دل من گره‌گیر چشم نجیب این نهال نوپای سیب است!

لطفاً درنگ کنید!

آندره ژید : بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان می نگری .

نظرتان در باره‌ی این تصویر چیست؟ در این تصویر چه چیز حیرت یا تحسین و یا دست کم توجه شما را بر‌می‌انگیزد؟
احتمالاً خواهید گفت: مشاهده‌ی آن سیب درشت قرمز رنگ در انتهایی‌ترین و لرزان‌ترین و شکننده‌ترین جوانه‌ی نهالی که شاید هنوز جشن یک‌سالگی‌اش را هم نگرفته باشد!
نگاه کنید که آن سیب متقارن و خوش‌تراش چگونه صاحبش را به زحمت انداخته و قامت نحیفش را خم کرده است.
با این وجود، اگر اینک دل من و تو گره‌گیر فقط یکی از میلیاردها میلیارد درخت سیب موجود در جهان شده، شاید دلیلش به کشف همین راز و رمز و چرایی ایستایی و پایداری آن نهال تکیده برمی‌گردد! راز و رمز و درد و رنجی که حاصلش تولد سیب سرخ خورشید است …

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ‌ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم زد:
ای سبدهاتان پرخواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

و من بر این باورم که روشن‌دلی لازم است تا بتوان در پای این لحظه‌ها و عکس‌ها درنگ کرد و تلنگرش را شنید و در زیبایی‌اش شناور شد و شناور ماند …
وگرنه ممکن است داغون شوی مثل سهراب، وقتی که دریابی در سرزمینی زیست می‌کنی که هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نمی‌گیرد!

ممنون از دوست عزیزی که تصویر این تک‌نهال سیب‌آلود و سرخ‌فام را برایم فرستاد و زنهارم داد تا او را جدی بگیرم …

25 فکر می‌کنند “دل من گره‌گیر چشم نجیب این نهال نوپای سیب است!

  1. محمد درویش نویسنده

    جایی خواندم و خواندنش را به همه پیشنهاد می کنم :پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. “در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که : این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشین‌تان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.” پروفسور ادامه داد: “اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”
    یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست!

  2. شقایق

    واقعا نوشیدن فنجان قهوه با یک دوست , در این زندگی پر مشغله سرسام آور بی نظیر و آرامش بخش است… .

  3. مهتا

    بزرگوار اینقدر تو این شلوغی و هیاهوی دنیا نگاهت به زندگی امیدوارکننده هست که اشک به چشم آدم میاره و دل آدم رو منزه می کنه … ممنون که خوب بودن و خوب ماندن را یادآوری می کنی..

  4. مهتا

    یه جورایی آره.. ولی کاش می شد خودم تقدیم می کردم . جدا اگه مایل باشین براتون بفرستم 🙂

    پاسخ:
    سپاسگزار محبتتان هستم.

  5. پرویز روزخش

    بازتاب نگاره ی سیب در ذهن من چنین بود:
    زیبایی ره گم کرد

    پاسخ:
    معلوم نیست ره گم کرده باشد پرویز عزیز! شاید تازه راه را پیدا کرده! نکرده؟

  6. سام خسروی‌فرد

    سلام بر محمد درویش همیشه عزیز و گرامی
    اشارتی جالب بود به سیبی که شاید زندگی است و زندگی که شاید چون سیب است.
    هر دریچه نغز می تواند مناسبتی باشد برای فرار از این اوضاع ناماندگار بی درمان. حتی یک سیب یا یک برگ یا یک جوانه سبز.

    پاسخ:
    چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت سام عزیز؟ مهم این است که آسمان و زمین و رفاقت و مهرورزی مال من و توست! نیست؟

  7. عباس احمدی

    سلام استاد. بنده احمدی هستم . ۵شنبه در برنامه روز از نو در شبکه ۲ شمار را زیارت کردم. خوشحال می شوم سری به وبلاگم بزنید.

    پاسخ:
    ممنون از لطفتان. اما وبلاگتان باز نمی شود!

  8. عسل مهر

    سلام ،یک نهال کوچک با یک سیب ، منو یاد بچه ها و لطافتشان انداخت نمیدونم چرا؟ و مطلبتان در مورد زندگی شاید قبلن و جائی خوانده باشمش اما اینبار لطف دیگری داشت.

    پاسخ:
    خوشحالم که دست کم اینبار لطف دیگری داشت. درود …

  9. فرزان اسدی(ابوحنانه)

    سلام
    واقعاً جالب بود. نگاهها به زندگی در درون هر کس فرق می کند.
    زندگی بسته به آنست که چگونه به آن بنگری ، مثل همین نهال نوپای سیب که یاد گرفته در اوان جوانی ره بزرگان را بپیماید و تجربه ای گرانبها برای خود بدست آورد.
    بدرود.

  10. محمد درویش نویسنده

    رفیق عزیز: ماهی را هر وقت از آب بگیرند، تازه است! نیست؟ تازه در جفت ۴ زندگی هستم و بنابراین تا جفت هشت زندگی در خدمتیم دربست!

  11. یک وبگرد

    Madaram hamishe mige :agar vaghty baran mibarad arezooyee koni ,baravarde mishe,
    arezoo mikonam ta joft 9 zendegi hamintor por enerjy va sarzende va bahal bashid

  12. محمد درویش نویسنده

    خداوند مادرتان را برایتان حفظ کند. قدرش را بدان و یه موقع هایی با هم دوتایی بروید به بهترین رستوران شهر و برایش بهترین غذایی را که دوست دارد، سفارش بده. باور کن بعدها که به زندگی نگاه می کنی … فقط همین لحظه هاست که دل را می لرزونه و گونه ها رو خیس می کنه … خاطره اروند از باران و مرگ بابابزرگش را اگر وقت داری بخوان:
    http://arvand.darvish.info/archives/382

  13. محمد درویش نویسنده

    دلت نگیرد رفیق … تا می توانی قدر لحظه های با هم بودن در کنار مادر و پدر و هر که را بیشتر دوست داری بدان و هیچ چیزی را به این لحظه ها مفروش.

  14. محمد درویش نویسنده

    آرمیتای عزیز
    من همان درویش هستم – اگه خدا قبول کنه! – استاد که می گویی خودم را ۲۴ ساله حس می کنم. در صورتی که من فقط دو سال از تو بزرگتر هستم! یعنی فقط:
    شانزده سال

    خوشحالم که خوشحالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *