحمدالله …
به هر حال از ليدر جنبش كمتر از اين انتظار نمي ره! مي ره پارسا جان؟!
راستی ،
پارسای عزیز این غیبت بزرگ را چگونه جبران می کنند .
هستم استاد محسن. می خونم…….
کمی از خودم دلخورم دارم خودمو بازپروری میکنم
دکتر جان لیدر جنبش جای خواهری(دانکی!) آخرشن .من تایید میکنم!
پاسخ:
مطمئنی داری بازپروری می کنی؟ به نظرم بیشتر داری ناز می کنی! نمی کنی؟
اروند نازنین
اگه یک اجازه دیگه ،
بغیر از اون اجازه اولی ( انگار بواسطه اون اجازه جا خوش کرده ام ویک سند هم زده ام !!!)
اگه یک اجازه کوچولوی دیگه بدی و اونجوری با اخم وسر پائین نگاهم نکنی یه چیز کوچولو دیگه بگم ،
آخه خیلی کلیه .
میخوام به :
شقایق و مونترای عزیز بگم که من واقعن بلد نیستم بنویسم ،
و اینارو چطوری نوشتم !!
اگه اجازه هست ؟
اینجا بنویسم یا اونجا ؟
پاسخ:
اولن که اجازه ی من دست شماست … دومن دارم می رم شیراز و تا شنبه لطفن چراغ این کلبه رو روشن نگه دارید.
پارسای عزیز
اون دورها ،
که شناسنامه من اندازه شناسنامه الان ” درویش عزیز ” بود ،
همین ” درویش عزیز ” در بین نواختن هایش چیزهائی بمن گفت ،
بیاد ندارم از ان زمان دیگر از ” خودم ” دلگیر شده باشم ،
سخت بود اما “ساده” شدم .
شاید خود ” درویش عزیز ” برایت بگوید .
از نواختن هایش نگران نباش ،
نت هایش گوش نواز است .
پاسخ:
منو یاد چوب زدن گوگوش انداختی محسن جان!
بزن بزن که داری خوب می زنی محسن جان!
همانطور که ديگران توضیح دادند، «خر» بعنوان یک پیشوند به معنی بزرگ بکار می رود. کلمات دیگری مثل «خرچنگ» که به معنی چنگ بزرگ است و یا «خر مهره» که به معنی مهره بزرگ است نیز در زبان ما کاملاً رایج است.
در ضمن بعضی اوقات پدران بعنوان یک توصیف از ما بکار می برند. مانند پدر من که همیشه بهم می گفت: «سال به سال، خر تر می شوی!» و البته کلی طول کشید که من فهمم منظورش این است که سال به سال بزرگتر می شوم!
شاد باشی
پاسخ:
چقدر مثبت فکر می کنی کرم کتاب عزیز …
حالا مطمئن هستی که منظور پدر محترم را درست متوجه شده اید؟!
درود …
عمو جان
نویسندگی تان را تحسین نمی کنم (که هستید البته)
آن بینش بی نظیر ِ پشت ِ سطور نوشته هایتان؛
آسمانی و محشر و تعریفی است…
بابا بزن زنگو …
كجاييد عمو محسن مهربون؟ من از فردا تا چند روز- نمي دونم دقيقن چند روز- تحريم مي شم و نمي تونم اين طرفا بيام ها! نگاه زيبا و قلم تاثيرگذارتون رو تحسين مي كنم.
شيراز هم خوش بگذره…
مونترای عزیز: عمو محسن که قرار نیست بره شیراز! پدر اروند قراره بره!
اون هم هست و به زودی دوباره خواهد نوشت … امیدوارم دوره تحریم اینترنت و مانیتور برای شما زود تموم بشه.
درود …
من قربون اون خط کج و کوله و باحالت بشم ، بچه .
مرده ی اون کسره ی زیر کلمه ی “عین ” هستم …
مرده ی اون غلط املائی های باحال هستم …
مرده ی اون نتیجه گیری سهل و ممتنع هستم …
مرده ی نکاتی هستم که از هر جانور توی ذهنت نقش بسته ، همانها که برایت جالب تر بوده ، همانها که توی ذهنت مانده ، همانها که توی گزارشت نوشتی ، اینکه کدام نکته از هر جانور برایت مهمتر بوده …
مرده ی گزارشت هستم ، بچه …
پاسخ:
باباجوون اینقدر که هی داری مرده می شی! ممکنه دیگه چیزی ازت نمونه سروی جان تا یه وقت بتونیم تو ساحلت آفتاب بگیریم ها!
به پدر اروند:
سفر بی خطر … خوش بگذره … مواظب خودتون باشید …
ممنون ساحل عزیز.
آره، ارون جان. می دونستم. یعنی از جوابی که به عمو محسن دادند متوجه شدم. به همین خاطر اون جمله رو با فاصله نوشتم. آررره پسرک. این جوری بوده…
به هر حال امیدوارم سفر خوبی داشته باشن.
ممنون.
من هم امیدوارم “عمل” خوبی داشته باشی …
.
.
.
در مورد عمو محسن – تا نیومده – بگم:
خیلی وقتا مثل
دانش آموزی می مونه
که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست داره!
و خودت بهتر می دونی، چنین دانش آموزانی چقدر تنها هستند! نیستند؟
اصلاح می کنم: ارون جان نه، اروند جان…
شقایق عزیز ،
مونترای عزیز ،
تصور من این است که اگر به خودِ خودِ ” انسان ” نگاه کنیم ،
بشناسیمش ،
آنوقت حضورش در پس واژه های ” زن ” و “مرد ” کاملن جور دیگری است ،
اصلن همانی است که هر کدام ما میخواهیم باشد ،
ما با همه توان مان برای دانستن های بیشتر ،
تلاش میکنیم ،
اما گاه ،
همه چیزرا از شکل طبیعی ، یا چرخه طبیعی آن خارج می کنیم تا در قالبی نو بروز دهیم .
تا کاری کرده باشیم گاه ، کارستان .
من اصلن نمیتوانم تصور کنم ” انسان ” در این قالب های از پیش تعریف شده بگنجد ،
شاید خنده دار باشد این بیان :
علم که ” انسان ” را نیافریده ،
ظاهرن این ” انسان ” بوده که علم را اینگونه گسترش داده و پویا کرده است ،
پس چگونه است که :
تلاش میکنیم بر پایه آنچه از او بروز کرده خودش را به بند بکشیم !!
برای همین بدون پرداختن به ” خالص ” انسان ،
اینگونه ” زن ” یا ” مرد ” بودن ش را در قاب های پر تزئین می نشانیم !!
و بعد ،
از خودِ ” زن ” و ” مرد ” می گذریم و گفتگورا می کشانیم بسوی شکل چهار چوب ها و قاب ها .
” عادت ” و ” باید ” که چسبیده به ما پای به این جهان ننهاده ،
در ذهن مان فشارش داده اند ،
و با تلاش بسیار این فشار را پاس داری نموده اند .
و ما ،
پذیرفته ایم آنها را و بعد به تعریف آنها نشسته ایم!
نمی دانم چرا در پذیرفتن آن ها شک نکرده ایم ؟
شک نکردن هایمان ،
فقط برای پذیرش بی چون و چرایشان بوده است ؟؟؟
تصور من این است که اینگونه اندیشیدن ها ما را بدینجا کشانده است ،
اندکی تامل کنیم ،
ببینیم بعنوان احترام ، تقدس ، فرهنگ کهن ، و ……………… ،
چه قابهائی را از آن دور های تاریخ تا کنونه ما ، برایمان فراهم کرده اند !
و ما گاه بدون نگاه خردمندانه به ” انسان ” آنچه ساده در اختیارمان بوده است را پذیرفته ایم ،
تازه ” بزک ” که خیر ” هنرمندانه برای ربایش های افزون تر،
” گریم ” ش هم کرده ایم .
از این نوع نگاه به ” زندگی ” بیم دارم ، نگرانم ،
نه برای خود ،
برای جوانانی که اگر دریچه های بیشتری بگشایند ،
در همین فضای ……………. نیز زیبائی های فراوانی در انتظار نشسته اند ،
ما میباید که به همه ی زیر مجموعه ” زندگی ” مان به پردازیم ،
نه آنطور که برخی از اجزاء آنرا مثل بادکنک ،
آنقدر باد کنیم که همه فضای آن زیر مجموعه را پر کنند ،
و بعد ببینیم هیچ جائی برای اصل ” زندگی ” زرد مان باقی نمانده است .
و بعد ببینیم ، قطار ” زندگی ” با آن همه واگن های رنگارنگ و زیبائی بیرونی ،
از درون خالی خالی است .
گاه می بینیم که واگن ها با تمام ابزار زندگی پر شده اند ،
اقتصاد ، سیاست ، فلسفه ، … …… ، عادت ها ، باید ها و احترام ها!!!!
انگار این قطار دیگر جای خالی برای سوار کردن ” زندگی ” زرد مان نداشته است !!!
سوت زنان عبور خود را از ایستگاه ” زندگی ” فقط اعلام کرده و رفته است ،
و چه خالی رفته ،
وچه خالی رفته .
این است که خسته امان می کند .
من اینگونه پرداختن ها به زندگی را هرگز نپذیرفته ام ،
از آن فرار می کنم ،
در راه این فرار ،
دریچه های بسیاری بر من گشوده شده ،
و انگیخته ام کرده اند .
این فضای حضور ” همگی تان ” نیز برایم از نوع همین دریچه های تازه است ،
چون نوع نگاه ” همگی تان ” را انگونه ندیده ام ،
برای همین ذهن داشته های خودم را گاه با اندکی ترس بروز میدهم ،
باور داشته باشید که عدد و فرمول نوشتن برایم ساده است و اینگونه نوشتن دشوار ،
جسارت بروز آنچه در ذهن نشسته است ،
ِراحت نوشتن ونه شاید صحیح نوشتن،
فقط در پی اینگونه نگاه ” همگی تان ” بوده است .
از نگاه شما عمیقن ممنونم .
اروند نازنین
این روزها بوی بهار همه را فرا گرفته ،
سخت در تکاپو هستند ،
” درویش عزیز ” هم درست گذاشته روز پنجشنبه رفته است ،
روزی که همه مشغول ” خود ” شان هستند ،
پس می مانیم ” من ” و. ” تو ” ،
اشاره ای کن تا ” شیطونی ” به سبک ” سروی مهربان ” را شروع کنیم !!
“جادو گری” !!!!
اون ” بستنی ” یه !!!
چطوره ؟؟؟
به عمو محسن عزیز:
شماهر 3و خیلی 20 بود … خیلی …
یکی اینجا حرف شیطونی زد … آره؟ … من شیطونی رو هستم … روح آدم هوا می خوره …
تصیحیح می شود :
شماره ی 30 تون خیلی 20 بود … خیلی …
بقیه اش نیاز به تصحیح نداره … حرف شیطونی که پیش بیاد غلط املائی و تایپی ندارم …
😀
به اروند نازنین:
این مردن ، عین ِ زنده شدنه … عین ِ زنده بودن … عین ِ زندگی … باور کن …
پاسخ:
باور می کنم … باور کن!
منم شیطونی رو هستم.
مخصوصاَ با حضور عمو محسن.
اروند جان ما تو مجل کارمون 3 تا خرگوش داریم. توی محوطه اونحا شیطنت میکنند.
یک نکته از خرگوش ها: خیلی شکمو هستند. انواع بیسکویت دوست دارند. نون هم دوست دارند. به سیب هم خیلی علاقه دارند از هویج بیشتر. کاهو هم کم میخورند. بین سیب با کاهو و کلم گزینه انتخابی اونا بیسکویته
پس چی شد؟
انگار بدون نخودی، شیطوونی حال نمی ده! می ده؟
آخ که دلم برات تنگ شده بود ها!
حالا كجا بووودي شيطووون؟ نكنه داشتي مي تكوندي خووونه رو؟
خانه که تکونده می شه ؛
تکوندنی های دیگه رو باید تکوند پسر!
پاسخ:
مثل پارسا! نه؟
یه چیزی بگم؟
من از وقتی معنای اسم مونترا رو فهمیدم خیلی بیشتر دوسش دارم!چرا؟
هی دلم می خواد یه دخمل تو خانواده به دنیا بیاد ؛ این اسمو بهش پیشنهاد کنم!
پاسخ:
موافقم … اسم قشنگي داره، درست مثل قلب مهربونش.
عمووووو جان کجایین؟
پارسای عزیز
اروند نازنین که دنبال خرگوش ها کرده و لپ هایش گل انداخته . .
سروی مهربان که سخت مشغول مطالعه آن کتاب هاست و دیگر زمانی برای این جا ندارد .
شقایق عزیز هم دچار “شاه نامه ” شده است و حق هم دارد .
متین که مشغول پذیرائی خرگوش ها با بیسکوئیت هایش است !
فاطمه عزیز باز با همان خصوصیات آذر ماهی ش رهایمان کرده و عین خیالش نیست .
کالیراد عزیز . گذاشته که نوشته های زیبایش را بعدن بعنوان عیدی بما هدیه کند.
برای مونترای عزیز آرزوی بهترین ها را داریم که هرچه سریعتر برایمان با چشمان پر از رنگ بگوید .
درویش عزیز سخت تمرین میکند تا با ” نُت “های جدید سراغ مان بیاید
اما ،
پارسای عزیز ،
کماکان در غیبت طولانی حضورش را از ما دریغ کرده است .
راستی چرا ؟؟
مي بينم كه شما هم بد نمي نوازيد دوستان را عمو محسن جان! نه؟
اروند نازنین
وقتی ماهی قرمزا رو میبینی ،
وقتی سمنو و سیزه ها هستن ،
و همه جا بوشون رو حس میکنی،
بوی بهار میاد تو ذهنت ،
اما ،
وقتی اونائیکه حضورشون برات مغتنمه ،
اینجا باشن ،
بوی بهار یک جوری دیگه سرشارت میکنه .
برای من اینجوریه .
راستش من دوس دارم اومدن و نيومدن آدما يا نوشتن و ننوشتنشون در اينجا كاملن “دلي” باشه. خيلي رو خودم كار كردم كه از حضور آدما لذت ببرم؛ بدون آن كه از نبودن شان دلگير شوم.
فكر مي كنم اينجوري بهتر مي شه “وزن بودن” رو احساس كرد! نمي شه عمو؟
دچار
را خوب اومدین عمو جان
اروند جون ِ من !
این سوال ِ عمو محسن را جواب ندادی ،
می شه تا بقیه هم بیایند و دلی هم بیایند ؛ در این مورد حرف زد :
“راستی حالا تو بمن بگو ،
کی ” انسان ” ها هم دیگرو اهلی میکنن ؟”
پاسخ:
من فكر مي كنم آدما وقتي مي فهمند كه به يه آدم ديگه يا يه جاي ديگه اي اهلي شدند كه اصلن سنگيني حضور اون آدم يا جا يا … را حس نكنند. وقتي من بتونم در برابر شقايق، خود ِ خودم باشم، وقتي مجبور نباشم تا 100 بشمارم، براي حرف زدن؛ وقتي همه با هم بخنديم و نه به هم بخنديم؛ مي شه باور كرد كه داره ماجراي شيرين اهلي شدن رخ مي ده! نمي ده؟
اروند نازنین
اصلن اگه اینطوری نبود ،
باز باید غصه میخوردیم که چرا مثلن ” کودک درونشان” را با خود شون نیاوردن ،
یا …………………. ،
اما ،
اما من فکر میکنم اگه یه وقتی حواسمون نباشی و جای ” دلی ” رو بدیم به کارای دیگه اونوقت شاید ، شاید ، این ” دلی ” باهامون قهر کنه ،
من فقط از این غصه دار میشم .
من میدونم ” دلی ” ها هم گاهی باید هوا بخورن ،
مگه نه .
من خیلی ها رو میشناسم که تو دل هاشون پر از این ” دلی ” هاست ،
اما بعضی وقتا اذیتش میکنن ،
سپهر رو که یادته ،
تو دلش پر از این ” دلی ” هاس ،
اما ……………… ،
اگه قهر كنه … يعني هنوز نرسيده … هنوز بالغ نشده … بايد حالا حالاها بتازونه تا دريابه كه هيچي تو زندگي به اندازه ي همون لحظه هاي “دلي” نمي ارزه! مي ارزه؟
اروند نازنین
نه اینطووری نیس ،
خیلی وقتا ما به هزارتا بهونه دم دست تر حواسمون پرت میشه ،
اصلن فرق “هیجان” و “انگیزه” همینه دیگه ،
اون ” دلی ” ها توی همه هس ،
باید مواظبشون بود ،
اگه منتظر “تازوندن ” شون باشیم ،
این اسب ” سرکش ” مون یه دفعه سر پائینی رو میگیره و میره ،
راحت تره دیگه ،
مخصوصن اگه ” دلی ” رو تا بحال مزه نکرده باشه ،
بعد ،
بالا اومدنش خیلی مشگله ،
این همه نا امیدی و سر خوردگی رو نمی بینی ،
واسه همینه دیگه.
اروند نازنین
ببین مثلن اگه همین فضائی که توش هستیم نبود ،
چقد باید مواظب ” دلی ” میبودیم تا یه فضای دیگه مثل اینو پیدا میکردیم ،
وسط یک همچین گشتنی یک دفعه ………………………………..
من میگم باید مواظبش باشیم .
به خدا من همین دور ورها هستم .
تقصیر من چیه که سرکار اینترنت ندارم؟
حالا شما هی منو بنوازید عمو محسن خان جانِ عزیز دلم
من اگه یه روز به اینجا سر نزنم دلم برای همه تون تنگ میشه … برای همه ی اونهایی که دلی می نویسن و یادشون نمی ره که وقتی میان اینجا کودک درونشون رو هم با خودشون بیارن …
اینجا … آوردن اطفال الزامی است …
شقایق جان حالا تو بگو …
کی انسانها همدیگه رو اهلی می کنن
تا بعدش .. منم بگم …
اروند نازنین
اره ، درستهِ درسته ،
“ماجرای شیرین اهلی شدن “،
البته من میگم :
“بستر شیرین اهلی شدن “،
چون ” اهلی ” که شدی بستر برای ادامه راه باز شده ،
بگذریم ،
اما،
آخه شما ها یه روزی که اصلن شمردن بلد نبودین به اون فکر نمی کردین ،
یه چیزائی رو که میدیدین زودی اهلی میکردین و اهلی می شدین .
من میگم وقتی همه اینا رو میدونیم ،
باز چرا ” اهلی ” ها انقدر کم هستن ؟
میخوای بگی من خیلی پر توقعم ؟
نه باور کن نه ،
خیلی حیفه .
عمو محسن عزیزم،
اهلی ها کم هستند ، شاید چون اهلی شدن هزینه داره ، مثل صداقت
و آدم ها حاضر نیستن هزینه ی اهلی شدن رو بپردازن
هزينه هاي اهلي شدن مي ارزه واسه كسي كه مي دونه “اهلي شدن” چه گوهر ناياب و باارزشيه!
اروند عزیزک من
آن تعریفت از اهلی شدن و مثال ِ دلنشینش مرا به عرش برد.
هیچ حواست به اُور فلو شدن و ظرفیت اندک من هست ؟پسر!
پاسخ:
زندگي شايد همين باشد!
ترس از اورفلو شدن پي در پي! نه؟
آره قبول دارم اروند جان
ولی اونها که نمی دونن و طعمش رو نچشیدن ، براشون سخته که این هزینه رو بپردازن .
می دانی ….
اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمي نفهمي خودش را به اين خطر
انداخته که کارش به گريه کردن بکشد
ولی من اعتراف می کنم که
گریه اش شیرین ترین تلخی است
به قول ِ آن روباه ِ دوست داشتنی ِ شازده کوچولو
وقتی اهلی نیستی ؛ زندگی یکنواخت است و کسی برایت خاص نیست
اهلی که شدی
انگار زندگی چراغانی می شود
صدای پایی با بقیه صدای پاها فرق دارد…
چرا می گی خطر شقایق جان؟
از خطر باید پرهیز کرد … اما این که تو گفتی رو باید با همه ی وجود در آغوش کشید
کی بود که می گفت : ” آدم تا اشکش در نیاد “آدم” نمی شه ” ؟
پاسخ:
چه كسي بود صدا زد: اروند؟
شاید به خاطر ِ این که به نظر من از همه ی خطر ها هم نباید پرهیز کرد!
شاید … حالا که فکر می کنم … می بینم … شاید …
دقيقن همينطوره! به قول خودت: “جاده هموار، سفر را ملال انگيز مي كند!” نمي كند؟
سلام
من همین دور و برها هستم و می خونم و لذت میبرم
ناز کردن کدومه دکتر جان ! من ناز میکشم!خوب هم میکشم ها!
پاسخ:
ا ِ چه خوب … من فكر كردم فقط سيگار مي كشي!
ما این روزا کار داریم در حدبوندس لیگا!این که بعضی ها چه جوری ایییییییییییین همه اینجا بودن!به خودشون مربوطه!اصلا به من چه!
اهه!
اصلا ایشون تافته ای هستن جدا بافته!نبافته؟!!!!!!
دکتر من زیادی که حرف میزنم یه کم خودمو سانسور میکنم که تعدیل بشم!
جریان کم کاری ما همینه!وگرنه که ما دلی میاییم
گفتم دلی یاد دلارام افتادم!!!
حالش چطوره حالا؟ دل آرام را مي گويم!
ای بابا!
دلارام کجا بود!؟این از جوونیا یادمه!
استاد جان همین روزاس که بیام بگم سوخت آقا!سوخت!
پاسخ:
پس فارنهایت و کراوات هم نتونست آتیشو خامووش کنه؟ یا این که آتیییش دیگه ای سوزوندی پسر؟
باز كه مي گي: نمي شه؟
مگه ماجراي عمه قبله عالم را فراموش كردي فرزندم؟!
ببینین دکتر جان
سیگار و چای ورودی برنامه نویس هستن و کد خروجیه اون!
ما هم برنامه نویسیم دیگه!خداییش شبای تحویل نمیشه کاریش کرد!
نه بابا!همون آتیش داره خاکسترم می کنه استاد جان!آتیش دیگه کدومه!؟
دکتر جان باید به یه سلوشن فراتر از کروات و فارنهایت فکر کنم!شما چی پیشنهاد میدین!؟
پاسخ:
فکر کنم میز کاری تونو اشتباه اومدید!
چه جوري درستش كنم آخه؟
دودمان بر باد رفت! نرفت؟
دکتر جان من فنا شدم!
اومدم روی دستگاه خانوم مهندس یه چیزی رو ببینم گند زدم!
جوووووووووون من درستش کنین که اگه الان بیاد دودمان من به باد میره
بله .. می بینم که حرف های ما رو حفظ می کنی که به موقع عین ِ پتک بکوبی تو سر خودمون ، پسرم .
ماشالا … ماشالا …
شما حالا هی بنواز …
پاسخ:
فكر كنم نواختن نديدي كه به اين مي گي: نواختن!
من گفتم شقایق چرا مثل آقای پارسا داره حرف می زنه !
😀
پاسخ:
بیا پارسا جان … دیگه مگه میشه کاریش کرد؟
انا لله و انا الیه راجعووووون
باشه …
فقط به خاطر تو …
آقای درویش بی زحمت درستش نکنید … خیلی بامزه است
😀
آخ جون شیطونی!
پاسخ:
موافقم … به اين مي گن : شيطوووووووني! نه؟
دکتر جون من درستش کنین
من جدا می ترسم ازشون!!
جايزه چي مي دي؟
نفرمایید اروند جان …
من الان دو سه روزه دارم به شدت نواخته می شم … از زمین و آسمون …
دیگه چیزی ازم نمونده …
خداییش اگه از جلسه بیاد و اینجا رو چک کنه من جوان ناکام شدم!!
خداییش دستم داره میلرزه
دکتر
نههههههههههه
درستش نکنید … بذارید بعضیا یاد بگیرن تو کامپیوتر لیدر جنبش سرک نکشن!
;D
اونم چه سركي؟!
طفلكي همين چند وقت پيش بود واسه همشوون شيريني خريد ها ….
سروی بابا شفاعت ما رو کن
بايد بگذاريم به نظرسنجي!
اوصولن موصولن، نظرسنجي نشانه ي حضور يك جامعه و نظام مردم سالار در اينجاست! نه؟
چی به من می رسه اگه شفاعت کنم؟
سهم منو مشخص کنید
سهم منو؟
تازه بايد سهم متين و عمو محسن و فاطمه و رهگذر و آنيموس و … را هم مشخص كنه!
دکتر من در اولین فرصت هر چی بگی جایزه میدم
یه چیزی میگم فنا یه چیزی میشنوی
دکتر
به جان خودم اومده بودم ببینم رو سورس سیف چک این کردن یا نه!به جان خودم
بله .. بله..
جناب پارسا … منو از قلم انداختین …
ایشون درستش کنن ، من راضی نباشم به اوشون خبر می دم
واقعن حيف شد …
يادته داشتي صحبت از نيم سوز شدن مي كردي؟
انگار كاملن سوختي … نه؟
چه سرنوشت تراژيكي براي آرش و پارسا رقم خورد؟!
چه پسراي خووووبي بودند …
افسوس كه حالا بايد
نيش عقرب را تحمل كنند!
دکتر،سروی
جان عزیزتون منو اذیت نکنین
قلبم داره بام بام میکنه
سهمم؟
من الان تمام قد احساس بدبختی میکنم
چی؟
پسر چه ابهتي داره اين ليدر جنبش!
اوخی ..کم کم داره دلم می سوزه
آقای درویش بیاین یه جایزه ای مشخص کنیم ، تا این بنده ی خدا از دست نرفته
پاسخ:
باشه … جايزه چي باشه؟
دکترجانم من هنوز جوونم ها
عوضش کنین
من خودم بهشون میگم
آره واقعا ، منم تو کف همین ابهتش موندم …
من به یه نهار مفصل راضی ام …
برای شروع البته
قبووووله … البته براي شروع …
درستش كردم پارسا جان!
اوپس لا باتری شدم
من هنوز نهارم رو نگرفتم که شما عوضش کردید که!
راستشو بگید ، بهتون باج دادن بعضیا؟
تک خوری آخر و عاقبت نداره ها!
من درخدمتتونم بریم نایب سلطانی بزنیم
البته برای شروع …
در مورد بقیه اش باید با اروند و بقیه مشورت کنم
جریان ارش چی بود دکتر جان؟مگه اونم خبط کرده بود ؟
بِه … اون كه تازه نزديك تر از تو بود!
آذرماهي هم بود كه يعني:
خداي گاف!
راستي من بايد بروم دنبال اروند …
شما خودتون با هم كنار بياييد …
يا رب ارحم ضعف اعصابي و رقت قلبي
سروی جان
من آماده خدمتم
خداوکیلی دستام میلرزید
آمین
اينم بگم و برم …
خيييلي شيطووووني باحالي بود ها! نبود؟
نگران نباشید …
همون روز که رفتیم نهار بقیه اش رو هم مشخص می کنیم … البته با مشورت با جمع … منظورم عمو محسن و فاطمه و آنیموس و شقایق بانو و … بقیه است
زیاد خرج رو دستتون نمیذاریم …
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود…مخصوصا نهار تو نایب
دکترجانننننننننننننننن؟
من 5سال ازعمرم کم شد تااااااااازه این صبحونشه
شیطونی!؟
میرم الان پشت اتاق معاونت وامیستم تا اومد براش میگم
دکتر رفت دنبال اروند …
دیگه نمی تونید بزنید زیرش … نهار تصویب شده …
آخه بگو پسره خر چرابراوزر رو باز کردی!!!!!!!1؟
میدونید سروی
به خاطر اینه که میخاستم زودتر ببینم دکتر چی جواب داده
نهار که چششششششم
من بدبخت گندی ام که زدم
معنی خرگوش این نیست
معنی پارسا این است که گوشهایی مثل خر دارد!
خیییلی بامزه بود پارسا جان …
معنی خرگوش را می گویم! هر چند که می دانم متین تکذیب می کنه! نمی کنه؟
سهم منم بدین آقا پارسا. منم رشوه میخوام
سروی خانم تو 111 اسم همه بود بجز من. داشتیم؟ یعنی من تو … هستم.
و در مورد خرگوش ها: طی 4ماه بازی با خرگوش های اداره فهمیدیم موجوداتی شکمو هستند که وقتی گشنه باشن تا میایم تو اداره بدو بدو میان جلو. اما وقتی که سیر هستند یک ساعت هم صداشون کنی به روی خودشون نمیارن. انگار نشنیدن.
بیسکویت و نون بربری رو هم از همه چی بیشتر دوس دارن
متین جان ف تو بخش جدانشدنی از من هستی . من برم ف تو هم حتما با من میای ف اصلا من بدون تو نمی رم . بخاطر همین اسمت رو نیاوردم . چون بودن تو با من خیلی حیلی واضح و مبرهن می باشد . نمی باشد؟
خوانندگان محترم ، بی زحمت به جای تمام “ف” ها ، ویرگول در نظر بگیرید.
با تشکر
عمو محسن،
قهر کردید؟
کجا رفتید؟
چشمای مهربونتون خوب شد؟
نمی خواید ادامه ی حرف هاتون رو بگید؟
از ماجرای دایره های نازنین متحد المرکز تا قصه ی سرولات و صداقت اروند؟
عمو محسن کجایید؟
با ما قهر کردید؟
من حاضرم نازتون رو بکشم …
آشتی دیگه …
آشتی؟
مگه چیکار کردی که فکر می کنی باهات قهر کرده؟!
کاری نکردم به خدا ، چون عمو محسن بحث قبلی رو ادامه نمی ده ، دارم نازش رو می کشم که بیاد …
شما الان حسودیت شده اروند جان؟
من یادم نمی آید که بهمنی ها آب شون با حسادت در یک جوی رفته باشد! یادت رفت؟
نه یادم نرفته .. اما تو که بهمنی نیستی ، متولد نازنین ماه مهر هستی پسرک
باباجون من – که اروند باشم – الان خوابم! نمی دونم کودک تو چرا خیال خوابیدن ندارد؟
کودک من 6 ساله که نخوابیده … 6 ساله …
بعضی وقت ها با آدم بزرگه قهر می کنه ، بعضی وقت ها حتی لج آدم بزرگه رو در میاره … اما حاضر نیست بره بخوابه …
کودک من 6 ساله که نخوابیده …
پس خیلی مواظب باش سروی جان!
چون اگه همینجوری پیش بری و کودکت همچنان نخوابه؛ اونوقت باید بگی:
کودک من 10 ساله که نخوابیده …
20 ساله که نخوابیده …
30 ساله که نخوابیده …
اونوقت خداوکیلی خودت باور می کنی کسی که 30 ساله نخوابیده، بهش بگن: کودک!
پس حواستو جمع کن … کودک بی خوابت سال دیگه داره می ره مدرسه!
.
.
.
کنفسیوس می گه:
“خردمند شاگردانش رابه وقت تعلیم هدایت میكند، اما به دنبال نمیكشاند. آن هارا به پیشروی میخواند و متوقف نمیكند. راهی برای پیش روی آن هامیگشاید، اما به جایی نمیبرد … “
زود قضاوت کردی …
کودکم قرار نیست بزرگ تر از این بشه اروند جان …
شش سالگی سن خوبیه برای ماندن ، برای کودک ماندن … برای همیشه کودک ماندن ….
سال دیگر هم کودک درونم 6 ساله باقی می مونه و سال بعدش و سال بعدترش …
مهرماهی ها رو نمی دونم ولی به نظرم بهمنی ها اهل زود قضاوت کردن نیستن … هستن؟
راستی ، دم جناب کنفسیوس هم گرم …
خُب الحمدالله که حواست به سن و سال کودکت هست!
منم همینو می خواستم!
هست … حواسم هست … خیالت راحت …
راستی دارم کامنت های پست های خیلی قبل تر رو می خونم .پست هایی که قبل از مهمون شدن من در اتاق آبیت نوشتی.
کامنت های جالبیه . روند رشد آدم هایی که اینجا کامت میذارن ، اونهایی که دیگه نیستن و نمیان ، اونهایی که گاه به گاه میان ، اونهایی که بزرگ تر شدن ، اونهایی که کودک درونشون رو رها تر کردن …
کامنت های جالبیه …
تو هم عوض شدی …
خیلی …
خیلی …
چه کار خوبی می کنی …
بیا برایمان بگو از اونایی که حالا بزرگتر شدند یا تغییر کردند یا …
کمی می ترسم از گفتنش …
چقدر اینجا …سکوت … چقدر صدای سکوت میاد …
اروند جان اگر خرگوش گوشهاي مثل خر ندارد چرا همه او راخرگوش صدا مي زنند؟ اگر خر به معني بزرگ است پس خربزه منظور بز بزرگ است البته از نوع ماده اش؟
در ضمن اشكار دوست باباتو اين طرفها نمي بينم الان اگه بود شك ندارم كه تصور مي كرد “اون خرگوشه كه عكسشو گذاشتي، كباب شدش روي ميز چه حالي ميده؟! نميده؟”
پاسخ:
آخ … كه من چقدر بز بزرگ دوس دارم!
بیاین زود همه تون اعتراف کنین اینجا چه خبره!؟
هی از دیروز ؛
پیش ِ خودم می گم چی شده بود که پارسا دیروز عصر خودشو به اون سرعت در آسانسور ِ حامل ِ من انداخت و اون توضیحات ِ نامفهوم را داد؛
نگو اینجا خبرایی بوده!
زود باشین!اعتراف رو می گم!
به … به … ليدر جنبش؟ ساعت خواب!
باباجووون مگه پارسا هنوز زنده س؟!
پارسا “هنوز ” زنده است!
ولی خیلی به ادامه ی حیاتش دل نبندید!
پاسخ:
تكبير!
خانوم مهندس من دوباره اینجا پوزش رسمی خودمو اعلام میکنم!
چشم!شیرینی بعد نهار!
پاسخ:
خوبه والله … با يه شيريني مي خواي تمومش كني!
سروی مهربان
من یک نفر سکوت نکرده ام ،
میدانید و ” درویش عزیز ” از همه بهتر ،
پرگوئی ها یم را میگویم ،
راست بگویم ،
من اگر دو روز صحبت نکنم، خواهم مٌرد .
اما از آنجائیکه شروع کردیم ،
تا اینجائی که هستیم ، نگاهی بیندازید و ببینید به چه نکات ” ناب “ی اشاره شده .
برای من بسیار زیبا است که در این لابلا بدون آنکه برمحورثابت یک عادت بیرونی ،
ذهن را ببندم ، رهایش کنم تا با همه این ” ناب ” گفته ها ادامه دهد .
پس کمی بیشتر باید کنار آن ذهن ها نشست و بیشتر فهمید .
از آنچه در ذهن بوده است ،
از آنچه ذهن ” اینجا ” فهمیده است ،
خواهم گفت .
” ناب ” هائی که گفته شده است :
_____________________________________________________________________
البته ، ما بچه ها باید به این کنجکاوی های پدرونه و مادرنه عادت کنیم ، چون بالاخره اونها کار خودشون رو می کنن .
_____________________________________________________________________
با چشم قلب دیدن
_____________________________________________________________________
کاشکی کاشکی قضاوتی قضاوتی در کار نبود
_____________________________________________________________________
چرا بعضی جوان ها ،
اونطرف آبها و هم اینطرف آبها ،
میگن نباید فرزند به دنیا آورد!!!
_____________________________________________________________________
نالیدن از این که گل ها خار دارند که هنر نیست!
هنر آن است که یاد بگیریم چگونه می شود
خارهایی را دید و دوست داشت که گل دارند! نه
_____________________________________________________________________
مهندسان ما جوش می خورند که چرا ونیز دارد می رود زیر آب
در حالی که همین روزها قنات همت آباد ما در یزد خشک شد
و دود از کنده آن درآمد!
_____________________________________________________________________
ناغافلکی که دست من و تو نیست که بخوای بهش افسار بزنی!
_____________________________________________________________________
شاید بشه حقایق را پاک کرد! اما واقعیت ها رو هرگز!!
_____________________________________________________________________
__________ نیمه پنهان ___________وجود ،
صداقت موفق ترین سلاح پیش رویة و این رو همه ی آدم ها از بچگی می دونن، ولی بزرگ که می شن بعضی هاشون… اصلن ولش کن.
_____________________________________________________________________
” جز راست نباید گفت … اما … هر راست هم نباید گفت … ”
_____________________________________________________________________
حاضرم هرچه لازم است بپردازم تا در بین انسانهایی زندگی کنم که از صداقت و صراحت کلام نرنجند …
_____________________________________________________________________
من فکر می کنم هنوز می لرزم ؛ از سرمای اوقاتی که ناصادقم !
_____________________________________________________________________
کاش می دانستی که صداقت همه ی دانائیست
_____________________________________________________________________
من میخواهم مرزها را بردارم اما نمیدانم چگونه.
من تمرین میکنم که بردارم.
مدتی است تمرین میکنم احساساتم را بیان کنم
اگر کسی را دوست داشته باشم میگویم دوسش دارم
اگر دلگیر باشم میگویم دلگیرم
من سعی میکنم اما همیشه نمیتوانم
شاید باید بیشتر سعی کنم
_____________________________________________________________________
“من صادق نیستم؛ پس آدم بزرگ هستم!”!
_____________________________________________________________________
گاهی که خسته می شوم …نه .
گاهی که کم می آورم …نه .
گاهی که راه نفسم بسته می شود … نه.
نه اینکه لزوم “صداقت ” را درک نمی کنم … بلکه از عدم درک این صداقت توسط دنیای اطرافم خسه می شوم
____________________________________________________________________
یادت باشه “رک بودن” معنیش این نیست که واقعیت رو تف کنی توی صورت کسی …
_____________________________________________________________________
صداقت تنها کلید دست یافتن به دلهاست
آنها که خواندن تاریخ را عبث می دانند؛ از دو حال خارج نیستند؛ یا تنبل هستند و حوصله خواندن تاریخ را ندارند، یا به تاریخ اعتماد ندارند، یا خودشان را مافوق تاریخ می دانند و یا اصولن خود از دل تاریخ آمده اند
_____________________________________________________________________
آروز می کنم هیچ وقت بزرگ نشی و اگرم شدی از نوع دریا و اقیانوس شدن باشه…
_____________________________________________________________________
اگه هر راست گفته بشه قضیه شیر تو شیر میشه.
_____________________________________________________________________
من عاشق این نگاه ناب و کودکانه ات هستم.
_____________________________________________________________________
کی ” انسان ” ها هم دیگرو اهلی میکنن ؟”
_____________________________________________________________________
درود بر عمو محسن عزيز:
با اين كامنت نشان دادي كه تا چه اندازه برايت محتواي اين كلبه مجازي و مخاطبانش مهم است. لذت بردم از مرور هاي لايتهايت …
دقیقا همین که اروند گفت.
حالا شيريني چي بود؟ ناپلئوني بود؟!
خب!
شما ها کی می خواین اون قرار ِ نایب رو ست کنین!؟
ما(همه ی 18 نفر!!) قرار بود امروز چیکن استریپس مهمون بشیم که دلمون نیومد راستش!
قراره بعد نهار بعضی ها برامون شیرینی بگیرن!
حالا خداییش من این قدر ترسناکم؟من به این مهربونی!به این ماهی!
والله ما هم همين فكرو مي كرديم تا اين كه لرزشهاي جناب پارسا را ديديم! خلاصه در جهان بيني مان ترك ايجاد شد! نشد؟
واقعن حالا ترسناكي؟
هرچند آدم مي تونه هم ماه باشه و هم ترسناك! نمي تونه؟
هوم…از این ترکیب ِ ماه ِ ترسناک خوشم اومد !
راستی جای شما بسی خالی ! ناپلئونی را می گویم البته!
نوش جان …
اي پارسا اگه دستم بهت نرسه!
اروند نازنین
راستکی بگو ،
آدم میتونه هم ماه باشه و هم ترسناک ؟
چطوری آخه ؟
یعنی ماه ِ ترسناکی باشه ؟
یعنی ماه بودنش آدم رو می ترسونه ؟
یعنی ………………………..؟
میدونی چرا پرسیدم ،
چونکه خیلی ها بهم میگن تو — ترسناکی — ،
حالا من میخوام بدونم اون آخراش ” ماه ” هم میشم ؟
ببین ” اروند نازنین ” با — کودک دورون — ت بگو ها ! خوب .
پاسخ:
اصولن هر چيز ماهي، مي تونه ترسناك يا خطرناك هم باشه! مثل كوسه ماهي يا اره ماهي!
در ضمن خيلي ببخشيد ها … منتها از اين كه فكر مي كني هنوز اولاش هستي، بهت غبطه مي خورم! نخورم؟
بامزه است بدونید امروز فاصله ی ایمنی رو با میز ِ من هم رعایت کرده!
همين كه زنده مونده خودش خيليه! نه؟
عمو جان
شما به این ماهی ؛
برای شما هم مثل من شایعه در آوردن !
مگر اینکه
ترکیب ِ “ماه ِ ترسناک” را بپذیریم!
این روش استدلال استقرا بود!
نه ! اين روش استدلال كاملن اورژينال بود! يه چيزايي تو مايه هاي “شنبه ليله”!
جناب اروند
من نميدانم خرگوش يعني چه ولي اگه توپ شانسي تاتينا ميخواي يه لينك بده تا برات يه توپ پست كنم اون وقت ميفيمي خرگوش يعني چه ودنيا دست كيه.ضمنن تو اين وانفساي پيغام پسغام جاي پدر بزرگوارت خالي است حيف از يك كامنت كه براي عزيز دردونش بذاره
پاسخ:
من كه دفعه پيش گفتم يه دونه برام بفرستيد! نگفتم؟
شقایق عزیز
این تصور مبهم در ذهنم بوده است ،
شاید بقول ” سروی مهربان این آقای “درویش عزیز “،
باز دست به ویرایش زده !!
ترسناکش رو گذاشته برای من ،
ماه ش رو برداشته برای خود ِ ماه ِ ش .
اروند نازنین
همیشه میتونی فکر کنی “اول “ش هستی ،
حتا اگه دم ِ دم ِ آخرش باشی !!!!
پاسخ:
البته يه موقع هايي “دم دم آخرش” هم بد نيست! هست؟ مهم اينه كه هيچوقت فكر نكني به آخرش رسيدي.
درود.
شقایق جون که خیلی مهربونه. من موندم آقا پارسا چرا اینقدر ترسیدن. البته دلایل دیگری هم میتونه داشته باشه علت ترس پارسا. که به ترسناک بودن شقایق ربط نداشته باشه و به خود پارسا برگرده. مثل. اوم. ولش اصلن
آره موافقم! واقعن خوب شد ولش كردي … اصلن مگه “پارسا قحطي” اومده؟
به نظرم هر دوتون ماه هستین
ماه های روشنی بخش ِ شب های تار…
پاسخ:
چي بود در باره اور فلو و اين حرفا مي زدي؟
خودمون هم همونجوري شديم! نشديم؟
یعنی هر بار یاد ِ این شنبلیله می افتم ؛ غش می کنم از خنده!
قابلي نداره!
من کامنت میذارم پس هنووووووز زنده هستم!
همون!این پارسا نشد یه پارسای دیگه!نه؟
به جان آذین من دیگه به شرفم سوگند میخورم از یه متر اونورتر به میز خانوم مهندس نزدیک نمیشم!
آذين؟
مگه من گفتم مهربون نیستن!مگه من گفتم ماه نیستن!
بابا جان شما اینجا نیستین که ببینین چقدرررررررررررر جدیه
آقا جان من میترسم
یعنی همه با اینکه خیلی ماهه و دوسش دارن ولی حواسشون هست!اصن میگی نه از اروند بپرس!
آذین!؟ من گفتم؟
منظورم همون دلارامه !
پارسای عزیز
ما فقط یک ” پارسای عزیز ” داریم ،
ان هم تا اون دور های دور باهامون خواهد بود .
شقایق عزیز
با اون همه مهربونی ،
چطور دلتون میاد حتا یک لحظه هم ” پارسای عریز ” جاش عوض شه .
این اصلن نشدنیه .
باور کنین .
کی؟این؟
(با لحن ِ مجریان ِ پارازیت بخوانید لطفا!)
این 171 پشت بند ِ 169 بود!
یه وقت توهین به عموی نازنینم نشه!
شوخی می کنم عموجان…
وگرنه ما مگه چند تا آقای لیلاز داریم که این همه فنی و حرفه ای هم باشن؟
دکتر جان
خانوم مهندس لوطی کش کرد ما رو با 173
ما چاکریم عمو محسن
بابا 173
بابا لوطي كش
این خوشبختی بین دو بدبختی است!
حالا نمي شه يه بدبختي بين دو تا خوشبختي ارزاني اش مي كردي؟
هی هی هی
پشت این ستاره ی حلبی قلبی از طلا دارم من!
راستی شقایق جان
خیلی خوشمان آمد که یک مرد اینچنین از یک خانم مهربون حساب ببرد. من این رو میذارم به حساب برش شما.
خیلی توپ بود
بععععععععععله دیگه
داشتیم متین خانوم؟
من شما رو می بینم دیگه؟
قراره بریم نایب دیگه؟
دکتر جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان کجایی که پارساتو کشتن!
دکتر جان نمیشه به این زودی نرین؟
من تا موتورم گرم میشه و سرم خلوت@
شما میری و من از خماری تا فردا صب دست و پا درد میگیرم!!!!
پاسخ:
عزیزم! مشکل از من نیست؛ مشکل از موتور توست! الان دیگه رسم گرم کردن موتور ور افتاده … احتمالن پیکان 48 داری! نه؟
مگه من دروغ گفتم؟
برش داره دیگه شقایق جون. کسی میتونه منکرش شه. شما اینجا به همه ثابت کردین دیگه. نکردین؟
آره دیگه نایب میریم.
بعدش من با بادی گارد میام. فکر اینکه سر منو بتونین زیر آب کنین رو نکنین. بادی گارد من خودش همه رو یه تنه حریفه
عمو محسن عزیز ،
141 تون محشر بود … محشر …
کی به شما گفته ترسناک ؟ بگید من خودم یه ترسناکی نشونش بدم که تا زنده اس فراموش نکنه …
و … اینکه “اولش ” هستید عالی بود … گرچه شما کلا “آآآآآآآآآآآآآآآآخرش” ید
به شقایق:
من با شما یه صحبت خصوصی دارم عزیزم ، در مورد اتفاقات دیروزه ، ظاهرا اینجا کسی می خواد بزنه زیر قرار ِ نایب
به اروند ( یا پدرش) :
تو کامنت های قدیمی ، یه دوست داشتی به اسم آنا که حالا دیگه پیداش نیست . ازش خبر داری؟
کامنت های جالبی می ذاشت ، با شقایق دوست شده بود و مثل شقایق ، آبانی بود.
پاسخ:
هنوز هم هست … منتها اون هم مدیرکل شده و وقتش کم! البته تو همین پست قبلی هم کامنت گذاشته بود.
سلللااااااام
آخ جون. این همممه کامنت خوندنی. زود زود برمی گردم و همه شونو میخونم.
مونترا جون شما نباید مونیتور رو نگاه کنی زیاد. کامنت ها رو بعداً بخون.
به مونترا:
مواظب چشمای خوشگلت باش شازده خانوم
مونترا جان همیشه خوش خبر باشی. بسیار خوشحالمان کردی.
درود …
مونترای عزیز
رنگین کمان حضورت ،
در ذهن مان پراکنده شده است ،
ذهن قدر این حضور را دانسته است .
بدجوری هم دانسته است …
درود بر عمو محسن عزیز
که حواسش
به همه است …
من صحبت خصوصی را پایه ام سروی جون!
سروی جونم ؛
آنا از قدیم ندیما که این دخترکان و پسرکان ِ قدبلند ِ امروز ؛ جوجه کوچولو بودند ؛ مهمان قلب های ما بود و “هست” البته…
می دونم که این جا رو هم چراغ خاموش می خونه …
يك قاصدك آباني خبر رسوند كه اينجا از من ياد شده ، اينه كه ديدم ديگه نمي شه آهسته اومد و آهسته رفت .
اول اينكه از لطف دوستان گل ممنون . دوم اينكه ما كجا و مديركلي كجا قربان ؟ اما سوم : فكر كنم دوستان همراه مي دونند كه من بنا به دلايلي ، مدتها سكوت اختيار كرده بودم . اون هم به انتخاب خودم . همين تازگي ها برگشتم . اتفاقا اينجا هم سر زدم و مي زنم ، اما واقعيتش اينه كه تعداد كامنتها منو ترسوند و چون توي اين شلوغي آخر سال نمي تونستم پابه پاي بقيه بيام جلو و در سوال و جوابها و كل كل ها شركت كنم ( آخه مي دونين اگر خداي نكرده جواب ندم ، ممكنه فكر كنين زبون ندارم ) ترجيح دادم فعلا حضور محسوس نداشته باشم . اما ظاهرا” نشد و كنترل نامحسوس دستگيرم كرد .
باز هم دم آباني ها و مرام و معرفتشون گرم كه رودست ندارند .
سعي مي كنم باز هم برگردم .
کلا آبانی ها بی نظیرند آنا جون ِ من که دلم برات یه ذره شده!
خب فکر کنم باید از سروی تشکر کنیم که سرانجام توانست آنا – این قدیمی ترین یار کلبه مجازی اروند – را دوباره با اروند و دغدغه هایش همراه کند. امیدوارم بابای فردای نازنین هم این طرفها دوباره پیدایش شود.
من – که پدر اروند باشم البته – الان منتظر خودرویی هستم که قرار است مرا به تنکابن برساند … بنابراین تا بازگردم هر نوع شیطووونی آزاد است! هر چند البته باز هم که گشتم؛ باز هم آزاد است! نیست؟
درویش عزیز
سفر در پیش و لذت های سفر همراه ،
و،
احتمالن ” اشکار عزیز ” در انتظار ،
و،
غذاهای همیشه مورد تعریف ” اشکار عزیز ” فراهم .
سفر پر بار ،
و ،
در برگشت ،
کولهِ پر از سوغاتی برای همه مان .
پرطراوت باشید .
سفرتون بی خطر
منتظر ِ بازگشتتان هستیم
در ضمن اگه شیطونی اجازه بخواد که شیطونی نمی شه!
شیطونی بی اجازه و یواشکی اش خوبه!
اول سلام به خر عزیزی که گوشهای درازش ماجرا ساز شد تا اروند نازنین بدونه خرگوش چیه
دوم سپاس بیکران خدای را که آفرید جوانانی همزاد کودک درون
تشکر از عمو محسن گرامی بخاطر اینهمه نازک بینی و مرور در نوشته ها
و درود بر پدر و پسر درویشی که میدانی برای تاختن آفریده اند
تا حالا به خر عزیزی سلام کرده اید؟
خیلی لحظه ی خوبی است
مثل لحظه ای که خودت رو می کشی تا به کسی بفهمونی
صداقت را گم کرده ولی تو کتش نمی ره
مثل لحظه ای که تلاش می کنی آبی آسمان را نشان بدی ولی ابرها جلوی دیدش رو گرفتن
مثال غرق شدگی در خشکی
کوه پیمایی در دشت
تشنگی در دریا
گرسنگی بر سر سفره
و مثال تنهایی در میان همنوعان
درویش عزیز
این جوری که شما میگین میشه ” شیطنت ” ،
“شیطونی ” اون جوری که ” شقایق عزیز ” میگن .
درسته ؟؟
کالیراد عزیز
روزی برای ج وانان ِ ه وشمند ِ ت وانا گفته بودم ،
شوری را فهمیده ای ؟
پس به وسعت بیکران آب اقیانوس ها دل خوش نکن ،
عطش تو را آرام بخش نیستند ،
اما ،
جرعه ای کوچک از چشمه ای زلال،
گوارای وجودت میشود .
خالص ” انسان ” ،
چشمه ای زلال است ،
همین .
عموی گرامی
خلوص انسان تنها در لحظه هایی بروز میکند که خودش است بدون هیچ نفع و ضرری و یا پست و منصب و لقبی
نوشته های شما عطش تشنگی را فرو می نشاند
تا به کجا به سر روم
تا که به دوست من رسم
تا به کجا سفر روم
تا تو مرا نما شوی
دست به دست من بنه
تا همه چشمه ای شوم
آب زلال من تویی
تشنه به سر کجا روم
پندارهای کودکانه ی مرا جز کلمات پخته ی شما در مانی نیست
کالیراد عزیز
” درویش عزیز ” همه اش مرا با همان ” شناسنامه” ام ،
میبرد آن آخرها ،
اما من ،
با همان بی سنی “سن عقل”یم ،
همین اول ها ایستاده ام و از همگی تان می آموزم .
این باور من است .
عمو محسن عزیز من که عیدی نخواستم پای شناسنامه را کشیدید وسط
فقط خواستم شما به باور برسونم که عیدی می خوام
آی خوب گفتین
منم عیدی می خوام
کالیراد عزیز
مگر فراموش کردید ،
” درویش عزیز ” رفته که عیدی بچینه ،
(اگر شیطنت نکنه )
به هممون خواهد داد .
عیدی را میگم .
عیدی
منم میخوام
عمو محسن عیدی ما یادت نره
احوال شما متین خانوم!؟
پس با بادی گارد می خوای بیای؟هان؟
اگه خانومه که طرف با منه!اگه آقاس که اصن برای چی با خوت میاری؟
سروی جان
این حرف خصوصیتون با خانوم مهندس چیه!!!؟
من مفلوک که گردنم باریک تر ازمو است!میبرمتون نایب دیگه!اهه!
من که مطمئن هستم اگه خانم باشه شما حساب میبرین. نمونه اش همین قضیه نایبه دیگه. نه مگه؟
سلام به همگي،
1- اروند عزيز، چه خوبه كه اين جام- ميون اين همه فرشته ي دوست داشتني. مرسي به خاطر اين اتاق مجازيت كه حالا ديگه واقعي شده واسه ي من… راستي از اين كه اين بار مخاطبم جز تو، عزيزم، كسايي ديگه هم هستن عذرخواهي مي كنم.
2- آقاي درويش عزيز، سفر خوبي داشته باشيد؛ و به سلامت برگرديد.
3- عمو محسن مهربون،
الف- يه چيزي تو نوشته هاتون هست كه آدمو مي بره تو ابرها؛ نه به خاطر بي تفاوتي كه به خاطر سبكي و رهايي ايده هاي ناب و دل نشين تون. مرسي كه ما رو سهيم مي كنيد.
ب- ممنون از كامنتي كه گذاشتيد؛ خوش حالم كرديد.
ج- مطمئنم هركي بهتون بگه “ترسناك”، “سوسك” مي شه و به سقف مي چسبه. درسته اروند؟
د- اين بي سني عقلي كه گفته بوديد، بي نظير بود.
4- شقايق عزيز،
الف- ازت ممنونم كه بهم سر زدي.
ب- رايج كردن “مونترا”، ايده ي خوبيه ها. ديگه راحت مي شم از اين همه توضيح… دي:
5- چشم متين جان. مراقب خودم هستم. 🙂
6- خانوم كاليراد عزيز، عاااالي بود نوشته هاتون. مثل هميشه.
پيشاپيش هم سال خوبي براي هممممه تون آرزو مي كنم.
پاسخ:
مي دوني چي برام سؤاله!
اين كه چرا سروي از ويژگي صدايت براي مون نمي نويسه؟ همونطوري كه از صداي خاله فرزانه و عمو محسن اروند پدر و پسر نوشته!
من فكر مي كنم صداي تو دقيقن صداي معصوميت و نجابت كودك درون مونتراست …
به آقای پارسا:
احساس کردم دارید می زنید زیرش.
خلاصه حواستون جمع باشه . من و شقایق همیشه باب مذاکراتمون بازه.
به عمو محسن:
یکی اینجا حرف عیدی زد… بله؟
منم عیدی می خوم … منم عیدی می خوام
راستی من تازه جریان ” ج ه ت ” رو فهمیدم . البته نصفه نیمه .
می خوام با اجازه ی اروند پیشنهاد بدم به لینک زیر برین و مطلبش رو بخونید
یه نقل قول خیلی خیلی زیبا از افشین علاء هست .
می ارزه که بخونید
http://zahediam.blogfa.com/post-227.aspx
پاسخ:
اجازه بي اجازه!
اينجا همه چيز آزاده …
نخیر!من از همه خانوما حساب نمیبرم!خانوم مهندس چون تاج سرن!
متین گوشتو بیار:میترسم ازش!!!!!
درود بر سحر خیزان
سلام استاد محسن
چهار شنبه سوری مبارک!
راستی ها دکتر کجان؟هنوز از سمینار سد نیومدن؟
پاسخ:
سمينار سد كدومه؟ سمينار مخالفت با سد!
تابش روشنائی بر همه ی تاریکی ها ،
“برهمگی مان” خجسته .
سلام عمو محسن
من از همه سحر خیز تر بودما….
4 صبح کامنت گذاشتم
یعنی اصلا نخوابیده بودم که برخیزم
جایزه می دین به سحرخیزان؟
اروند حتما رفته برای مراسم چهارشنبه سوری آماده بشه
سروی مهربان
در همان سحر ،
آسمان را که نگاه کنی ،
این نوشته را در آن سکوت زیبا میخوانی ،
“سحر خیزان سخاوت مندان زمانند” .
این است که سحر خیزان باید که :
جایزه ، عیدی ، سخن های زیبا، هدیه دهند .
” همگی مان ” تمام قد آماده ،
دریافت ، پذیرش و شنیدن هستیم .
برای ” همگی مان ”
من پیشنهاد می کنم امسال را سال ” شاخص ” بنامیم.
میدانید چرا؟
اصلن این ” شاخص ” چیست “؟؟؟
هرکس بگوید ” اروند نازنین ” جایزه ویژه اش را تقدیم ” او “خواهد کرد .
مگر نه ” اروند نازنین “.
قبول کن دیگه این روز ا “درویش عزیز ” سخت گرفتار ه ، کاری بکار “ما ” نداره .
ممنون که قبول کردی .
معلومه حسابی سرو ” لات ” ی شدی . نشدی ؟
پاسخ:
چشم … اروند جايزه مي دهد! البته بيشتر دوس داره تا اين جايزه را به دخترا بدهد!!
گفتین سال شاخص یاد این سی دی هایی افتادم که محموت تی وی تبلیغشو می کنه!
به گمونم منظورتون از شاخص
این ه که روی یه خصوصیت اخلاقی که قراره ملکه بشه برامون
زوم کنیم تا ملکه و شاخص بشه برامون تو سال 89
راهنمایی کنین استاد محسن
ما امروز جشن 7 سین داریم اینجا
یه سفره ای دختران محترم چیدن که بیاین و ببینین
کاشکی همتون پیش ما بودین
پاسخ:
خوش بگذره … عكسهايش را برايم ايميل كن.
مي خوام ببينم خوشگلترينتون كيه؟ شايد به مسابقه گذاشتم! نذاشتم؟
پارسای عریز
“خانم مهندس” دقیقن درست گفتن که فقط یک ” پارسا” داریم ،
اون هم از نوع هوشمند ترینش ،
“ما ” هم شک نداریم .
حتمن همینطوره که پیش میروید.
” اروند نازنین ” جایزه رو آماده کن .
همین طوری که گفتین ما هم تجسم کردیم ،
از اون “دختران ” که توی اون فضای ” شما ها ” هستن غیر از این انتظار نداریم .
بابا استاد محسن زدین منو فنا کردین با این تعریفا!
پرواز کردم رفتم طبقه پنجم!!!!
خانم مهندس تحویل بگیر!
پاسخ:
حالا خوبه تو مجبور نيستي دامن بپوشي! وگرنه اينقدر كه اينجا اين و اون مي فرستادنت رو هوا، معلوم نبود چي مي شد! نه؟
دکتررررررررررررررررررررررررررررررر مُردم ها!کجایین؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
اتفاقن به نظر مي آد بدفرم رو فرم باشي پارسا جان!
حالا روفرمي يا زيرفرم يا اونيفرم؟!
اروند نازنین
به یکی از همون ج وانان – ه وشمند – ت وانا گفته بودم نگاهی به وبلاگ ” اروند نازنین ” بینداز ،
بعدن ازش پرسیدم ،
چطور دیدی فضای وبلاگو ؟
بهم گفت براتون یک چیزی میفرستم ، جوابمه .
و فرستاد .
میتونی بخونیش ، بعدن از نگاهش برات میگم .
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم
خيلي قشنگ نوشته … اين ها همه پارادوكس هاي آدم بزرگا و آدم كوچيكايي است كه يه جورايي هر كدومشون تو حسرت روزگار اون يكي كف كردند! نكردند؟
اما من فكر مي كنم مي شه يه جوري زندگي كرد كه همه ي دوران هاي زندگي بدون افسوس سپري بشه.
اميدوارم آن يار “جهتي” هم بيشتر براي مان بنويسد و البته بي واسطه.
درود …
اروند نازنین
قرار گذاشته بودی اینجا جنسیت و بذاری کنار ،
جایزه که دخترو پسر نداره ،
نکنه از رنگ ” صورتی ” بیشتر خوشت میاد؟؟؟
” صورتی ” شم قبوله ،
هم برای پسرا ، هم برای دخترا !!!!
چيكار كنيم ديگه عموو جون!
گفتيم بلكه بتونيم تلافي سالها مهندس كشاورزي بودن پدر را دربياريم! درنياريم؟
در ضمن صورتي رو هستم بد فرم! منتها يه خورده پرتقالي، يه ذره زرد قناري و يه كمي سبز مغز پسته اي به همراه نيلي آسموني هم چاشني اش كن كه كبكمون داره خرووووووس مي خونه! بدجوووووووووور …
اروند نازنین
اگه “یه خورده پرتقالی، یه ذره زرد قناری و یه کمی سبز مغز پسته ای به همراه نیلی آسمونی هم چاشنی اش کنی !!!!! انوقت دوباره نمیشه همون مهندس ……………………………………….؟؟؟؟
راس مي گي عمو! بايد يه قرمز گلي در حد بندسليگا هم بهش اضافه كنم تا مشكل تكرار نشه!
اروند نازنین
کاملن با نظرت موافق م ،
حتمن ِ حتمن میشه اونجوری زندگی کرد که :
” زندگی بدون افسوس سپری بشه ”
حتمن ،
اما فقط یه بایدائی داره ،
بزار این باید رو پاکش کنم ،
حتمن ،
اما فقط باید یه کارائی کرد ،
اگه بشینیم و هی حرفشو بزنیم ،
“افسوس ” از تو خونه ذهنمون بیرون نیمره ، میره ؟
پاسخ:
درسته … بايد نترسيد، آمد بيرون و حرف را زد؛ بايد واكنشها را هم شنيد و بر اساس آنها دوباره حرفها را مرمت كرد تا به زباني پالوده تر درآيد و ژرفاي نفوذش بيشتر شود …
تنها آن هنگام است كه احساس آرامشي عميق سراپاي وجودت را فرامي گيرد.
چون درمي يابي كه خودت هستي؛ همان خودي كه دارد جامعه را تغيير مي دهد!
و اين چه موهبت بزرگ و دستاورد غرورآفريني مي تواند باشد.
دستاوردي كه حالت را جا مي آورد و آرامشي دوچندان به تو مي بخشد.
و اينها همه در سايه دانستن بدست مي آيد … در سايه خواندن … نترسيدن و به كار بستن.
اروند نازنین
مثل اینکه بایده نمی خواد پاک شه ،
شاید درستش این باشه :
حتمن ،
فقط تلاش میخوادو یک کارائی که همشون پر از قشنگین ،
مگه نه ؟؟
آره و نه!
يه چيزي براي آنا هم نوشتم … اينجا هم تكرارش مي كنم …
هفته پيش كه رفته بوديم شاهنامه خواني استاد صادقي در فرهنگسراي پورسينا … ماجرا به قصه فريدون و منوچهر رسيد …
منوچهر خطاب به مردمي كه فريدون را فرشته مي خواندند و معصوم ، گفت:
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشك و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي
تو داد و دهش كن، فريدون تويي
مي بيني عمو محسن!
بيش از هزار سال پيش فردوسي عزيز ما دارد مي گويد: ول كنيد اين پيرايه ها و رويين تني ها و معصوميت هاي كذايي را …
همه مي توانيم فريدون باشيم و فرشته خود، به شرط آن كه “داد و دهش” پيشه كنيم … آن هم بدون منت …
اروند نازنین
منم میپذیرم ،
اصلن بیشتر این سر خط هائی که در بارشون حرف میزنیم،
به چند تا از این سرفصلا بسته شدن،
مثل همین ” داد و دهش ” ،
فکر نمی کنی خیلی …………………….. میخواد .
این ……………… گذاشتم که بیشتر باهاشون توی ذهنمون یه جورائی ور بریم ،
یا بازی کنیم ،
بعد دقیقن از شون حرف بزیم ،
موافق نیستی ؟؟
آخ …
من که می میرم واسه “ور رفتن”
تو که خودت شاهد بودی در سرولات! نبودی؟
این بار من از صدای اروند خواهم گفت…
اروند می خوام باهات حرف بزنم. اون بار که داشتی موهاتو خوشگل می کردی، نشد.
مونترا … مونترا …
شاید اول باید از اسمش بگم … اسمی که فکر می کردم مستعاره و چقدر شگفت زده شدم وقتی فهمیدم اسم واقعیش همینه … مونترا … حامی … پناه …
آدم ها شبیه اسم هاشون میشن … مطمئنم…
مونترا …
صدای مونترا خالصه … صدای دخترونه ی ناز ، با مکث ها و کششهای دوست داشتنی روی بعضی حروف و کلمات …
یه صدای ناب شرقی برای یه چهره ی ناز شرقی
صدایی برازنده ی شازده خانوم ها
این حسیه که مونترا به من منتقل می کنه ، وقتی باهاش حرف می زنم … امنیت … آرامش … صدایی که می گه صاحبش هیچ وقت به من اسیب نمی رسونه
با صدای مونترا احساس امنیت می کنم …
به آنا عزیز:
بیشتر بیاید … مثل قبلاها … اینجا چیزی کم داره بدون شما … اینجا چیزی کم داره بدون هر کدوم از ستاره هایی که تو آسمون آبی خونه ی اروند می درخشن( خودمو نگفتم به خدا)
به عمو محسن:
نظر پارسا جالب بود … خوشم اومد
اما من دوست دارم یه جور دیگه فکر کنم … می گم … بذارید کلمات مناسب رو پیدا کنم . میدونم چیه … می دونم چی می خوام اما یه کم داره درگیر باید ها میشه و من این رو دوست ندارم
می خوام اون شاخص … محدود ِ باید ها و نبایدها نشه …
می گم …
تا فردا می گم …
قول می دم
در مورد 241 اولین کلمه ای که برای جای خالی به ذهنم رسید ، “شهامت” بود …
به نظرم خیلی شهامت می خواد که بی ترس از قضاوت شدن به این”داد و دهش” ِ دوست داشتنی بپردازیم
دومین کلمه “تمرین” بود … به نظرم خیلی تمرین می خواد … خیلی
این نامردا همه رفتن و من واین سه تا ماهی رو زیر رگبار گلوله این جا گذاشتن!نامردا!
سروی جان
چه عجب !شما یه بار مارو تحویل گرفتی داداش من!
دکتر جان
داشتیم؟نه ؟داشتیم؟
به من نمی خواین جایزه بدین؟
خوبه با این یال و کوپال یه چادر ملی سرم کنم که شما فکر کنی دخترم شاید دلتون به رحم بیاد!؟
یا این مدل دخترا هم به دلیل غیر صورتی بودنشون مقبول نیستن استاد!!!!!؟
دیگه اینکه
من بغیر از موارد خاص استراتژیک که از کروات و فارنهایت استفاده میکنم همیشه شلوار لی پامه!
گفتم که نگران نباشین !
منو بپرونین هوا!
یه وقتی این ساق پاهای خوش تراش بلوری رو کسی نمی بینه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من به جای اون سه نقطه
جسارت
رو پیشنهاد میدم
اروند نازنین
همه به حرف تو خوب گوش میکنن ،
اول از همه به آقای پدر همون ” درویش عزیز ” خودمون ،
بعدش هم به همگی بگو ،
یالا دیگه در مورد ” شاخص ” بگن ،
ببینیم موافق هسن اسم امسالو ” شاخص ” بذاریم ،
جایزت هم حاضره ، دیگه منتظر چی هستن .
اگرم موافق نبودن ،
خوب میریم سر ِ……………………. .
من موافقم به خدا
بابا امون بدین خوووووووووووووووووووووووووب
اروند نازنین
انگار جایزهه رو دستت بمنه !!
شاید برای اینکه ” اروند نازنین ” میخواد جایزشو به دخترا بده!!!
خوب حالا تازه اگه ” شاخص ” رو دوست نداشتن ،
میتونن اسم سال جدیدو ” خاص ” بزارن ،
اما باید معنی ” خاص ” رو اول بگن بعد جایزه رو بگیرن ،
دیگه قبول کن دخترا و پسرا نداره ، داره ؟
الان خونه ی متین اینا هستم. داریم شیرینی عید درست می کنیم
خوشحالم
عمو محسن گلم ،
شما چقدر عجله دارید یا شاید هم می خواید اون ناغافلکی ها خودشون رو نشون بدن
چرا هی اسمش رو عوض می کنید؟
من از دیشب دارم به شاخص فکر می کنم و دلم می خواست برای این اسم خوب یه مفهوم مناسب پیدا کنم
دلم می خواست می گفتم که می خوام امسال یه شاخص بذارم برای کودک درونم ، یه چیزی که نذاره من اون طفلکی رو آزار بدم ، یه چیزی که هشدار بده بهم وقتی راه نفس کودک درونم رو بستم
یه چیزی که “حال” احساسم رو بهم نشون بده
اما هر چی فکر کردم دیدم اینجوری انگار دارم دوباره درگیر یه سری باید ها و نباید ها می شم ، انگار دارم دوباره برای خودم خط قرمز تعریف می کنم
این بود که فرصت گرفتم تا فکر کنم
حالا که می گید “خاص” … ذهنم میره به یه سمت دیگه …
دلم می خواد بگم دلم می خواد امسال :
“خ ودم ” باشم …
بی ترس از قضاوت شدن
بی ترس از اشتباه کردن
بی ترس از تجربه های نو
بی ترس از بخش بالغ وجودم
” خ ودم” باشم، بی ترس از “خودم”
دلم می خواد امسال :
“ایمان” بیارم به خ ودم ، ” ایمان ” بیارم به توانایی هام ، ” ایمان ” بیارم که میشه … اگه بخوام ، ” ایمان ” بیارم که از پس مشکلاتم بر میام ، ” ایمان ” بیارم که ” اگر صخره و سنک در مسیر رودخانه ی زندگی نباشند ، صدای آب هرگز زیبا نخواد شد ”
” ایمان ” بیارم که ” جاده ی هموار ، سفر را ملال انگیز می کند ”
و … “اعتماد” کنم … به خودم و … مهمتر از اون
“اعتماد” کنم به رفیق آسمونیمون که تنهام نمیگذاره
که بهترین ها رو برام رقم می زنه
که حواسش به من هست
که دوستم داره
که نگاهم می کنه
که هر لحظه و هر لحظه و هرلحظه بهم لبخند می زنه
که … بهم لبخند می زنه
دلم می خواد امسال :
“ص بر ” کنم در برابر هر چیزی که آزارم میده
که خسته ام می کنه
که راه نفسم رو می بنده
که “ص بر ” کنم … وقتی دلم رو میشکنن
وقتی یادشون میره که منم حق دارم بعضی وقت ها دلتنگ بشم
دلم می خواد امسال ” ص بر ” کنم در مقابل هر چیزی که مانعم می شه که “خ ودم” باشم و به “خ ودم” و خدای “خ ودم” ” ایمان ” داشته باشم
عمو محسن عزیزم،
بیشتر فکر می کنم
شاید فکرهای بهتری به ذهنم برسه
اینی که الان نوشتم رو بگذارید به حساب ناغافلکی های “خ ودم”
امسال سال صبر واستقامته البته!می دونین که!
سال خاص خوبه .سال خاص صبر واستقامت!
من در مورد این کودک درون یه تبصره به حرفای سروی اضاف می کنم ؛
این کودک درون منظور یه موجود بی ادبی که هرچی میخواد زود به دست میاره و هرچی باید رو نباید می کنه و هرچی نباید روباید نیست!
این تعریفی نیس که اولین بار اگزوپری گفت و بعدها بقیه نازنینان بهش اضاف کردن!
من شیرینی میخوام!!!!!!!!!!!!!!
من تا یه ساعت دیگه پرواز دارم
عیدتون مبارک , سالتون عالی
خدافظ!
پارسای عزیز
” نوروز ” ت خجسته ،
روز هایت همه ” نو ” روز ،
در همه ی روز های سال ” شاخص ” یا ” خاص ” با حضورت فضا را پر از طراوت و سرخوشی کن برای مان .
زیبائی های سفر را بعدن برای مان بگو .
سلام و درود بر آقای مهندس درویش شریف و فرزند دلبند ایشان:
از انصاف و احساس پدرانگی ام به دور بود که
– بعد مدتی که این صفحه را
می خوانم و اوقاتی را شاد سپری میکنم و آن روی سکه همکاران محترم و ارزشمندم را هم میبینم –
برای شما دوست ارشمند و فرزند نازنینش چیزی ننویسم.
این صفحه مرا به کوکی ام و دنیایم با کیهان بچه ها می اندازد و برایم
آشنایی با شما , آقای محسن و دیگر دوستان و
حتی شقایق جدید و پارسا جدیدی که اینجا میبینم
بسیار مغتنم و ستودنی بود.
از این که بقیه دوستان را شریک دنیای پدریتان می کنید ؛ به شما تبریک می گویم .
سالتان پر رونق باد.
پاسخ:
درود بر جناب حمید رضا ن ص ی …!
ممنون که گاه در کلبه ی مجازی درویش ردپایی می نهادید. امید که در سال 89 این رد پا پررنگ تر باشد و روزگار بیشتر به ما لبخند زند.
خاصیت اینجا همین است دیگر!
امواج ماورای ایکس دارد و هر کس که در اینجا ظاهر شود، آن سویش آشکار می شود!
و جالب تر آن که بیشتر از همه به خودش آشکار می شود! نمی شود؟
درود …
جناب حمید رضا ن
با درود ،
من نیز ممنونم ،
ممنون ” درویش عزیز ”
و،
” اروند نازنین ”
که بستر این فضای مجازی را آنگونه گستراندند که بتوان خود خویشتن را در آن رها یافت .
و در آن سو ی دیگر با ” انسان ” هائی ارتباط برقرار کرد که حضور هر یک شان بسیار مغتنم است .
من قدر دان ” درویش عزیز ” و همگی آنان که بشکلی پیدا و ناپیدا در این فضا حضور دارند هستم .
“پارسای عزیز” اون بالا ها ، توی ابرا یا بلای ابرا حتمن یکی رو انتخاب کرده !!
” شاخص ” یا ” خاص ” رو میگم ،
یا شایدم هیچکدومشون رو ،
اما حتمن معنی شون رو پیدا کرده ،
اگه آنلاین بود حتمن نظرش رو برامون میگفت ،
“سروی مهربان ” هم با او نوشته اش خیلی نزدیک شده ،
نکنه انقدر به این ” شاخص ” یا ” خالص ” فکر کنه که شیرنی هاش زیادی خوشمزه بشه !!!!
اونوقت ” درویش عزیز ” باز باید بره سراغ فتو شاپ برای من .
بقیه ” همگی ” هم یه جورائی در حال تدارکن ،
یه جورائی وقتشون کم اومده !!
حتمن همه بعد از تعطیلات یا توی تعطیلات برامون از ” نوروز ” ،
و ،
” نو ” روز هاشون میگن .
اما باید تا فردا یا پس فردا نظرمون رو برای ،
— شاخص — یا — خاص —- بگیم .
آخه هر کدومشون شامل معنی چند تا واژه هستن که میتونن بستر سال 89
رو واسمون خیلی پر بار و پر طراوت وپر تلاش کنن .
جهت رو هم اون ” بچه ” ها همین طور انتخاب کردن .
ج وانان – ه وشمند – ت وانا . که آخرش شد ” جهت ” و حالا بهشون میگن.
______________ “جهت ” ی ها ______________
پس نظرتون رو زود ِ زود بگین .
این یکی ،
اون یکی ،
یا هیچکدوم یکی !!!!
پاسخ:
درود بر عمو محسن عزیز …
این چه طوره؟
ش اد – آ زاد – خ ردمند – ص ادق
به امید داشتن جوانانی شاد – آزاد – خردمند و صادق در سال پیش رو و سالهای بعد از آن …
شاخص را عشق است عمو جان!
اروند نازنین
فراموش نکن ،
خاصیت سفر های ” نو روز”ی ،
تنها سفر نکردنه !!!
دقیقن همینطوره عمو جان …
گفتم که به هر حال همه بدونند!!
اروند نازنین
با ” پاسخ ” 263 بقول ” پارسای عزیز” داری منو ” فنا ” می کنی ها!!
اروند عزیز
نه نه نه نه ،
بازم فکر کنید ،
آهای هوشمندان زمانه هنوز وقت هست ،
این یکی از بهترین هاشه ،
اما بازم فکر کنیم ،
درویش عزیز
شما با دونستن ها برای همه ،
بازم من یکی رو دارین فنا می کننین ،
با این افشا گری ها سال ” شاخص ” یا ” خاص ”
شاید سال پر خطری بشه ، نمیشه ؟
تو این ایام ” نوروز ” رحم ، رحم ، بازم رحم کنید .
البته من که اروند پسر باشم، هنوز نظرم را نگفتم ها!
این، پدر اروند بود که نظرش را گفت …
من هنوز از ماجرا خبر هم ندارم و دارم با امیر و شقایق تو خونه عمه فریبا بازی می کنم و البته مرور آتیش سوزوندنی های دیشب!
جای همه تون خالی بود ها …
خوش به حال اروند ، دیشب تو رشت بارون اومد ، عیش مردم رو خراب کرد.
پاسخ:
آخ … چه حیف … پس در آن ولایت اغلب قرها تو کمرها ماسید! نه؟
اروند نازنین
فراموش نکن ،
من هم بیاد داریم ،
همون آقای پدر ،
همین ” درویش عزیز ” هم ،
کم ” آتیش ” نمی سوزونه ، می سوزونه ؟؟؟
والله چه عرض کنم؟
خودش که ادعا داره مهندس کشاورزیه!
بدجووووووووووووووور!
پاسخ:
این همه “واو” در تاریخ ثبت می شه سروی جان … ثبت می شه … می شه … نمی شه؟
278 مربوط به “پاسخ” ِ 275 بود … به جان حودم
پاسخ:
این فکر کنم ضروری ترین و حیاتی ترین و مهم ترین و لازم ترین توضیحی بود که باید می دادی! نباید می دادی؟
جای همه تون خیلی خیلی خالیه …
شریرینی ها خیلی باحال و خوشمزه شدن
منظورم شیرینی ها بود…البته
با درود
سال جدید ” شاخص ” یا ” خاص ” را باید با انرژی بسیار شروع کنیم ،
میدانم با انگیزه های پر از رنگتان ،
خستگی توان حضور ندارد ،
پس مراقب خود هاتان باشید برای ” نوروز ” قشنگ .
شاید بشود موظب خودهامان باشیم؛ اما نمی شه تضمین کرد که مراقب “خود” هامان هم می تونیم باشیم! مگه نه متین؟
بابای من 283 رو نفهمیدم. ” خود” هامان را نفهمیدم
جمله بالا صحیح شود:
بابای اروند من 283 رو نفهمیدم. ” خود” هامان را نفهمیدم
پاسخ:
یه چیزی تو مایه های “زنده گی” و “زندگی”
حالا فهمیدی متین جان؟
راستی پارسا با دلارم رفته یا آذین؟
پاسخ:
عجب سوالی؟ معلومه که!
متین جان فکر کنم امروز خیلی خسته شدی که بابای اروند رو با بابای خودت اشتباه می گیری.
😀
حقم داری . با اون همه شیرینی بادومی و کشمشی و مارش مالو و … که پختی باید هم خسته بشی.
من هم که بجز تست کردن شیرینی ها ، کار دیگه ای از دستم بر نیومد که برات انجام بدم … شرمنده.
به آقای درویش:
به جان خودم ، به جان متین ، منظورم پاسخ 275 بود وگرنه همه ی عالم و آدم می دونن که شما اصلا و ابدا مهندس کشاورزی نیستید.
به شقایق:
ممنون بانو
سال نو شما هم مبارک
ولی تا سال نو خیلی مونده
مگه دیگه سر نمی زنی به اینجا؟
مگه دیگه “در دسترس ” نیستی؟
به سروی:
تو جدی خجالت نمیکشی دروغ میگی؟
جدی؟
از صبح یه لنگه با من سرپا موندی. تازه حرف هم که گوش نمیدی. هی گفتمم ظرف نشور. یه دقیقه گوش ندادی
به سروی:
تازه خوشون هم گفتن بارها که مهندش کشاورزی نیستن. خودشون یه بار به من گفتن. نگفتن؟
به به … می بینم که جمع شیرینی پزها جمع ِ جمع!
جات خالی اروند جان ، خیلی خوش گذشت
حسابی پشت سرت حرف زدیم … حرف های خوب خوب البته
جای تو هم خالی شقایق جان
جای عمو محسن و مامان فرزانه و آنیموس و خانم کالیرد و مونترا و پارسا و عمو هومان و خانواده ی نازنینش و “بقیه” هم خالی
کاش نزدیک هم بودیم
اونوقت نزدیک عید که میشد هر روز خونه ی یه نفرتون جمع میشدیم ، با هم برای اون خونه شیرینی عید می پختیم
یه روز خونه ی شقایق ، یه روز خونه ی عمو محسن اینا ، یه روز خونه ی اروند اینا ، یه روز خونه ی متین ، یه روز …
کاش …
فکرش هم قشنگه …
نمی دونم چرا دلم گرفته
همه اش فکر می کنم تو عید اینجا خیلی سوت و کور میشه
شقایق و مونترا که نیستن
عمو و محسن اینا و اروند اینا هم که میرن مسافرت
پارسا هم که جلوجلو رفته
عمو هوامن هم که مهمونای خیلی عزیز داره و سرش شلوغ میشه
فقط من و متین می مویم
تنهایی شیطونی کردن مزه نداره
نرید لطفا…
من دلم براتون تنگ میشه
خیلی
خیلی
.
.
.
خیلی
هر اومدنی یه رفتنی داره سروی جان …
کاریش هم نمی شه کرد! می شه؟
یا باید بی خیال “رابطه” باشی و یا باید با این واقعیت کنار بیای که هر “رابطه ای” یه روز می آد و یه روز هم می ره!
ممنون که اینقدر قشنگ یاد ما هستی … امیدوارم لحظات نوروز 89 برایت پر از ناغافلکی های قشنگ و تر باشه.
ولی من اینطور فکر نمی کنم
آدم دوستانش رو برای یک روز و دو روز انتخاب نمی کنه
آدم وقتی اهلی جایی ، حسی یا کسی بشه دیگه تا دنیا دنیاست ، اون حس ناب همراهشه
نه اروند جان
شاید برای تو ، دوستی با من یه “رابطه” ی کوتاه باشه که یه روز اومده و حالا قراره که بره ، اما من یه یا علی گفتم به اروند برای همه ی عمرم
می خوام تو جشن قبولی دانشگاه اروند شرکت کنم
می خوام تو مراسم دفاعیه ی اروند تو داشنگاه شرکت کنم
می خوام روز گرفتن دانشنامه ، بهش تبریک بگم
می خوام وقتی کنار یه خنوم خوشگل و خوشبخت ، می خواد زندگی مشترکش رو شروع کنه ، سرش نقل بپاشم و کل بکشم
می خوام برای بچه هاش قصه تعریف کنم و لالایی بخونم و از بچگی های اروند تعریف کنم
نه اروند جان
من رو دوستی با تو ، یه حساب مادام العمر باز کردم
درضمن اصلا قشنگ نیست که به دوستی های ناب ، بگیم “رابطه”
رابطه ، یه اتفاق کمرنگه
یه لحظه است
رنگ نداره
راکده
خام ِ
ناخالص ِ
اما رفاقت جنسش از آیینه است
جنسش از بارونه
از رنگین کمون
رفاقت جنسش خیلی خوبه
من شک دارم اون حرف های بد بد رو که تو 297 اومده ، اروند نوشته باشه
اینا حرف های اروند نیست
بچه ها از رفتن حرف نمی زنن
بچه ها نمی دونن “رابطه” یعنی چی
ندیدی آدم ها دوست های مهدکودک و دوران ابتدایی شون رو چقدر خوب به خاطر میارن؟
ندیدی چقدر با احساس ازشون حرف می زنن؟
چون دوستی بچه ها جنسش آسمونیه
اونایی که تو 297 نوشته ، جنسش قشنگ نیست
از جنس حرف های اروند نیست
از جنس یه حرف های یه آدم بزرگ خسته است که روزهای آخر سال ، سرش خیلی شلوغه ، دلش خیلی خیلی گرفته ، موبایلش خراب شده و یادش رفته که :
“زندگی ، ضرب زمین در ضربان دل ماست … ”
اگه این آدم بزرگو گیرش بیارم ، حتما دعواش می کنم
اروند جان
به این آدم بزرگ بگو
اگه می خواد اینجا بیاد ،
اول باید کفش هاشو دربیاره ،
در ضمن بادبادکش هم باید همراهش باشه
دفتر نقاشی و مداد رنگی هاش یادش نره
پاک کن نیاره ، چون اینجا ، کسی چیزی رو پاک نمی کنه
بهش بگو
این جا فقط جای بچه هاست
بهش بگو …
اینجا جای خوبیه
سروی مهربان
چند دقیقه ای فرصت بود ،
به فضای اهلی شدنم آمدم ،
خواندن دست نوشته هایت ،
یکی از زیبا ترین لحظه های ،
سال هزاروسیصدو هشتاد وهشت،
را در ذهنم نشاند ،
بخوان تا دوهزار و………………. ،
که حتمن نخواهم بود ،
اما در تار و پودم میماند .
خواندن این دست نوشته ،
نفس عمیق ، نفس عمیق ،
لذت عمیق ، لذت عمیق .
ای بابا سروی جان …
“فقط کسی که هزار بار راهش را گم کرده، راهی به سوی خانه خواهد داشت.”
و سرانجام اروند هم سال شاخص را جواب داد:
ش اخسار
آ راسته
خ روشان
ص اف
شاخص من کلمه نیست.
شروع فصل جدید زندگی
امروز را بهتر از دیروز کردن
خوش برخورد بودن
صداقت دیگران را پذیرا بودن
متین جان:
شاخصت را هستم … بدفرم! بخصوص دومی را …
درود.
با این چیزایی که سروی نوشته منم دلم گرفت، اروند. ما فردا می ریم و… دلم برای همه ی اونایی که این جا می یان تنگ می شه، بدجوررررر. اصلن همین الان دلم تنگ شده براشون.
سروی هم راست می گه، اروند جان. یه بلایی سر گوشی بابات اومده که من هنوز نتونستم صدای قشنگت رو بشنوم. شاید بمونه واسه بعد از تعطیلات یا… نمی دونم، هر موقع که وقتش باشه.
دیگه این که “شاخص” می تونه برآیند تموم “شین”ها، “الف”ها، “خ”ها و “صاد”هایی باشه که تو شرایط مختلف بهشون احتیاح داریم. پس به اقتضای شرایط متغییرهامون رو باید با دقت انتخاب کنیم و “شاخص” اون لحظه مون رو بسازیم. یه تبصره کوچولو هم داره و اون این که چیزهایی که انتخاب می کنیم حتمن باید مثبت باشن تا “شاخص”مون جواب بده.
دوست کوچولوی نازم(اروند)، آقای درویش پدر، عمو محسن مهربون، خانوم کالیراد عزیز، سروی و متین کدبانو و دوست داشتنی، شقایق خوبم و آقای پارسا از خدا می خوام بهترین و قشنگ ترین لحظات رو پیش رو داشته باشید و یه عالمه بهتون خوش بگذره.
این هم از آخرین کامنت من تا بعد از تعطیلات…
به عمو محسن عزیزم:
به قول شقایق؛ سرم خورد به سقف
اونها که نوشتم نتیجه ی هم صحبتی با نازنین هایی مثل شما و بقیه ی دوستانه.
همه ی اونها رو که گفتم یه روز از همین جا و از دوستانی که اینجا پیدا کردم ، یاد گرفتم
آخر سالی دارم درس پس می دم خدمتتون
اجازه آقا ، نمره ی قبولی می گیرم؟
به متین:
شاخصت محشر بود
به مونترا:
نازنینم
امیدوارم نوروز خیلی خیلی خوبی داشته باشی
هر جا که باشی ، خیالم راحته که آسمون آبی خدا بالای سرته
امیدوارم خدای آسمون آبی ، مواظبت باشه
به اروند:
اصلا اشکال نداره که رهت رو گم کنی ،
گاهی خوبه که آدم بیراهه بره تا قدر “راه” رو بدونه
گاهی خوبه که راه رو گم کنه تا با چشم باز راه درست رو پیدا کنه
گاهی وقت ها …
خوبه که آدم راه رو گم کنه …
تا ببینه …
کیا نگرانش میشن و دنبالش می گردن …
راه خونه رو گم کردی؟
شاید این ، کمکت کنه :
“خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست … “
مونترای عزیز, من هم ندیده دلم برایت تنگ شده. اولین تبریک عید را از تو شنیدم. امیدوارم سفر خوش بگذره.
عمو محسن عزیز : آشنایی با شما امسال برایم خیلی قشنگ بود. منو به جایی برد که باید میبرد. به حسی که گم شده بود.
خیلی خوبه آدم یه دوست مثل ساحل داشته باشه . چون باعث میشه وقتی کنار ساحل بشینی چیزهای قشنگی ببینی. یکی از قشنگی هایی که دیدم شما بودید. شما برای من یه نشونه بودید. نشونه ای برای دیدن چیزی که باید میدیدم.
اروند عزیز اتاق آبی تو باعث شد کودک درونمان نفسی بکشد. اینجا مجالی یافت تا ناب ببینیم. مرسی کودک دوست داشتنی امروز.
پدر مهربان اروند: درست است رابطه داشتن باعث دوستی میشود اما به دوستی های اتاق آبی نمیشه گفت رابطه. اگه اینجوریه بستنی خوری شما رو نمیبریم. اصلاً هر کی رابطه و دوستی رو مثل هم بدونه نمیتونه بیاد بستنی خوری.
اصلاً اینجا اتاق آبی نیست اینجا باغ ماست. باغی که سهراب به تصویر کشیده:
“باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد”
پس زندگی اینجا:
”
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود”
برای مونترای عزیز سفری بیادماندنی و سالی خوش به همراه زیباترین عینکهای آفتابی تمامی دنیا آرزو دارم!
متین جان: اشتباه یا سو تفاهم از ترمینولوژی ناسازگار بوجود آمده … وگرنه من رابطه بین پدر و فرزند را … بین مادر و فرزند را … بین زن و شوهر را … هنگامی در اوج می بینم که به سپر “رفاقت و دوستی” مجهز شده باشد.
سروی جان: ممنون که نشانی اش را دوباره نوشتی …
شنبه تو دیار باران به نوروز افتاده
برف بارید
دیشب با تمام قوا آسمان میبارید اما صبح که پاشدم دیدم چیز زیادی از برف دیشب نمونده
انگار نیاکان ما میدانستند شنبه به نوروز بیوفته اینجوریه که از قدیم قدیما می گفتند
شنبه که هنوز نیومده متین جان!
منظورت 5 شنبه است دیگه! نه؟
انگار دوباره عاشق شدی … درست مثل سروی! نه؟
برف در نوروز … ترکیب غریبی دارد. هر چند ممکن است برای کشاورزان خبر خوشی نباشد.
درود …
آره عاشق شدم
عاشق باغ اروند
هر کی هر روز میاد اینجا عاشق این باغه
این باغ عاشق شدن نداره؟
من اعلام کردم که عاشق این باغم. دیگه کیا عاشق این باغ هستن. بیان اعتراف کنن که اینجا گفتنی ها را باید گفت
نباید گفت؟
خب می بینم که “ص” شاخص در شما بدجوری متبلور شده است! نشده است؟
حالا پیش خودمون باشه، از کدامیک از میوه های این باغ بیشتر خوشت اومده؟!
البته به جز من که نخودی هستم!
عمو محسن.
من از همه بیشتر عمو محسن رو دوست دارم. شبیه یه نفره که خیلی برام عزیزه
احتمالن باید شبیه من باشه! نه؟
نوچ. بابک شبیه اونه
بَه … خبر نداری پس!
چون که بابک هم شبیه منه!!
نوچ. نیست. بابک یه عالمه مو داره
خب منم اندازه بابک بودم، داشتم! نداشتم؟
نوچ/ امکان نداره. بابک سن عمو محسن بشه میشه عمو محسن دوم. اصلاً هم شبیه شما نیست.
در ضمن فقط یه شباهت دارین اونم شکم تونه
دیدی! خوشم می آد که یواش یواش داری واقعیت ها را می بینی و اعتراف می کنی (مثل همین ماجرای شیکم) !
از قضا عمو محسن هم آهی در بساط … ببخشید! مویی بر سر ندارد! دارد؟
خوب .. من اومدم …
امروز روز خوبی بود…
مراسم عقد یکی از پسرعمو هام بود …
یا سه تا رفیق ناب حرف زدم …
خاله فرزانه ، کلی حرف های مادرانه ی قشنگ زد که نه تنها روزم رو ساخت بلکه کلی ایده ی جادویی بهم داد برای اینکه روزگارم رو بسازم … شاد بسازم .. قشنگ بسازم
عمو محسن ، کلی حرف های پدرانه ی قشنگ زد که حالا حالاها باید روشون فکر کنم ، مثل شکلات خالص ، آروم آروم ، مزه مزه شون کنم تا طعم شگفت انگیزش توی روح نفوذ کنه
ممنون که امروزم رو شگفت انگیز کردید … ممنون
بله اروند جان …درست حدس زدی …
من عاشقم …
عاشق این همه خوبی که اطرافم رو گرفته ،
این همه طعم های خوب که تو این فضای دوست داشتنی تجربه می کنم ،
این همه رنگ که پاشیده شده به در و دیوار این خونه ی نقلی ِ امن
من عاشق این همه آدم های خوب هستم که بی چشم داشت ، بی توقع ، خالصانه ، همه ی تلاششون رو می کنن تا چراغی در دلی روشن کنن
من اینجا ،
دلم روشن شده …
من عاشق این اتاق آبی هستم …
چون اینجا …
خودم هستم …
بی ترس از “خود” م
کاش این متین هم شجاعت و صداقت تو را داشت و مثل تو اعتراف می کرد که عاشق است!
.
.
.
خوشحالم که آدمهای کلبه اروند توانسته اند کاری کنند که ساحل حالا بتواند نه فقط ساحل امنی برای دیگران که برای خودش هم باشد.
درود …
اون بینوا که قبل از من اعتراف کرد
نه هنوز یه نمه مونده! نمونده؟
نمی دونم چرا یاد آنیموس افتادم؟!
شما خیلی درگیر این “نمه نمه ” ها هستید … موضوع چیه؟
اعتراف کنید.
راستی آنیموس هم رفته سفر؟
پاسخ:
باید باشی و یکبار اجرای سوسن خانوم را با صدا و ادای اروند بشنوی تا بفهمی چرا من اینگونه درگیر نمه نمه هستم! تازه دیروز و امروز با امیر و دو صدایی اجرا می کنند … یک میکروفون هم با مقوا برای خود درست کرده اند و بیا و ببین …
خلاصه …
حالا نمه نمه بیا تو بغلم …
در باره آنیموس هم خبری ندارم. هر جا که هست و روی هر کی که داره تمرکز می کنه! خوش باشه …
من که اول اعتراف کردم
من که گفتم عاشق این باغم
.
.
.
اما اون عشقی که شما میگین.من نمیدونم عاشق هشتم یا نه.
بدون اون نمیتونم باشم. وقتی باهاش هستم میخوام در برم.
نه نمیخوام برم. میخوام باهاش هستم بزاره نفس بکشم. بذاره اشتباه کنم. هی به من نگه بکن و نکن. هی نگه چی میخوای بکنی. من خیلی زود خسته میشم. خیلی زود شونه هام خم میشه. وقتی همه چیز دست به دست هم میدن که نشه من باید تنها بخوام که بشه. این سخته
اروند یه چیز باحال برات تعریف کنم
الان داشتیم با متین چت می کردیم ، یهو متین دی سی شد
زدم به “موبایل” متین ، بهش میگم متین چی شد یهو؟
یه ذره سیمای مودمش رو دست زده ، بعد می گه :
“ساحل اگه سیم ها قطعه من چطوری دارم با تو حرف می زنم؟ ”
😀
در این جور موارد به طرف میگن : عااااااااااااااشقی مگه؟ .. نمی گن؟
پاسخ:
دکتر قریب (متولد 1302 هستند) برایم می گفت: یه روز داشتم حرف می زدم برای یه جمعی که دیدم سر و صدا و پچ پچ زیاد شده …. با خودکارم یواش یواش چند ضربه بر روی میز زدم تا همه ساکت شوند …. منتها وقتی که همه ساکت شدند، خودم هم یادم رفت که آ« ضربه ها کار من بود! گفتم: ببینید کی داره در می زنه!!
خلاصه این که ممکنه از عاشقی نباشه ساحل جان! از پیری باشه!!!
اگه تو هم 2 ساعت تموم مجبورت کنن اشتباهات سال اخیرت رو به یاد بیاری.
بعدش بهت بگن حالا چرا اشتباه کردی.
بعدش راه حل برای اون اشتباه ها به عنوان فرصت آخر
و باید اینا رو طی چند تا ایمیل در ابتدای سال 88 اعلام کنی. اون وقت تو هم مثل من میشی
اینکه یه سال تلاش کردی و یکی رو از موضع قدرت آوردی پایین و یه دفعه مجبور شدی بیای پایین و بگی تو رو خدا بیا این جای قبلی ات. فقط مثل قبل باش. اون موقع مثل من گیجی. من هنوز مبهوتم. هنوز نمیدونم چه جوری خوردم.
می فهمم … بعضی ها را نمی شه تکون داد! چون ممکنه همه چیز بهم بخوره … بنابراین یاباید بتونی حسابی “تکووون تکوووون” بدی؛ یا بی خیال تکون بشی و بسازی متین جان تا ساحل هم اینجوری حال تو جا نیاره!
امروز ،
رهای ِ رها از کار و پروژه ،
از پنجره اطاقم نگاه میکنم ،
ابر های عجیب قشنگ ،
با حرکت آرام از قله های روبرویم میگذرند ،
درست مثل همان آرامشی که ما شروع کردیم ،
یادم هست ،
از دفتر خاطرات ” اروند نازنین ” شروع شد .
از – سرولات – گفتیم و در – صداقت — همصدا شدیم ،
همراه یکدیگر گوش های – خرگوش – را دوبار معنی کردیم .
در این میان گاه نگاهی بخود کردیم و ذهن را به هوا خوری بردیم ،
در کنار این همه زمان های خوب ، سبزه ها رشد کردند ،
و امروز همان سبزه ها در کنار ماهی های قرمز با بقیه ” سین ” ها همه جا به چشم میخورند .
تغییر سال را بر هر مبنائی ” گرامی ” میداریم ،
به شکلی با همه ی” نو ” ها ،
خود را آراسته می کنیم ، و چه زیبا .
ذهن هامان ، اندکی از زمان ” نو ” ها را خوب می بینند ،
لایه های خاکستری ذهن ، رنگ خاکستری را به کناری زده ورنگ ها را در لایه های خود نشانده ،
همه آماده شده اند ،
برای سفر ،
برای دیدن یکدیگر ،
برای تبسم ها ، تبریک ها ، شادباش ها .
…………………………………………………………………………………… ،
اما ،
در این فضای مجازی ،
در این — باغ — ،
در این — خانه آبی — ،
در این — کلبه درویش — ،
با حضور ،
اروند نازنین که حضورش باغ انار دلهامان شده است ،
درویش عزیز که ذهن خوش نقشش همیشه انگیخته امان میکند و دریچه های نو بر روی ذهن هامان گشوده ،
سروی مهربان که حضور نرم ش روشنائی ذهن هامان شده و شوق پویائی را در ما نشانده ،
شقایق عزیز که نگاه گرم وصمیمی اش همیشه چسبیده به این فضا ،
متین مهربون که از شیطنت های کودک درون هیچگاه غافل نیست و ما را با خود به آن فضا میبرد ،
پارسای عزیز که از هر چقدر دور ، باز نزدیک مان نشسته ،
کالیراد عزیز که لطافت های گفتاریش ذهن را به شوق میآورد ،
مونترا که همیشه منتظرمان میگذارد برای شنیدن حرف های خوب بعدی،
خاکپور که با حضور سبزش ، سیزینه های ذهن هامان را برای رشد مراقب است ،
سر رشته داری عزیز که همراهی مان میکند برای سبز دیدن ها،
بانو آنیموس عزیز که فضای خوب حضورش را گاه از ما دریغ میکند ،
پروانه عزیز که روزنه های زیبای آگاهی را برما می گشاید ،
عبادی عزیز که گاه از ندانسته های ما عصبانی میشود اما هرگز از ما خسته نشده است،
رهگذر عزیز که میباید از ما نگذرد وکنار مان بماند ،
……………………….. ،
……………………………………… ،
در این روز های پایانی سال هشتاد و هشت ،
ترسی عجیبی من را فراگرفته ،
نکند تعطیلات ،
ذهن هایمان را از این فضا بر کند ،
نکند شادی ها ،
ذهن ها را از بروز مداوم تراوتائی های خود بدور دارد ؟
…………………………………….. ،
……………………………………………… ،
نه ، نه ،
میدانم ،
با این حضور های پر از دانائی و انگیزه ،
با دریچه ای گشوده به این سرزمین پاک و پهناور ،
” نو روز ” بر همگی مان خجسته خواهد بود ،
و ،
روز هایمان همه ” نو ” روز هائی خواهند بود برای ،
زایش ، پویائی ، دانستن و تراوائی های بیشتر ،
این خجستگی را تا آن دور های زمان با یکدیگر منشور بودن هایمان در این فضا خواهیم نمود .
با اینهمه سبز ، اینهمه سرخ ،
در این فضا ،
قدر دان خورشید زرد خواهیم بود که :
گرمای زیستن را ریگان در بستر پیش رویمان گسترانه است .
انگیخته و مهربان ،
” انسان ” را احترام ،
پاکی ها را قدر،
خجستگی ها را مغتنم ،
خواهیم شمرد .
پر طراوت و سرخوش باشید .
درود بر عمو محسن عزیز که بی شک حضور معنی دار و موثرش در سال 88 برای کلبه مجازی درویش یکی از خوشایندترین رخدادها بود …
خاصیت دنیای مجازی این است که می تواند پویایی اش را حتا در تعطیلات رسمی هم حفظ کند …
تعطیلات خوشی را در بام ایران برای تو و یاران جوان پرشمارت در “جهت” آرزو می کنم.
اروند نازنین
تلاش خواهیم کرد،
اگرچه دشوار ،
اگر چه مشکل ،
که در این روز های خاص ،
همراه نشدنت را با همه ما ، بشکلی که بسیار سخت است،
با دلخوشی های تجسم سفر بعدی به پوشانیم .
دانسته ایم که حضورت فضا را پر از طراوت میکند .
هر کجا هستی پر طراوت و شاداب باشی ،
این آرزوی همگی “جهت “است .
آری جهتی های عزیز من …
من در میان شما باشم یا نباشم، شما حالتان را بکنید! چه در روی بام ایران و یا در زیر بام ایران …
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
نرم نرمک می رسد اینک بهار
و البته خوش به حال خودم که دوستای گلی مثل شما دارم … دوستانی که همگی غنچه های نیمه باز هستند … از عمو محسن بگیر تا متین!
عمو محسن عزیزم ،
مثل همیشه نوشته هاتون من رو جادو کرد …
و …
قول می دم که نگذارم ذهنم در تعطیلات ، راکد بمونه …
قول می دم که نگذارم کودک درونم ، تنبل بشه …
قول می دم …
قول می دم که نوروزم ، “نو” روز باشه …
قول می دم …
و …
من سرم بره ، قولم نمی ره
پاسخ:
اتفاقن اونایی که سرشون می ره، دیگه نمی تونند زیر قول شون بزنند! می تونند؟
راستی …
خوش به حال روزگار …
متین عزیز
بفرموده ” درویش عزیز ” من هنوز اون اولاش هستم ،
پس بمن نبایدم که اون (328 و 329 ) رو نفهمیده باشم ،
اصلن هیچ شباهتی بتو ندارن ، دارن ؟
موشک های کاغذی یادت هست ؟
بیسکویت خرگوشا چی ؟
من تازه میخاسم بیام چند تا از اون بیسکوئیتا رو کش برم ،
بیسکوئیت گزینه اول منه ،
بخصوص اگه ……… !
پس ،
از چه دلگیر شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست ،
مثلن این خورشید ،
کودک پس فردا .
و بیاریم سبد ،
ببریم اینهمه سبز ،
این همه سرخ .
و تو برای همیشه اون اولاش می مونی عمو جان! نمی مونی؟
راستی! گفتی بیسکوییت؛ یادم افتاد که این پدر قلمبه ی من، اون بیسکوییت خوشمزه ای را که در چابکسر برام خریده بودید، تا آخرش خورد و یه دونه هم به من نداد!!
اولا …
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
می رقصیدیم؟
ثانیا …
اروند جان اگه تونستی یکی رو پیدا کنی که بهش قولی داده باشم وزیر قولم زده باشم ، بهت جایزه می دم … قول می دم
من ، یا قول نمی دم یا اگه قول بدم تا تهش پای قولم می ایستم
ثالثا …
امیرحالش خوبه؟
امروز حسابی بهت خوش گذشت؟
شنیدم با امیر کنسرت راه انداختین؟
قول بده یه بار برام اجرا کنی … قول بده …
اولن: کور شود اگر کسی رقص ساحل را دیده باشد! دست کم می گفتی مه شکن ها را روشن کنیم ببینیم چند مرده حلاجی!
دومن: نمی تونم بهت قول بدم؛ چون عمو محسن و خاله فرزانه هم تو صف هستند!
اولن :
بشمااااااااااااااااااااااار
البته دور از جون شما
😀
دومن :
نمی شه منم سر خاله فرزانه و عمو محسن حساب کنی ؟
من خودم یه جوری باهاشون کنار میام … “قول می دم”
نه! می بینم که حلاجی … بدفرم هم حلاجی!
شاید یک اجرای خصوصی واست گذاشتم! منتها به شرط این که صداشو درنیاری!
قول بده
قوووووووووووووووووول می دم
اجرااااااااااااااااااااااااااااااا می کنم!
مشتاقانه منتظر اجرات می مونم پسرک کوچک مهربان ِ نازنین
امیدوارم امسال عید ، کلی عیدی باحال بگیری
من هم همینطور دختر نسبتن کوچولوی شیطوووون آهنین!
فعلن یه دونه باحالشو گرفتم و کلی هم دیروز با عمو محسن باهاش بازی کردیم! یه جور مسابقه پرتاب توپ در بازی بسکتبال.
عمو به قول شما یکی دیشب منو نواخت. اونم چه نواختنی.
یه کم تنظیم باد کرد به قول خودش منو. البته با توجه به “ص” شاخص. حقم بود. برای لازم هم بود.
و به قول حافظ عزیز:
اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم
و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک
عجب!
والله من که فکر کنم زهر از تریاک بهتر باشه متین جان!
به قول معروف: یک خوشی بی پایان بهتر از یک خوشی موقتی است! نیست؟
سال نو مبارک اروند جان
بهترین ها رو …
بهترین ها رو …
بهترین ها رو برای تو و پدر و مادر نازنینت آرزو می کنم …
از ته ِ ته ِ ته ِ دلم
پاسخ:
نخستین پیام سال 89 در خانه مجازی ام به نام “ساحل” کلید خورد!
زنده باد.
اروند کوچولوی نازنین:
عیدت مبارک باشه. امیدوارم جز بهترین سالهای عمرت باشه امسال بهار و برات آرزو میکنم کلی عیدی بگیری. اروند نصف نصف. قبوله؟
به همه ساکنین باغ:
عید همه مبارک
و یه تبریک مخصوص برای عمو محسن عزیز و مهربان
پاسخ:
ممنون متین جان … عید تو و اون و بابک و بقیه خانواده عزیزت هم مبارک باد.
چه لحظه های خوشی در نوروز 89 انتظارت را می کشند … می دانی؟
راستی عیدی که گرفتی مبارکت باشه
و …
چرا آهنین اونوقت؟
یاد رمان “ستاره ها می درخشند” افتادم
پاسخ:
من ستاره ها می درخشند را نخوانده ام، اما درخشش ساحل را دیده ام … درست مثل آهن مذاب می ماند، زیباست و فریبنده … اما اگر کسی بخواهد باهاش دربیافته، حتمن ورمی افته و می سوزه! نمی سوزه؟
آقای درویش عزیز
اروند نازنین
عمو محسن مهربان
خاله فرزانه ی دوست داشتنی
رفیق ترین متین دنیا
صدا قشنگ ترین شقایق دنیا
شاهزاده خانم مونترا
برنامه نویس ترین پارسای دنیا
خانم کالیراد عزیز
آنیموس عزیز
عمو هومان عزیز و البته همسر نازنینشون
علی و نیلوفر عزیز
و …
بقیه های عزیز
سال نوتون مبارک … خیلی
خیلی …
درود بر ساحل مهربون و قلب بزرگ و دل دریایی اش …
شاد باشی و بمانی در لحظه لحظه نوروز 1389
سلام سلام
بهار نو بر همگی مبارک امیدوارم همیشه بهاری باشید….
عمو محسن عزیزم من عمرا نمی تونم بی خیال این اتاق ابی و دوستان رنگین کمونیش بشم و خدانکرده رهاش کنم ولی باید ببخشید با تمام زحماتی که مامان جونی کشید تا بی خبر رفتن رو از سرم بندازه هنوز گاهی از دستم در میره و بی خبر میرم سفر…
اروند جان دلم برایت تنگ شده بود شنیده ام همراه پدر و دوستان به سفر می روی هرجا هستی خوش و خرم باشی …
سروی عزیزم بعنوان “بقیه ی عزیزی “سال نو رو چند باره بهت تبریک میگم…از همین جا اعلام میدارم:منتظرتم بدجووووووور….زود بیا
درود بر فاطمه عزیز … رسیدن به خیر …
پرهیجان ترین سال زندگی در سال 89 – سال ببر – برایت آرزو دارم.
زنده باشی و همچنان پرتوان و شاد.
وای مرسی از ارزوی خوبی که برام کردی….از کجا فهمیدی من عاشق هیجانم ؟
ای بابا فاطمه جان!
مگه نمی دونی در خون “درویش ها” کمالات موج می زند؟
یکیش هم، همین آدم شناسی است دیگه!
بله واقعا همینطوره …به ما ثابت شده .
من نمی دونم چرا یه لحظه یادم رفت!
پیش می آد … زیاد خودشو ناراحت نکن!
فقط مواظب باش تکرار نشه!
چون اگه تکرار بشه … ممکنه بازم بشه!
و می دونی که وقتی بشه؛ دیگه نمی شه که نشه! می شه؟
عمو محسن عزیز…
باری نوشتم : “گویی این سه نقطه، تنها اقسانوس به جای مانده از عصر خط و کتیبه اند که هنوز از لبۀ دنیا سرازیر نشده و ظرف رازداریشان هنوز تا لبۀ خط شدن خالی است…”
رهگذر وار هم که بنگریم، اینجا پر از “سه نقطه” است و این، “ماندن” در قایق اروند نازنین و همسفری با مسافرانش را مردابی نمی کند…
رهگذر عزیز …
خوشحالم که در قایق اروند هستی و می مانی …
امیدوارم در سال 89، سفرهای دلچسب تری را با مسافران نازنین این قایق تجربه کنی.
درود.
عمو محسن عزیز…
باری نوشتم: “گویی این “سه نقطه”، تنها اقیانوس به جای مانده از عصر خط و کتیبه اند که هنوز از لبۀ دنیا سرازیر نشده اند و ظرف رازداریشان تا لبۀ خط شدن، خالی است…”
رهگذروار هم که بنگریم، اینجا پر از “سه نقطه” است و این “ماندن” در قایق اروند نازنین و همسفری با مسافرانش را مردابی نمی کند…
و به همۀ همسفران:
سال نو مبارک به حضور معانی و آدم های بزرگ در مسیر زندگی تان…
اروند جان من یه درخواستی درباره نصف کردن عیدی ها داشتم. جواب ندادی. دادی؟
متین جان!
تا حالا که عیدی هامو نمی تونستم نصف کنم! تا ببینم بعدش چی پیش می آد!
به هر حال حاضرم بذارم یه دور باهاشون بازی کنی! خوبه؟
آفرین…درسته…برخلاف تصور انسان ها خر(الاغ)باهوش ترین حیوانات است…ولی نمی دانم چرا وقتی با هم دعوایشان میشود،از کلمه ی خر استفاده میکنن…خوب اگه طرف بی فرهنگه چرا بهش میگن خر؟اگه کسی به من بگه ((…خر…))میگم آره من خرم تو چی هستی؟…برای همینه که می گن خرگوش…
راستی ماسفره ی هفت سین مون کامله راستش 8 تا سین داره ولی ماهی نداره…هرچی به آقای خاکپور گفتم هم من و هم سفره ماهی می خواد نخرید…دلیلش رو از زبون خودش بفهمید:تو حاضری بخاطر قشنگی سفره ی هفت سینت جون یه موجود زنده رو بگیری؟…خوب اگه قراره همه این طوری فکر کنن که دیگه عید بی عید…فکر کنم مهربونی اش گل کرده…(سه شنبه تولد منه و فردا که دوشنبه است تولد مامانمه…اصلا منظورم هدیه نبود فقط یادتون باشه…همین بسه)مشتاق دیدار…
سلام بر نیلوفر عزیز … عیدت مبارک باشه. من هم مشتاق دیدار هستم. تولد خودت و مامان حمیرا را هم تبریک می گویم و البته منظورت را هم فهمیدم! اصلن منظورت اونی نبود که من فکر می کردم! بود؟
راستی! پدر هم میونه ای با خرید ماهی قرمز نداره، منتها به خاطر من حرفی نزد و امثال 3 تا ماهی قرمز کوچولو خریدیم. چون که هر چی کوچولوتر باشه، عمرشون بیشتر می شه و احتمال مرگشون می آد پایین. بعد از عید هم ماهی ها رو تو دریاچه باغ اداره پدر رها می کنیم.
یه چیز دیگه! منم عاشق خر هستم … به خصوص اون خری که تو شرک بازی می کرد! نمی دونم چرا یه هویی یاد پارسا افتادم!! اون که الان باید سرش خیلی مشغوووول باشه! نه متین؟
باشه اروند جون . قبول. من به همون یه دور بازی هم راضی ام.
راستی اروند فهمیدی پارسا با کی رفته؟ دلارام یا آذین.
نیلوفر به جای ماهی گلی یه فایتر می گرفتین. این فایتر ها هم نمیمیرن و هم دوس ندارن کسی پیششون باشه . تنهایی رو دوس دارن. اگه 2 تایی تو یه تنگ باشن هم دیگه رو میزنن. اصلاً اگه یه آینه هم بگیری بغل تنگشون با اون هم دعوا میگیرن. به راحتی تو یه لیوان آب زنده میمونن. من جای ماهی گلی ها یه فایتر قرمز گرفتم امسال. نمیدونی چه دم قشنگی دارن. سال دیگه شما هم فایتر بگیرین. منم دوس ندارم ماهی قرمز بگیرم چون میمیرن . سال و با کشتن یه ماهی خوشکل شروع کردن رو دوس ندارم.
خانم خوشکله تولدت هم مبارک
حالا شاید گذاشتم دو دور بازی کنی … شایدم هم سه دور! چطوره؟
پارسا با آذین رفته و حسابی دبی را آذین بندی کرده! نکرده؟
مرسی پسر مهربون.
راستی! دو تا اتاق گرفتند تو هتل که همه خیالشون راحت ِ راحت باشه! منتها ممکنه یکی از اتاق ها نیاز به مرتب کردن نداشته باشه! نه؟
به نیلوفر:
نیلوفر قشنگم ، تولد خودت و مامانت خیلی خیلی مبارک
زنده باشی و شاد … گل همیشه بهارم
به فاطمه:
منم مشتاقانه منتظر دیدنت هستم بانو
خوشحال باش ، چون به احتمال 90 درصد برنامه ی سفر تغییر کرده و ما زودتر میایم
البته بازهم من مطمئن نیستم ، خاله ات رو که میشناسی ، دقیقه ی 90 تصمیمش رو اعلام می کنه
استی ، امیدوارم تو سال جدید ، بیشتر به اینجا سر بزنی ، تا مجبور نشم اسمت رو بعنوان “بقیه ” اعلام کنم
😀
به اروند عزیز:
ممنون مرد کوچک … ممنون از تعریفت
“ستاره ها می درخشند” در مورد خانمیه که مدیر بسیار توانمندیه ، تو کارش خیلی موفقه اما “خود”ش رو فراموش کرده و بخاطر همین بهش می گن “پروانه ی آهنین ”
راستی ، ور افتادن رو خوب اومدی ، نیومدی؟
😀
من کلاً همیشه خوب می آم، منتها به اون خوبی که می آم، نمی رم!
گفته بودم اینو! نگفته بودم؟
شاید این لکنت من در رفت و آمد به دلیل مهندس کشاورزی بودنم باشه! نه متین؟
چون صورت و سر خرگوش مانند خر است وگوش هایش هم مانند گوش های خر بلند است
فک کردم میخواین درمورد اینکه خرگوشمون تو خونه احساس راحتی کنه میخواین حرف بزنین من یه خرگوش سفید دارم میخوام خیلی احساس راحتی کنه. چجوری؟
منم یک خرگوش ناز و تپلی دارم ولی ما تو یه آپارتمان زندگی می کنیم چی کار کنم تا راحت باشه ؟ وبلاگ قشنگی دارین !!!!!
خرگوش مرکب از خر و گوش نیست. بلکه یک اسم است.
سلام من هم مشکل فرمهر خانم را دارم لطفا کمکم کنید.در ضمن وب خیلی زیبایی دارید لطفا هر چه سریعتر جوابم را بدید
سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت به این
خوبی سپاسگزارم
سلام.وبسایت خیلی خوب و جامعی دارید.ممنون
سلام.واقعا وبسایت خوبی دارید
سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت به این خوبی سپاسگزارم
اقا لینک مطلبو من پیدا نکردم.میشه
راهنماییم کنید؟
مطلب بسیار خوبی بود.ممنون
سلام.خواستم بابت وبسایت خوبتون ازتون تشکر کنم و امیدوارم
باعث ایجاد انگیزه براتون بشه
سلام.وبسایتتون خیلی خوب و مفیده.به کارتون ادامه بدین
عاشق این وبسایت شدم من.عالی هستید شما